دنياي پر رمز و راز زنداني و زندانبان

كسي نمي داند كه در دل او وقتي كه به تنهايي وارد سردخانه پزشكي قانوني شهر وين مي شد چه مي گذشت ، خشم بود و نفرت يا ترحم و غم ! اما هر چه بود باعث شد تا لحظه اي بر پيكر سرد و بي جانش نگاهي بيندازد و شمعي هم برايش بيفروزد . و هنگامي هم كه بنا به راي قاضي و درخواست پليس مقرر شده بود تا جسد در قبرستان و قبري با نام مستعار دفن شود و فقط مادر مقتول از آن با خبر باشد باز كسي نفهميد چرا او مصرانه درخواست داشت تا در آن مراسم تدفين حاضر شود ، او « ناتاشا كامپوش » بود كه بر بالاي سر جنازه « ولفگانگ پریکلوپيل» رباينده و گروگان‌گير هشت ساله خويش حاضر شده بود ! ، ناتاشا ۱۰ ساله بود که ولفگانگ او را هنگامي كه از مدرسه به خانه باز مي گشت ربوده بود و هشت سال و پنج ماه در زير زميني كوچك و تاريك حبسش نموده بود و تنها درماه هاي آخر بود كه به او اجازه مي داد براي ساعتي ازآن زير زمين خارج شود ، در همين ماههاي آخر و آن اجازه كوتاه خروج از زير زمين البته با مراقبت ولفگانگ بود كه ناتاشا احساس مي كند دليل و رغبتي براي فرار ندارد ! و به گفته خودش يكبار هم كه تصميم بر فرار مي گيرد دچار ترس و سرگيجه مي شود ! اما نهايتا بر همه اين شك و ترديد ها غلبه مي كند و پس از هشت سال و پنج ماه و چهارده روز از آن زير زمين تنگ و كوچك و از چنگ ولفگانگ فرار مي كند ، اما اين ختم ماجراي هشت ساله گروگانگيري نيست و آغازش است ! اندكي بعد كه ولفگانگ به خانه و يا همان مخفيگاه گروگانش مي آيد و ناباورانه از فرار ناتاشا باخبر مي شود و تصميمش را مي گيرد و لب ريل قطار ، منتظر قطار و بقول ما ايراني ها فاتحه ! ، از همان روزی که خبر مثل بمب در نشريات و رسانه هاي آلماني زبان ترکيد همه منتظر بودند تا صحبتهاي ناتاشا را بشنوند و از آن هشت سال اسارتش بگويد ، ناتاشا كه پس از فرار و خودكشي گروگانگيرش از لحاظ رواني به هم ريخته بود پس از مدتي و مراقبتهاي روانكاوان با گذشت دوهفته به حال خودآمد و رودرروي دوربينهاي تلويزيون قرار گرفت ، و در همان ابتداي مصاحبه تلويزيوني اش هم عنوان كرد كه از بيان جزئيات دروني و احساسات و روابط عاطفي خود با گروگانگيرش خودداري خواهد كرد و چند باري هم كه خبرنگار پيرامون چنين سئوالاتي چرخيده بود با پاسخ تند و خودداري كننده وي مواجه شد ! بنا به گفته رسانه ها بيش از ۱۰ ميليون نفر پای تلويزيون‌هايشان مصاحبه ناتاشا را ديدند و به سرعت ماجرا تبديل شد به موضوع روز كه هنوز هم كماكان سوژه مطبوعات و تلويزيونهاي اروپايي و آمريكايي هست ، در آنچه که ناتاشا مي گويد شايد بسياري هنوز هم مناسبات بين او و رباينده اش را درك نكنند و اينكه چرا او اكنون كه از رباينده اش حرف مي زند و آن خاطرات غمبار و شايد هم دهشتبار را بيان مي كند وقتي نام ولفگانگ مي آيد اشك در چشمانش حلقه مي زند ، شايد اين حادثه براي بسياري از ما ها هم اتفاق افتاده باشد مايي كه بسيارمان با ديدن صحنه اعدام صدام اين بزرگترين دشمنمان كه بسيار جوانانمان و دوست و فاميل و نزديكانمان را جنگ افروزي وي از ميانمان برد غم بر دلمان نشست و يا اشك در چشمانمان حلقه زد و يا مايي كه بسيار و بسيار شاهد رابطه هاي منحصر به فرد و غريب قربانيان و شکنجه شدگان و بازداشتيان با بازجويان و شكنجه گرانشان بوده‌ايم درست مثل زيبا كه چندي پيش همين جا برايتان از او نوشتم ، آري اينها را كه از ذهن مي گذرانم رفتار ناتاشا را به نيكي مي توانم براي خودم حلاجي كنم و او را درك كنم ، اويي در اين ۸ سال به اجبار رابطه اي ناخواسته با ولفگانگ داشته و شايد هم حتي با او رابطه اي عشقي هم بقرار نموده ، رابطه اي ميان حاكم و محكوم ! و حالا مدتها زمان لازم است تا ناتاشا بعدها براي ما رمز و راز اين رابطه را بگويد همين طور كه هنوز هم زيبا نتوانسته است رابطه خود با حاج داوودرا براي ما بيان كند ، اما هر چه كه بود ‌ دختری که در ۱۰ سالگی به اسارت رفته بود و در ۱۸ سالگی از زندان آزاد شده بود اكنون كه بر صفحه تلويزيون اتريش ظاهر مي شود نه ظاهری شکسته و به لحاظ روانی رنجور که اراده‌ای معطوف به زندگی و اعتلاء را نمايش مي گذارد و در چشمانش وقتي كه نام ولفگانگ مي آيد غم عاشقانه اي موج مي زند و لبخند آرام او هم نشانی از آرامش و صلابت درونی‌اش داشت که در کلامش نيز جاري مي شود آنجا كه مي گويد : " من با اراده‌ای معطوف به تلاش و کوشش به آينده نگاه می‌کنم." البته شايد به نوشته مفسر روانشناسي نشريه هرالد تريبون اعتماد به نفس و ظاهر آرام ناتاشا نمايانگر واقعه درون کابوس‌زده و آسيب‌ديده او پس از گذراندن ۸ سال اسارت و چالش‌ها و مشکلات اين دوره باشد .... مصاحبه ناتاشا به پايان مي رسد و عكس زندان و زندانبان و زنداني در نشريات اروپايي منتشر مي شود و من همچنان به اين راز پر سرو سر مي انديشم كه چه چيزي باعث مي شود كه حلقه مهرهايي اينچنيني بسته شود ! بسياري از زنداني هاي سالهاي دوران اصلاحات و دوم خرداد در زندان توحيد و بعدها بند امنيتي دويست و نه شايد بياد داشته باشند كه همه در عين حالي كه از شكنجه و سلولهاي انفرادي و بازجويان نفرت داشتيم اما سخت هميشه منتظر بوديم تا آن زندانبان چاق و كوتاه قد با لهجه شمالي بيايد كه همه او را دائي صدا مي زدند تا با او وجوكهايش بخنديم و درددل كنيم ! . ناتاشا ، زينب يا زيبا ، و هزاران هزار نمونه ديگر امروز فكرم را گرفته است و به اين فكر مي كنم كه اگر روزي روزگاري همين حاكمان ديكتاتور جمهوري اسلامي را بخواهند در دادگاهي محاكمه كنند من و يا مايي كه نسل سوخته ديكتاتوري اينان بوديم چه حكمي را خواهيم داد ؟! ... براي ديدن گوشه هايي از مصاحبه ناتاشا به اينجا و براي ديدن محل زندان خانگي ناتاشا به اينجا برويد .

نوروز و نژاد پرستي و برف !

امروز اول فروردين بود ! ، بود بخاطر اينكه الان كه اين مطلب را پابليش مي كنم دقايقي از روز اول گذشته و بهتر بگم امروز دوم فروردين است ! . اما روز اول فروردين وراي اينكه مطمئنا براي همه ايراني هاي خارج از كشور يك روز كسالت بار و ناراحت كننده است چون انگار نه انگار كه عيد است و ... چند مناسبت جهاني هم داره ، اول اينكه روز جهانی مبارزه با نژادپرستی هم هست سازمان ملل نزديک به ۳۰ سال پيش به خاطر اينكه تصميم گرفته بود تا از مبارزات مردم آفريقای جنوبی يادي كرده باشه و از اون تجليل كنه چنين روزی رو تعيين کردند . البته امروز گرچه نژاد پرستي به آن حد و شيوه قديم نيست اما هنوز از گوشه و كنار اخباري مي رسه كه حاكي از اونه بله هنوز هم نژاد پرستي مده ! حالا كاري به اين برخوردهاي چكشي و بي منطقي كه با اسلام و مسلمانان مخصوصا بعد از واقعه يازده سپتامبر مي شه ندارم اما چرا راه دور برويم همين فرانسه كه همه بهش ميگن مهد حقوق بشر ماه آينده انتخابات رياست جمهوري در آن برگزار مي شه و الان اكثريت فرانسه دغدغه شان اينمه كه هر كس ميشه بشه فقط ژان ماری لوپن , نامزد اصلی نئونازيست ها مثل دفعه قبل به دور دوم نرسه ! . تو يه وبلاگ ديگه هم يه چيزي خوندم كه خشكم زد حالا شايد بشه اين تلاش رو با وصله ضد نازيسم يه جوري سمبلش كرد اما اين چي : چند وقت پيش در يك منطقه هلندي نشين بلژيك يك سياهپوست را مسئول اداره ازدواج و معاون شهردار مي گذارند و خيلي ها از اينكه يك سياهپوست خطبه عقدشان را بايد بخواند اعتراض كردند و مي رفتند جاي ديگري براي عقد ! آره اينم وضعيت اجتماعي و حقوق بشر در اروپا ! باز امروز اول فروردين يك اتفاق ديگر هم افتاده ! روز اول فروردين كه ما ايراني ها به اون مي گيم نوروز دوباره همين سازمان ملل ( كه ظاهرا كاري نداره جز اينكه روزها را نامگذاري كنه ! ) امروز را به عنوان روز زمين نامگذاري كرده . البته اين بخاطر تلاشهاي ارزنده ايران براي زمين و حفظ محيط زيست نيست وگرنه مي دانيم كه در سال گذشته دوازده جنگل بان و شكار بان به ضرب گلوله افراد متخلف و قاچاقچي كشته شدند و حتي سازمان محيط زيست هم ككش از اين قضيه نگزيد ، ماجراي سد سيوند و تنگه بلاغي و آرامگاه كوروش هم كه الحمدالله معروفه و اصلا يكي از بي خاصيت ترين و بي قدرت ترين نهاهاي دولتي هم در ايران كه سازمان حفاظت از محيط زيست است . اما در ميان همين برو بچه هاي وبلاگ نويس كه ماشاءالله رگ غيرتشان براي ايران گل ميكنه تا تكون بخوريم يه بمب گوگلي ول مي كنن براي دفاع از ايران چند تا وبلاگ سراغ داريم كه موضوع و دغدغه اش زمين و محيط زيست باشه ! شايد به خيلي ها بر بخوره ولي کاش سازمان ملل به بی مبالاتی ايران و ايراني ها نسبت به زمين و محيط زيست توجه مي كرد و نه نوروز ايراني ها رو بلکه هر روز ديگری را به عنوان روز زمين نامگذاری مي كرد . ( مخالفين مي توانند بمب گوگلي بتركونن ! ) . امروز من اصلا اعصابم خرابه ! عيده ولي هيچي اينجا شكل عيد نيست تازه الانم كه از پنجره نگاه كردم داره برف مياد ! همينو كم داشتيم روز دوم عيد بريم آدم برفي درست كنيم ! پي نوشت : دوست و خواهر خوبم مسیح علی نژاد كه هميشه برايم يادآور روزهاي خوب خبرنگار پارلماني بودن هست ، هم بعد از مدتي كه بي خيال وبلاگستان شده بود دوباره به اكيپ وبلاگ نویسان پیوسته است البته به قول اون رستوران و هتل دارها با مديريت جديد ! يعني با شكل و شمايل ديگه و در فضایی دیگر.وبلاگ جديدش كه نامش مسیح است ، این بار انگیزه وبلاگ نویسی را خارج از مرزها یافته و بدنبال تجربه هاي نو و جديد است ! مسيح عزيز هم سال نو مبارك و هم وبلاگ نو بنويس كه منتظريم !.

مدرسه بهار !

چمن آبستن ، پس از شش ماه ، نوزاداني سبزه رو به دنيا مي آورد . اگر نوروز روز تولد طبيعت است ، پس چرا انسانها آن را جشن مي گيرند؟ اگر نه روز تولد اوست ! بهار ، دسته هاي گل را براي جشن تولد طبيعت هديه مي آورد يا براي جشن تولد انسان ؟ اگر نوروز نه روز تولد انسان ، پس ما چه چيز را به يكديگر تبريك مي گوئيم ؟ نزديك شدن مرگ را ! رفتن يك سال ديگر را ! ؟يا آمدن يك سال بهتر را ؟ . چيزي كه آمد و رفتنش تاثيري و تغييري به همراه ندارد ، چه سود از آمدن ؟ و چه نيازي از رفتن آن ؟ براي رخي ، بهار تنها يك پايان است و براي برخي تنها آغاز و براي گروهي ديگر تنها يك توقف كوتاهي است بين پايان و يك آغاز ، همين ! بهار ، تجديد چاپ طبيعت است ، چاپ دوباره و هزار باره كتابي كه حتي يكبار هم آنرا نخوانده ايم ! كتابي كه تا كنون خواننده پروپاقرصي پيدا نكرده است ! پس چه فايده كه تجديد چاپ مي شود ؟ حال اگر از درس و كتاب گريزان هستيم ، دست كم تقليد را كه مي توانيم . آري ما كه از مدهاي تازه تقليد مي كنيم ، چرا يك بارهم از صفاي طبيعت و بهاي طبيعت قيمت نمي كنيم ؟ چرا كالاي طبيعت را وارسي نمي كنيم ؟ طبيعت هنرمندي است كه از كهنگي و تكرار بيزار است و سخت در پي نوآوري است . درختان بهاري بارورند ، شاخه ها پرباروبرند و برگها سايه گسترند . و اي كاش انسان مي آموخت و يا پيروي مي كرد بي دريغ سايه گستردن را ! و بي مضايغه بخشيدن را ايثار سايه را ! ، نثار بارو برگ را و سخاوت در انتشار سبز را ! . نوروز كه مي آيد ، پيران افعال مستقبل را به كار مي گيرند و مي گويند : يك سال ديگر خواهد آمد ، چه سالهاي خوشي را خواهيم داشت ! چه روزهايي ، چه آرزوهايي ! ، كودكان ، افعال حال را به كار مي گيرند كه :چه روزهاي خوشي داريم ! چه ساعتهاي شيريني را مي گذرانيم ! چه لحظه خوبي ! . ديدو بازديد خويشتن ! چرا بهار كه مي آيد همه به باغ و صحرا مي روند ؟ آيا بهار را تنها در باغ و صحرا مي توان ديد ؟ بهار براي ملاقات ما به خانه ها مي آيد و مابراي ديدن او از خانه ها بيرون مي رويم و اينچنين است كه هيچ گاه همديگر را ملاقات نمي كنيم ! ، بهار را در همه جا مي توان ديد ! ، بهار كه مي آيد همه به ديدو بازديد مي روند ، به ديدار دوستان و آشنايان و از ديگران هم سراغ باغهاي تازه و نو را مي گيرند تا به آنها نيز سري بزنند ، اما چه خوب است در ميان اين همه كه به ديدار آشنايان و دوستان مي رويم ، يك بار نيز به ديدار بيگانه اي برويم ، به ديدار كسي كه تا كنون نديده ايم ! چه خوب است ، يكبار هم شده به ديدار خود برويم ! اما نه در آئينه ، بلكه روبروي آئينه دل بنشينيم و در آن صدگونه تماشا كنيم ! مگر نه اينكه بهار بهانه اي است براي گريز از خود ؟چه مي شود يك روز صبح زود در هواي بهاري قصد باغ و صحرا كنيم ، اما به مقصد دل و تنهايي ! ، دست دل را بگيريم و با خود به باغي ببريم ، در آنجا سفره دل را باز كنيم و با او سخن آغاز كنيم . چه مي شود يك روز هم به خانه اي سر بزنيم كه تا كنون نرفته ايم ؟ و اين بار نه به ديدار خويشان كه به ديدار خويش برويم . حلقه خانه دل را به صدا درآوريم و ببينيم آيا كسي هست تا در را به روي ما باز كند ؟ آيا كسي در خانه هست ؟ آيا كسي آنجا را براي سال نو خانه تكاني كرده است ، آنگاه دستي به در و ديوار دل بكشيم ! . چه خوب است سفري نوروزي به ديار دل داشته باشيم ، در آنجا هم ممكن است باغهايي براي تماشا باشد . سفري در عمق ! يك روز هم به خانه دل سري بزنيم ! تجديد حيات طبيعت ! چرا بهار كه مي آيد ما آنچنان خود را در هياهو گم مي كنيم تا صداي پاي زمان را نشنويم ؟ آنچنان خود را با شيريني سرگرم مي كنيم تا تلخي گذر عمر را حس نكنيم تا حرفهاي سكوت به گوشمان نرسد ! . اگر طبيعت مدرسه است و بهار كلاس درس ، پس در كلاس درس نبايد سرو صدا كرد بايد ساكت ماندو به درس گوش فرا دارد . نوروز كه مي آيد ، مدرسه ها تعطيل مي كنند ، آيا تعطيلات طبيعت تمام مي شود تا تعطيلات انسان آغاز شود ؟ آري مدرسه ها را تعطيل مي كنند ، اما نه براي اينكه درس را رها كنيم و به بازي بپردازيم ، بلكه براي اين است كه مدرسه ديگري باز شده است : مدرسه بهار ! نوروز زمان تطيلي نيست ! نوروز ساعت درسي است ، و يا بهتر اينكه زمان درسي در زنگ تفريح ! نوروز درنگي است در مفصل دو فصل ! . اندكي از راه رفتن باز مي مانيم و برميگرديم نگاهي به پشت سر مي اندازيم و آنگاه ، نگاهي به پيش روي نفس تازه مي كنيم و دوباره به راه مي افتيم . بهار كتاب مقدس ماست ! كتابي آسماني كه خواندنش الفبا را نشايد و عارف و عامي آن را مي توانند بخوانند ، اگر بخواهند . ما به جاي اينكه كتاب را بخوانيم ، فقط تصوير روي جلد آن را مي نگريم و گاهي قيمت آنرا ! آن را ورق مي زنيم و مانند كودكان تصويرهايش را نگاه مي كنيم و رد مي شويم ، اي كاش انسان هم سبز مي شد و دستانش گل مي داد ! و بر كنده ستبر بازوانش جوانه هاي نازك مي روئيد ! درختان در بهار آخرين برگ خود را رو مي كنند و زمين در بهار هر چه در دل دارد رو مي كند ، بخل نمي ورزد و كتمان نمي كند ، درختان ايستاده و بي پا حركت مي كنند و سروها روان مي شوند و ما پاي خود را با دست خويش بسته ايم ! شكوفه هاي تر چوب خشك را مي شكانند و سبزه هاي نرم سنگ سخت را مي شكنند . مردگان سر از خاك بر مي كنند ولي زندگان سر از خاكدان بر نمي كنند ! چرا ، چرا ؟ بهار كه خاك سياه را سبز مي كن و سنگ سخت را مي شكافد چگونه ممكن است بر انسان بي تاثير باشد ؟ آيا نرگسها ، بنفشه ها و نيلوفرها باي اين بيدار مي شوند كه ما بيشتر بخوابيم ؟ طبيعت در بهار از جوهر دگرگون مي شود وتنها به تغيير اعراض نمي پردازد و ما گمان مي كنيم كه درختان تنها لباس عوض كرده اند و جامه نو پوشيده اند و از جان نو غافل اند آيا اين طور است ؟ چرا بهار ، يك پائيز رنگ آميزي شده در ذهن ما جلوه مي كند؟ آيا بهار پائيزي است كه به خود عطر زده است ؟ يا نه پائيز كيمياگري است كه هرچه را دست مي زند به طلا تبديل مي شود ؟ « بهار خضري است كه به هر جا كه پا مي گذارد ، جاي پايش سبز مي شود ! » ، پس بيائيد ماهم بهاري شويم !

وبهاران آمد ....

گفتگوها دارم که اگر واژه توان داشت ترا می گفتم واژه ها دارم در سر که اگر... خلوتی بود و دلی بود که ترا می گفتم دارم از کوچه آن خاطره ها می گذرم گوش کن گوش... ترا می گویم تو که همدردی و همدل تو که معنای بهاری و بهاری و بهار همزبانی و چه می دانم در کجائی و کجائی است دلت این قدر هست که از جنس منی و همزبانی می توانم به تو از دورترین نقطه خاک با کلامی برسانم عالمی واژه و حرف و سخن و خاطره را و بگویم نوروز... تو بدانی که چه می گویم و بگویم: صد سال بهتر از این... و نخندی به امیدی که مراست و بدانی که بهار سایه سبز خدا در قفس امروزست. سال نو خورشیدی و عید سعید باستانی نوروز را به همه شما عزیزان تبریک گفته و آرزومندم سال جدید سالی سرشار از موفقیت و بهروزی توام با صحت سلامت همراه باشد

بحرين هم جو برش داشته !

از قديم گفته اند ؛ شير كه بيمار مي شود ديگه شغال هم قدرتمند مي شود ! حالا شده حكايت ما، كه بحرین كه از اون كشورهاي كوچولو و گوگولي خليج فارس است ، كشوري كه اگر نفت نباشد حتي قدرت تهيه نان خالي هم براي افراد كشورش را هم ندارد در یک موضع‌گیری علیه ایران اعلام كرد كه ، که کشورهای خلیج‌فارس توان پاسخگویی به هرگونه حمله ایران را دارند !!. وقتي خبر را خواندم مونده بودم بخندم يا گريه كنم واقعا كه كشور ما چرا بايد اينقدر ذليل بشود كه شيخك هاي خليج فارس هم براش خط و نشون بكشند . عربهايي كه اگر نفت و آمريكا نبود الان بايد براي كار كردن تو پالايشگاه آبادان و بندرهاي ما مثل قبل از انقلاب التماس مي كردند نه اينكه امروز هارت وپورت كنند

آخرين ماه سالي بد !

سال هشتاد و پنج سالي خوبي نبود ، سال گذشته پر بود از اتفاقات بد كه اصلا نمي خواهم مروري بر آن داشته باشم تنها خوبي اش تمام شدن درسم بود كه آنهم با دور شدن از دوستانم از تركيه برام زياد خوش آيند نبود كاش مثل دانشجوهاي ايراني كه از ترس سربازي هي ترم آخر را كش مي دادن منم اونو كش مي دادم ! در همين سال لعنتي بود كه با رفتن اميرعزيزم به واقع كمرم شكست ، از دست دادن نه بهترين دوستم كه برادرم بود و تمام خاطراتم در ايران و دوران دوري از ايران با اون گره خورده ، هنوز هم هر وقت كه دلم مي گيره شماره تلفنش را مي گيرم و با بوق آزاد بجاي صداي گرم امير با هاش درد دل مي كنم . اما از بدي هاي اين سال نيمه جان كه بگذريم اين ماه آخرش برام خوشايند بود ، خوشترينش سفر به آمستردام و ديدن دوستان عزيزم بود ، دوستاني كه مدتها آرزوي ديدنشان را داشتم ، ليداي عزيز و ماه منير گرامي كه من هميشه با او ياد عيد مي افتم ياد بهار و نوروز ي كه همه با هم در كنار خانواده هايمان در آنكارا بوديم، يادش بخير ! . مدتها بود كه حس اينچنيني نداشتم حسي كه هرگز تا حالا تو برلين نداشتم و هيچ جاي ديگه ديدن اين دوستام براي اين برايم گرم و عزيز بود كه تو اين مدت كه دوست‌های زيادی رو از دست دادم، خيلی زياد، دوستايي كه ديگه پيشم نيستن، ديگه دوستم نيستن، برام اتفاق افتاد .همه مي دونيد ديگه كه آدما يه روزی خسته می‌شن از دست همديگر و خلاصه يه روزي می‌رن؛ يکی زودتر، يکی ديرتر. يكي كلا از اين دنيا مي ره يكي از پيش تو و يكي هم از خيال و ذهن تو . امسال براي راحله عزيزم هم سالي بد بود سال رفتن پروانه عزيز مادر نازنينش كه بيشتر برايش دوست بود تا مادر ، مادري كه ، با تمام سختي ها با كشته شدن همسر عزيزش در اعدامهاي نسل كشي جمهوري اسلامي در زندان در سال 67 با تمام دربدري ها و آوارگي راحله را بزرگ كرد و امروز راحله كشتگر عزيز روزنامه نگار و فيزيكدان موفقي است براي خودش . امسال سال آرامي نبود ! سالي پر از تشويش و نا آرامي براي من براي كشورمان ، براي دنيا، اما هر چه كه بود تمام بدي هايش در ماه آخر جا ماند و من اميد دارم به سال پيش رو ، براي نوروز باز هم خواهم نوشت . پي نوشت : در پست قبلي اشاره داشتم به كيهان قبل از انقلاب ، كه هوشنگ اسدي نازنين برايم نوشته :« کیهان پیش از انقلاب پر از بچه های آزاده بود که با بعد از انقلاب مانند رحمان هاتفی در زندان شریعتمداری تکه تکه شدند یادر سراسر دنیا آواره روایت تیتر شاه رفت هم را هم من نوشته ام روایت تو درست نیست و تازه کیهان را کسی تحویل نداد کیهان را تسخیر کردند همین آقایان شریعتمداری و شرکا! عزیزم جنایت این برادران رابه اسم کسی ننویس مثلا من کیهانی که بیشترین فحش را از شریعتمداری می خورم و در همین بهمن واسفند سه بار واقعا باید کنار انها قرار بگیرم؟» من در همين جا از از هوشنگ عزيز كه هميشه تيتر جاودانه اش در كيهان « شاه رفت » را در ياد دارم اگر سوء تفاهمي شده معذرت مي خواهم ، غرض من اين بود كه بگويم ؛ گرچه كيهان و اطلاعات و آيندگان و راديو تلويزيون با سانسور و فشار و ارعاب در كف قدرت شاه بود اما چنين نشد وگرنه كيهان مصباح زاده كجا و كيهان شريعتمداري !

خسن نیست و حسن بود هلند نبود و دانمارک بود !

قصه روزنامه کیهان از همان ابتدایش که با پول آریا مهری بنا نهاده شد تا امروز که حسین شریعتمداری در کسوت نماینده ولی فقیه برآن مدیریت می نماید و حکم می راند وتیغ بر میکشد ، قصه ای است بس شنیدنی و عبرت انگیز که دل گاه از آن به درد می آید و گاه از آن اشک بر می خیزد و گاه چیزی جز اشمئزاز ندارد ! باید کسی و جایی پیدا شود که بسان فردوسی سی سالی رنج و اندوه و صبر برد تا بتواند این قصه را به درازا و کمال بنویسد . کیهان و کیهانی ها از همان ابتدا دولتی بودند و به قولی نان خور حکومت اگر چه که هنوز شاه در ایران بود و مهرآباد را ترک نگفته بود کیهان تیتر زد و نوشت « شاه رفت » ، و همین خیانت بود که برای انقلابیون درس عبرت شد و سمبه را پر زور نشان داده و کیهان را سپردند دست همان شخص اول مملکت و اداره اش را هم نماینده آن بر عهده گرفت ، امروز نیز همچنان سنت پابرجاست و کیهان در کف حسین شریعتمداری ای است که به قول خودش : « اهل درد و تکلیف است » و هیچ جا هم برایش فرقی نمی کند چرا که ؛ « برای خدمتگذار مملکت امام زمان هیچ فرقی بین بازجو بودن و رفتگر بودن و روزنامه نگاربودن وجود ندارد » !! . شاید همین تعریف و معرفی برای ایشان که خود بیان داشته اند بس باشد و کافی و دیگر هر چه بگوئیم اضافه باشد ، که اینکه آیا واقعا در یک مملکت امام زمانی ای چون ایران امروز هنوز فرقی بین کار سرهنگی و کار فرهنگی نیست و یک بازجوی منتظر ظهور امام زمان آیا همانطور که در اخذ اعتراف و نوشتن سئوالهای بازجویی موفق است می تواند در سرمقاله ومقاله و روزنامه نگاری موفق باشد ؟ تجربه بیست هشت ساله انقلاب اسلامی البته که نشان داده است که پاسخ این سئوالات خیر است چرا که دیگر امروز ما چیزی بنام بانک ملی اسلامی ایران نداریم ! دیگر برای همگان مسلم شد که مدیر موفق کسی نیست که نماز جمعه برود و از خانواده های شهدا دیدار نماید و ریش داشته باشد و بر پیشانیش جای مهر ، در همین مملکت امام زمان امروز از یک مدیر رشد تولید و بهره وری می خواهند نه سابقه حضور در جبهه ! همین است که جهاد سازندگی مزاحم وموازی وزارت کشاورزی است و باید در آن ادغام شود ، فهمیدند که اگر می خواهند مملکت امام زمان را هم به جلوببرند باید که پاسدار را درجه و نظم نظامی داده و بر جای خودش استوار نمایند و کمیته را منحل وبجایش نیروی انتظامی مسئول انتظام جامعه قرار داده ! اما کار هنوز به پایان نرسیده است و شما هنوز می بینید که طبیبی سرلشگر است و فرماندهی کل قوا را می گرداند و سرتیپی وزارت فرهنگ را میگرداند و بالاترش مداحی کار دیوان و دولت را بر عهده گرفته ! بله در این میان هنوز هم هستند کسانی که نمی دانند و نمی خواهند بدانند که البته جای هیچ نگرانی ای نیست و در همین مملکت امام زمان و نه در مملکت و نظام دیگری خواهند فهمید و به زودی سرجایشان خواهند نشست همانطور که اگر امروز مثلا به انتهای بزرگراه نواب صفوی بروی که از دل خانه های مردم می گذرد و به جلومی رود ، در میان خرابه ها و آوار خانه ها به یکباره پابرجایی و مقاومت یک خانه درست در وسط اتوبان احداثی برایت نه خنده آور است که احمقانه است ! قصه به درازا کشید و هدف هم از این نوشتار نشان دادن زشتی و نا کارآمدی دیگری از همین تئوری کودکانه است با ذکر خاطره ای کوتاه که ذکرش خالی از لطف نیست ! : « سال هفتاد و هفت بود و یک سالی از روی کار آمدن دولت خاتمی گذشته بود و روزی در مجلسی در منزل یکی از روحانیون در آمل که بعد از مراسم یادبودی تعدادی از حضرات دور هم جمع شده بودند و از جمله آقای شریعتمداری ، به یکباره صحبت به آقای یونس شکرخواه رسید که گمانم بحث از کلاسهای روزنامه نگاری ای بود که خیلی از روزنامه نگاران جوان اصلاح طلب آن روزگار را آموزش می داد که برادر حسین از برادر حسین دیگری که من در کنارش بودم آن روزها سئوال کرد به نظر شما این آقای شکرخواه ملی مذهبی هست یا با این اصلاح طلبها ؟ برادر الله کرم هم جواب داد به گمانم هیچ کدام که آقای شریعتمداری گفت : « همین است دیگر مشکوک است ! این معلوم نیست چه کاره هست ؟ » . و البته که امروز که فکر می کنم می بینم برادر حسین شریعتمداری در ان نتیجه گیری و استنتاج غلط گناهی ندارد چرا که به باور یک مقام امنیتی باید یا چپ بود یا راست و همه باید با حکومت باشند وگرنه بر علیه آن هستند ، همین است که اگر بخواهد برنامه تلویزیونی بسازد یا « هویت » می سازد یا « چراغ » ، اگر بخواهد گفتمان با زندانیان انجام دهد ، نتیجه ای جز کوفتمان در برنخواهد داشت و همانی می شود که ساعتها با سیلی و کابل بر « عیسی خندان » گذشته است ، اگر بخواهد تعدادی از روزنامه نگاران ایرانی خارج از کشور را نامی بر آنها بگذارد آنها را « شبکه عنکبوت » نام می گذارد و یا اینکه اگر بخواهد رادیوی زمانه را که حتي به واسطه اینکه چون اصلا نه سیاسی است و نه وامدار سیاسیون و از سوی خیلی از مخالفین جمهوری اسلامی در خارج از کشورنیز مورد لعن و نفرین است ، تعریف کند ، بر اساس همان ذهنیتی که دارد چون نه با جمهوری اسلامی هست و نه با مخالفینش« پس مشکوک» است ! ، و حالا برای همین شک و اتهام بزرگش باید نوشت و می نویسد و اصلا هم برایش صدق و کذب مطرح نیست ، چرا که اواهل درد و اهل تکلیف است و چون هدفش خدمت به نظام مقدس امام زمان است پس هیچ مانعی ندارد که مثلا ماه منیر رحیمی را که امروز بسیاری می دانند دیگر ارتباطی با رادیو فردا ندارد ، همچنان تهیه کننده رادیو فردا نامید و ارگان سازمان سیا ! ، هیچ ایرادی ندارد تا داریوش آشوری را یک صهیونیست تمام عیار و بلامنازع نامید و بدون توجه به اينكه آن روزنامه ها و كاريكاتوريستهاي كذايي كه حضرت رسول اكرم را مورد اهانت قرار دادند نه ايراني بودند و نه حتي هلندي بلكه دانماركي بودند براي اينكه احساسات مذهبي مردم را هم تحريك كرد كاريكاتورهاي دانماركي را با برشي عميق در جغرافيا چسباند به هلند ! اما ای کاش آقای شریعتمداری کمی از نئشه وجود به نئشه حقیقت هم اهمیت می دادند و می دانستند که، در جامعه ای که گوشهای مردم تیز و چشمها بینا و مواظب است ، دیگر دوران امروز « سید مرتضی آوینی » بد است و فردا سید شهیدان اهل قلم است ، گذشته است ، باز شدن درها به مدد هزاران راههای ارتباطی و اطلاع رسانی از تلفن و فکس و اس ام اس گرفته تا رادیو و تلویزیون و اینترنت اولین برکتی که دارد این است که دیگر نمی شود حسن را خسن نامید و هلند را هم بجای دانمارک به مردم قالب کرد ! پی نوشت : راستی یکی از افاضات کلام آقای شریعتمداری این است که کمپین دفاع از حقوق برابری زنان در جمع آوری امضاء موفق نبوده و تا الان 50 امضاء بیشتر نتوانسته جمع کند ، چقدر این افشاگری محمل آشناست ! امیدوارم خیلی از حرفها صحت نداشته باشد و بیش ازاین آتش تهیه امثال کیهانی ها و حسین شریعتمداری ها را برادر حسین دیگری برایشان آماده نکند ! .

لااقل اتهام را مشخص سازید !

دوستی از ایران زنگ می زند و کوتاه می گوید ژیلا آزاد شد به رادیو ها بگو می پرسم بقیه چی شادی ؟ سکوتی برقرار می شود و : نه ظاهرا خبری نیست اما ژیلا هم می گوید حالش خوب بوده و هنوز دارد بازجویی پس میدهد ! و من می روم به سالهای دور دور که هر کدام ما نوجوانی بودیم با یک سر و هزار سودا ، آرزوها و آرمانها ی زیبا ، شادی در سروش نوجوان می نوشت و من در سوره نوجوان نقطه اتصال ما نعیمه دوستدار و سید محمد سادات اخوی بود که هر از گاهی به بهانه دیدارشان می رفتم سروش و گه گاهی هم شادی را می دیدم زبر و زرنگ می آمد و واقعا همه دوستش داشتند از قیصر امین پور تا آقا غلام آبدارچی سروش ، گذشت و گذشت تا پای شادی به حوزه هنری هم کشیده شد ، واحد ادبیات آن روزها هنوز در کانکس دم تالار اندیشه بود ، شادی شعر می گفت و داستان کوتاه ، شادی تا در حوزه هنری بود همین ها بود و موفق و اگر می ماند شک ندارم الان از خیلی ها از هم دوره ای های خود مثل آتوسا صالحی ، چیستا یثربی و مژگان کلهر جلوتر بود . شادی به همشهری رفت و دیگر ندیدمش گذر زمان ما را از هم خیلی دور کرد تا که دهسال بعدش دوباره برگشتم به همان جای اول و حالا شادی حقوقدان و روزنامه نگاری بود با دغدغه های زنان و مسائل اجتماعی ، تازه پایم به روزنامه های اصطلاح طلب و یا همان روزنامه های زنجیره ای رسیده بود که یکی پس از دیگری بسته و توقیف می شد و ما با لیوانی و مشتی کاغذ پاره که تمام زندگیمان در روزنامه ها بود از این یکی به آن یکی می رفتیم و دست آخر با کودتای فروردین ماه 1379 و تعطیلی یک شبه نوزده روزنامه نفس همه گرفته شد و چندی بعدش هم زندان و بعدش هم تبعید ! اما شادی پوست انداخت و پوست انداخت رشد کرد و اوج گرفت تا که امروز یکی از دلسوزترین و پیگیرترین وکلای مدافع حقوق زنان است و همین چند روز پیش بود که تلاش چندین ساله شادی به ثمر رسید و نازنین آزاد شد اما همه اینها را گفتم نه اینکه من دوست شادی هستم و نه اینکه بخواهم شادی را تعریف کنم که بی شک برای تعریف شادی این مجال نمی گنجد ! هدفم از این یاد نوشتها این بود که شادی نه سیاستمدار است نه برانداز ، نه معاند این نظام است و نه مزد بگیر اجانب ، او حتی مزد وکالتش را هم از خیلی ها نمی گیرد که اگر اینچنین بود امروز تمام زندگی و خانه و کاشانه اش در یک وانت جای نمی گرفت ، شادی در پی دغدغه های انسانی و حرفه ای خود است روزنامه نگاری متعهد و حقوقدانی با رسالت دفاع از حقوق زنان ، اینکه شادی میگوید استادیوم صد هزار نفری نباید استادیوم صد هزار پسری باشد ! اینکه اعدام نازنین و کبری باید متوقف شود ، اینکه چرا باید تجمع زنان در میدان هفت تیر به ضرب چماق و باتوم و گاز اشک آور سرکوب شود و ای زن ای حضور زندگی اگر لایق زندان و بازداشت و بازجویی و سرکوب است پس وای اسفاء بر جمهوری اسلا می و اگر نه این است پس مشکل آقایان بازجو و مفتش با شادی بی شک در چیز دیگر است ! حرفم فقط همین است شادی در زندان است و ظاهرا حالا حالاها هم قصد آزادی اش نیست کره ای هم نیستم که بگویم : « شادی صدر را همین الان باید قید و شرط آزاد کنید !» گرفته اید ، نازشصتتان ! غیرت و شرف و همت و قدرتتان را می رساند که تروریستهای تجزیه طلب را در شرق و جنوب و غرب کشور رها کرده اید و چسبیده اید به چند تا زن و معلم و کارگر که یکی فقط حقوق برابر می خواهد و دیگری فقط نانی بخور و نمیر ، فقط بیائید راست و پوست کنده اتهام و جرم شادی را بگوئید ! ، واقعا چه شده است که امروز شادی ها باید در زندان باشند و جنگ افروزان داخلی و تجزیه طلبان بی هویت راست راست راه بروند واقعا که سنگها را بسته اند و سگ ها را رها ....
پی نوشت : دوستان ، آمدم برم اوکراین نشد به همون لهستان و ورشو بسنده کردم تا رسیدم خونه دلم یکهو هوای هلند کرد و دیدن دوستان و آمستردام ، خلاصه این روزها شدم مارکوپولو !بزودی براتون خبرهای داغ دارم و یک سفرنامه ! که فکر نکنید فرشاد بلد نیست ، فعلا همین بس که این روزها برام روزهای عزیزی هست و هوای آمستردام هم الان توپ بهاری و عیدانه است . همین الان یه دوستی از ایران تلفن کرد و خبر آزادی ژیلا بنی یعقوب را هم داد ، کلی خوشحال شدم و حالا همه چشم به راه شادی عزیز و محبوبه هستیم .محبوبه آفرین !آخرین پست شجاعانه محبوبه خواندنی است ، بخوانید و برای دیگران هم بفرستید

کمک به آزادي فعالان جنبش زنان در ايران

FREE WOMENS RIGHT DEFENDERS Uploaded by farshad تجمع روز 8 مارس در تهران به خشونت كشيده شد

تجمع گروهی از فعالان سياسی، دانشجويی و زنان به مناسبت ۸ مارس در ميدان بهارستان با حمله پليس به خشونت کشيده شد. به گزارش شاهدان عينی در پی فراخوان برای تجمع اعتراضی در برابر مجلس شورای اسلامی در ساعت ۲ بعد از ظهر امروز پليس ضد شورش و نيروهای امنيتی با برقراری تدابير شديد امنيتی( که از صبح امروز و به دنبال تجمع معلمان آغاز شده بود) اقدام به ضرب و شتم و پراکنده سازی جمعيت ۳۰۰ نفره ای که در ضلع شمالی ميدان بهارستان و در برابر ايستگاه مترو تجمع کرده بودند کرد. نيروهای گارد ويژه ناجا با خشونت چندين نفر از فعالان سياسی و دانشجويی حاضر در تجمع از جمله عبدالله مومنی سخنگوی سازمان دانش آموختگان ، مرضيه مرتاضی و فاطمه گوارايی را مورد ضرب و شتم قرار دادند. نيروهای امنيتی يکی از خبرنگاران حاضر در تجمع را نيز مورد ضرب و شتم قرار دادند. نيروهای امنيتی و انتظامی چندين مرتبه با هجوم به جمعيت اقدام به هدايت حاضران بسمت ميدان بهارستان کردند با اين وجود فعالان زن موفق شدند بيانيه خود به اين مناسبت را توسط خانم شهلا انتصاری قرائت کنند. تعداد زيادی از زنان پليس نيز در ميدان بهارستان حضور داشتند.

با آزادي 15 نفر ديگر 3 تن ديگر همچنان در بازداشت هستند طبق آخرين اخبار ۱۵ نفر ديگر از بازداشت شدگان تجمع مسالمت آميز روز ۱۳ اسفند در جلوی دادگاه انقلاب از زندان آوين آزاد شدند. زارا امجديان، الناز انصاری، مينو مرتاضی، محبوبه حسين زاده، نوشين احمدی خراسانی، نسرين افضلی، سوسن طهماسبی، رضوان مقدم، مهناز محمدی، پروين اردلان، آسيه امينی، جلوه جواهری، مريم حسين خواه، فاطمه گوارايی و شهلا انتصاری، حدود ساعت ۲ بامداد روز ۱۷ اسفند از زندان اوين آزاد شدند ، خانمها محبوبه عباسقلی زاده، شادی صدر و ژيلا بنی يعقوب همچنان در زندان بسر می برند.

شعارهای ویژه ۸ مارس امسال را از اینجا دریافت کنید و آنها را چاپ کنید و وسیعا توذیع نمایید.

براي امضا و حمايت از بازداشت شدگان به اينجا برويد

با هر امضاي شما نسخه اي ازپتيشن به دفتر محمود هاشمي شاهرودي، رييس قوه قضاييه و غلامعلي حداد عادل، رييس مجلس شوراي اسلامي فرستاده ميشود. لطفا به دوستانتان اطلاع دهيد و از آنها بخواهيد که از کمپين براي آزادي فعالان جنبش زنان در ايران حمايت کنند. شما ميتوانيد مستقيما به مقامات ايراني، از جمله محمود هاشمي شاهرودي رييس قوه قضاييه و غلامعلي حداد عادل رييس مجلس شوراي اسلامي نامه بنويسيد. در نظر داشته باشيد که بهتر است در کنار فرستادن فکس و يا اي ميل به ايران، نامه خود را به سفارتخانه ها و نمايندگي هاي جمهوري اسلامي ايران در کشورتان نيز ارسال کنيد. آدرس نمايندگي ها و سفارتخانه هاي جمهوري اسلامي را ميتوانيد اينجا پيدا کنيد