‏نمایش پست‌ها با برچسب ،روشنگری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ،روشنگری. نمایش همه پست‌ها

آیا بشار اسد در ایران است ؟


همان طور که رسانه‌ها خبر داده اند سعید جلیلی به منظور پیگیری وضعیت گروگان‌های ایرانی و حل بحران سوریه هفته پیش به سوریه سفر کرده بود. چند مقام سوری در فرودگاه به استقبال وی رفتند و بعد از آن هم چند وزیر سوری در ملاقات‌هایی با حضور خبرنگاران رسانه های جمعی به دیدار وی رفتند و در تمامی این دیدارها هیچ گزارشی مبنی بر سخنرانی و پرسش و پاسخ بین جلیلی با اسد در محیط عمومی و ... که رسم دیپلماتیک این جور دیدارهاست برگزار نشد، تنها خبری که از دیدار جلیلی و اسد منتشر شد همین عکس است و چند عکس دیگر و فیلمی که از این دیدار در این اتاق منتشر شده است.
عکس‌های منتشره از این دیدار اخیر که از سوی رسانه های داخلی ایران عمدتاً منتشر و بعد از سوی رسانه های سوری بازپخش شد! نشان می‌دهد که بشار اسد و سعید جلیلی برخلاف عرف رایج دیپلماتیک تنها با یکدیگر مذاکره می‌کنند و هیچ مقامی از سوریه در این اتاق حاضر نیست!
در حالی که بر اساس عرف رایج دیپلماتیک همیشه میزبان در سمت راست می‌نشیند و مهمان در طرف چپ و روبه رو و همین طور در ادامه دیگر مقامات دو کشور در ردیف مقام اصلی مذاکره کننده خود می‌نشینند و معمولا در هر طرف نیز پرچم همان کشور موجود است ، اما در این دیدار اسد و جلیلی، در کنار یکدیگر و دیگر اعضای هیات ایرانی در هر دو ردیف راست و چپ رو به روی یکدیگر نشسته‌اند و هیچ خبری از مسوولان سوری نیست و حتی مترجمی هم دیده نمی‌شود که خوب البته با توجه به آشنایی آقای جلیلی به زبان انگلیسی و عربی این نبود مترجم زیاد عجیب نیست اما اینکه چرا هیچ مقام سوری دیگر در این اتاق وجود ندارد بسیار عجیب است!
 و اینکه چرا هیچ عکس دیگری از اسد و جلیلی در مکان دیگری در خلال این سفر از این دو منتشر نشده است ؟
یکی از دوستان بنده که در دفتر مطالعات سیاسی و بین‌الملل وزارت امور خارجه شاغل می‌باشد دیروز در صحبتی که با وی داشتم گفت دقیقاً این اتاق را می‌شناسد و این اتاق یکی از اتاق‌های مذاکرات این دفتر در خیابان شهید باهنر تهران است!
موضوع خیلی غریب است و البته چند سایت داخلی هم از جمله عصر ایران هم به این مسئله واکنش نشان داده‌اند، با این حساب ظاهراً آقای اسد خیلی زودتر از آنچه که باید برای شرکت در نشست اجلاس سران جنبش عدم تعهد به ایران می‌آمد، آمده است.
 بهر حال  باید منتظر بمانیم ببینیم از آقای اسد خبری فیلمی مصاحبه ای منتشر می‌شود که دال بر حضور قطعی در سوریه باشد یا خیر!؟

فرزندان انقلاب و فریاد یا آرمانخواهان خشمگین


«گامبی» نام حرکتی است در بازی شطرنج که طی آن با سوزاندن مهره های «خودی» گشایشی در جبهه خودی ایجاد می‌کنند تا مبارزه را بهتر پی گرفت، این اصطلاح بهترین تعریف برای امروز نیروهای حزب اللهی است. بی گمان هیچ یک از رهبران حزب الله در مخیله‌شان هم نمی‌گنجید در زمانی که حکومت یکپارچه بدست همفکرانشان در جناح راست و یا به تعبیر خودشان اصول‌گرایان باشد جایی برای آن‌ها در نظر گرفته نخواهد شد! چرا که که بنا به گفته سلیمی نمین و یا باهنر تاریخ مصرف این گروه‌ها به سر آمده. فعالان و صاحبان جریان محافظه کار که بیش از هر کس دیگری روحیات و خلقیات و طرز فکر «حزب اللهی» ها را می‌شناسند و کارکرد آن‌ها را در جریانات و شورش‌ها و حوادث به وجود آمده درزمان دولت خاتمی نیک می‌دانند و بر «بی ترمز» و خود سر بودن اینان نیز نیک واقفند؛ و با آگاهی از پشتوانه و حمایتی که از سوی بالاترین سطوح قدرت در جمهوری اسلامی و همان رهبری از این گروه‌ها می‌شود، بر این باورند که در معادلات سیاسی و هنگام نیاز، حتی همزمان با حضور نیروهای همسو در رأس نهادهای قانونی، آنچه که اکنون در بیانیه انصار حزب الله تنها به صورت هشداری ظریف و در لفافه به دولت و تمامیت محافظه کاران بیان شده دور از انتظار نخواهد بود که جنبه عملی نیز به خود بگیرد.

! عماریون ، موتورسواران سیاستمدار


حزب الله و یا انصار حزب الله دیروزاین روزها با نام «قرارگاه عمار» مجددا به صحنه آمده است و برای انتخابات ریاست جمهوری که بی شک انتخاباتی نفس گیر برای جمهوری اسلامی درتاریخ حیاتش می باشد دور خیز برداشته است اما عماریون کیستند ؟ و قرارگاه عمار چه در سر دارد و چه « قراری در این قرارگاه » قرار است گذاشته شود ؟

! چهار ایرانی که دولت ایران علاقه ای به پیگیری گمشدنشان ندارد



چهاردهم تیرماه ۱۳۶۱ در حالی که چهار دپیلمات ایرانی به نام‌های محسن موسوی کاردار ایران در لبنان، احمد متوسلیان ، کاظم اخوان عکاس و خبرنگار ایرنا در بیروت و تقی رستگار کارمند سفارت ایران در بیروت، عازم محل ماموریت خود بودند، در محل ایست بازرسی «البرباره» در منطقه شرقی بیروت، توسط نیروهای «القوات اللبنانیه» (نیروهای لبنانی) دستگیر و ربوده می‌شوند.
از آن تاریخ،۲۹سال می‌گذرد و تاکنون اخبار ضد و نقیض پیرامون سرنوشت آنها منتشر شده است ، چندی پیش نیز تعدادی از مقامات جمهوری اسلامی ایران با اعلام خبر شهادت این چهار نفر موضوع آنها را خاتمه یافته دانسته که مورد واکنش بسیاری از دوستان و نزدیکان این افراد واقع شد ، با گذشت این سالها اما همه ساله  وزارت امور خارجه ایران در این رابطه بیانیه‌های در سالگرد ربایش آنان صادر می نماید.
یکی از نکات بارز اهمیت این چهار ایرانی این است که در میان آنها یک فرمانده ارشد و بسیار حساس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده است ، این فرمانده ارشد در حالی به عنوان دیپلمات به لبنان اعزام می شود که درست در فردای مفقود شدن این گروه و در حالی که هنوز بسیاری از ربایندگان طبق اسنادی که بعدها منتشر شده است بر این گمان بوده اند که تمامی این افراد دیپلمات هستند ،رسانه‌های گروهی ایران در اقدامی هماهنگ و معنا دار خبر مفقود شدن یک فرمانده ارشد نظامی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در لبنان را منتشر می نمایند! و همین مسئله به پیچیده ترشدن پرونده آنها کمک شایانی می نماید.

دیپلمات یا فرمانده سپاه ؟
آن فرمانده نظامی و یا دیپلمات احمد متوسليان  می باشد ، وی در آنزمان فرمانده تيپ محمد رسول الله سپاه پاسداران بوده است که با فرمان آيت الله خميني مسئول اعزام و استقرار رزمندگان ايراني درلبنان میگردد ، وی ابتدا به سوريه و سپس به لبنان رفته است نامبرده در عملياتهاي بي شماري حضور داشته ودر میان رزمندگان جنگ ایران و عراق به عنوان  فاتح خرمشهر شناخته شده است .
ده سال پيش علي خامنه اي رهبر ایران در مقام فرماندهي كل قوا حكم سرلشگري وي را در حركتي آئين وار امضاء نمود و امروز در ايران همه جا احمد متوسليان را یک سرلشگرسپاه پاسداران  مي شناسند و این در تناقض با ادعای جمهوری اسلامی است که وی را یک دیپلمات می داند چرا که هرگز برای تجلیل از یک دیپلمات به وی درجه سرلشگری اعطا نمی شود ؟ .

پاسدار یا مشاور فنی ؟
از دیگر نقاط پیچیده این پرونده به عنوان مثال این است که تقي رستگار مقدم  نیز يك عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده که وي نيز در كنار احمد متوسليان به عنوان رزمنده به لبنان می رود و حالا چون بر حسب اتفاق آنروز رانندگي ماشين رابر عهده داشته جمهوري اسلامي همواره  از یک سو وی را به عنوان رزمنده و نظامی ایرانی ارج می نهد و از دیگر سو اذعان دارد که وی مشاور فني سفارت بوده است!
به عبارتی دیگر همين دروغ پردازي‌های جمهوری اسلامی است که ماجرا را پيچيده تر مي كند .
این آخرین عکسی  است که از این چهارتن در لبنان گرفته شده است

براساس خاطرات و شواهد غیر قابل انکاری  اين چهار تن درست چند ساعت قبل از اینکه در محل ایست و بازرسی البرباره متوقف شوند، در جلسه‌ای باحضور سيد عباس موسوي دبيركل حزب الله لبنان بوده اند ، در خودروي مرسدسي كه اينها اسير شدند يك دستگاه بي سيم پي آر سي بوده است كه متعلق به حزب الله لبنان بوده و اکنون چرا جمهوري اسلامي مي خواهد با كتمان و قلع حقيقت و شهید دانستن آن چهار تن ماجرا را خاتمه شده بداند موضوعی است که بسیاری آنرا مربوط به ران آراد می دانند و از او به عنوان مهره‌ای نام می برند که به سرنوشت این چهار تن مرتبط شده است ، مهره‌ای که ظاهرا جمهوری اسلامی علاقه‌ای نسبت به پاسخگویی بدان ندارد !

اما ران آراد کیست ؟
روز بیست و سوم مهرماه سال ۱۳۶۵  ، ساعت ۳ بعدازظهر ، چندین فروند هواپیمای جنگی اف – ۴  که از پایگاه هوایی داخل خاک اسرائیل برخاسته بودند، برای بمباران مواضع نیروهای فلسطینی و لبنانی در منطقه « اشرفیه » در جنوب شرقی شهر « صیدا » و همین طور اردوگاه فلسطینی‌ها « المیه و میه » ، وارد آسمان لبنان شدند. با شدت گرفتن بمباران هواپیماهای اسرائیلی، ضدهوایی‌های متعلق به گروههای مبارز ، به مقابله با این تهاجم هوایی که کشته و زخمی شدن زنان و کودکان را به همراه داشت ، پرداختند و در آن میان جوانی فلسطینی که یک قبضه موشک ضدهوایی ( از نوعی که به دنبال حرارت هواپیما می رود ) بر دوش خویش داشت، پس از نشانه روی و شلیک به موقع، یکی از هواپیماهای فانتوم را هدف قرار داد. پس از آنکه هواپیما مورد اصابت موشک قرار گرفت ، دو سرنشین آن سراسیمه و به سرعت دکمه پرتاب صندلی را فشار دادند که با انفجاری خفیف، از داخل هواپیما به بیرون پرتاب شدند . به دنبال سقوط هواپیما ، خلبان و کمکش به وسیله چتر نجات ، در دو منطقه جدا گانه در داخل خاک لبنان فرود آمدند ، هلی کوپترهای جنگی اسرائیل که مشغول گشت زنی نزدیک  آنجا بودند، پس از اخذ دستور ، به سرعت به محل فرود یکی از خلبانان شتافتند و توانستند او را قبل از اینکه به دست نیروهای مبارز بیفتد ، سوار کرده و از مهلکه نجات دهند ، به محض سقوط هواپیما و انفجار آن ، تلاش نیروهای شبه نظامی لبنانی و فلسطینی که  از بمباران خانه و کاشانه خویش عصبانی بودند ، برای ردگیری و دستگیری خلبانان آن آغاز شد .

کمک خلبان هواپیمای ساقط شده « ران آراد »  ۲۸ ساله که در یک باغ فرود آمد، بر اثر شدت ضربه وارده ، آرنج دست چپش شکست و دقایقی بعد نیروهای گروه  "مقاومت مومنه" به رهبری "مصطفی دیرانی" منشعب از "سازمان امل"، که در یکی از روستاهای اطراف به نام " زغداریا " مستقر بودند، سررسیدند  و زودتر از فلسطینی‌ها ، او را به اسارت  خود درآوردند و  برحسب اتفاق، محلی که آراد در آنجا فرود آمده بود ، خط تماس جنگ داخلی "امل" و سازمانهای فلسطینی بود.
سه ساعت بعد ، آراد که از شکستگی دست رنج می برد ، سوار بر اتومبیلی شخصی ، در حالی که چند ماشین دیگر حامل نیروهای مسلح او را اسکورت می کردند ، از صیدا به طرف بیروت حرکت داده شد . در طی مسیر ، دژبانی‌ها و پست‌های بازرسی گروههای مختلف مسلح از جمله ارتش لبنان قرار داشتند . ماشین حامل آراد ، قبل از رسیدن به یکی از این پستها ، سعی کرد تا با روشن و خاموش کردن چراغهای جلو ، بفهماند که مجروح دارد و نمی تواند بایستد . ولی نیروهای ارتش ، به سمت کاروان در حال عبور شلیک کردند اما به کسی آسیبی نرسید . دقایقی بعد در " افران الرمیله " ( نان فروشی رمیله ) که همه خودروهای کاروان اسکورت به هم ملحق شدند ، برای رعایت جوانب امنیتی، آراد در خودرویی دیگر قرار گرفت و به سمت بیروت حرکت داده شد .
در بیروت ، خلبان مجروح را مستقیما به خانه شخصی مصطفی دیرانی ( مسئول وقت کمیته امنیت سازمان امل ) بردند . ساعتی بعد که اضطراب و ترس آراد فروکش کرد، با پسر دوسال و نیمه دیرانی به بازی و سرگرمی مشغول شد . ساعت ۱۰ شب ، به دلیل شدت جراحت  به یکی از درمانگاهها برده شد که دکتر ارتوپد در محل کار خود حضور نداشت . پس از دقایقی با پیگیری‌های زیاد ، دکتر از منزل خود به بیمارستان آمد و دست چپ خلبان اسرائیلی را گچ گرفت و مداوا کرد .
ران آراد تا سال ۱۳۶۹ در بیروت و در یکی از بازداشتگاههای مخفی حزب الله لبنان نگهداری می شود و پس از آن به سوریه فرستاده میگردد تا اینکه در سال ۱۳۷۹  از طريق هواپيماي سي ۱۳۰ نیروی هوایی ارتش ایران كه در اجاره سازمان هلال احمر بوده به ايران منتقل می گردد و دست كم تا آنجا كه شواهد بسیار متقنی موجود است تا سال ۱۳۸۱ در خانه‌ای در شمال تهران توسط نيروي قدس سپاه پاسداران محافظت و نگهداري مي شده است .
ضمنا شواهدی موجود است که وی در سال ۱۳۸۰ دچار سانحه قلبي شده است  و بمدت پانزده روز در بيمارستان قلب جماران متعلق به سپاه پاسداران مداوا و نگهداري شده است و از آن تاریخ به بعد دیگر هیچ اثر و خبری از وی وجود ندارد .

تلاشهای نیمه رها شده جمهوری اسلامی

جمهوري اسلامي عليرغم تمامي تبليغاتهايي كه براي آن  چهار مفقود شده ایرانی  مي نمايد عملا هيچگاه تمايل جدي اي براي پيگيري وضعيت ايشان نداشته است . در سال ۱۳۸۲  دولت آلمان به عنوان ميانجي بين حزب الله لبنان و جمهوري اسلامي ایران و اسرائيل برای بررسی پرونده مفقود شدگان اسرائیلی و لبنانی وارد عمل می گردد و در دو مرحله رسمي و سه مرحله غير رسمي تبادل اجساد و اسرا بين طرفين برگزار میگردد ، اسرائيل نیز كه پيشتر اعلام نموده بود هيچ اطلاعي از اين چهار ایرانی  ندارد در پيامي به ايران اعلام آمادگي  می نماید که حداقل دو تن از اين افراد را آزاد مي نمايد در صورتيكه جمهوري اسلامي ایران  خبري از ران آراد را به اسرائيل بدهد ، اما جمهوري اسلامي همچنان مدعي می گردد كه از سرنوشت ران آراد بي اطلاع مي باشد  اما همانزمان ايران علاقه مندي خود را نشان می دهد  تا از نفوذ خود همچنان براي آزادي اسراي اسرائيلي در ميان حزب الله استفاده نمايد و طرف اروپايي نيز سه تن از زندانيان ايراني - لبناني متهم به دست داشتن در ترور رستوران ميكونوس و همچنين متهم پرونده بمب گذاري آرژانتين در انگلستان را آزاد نمايند . كه در ابتدا  طرف آلماني از پذيرش اين پيشنهاد شانه خالي نموده و از ایران تقاضا می نماید که باید برای اثبات ادعای خود حسن نیت خود را نشان دهد ، که ایران نیز متعاقب آن اعلام می نماید تنها خبر از زنده بودن ران آراد دارد و از محل نگهداری وی بی‌اطلاع است !
در همین ایام نیز یک سایت وابسته به حزب الله لبنان عکسی را از ران آراد منتشر می نماید !


همین اخبار آنقدر برای طرف اسرائیلی مهم بوده است که مجددا رغبت برای از سرگیری مذاکرات را نشان می دهد ، این در حالی بود که ایران همچنان مشغول مذاکره برای آزادی کاظم دارابی تنها ایرانی متهم در پرونده ترور میکونوس بوده است و اسرائیلی‌ها از آنجا که نمی خواستند موضوع اسرائشان در گروکشی ایران و آلمان متوقف شود از ایتالیا می خواهند که وی نیز به عنوان میانجی وارد مذاکرات بشود .
ایتالیا خواسته اسرائیل را می پذیرد و در دسامبر سال ۲۰۰۶  « سناتور سرجيو دوگرگوريو» رئيس کميسيون دفاعي ايتاليا اعلام می نماید که سازمان امنيت ایتالیا و دولت ايتاليا مذاکره با جمهوري اسلامي ايران بر سر آزادي گروگان‌هاي اسرائيلي از اسارت حزب‌الله لبنان را آغاز کرده است  در همانزمان مجددا  آلمان اعلام آمادگي می نماید  تا در سکوت کامل رسانه اي مسئله گروگانها ي لبناني و اسرائيلي را مورد نظر قرار دهد و هیاتی را نیز به نشانه حسن نیت به تهران می فرستد .

با ورود هیات آلمانی به سرپرستی «ارنست اورلا» در تهران  نشستی ترتیب داده می شود و موضوع چهار ایرانی مفقود شده و ران آراد در دستور کار قرار می گیرد ، و اعضایی از وزارتخانه‌های  امورخارجه واطلاعات ، سپاه پاسداران و سید حسین موسوی به عنوان نماینده رئیس جمهور در امور چهار ایرانی مفقود شده و طرف آلمانی تشکیل جلسه می دهند ، متاسفانه به علت نبود یک نقطه اشتراک بین اعضای شرکت کننده ایرانی درمقابل دیدگان آلمانی‌ها در آن نشست کار به درگیری لفظی و فیزیکی وليوان و قندان پرت كردن براي همديگر می كشد! . اعضای آلمانی نیز جلسه را ترک می نمایند و خواستار آن می شوند که جلسات بعدی فقط با حضور اعضای شناخته شده و دیپلمات  و در برلین تشکیل شود .
اولين جلسه اين مذاکرات در آلمان با حضور فردي بنام «خالد عبيد » به نمايندگي از طرف حزب الله لبنان و «بنجامين ايهود»  به نمايندگي از طرف اسرائيل و « کميسيوني از ايران با حضور سید حسین موسوی و ياسر فراتي و  مجتبي علوي در ۴ نوامبر ۲۰۰۶  در دفتر مطالعات و تحقيقات وزارت امور خارجه آلمان تشکيل میگردد و مقرر می گردد تا جلسه بعدي پانزده روز بعد با محوریت  بحث بین ایران - اسرائیل - آلمان نیز تشکیل شود .
سید حسین موسوی نماینده وقت رئیس جمهور و مسئول پیگیری چهار ایرانی

در اولين جلسه مذکور طرفين خواسته هاي خود را ذکر نموده خواسته هاي طرفين اسرائيلي و لبناني که کاملا مشهود است و گروگانهاي خويش را طلب مي نمايند ، در این جلسه اسرائیل ضمن اعلام خبر زنده بودن سه تن از ایرانیان مفقود شده همچنان از ایران طلب اطلاعات بیشتری در مورد ران آراد می نماید و دولت آلمان نیز متعهد می گردد کاظم دارابی را در اولین فرصت ممکن آزاد نماید ( امری که شش ماه بعد از آن اتفاق افتاد) ، خالد عبید نیز متعهد می گردد دوازده اسیر اسرائیلی را بلادرنگ و ظرف ده روز آینده و قبل برگزاری جلسه بعد آزاد نماید (که حزب الله لبنان نیز به وعده خود عمل می نماید) ، همه چیز روال عادی خود را طی می نماید تا طبق وعده انجام شده در دو هفته آینده موضوع چهار ایرانی مفقود شده و ران آراد به مذاکره گذاشته شود اما با گذشت دو هفته و موعد برگزاری نشست دوم  در چرخشی عجیب ايران اینبار ضمن معرفی نموده مجتبی علوی به عنوان سرپرست کمیسیون ایرانی از دولت آلمان خواستار خارج نمودن پیش شرط چهار ایرانی مفقود شده و تقاضای فشار بر ديگر دولتهاي اروپايي در جهت مطرود نمودن مذاکرات با سران سازمان مجاهدين خلق و همچنين حمايتهاي جانبي از ايران در جهت مسئله بحران هسته اي را مورد نظر قرار دهد ! که با مخالفت دولت آلمان مواجه می شود و نشست دومی هرگز انجام نمی گیرد !

اما مجتبی علوی که از سوی ایران به عنوان سرپرست کمیسیون معرفی شده کیست ؟

مجتبي علوي مقيم شهر وين اطريش و يکي از مظنونين اصلي در پشتيباني طرح ترور قاسملو مي باشد ، در سال ۱۳۶۴ درست يک سال پس از تاسيس وزارت اطلاعات و شکل گيري منسجم هسته هاي ترور جمهوري اسلامي در خارج از کشور از ايران خارج مي شود و در پوشش بازرگان در اروپا اقامت مي گزيند ، نامبرده پيشتر در وزارت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي فعاليت مي نموده است ، علوي از جمله رابطان و پل هاي ارتباطي جمهوري اسلامي با دلالهاي فروش اسلحه و مهمات بوده است که از قبل همين معاملات و پورسانتها وي دارايي سرسام آوري را بهم زده است ، و همواره از او به عنوان يکي از افرادي که دخيل در ماجراي مک فارلين بوده است ياد مي شود . علوي همچنين در ترانزيت پنهان مواد مخدر وزارت اطلاعات نيز دستي بر آتش دارد آنسانکه در ژوئن سال ۲۰۰۰ مجتبي علوي به همراه فرد ديگري که کارمند سفارت ايران در سوئد بوده و نامش هرگز فاش نشد در فرودگاه استکهلم ،با صد کيلو مرفين بازداشت مي شود گرچه اين خبر به سرعت در مطبوعات سوئدي منتشر شد و دولت ايران مکلف به پاسخگويي شد اما پس از سي و شش ساعت هر دو آزاد شدند و سفارت ايران در بيانيه اي اعلام کرد محموله فوق مرفين نبوده و ماده شيميايي بوده که صرفا مورد استفاده پزشکي قرار مي گيرد و خواستار پوزش گمرک سوئد نيز شد !
مجتبي علوي البته ميزبان خوبي نيز است ، وي دراکتبر سال ۲۰۰۳ هنگاميکه همسر کرباسچي ، خانم خيرالنساء عسکريان به جهت عمل زيبايي شکم (ساکشن) عازم اطريش شده بود در کنار ايشان بوده ويا در سالهاي اقامت و تحصيل مهدي و ياسر هاشمي در نروژ همواره به عنوان بانک و حامي اصلي ايشان بوده است ، ضمنا مجتبي علوي در گذشته از فعالين اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان اروپا بوده و بمدت سه سال نيز در خلال سالهاي ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۲ با کاظم دارابي از متهمان اصلي عمليات تروريستي کافه ميکونوس برلين در کار واردات لوازم التحرير به ايران بوده اند ، اطلاعات بیشتر درباره مجتبی علوی را اینجا بخوانید .

با عنایت به این موارد کاملا مشهود است که جمهوری اسلامی ایران به دلیل یا دلایل خاصی که پوشیده است هیچگاه علاقه جدی‌ای به روشن شدن سرنوشت این چهار ایرانی نداشته است ، دلیل دیگری نیز بر این ادعا مصاحبه‌ای است که در تابستان سال ۲۰۰۶ با روبرت مارون حاتم يكي از فرماندهان فالانژیستهای لبنان و محافظ و مشاور ارشد ايلي حبيقه ، كسي كه از او به عنوان يكي از شاه كليدهاي اسرار چهار گروگان ايراني نام مي برند صورت گرفته است که  خلاصه‌ای از آن به پیوست می آید :

روبرت در خلال صحبتهايش چند باري تاكيد می کند  كه مشكلي ندارد و براي روشن شدن مسئله كه از ديد او كاملا روشن است  با هر كسي حرف  خواهد زد و در جواب من كه حتي اگر از مقامات ايران باشد و اضافه كرد با هركس !
روبرت برای اثبات ادعایش اظهار می دارد چند سال پيش به رابطي در  سفارت ايران در پاريس گفته است كه مي تواند حتي نوار بازجوئي يكي از بازجويان از احمد متوسليان را با شرايطي به ايرانيها بدهد كه سفارت رغبتي به اين مسئله نشان نمی دهد!
در سال ۲۰۰۷ نیز من مجددا در  پاريس وي را ديدم كه نوار را آورده بود و گفت فقط برايت دقيقه اي از آنرا مي گذارم ، صداي بازجو كمي نامفهوم بود اما صداي مترجم مفهوم بود كه مي پرسيد شما در جنوب چه می کردید؟
و احمد  متوسلیان در جواب گفت : من احمد متوسليان هستم كارمند سفارت ايران ! ...

 آنچه می خوانید مختصری از گفتگو با روبرت مارون حاتم معروف به کبرا است :

اولین باری که خبری از چهار اسیر ایرانی شنیدید کی بود ؟
- اولین بار شب روزی بود که ظهرش آنها در ایست و بازرسی محلی در برباره که منطقه‌ای مرزی بین بخش مسیحی و شمال بود اسیر شده بودند ، خودروی مرسدس آنها با دو استیشن ژاندارمری اسکورت می شده و وقتی که به پست بازرسی می رسند به هشدار ایست توجه نمی کنند که به رگبار بسته می شوند ، با همان رگبار اولیه اسکورتها و خودرو متوقف می شوند ، سرنشینان مرسدس را پیاده می کنند و به گوشه جاده می برند و با چند رگبار هم به سوی اسکورتها آنها را مجبور می کنند که محل را ترک کنند . هر چهار نفر را هم سریع به ساختمان فرماندهی کرانتینا منتقل می کنند ، همان شب بود که من و ایلی [ ایلی حبیقه] آنها را دیدیم ، فرد راننده در اثر شلیکها مجروح شده بود و کتف و گردنش تیر خورده بود ، بیهوش بود و معلوم بود که زنده نخواهد ماند ، مسئولیت آنها با راجی عبدو بود که آن موقع‌ها رابط سمیر [ سمیر جعجع] و هارون (هک‌‌ ) بود . راجی خودش مسئولیت بازجوئی از آنها را به عهده گرفته بود .
 فرد مجروح اسمش چه بود و چه شد ؟
- اسمش فکر کنم رستگار بود و سه روز و شاید چند روز بیشتر زنده نماند و کشته شد جنازه‌اش را هم در زیر درختان اوکالیپتوس در کنار ساختمان امنیت دفن کردند و خودرو را هم به جورج سوری سپردیم که او به طرابلس برد و در نزدیکی یک بار انداز رها کرد .
آن سه نفر چه شدند ؟
- راجی در بازجوئی‌هایش فهمیده بود که آنها افراد مهمی هستند که از جنوب از پیش فرمانده نیروهای شیعه می آیند حتی به ما می گفت تن یکی از آنها لباس یکی از فرماندهان شیعه است ، و یکی از آنها [ اینجا روبرت اشاره می کند همین فردی که صدایش را شنیدی ] تمام اسرار شیعیان جنوب را می داند اما کم حرف می زند ، موضوع به یک درد سر بزرگ برای فالانژها تبدیل شده بود و راجی اعتقاد داشت هرچه سریعتر باید آنها را کشت و جنازه آنها را در بیروت رها کرد اما سمیر می گفت با کشتن آنها تازه ماجرا شروع خواهد شد ، یک ماهی آنها در کرانتینا بودند و بعد به بازداشتگاه یارز منتقل شدند ، راجی همچنان از آنها بازجوئی می کرد و بعضی اوقات هم جورج [ جورج صباغ معروف به ابوتونی] از آنها بازجوئی می کرد ، خیلی‌ها در بیروت و طرابلس و جنوب نگران آنها بودند و جورج می خواست علت این نگرانی را بداند . آنها یکسال بعد به زندان لقلوق فرستاده شدند و مسئولیتشان دیگر با سمیر بود ، سمیر از آنها مثل الماس نگهداری می کرد و اعتقاد داشت که اینها بهترین اسرائی هستند که در دست دارد .
 آیا خودت شخصا با این ایرانی‌ها حرف زدی ؟
- من فقط همان شب اول لحظاتی با یک نفر از آنها که خیلی پرخاش می کرد حرف زدم ، عربی‌اش خوب بود و می گفت من دیپلمات هستم و اینها هم همراه من هستند ما را باید آزاد کنید که از او پرسیدم اگر دیپلمات هستید چرا در خودرویتان بی‌سیم دارید و مسلح بودید ؟
جوابش چه بود ؟
 - هیچ کدامشان جواب درستی نمی دادند یا سکوت می کردند و یا فقط اسمشان را می گفتند و اینکه مامور سفارت هستند و همین عصبانیت راجی را بیشتر می کرد ...

اکنون با همه ابهامات موجود  باید پرسید چرا تا کنون پیگیریهای جدی در این زمینه صورت نگرفته است؟
جمهوری اسلامی چه نفعی در مبهوم ماندن این ماجرا دارد که همچنان سعی در مختومه ماندن این داستان دارد ؟
تکلیف دل دردمند خانواده‌های این ۴ ایرانی  چیست؟
پدر احمد متوسلیان اکنون  چهار سالی است که فوت شده  است ،غلامحسین  متوسلیان  در فراق پسر  جان به جان آفرین  تسلیم کرد.، پدر تقی رستگار مقدم  نیز بیش از ۲۳ سال انتظار فرزند از دنیا  رفته است !
غلامرضا رستگار مقدم برادر تقی رستگار مقدم  نیز چندی پیش به خبرگزاری مهر گفته : بارها با پدرم نزد مسئولان رفتیم و از آنان خواستیم که به این انتظار طاقت فرسا خاتمه دهند؛ حتی تا جایی که به خاطر دارم پدرم دست همه آنها را محکم می فشرد و می گفت فکر کنید فرزند خودتان است و  تقریبا همه مسئولان می گفتند که "در اسرع وقت" به این مساله رسیدگی خواهیم کرد اما زمانی به خود آمدیم که ۲۳ سال از جریان ربوده شدن تقی و سه نفر دیگر گذشته و گویا هنوز "اسرع وقت" نشده است!  پدرمان نیز تا آخرین لحظات نام تقی را بر لب داشت و به امید بازگشت او نفس می کشید و مادرمان نیز هنوز به امید بازگشت او زنده است.
حسن اخوان برادر کاظم اخوان خبرنگار خبرگزاري رسمي جمهوري اسلامي نیز  در نامه‌ای  از ملت ایران خواسته است  برادرش را فراموش نکند و از  نحوه اقدامات دولتها در این ۲۹ سال انتقاد کرده است.
اما هنوز و با تمام این تفسیرات از سرنوشت این ۴ دیپلمات ایرانی  اطلاعاتی در دسترس نیست و همچنان خانواده هایی چشم به راه عزیزان خود مانده اند و کسی پاسخگوی آنها نیست...

از سرکوب دانشجویان در ۱۸ تیر همه گروه‌ها سود بردند! قسمت دوم



در قسمت قبل تا جلسه سه شنبه‌های منزل حسین الله کرم یادآور شدم که عنوان شد :«باید کار تمام شود»!
آن شب قریب به اتفاق موافق اعضا موافق این برخورد بودند و هر کس نظری داشت به غیر از سه نفر که آقای حسین تقوی مخالف برخورد نظامی و خیابانی  بود و اعتقاد داشت باید با همکاری قوه قضائیه و اطلاعات سپاه همه سران جنبش دانشجویی را بازداشت کرد ، آقای محمد حسین صفار هرندی نیز مخالف بود و اعتقاد داشت باید گذاشت این تجمع‌ها ادامه پیدا کند و فعالان این تجمعات را یکی پس از دیگری بازداشت کرد و همه رو آورد توی تلویزیون ! ، من هم مخالف بودم و اعتقادم این بود که برخوردهای اینچنینی جریان رقیب را جری تر می کند و چون خودم در دانشگاه بودم برایشان مثال می آوردم که همواره برخوردهای اینچنینی همواره دانشجویان را فعالتر می کند .
طبق معمول همیشه و همه جلسات حسین الله کرم فصل الخطاب را عنوان کرد و توضیح  داد که با نیروی انتظامی هم هماهنگی شده .
چند روز بعد از همین جلسه روز ۱۳ بود یا ۱۴ تیرماه که در ستاد نوپو در نیروی انتظامی جلسه ای  برگزار شد که تعدادی از شورای مرکزی حزب الله با حضور آقای ارجمندی که مسئول نوپو تهران بودند و آقای مستوفی که مسئول موقت نوپو کل کشور و به نوعی هم افسر رابط حزب الله و فرماندهی اطلاعات ناجا بودند .
در خاتمه جلسه هم همه رفتیم دفتر مسعود صدرالسلام و وی نیز نظرات خودش را گفت و اینکه ناتب از همین امروز آماده هست که برخورد آغاز شود .
جلسه که تمام شد من پیش حسین مستوفی ماندم و تا نزدیکهای نماز صبح با هم حرف می زدیم و من برایشان دلیل و ادله می آوردم که این کار صحیحی نیست ، در آخر مستوفی هم گفت اعتقاد من هم همین است نباید برخورد شود ولی تصمیمی است که گرفته شده ! پس بهتر است بیائیم رو نحوه مدیریت این برخورد باهم بحث کنیم !.
حجت السلام آشنا مدیر کل وقت سرویس
 وزارت اطلاعات: شوخی نمی کنی؟
از دفتر مستوفی که بیرون آمدم دیگر صبح شده بود با آقای محسنی از مدیران وزارت اطلاعات تماس گرفتم و قرار ملاقاتی گذاشتم و ظهر همان روز هتل مرمر همدیگر را دیدیم و به او گفتم که چنین تصمیمی گرفته شده است ایشان ابراز بی‌اطلاعی کرد و با آقای آشنا (مدیر کل اداره سرویس و امور ویژه وزارت اطلاعات ) تماس گرفت و صحبتهای من را به ایشان منتقل کرد و نهایتا من و آقای محسنی باهم رفتیم به ساختمانی در کریمخان زند که آقای آشنا آنجا بود و من همه اطلاعاتم را برای ایشان بازگو کردم ، آقای آشنا اعتقاد داشت که این امر محال است و پی در پی از من می پرسید که آیا مطمئنی ؟ ، خودت این را شنیدی ؟ شوخی نمی کنی ؟ ...
بدون هیچ نتیجه‌ای از ساختمان بیرون آمدم ، با یکی از دوستان که از اعضای سابق شورای مرکزی اولیه انصار بود و بخاطر اعتراضاتش خانه نشین شده بود تماس گرفتم و ماجرا را گفتم ، ایشان اعتقاد داشت باید  بلافاصله خودم را به وزارت کشور برسانم و بمن یادآور شد این یک وظیفه و رسالت دینی است برو و به آنها اطلاع بده !
لاری وزیر وقت کشور: انشاالله خیره
خوب رفتن به وزارت کشور با توجه به اعتقاداتم کمی برایم سخت بود و ارتباط زیادی هم با آنها نداشتم اما هرچه که بود خود را مجاب به رفتن به وزارتخانه کردم و حوالی ساعت یک یا دو ظهر بود که وزارت کشور بودم و رفتم دفتر آقای لاری و به مسئول دفتر ایشان  ضمن معرفی خودم گفتم که باید ایشان را ببینم و وی نیز گفت بعید می دانم امروز بتوانی ببینی ایشان را ولی بشین ، همانجا بودم که خبر توقیف روزنامه سلام را شنیدم مطمئن بودم که اتفاق معهود نزدیک است چند بار مدام و پی در پی به مسئول دفتر یادآور می شدم که باید آقای لاری را ببینم و ایشان هم مدام برای من دستور چایی می دادند و می گفتند بنشین !..
تاج زاده معاون وقت امنیت
وزارت کشور: سرکارت گذاشتند 
نزدیک پایان ساعت کاری آن روز بود که وی آمد و گفت :«حاج آقا گفتند بشینید می آیم !» نهایتا ساعت ۷ شب بود که رفتم داخل و بعد از حال و احوال و حرف و... گفتم که قرار است این اتفاق بیفتد و همین امروز هم که سلام بسته شده است من این اتفاق را بسیار نزدیک می دانم ، آقای لاری پس از سئوالهای مشابه سئوالهای آقای آشنا بعد از گذشت نیم ساعتی با آقای تاج زاده تماس گرفت و ایشان هم بداخل اتاق آمد و همان سئوالها و نهایتا آقای لاری گفت :«انشاءالله خیره نگران نباش کاری نمی توانند بکنند!» و آقای تاج زاده هم اعتقاد داشت خواستند یا من را سر کار بگذارند و یا ببینند من چقدر مطمئن هستم و این خبر را به چه کسانی می دهم ! در آخر هم آقای لاری شماره موبایلی بمن داد و گفت بعدا تماس بگیر سر فرصت یک گپی باهم بزنیم !
فردای آن روز ۱۶ تیر جو دانشگاه تهران و دانشگاه شهید بهشتی ملتهب بود اما تجمعی برپا نبود و اما شورای صنفی کوی دانشگاه اعلامیه‌ای مقابل دانشکده‌ها و کوی زده بود که خبر از تجمع اعتراضی مقابل مسجد کوی دانشگاه داده بود .
همان شب همه در منزل حسین الله کرم جمع شده بودند جلسه‌ای نبود همه باهم رفتیم به ساختمان سابق ژاندارمری در میدان انقلاب که نامش بود موقعیت الغدیر ، صدرالسلام و نجفی و نظری هم آنجا بودند در حیاط ساختمان پر بود از کلاه ضدشورش و سپر و باتوم و چماق ! صدر السلام از الله کرم خواست که در نزدیکترین مسجد به الغدیر که مسجد سجاد بود ستاد تشکیل بدهند ...
از الغدیر که آمدیم بیرون احساس کردم بهترین کار فقط دور کردن خودم از این ماجراست !
از همان میدان انقلاب با موبایل آقای لاری تماس گرفتم خاموش بود ! منفعل شده بودم و تصمیم گرفتم فقط بروم جایی و اینجا نباشم و رفتم شهریار .
صبح روز جمعه ۱۸ تیر در حال برگشت به تهران بودم برای نماز جمعه که تا موبایل را روشن کردم  محسنی تماس گرفت و گفت الان از دفتر آقای یونسی صحبت می کند و هرجا هستی خود را فقط برسان خیابان عمار  (ساختمانی بود آنجا که چند باری رفته بودم و برای وزارت اطلاعات بود) ، نزدیکهای میدان انقلاب که بودم دیدم فضا عادی نیست و پر است از ماشین ضد شورش که بسمت کارگر می روند ...
ادامه دارد
در همین رابطه :

از سرکوب دانشجویان در ۱۸ تیر همه گروه‌ها سود بردند! قسمت اول



اشاره :
حادثه 18 تیر و وقایع بعد از آن هیچ گاه به درستی مورد بررسی و بازخوانی
قرار نگرفته است .
هیچ گاه عاملین و مهاجمین و حامیان پشت پرده و قصور کنندگان آن شناخته و معرفی نگردیدند ، نیک می‌دانم که بسیاری از نام‌هایی که در این چند یادداشت آورده می‌شود بعدها اتفاقات بی شماری برای آن‌ها افتاد ، بسیاری از آن‌ها از کشور خارج شدند و تعدادی از آن‌ها نیز سیاست را رها کردند و تعدادی نیز منزوی و تنی دیگر نیز هم اکنون در زندان می‌باشند .این جستار هیچ گاه به اعتقاد و عملکرد فعلی آنان کاری ندارد و صرفاً آن‌ها را در همان ایام و عملکرد و اعتقادشان بررسی می‌نماید . 





شاید پس از حوادثی که در بعد از آن انتخابات مهندسی شده و سرکوب خون‌بار جنبش سبز اتفاق افتاد بسیاری بر این باور باشند که ۱۸ تیر در برابر آن روزها روز مهمی نبود، اما مسئله اینجاست که در جنبش سبز همه چیز واضح و مشخص بود، انتخاباتی برگزار شده بود و رای میلیون‌ها آدم به تاراج برده شده بود و ملت معترض از پایمال شدن رای و حقشان به خیابان‌ها ریختند و اعتراض کردند یعنی در یک طرف ملت ایستاده بودند و در طرف دیگر حکومت و دستگاه حاکمه، از همه قشر و همه سن و طبقه‌ای هم حضور داشتند و جنبش هم نه به حرف حزب و گروهی به خیابان‌ها ریخته بود و نه از کسی حرف شنوایی داشت، حتی موسوی و کروبی هم خود را نه رهبر که عضوی از جنبش سبز می‌دانستند.

اما در ۱۸ تیر سال ۱۳۷۸ این چنین نبود! به جرئت می‌گویم از معدود کسانی هستم که به خوبی از پیش و پس از واقعه کوی دانشگاه مطلع هستم و همواره از همان روزهای خون و آتش ۱۸ تیر تا به امروز گفته‌ام که نه مدافعان ظاهری دانشجویان (اصلاح طلبان) و نه مهاجمان به دانشجویان (بسیج و حزب الله و نیروی انتظامی و محافظه کاران و دستگاه حاکمه) هیچ وقت نخواستند و نگذاشتند که جعبه سیاه جنایت ۱۸ تیر بازگشایی شود و تا همین امروز که بیش از ۱۳ سال از آن واقعه می‌گذرد با هر کسی که قصد نور تاباندن به زوایای تاریک این واقعه داشته است برخورد کرده‌اند.

ميشل فوکو در معرفي بعضی وقایع و کلمات و اشياء برای اولين بار روش «باستان شناسی سياست و دانش» را مطرح می‌کند. باستان شناسی علوم سياسی و علوم انسانی، بحث در شرايط امکان اين علوم است.

 بهترین روش برای بررسی حادثه ۱۸ تیر نیز همین روش است که با تبعيت از روش فوکو بخواهيم به باستان شناسی ۱۸ تیر و بالطبع عملکرد حکومت و دانشجویان و جریان‌های سیاسی آن روزها اشاره کنیم تا ببینیم اصلاً چه شد که این واقعه اتفاق افتاد!

در ۱۸ تیر سال ۱۳۷۸ اصلاح طلبان مصدر قدرت بودند، مجلس و شوراها و دولت در دست آنان بود، پرده از قتل‌های زنجیره‌ای افتاده بود و محافظه کاران و اصلاح طلبان در جدال نفس گیری بودند و بخشی از قاتلان در بازداشت بودند و صحبت بر سر آن بود که کدام گروه بیشتر در این جنایات دست داشتند چرا که بازداشت شدگانی همچون سعید امامی، مصطفی موسوی، مهرداد عالیخانی، علیرضا تهرانی و محمد روشن و... وابسته به هر دو جناح سیاسی آن زمان بودند!
از طرفی با توجه به شبه آزادی‌هایی که در بعد از دوم خرداد سال ۱۳۷۶ و توسط دولت خاتمی به مطبوعات و نهادهای صنفی و مدنی و سیاسی داده شده بود میان ملت و دانشگاه و نهادهای کارگری طبقه جدیدی در حال شکل گیری بود که قصد و هدفش نه حمایت از اصلاحات و دولت بلکه عبور از خاتمی و اصلاحات بود و اصل نظام را نشانه رفته بود و از همین روی بود که هر دو جناح سیاسی محافظه کار و اصلاح طلب از تولد و نشو و نمو این طبقه جدید ناراضی و از سرکوبشان در اصل راضی بوده.
درست است که این سرکوب به ۱۸ تیر مشهور است اما در واقع سرکوب اصلی از یک ماه پیش آغاز شده بود و به نوعی هر دو جناح بر سر اتفاق و وقوع آن به توافق رسیده بودند!
کمی به عقب برمی گردیم به اردیبهشت سال ۱۳۷۸ و دیداری که خامنه‌ای با جمعی از اعضای حزب الله در دفتر کارش داشته، در آن دیدار خامنه‌ای رسماً از حزب الله می‌خواهد تا «نظام» مجبور نشده برای ساکت کردن دانشجویان و معترضین تانک به خیابان‌ها بیاورد آن‌ها را به «هر نحو ممکن» ساکت نمایند.
با مراجعه به روزنامه‌ها و بازبینی اتفاقات آن روزها می‌بینید که در تهران و دیگر شهرهای عمده کشور مثل تبریز و اصفهان و مشهد و... دست کم در طول هفته یک تجمع و نشست و راهپیمایی برگزار می‌شد که در آن دانشجویان و بالطبع مردم در کنار دانشجویان در کف خیابان‌ها و صحن دانشگاه‌ها به خواسته مطالبات خودشان می‌پرداختند و مطبوعات تازه جان گرفته یکی پس از دیگری به میدان می‌آمدند و حکومت درگیر جدال نفس گیری با آن‌ها شده بود.
خامنه‌ای گرچه در عمده دیدارهایش با حزب الله با آن‌ها رودرواسی‌ای نداشت به طور واضح از آن‌ها می‌خواست که به قلع و قمع مخالفانش بپردازند و بیایند و بنشینند در مقابلش و گزارش کار بدهند اما تا آنجا که من به یاد دارم سه بار بدون هیچ پرده پوشی‌ای و با صراحت تمام از حزب الله خواست تا به ضرب و شتم و سرکوب بپردازند، بار اول در مورد آیه الله منتظری و بعد از آن درباره ساکت کردن عبدالله نوری و نهایتاً برای خفه کردن دانشگاه!

همین فرمان و خواست و اشاره مستقیم خامنه‌ای در آن دیدار با هسته مرکزی حزب الله کافی بود تا آن جماعت «حجت را تمام شده» بدانند و با فراغت بال به آنچه که رهبر می‌خواهد جامه عمل بپوشانند.
بد نیست تا پیش از هر سخن دیگری ابتدا نگاهی بیندازیم به جایگاه صحنه گردان آن روزها.
پس از آنکه در بهار ۱۳۷۲ به فرمان خامنه‌ای حزب الله مجدداً با سازمانی جدید تشکیل شده بود و نام «انصار حزب الله» را بر خود گذاشته بود در سال ۱۳۷۴ این جریان در آن روزها به سه شعبه منشعب شده بود : انصار حزب الله به سرکردگی محتشم (گودرزی)، دانشجویان حزب الله به سرکردگی الله کرم و ده نمکی و حزب الله تهران (این گروه رهبر مشخصی نداشت و اعضایش بیشتر خیابانی بودند و در پیرامون حاجی بخشی و... گردهم می‌آمدند و کارشان بیشتر حضور در پارک‌ها و ... برای مبارزه با بدحجابی و ... بود).
این گروه‌ها گرچه در بسیاری موارد باهم اختلاف نظر داشتند اما در عمل و کلیات باهم اتفاق نظر داشتند و در رسانه‌های آن زمان نیز عمدتاً با همان نام اولیه «انصار» خوانده می‌شدند، و با توجه به محوریت حسین الله کرم و نفوذش در تمام این گروه‌ها یک شورای غیر رسمی‌ای نیز به وجود آمده بود که در آن شورا که همان شورای اولیه سال ۱۳۷۲ بود و اغلب دیدارهای انجام شده با رهبری و یا دیگر سران جمهوری اسلامی به وسیله همین افراد انجام می‌شد تقسیم وظایف می‌گردید.
حزب الله در آن زمان یک ارتباط رسمی نیز با سپاه پاسداران داشت و آن به علت آن بود که به طور کلی اغلب اعضای آن عضو سپاه پاسداران و بسیج بودند و از همین جهت بسیاری از اعمال خود را با پوشش بسیج و استفاده از جایگاه قانونی آن همچون ضابط قضایی بودن موجه و قانونی جلوه می‌دانند.
اما در همان سال ۱۳۷۸ بود که هدایت الله لطفیان فرمانده وقت نیروی انتظامی از سوی خامنه‌ای مأمور گردیده بود تا از پتانسیل حزب الله در آن نیرو نیز استفاده کند و وی نیز مسعود صدر السلام (طه طاهری) فرمانده وقت اطلاعات نیروی انتظامی را مأمور این کار کرد و پس از آن بین اطلاعات نیروی انتظامی و حزب الله تعاملی برقرار گردید تا حزب الله در مواقع لزوم نیروهای خود را تحت عنوان «نوپو» در اختیار نیروی انتظامی بگذارد.

از دیگر ارتباطات حزب الله با نهادهای نظامی و انتظامی و امنیتی هم می‌شود به برگزاری جلسات دوره‌ای که حزب الله با وزارت اطلاعات داشت اشاره کرد، این جلسات عمدتاً در ساختمانی در خیابان نجات الهی معروف به ساختمان شیرین برگزار می‌شد.
این‌ها ارتباطات رسمی و همیشگی بود اما در مواقع اضطراری و بحران بسیار پیش می‌آمد که حزب الله با وزارت کشور و یا شوراهای تأمین استان‌ها نیز وارد جلسه و همکاری می‌شد و در آن جلسات از حزب الله خواسته می‌شد که بحران‌های پیش آمده را با همکاری آنان خنثی و یا سرکوب نمایند. (این رویه حتی در دوران پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ نیز رعایت می‌شد)
به اردیبهشت ۱۳۷۸ بازمی گردیم و فرمان رهبر برای سرکوب دانشجویان و معترضین، پس از این فرمان بود که حزب الله و نیروی انتظامی مصمم گردیدند تا با یک اقدام هماهنگ، دانشجویان را ساکت و سرکوب نمایند.
در یکی از جلسات هفته‌های اول تیرماه سال ۱۳۷۸ شورای مرکزی حزب الله بود که حسین الله کرم خبر داد : «با نیروی انتظامی هماهنگ کردیم در اولین تجمعی که دانشجویان در هر کجای تهران برگزار کنند کار را تمام کنیم»!
جلسه طبق روال همیشگی در منزل الله کرم برگزارشده بود و اتفاقاً بر خلاف دیگر روزها اغلب اعضا آمده بودند، الله کرم آن شب مجدداً با یادآوری نظر و فرمان خامنه‌ای اعلام کرد که «جلسات دیگری هم داشته است» و باید کار انجام بشود ...



در همین رابطه :




سپاه پاسداران سرکوبگری سرکوب شده


این روزها بدنه فهیم سپاه می‌دانند که خامنه‌ای هیچ‌گاه تمرّد سپاه را از دستورهای وی نبخشیده است. تمردهایی که سخت بر خامنه ای گران آمده است … آن روزی که خامنه ای با هلی‌کوپتر خویش ناگهان و بدون برنامه ریزی قبلی در زمین صبحگاه پادگان کلاهدوز نشست و در سخنرانی خود گفت بچه‌های سپاه باید به کسی که ولایت فقیه را محترم بداند رای بدهند و منظورش علی اکبر ناطق نوری بود، اما دیدیم که ۹۰ درصد از بچه‌های سپاه رای خود را به خاتمی دادند و یا پس از آن روزی که کودتایی که در هیجده تیر مقرر بود قرارگاه ثارالله تهران انجام دهد که به یکباره پاسداران از انجامش شانه خالی کردند!، پاسداران و سردارانی که باید بدانند نیک می‌دانند که این‌ها را خامنه ای نبخشیده است و یا بسیاری از بچه های سپاه و خاصه بچه های نیروی قدس سپاه نیک به یاد دارند آن روزی را که حمید نقاشان سراسیمه به زمین صبحگاه پادگان خاتم‌الانبیاء خود را رساند و اعلام کرد : همین الآن از خدمت مقام معظم رهبری می‌آیم و نظر ایشان این است که لانه فساد در قم در هم کوبیده شود و این فتنه را به گورستان بسپاریم، که منظورش آیه الله منتظری بود، اما سپاه حرکتی نکرد و نهایت جریان موازی سپاه و اطلاعات که همان انصار حزب الله بود در بعد کوچک‌تری کار انجام نشده سپاه را تمام کرد و حسینیه ایشان را به اشغال درآوردند که اگر نبود درایت اطرافیان آیه الله منتظری و خاتمی در مقام رئیس جمهور وقت آن روحانی سال خورده در همان شلوغی اشغال جانش را با گلوله ای سرگردان همچون آنچه که نصیب عزت ابراهیم نژاد شد از دست داده بود…

 آری خامنه ای این‌ها را دیده است و سپاه را نیز غیر قابل اعتماد می‌داندو مدتهاست که به فکر افتاده است تا آنچه را که بر سر ارتش آمده است را نیز بر سر سپاه بیاورد و در پی اخته کردن سپاه است.

سهراب فردا کنکور داره



فردا ۱۱ تیر هست و سهراب فردا امتحانِ كنكور داره !
هنوز يادداشت هايي رو كه زده به ديوار سرِ جاش هست ، هنوز كسي كتابهاي كتابخونشو جا به جا نكرده...
يعني سهراب فردا به كنكورش ميرسه؟

! هاشمی و مردانش در راهند


مروری کوتاه بر تلاش‌های روحانیت برای کسب قدرت و حذف دیگران !

تاریخ حزب جمهوری اسلامی که تنها تجربه و کارنامه‌ی حزبی روحانیون جمهوری اسلامی تا به امروز می‌باشد، به روشنی و مستند تلاش و اشتیاق روحانیت را برای انحصارطلبی و به دست گرفتن قدرت به هر نحو ممکن، روایت می‌کند.

در کشاکش انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۰ و کاندیداتوری مجدد محمد خاتمی بود که روزنامه‌ی حکومتی کیهان برای اولین بار متن نامه‌ی فاش نشده ی سید محمد حسین بهشتی خطاب به آیت الله خمینی را منتشر نمود. روزنامه‌ی کیهان و بالطبع گردانندگان اصلی آن با انتشار این نامه بیشتر سعی بر ان داشتند تا به خاتمی و هوادارانش بفهمانند که خطوط قرمز را در نظر داشته باشند وگرنه همانی را انجام خواهند داد که همپالکی‌هایشان پیش‌تر با دکتر ابوالحسن بنی صدر در کسوت مشابه وی (ریاست جمهوری) انجام داده بودند.

 در آن نامه آمده بود:… چندی است که این اندیشه در این فرزندتان و برخی برادران دیگر قوت گرفته است که اگر اداره جمهوری اسلامی به وسیله صاحبان بینش دوم را در این مقطع اصلح می‌دانید، ما به همان کارهای طلبگی خویش بپردازیم و بیش از این شاهد تلف شدن نیروها در جریان این دوگانگی فرساینده نباشیم…

قصه‌ی نامه‌ی مذکور به حمایت آیت الله خمینی از دکتر ابوالحسن بنی صدر بر می‌گردد و منظور بهشتی از صاحبان بینش اول خود وی و هاشمی رفسنجانی و باهنر و سید علی خامنه‌ای و به طور کلی شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بوده و افرادی که قائل به بینش دوم می‌باشند نیز کسانی همچون مهدی بازرگان، ابراهیم یزدی و دکتر بنی صدر بودند. بهشتی پس از آن که موارد اختلاف را در معرفت اسلامی و گزینش افراد ذکر کرده از تلاش حزب جمهوری اسلامی برای ایجاد وفاق یاد می‌کند و می‌گوید:… در منزل آقای موسوی اردبیلی آن قدر با محبت و گرمی با ایشان (دکتر ابوالحسن بنی صدر) برخورد کردیم و در حل مشکل وزیران دارایی و بازرگانی جلو رفتیم که امید داشتیم بر تفاهم افزوده شده است و هرگز باور نمی‌کردیم آقای بنی صدر سه روز بعد از این دیدار، چنین رفتاری در واقعه‌ی ۱۴ اسفند ۱۳۵۹ از خود نشان خواهند داد… (۱)

سید محمد حسینی بهشتی به عنوان دبیر کل حزب جمهوری اسلامی در تاریخ ۲۲ اسفند سال ۱۳۵۹ نامه‌ی فوق را امضا نموده است. اما با جستجو در اوراق و مدارک تاریخچه‌ی جمهوری اسلامی در همان ایام و چندی بعد، هاشمی رفسنجانی که از اعضای اصلی و صاحب نفوذ شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بود نیز نامه‌ای با همان مضمون (اختلاف حزب جمهوری اسلامی با دکتر بنی صدر) به آیت الله خمینی به عنوان «امام و رهبر و مرجع تقلید عزیز و معظم» نوشته که ورای آن که در صدر نامه کنایه‌ی «النصیحه لائمه المسلمین» را بکار برده، متن نامه نیز سرگشاده تر و صریح‌تر می‌باشد.

هاشمی رفسنجانی که در تاریخ ۲۵ اسفند سال ۱۳۵۹ یعنی سه روز پس از ارسال نامه‌ی سید محمد حسینی بهشتی این نامه را به خمینی می‌نویسد، در ابتدا مواردی را از همفکری‌های حزب جمهوری اسلامی با نظرات آیت الله خمینی یاد می‌نماید و می‌گوید: «موضع نسبتاً مکتبی امروز ما دنباله‌ی نظرات قاطع شما از اول انقلاب تا به امروز است. بعد از پیروزی، معمولاً ما مسامحه‌هایی در این گونه موارد داشتیم و جنابعالی مخالف بودید. اما نظرات شما را با تعدیل‌هایی اجرا می‌کردیم. شما اجازه‌ی ورود افراد تارک الصلوه یا متظاهر به فسق را در کارهای مهم نمی‌دادید، شما روزنامه‌ی آیندگان و… را تحریم می‌کردید، شما از حضور زنان بی‌حجاب در ادارات مانع بودید، شما از وجود موسیقی و زن بی‌حجاب در رادیو و تلویزیون جلوگیری می‌کردید. همین‌ها موارد اختلاف ما با آن‌هاست…»

هاشمی رفسنجانی به یادآوری گذشته می‌پردازد و صبغه چگونگی پیدایش حزب را برای آیت الله خمینی مرور می‌کند و می‌گوید: «ما حزب جمهوری اسلامی را با مشورت با شخص جنابعالی و گرفتن قول مساعدت و تایید غیرمستقیم – من شخصاً در مدرسه‌ علوی با شما در این باره مذاکره کردم – تاسیس کردیم و با توجه به این که قانون اساسی تعدد احزاب را پذیرفته فکر می‌کنیم یک حزب اسلامی قوی با تداوم انقلاب و حکومت اسلامی ضرورت دارد و جنابعالی هم روزهای اول در تهران و قم مکرراً تایید فرمودید… ممکن است فعلاً فراموش کرده باشید. اکنون اعتبار حزب از نفوذ شما تغذیه می‌شود – غیر مستقیم – ولی رنگ حمایت‌ها از روزهای اول کمتر شده، میل داریم لااقل در جلسات خصوصی نظر صریحی بفرمایید، هاشمی در استشاره‌ای از آیت الله خمینی می‌پرسد: »اگر مایلید ما حزب را کنار بگذاریم، ما را قانع کنید و اگر لازم می‌دانید که حزب بماند باید جور دیگری عمل شود… هاشمی رفسنجانی البته طاقت نمی‌آورد و تمام اشاره‌ها را به کنار گذاشته و صراحتاً و با لحنی عصبانی آیت الله خمینی را به تأمل و جواب وامی خواند و می‌گوید: «آیا رواست که به خاطر اجرای نظرات جنابعالی ما درگیر باشیم و متهم و جنابعالی در مقابل این‌ها موضع بی‌طرفی بگیرید؟ آیا بی‌خط بودن و آسایش طلبی را می‌پسندید؟ البته اگر مصلحت می‌دانید که مقام رهبری در همین موضع باشد و سربازان، خیر و شر جریانات را تحمل کنند ما از جان و دل حاضر به پذیرش این مصلحت هستیم ولی لااقل به خود ما بگویید آیا رواست که همه گروه دوستان ما به اضافه‌ اکثریت مدرسین و فضلای قم و ائمه‌ جمعه و جماعات و… در یک طرف اختلاف و شخص آقای بنی صدر در یک طرف و جنابعالی موضع ناصح بی‌طرف داشته باشید؟ …قبل از انتخابات ریاست جمهوری به شما عرض کردیم که بینش آقای بنی صدر مخالف بینش اسلام فقاهتی است که ما برای اجرای آن تلاش می‌کنیم و اکنون هم بر همان نظر هستیم و شما فرمودید ریاست جمهوری مقام سیاسی است و کاری دستش نیست. امروز ملاحظه می فرمایید که چگونه در کار کابینه و… می‌تواند کارشکنی کند؟»

رفسنجانی در همین نامه با آن که در صدر نامه آیت الله خمینی را «امام و رهبر و مرجع تقلید عزیز و معظم» خطاب نموده، صراحتاً وی را هشدار می‌دهد و ضمن این که عنوان می‌کند: «ما جایز نمی‌دانیم که میدان را برای حریف خالی بگذاریم و مثل بعضی از همراهان سابق قیافه‌ بی‌طرف بگیریم»، و برای خالی نبودن عریضه و رعایـت احترام شکلی در خاتمه نامه اضافه می‌کند که: «اینجانب که جنابعالی را مثل جانم دوست دارم و روی زمین کسی را صالح‌تر از شما سراغ ندارم، گاهی به ذهنم خطور می‌کند که تبلیغات و ادعاهای دیگران شما را تحت تأثیر قرار داده و قاطعیـت و صراحت لازم را که از ویژگی‌های شما در هدایت انقلاب بوده و در موارد فوق‌الذکر ضعیف‌تر از گذشته نشان می‌دهد.»

هاشمی خود بعدها اشعار می‌دارد که این نامه تقریری بوده است از نامه بهشتی و سران حزب جمهوری اسلامی که قرار بوده است برای همین مسئله در یک ملاقات دسته جمعی در بیمارستان قلب به آیت الله خمینی داده شود. اما هاشمی با دیدن حال امام و شنیدن حرف‌های ایشان منصرف شده، نامه دسته جمعی را به آیت الله خمینی نمی‌دهد، اما مطالبی را صراحتاً بیان می‌دارد.

هاشمی البته اشاره نمی‌نماید که در آن جلسه چه مطالبی را بر علیه دکتر بنی صدر گفته و آیت الله خمینی چه دفاعیاتی از وی داشته که وی از ارائه‌ نامه منصرف شده، اما می‌گوید: «وقتی نامه را ندادم و رهبران حزب از اتاق خارج شدند بازخواست کردند و نمی‌دانم با توضیحات من قانع شدند یا نه؟ و پس از آن تاریخ یاد آن تصمیم تک روانه رنجم می‌داد و سرانجام با مشاهده ادامه‌ مجادلات و احساس نیاز به انجام وظیفه» النصیحه لائمه المسلمین پس از مشورت با دوستان با نوشتن نامه‌ای دیگر و تقدیم هر دو نامه به امام از رنج ملامت وجدان راحت شدم. بخشی از مضامین این دو نامه را در یک جلسه تاریخی شفاها به خدمت امام عرض کرده بودم، در آن تاریخ امام برای رفع اختلافات یا اتمام حجت، جمعی از شخصیت‌های موثر دو طرف را به دفترشان احضار کردند و با حالت جدی و تأثر، نصایح مهمی فرمودند. من اجازه گرفتم و مطالب صریحی مطرح کردم که از طرف دوستان و به خصوص شهید بهشتی مورد تشویق و تحسین فراوان قرار گرفت. (۳)

البته شواهد حاکی از آن است هنگامی که هاشمی و همراهان (رهبران حزب جمهوری اسلامی) به بیمارستان قلب می‌روند و موضع تدافعی آیت الله خمینی را نسبت به دکتر بنی صدر می‌بینند نامه فوق را کافی نمی‌دانند و به صرف گفته و شکایت از بنی صدر بسنده می‌کنند تا این که خود وی هم نامه‌ای می‌نویسد که شرح گوشه‌هایی از آن رفت، از این که آیا نامه‌ی رهبران حزب جمهوری اسلامی مورد بازبینی مجدد قرار گرفته است یا خیر اطلاعی در دست نیست اما قطع یقین نامه مورد ویرایش مجدد قرار گرفته. در این نامه که هر پنج رهبر برجسته‌ حزب جمهوری اسلامی آن را مورد امضاء قرار داده‌اند و از به انزوا کشیده شدنشان سخت نالیده‌اند، آمده است: «… حذف حزب جمهوری اسلامی از جریانات انتخابات ریاست جمهوری که با مقدمات حساب شده‌ای پیش آمد، مخالفان را جری و امیدوار کرده، پخش شایعاتی که حاکی از خشم امام نسبت به حزب جمهوری اسلامی و به ما در چنین شرایطی اوج گرفته و هیچ چیز نبوده که بتواند کذب شایعات را ثابت کند…رهبران حزب جمهوری اسلامی در رقابت انتخاباتی ریاست جمهوری شکست روانی و معنوی سختی خوردند. دکتر بنی صدر که با آرای قابل توجهی به ریاست جمهوری رسیده از آن جا که مورد حمایت آیت الله خمینی و همچنین بیت وی نیز بوده است، خشم رهبران حزب را مضاعف‌تر می‌کند. در همین نامه به صراحت حمایت‌های آیت الله پسندیده (برادر)، سید حسین خمینی (نوه) و داماد و اعضای بیت آیت الله خمینی عنوان شده که رهبران حزب سخت از آن گلایه دارند، این در حالی بوده که شورای انقلاب به قم رفته و مقدمات انتقال آیت الله خمینی به تهران را در دستور کار داشتند و از ذکر نام هر پنج نفر جلوگیری به عمل می‌آورند که خشم امضاء کنندگان نامه آقایان بهشتی، موسوی اردبیلی، باهنر، هاشمی و خامنه‌ای را آن سان بر انگیخته که نامه‌ی فوق را این چنین به پایان می‌رسانند:»... خلاصه علائم تکرار تاریخ مشروطه به چشم می‌خورد. متجددهای شرق زده و غرب زده علی رغم تضادهای خودشان با هم، در بیرون راندن اسلام از انقلاب همدست شده‌اند... (۴)

اما چرا حزب جمهوری اسلامی با دکتر ابوالحسن بنی صدر به عنوان رئیس جمهوری این چنین به مخالفت برخاست؟ پاسخ را باید در پیشینه حزب جست!

 حزب جمهوری اسلامی توسط پنج روحانی تاسیس شد: آیـت الله سید محمد حسینی بهشتی، حجت الاسلام علی خامنه ای، آیت الله سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، حجت الاسلام باهنر و علی اکبر هاشمی رفسنجانی. گرچه هر یک از پنج نفر عضو مؤسس حزب به شهری تعلق داشتند، اما حوزه علمیه‌ قم آن‌ها را چون زنجیری به هم متصل نموده بود و پس از حادثه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و فعالیت‌های سیاسی‌شان، پیش‌تر به عنوان جامعه‌ روحانیت مبارز شناخته می‌شدند. در زمانی که تصمیم به فعالیت سیاسی گرفته می‌شود. از یک روحانی دیگر (آیت الله مهدوی کنی) نیز دعوت به عمل می‌آید که وی مخالفت می‌نماید و البته همین مخالفت بود که ایشان سال‌ها بعد در سال ۱۳۷۶ از دبیر کلی «گروه» جامعه روحانیت مبارز استعفا داد، چرا که نظرشان این بود که روحانیت نباید حزب تشکیل دهد زیرا نسبت آن با جامعه نسبت پدر و فرزند است. با تمام این اوصاف حزب جمهوری اسلامی درست در آخرین روز حیات رژیم پهلوی و فردای پیروزی انقلاب شکل می‌گیرد: «اولین چیزی که در آن شرایط به ذهن همه‌ی ما رسید خلاء تشکیلات بود... اما امام از اول نسبت به حزب بدبینی خاصی داشتند و آن را موجب تفرقه می‌دانستند. من رفتم خدمت امام [در مدرسه علوی] و مطرح کردم که همه به این نتیجه رسیده‌ایم که نقص اساسی ما نداشتن حزب است. امام گفتند بروید تشکیل بدهید. در همان روزهای اول پیروزی، تشکیل حزب اعلام شد» (۵)

حزب جمهوری اسلامی به دست آن پنج روحانی تشکیل شد و به زودی جای خود را یافت، اما هیچ گاه رسماً و علناً و به صراحت نتوانست حمایت آیت الله خمینی را از آن خود بکند.

در ساختار حزب البته افراد صاحب نفوذ غیرروحانی نیز به چشم می‌خوردند. میرحسین موسوی روشنفکر جوانی که سخت متأثر از اندیشه‌های علی شریعتی بود، فراکسیون چپ حزب را در دست داشت و در آن سوی دیگر اسدالله بادامچیان که از میان بازاریان متعصب بوده و پس از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ با دست بردن به اسلحه، به مبارزه مسلحانه برعلیه رژیم پهلوی روی آورده بود، در کنار حسن آیت که از هواداران سخت آیت الله کاشانی و مخالفان درجه یک دکتر مصدق بود، در رأس فراکسیون راست حزب بودند. جلال‌الدین فارسی نیز که در سابقه سازمانی خویش همکاری با تمام احزاب و سازمان‌های سیاسی را داشت (از سازمان مجاهدین خلق و نهضت آزادی گرفته تا جمعیت موتلفه اسلامی) از اثرگذارترین چهره‌های غیرروحانی این حزب بود. نقطه‌ی مخالفت حزب جمهوری اسلامی با دکتر بنی صدر را نیز باید در همین جا یافت.

حزب جمهوری اسلامی در اولین انتخابات ریاست جمهوری به قصد کاندیداتوری بهشتی برای فعالیت خیز بر می‌دارد که آیت الله خمینی نامزدی روحانیون برای ریاست جمهوری را منع می‌کند. حزب اولین شکست را می‌خورد! چرا که تمام محاسباتش مبنی بر به دست گرفتن کرسی ریاست جمهوری به وسیله‌ی محبوبیت بهشتی، به هم می‌ریزد.

در ثانی آن‌ها فرد غیرروحانی قدر وزنی نداشتند تا برای کاندیداتوری بفرستند. در اینجا بود که جلال‌الدین فارسی را پیشنهاد می‌دهند که سریعاً شائبه غیر ایرانی بودن وی مطرح می‌شود، دومین شکست! جلال‌الدین فارسی خود در خاطراتش در این باره می‌گوید: «به اتفاق حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی خدمت امام شرفیاب شدیم. فرمودند خدا می‌داند یا خدا شاهد است برایم فرقی نمی‌کند که شما رئیس جمهور بشوید یا آقای بنی صدر. اولین رئیس جمهور ما نباید شبه‌ای قانونی در موردش باشد.»فارسی و هاشمی که می‌بینند حتی برای آیت الله خمینی هم محرز است که بنی صدر ریاست جمهوری را در دست خواهد گرفت، انتقاد از وی را آغاز می‌کنند و سعی بر تحریک آیت الله خمینی نسبت به دکتر بنی صدر می‌نمایند:... به امام عرض کردم ما به عبدالناصر ایراد می‌گرفتیم که همسرش بدون روسری ظاهر می‌شود، هر چند پیراهن آستین بلند می‌پوشید. شما می‌دانید که همسر و مخصوصاً دختر آقای بنی صدر در پاریس از لحاظ پوشش چه وضع زننده‌ای داشته‌اند!؟ فرمودند: بالاخره هر کس یک عیبی دارد! آقای هاشمی هم یادآور شدند این ضربه بزرگی است که به حزب فرود می‌آید. اما هیچ کدام از این‌ها اثر نمی‌نماید و در کمال ناباوری هاشمی و فارسی:امام در حالی که می‌خواستند همراه ما از اتاق خارج شوند به آقای هاشمی فرمودند شما و حزب بروید با بنی صدر همکاری کنید. (۶)

حزب جمهوری اسلامی هیچ شانس دیگری نداشت و منصب اولین رئیس جمهوری را به بنی صدر سپرد و در عوض با در دست گرفتن مجلس شورای اسلامی بر اساس قانون اساسی اول جمهوری اسلامی، نخست وزیری و دولت را نیز به سیطره خویش کشیدند. دکتر بنی صدر در حالی که مصمم بود احمد سلامتیان را برای نخست وزیری معرفی نماید، حزب جمهوری اسلامی محمدعلی رجایی را پیشنهاد کرد که دکتر بنی صدر با حرکتی حساب شده و تاکتیکی حزب جمهوری اسلامی و مجلس را در سخت‌ترین تنگنای موجود گذاشت و بحران مشروعیت آن‌ها را بیش از پیش جدی کرد. پیشنهاد بعدی برای نخست وزیری سید احمد خمینی بود، و با اعلام در روزنامه‌ها بر این انتخاب اصرار داشت که پیشنهاد رندانه وی با نظر آیت الله خمینی مبنی بر منع فعالیت سیاسی و قبول مسئولیت سید احمد خمینی منتفی شد. بالاخره بنی صدر مجبور به قبول رجایی شد، اما تا به آخر در برابر نظر حزب جمهوری اسلامی و مجلس مبنی بر وزارت میرحسین موسوی بر وزارت خانه‌ امور خارجه ایستادگی کرد.

حزب جمهوری اسلامی از پای ننشست و از آن جا که تمام اجزای حاکمیت همچون مجلس شورا، دولت و قوه قضائیه را در دست داشت، عرصه را هر روز بیش از روز گذشته بر دکتر بنی صدر تنگ کرد. تنها مشکل حزب جمهوری اسلامی حمایت بی‌چون و چرای آیت الله خمینی از دکتر بنی صدر بود. به عنوان مثال در کمتر از یک ماه از عزل بنی صدر درباره وی در دیدار با اعضای انجمن اسلامی گفته بود که: «رئیس جمهور یک شخصی است پسر بنی صدر همدانی یک ملای همدان حال هم که هست از آن یال و کوپال دارها نیست و از خود مردم است.» (۷)

اما فشارها بالاخره کار خود را کرد و توطئه‌های هاشمی و بهشتی و خامنه‌ای توانست نه در بیت آیت الله خمینی که در مجلس جواب دهد و از آن جا که اکثریت مجلس در دست حزب بود در ۲۷ خرداد سال ۱۳۶۰ طرح عدم کفایت سیاسی بنی صدر با ۱۴۰ رای در مجلس شورای اسلامی مطرح و سه روز بعد در دستور مطرح و با ۱۷۷ رای مورد موافقت قرار گرفت.

در پایان کار نیز آیت الله خمینی بدون آن که هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس را مورد خطاب قرار بدهد، در پایین نامه ایشان نوشت: «پس از رای اکثریت قاطع نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی مبنی بر این که آقای ابوالحسن بنی صدر برای ریاست جمهوری ایران کفایت سیاسی ندارند، ایشان را از ریاست جمهوری اسلامی ایران عزل نمودم. اول تیر ۱۳۶۰ روح الله الموسوی الخمینی»

حزب جمهوری اسلامی و روحانیون مطرح به دورش پس از عزل بنی صدر هم البته نتوانستند روی خوش ببینند و از عزل وی نهایت استفاده را ببرند و کاندیدای اولیه خویش، بهشتی را مطرح کنند. چرا که شش روز بعد در ۷ تیر ۱۳۶۰ در حرکت بمب گذاری مقر اصلی حزب، دبیر کل خود دکتر بهشتی و بسیاری از اعضای فعال از جمله محمد منتظری را از دست دادند. پس از آن دکتر باهنر دبیر کل حزب شد. پس از ریاست جمهوری محمدعلی رجایی، باهنر عهده دار نخست وزیری شد. اما باز هم این سمت دیری نپائید و در ۸ شهریور هم رجایی و هم باهنر در بمب گذاری مشابه دیگری هر دو از دست رفتند. تا که دبیر کل جدید علی خامنه‌ای به ریاست جمهوری رسید و بالاخره نظر آیت الله خمینی مبنی بر منع روحانیون برای کسب پست ریاست جمهوری عوض شد!.

با ریاست دبیر کل جدید بر حزب جمهوری اسلامی، مهندس میرحسین موسوی نیز پست نخست وزیری را در دست گرفت. این در حالی بود که ریاست دیوان عالی کشور هم بر عهده آیت الله موسوی اردبیلی (جانشین بهشتی) قرار گرفت و مجلس هم همچنان در کف هاشمی بود. برای اولین بار بود که حزب جمهوری اسلامی تمام قوا را در دست داشت و در حال تثبیت کردن پایه‌های خویش بود که اختلاف درونی حزب در میان دو فراکسیون چپ و راست ان چنان اوج و شدت گرفت که در سال ۱۳۶۶ هاشمی رفسنجانی آن را دو حزب در یک حزب خواهد و بنا به پیشنهاد رهبران و موافقت آیت الله خمینی تعطیل شده و تومار حزب جمهوری اسلامی برای همیشه بسته شد.

تاریخ حزب جمهوری اسلامی که تنها تجربه و کارنامه‌ حزبی روحانیون جمهوری اسلامی تا به امروز می‌باشد، به روشنی و مستند تلاش و اشتیاق روحانیت را برای انحصارطلبی و به دست گرفتن قدرت به هر نحو ممکن، روایت می‌کند.

اکنون اما باز ورق برگشته است با ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد و پس از آن ریاست مجلس توسط حداد عادل و سپس علی لاریجانی و همچنین تک‌تازی‌های سپاه پاسداران روحانیت مجدداً پایه‌های قدرت خویش را متزلزل یافته است، تجربه احمدی نژاد و اختلافات وی با روحانیت سنتی روحانیت را گران آمده است و از سوی دیگر نیز اگر چه سپاه پاسداران که اکنون بر بسیاری از ارکان قدرت و ثروت ایران سیطره دارد غلام گوش به فرمان خامنه‌ای می‌باشد اما همه این باعث نمی‌شود تا روحانیت را آسوده خاطر نماید آنسان که چندی پیش آیت الله ناصرمکارم شیرازی از عدم ارتباط اعضای سپاه پاسداران با مراجع تقلید و روحانیت گلایه کرد (۸)، گرچه بعد از آن نیز به سرعت علی سعیدی نماینده خامنه‌ای در سپاه پاسداران این اختلاف را تکذیب نمود و این ارتباط را در حدی دانست که گاهاً از فرط زیاده وری ما بعضاً احساس ايجاد مزاحمت براي ايشان مي‌كنيم دانست! ۹))

اما در بدنه سپاه این اختلاف هرگز تکذیب نشده بلکه آن‌را «ناشی از وجود قرائت‌های مختلف و ناشی از تقابل آراء فقهی در احكام عبادی ‌مثل رويت هلال و مسايل قضایی و حقوقی، شكاف ناشی از تقابل نظريه حكومت در فقه شيعه، و شكاف ناشی از تقابل احكام حكومتی با برخی نظرات مديريتی و اجرایی و سياسی خارج از قدرت بروز پيدا می‌کند.»(۱۰)

اکنون و در آستانه ریاست جمهوری سال ۱۳۹۲ از یک سو روحانیت و از دیگر سو سپاه پاسداران در تدارک گرم کردن تنور انتخابات و حضور در آن می‌باشند، سپاه پاسداران در جدال انتخاب میان شهردار فعلی تهران قالیباف و حداد عادل می‌باشد گرچه در بعضی از محافل از کاندیداتوری رحیم صفوی نیز سخن به میان می‌آید و از دیگر سو نیز روحانیت سنتی کماکان از معرفی هاشمی رفسنجانی به عنوان بهترین گزینه برای «عبور از بحران» حمایت می‌کند و روحانیت افراطی نیز از «سید احمد خاتمی»، البته در میان اصلاح طلبانی همچون موسوی تبریزی و موسوی خوئینی‌ها نیز زمزمه‌هایی برای ورود به عرصه انتخابات شنیده می‌شود که هنوز بازخورد آنچنانی‌ای پیدا نکرده است.

اما با آنچه که در بالا و از پیشینه هاشمی رفسنجانی ذکر شد و از آنچه که اکنون هاشمی رفسنجانی در محافل و گروه‌ها و مجالسی همچون «باغ فشم» صحنه گردان آن می‌باشد پر بیراه نیست که حضور مجدد مردان این انحصار طلب پیر را متصور شویم.


---

 ۱روزنامه کیهان ۶/۴/۱۳۸۰۲.
۲هاشمی رفسنجانی، عبور از بحران ۱۳۷۸ – صص ۲۴ – ۲۱۳.
۳همان ص ۱۰۴.
۴همان صص ۱۸ – ۱۵۵.
۵هاشمی رفسنجانی، دوران مبارزه جمهوری اسلامی، صص ۳۳۷ – ۳۳۶۶.
۶جلال‌الدین فارسی، زوایای تاریک، حوزه هنری، صص ۵۲۰ – ۵۱۹۷.
۷امام خمینی، صحیفه‌ نور ج ۸ – ص ۳۸۴
۸کیهان ۲۸/۱/۱۳۹۱
۹ روزنامه ابتکار شماره ۲۳۰۱ - ۱۳۹۱/۰۲/۱۰