موج استعفا در وزارت اطلاعات

با پايان يافتن دوره رياست جمهوري سيد محمد خاتمي و در آستانه روي کارآمدن دولت جديد، چند تن از مديران ارشد وزارت اطلاعات از سمت خود استعفا کردند.

رضا فلاح معاون بررسي وزارت، احمد محسني معاون اقتصادي، علي بشير و محمد جواد جوادي مشاوران وزير و احمدي سرپرست حوزه وزارتي استعفاي خود را چند روز پيش تسليم علي يونسي کرده اند.
همچنين گفته مي شود احتمال دارد يونسي با پايان يافتن مسئوليتش در وزارت اطلاعات به قوه قضاييه باز گردد. از محسني اژه اي، ابراهيم رئيسي، روح الله حسينيان، مصطفي پور محمدي و حسن تائب به عنوان وزير آينده اطلاعات نام برده مي شود. گفته مي شود شانس انتخاب محسني اژه اي از ديگران بيشتر است.

اسم رمز : اكبر هاشمي


اکبر هاشمی؛ دومین مرد علنی و رهبر در سایه

«اکبر هاشمی!» همین نام برای معرفی او و بسیاری از رویدادهای جمهوری اسلامی کافی است. او با زیرکی و ترفندهای خاص خود همواره دومین مرد علنی و لیدر در سایه‌ی جمهوری اسلامی بوده و به این «دوم بودن» علاقه‌ای ویژه هم داشته است. تا آنجا که در شامگاه ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، هنگامی که آیت‌الله خمینی، رهبر و بنیان‌گذار انقلاب، درگذشت و مجلس خبرگان رهبری که وظیفه‌ی انتخاب رهبر را بر عهده دارد رهبری را به او پیشنهاد کرد، با گریه از پذیرفتن این بار شانه خالی کرد و گفت: «همین رئیس‌جمهور شدن برای من کافی است!»

اما اکبر هاشمی کیست و چگونه وارد معادلات سیاسی ایران شد؟ شاید نتوان پاسخ کاملی به این پرسش داد، ولی در حد توان و به اختصار به آن می‌پردازیم.

هاشمی و مرعشی؛ پیوندتان مبارک!

نزدیک به پنج دهه پیش، در سال ۱۳۳۷، اکبر هاشمی در کسوت طلبه‌ای ساده که روضه‌خوانی در مجالس و تلقین و نماز بر میت اصلی‌ترین راه گذران زندگی‌اش بود، به خواستگاری عفت مرعشی رفت؛ دختری که عموهایش در قم حجره‌ای برای شیخ اکبر در نظر گرفته بودند. سید مهدی و سید کاظم، بر اساس قراری که با پدر شیخ اکبر گذاشته بودند (و علت و منبع آن تا امروز برای بسیاری پوشیده است)، ماهی پنجاه تومان به او می‌دادند و او زندگی‌اش را با همان پنجاه تومان می‌گذراند.

آن خانه پس از مدتی، به علت نم‌کشیدگی، نشست کرد و فرو ریخت و اکبر ناچار به خانه‌ی جدیدی نقل مکان کرد. همین خانه سنگ بنای تمام زندگی تازه‌ی او شد؛ زیرا در همسایگی مردی بود که انقلابی در سر داشت و خانه‌ی جدید اکبر روبه‌روی منزل «حاج‌آقا روح‌الله» قرار داشت. اکبر هاشمی دیگر این همسایه را رها نکرد. پیروزی انقلاب، جنگ و... هیچ‌یک مانع جدا شدن او از آیت‌الله خمینی نشد، و حتی امروز هم خانه‌ی او در همسایگی حسینیه‌ی جماران، خانه‌ی بنیان‌گذار انقلاب ایران، است. رفته‌رفته این مراودات باعث شد روضه‌خوانی را کنار بگذارد و به سیاست بپردازد.

عفت مرعشی نیز در سایه‌ی این همسایگی سیاسی شد، تا جایی که به مشاور اصلی سیاسی‌اجتماعی همسرش در اندرونی بدل گردید. هاشمی در روزگاری که رئیس مجلس بود، در کتاب خاطراتش درباره‌ی این تأثیر می‌نویسد: «عفت از اینکه باز در گفته‌های امام ستایش از بنی‌صدر شده، ناراحت بود و می‌گفت خانم شهید مطهری هم ناراحت است. ولی من توضیح دادم که ستایش مهمی نبوده است. ولی نظر وی این است که همین مقدار هم در این شرایط زیاد است.»

زمان می‌گذرد تا به خرداد ۱۳۵۸ می‌رسیم. عفت بار دیگر به میدان می‌آید و یگانه حامی اکبر می‌شود، آن‌گاه که گروه فرقان قصد ترور او را می‌کند؛ رویدادی که نام او را دوباره بر سر زبان‌ها انداخت. دو دهه بعد، وقتی «دخترک شیطان و نافرمان» اکبر بزرگ شد و به‌عنوان نماینده وارد مجلس گردید و دست به حرکاتی مرزشکنانه زد، جریان‌های راست افراطی علیه او شوریدند. آن‌زمان که شیخ محمد یزدی، رئیس وقت قوه‌ی قضاییه و امام جمعه‌ی موقت تهران، روزنامه‌ی تحت مدیریت او را «قارچ سمی» نامید که سبز شده و به او حمله کرد، عفت دوباره به میدان آمد، به منزل شیخ محمد یزدی در قم رفت و دفاع از دختر را بر عهده گرفت. البته آن روزنامه تعطیل شد (کاری که خود فائزه نیز به آن راضی بود)، اما هرگز دادگاهی برای او تشکیل نشد.

مرعشی‌ها و هاشمی‌ها دوشادوش هم، در پناه این پیوند، از پای سفره‌ی عقد اکبر و عفت تا امروز یکی از اثرگذارترین محافل خویشاوندی سیاسی در ایران بوده‌اند. در این میان نقش سید حسین مرعشی، پسرعموی همسر اکبر هاشمی، از همه پررنگ‌تر است. او که از استانداری کرمان آغاز کرد، در زمان ریاست‌جمهوری هاشمی به دفتر او راه یافت و با منصب رئیس دفتر، به صندلی‌های قرمز پارلمان رسید. اکنون جانشین دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی و لیدر طیف مهم کرمانی‌های این حزب است و همچون سیم‌های رسانای مس سرچشمه کرمان، حزب و حاکمیت را به هم وصل می‌کند.

خاندان هاشمی؛ از همسایگی تا قدرت

هاشمی‌ها نیز از زمان همسایگی با حاج‌آقا روح‌الله تا امروز در میدان سیاست و قدرت تاخته‌اند.

محمد هاشمی بیش از یک دهه سازمان صدا و سیما را ملک شخصی خود کرده بود و سرانجام با تحقیق و تفحص محافظه‌کاران از این سمت کنار رفت. او چنان به برادر و سیاست‌هایش ایمان داشت که وقتی نمایندگان رادیکال و چپ‌گرا از رئیس‌جمهور انتقاد کردند، پخش مستقیم مذاکرات از رادیو را قطع کرد و به‌جای آن سوره‌ی الرحمن را پخش نمود. آن‌قدر در این سمت ماند که محافظه‌کارانی چون پرورش، موحدی ساوجی و کامران را هم در مجلس چهارم با چپ‌گرایان همصدا کرد. اما به همین‌جا بسنده نکرد و از خیابان جام‌جم مستقیم به وزارت امور خارجه رفت و قائم‌مقام وزیر شد، تا در دولت دوم برادر، معاون اجرایی رئیس‌جمهور گردید. به نظر می‌رسد اکنون به آخر خط مصرفش رسیده است؛ چرا که وقتی در یکی از جلسات حزب کارگزاران زمزمه‌ی نامزدی او برای ریاست‌جمهوری مطرح شد، اصفهانی‌های حزب چنان به او تاختند که حتی نتوانست دبیرکل حزب شود.

علی هاشمی چهره‌ی لبه‌ی تیغ این خاندان است. هرچند اثرگذارترین عضو حزب کارگزاران سازندگی است، اما هر بار که می‌خواهد آفتابی شود، پرونده‌های باز مالی‌اش در وزارت نفت سروصدا می‌کند و دوباره به سایه برمی‌گردد.

محسن، فرزند میانی اکبر هاشمی، همچنان می‌تازد. او که کارش را از دفتر رئیس‌جمهور آغاز کرد، همچنان ریاست دفتر پدر در مجمع تشخیص مصلحت نظام را بر عهده دارد، مترو تهران را در دست دارد و انتشار خاطرات پدر را نیز نظارت می‌کند.

یاسر و مهدی هر دو همچون آس‌های رو نشده‌ی اکبر هاشمی‌اند؛ جز در مواقع ضروری به صحنه نمی‌آیند و ترجیح می‌دهند در حیاط خلوت خانه‌شان در جماران سایه بگیرند. شرکت هواپیمایی ایران و عربستان یکی از آن ضرورت‌ها بود: یاسر به میدان آمد، ۲۲ درصد از ۴۷ درصد سهام طرف ایرانی شرکت را تصاحب کرد و ۲۵ درصد باقی‌مانده را به محسن رفیق‌دوست واگذار نمود.

دختران هاشمی

فائزه بی‌شک آزادترین دختر و حتی آزادترین سیاستمدار ایرانی است. او سیاست را پس از منزل پدر، در دانشکده‌ی علوم سیاسی دانشگاه آزاد آموخت، به مجلس راه یافت و روزنامه‌ی «زن» را راه‌اندازی کرد، تا جایی که هم شرایط و هم مصلحت او را مجاب کرد با چاپ پیام فرح دیبا، تن به «خودکشی» روزنامه بدهد. او آزادترین است، چرا که به واسطه‌ی هاشمی بهرمانی بودن می‌تواند به پیست چیتگر تهران برود و دوچرخه‌سواری کند، به لواسان برود و اسب‌سواری کند و حتی به کیش برود و با پیراهن و شلوار جین جت‌اسکی سوار شود. آزادترین است تا آنجا که به مصر می‌رود و بر سر مزار شاه سابق ایران می‌ایستد و فاتحه می‌خواند. او البته مرموزترین هم هست؛ چرا که شاید یکی از آخرین سیاستمداران ایرانی باشد که در واپسین روزهای حکومت دیکتاتوری صدام به عراق رفت و با عدی گفتگو کرد. چه گفت؟ کسی نمی‌داند.

بسیاری فائزه را «اشرف دوم» ایران می‌دانند. اما فاطمه، خواهر بزرگ‌تر، پیوسته و آرام از ابتدا تا امروز در حرکت بوده است. او ده‌ها انجمن زنان و جمعیت خیریه در کنار خود دارد و هرگز به سیاست نزدیک نشد، مگر زمانی که خواهرش هدف حملات کارگزاران قرار گرفت، پدر از محافظه‌کاری اعلام برائت می‌کرد و اصلاح‌طلبان رادیکال شدیداً به این خاندان می‌تاختند. آن‌گاه او نیز ناگهان در صف «حزب اعتدال و توسعه» درخشید و کوشید فراجناحی بودن خاندانش را اعلام کند.

دیگر هاشمی‌ها و پرسش سرمایه

هاشمی‌های دیگری نیز در این خاندان هستند که همواره جریان‌ساز بوده و بر تیترها نشسته‌اند: قاسم، احمد، محمود (برادر) و محسن هاشمیان (پسرعموی اکبر هاشمی) که هر کدام به نوعی دستی در آتش دارند. محمود هاشمی، برادر گمنام اکبر، از زیرک‌ترین آنهاست. هنگامی که اکبر به واسطه‌ی فعالیت‌های ضدسلطنتی در سال ۱۳۵۴ در قم بازداشت بود، او معاون فرماندار شهر قم بود؛ و چه عجیب که هاشمی‌ها علاقه‌ی وافری به ایالات متحده‌ی آمریکا دارند. جز محسن که در مونترال کانادا تحصیل کرده، محمد و احمد (برادر) و محسن (پسرعمو) همگی نه‌تنها دوران دانشجویی را در آمریکا گذرانده‌اند، بلکه بارها مهر ورود و خروج آمریکا بر گذرنامه‌شان نشسته است.

هر جا در ایران صحبت از پول و درآمد و تجارت است، نام هاشمی می‌درخشد. مدافعان هاشمی همیشه و همه‌جا می‌گویند اینها ثروت و سرمایه‌ی موروثی پدری است. حال آنکه تاکنون هیچ‌یک از خود هاشمی‌ها به سرمایه‌دار بودن خاندان پیش از انقلاب اشاره‌ای نکرده‌اند، و مرور تاریخ نیز، چنان‌که در ابتدا آمد، این ادعا را تأیید نمی‌کند. دفتر اکبر هاشمی رفسنجانی چندی پیش در پاسخ به پرسش‌های یکی از روزنامه‌ها اطلاعیه‌ای صادر کرد و در آن اعلام نمود خواهران او از گذشته تاکنون جز خیاطی در منزل درآمدی نداشته‌اند.

خود هاشمی نیز در خاطراتش هرگز به دیرینگی این ثروت اشاره نکرده است. او می‌نویسد نخستین بار که تصمیم گرفتیم اتومبیلی بخریم، یک پژو ۴۰۴ دست‌دوم را قسطی خریدیم؛ و وقتی به نخستین سفر خارجی‌اش پیش از انقلاب اشاره می‌کند، می‌گوید فرشی با خودمان (خودش و عفت) بردیم تا در آنجا بفروشیم و بخشی از هزینه‌ی سفر جبران شود (هاشمی رفسنجانی، دوران مبارزه، ص ۲۱۱۲). در جایی دیگر نیز که می‌کوشد آیت‌الله منتظری را فردی غرغرو معرفی کند، به کهنه و مستعمل بودن ماشینش اشاره می‌کند و می‌گوید سرانجام ماشین من خراب شد و از حرکت افتاد و ناچار شدیم برای تعمیرش در تعمیرگاهی در رامسر معطل شویم (روزنامه‌ی ایران، ۷/۱۱/۱۳۷۸).

همه‌ی اینها گواه آن است که هاشمی پیش از انقلاب طلبه‌ای ساده و مبارزی بیش نبوده است.

«تمیزترین دوره‌ی وزارت اطلاعات»

شعار و سیاست اصلی و یگانه‌ی هاشمی در هشت سال ریاست‌جمهوری «سازندگی و توسعه» بود. یکی از ارکان سازندگی و توسعه‌ی پایدار بی‌شک امنیت است؛ چرا که اگر امنیت در همه‌ی شقوق آن، یعنی امنیت سرمایه‌گذاری، امنیت اجتماعی و نهایتاً امنیت ملی، فراهم نشود، نه توسعه‌ای انجام می‌گیرد و نه سنگی بر سنگی بند می‌شود تا سازندگی‌ای صورت گیرد.

اکبر هاشمی خود نیز به این امر معترف است و می‌گوید: «در دوره‌ی مسئولیت اینجانب وزارت اطلاعات تمیزترین دوره را داشته است. وزارت اطلاعات در دوره‌ی من خیلی تصفیه شد، از خیلی چیزها پاک شد.» حال با هم نگاهی به این «تمیزترین دوره» و وزارت علی فلاحیان بیندازیم.

در اردیبهشت ۱۳۶۹ نامه‌ی سرگشاده‌ای در انتقاد از سیاست‌های اقتصادی هاشمی تنظیم و به امضای ۹۰ تن از چهره‌های ملی‌مذهبی رسید. اغلب آنان دانش‌آموخته‌ی حقوق، سیاست و اقتصاد بودند یا در سمت‌های اقتصادی و اجرایی دولت موقت و وقت دستی داشتند، و طبیعتاً همگی از قشر روشنفکر و فرهیخته بودند. متعاقب آن، در خرداد ۱۳۶۹ با حکم دادستانی انقلاب اسلامی، ۲۳ تن از امضاکنندگان نامه بازداشت و روانه‌ی زندان شدند. این گویاترین سند برای نشان دادن خوی هاشمی و انتقادپذیری اوست. جالب آنکه وقتی هاشمی برای دفاع از بودجه‌ی سال ۱۳۷۰ به مجلس رفت و تعدادی از نمایندگان پرسیدند: «بازداشت بقیه به کنار، چرا مهندس سحابی را بازداشت کردید؟» پاسخ داد: «رویش زیاد شده بود، گفتم بگیرند رویش را کم کنند!»

اما پس از بازداشت، در «تمیزترین دوره‌ی وزارت اطلاعات» بر بازداشت‌شدگان چه گذشت؟ عزت‌الله سحابی، که خود از بازداشت‌شدگان بود، می‌گوید: «شریعتمداری سرپرست تیم بازجویی از ۲۳ نفر از افراد ملی‌مذهبی بود که در سال ۱۳۶۹ بازداشت شدند. در زمان بازجویی در سلول زندان نیز چشمانمان بسته بود و بازجوی خود را نمی‌دیدیم... من و آقای عبدالعلی بازرگان شکنجه‌ی فیزیکی نشدیم، اما اکثر دوستان مورد آزار و شکنجه‌ی بدنی قرار گرفتند.» (روزنامه‌ی فتح، ۱۶/۱۰/۱۳۷۸) در همین بازداشت، به همین اتهام، تا زمانی که صباغیان حاضر به مصاحبه و اعتراف تصویری نشد، تعزیر (بخوانید: شکنجه) او پایان نیافت.

در همین «تمیزترین دوره» خیل عظیمی از روشنفکران، به اتهاماتی پوچ و واهی، به نحوی بازداشت و توسط حسین شریعتمداری، مدیرکل وقت امور اجتماعی وزارت اطلاعات، بازجویی شدند. پس از اخذ مصاحبه و اعترافات تصویری، برنامه‌ی «مستند» تلویزیونی «هویت» با نظر سعید امامی ساخته شد که بی‌شک مقدمه‌ی طرح ستاد قتل‌های زنجیره‌ای بود.

هاشمی خود درباره‌ی این دوران، ضمن اشاره به ارسال موشک به بلژیک (که برخی اصلاً آن را تکذیب می‌کنند)، می‌گوید: «درباره‌ی باند سعید امامی در دوران من برای ما مشخص شد که با سیاست‌های جاری کشور، از جمله تشنج‌زدایی، مخالف هستند. اینها موشک بردند به یک کشور خارجی و آنها پیدا کردند. از داخل وزارت اطلاعات قضیه را پیگیری کردیم، ثابت شد که کار آنها بوده. رهبری و من به وزارت اطلاعات گفتیم که اینها باید کیفر ببینند. دادگاه اداری برای آنها تشکیل بدهند، و به حکم دادگاه همین سعید امامی را از معاونت خلع کردند و گویا پست مشاورت دادند. چون دادگاه تشکیل شده بود و رسیدگی کرده بود، طبعاً لازم نبود و نخواستیم به جزئیات امور دخالت کنیم. همین‌ها (باند سعید امامی) در زمان ما به خاطر همین بی‌انضباطی‌ها (ارسال موشک به بلژیک و...) محاکمه شدند.» (همشهری، ۲۰/۱۰/۱۳۷۸)

آری، اگر هشت سال وزارت فلاحیان «تمیزترین دوره» باشد، باید ارسال موشک به بلژیک هم «نوعی بی‌انضباطی اداری» نام گیرد! (اگر خدای‌ناکرده ماموران امنیتی بلژیک آن را کشف نمی‌کردند و عوامل سعید امامی، چنان‌که در نظر داشتند، آن را به مقر ناتو شلیک می‌کردند، چه بر سر ایران و ایرانیان می‌آمد؟)

براستی اگر آن روز سعید امامی و اعوان و انصارش به دست عدالت سپرده می‌شدند، آیا قتل‌های زنجیره‌ای صورت می‌گرفت؟ در همین «تمیزترین دوره» از منظر هاشمی رفسنجانی بود که به گواهی خسرو (روح‌الله) حسینیان، سعید امامی صدها عملیات موفق برون‌مرزی داشت؛ و باز به گواهی حسینیان، در همین دوره اعتقاد داشت که مخالفان جمهوری اسلامی باید از دم تیغ گذرانده شوند و در این زمینه تجربه هم داشت. در همین دوره بود که بنا بر اعتراف آقای نیازی، سعید امامی به نام مبارزه با تهاجم فرهنگی آدم می‌کشت.

و باز در همین «تمیزترین دوره» حدود هشتاد تن به دست محافل اطلاعاتی، یا به زعم هاشمی همان «بی‌انضباط‌ها»، به علل گوناگون به قتل رسیدند؛ از نام‌دارترین آنان می‌توان به سعیدی سیرجانی، پیروز دوانی، تفضلی، برازنده و... اشاره کرد. در همین دوره ماجرا و افتضاح فرج سرکوهی روی داد، و در همین دوره در نظر بود اتوبوس حامل نویسندگان به ارمنستان توسط خسرو براتی، یکی دیگر از همان «بی‌انضباط‌ها»، به دره سپرده شود.

آری، اینها گوشه‌هایی از اعمال محافل اطلاعاتی و امنیتی در دوران وزارت اطلاعات دولت هاشمی رفسنجانی است که او از آن به‌عنوان «تمیزترین دوره‌ها» یاد کرده است. حال یا ما معنی «تمیزترین» را نمی‌دانیم، یا اکبر هاشمی به این اعمال «تمیزترین کارها» می‌گوید؟!

هاشمی و جنگ

با گذشت بیست‌وسه سال از آغاز جنگ تحمیلی رژیم دیکتاتوری صدام و پانزده سال از پایان آن، هنوز بررسی همه‌جانبه‌ی ابعاد حقوقی، سیاسی و اقتصادی جنگ به نحو مطلوبی آغاز نشده است. جنگ و سخن گفتن از آن همچنان خط قرمز و منطقه‌ی ممنوعه به حساب می‌آید. ورای زمینه‌ها و عواملی که امکان وقوع این جنگ را فراهم ساخت، اصلی‌ترین زاویه‌ی این رویداد، یعنی علل استمرار جنگ ایران و عراق، همچون رازی سربه‌مهر مانده است. متأسفانه هرجا از افتخارات و برکات جنگ و نشان و مدال سخن به میان می‌آید، هاشمی سراسیمه خود را می‌رساند و جلودار است؛ اما به محض اینکه سخن از نقد جنگ و بررسی عملکرد مدیران عالی جنگ به میان می‌آید، ایشان غیب می‌شوند.

پای هاشمی چگونه به جنگ کشیده شد؟ محسن رضایی در این باره فاش می‌سازد: «عملیات رمضان را که انجام دادیم و پیروزی هم در آن حاصل نشد، دیگر همه‌ی برادران ارتش آمدند و گفتند که بایستی از اصول جنگ ارتش و جداول کلاسیک استفاده شود و نباید همه‌ی نیروهای بسیج را به سپاه بدهند، بلکه از نیروهای بسیج هم باید به ارتش داد. قبل از عملیات والفجر مقدماتی هم همین نوع بحث‌ها منجر به تعویق زمان عملیات به مدت یک ماه شد. سپاه به امام نامه نوشت و نظر ارتش را برای کنترل عملیاتی سپاه توضیح داد و پیشنهاد کرد یک نفر فرمانده برای حل مسائل سپاه و ارتش مشخص شود. امام به آقای خامنه‌ای حکم دادند و گروه کاری تشکیل شد برای تمشیت امور سپاه و ارتش، ولی مسائل حل نشد. مجدداً پس از عملیات والفجر یک بحث شد و سپاه بر تشکیل دو قرارگاه و انجام عملیات به‌صورت جداگانه تأکید کرد. سپاه عملیات خیبر را پیشنهاد کرد که ارتش در زید و سپاه در منطقه‌ی هور وارد عمل شد، و آقای هاشمی هم برای نخستین بار به قرارگاه آمد و از سوی امام به‌عنوان فرمانده عالی جنگ منصوب شد.» (سند شماره‌ی ۱۵۳۱۰/پ‌ن، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، ۳/۵/۱۳۶۵)

به هر حال، در آن میانه‌ی کشاکش خون و رزم، پرداختن به آن چون‌وچراها اصلاً به نفع ایران نبود و همه باید دشمن دیکتاتور و جنگ‌طلب را که از سوی شرق و غرب حمایت می‌شد از میهن می‌راندند. چندی نگذشت که دشمن اشغالگر با خواری و زبونی و رشادت فرزندان ایران به پشت مرزها فرستاده شد و خرمشهر آزاد گردید. فتح خرمشهر بسیاری از معادلات سیاسی و نظامی عراق و حامیانش را برهم زد و ایران در استراتژیک‌ترین موقعیت قرار گرفت.

سردار غلامعلی رشید، از فرماندهان سپاه و رئیس مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه، در این باره می‌گوید: «صلح شرافتمندانه و تضمین‌شده تنها راه‌حلی بود که در برابر ایران قرار داشت. "شرافتمندانه" به این معنا که حقوق ایران تأمین می‌شد و "تضمین‌شده" به معنای جلوگیری از جنگ مجدد بود. این راه‌حل، با توجه به سیاست قدرت‌ها در جلوگیری از ارائه‌ی هرگونه امتیاز به ایران، سرآغاز دوره‌ی جدیدی از جنگ بود که به تصمیم‌گیری نیاز داشت. لذا جلسه‌ی شورای عالی دفاع در حضور امام خمینی تشکیل شد و سرانجام مسئولان سیاسی و نظامی کشور، با توجه به نظر آقای هاشمی، راه‌حل سوم را برگزیدند و امام نیز پس از تردید اولیه در مورد تداوم جنگ در عراق، با استماع دلایل نظامیان به ادامه‌ی جنگ متقاعد شدند و حمایت‌های لازم را به عمل آوردند.» (از آغاز تا پایان، ص ۶۴)

از بعد سیاسی، در حالی که جمهوری اسلامی در موقعیت برتر قرار داشت و، از همه مهم‌تر، با توجه به استراتژی ایران مبنی بر «تعقیب و راندن دشمن»، ادامه‌ی جنگ پس از فتح خرمشهر حرکتی غیراصولی و مخل امنیت و منافع ملی محسوب می‌شود. در همان زمان که خرمشهر فتح شده بود و ایران اعلام کرد بازی هنوز تمام نشده، اکثر کشورهای منطقه از ترس برهم خوردن موازنه به جنب‌وجوش افتادند. هاشمی در خاطرات روز ۱۵/۱۲/۱۳۶۰ خود می‌نویسد: «وابسته‌ی نظامی ایتالیا گفت: کشورهای نفت‌خیز منطقه مایلند شصت میلیارد دلار خسارت جنگ را از طرف صدام به ایران بدهند و ایران از شرط سوم که کیفر صدام است منصرف شود.»

اما این موقعیت ممتاز و تکرارنشدنی مورد نظر هاشمی قرار نگرفت و او بر طبل جنگ کوبید: «ما تا آنجا در خاک عراق پیش می‌رویم که خواسته‌هایمان را بگیریم. اگر قرار باشد حقوقمان را در بغداد بگیریم، تا آنجا پیش خواهیم رفت.» (تاریخ سیاسی جنگ تحمیلی، ص ۱۴۳)

پس از آنکه جنگ هشت سال به‌طور فرساینده ادامه یافت، بهترین فرزندان این سرزمین بر سر این اشتباهات جان باختند و، مهم‌تر، نتیجه‌ای هم در بر نداشت و ایران در بدترین شرایط ممکن قطعنامه‌ی ۵۹۸ را پذیرفت، هاشمی از قبول مسئولیت شانه خالی کرد و گفت: «بعد از فتح خرمشهر من مسئول جنگ نبودم. نماینده‌ی امام در شورای عالی دفاع بودم. تنها مسئله‌ای که تا آن موقع پیش آمد این بود که امام فرمودند ما موافق نیستیم که نیروهای ما وارد خاک عراق شوند. ولی اصل جنگ را امام اصلاً اجازه نمی‌دادند که کسی با ایشان بحث کند که جنگ متوقف شود یا آتش‌بس شود.»

در این سخن چند نکته نهفته است. نخست آنکه او باز می‌کوشد افتخار فتح خرمشهر را از آنِ خود کند. دوم آنکه، برای فرار از پاسخ به پرسش‌های شهروندان، از شخصیت آیت‌الله خمینی هزینه می‌کند و پرسش‌هایی را که به شخص او برمی‌گردد به امام حواله می‌دهد. حال آنکه اگر برای تداوم جنگ پس از فتح خرمشهر توجیه و دلیل منطقی دارد، باید آن را گویا و مستند بیان کند، نه اینکه آدرس غلط بدهد، شانه خالی کند و بار مسئولیت را بر دوش دیگری بگذارد. با این ترفند که «من نماینده‌ی امام بودم»، می‌خواهد از مسئولیت بگریزد؛ در حالی که اگر ساختار ماشین جنگی ایران را در آن زمان بنگریم، امام با نصب او به‌عنوان نماینده، مسئولیت خویش را نیز به او تنفیذ کرده بود. این یعنی چه؟ آیا معنایی جز مسئول عالی جنگ بودن دارد؟ افزون بر این، اثباتاً همین موارد را نیز اشتباه بیان می‌کند.

حاج احمد خمینی در این باره گفته است: «در مقابل مسائل خرمشهر امام معتقد بودند که بهتر است جنگ تمام شود، اما بالاخره مسئولان جنگ گفتند ما باید تا کنار اروندرود برویم تا بتوانیم غرامت خودمان را از عراق بگیریم. امام اصلاً با این کار موافق نبودند و می‌گفتند اگر بناست شما جنگ را ادامه بدهید، بدانید اگر جنگ با این وضعی که شما دارید ادامه یابد و شما موفق نشوید، دیگر این جنگ تمام‌نشدنی است و باید این جنگ را تا نقطه‌ی خاصی ادامه بدهیم. الان که قضیه‌ی فتح خرمشهر پیش آمده، بهترین موقع برای پایان جنگ است.» (روزنامه‌ی جمهوری اسلامی، ۱۴/۱/۱۳۷۴)

یعنی ایشان همواره نظر مسئولان جنگ را بر نظر خودشان مقدم می‌دانستند. باز شاهدیم که آیت‌الله خمینی در پیام خود به مناسبت پذیرش قطعنامه می‌گوید: «گمان نکنید من در جریان کارهای جنگ و مسئولان آن نیستم. مسئولین مورد اعتماد من هستند. آنها را از تصمیمی که گرفته‌اند شماتت نکنید...» و در فرازی دیگر از همین پیام می‌گوید با توجه به نظر کارشناسانی که به تعهد و دلسوزی و صداقتشان ایمان دارم، با قبول قطعنامه موافقت نمودم.

مگر پس از قبول قطعنامه نبود که آقای هاشمی رفسنجانی به مردم وعده داد به‌زودی نامه‌ی حضرت امام را منتشر می‌کند تا مردم را از دلایل پذیرش آتش‌بس آگاه کند؟ (روزنامه‌ی اطلاعات، ۲۸/۴/۱۳۶۷) آیا پانزده سال کم است؟ آیا مردم نباید دلایل قبول قطعنامه و آنچه را در آن جلسه گذشت بفهمند؟ به هر حال هاشمی هیچ‌گاه مردانه به میدان تضارب آرا نیامده تا مورد نقد و بررسی قرار گیرد؛ شاید به این خاطر که می‌داند چه کرده است. اما نقد جنگ باید تحت هر شرایطی انجام گیرد و فراموش‌شدنی نیست.

ایران در بدترین صورت ممکن، در حالی که بخش‌های بسیاری از خاکش در اشغال عراق بود و نه نیروی لازم و نه حتی مهمات کافی برای ادامه‌ی ماشین رزمی خود داشت، سرانجام در ۲۸/۴/۱۳۶۷ قطعنامه‌ی ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل را پذیرفت و آتش‌بس میان عراق و ایران اعلام شد. فردای آن روز بنیان‌گذار جمهوری اسلامی، ضمن اعلام موافقت با آتش‌بس، پیامی صادر کرد و در آن تأکید نمود: «در این روزها ممکن است بسیاری از افراد به خاطر احساسات و عواطف خود صحبت از چراها و بایدها و نبایدها کنند؛ هرچند این مسئله به خودی خود یک ارزش بسیار زیباست، اما اکنون وقت پرداختن به آن نیست.» (صحیفه‌ی نور، ج ۲۰، ص ۲۴۰)

آری، آن روزها وقت پرداختن به این مسئله نبود و این حرفی کاملاً عقلایی و منطقی است. ولی آیا امروز، که پانزده سال از آن روزها می‌گذرد، نیز نباید به این موارد پرداخت؟ براستی اگر آقای هاشمی پس از فتح خرمشهر تن به خاتمه‌ی جنگ می‌داد و از کیفر صدام می‌گذشت (امری که سرانجام هم نتوانست انجام دهد)، و خسارات جنگ را که کشورهای حامی صدام می‌خواستند بپردازند دریافت می‌کرد (امری که هنوز هم نتوانسته‌اند دنبال کنند)، آیا بهتر نبود؟ آیا ایران به پیروزی والاتری دست نمی‌یافت؟ آیا جوانان پاک و رشید ایران، به‌جای کشته شدن در جنگی بی‌اثر، نمی‌توانستند در عرصه‌های مهم‌تری در سربلندی و اعتلای ایران بدرخشند؟ آیا آقای هاشمی این سخن خود را فراموش کرده است: «فردا اگر صدام در عراق بماند، ما جواب این همه انسان فداکار عضو باخته را چه می‌توانیم بدهیم؟ هیچ چیز نمی‌تواند، جز سقوط صدام و ایجاد حکومت اسلامی در عراق، به دل جانبازان و خانواده‌ی شهدا آرامش ببخشد...»؟

و حالا براستی آقای هاشمی چه جوابی برای خانواده‌ی شهدا و جانبازان دارد؟

خاتمه

آری، این کارنامه‌ی اکبر هاشمی رفسنجانی بهرمانی است؛ کسی که هیچ‌وقت نخواسته تن به پاسخگویی و اقناع افکار پرسشگر و تشنه‌ی شهروندان بدهد. هاشمی نتیجه‌ی این جدایی از مردم را در انتخابات مجلس ششم دید، و اگر هنوز به ادامه‌ی حیات سیاسی خود علاقه دارد، باید این رویه را کنار بگذارد.


وزير سابق اطلاعات در کتاب خاطرات خود هيچ نمی‌گويد

قربانعلی دری نجف‌آبادی برای اولین بار چگونگی انتخاب خود به عنوان وزیر اطلاعات را تشریح كرد. دری نجف‌آبادی در كتاب خاطراتی كه اخيرا منتشر شده است، به موضوعات مهمی از جمله مساله مهدی هاشمی و عزل آقای منتظری، اعتصاب نجف آباد و چگونگی تصدی وزارت اطلاعات توسط وی می‌پردازد. كتاب «خاطرات و مبارزات قربانعلی دری نجف آبادی» که توسط مركز اسناد انقلاب اسلامی به چاپ رسیده، شامل فصول «از نجف آباد تا قم»، «آغاز نهضت امام خمینی»، «تبعید امام(ره) و راه سخت مبارزه»، «جریان‌های سیاسی و فرهنگی در حوزه»، «از تاسیس مجاهدین تا فوت شریعتی»، «اوج اعتراض»، «پس از پیروزی» و «قضایای پس از رحلت حضرت امام» است. بخشی كه از نظر خواهد گذشت، آخرین بخش از خاطرات دری نجف آبادی از چگونگی انتصابش به مقام وزارت اطلاعات است. متن این بخش كه با عنوان «تصدی وزارت اطلاعات» نگاشته شده، به شرح ذیل است: در هفتمین دوره‌ انتخابات ریاست جمهوری آقای خاتمی به عنوان رئیس جمهور توانست اكثریت آرا را به دست آورد. من چون همیشه در برابر رای و نظر مردم خاضع بوده‌ام و نیز به دلیل این كه با آقای خاتمی از سال 44 رفاقت داشتم و پس از انقلاب، به خصوص در زمانی كه در كمیسیون برنامه و بودجه مجلس بودم و ایشان مسئولیت وزارت ارشاد را به عهده داشتند با هم ارتباط داشتیم و هم من و هم ایشان با شهید بهشتی و شهید مطهری در ارتباط بودیم و حتی به هنگام تحصیل در مدرسه‌ فیضیه با یكدیگر سلام و علیك داشتیم؛ پس هنگامی كه ایشان به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد در محل نزدیك كاخ ریاست جمهوری با ایشان ملاقات كردم و به عنوان یك برادر نه به عنوان كسی كه آمادگی پذیرش مسئولیت در دولت وی دارد، به ایشان گفتم همانند دوره‌ ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی آماده‌ همكاری با شما هستم. این جانب در زمان نخست‌وزیری آقای میرحسین موسوی نیز همیشه به دولت كمك می‌كردم. در این زمان یك بار اختلافی در استان مازندران {متن اصلی كتاب در این قسمت ظاهرا افتادگی دارد} به این جریان آقای موسوی گفتند: هر چه آقای دری نظر دادند باید عمل شود.در تدوین برنامه اول و دوم توسعه، در شورای عالی انرژی، در اختلافاتی كه در انتخابات مجلس سوم در گلپایگان پیش آمد و نیز همانطور كه گفتم در قضایای نجف‌آباد بعد از عزل آقای منتظری و قضایای دیگر همیشه به دولت و نظام خدمت‌كرده‌ام. پس از آن كه آقای خاتمی تصمیم به تشكیل كابینه گرفت، بحث وزیر اطلاعات به شدت گرم شد. حتی عده‌ای در صدد جمع كردن امضا برای انتخاب افراد مورد نظر خود برای این پست بودند. به عنوان مثال، یكی از نمایندگان به نام علی قنبری برای وزارت آقای مجیدانصاری امضا جمع می‌كرد. البته در برابر این اقدام من تذكر دادم كه این عمل قرار دادن رهبری و نظام در برابر یك محذور است، بگذارید امور سیر طبیعی خود را دنبال كند نه این كه فشار خارجی باعث تصمیم گیری در این باره گردد. البته غیر از آقای انصاری، آقای یونسی و آقای نیری هم مطرح بودند. خود آقای موسوی خوئینی هم افراد متعددی را برای این پست مطرح می‌كرد. دو شرط همیشه برای وزیر اطلاعات مطرح بود: یك داشتن مقام اجتهاد و دیگر غیرحزبی بودن. بیشتر اشخاصی كه مطرح می‌گردید فاقد این دو ویژگی‌ بودند. اواسط مرداد ماه سال 76 چند روز قبل از معرفی كابینه به من زنگ زدند و گفتند آقای خاتمی با شما كار دارد. پیش از آن مقاله‌ای درباره عدالت اجتماعی نوشته بودم و آن را برای ایشان فرستاده بودم و بیش از این ارتباطی با ایشان جز همان ملاقاتی كه گفتم نداشتم. فكر می‌كنم افرادی مانند آقای خسرو تهرانی و اشخاصی دیگر، چون دیدند انتخاب وزیر اطلاعات به بن بست رسیده است مرا پیشنهاد دادند. از طرفی چون همه وزرا معرفی شده بودند و شهریورماه باید كابینه آماده كار می‌شد، هیچ وقتی نمانده بود و وزیر اطلاعات باید سریع معرفی می‌شد. وقتی نزد آقای خاتمی رفتم ایشان از من خواست وزارت اطلاعات را بپذیرم. در آن زمان، من رئیس كمیسیون برنامه و بودجه و عضو هیات رئیسه و ناظر مجلس در شورای پول و اعتبار بودم. هم چنین عضو خبرگان رهبری و امام جمعه موقت شهر ری ونیز دبیر كل گزینش كشور و عضو مجمع تشخیص مصلحت و معاون مركز استراتژیك بودم و البته چند پست مهم دیگر نیز داشتم. بنابراین با این همه مسئولیت‌ نیازی به پست و مقام نداشتم و تا حدودی به زور و اجبار از سوی دوستان به من تكلیف شد كه آن را بپذیرم. وضعیت به گونه‌ای درآمد كه ناچار شدم بپذیرم و به آقای خاتمی گفتم: خانه من نزدیك خانه شماست و جدا از مسئولیت، مانند یك برادر حاضر به هرگونه همكاری هستم و نیازی به مسئولیت هم نیست. آقای خاتمی گفت: مسئله‌ای خدمت شما به نظام جدا از مسئولیت‌ها جای خودش را دارد ولی اكنون مسئله‌ وزارت اطلاعات به یك چالش علیه دولت تبدیل شده و باید آنرا بپذیرید، البته من در این ملاقات هیچ قول قطعی ندادم فقط در حال مذاكره با هم صحبت كردیم. در آن زمان رسانه‌های خارجی به خصوص بی‌بی‌سی و به طور كلی دشمنان اسلام در مورد وزیر احتمالی اطلاعات خیلی تبلیغات می‌كردند و سعی داشتند از این مسئله سوء استفاده كنند آنها چنین وانمود می‌كردند كه گویا دولت نمی‌تواند برای وزارت اطلاعات تعیین تكلیف نماید. فردای ملاقات با آقای خاتمی مجمع تشخیص مصلحت تشكیل جلسه داد. در این جلسه، یادداشتی به دكتر ولایتی دادم و در مورد تصدی وزارت با ایشان مشورت كردم. آقای ولایتی در جواب من نوشتند كه وزارت اطلاعات مانند یك شهر است و گرایش‌ها و بینش‌های مختلفی در آنجا حاكم است. آقای دكتر مبینی كه الان جزء‌ دبیران مجمع تشخیص مصلحت است و زمانی در چهارمحال و بختیاری استاندار بود هم به من گفتند كه وزارت الان دچار بن‌بست است و خارج ساختن آن از بن بست خود یك ارزش است. من در برابر توصیه‌هایی كه برای پذیرش وزارت اطلاعات من را دعوت به احتیاط كرده، خطرات پذیرش آن را گوشزد می‌كردند،‌گفتم: فرض كنید دری‌نجف آبادی را به بهشت زهرا می‌برند، ما كه از شهدا عزیزتر نیستیم، اگر آبرویی هم داشته باشیم آن را در طبق اخلاص گذاشته و در راه نظام خرج كنیم. باتمام آن چه گفته شد من باز در پذیرش این پست مردد بودم در جنوب شهر كنار پارك بابایی، من در مسجد جامع حجت اقامه‌ی نماز می‌كردم كه الان هم ادامه دارد. در آنجا دو مدرسه حوزوی مخصوص برادران و خواهران دارم. از دفتر ریاست جمهوری به آنجا هم زنگ زده بودند و گفتند آقای خاتمی با آقای دری كار فوری دارد. من نماز مغرب و عشا را خواندم و ما بین نماز شروع به سخنرانی كردم كه یكی از برادران آمد و گفت: رئیس جمهور پشت خط است و با شمار كار دارد. من آمدم در صندوق قرض الحسنه مسجد و با تلفن با آقای خاتمی شروع به گفت‌وگو كردم. آقای خاتمی گفت: شما كجا هستید؟ گفتم: مسجد، گفت: در این شرایط؟ گفتم: ما آخوند هستیم و كار اصلی ما مسجد است و كار دیگری جز این نداریم. ایشان گفتند: كی می‌توانم شما را ببینم. گفتم تا نیم ساعت دیگر خدمت شما هستم. ساعت 5/9 شب خدمت ایشان رسیدم دیدم وی مسئله را جدی تلقی كرده است و گفتند شما باید با مقام معظم رهبری هم ملاقات داشته باشید. من گفتم صحیح نیست بروم و بگویم من می‌خواهم وزیر اطلاعات شوم و تقاضای ملاقات دارم. معظم له اگر امری داشته باشند در آن صورت من در خدمت ایشان هستم. آقای خاتمی گفتند من این نكته را پیگیری می‌كنم. به منزل كه رسیدم جناب آقای حجازی از دفتر آقا زنگ زدند كه فردا ساعت 15/6 آقا منتظر شما هستند. خدمت آقا رسیدم. به ایشان گفتم: من از مدت‌ها پیش به شما ارادت داشته‌ام. در مسجد كرامت و مسجد امام حسن پای صحبت‌های شما می‌آمدم و در سال 52 و 53 تفسیر خطبه‌های نهج البلاغه شما را گوش می‌دادم. پس از پایان این صحبت‌ها، ایشان چند تذكر مهم به من دادند. اول این كه برخی از افرادی كه با وزارت اطلاعات مسئله دارند و گاه به دلائلی ارتباط دارند برای شما مشكلی ایجاد نكنند. دوم این كه شما به وزارتخانه‌ای می‌روید كه تجربه لازم را برای تصدی آن جا ندارید و باید از تجربه افرادی كه در آن جا بوده‌اند استفاده كنید. از خدمت آقا كه بیرون آمدم با آقای خاتمی رو به رو شدم ایشان می خواستند خدمت آقا بروند. گفتند: رفتید ملاقات آقا؟ گفتم: بله و ایشان خوشحال شدند. به این ترتیب مسئله‌ وزارت این جانب برای آقای خاتمی قطعی شد. قبل از این كه بحث را ادامه دهم، توضیح نكته مهمی را ضروری می‌دانم و آن این كه در آن روزها بحث در میان نمایندگان مطرح گردید كه بر مبنای آن وزارت اطلاعات به سازمانی كه زیر نظر رهبری باشد تغییر نماید. این موضوع را در ملاقاتی كه با رهبر معظم انقلاب داشتم مطرح نمودم. آقا در جواب فرمودند كه شما این بحث را مطرح نكنید. البته منظور ایشان این بود كه شما نماینده رئیس جمهور هستید و نباید این چنین بحث‌هایی را مطرح نمایید. البته من این مسئله را چون نمایندگان مجلس از من خواستند تا از رهبری آن را بپرسم، مطرح ساختم. فرمایش آقا به طور كامل درست بود؛ چون در مقام وزیر اطلاعات مطرح ساختن چنین بحثی از جانب وزیر اطلاعات بزرگترین نقطه ضعف وی به حساب می‌آمد. بسیاری از بچه‌های وزارت اطلاعات پس از شنیدن اخبار مربوط به وزارت این جانب اظهار خوشوقتی كردند و به نزد من آمدند. پس از پایان استراحت یك شب حدود ساعت 5/1 به نوشتن برنامه‌ای برای هدایت این وزارت شروع كردم. درحدود نه صفحه استراتژی خود را نوشتم پس از آن كپی گرفتم و یك نسخه برای آقای عباد و نسخه دیگر برای آقای معیری از بچه‌های وزارت فرستادم. هدفم از فرستادن كپی نوشته‌هایم برای آنها، دریافت تجربه‌ها و پیشنهاداتشان بود و یا این كه اگر نكته‌ای مورد نیاز بود از آنها دریافت نمایم. ضمن این كه ، آقای عباد از نزدیكان آقای خاتمی بود و با آقای معیری هم رفیق بود. هر دو، از نوشته و برنامه‌های من با توجه به این كه هیچ تجربه‌ای در زمینه‌ اطلاعات نداشتم، اظهار تعجب كرده بودند و به من گفتند: آقای دری كه سابقه در وزارت اطلاعات ندارند چگونه توانستند چنین طرحی را ارائه دهند. نكته‌ جالب این است كه هنگامی كه در دوران مهندس موسوی بحث انتخاب اولین وزیر اطلاعات مطرح بود، باز من هم مطرح بودم. در آن موقع، در نهایت، آقای فردوسی‌پور نامزد وزارت گردید كه رای نیاورد و آقای ری شهری توانست رای اعتماد بگیرد. بعد از این كه برخی از برادران اطلاعات از برنامه‌ من مطلع شدند، برنامه‌ مكتوب خود را برای آقای خاتمی فرستادم و در جریان رای اعتماد، من به هیچ وجه صحبت نكردم. این جا نكته‌ای را لازم است توضیح دهم و آن این كه انتخاب این جانب به عنوان وزیر اطلاعات از سوی جناح دوم خرداد از روی اجبار و ناچاری بود؛ چون آنها در گزینش این منصب دچار مشكل شده بودند، رای به این جانب دادند و گرنه از من هم راضی نبودند. هر دستگاه سیاسی یا اجرایی به یقین همان گونه كه نقاط قوتی دارد معایب و نقایصی نیز دارا می باشد. دستگاه‌های اطلاعاتی هفت سازمان و وزارت درهم ادغام گردید و وزارت اطلاعات از میان آنها برای نخستین بار شكل گرفت. به عنوان مثال، نیروهای دادستانی، سپاه، نخست‌وزیری و از این قبیل در یكدیگر ادغام و وزارت فوق از تركیب آنها تاسیس گردید. این نهاد، در بحرانی ترین شرایط خدمات فراوانی انجام داد. به عنوان مثال، درجریان سركوب منافقین، كومله و دموكرات و دیگر مسائل كارنامه درخشانی دارد. به یقین نقطه ضعف‌هایی كه در كارنامه‌ آن وجود دارد، نباید باعث نادیده گرفتن موفقیت‌های آن باشد. یكی از این ایرادها آن است كه وظایف آن به طور دقیق و جزء به جزء روشن نشده بود. این ضعف حتی به هنگام انتخاب این جانب به عنوان وزیر نیز برای من رخ داد. من هیچ وقت با رئیس‌جمهور شرط نكردم كه چه وظایفی در این منصب دارم و چه وظایفی ندارم. این از بزرگترین اشتباهات من بود. مهمترین وظیفه من به هنگام پذیرش مسئولیت وزارت، روشن ساختن دقیق اختیارات و وظایفم بود كه رودربایستی‌ها و برخی عوامل دیگر مانع از این مسئله گردید. همان هنگام كه كابینه‌ آقای خاتمی به مجلس معرفی شد، بعضی از خبرنگاران از من پرسیدند: علت انتخاب شما چه بود؟ من درجواب گفتم: اعتماد رهبری، اعتماد رئیس جمهور و مجلس. برای مردم چهره شناخته شده‌ای بودم، رهبری به من اعتماد كردند و رئیس جمهور هم لطف نمودند مجلس شورای اسلامی هم با تقریبا 240 رای من را تائید كردند. آقای خاتمی و به طور كلی جریان دوم خرداد نسبت به وزارت اطلاعات حساس شده بود؛ زیرا در جریان انتخابات هفتم ریاست جمهوری،‌ وزیر اطلاعات آن زمان به نفع یك جریان و علیه دیگری موضع‌گیری كرد. وی گفته بود كه اگر فلانی یا بعضی‌ها انتخاب شوند برای مملكت خطر امنیتی دارد. برخی نیروهای اطلاعاتی كه با ستاد انتخاباتی دوم خرداد ارتباط داشتند، این اخبار را سریع منتشر می‌كردند. مثل آقای عباد معاون پارلمانی وزارت اطلاعات كه، پیش از آن مدیركل اطلاعات آذربایجان غربی بود، منتصب {منتسب} به جریان دوم خرداد بود. بنابراین همیشه این دغدغه در آقای خاتمی وجود داشت كه وزارت از این پس چگونه اقدام خواهد كرد. هنگامی كه جلسه تودیع برای آقای فلاحیان گرفتند، من در آن شركت نكردم؛ چون به طور رسمی مسئولیت وزارت را به عهده نگرفته بودم و به مصلحت نمی‌دانستم سازمانی كه رئیس و مدیری دارد و در آن جا مشغول است، ولو هنوز به طور موقت كس دیگر به عنوان رئیس به آن جا برود. به هنگام معرفی رسمی این جانب حدیثی از رسول اكرم (ص) خواندم. در مورد سه مسئله است كه احدی در آن معذور نمی‌باشد و عذرخواهی پذیرفته نیست: یك اخلاص عمل و این كه كارها برای خدا باشد؛ دوم نصیحت و خیرخواهی برای زمامداران مسلمانان، سوم از اجتماع مسلمان‌ها فاصله نگرفتن. جالب این است كه هنگام تودیع نیز این حدیث را قرائت كردم. به هنگامی كه وزارت را تحویل گرفتم فقط یك كلید به من داده شد و آقای فلاحیان هم یك صفحه از یك پرونده را به من نشان داد. عصر همان روزی كه مشغول كار شدم، غیر از تلفنچی كس دیگری در آن جا نبود. روز بعد از معارفه‌ام آقای گلبدین حكمتیار را خواستم و از او تقاضا كردم كه مجاهدین نگذارند قندوز به دست طالبان بیفتد، چون اگر این منطقه سقوط می‌كرد شمال افغانستان به دست طالبان می‌افتاد. در ابتدای تصدی وزارت اطلاعات متوجه شدم كه كارها در این وزارتخانه در شش ماه آخر به حال خود رها شده است. به طور كلی، شرایط به هیچ وجه برای كار مناسب به نظر نمی‌رسید. اولین قدم من این بود كه وزارت اطلاعات را تثبیت كنم. جالب این است این جانب دو سه روز قبل از معارفه‌ام به كار مشغول شدم. جریان دوم خرداد پس از آن كه متوجه شدند، این جانب دست نشانده‌ آنها نیستم گفتند: آقای دری آدم امنیتی نیست و آدم اقتصادی است و حتی پنج دوست امنیتی ندارد كه در وزارت خانه به یاری‌اش بشتابند. این جریان فكر می‌كرد كه من یك مهره هستم و تسلیم مطلق‌ آنها می‌گردم. به هیچ وجه باورشان نمی‌شد كه این جانب برای خودم شخصیت مستقل دارم. من اگر قرار بود در تحولات سیاسی تغییر شخصیت بدهم، می‌بایست در جریان آقای منتظری این وضعیت پیش می‌آمد. در رابطه با این جانب آنها اشتباه كردند و اشتباهشان این بود كه فكر می‌كردند می‌شود دری را دور زد یا به طور مثال، ابطحی می‌تواند به او دستور دهد؛ چون تسلیم محض است. یكی از برنامه‌های این جانب برای وزارت اطلاعات، تقویت و ارتقاء آموزش‌های نیروهای انسانی وزارت بود، چون در برخورد با دستگاه‌های بین‌المللی و دستگاه‌های مختلف اطلاعات تنها نیروهای كارآمد، لایق و شایسته می‌توانستند جوابگو باشند. در ابتدای مسئولیت این جانب، رئیس دفتر وزیر وجود نداشت بعد از مدتی تامل آقای خزاعی كه مدتی مسئول اطلاعات قم بود را به سمت رئیس دفتر قرار دادم در حالی كه آقای خاتمی برای رئیس دفتر نظرشان به آقای توكلیان بود. به سرعت دبیرخانه را فعال كردیم. فردی را به نام آقای تهرانی به سمت معاونت پارلمانی گذاشتیم. بعد از مسئله معاونت، موضوع مدیران كل اطلاعات استان مطرح گردید و سپس مدیران حراستی و حفاظتی؛ مهمترین چیزی كه در وزارت باید حاكمیت پیدا می‌كرد آرامش بود؛ باید نوسانات از بین می‌رفت و ثبات جای آن را می‌گرفت. بعضی از وزرا پس از آن كه رای اعتماد گرفتند هنوز از مجلس بیرون نیامده با موبایل از معاونین خود می‌خواستند كه استعفا دهند. من این گونه برخوردها را نه شرعی و نه اخلاقی می‌دانستم و آن را یك كودتا تصور می‌كردم. به عنوان مثال، برخورد تند با مدیران پیشین در وزارت كشور و وزارت راه رخ داد؛ ولی چنین چیزی هیچ گاه در دوره وزارت من رخ نداد. من نگاه می‌كردم تا شایسته‌ترین فرد را برای عهده‌دار شدن مسئولیت‌ها انتخاب نمایم. تصور من این بود كه روند گذشته را البته با اصلاح و تكمیل ادامه بدهیم. از همان روزهای اول، نسبت به سعید امامی حساسیت وجود داشت. ایشان در آن زمان معاونت بررسی وزارت بود. با توجه به این مسائل به وی حكم مشاوره دادم. البته وی نزدیك به 5/6 یا 7 سال معاونت ‌بود و به خاطر بعضی از مسائلی كه درخارج از كشور اتفاق افتاد و در آن رابطه مسئولیت داشته یا متهم بوده از آن منصب بركنار و حكم معاونت بررسی به ایشان داده شد پس از 6 ماه معاونت بررسی را به عهده داشت ما ایشان را از این كار هم حذف كردیم و حكم مشاوره به او دادیم. در واقع در كشور ما موقعی كه می‌خواهند كسی را از كار بركنار كنند، حكم مشاوره به او می‌دهند. آشنایی من با سعید امامی در حد یكی دو گزارش بود كه در جلسه غیرعلنی مجلس داده بود. البته اسمش را شنیده بودم ولی آشنایی زیادی با او نداشتیم. در زمانی كه وزارت را به عهده گرفتم آقای آزاده معاونت امنیتی بود. در انتصاب چنین فردی، هم باید نظر رئیس جمهور و هم رهبری تا حدودی تامین می‌شد. چند نفر در این زمینه مورد نظر بود: یكی از آقای راشد كه در تهران بودند، دیگری آقای علی‌رضا كه در مشهد بودند همچنین آقای سرمدی و آقای موسوی كه با برادران دوم خرداد و ستاد انتخاباتی خاتمی هم رابطه نزدیك داشتند مطرح بودند. این آقای موسوی اهل شیراز بود و با آقای عباد رابطه دوستی داشت. من ناچار بودم از داخل وزارت اطلاعات و از میان بچه‌های آن كسی را به عنوان معاون امنیتی انتخاب كنیم. آقای علی رضا كه در مشهد بود به دلیل موقعیت حساس خراسان و مقابله با طالبان و مواد مخدر، لازم بود كه در همان‌جا بماند و چون سفرهای مقام معظم رهبری به خراسان نیز حساس بود، لازم بود كه فردی در آن جا باشد كه قابل اعتماد باشد. معاونت امنیت حساس‌ترین منصب در وزارت اطلاعات بود. در سال بحث تشكیل كنفرانس اسلامی هم وزارت اطلاعات به راستی در این زمینه سنگ تمام گذاشت و خیلی زحمت كشید. سرانجام آقای سرمدی را كه در بخش مربوط به پاكستان و افغانستان بود برای معاونت امنیت انتخاب كردم و آقای خلیل را از سیستان و بلوچستان آورده و به معاونت ضد جاسوسی گماشتم. البته بعدها در این میان مشخص شد كه انتخاب آقای سرمدی انتخاب چندان موفقی نبوده است. [وی الان سفیر ایران در تاجیكستان است] او نتوانست به معاونت انسجام لازم را بدهد و به خاطر همین تشكیلات با آقای خزاعی درگیری داشت. در یك جلسه كه مسئولان وزارت با آقای خاتمی داشتند، آقای موسوی را به ایشان معرفی كردم. آقای خاتمی سریع گفتند: من ایشان را می‌شناسم و از دوستان ماست و ایشان نیاز به معرفی ندارند. در زمان معرفی، آقای موسوی به جای آقای سرمدی قرار داشت و چون این نكته را به آقای خاتمی گفت ایشان گفتند آقای موسوی جای خودشان آمده‌اند. در معاونت آموزشی آقای تاجیك را گذاشتم كه آقای خاتمی خیلی به ایشان علاقه‌مند بود آقای خاتمی خیلی مایل بود كه به ایشان مسئولیت بدهم. من یك بار در منزل خودم رئوس برنامه‌های آقای تاجیك را برایش توضیح دادم. سعید امامی هم آن روز در خانه ما بود. آقای شفیعی را به عنوان معاون حفاظت قرار دادم. حفاظت بسیار مهم بود در آن زمان، عده‌ای می‌گفتند مسئول حفاظت اطلاعات را باید رهبری تعیین كند؛ اما با آمدن من مقام معظم رهبری گفتند حالا كه آقای دری آن جا است دیگر این مباحث مطرح نشود. هیچ یك از انتصاب‌ها عكس العملی‌ علیه ما برنینگیخت، بلكه با استقبال مواجه شد. در مورد معاونت ویژه نیز حساسیت‌ها زیاد بود افراد متعددی در این زمینه مورد نظر بودند. چون این معاونت با علما و روحانیون و نیز مراجع و رهبری و خبرگان و مجمع تشخیص مصلحت سرو كار داشت؛ بسیار حساس بود این معاونت در واقع صندوق خانه یا محرم خانه نظام بود. من آقای محسنی را مدنظر داشتم و مقام معظم رهبری هم موافقت كرد اما آقای خاتمی با این انتصاب مخالفت كرد و ما هم ناچار شدیم آقای آشنا را برای این منظور پیشنهاد كنیم. معاونت خارجی آقای پورمحمدی و معاونت مردمی هم آقای شفیعی گردید. من به دنبال تقویت علمی وزارت اطلاعات بودم؛ ولی در عمل به خاطر كارشكنی‌ها توفیق چندان زیادی نبود. من هم چنین شورای هماهنگی اطلاعات كشور را كه مدتی دچار ركود شده بود فعال ساختم.

سلطنت طلبان ديني و لائيك

دست در دست هم دهند به مهر ميهن خويش را كنند اشغال! بر طبق مشيت خدا شاه آمده و بنده اي را نشايد كه "سر از كمند اطاعت"او پيچد. آفريدگارعالم افراد بني آدم را از نروماده خلقت كرده و بعدازآن يكي را تاج سروري برسرنهاده ودرروي زمين شبيه به جانشين ازبراي خود قرار داده اورا مالك الرقاب سايربندگان كرده وبرتخت "آتيناه ملكا عظيما"(وبه آنها سلطنتي بزرگ داديم سوره نساءآيه54) نشانده و ديگري را ريسمان مذلت و خواري درگردن نهاده و بنده سايربندگان كرده ودر شان او "عبدامملوكالايقدرعلي شيئي"(بنده مملوكي كه قادر بر هيچ نيست. سوره نحل آيه 75)خوانده نه اين را شايد كه با اين مهانت و خواري سرازكمند اطاعت پيچد و زبان به ناشكري دراز كند ونه آن را سزد كه درمقام كفران نعمت تعدي و ظلمي به اسيران زيردست خود كند. حق تعالي چنان كه پادشاهان را از براي محافظت دنياي مردان و خواست ايشان از شرمفسدان قرار داده پس علما وغير علما به آن محتاجند. همچنين علما را هم از براي محافظت دين مردم و اصلاح دنياي ايشان در رفع دعاوي و مفاسد و اجحاف و تعدي و تجاوزاز راه حق كه باعث هلاكت دنيا و آخرت مي باشد قرار داده ....

آري! مداحي و ثنايي كه در بالا ذكر شد نه از سوي شاه بود و نه از سوي سلطنت طلبي مملوك بلكه گوشه هايي بود از" ارشاد نامه ميرزاي قمي" نوشته فقيه پرآوازه حضرت آيه الله العظمي حسين قاضي طباطبائي! با نگاهي به آرا و انديشه هاي علماي اسلام و سابقه مبارزاتي ايشان آنچه مستفاد مي گردد اين حقيقت است كه ايشان هيچ گاه از سلطنت و تاج و تخت بيزار نبوده همچنانكه ميدانيم شيخ فضل الله نوري وآيت الله كاشاني و... اينان نیز هيچگاه كليت واساس تاج و تخت را زير سئوال و شماتت نمي گرفته بلكه مخالفت ايشان ازآن ناحيه بوده كه ميگفتند درعصرغيبت امام زمان سلطنت يا بايد دراختيار فقها باشد ويا اينكه شاه ه با روحانيت عمل كند وگرنه آن شاه غاصب مقام تاج و تختي است. از اينرو با هرپديده اي هم كه نشاني از تلاش براي تضعيف سلطنت يا محو آن داشته باشد مخالف بودند و آنرا در دم خفه ميكردند.

به عنوان مثال شيخ فضل الله نوري در كشاش محدود نمودن شاه و جنبش مشروطه فرياد مخالفت و واسلاما بر آورد و مشروطه را « فتنه بزرگ آخر الزمان» مي خواند. و از بالاي منبر خروش آورد كه : اي عوام! اگرهدف مشروطه طلبان تقويت دولت اسلام است پس چرا اينقدر سعي در تضعيف سلطان اسلام پناه داشته؟ چرا به همه نحو تعرضات احمقانه نسبت به سلطان مسلمين مي كنند؟ الحق كه شاه چقدر حلم و برد باري و رعيت پروري فرموده اند تمام اين مراتب را ديده صبر فرمودند .... بحمدالله كه شاهنشاه ما مسلمانان هم به حكم اسلام صبررا به كنار گذاشتند ودركمال متانت مطالبه معدود قليلي از مفسدين معلوم الحال را فرمودند ...بحمدالله ولي امر مسلمين مفسدين را دستگير كرده و خانه نشين فرمودند....(شيخ فضل الله نوري صص68-69) و همچنين بود كه هنگاميكه رضا خان وارد صحنه سياسي ايران گرديد وعزم تغييرنظام ازشاهنشاهي مطلق به جمهوري نموده بود آيه الله مدرس مبدع تئوري "ديانت ما عين سياست ما و سياست ما عين ديانت ما" علم مخالفين جمهوري را بر دوش گرفت و درمجلس فرياد برآورد كه: « اين مجلس مشروطه است هر كس عقيده اش مخالف قانون اساسي و طرفدار جمهوري است بايد چشمش كوراز در برود بيرون .»( نطقها و مكتوبات سيد حسن مدرس - انتشارات ابوذر ص 96) رضا شاه و اطرافیانش سخت بدنبال آن بودند تا نظام ايران را جمهوري نمایند اما مدرس مخالف بود و الساعه نماينده اي (رحيم زاده صفوي ) را به اروپا نزد احمد شاه مي فرستد و اورا تحريك مي نمايد كه هر چه سريعتر تا بساط تاج و تخت درايران از دست نرفته به ايران باز گرد! اما رضا شاه موفق مي شود و نهايتا روز يكشنبه 5 آذر 1302 مجلسس موسسان را در تهران تشكيل مي دهد و بي شك مذاكرات پشت پرده كارخودش را ميكند و مجلسس موسسان سلطنت را به رضاخان و اعقاب و اولاد ايشان واگذار مي كند چراكه هرچند كه مدرس خود بواسطه بیماری در آن جلسه تشريفاتي حضور نمي يابد بلكه تمامي دوستان مدرس و علماي دوران همچون ميرزا هاشم آشتياني، حاج سيد ابوالقاسم كاشاني، سيد محمد بهباني، امام جمعه خويي، حاج آقا جمال اصفهاني، ضياءالواعظين حائري زاده، آيه الله كازروني، احتشام زاده، شيخ محمد علي تهراني، حاج آقا اسماعيل عراقي، شيخ الاسلام ملايري، آيت الله زاده خراساني، آيت الله زاده سبزواري و همچنين فقيه پر آوازه آيه الله حاج ميرزا حسين نائيني در آن مجلس حضورمي يابند و بشدت ازرضا شاه و مقام منيع سلطنت دفاع مي نمايند. در تمامی طول حکومت پهلوی اول نیز هرگاه كه باز فرياد جمهوريت داده مي شد دوباره روحانيت مبارز به صحنه مي آمدند پس از كودتاي 28 مرداد 1332 مخبر روزنامه المهدي ازآيت الله كاشاني مي پرسد كه نظرتان راجع به نظام جمهوري اي كه دكتر مصدق دارد چيست و ايشان مي گويند كه :« مصدق 4 ماه است كه دارد براي اخراج شاه تلاش مي كند ولي من به شاه نامه نوشتم وگفتم كه ازمسافرت خودداري نمايد و شاه هم منصرف شده است وبا عزت ومحبوبيت روز بعد بازگشت. در اينجا ملت شاه را دوست دارند و رژيم جمهوري مناسب ايران نيست.»(مجموعه اي از مكتوبات سخنرانيها و پيامهاي آيت الله كاشاني - ج4 انتشارات پخش ص 28) زمان ميگذرد وميگذرد و اينبار قدرت نه بصورت اشتراكي بلكه تام و تمام و مطلق بدست روحانيون مي افتاد. و اينبار بجاي تاج و تخت، عمامه و بيت صاحب منصب ملت و ايران مي گردند. خدا شاه ميهن رنگ مي بازد و خدا قرآن خميني كليت نظام مي گردد. وقرائتي سلطنتي ازامامت واسلام بنام " ولايت مطلقه فقيه" باب مي گردد. موافقان ومخالفان تاختند وتاختند اما همچنان ولايت مطلقه فقيه فصل الخطاب است و حكم حكومتي مي دهد و مقابل هشتاد ميليون ايستاده است. و اكنون در حالي ربع قرن ازعمر جمهوري اسلامي به حكمراني روحانيت مي گذرد كه فشارهاي بين المللي و خيزشهاي داخلي افزايش يافته جنبش كهنسال دانشجويي بهمراه ديگر اقشار فرهيخته و دموكراسي خواه ملي ايران به قيام برخواسته و خواستار تغيير نظام و برگزاري يك رفراندوم آزاد مي باشند. در اين مقطع حساس وسرنوشت سازوتاريخي بار ديگر ما شاهد در كنارهم قرار گرفتن اين دو جريان فكري هستيم ودر كمال تعجب مي بينيم كه اگر در گذشته روحانيت براي حفظ اقتدار شاه و سلطنت به ميدان مي آمدند اينبار سلطنت طلبان لائيك براي حفظ تاج و عمامه به ميدان آمده اند. * * * چندي پيش طرحي از سوي كارگزاران دیپلماسی آمريكا مطرح گرديده بنام« طرح مارشال» كه بايد بهرحال خاور ميانه يكدست شود و مشكل اول اعراب و اسرائيل بوده لذا مسئله صلح اعراب و اسرائيل دراولويت و دستور كار قرارگرفته تا بعد از آن نوبت به ايران خواهد رسيد منتها در خلاء زماني كه صلح اعراب و اسرائيل بايد انجام گيرد چانه زني و رايزني براي استقرارنظام سلطنتي لائيك با يكسري ازمحافظه كاران پيشرو يا نوين (همان سلطنت طلبان ديني ) انجام گيرد. اما عمال سلطنت ديني داخلي اكنون كه تغيير ذائقه ملت ايران را يافته اند در پي انگاره ها و مولفه هاي بكر و جديدي مي باشند نمونه بارز و متقن آن جلسه اخير الوقوع حزب كارگزاران سازندگي به امامت معنوي اكبرهاشمي رفسنجاني مي باشد كه در ويلاي لواسان برگزارشده است. درجلسه فوق آنچنانكه بعضي منابع موثق خبرداده اند وخبرآن نيز حتي به روزنامه هاي داخل كشورنيررسوخ نموده ( روزنامه اعتماد مورخه يكشنبه 18/3/1382 ) اين جماعت همچنانكه ذكر هم شد به ليدري هاشمي رفسنجاني يعني طيف كرماني هاي اين حزب در نظر دارند ضمن توقف و اعلام انحلال حزب كارگزاران سازندگي با ملغي نمودن تمام عضويت هاي اعضاي فعلي يك جريان سياسي جديدي را با نام و مرام جديد راه اندازي نموده كه در آن به هيچ وجه انگاره هاي ديني وجود نداشته و به صورت لائيك فعاليت نمايد. لازم به ذكر است كه در همين جلسه دبيركل و به عنواني طيف اصفهاني هاي اين حزب به دبیرکلی غلامحسن كرباسچي با اين موضوع مخالفت نموده و حتي به نشانه اعتراض جلسه فوق را ترك گفته. البته گذشته نشان داده كه در حزب كارگزاران سازندگي حرف حرف هاشمي و به روايتي طيف كرماني هاي آن مي باشد. گواه اين مطلب آنكه متعاقبا عليزاده طباطبايي سخنگوي حزب كارگزاران سازندگي در مصاحبه اي ضمن تائيد اين مسئله تغييرات فوق را لازم و حتمي دانسته .

* یادداشت فوق با اندکی تغییر در روزنامه مشارکت 25/3/1382 منتشر شد .

افشاگری دبير دوم سابق سفارت هلند در تهران

همزمان با زمزمه هائی که برای دادن رياست سازمان زندان های کشور به رييس زندان رجائی شهر کرج در محافل سياسی به گوش می خورد. نظر محافل مدافع حقوق بشر به شرايط اين زندان جلب شده، زندانی که در سال ها اخير توانسته خود را از چشم ها پنهان دارد و با سخت گيری های خود مانع از آن شود که اخبار و اطلاعات درباره آن به خارج درز کند.دو هفته پيش، در حالی که خبر از اعتصاب غذا و شورش زندانيان سياسی زندان رجائی شهر پخش شده بود و خانواده های زندانيان حاضر در آن زندان نگران شده و هر نوع ارتباط و ملاقات آن ها قطع شده بود، يک نيروی ويژه مامور اداره اين زندان شد و از آن پس هيچ گونه خبری درباره اين زندان مخابره نشده است. در همين حال گزارش خانم لوس بانين دبير دوم سابق سفارت هلند در ايران [ که برای نخستين بار متن اصلی آن در شماره روز چهارشنبه "روز" منتشر شد] نور تازه ای به اين زندان انداخته و نهادهای حقوق بشری جهانی را متوجه اين زندان کرده است.خانم بانين گزارش خود را با اشاره به وضعيت اکبر گنجی آغاز کرده و نوشته اين روزنامه نگار و محقق مشهور در حال جدال با مرگ است. او در سی و ششمين روز از اعتصاب غذای خود از سلول خود در زندان اوين به بيمارستاني در تهران انتقال داده شد. اعتصاب غذا نه تنها اعتراض وي را به بازداشت غيرقانوني او و ديگرزندانيان سياسي نشان مي دهد، بلکه از مخالفت وي با قدرت مطلقه حکايت مي کند. اعتصاب غذاي گنجي فرياداعتراضي است تا توجه دنيا را به نقض مداوم ضروري ترين اصول حقوق بشر و سرنوشت شمار زيادي از زندانيان سياسي در ايران جلب کند.بياييد با روشن کردن هويت و سرنوشت چند تن از آنها، به گنجي کمک کنيم.از جمله زندانيان سياسی رجائی شهر کرج. زندانی که براي پنهان کردن زندانيان سياسي به کار گرفته می‌شود. رفتن به کرج تنبيه سختي محسوب مي‌شود. وقتي کسي پايش به آنجا برسد، از انسان بودن ساقط مي شود و حتي با وجود فعالان حقوق بشر و مطبوعات هم از انظار عمومي پنهان مي ماند. زندانيان سياسي رجايي شهر مجبورند با جنايتکاران خطرناکي چون قاتلان، تجاوز کنندگان به عنف و معتادين هم سلول باشند که در حمله وهجوم به هم سلولي‌هاي خود ترديد نمي‌کنند. آنها هيچ چيزي ندارند که از دست بدهند: بيشتر آنها به نوعي محکوم به مرگ هستند. "مرگهاي مرموز"، اتفاقي عادي در زندان رجايي شهر به شمار مي رود.
زندانيان سياسی رجائی شهربرخي از زندانيان سياسي کرج را بشناسيد:۱. ارژنگ داوودي: مهندس، معلم و شاعر، حدودا ً ۴۹ ساله. در سال ۲۰۰۳ دستگير شد و در سال ۲۰۰۵ به ۱۵ سال حبس، تبعيد به منطقه بد آب و هوا، ۵ سال محروميت از حقوق مدني و ۷۰ ضربه شلاق محکوم شد. اتهامش اين بود که به يک خبرنگار کانادايي کمک کرده تا فيلم مستندي درباره زهرا کاظمي بسازد، عکاس کانادايي که در حين بازجويي در زندان اوين بر اثر ضربات وارده کشته شد. داوودي از زمان حبس ناگزير بوده است بدرفتاري هاي مختلف و بازجويي هاي شبانه را تحمل کند.او را در زمان دستگيري به شدت کتک زدند و حدوداً صد روز در سلول انفرادي نگه داشتند. انتقاد از حکومت و اتهام به مسوولان در خصوص نقض حقوق بشر از جمله دلائل ارائه شده براي محکوميت او هستند. در ابتدا به او اتهام زدند که جاسوس است و عضو "سازمان مخفي" نامعلومي است. داوودي از صدمات چشم و گوش ناشي از بدرفتاري با وي رنج مي برد. او را با زنجير به دادگاه مي بردند. دادگاه وي بدون حضور هيات منصفه و پشت درهاي بسته تشکيل مي شد و هرگز به او اجازه نداده اند پرونده خود را ببيند. ارژنگ داوودي به همراه شش نفر از ديگر زندانيان سياسي رجايي شهر اواخر ژانويه ۲۰۰۵ در اعتراض به حبس خود در بخش "جنايتکاران خطرناک" زندان دست به اعتصاب غذا زد. در واقع خبرنگاران افشا کرده اند که اين زندانيان سياسي با حمله و تهديد قاتلان و جنايتکاران خطرناک ديگر روبه رو بوده اند. اين اتفاق حداقل چهار بار رخ داده است. داوودي چندي پيش تجربيات ناگوار خود را از زندان نوشت، اما اخيراً يادداشتهاي او نيز در زندان ضبط شدند. اين يادداشتها جرقه کوچک ديگري بودند که از چشم دنياي بيرون دور ماندند و اتهام ديگري را بر اتهامات ارژنگ افزودند.۲. بينا داراب زند: فعال سياسي، حدودا ً ۴۶ ساله. او در اوت ۲۰۰۴ زماني که جلوي ساختمان سازمان ملل در تهران براي آزادي زندانيان سياسي تظاهرات مي کرد دستگير شد. وي مجبور بود مدت ۲ ماه سلول انفرادي را تحمل کند. شعبه ۲۶دادگاه انقلاب پرونده داراب زند را بررسي کرد. او به ۳.۵ سال حبس، ۵ سال محروميت از حقوق مدني و ۵۰ ضربه شلاق محکوم شد. اتهامات وي عبارتند از: مشارکت در تظاهرات غيرقانوني، انجام مصاحبه با راديوهاي بيگانه و همکاري با مخالفان حکومت. او همچنين در ژانويه /فوريه ۲۰۰۵ در اعتراض به حبس زندانيان سياسي در بخش " جنايتکاران خطرناک " رجايي شهر دست به اعتصاب غذا زد.
3. مهرداد لهراسبي : کتابفروش دوره گرد جلوي دانشگاه تهران که در سيزدهم ژوئيه ۱۹۹۹ به خاطر شرکت در تظاهرات دانشجويي همان ماه دستگير شد. دادگاه انقلاب تهران ابتدا او را به مرگ محکوم کرد، سپس محکوميت وي به ۱۵ سال حبس و بعد از آن به ۱۰ سال حبس کاهش يافت. گفته مي شود که با لهراسبي به شدت بدرفتاري شده است. بعد از اينکه سالهاي زيادي را در اوين سپري کرد هم اکنون در زندان رجايي شهر به سر مي برد و ظاهرا ً به لحاظ جسمي و روحي در وضعيت بدي قرار دارد. او سريعا ً به کمک نياز دارد.
امير ساران: فعال سياسي، عضو "جبهه اتحاد ملي"، از سال ۲۰۰۳ [با وقفه] زنداني شده است. او به شدت کتک خورد. اخيرا ً در ژوئن ۲۰۰۵ ، در اعتراض به نحوه برگزاري انتخابات رياست جمهوري، به اعتصاب غذاي ديگر به زندانيان سياسي پيوست. او به ۸ سال حبس محکوم شده است.
چندين زنداني سياسي ديگر نيز در زندان رجايي شهر هستند، افرادي همانند حجت زماني [که به مرگ محکوم شد]، ولي اله فيض مهدوي ، جعفر اقدامي و ديگران. آنها هم از رفتارهاي غيرعادلانه در رنجند.
دبير سابق سفارت هلند در تهران در پايان مقاله خود نوشته "در مقابل چنين وضعيتي، چرا روزنامه هاي غرب اين طور سکوت اختيار کرده‌اند؟ چرا آنها رنج وصف ناپذير انسانهاي بي شمار را در زندان هاي ايران ناديده مي‌انگارند، در حالي که به وفور اخبار مسايل هسته‌اي ايران را منتشر مي کنند؟"
گفتنی است که رييس زندان رجائی شهر کرج از همواره کسی بوده که از وی با نام مستعار ياد می شده است چنان که "حاج کاظم" رييس فعلی اين زندان که مانند اکثر روسای زندان های کشور در ربع قرن گذشته از اعضای فعال جمعيت موتلفه اسلامی است، در حالی که گفته می شود تدارکی در جريان است که به رياست سازمان زندان های کشور منصوب شود همچنان نام کاملش در جرايد درج نمی شود و عکس از وی هم منتشر نشده است.
روز چهارشنبه رسالت روزنامه جناح راست [ به کارگردانی هيات موتلفه اسلامی] در يک آگهی که در صفحه اول اين روزنامه چاپ شده بود از قول دو تن به نام های محسن و حکيمی که ادعا کرده اند زندانی موقت بوده‌اند از خدمات انسانی و اسلامی "حاج کاظم" تشکر و قدردانی کرده بود. کاری که معمولا برای استثنائی و برای مقاصد مشخص صورت گرفته است. قابل تصورست که زمينه سازی روزنامه جناح راست به قصد به فراموشی شدن اخبار و شايعاتی است که از ماجرای اعتراض و شورش ماه گذشته اين زندان پخش شده بود.

تا به کی ققنوس و آتش

تجربه بیست و هفت ساله به یغما رفتن انقلاب آزادیخواهانه ملت ایران و تلاش و استقرار دیکتاتوری در ایران از یکسو و از سوی دیگر تجربه متقابل بیست و هفت ساله اپوزسیون خارج از کشور خود بی شک بیانگر تمام آنچه را که در می خواهم امروز بگویم کافی باشد .سردمداران نظام دیکتاتوری ایران از ابتدا تا حال از کوتوله های مسافر پاریس گرفته تا به نوچه های امروزین اصولگرایان و آبادگرایان و هزار گرایان دیگر در همان خط "نه یک کلام بیستر نه یک کلام کمتر" خمینی سخت تاخته اند و تاخته اند , از قتل عام در زندانها گرفته تا ترورها در کوچه و بازار داخل کشور و خارج از کشور ,از قتل عام فرهنگی گرفته تا قتل های زنجیره ای ,از نسل سوزی جوانان و دانشجویان و روزنامه نگاران گرفته تا ترک تازی در منطقه و دخالتهای بی شرمانه در سرنوشت دیگر کشورها , هرچه که خواسته اند و در توانشان بوده است انجام داده اند و از کسی و سازمانی و محکمه ای هم بیم نداشته اند و به مدد نفت این سرمایه ملی به یغما رفته در دستشان هیچ کس به ایشان نازک تر از گل نگفته است !بیست و هفت سال است , کشته اند و گرفته اند و بسته اند و یکه تازی کرده اند و خود را نه آیت الله و امام که حاکم و مالک و ولی امر بلامنازع ایران و ایرانیان می دانند .این وضعیت جبهه و نظام پیش روی ماست امری که همه به آن ایمان و اشراف داریم .در این میان علمداران و مبارزان راه راستین و سازش ناپذیر آزادی , دانشجویان وفرهنگیان , کارگران و کارمندان , جوانان و نوجوانان غیور ایرانی یک تنه و بدون هیچ چشمداشتی تنها و تنها آزادی ایران را در دل باور داشته و مشتهای خود را گره کرده بر سر حاکمان دیکتاتوری ایران فرو می آورند , نه از زندان می ترسند و نه از مرگ و دادگاه و شکنجه هراسی بر دل دارند .خیل مبارزان آزادی در داخل ایران بدون آنکه معادلات و تقسیم بندی های پلید و پلشت چپ و راست و مشروطه و سلطنت و جمهوری خواه .... رایج در خارج از کشور را بدانند اعتقاد راستین خود را که آزادی ایران و برائت از دیکتاتوری ایران است را با دست خالی و در کف خیابانها فریاد می زنند ویکی پس از دیگری علم مبارزه را دست به دست می کنند و به زندان می روند و شکنجه می شوند و....اما در دیگر سو :بیست و هفت سال است که به مثابه قارچ یکی پس از دیگری سازمان و حزب و جبهه و دسته و کمیته و هزار دفتر و دستک دیگر هر روزه راه می افتد و یکی می گوید چپم و دیگری می گوید سوسیالیست و آن یکی سلطنت طلب و دیگری مشروطه خواه و یا جمهوری خواه ! یکی فریاد می زند امروز فقط سلطنت و یکی از رفراندوم دم می زند , آن یکی از امداد عمو سام می گوید و آن دیگری از تحریم و یکی هم از معامله ! بیست و هفت سال است حادثه پشت حادثه فاجعه پشت فاجعه , نسل کشی و قتل و غارت یکی پس از دیگری در ایران رقم می خورد یکروز دسته دسته فعال سیاسی را در ایران قتل عام می کنند و روز دیگر بغل بغل روزنامه را تعطیل و روزنامه نگاران را روانه مسلخ اوین می کنند , روز دیگر ده ها دانشجو را در روز روشن به رگبار می بندند و خوابگاه و کاشانه شان را به یغما می برند و .....حادثه پشت حادثه آنوقت همین هزاران دفتر و دستک اپوزیسیون نشسته اند و کاری به جز ناخن کشیدن و خنج زدن بر صورت یکدیگر ندارند , یکی از پشت تلویزیون و یکی دیگر از رادیو و آن یکی در روزنامه و سایت اینترنتی همدیگر را به مزدور بودن و عامل جمهوری اسلامی و سیا و ... متهم می کنند و یکی مشغول چاپیدن است و یکی دیگر تمام تاریخ و افتخارات ایران را شخم می زند ( برای مثال حمله بهروزصوراسرافیل به دلاورمردانی چون دکتر مصدق و... را دیگر همه می دانیم ) ذکر این نکته را همین سر خط بجا آورم که هدفم نه زیر سئوال بردن تمام مبارزات اپوزیسیون ایران است که درد دلی است از سر واقع نگاری .براستی صدر و ذیل اپوزیسیون چه اقدامی در خور قابل توجه تا به امروز انجام داده است ؟ کدام حرکت توانسته است دست کم جمهوری اسلامی را در موضع انفعال و یا بحران بکشاند ؟ این اشکال و نقض به چه چیزی مربوط است ؟ به اقتدار نظام حاکم بر ایران بر می گردد؟بی شک نه که همه مان می دانیم حکومت امروز ایران همچون سیبی است کرمزده و از درون تهی و دیگر کیست که به بحران مشروعیت و هویت این نظامی که همه سرانش به جان هم افتاده اند اعتراف نکند .پس ایراد کار در جای دیگری است در همان چند دستگی و هرج و مرجی که شرحش رفت و امروز تمام اپوزیسیون ایران گرفتارش هستند هنوز که هنوز است در پس این این دو دهه و اندی پس از سرقت این انقلاب توسط آیت الله ها در هیچ مقطع و زمانی تمام این حضراتی که دم از دموکراسی و آزادی و تحمل و مدارای حقوق مخالفان می زنند نتوانسته اند برای لحظه ای هم که شده کنار همدیگر بنشینند و حرف یکدیگر را بشنوند و تاب تحمل همدیگر را داشته باشند که ادعای ایجاد حکومتی آزاد و دموکراتیک راهم دارند ؟هنوز که هنوز است برای یکبار هم نشده که برای این هدف مشترک که ظاهرا سرنگونی نظام جمهوری اسلامی است کنار یکدیگر بنشینند و چاره کار را بیابند .این قلم خسته , نه ادعای تئوری دادن دارد و نه در مقام آن خود را می بیند اما خسته ای است رنجور از اینهمه چند دستگی و بازار داغ تهمت و افترا و شائبه که کاری هم جز بیان آن از دستم بر نمی آید . در قبل از انقلاب هیچ کس از بین مبارزان راه آزادی نمی دانست که چه می خواهد فقط همه می دانستند که سلطنت را نمی خواهند اما امروز همه می دانیم که چه می خواهیم همه می دانیم که آزادی می خواهیم آزادی سیاسی می خواهیم آزادی مطبوعات می خواهیم دموکراسی می خواهیم رفراندوم می خواهیم و....همه آن اپوزیسیون هم اینرا می داند پس چرا دور هم جمع نمی شوند تا این خواست مشترک را ورای تمام گرایشات سیاسی خویش فریاد بزنند ؟ آیا هنوز وقت آن نرسیده تا دست در دست هم به این عفریت پایان داده شود ؟

ازمیان نامه ها

اشاره: چندی پیش نامه ای برایم آمده بود که درد دل غمگنانه ای داشت با من حرفی که حرف خیلی ها و شاید درد دل یک نسل فریب خورده باشد . نمی دانم شاید او فقط برای من این حرفها را زده بود و راضی نباشد که من آنرا برای همه بازگو کنم ولی حس غریبی مرا واداشت که آنرا در منظر عمومی بگذارم . امید که راضی باشد و این ارتباط ادامه یابد .
درد دل دو فريب خورده
(من و امير فرشاد ابراهيمي)
چند وقتي بود كه ميخواستم با تو درددل كنم، تمامي مقاله هايت را خوانده ام ،جانا سخن از دل ما ميگويي ولي افسوس.....امشب نيز در وب لاگ خودت(گفتنيها) پاسخت رابه نامه فرزندان نواب خواندم، تو تنها گول خورده اين سيستم نيستي پس بشنو سخن دل ما را: در سال 57 ، پس از ماجراي 17 شهريور( زمانيكه تو ويارانت در انصار يا در بطن پدر ومادرتان بوديدويا مشغول تيله بازي) من و همكلاسيهايم در دبيرستان دارالفنون هرروز در بازار تهران وناصرخسرو مشغول توزيع اعلاميه هاو تظاهرات بوديم. در روز 15 ابان سال 57(زمانيكه قطب زاده هاو بني صدرهاو صادق طباطبائيهادر فرانسه در زير درخت سيب نوفل لوشاتومشغول نوشتن ديكته حكومت اسلامي بودند ) من و ساير بچه هاي دبيرستان به خونخواهي شهداي دانش آموز در روز 13 آبان ، چندين بانك و سينمارادر خيابان شاهرضا و وليعهد به آتش كشيديم.
در آنروزها ما نه از استعمار چيزي ميدانستيم و نه ازمنافع اقتصادي حكومتها همه چيز احساس بود . عشق حسين ،عشق ناموس واينكه 30 سال ديگر نفت تمام خواهد شد وخواهرو بچه هاي ما بايد فاحشه گي كنند.پس يا علي مدد گفتيم، غافل از اينكه نه از علي خبري خواهد بود و نه مددي.
در 12 بهمن 57 در بهشت زهرا تازه فهميدم كه شاه چه مزدوري بوده كه از ما پول آب و برق ميگرفته و پول نفت را به ما نميداده و فرهنگ ما را عقب نگه داشته كه جوانان اين كشور بايد براي تكميل تحصيلات به خارج بروند ودانشگاههاي ما ناقص درس ميدهند. پس چه بهتراين دانشگاههاي ناقص در سال 58 بسته شوند و فعلا همانهايي كه در آمريكا و انگليس با دلار هفت توماني درس خوانده اند بيايند و وزيرو و كيل شوند.همانروزهايي كه در دانشگاههابراي انقلاب دوم بين همين نيروههاي اصلاح طلب امروز و مجاهدين و چپي ها زد وخوردبود، بنده و دوستانم در حال امداد رساني به زلزله زدگان قائن بوديم در آخرين نقطه مرز ايران و افغانستان. راستي بچه هاي انصار كجا بودند؟
در 14 اسفند سال 59 زمانيكه در زمين چمن دانشگاه تهران بني صدر در بين هوادران مجاهدين مشغول دفاع از پست خودش و جنگيدن با همين اصلاح طلبهاي امروز بود ،من و همرزمانمدر جنوب مشغول دفاع از كشور بوديم و اشك در چشمانمان كه در تهران چه خبر است و اينجا چه خبر؟ شايد تو هم در كنارما بودي. انروز كه توو يارانت به عشق كربلا از خط فاو گذشتيد ، من هم به عشق خدمت از سد كنكور و باز گشايي دانشگاهها گذشتم تا در اين دانشگاههاي ناقص تر شده از قبل، علم ناقصي رابراي خدمت خلق كسب نمايم. و آنروز كه با قبول قطعنامه و با دادن هزاران شهيد واسير، نااميد از فتح كربلا به شهرهايتان برگشتيد تاانصار سردار سازندگي باشيد، من و ياران گمنانم در جبهه هاي اقتصادي با غارتگران ثروت اين مردم در حال نبرد بودم.وقتي حسین الله کرم در حال دريوزه گي براي گرفتن مجوزآژانس هواپيمايي توکاتور ومجتمع پرورش ميگو و وانت مزدا بود، من درحال بررسي غارت رئيس او در سازمان اقتصادی کوثر بودم.آیا ميداني چندين كارخانه با هزاران كارگر در دوران تصدي اين ذوب شده در ولايت به واسطه همدستي باسازمان اقتصاد اسلامی و خريد و فروش مواد اوليه صوري ودادن وام هاي قرض الحسنه (با صدي سه اسكونت) ور شكسته وبدون دريافت حقوقي اخراج شده اند و شما آنروزها مشغول.......
آيا ميداني در خريدهاي خارجي دوران سازندگي چندين ميليون دلار كميسيون گرقته شده است؟ و آیا در خصوص سناريوهاي نوربخش در زمينه نرخ ارز دولتي و رقابتي وشناور مطلع هستي؟ مسلما نه چون دنبال مفتضح كردن مخالفانتان بوديد. و هزاران هزار غارت ديگر ، ولي نفت ما هنوز تمام نشده وتازه ذخاير جديد پيدا شده و به 30 سال نرسيده آمار معتادها و فاحشه ها صد ها برابر شده است.وخلاصه كلام: من و تورا به عشق بهشت به حجله شيطان بردند كه عاقبتمان، يكي در جهنم و يكي در برزخ، واين است وعده خداوند براي آنان كه از صراط مستقيم خارج شده و به ريسمان شيطان چنگ زدند. البته ناگفته نماند مردانه به جهنم واقعي رفتن بهتر از نامردانه به بهشت شيطان رفتن است. مجددا مزاحمت خواهم شد سیاوش ت اولين سرباز شوراي همبستگي براي رهايي از استبداد

پس هواداران رهبر دركجايند!

روزنامه وقايع اتفاقيه، دراخرين روزهاي حيات خود، با عنوان كوچك نوشت" 52 در صد جوانان ايرانی آرزوی مرگ می كنند" اين عنوان با هدف هشدار نسبت به نااميدی و ادامه سياست های حكومتی در برابر جوانان انتخاب شده بود.پس از انتشار اين خبر و عنوان، بحث هائی در داخل و خارج از كشور پيرامون افزايش نااميدی در ميان نسل جوان كشور و صحت و سقم اين آمار بالا گرفت.يك نويسنده در وبلاگ "الپر" كه به نوشته خود، دسترسی به اصل تحقيق و گزارشی را داشته كه آمار 52 درصدی روزنامه وقايع اتفاقيه ازآن استخراج شده، دراين باره نوشت: «... اين پژوهش را من دارم و همان موقع كه منتشر شد، ديده بودم.
با عرض شرمندگی، نتايج اين تحقيق كاملا بر طبق موازين علمی بدست آمده و گزارشگر هم صادقانه آن را روايت كرده است. آنچه در تيتر وقايع اتفاقيه آمده عين نتايج پژوهش است.البته ما ياد گرفتهايم كه در حوزه مطالعات اجتماعی، كلمات و اصطلاحات را دقيق به كار ببريم. يعنی مثلا «در آرزوی مرگ» با «در انتظار وسيلهای برای خودكشي» زمين تا زيرزمين فرق ميكند! مفهوم «آرزوی مرگ كردن» هم اتفاقا اصطلاح جاری و رايجی است. منظور اين نيست كه طرف هرلحظه ميخواهد خودكشی كند و ديگران دست و پايش را گرفتهاند و نميگذارند. منظور اين است كه قبح آرزوی مرگ كردن برای او شكسته شده و دستكم يك بار در وضعيت متعادل و از ته دل برای خود آرزوی مرگ كرده. به بيان علمی، ميشود كاهش «اميد به زندگي».اما به هرحال هدف از آن گزارش، و نه آن تحقيق كه خيلی گستردهتر از اين است، همين بوده كه يكسری را تكان بدهد و به انديشه وادارد كه ما چه وضعيت بحرانی و دردناك و دشواری در جامعهمان داريم. گفتم اين آمار خيلی معتبر است. به خاطر اينكه صرفا ماجرای چند جوان و يك پژوهشگر نيست. در مقدمه مقاله دكتر هادی مرجايی به چند پيمايش و تحليل ثانويه بر روی دادههای آنها اشاره شده كه دادهها كلا با هم فاصله زيادی ندارند.يكی توسط دكتر محسنی تبريزی بر روی دانشجويان دانشگاه علوم پزشكی تهران بوده، يكی دكتر رفيع پور بر روی شهروندان تهرانی، يكی كار گيويان روی دانشجويان علوم اجتماعی دانشگاه تهران، يكی دكتر توسلی در حوزه جرايم، يكی دكتر كوثری در ميان شهروندان تهرانی و مهمتر از همه اينها پيمايش ملی ارزشهای و نگرشهای ايرانيان. كه اگر فقط همين آخری هم بود، اعتبارش قطعی بود.اين پيمايش در دو موج انجام شده، در سالهای 79 و 81 ، كه دادههای موج دوم در كار مرجايی آمده. اما فكر ميكنم در زمينه بحث آنومی و احساس نابسامانی، خيلی فرقی بين دو موج پيمايش نباشد.
به جرأت ميشود گفت دادههای اين پيمايش گستردهترين و فراگيرترين و واقعيترين آمار موجود از جامعه ايران را بدست ميدهند و با آنها بهتر از هر آمار ديگری ميشود نبض تحولات جامعه ايران را در دست گرفت.اين پيمايش را مسجدجامعی و عبدالعلی رضايی و رجب زاده و گودرزی و يكسری از همين آدمهای نزديك به مجموعه وزارت ارشاد پيگير بودند. متأسفانه تا قبل از آن، شايد غير از كار دكتر محسنی در سال 75 و تا حدی كار دكتر اسدی و همكاران در سال 55 ، هيچ آمار بدردبخوری از ارزشها و نگرشها و گرايشهای جامعه ايران وجود نداشت. واقعا كار بزرگی بود و نتايج مهمی هم داشت؛ اگرچه در خيلی حوزهها واقعا تلخ و تكاندهنده.مثلا در همين مقاله پژوهشی مرجايی به نقل از پيمايش آمده كه 87 درصد جامعه آماری گفتهاند فاصله فقير و غنی در 5 سال گذشته بيشتر شده، 74 درصد ميگويند ميزان جرم و جنايت بيشتر شده و 81 درصد معتقدند نبايد از قانون نامناسب اطاعت كرد. اينها نشانههای كوچكی نيست.وقتی يافتههای تحقيق كوثری نشان ميدهد كه 64 درصد شهروندان تهرانی احساس «آنومی سياسي» ميكنند، يا در كار رفيع پور 67 درصد تهرانيها معتقدند اعتماد مردم به هم كم شده و فقط 3 درصد ميگويند اضافه شده، پس نبايد از آمار ناظر به كاهش اميد به زندگی در جوانان تعجب كرد. مگر اينكه مثل آقای خامنهای واقعا فكر كنيم جوانان همان جوانان انقلابی و هميشه در صحنه خودمان هستند!اما تحقيق خود مرجايي؛ اين كار هم پيمايشی بوده، اصلش به سفارش دفتر اجتماعی وزارت كشور.
پرسشنامههايی با 12 سؤال كه حاوی 30 گويه بودهاند، بين نمونه آماری 500 نفره پخش شدهاند و نمونهگيريها در مرداد 1380 در بين جوانان 29-15 به طور تصادفی انجام شده است. فكر ميكنم فقط كافی است كه بعضی از نتايج كار را به طور موردی ذكر كنم و بگذرم.گويه: امروزه شرايط طوری است كه اكثرا افراد حقوق همديگر را رعايت نميكنند. 39% كاملا موافق، 51% موافق.با شرايط نامطمئنی كه در جامعه وجود دارد، هيچ كس نميداند تا فردا چه پيش خواهد آمد: 40% كاملا، 37 موافقاكثريت مردم به خاطر منافع اقتصاديشان، حتی حاضر به انجام كارهای خلاف عرف و قانوناند: 39% كاملا، 42% موافقهرچه زمان ميگذرد وضعيت جامعه متشنجتر ميشود: 32% كاملا موافق، 36% موافق، 15% بينظروضعيت جامعه ما بهگونهای است كه گويا قانونی در جامعه وجود ندارد: 30% كاملا، 36% موافق، 9% بينظر، 19% مخالفدر جامعه ما هيچكس حاضر نيست كارهايش را از طريق قانونی پيش ببرد: 22% كاملا، 36% موافق، 10% بينظر، 26% مخالفو اين گويه بحث برانگيز: بعضی وقتها از شدت نابسامانی جامعه دلم ميخواهد زودتر از دست اين دنيا خلاص شوم. 29% كاملا موافق، 23% موافق، 8% بينظر، 24% مخالف، 16% كاملا مخالف.ديديد كه آمار 52 درصد «آرزوی مرگ در شرايط خاص»، كه البته اگر در اين جامعه زندگی كنيد ميفهميد كه اين شرايط خاص برای خيليها يك اتفاق روزمره است، دقيق است و اتفاقا با نتايج پيمايشهای ديگر هم تقريبا ميخواند.چند نمونه ديگر را هم خلاصه بگويم تا بفهميد وضعيت چقدر افتضاحتر از آنی است كه حتی فكرش را بكنيد: در گويههای احساس آنومی اقتصادی، 80 درصد افراد اين جامعه معتقدند «در جامعه ما حق به حقدار نميرسد.» 77% ميگويند «استخدام بدون داشتن پارتی و آشنا ممكن نيست.» 77% معتقدند اگر دوست و آشنا در ادارات نداشته باشند، كارشان پيش نميرود و 70% فكر ميكنند در كشور ما ممكن است به هر دليل غيرموجهی آدم شغلش را از دست بدهد.و در زمينه آنومی سياسی، 62 درصد اين امت شهيدپرور معتقدند [به همين صراحت] «ساختار سياسی مملكت ما قادر به حل مشكلات مردم نيست». آقا خلاص!! ديگر نيازی به گفتن بقيهاش نيست. آب پاكی را ريختند روی دستانمان.نتيجه اصلی اين است كه (به طور تقريبی و بيعدد بگويم) آنومی سياسی در حد متوسط، آنوی اجتماعی در حد بالا و آنومی اقتصادی در حد خيلی بالا است.بله آقای بهنود؛ جامعه ايران هم بحرانخيز است، هم بايد روز و شب دعا كنيم كه بحران سياسی يا اجتماعی كلان در آن پيش نيايد. كه اگر بيايد، اين (به قول رضا مارمولك) برادران اراذل و اوباش و لشكر بيكاران بيفرهنگ و قانونستيز هستند كه ميداندار خواهند بود، نه ما و امثال ما دانشجويان و آدمهای اهل فرهنگ و مطالعه و نظم و قانون.اگر من مثل شما از اين آمار نترسيدم، به خاطر اين است كه من دارم در اين جامعه زندگی ميكنم. گاهی اوقات حتی خودم هم مثل اين مردم ميشوم. داد ميزنم، فحش ميدهم، به حرف هيچ كس گوش نميدهم، چراغ زرد را رد ميكنم و پليس اگر نباشد خلاف هم ميكنم. واقعيت جامعه ايران خيلی وحشتناكتر از اين كلماتی است كه جلوی چشم شماست.خواستيد، ايميل دكتر مرجايی را دارم. ظاهرا مرجايی اين آمار را در يك جلسهای كه دفتر اجتماعی وزارت كشور برگزار كرده بود، گفته كه اينطور سروصدا كرده. اما خلاصه مقاله و تحقيق در فصلنامه مطالعات جوانان هست كه من دارمش و اصل تحقيق هم در سال 80 برای وزارت كشور انجام شده. يكی دو رقم مهم نيست، اصل ماجرا همين است كه هست...

مهندسي پرونده ترور سعيد حجاريان


سال ۱۳۷۵ بود كه شوراي مركزي حزب‌الله تصميم گرفت به خاطر خيز برداشتن براي انتخابات رياست جمهوري سال ۷۶ يك سري حركات فرهنگي با پس زمينه سياسي انجام دهد. از آن جمله بود راه ‌اندازي واحدهاي فرهنگي كه اين بخش‌ها در قالب "جبهه فرهنگي موعود" سازماندهي مي‌شد مسئوليت اين جبهه بر دوش بنده بود. از جمله فعاليت هاي اين جبهه برگزاري نمايشگاه‌ هاي فرهنگي و ... به مناسبت هاي مختلفي همچون دهه فجر، هفته دفاع مقدس، هفته بسيج و ... بود. در يكي از اين نمايشگاه‌ها كه قرار بود با همكاري حزب‌الله شهر ري برگزار شود ما از آن‌ها نفري خواستيم كه رابط ايشان و ما شود. براي تحويل گرفتن مواد نمايشگاه و هماهنگي يك شب جمعه، جواني ريز نقش با موتور هندا و با لباس بسيجي آمد به دفتر جبهه فرهنگي و خود را معرفي نمود: من عسگر هستم! سعيد عسگر. حاج محمود مرا خدمتتان معرفي كرده براي نمايشگاه و اينكه اگر در ميدان حرم گذاشته شود خوب است و ...
اين شروع آشنايي من و سعيد عسگر بود، رفته رفته اين آشنايي بيشتر شد تا آنجا كه وي حداقل هفته ‌اي سه، چهار بار به جبهه فرهنگي مي‌آمد.
 بهمن ‌ماه سال ۷۵ بود كه به دنبال نظر شوراي مركزي حزب‌الله شوراهاي عمومي تغييراتي در بدنه خود دادند.
سعيد عسگر نيز ضمن به عضويت درآمدن در شوراي عمومي حزب‌الله شهر ري مسئول امور فرهنگي حزب‌ الله شهر ري شناخته شد. سعيد عسگر پتانسيل‌هاي خوبي داشت كه استفاده از آن‌ها براي انتخابات سال ۷۶ مي‌توانست مفيد فايده شود.
 از جمله آن ها:
 ۱- پدر وي رئيس آموزش پرورش منطقه شهر ري بود و مي‌توانست ما را در گزينش افراد مورد نظر براي عوامل اجرايي انتخابات سال ۷۶ پاي صندوق‌ها ياري نمايد.
۲- دانشجو بود و مي‌توانست براي ايجاد هسته دانشجويان حزب‌الله شهر ري ما را ياري نمايد.
 ۳- از بسيجيان فعال منطقه بود و سمپات خوبي در بين پايگاه هاي شهر ري براي ما به حساب مي‌ آمد.
۴- نيروي فعال و تمام وقت خوبي بود. الحق و الانصاف هم سعيد و پدرش در انتخابات رياست جمهوري هر كاري از دستشان بر مي‌آمد انجام دادند؛ از برپايي ستادهاي تبليغاتي در شهر ري گرفته تا به آتش كشيدن پلاكاردهاي خاتمي و ضرب و شتم هوادارانش! و ...
آخر قرار بود كه اگر ناطق نوري رئيس جمهور شود و تقي‌پور مديركل وقت آموزش پرورش تهران، بشود وزير. از اين نمد كلاهي هم نصيب پدر سعيد عسگر خواهد شد. اما آن بيست ميليون راي لعنتي (يكبار اين لفظ ۲۰ ميليون لعنتي را از احمد جنتي شنيدم) همه ي نقشه ‌ها را نقش برآب نمود.
 خلاصه سعيد يك پاي ثابت جلسات چهارشنبه ‌هاي حزب‌الله شهر ري بود و گاها يكشنبه ‌ها هم به تهران مي ‌آمد و در جلسه‌ شوراي تهران شركت مي ‌كرد. هر زماني كه به نحوي به وجود نيرو احتياج بود روي سعيد براي آوردن بيست الي سي نفر حساب مي ‌كرديم! از آن جمله بود در مراسم ۱۳ آبان سال ۷۶ كه من سعيد را ديدم كه با يك وانت از بر و بچه ‌هاي شهر ري آمده بود.
شب همان روز از اطلاعات ناجا گزارش رسيد كه سعيد عسگر در تجمع مسلح آمده بود، بعد از تحقيق ما از خود وي معلوم شد كه وي ارتباطاتي نيز از طريق پدرش با قبه مشاور اجتماعي و مسئول دفتر سعيد امامي داشته و دارد. از اينجا بود كه حساب ديگري روي سعيد باز شد. حسابي كه هم احتياط بيشتري را طلب مي‌كرد و هم نزديكي بيشتر! چرا كه هم مي ‌توانست پل ارتباطي خوبي براي ما باشد و هم پل ارتباطي خوبي براي وزارت. به هر حال سعيد چند باري قبه را و يكبار هم آشنا، معاون ويژه و امور سرويس وزارت اطلاعات كه داماد دري نجف ‌آبادي هم هست براي سخنراني به جلسه شوراي مركزي آورد. شب حادثه كوي دانشگاه نيز طبق معمول سعيد با يكسري از بر و بچه‌هاي شهر ري آمده بود. بقول حسين الله كرم "پاكار" سعيد در آن زمان مسئول جلسات تحليل و بررسي ناحيه ۴ شهر ري و عضو فعال گردان عاشورا سپاه شهر ري بود و از سوي همان سپاه مدتي بود كه تسليح شده بود. خلاصه در گير و دار حمله دوم در شب ۱۸ تير ماه اسلحه وي مفقود مي ‌شود (البته خود وي اذعان مي‌داشت كه چند نفر دانشجو ريخته‌ اند بر سر وي و با تيغ موكت ‌بري تهديدش كرده‌ اند و وي را خلع سلاح نموده‌ اند كه اين حرف وي را منابع اطلاعاتي ناجا تائيد نكردند و درگيري فوق تائيد نشد و گمان ما در اين بود كه وي براي اينكه انگ بي عرضه بر وي نچسبد اين داستان را بهم بافته است! رد سلاح وي گرفته شد تا اينكه وزارت اطلاعات در همكاري هاي اطلاعاتي خود به حفاظت اطلاعات كل سپاه خبر داد كه اسلحه فوق نزد حراست وزارت علوم است. (اين اسلحه در آخر توسط دكتر محسن رهامي وكيل دانشجويان به دادگاه كوي دانشگاه تحويل داده شد.) از ابتداي سال ۷۹ سعيد عسگر را بارها حفاظت اطلاعات سپاه شهر ري احضار و براي اسلحه فوق مورد تحقيق قرار مي‌ داد تا مبادا در پس پيگيري مجدانه دادگاه و يا شوراي عالي امنيت ملي حرفي براي ماست مالي كردن حضور مسلحانه نيروهاي حزب‌الله نداشته باشند و همان زمان با مساعدت سردار الله‌كرم به سردار مرتضي رضايي، فرمانده كل حفاظت اطلاعات سپاه سفارش سعيد شده بود.
 سعيد در يكشنبه روزي مجددا به حفاظت اطلاعات سپاه شهر ري فراخوانده مي‌ شود، اما تا اواخر شب اين احضار به طول مي ‌انجامد و ديگر خبري از سعيد نمي‌شود. سه روز بعد ابتدائا علي‌پور چالوئي نيز بخاطر درگيري مختصري كه چند شب پيش وي با خادم مسجد داشته به ناحيه ۴ شهر ري فراخوانده مي ‌شود و ديگر از وي هم خبري نمي ‌شود و پس از آن دستگيري هاي متعددي صورت مي ‌گيرد. علي‌پور چالويي، طلبه مدرسه علميه حاج آقا مجتهدي،‌ معاون تبليغات كانون فرهنگي بسيج جوانان شهر ري، تندخو و داراي سوابق بي ‌شمار درگيري هاي با اوباش و ... است. آخرين مورد وي در چهارشنبه سوري سال ۷۸ مي باشد.
 وي در درگيري در محله ديلمان شهر ري با سلاح سرد مضروب مي ‌شود؛ سه روز بعد احمد جنتي به ملاقات وي مي‌ آيد؛ همگان به گمان آن بودند كه بخاطر شغل برادر وي كه از محافظان شوراي نگهبان و جنتي است اين عيادت صورت گرفته اما اصل اين عيادت بخاطر سپاسگزاري از تلاش وي براي ابطال صندوق هاي رايي بود كه وي به عنوان بازرس در انتخابات مجلس ششم داشته بود. البته گفته مي ‌شود يك روز قبل از بازداشت سعيد، علي به حفاظت فراخوان شده بوده البته نه براي بازداشت بلكه براي اخذ سلاح وي بوده است. اين مسئله با توجه به اينكه علي سه شب قبل با خادم مسجد درگير شده و وي را تهديد مي‌كند زياد تعجب برانگيز نبوده است. ديگري محسن مجيدي بوده است. پدر وي نيز از مديران حراست بانك تجارت بوده است. خود وي پاسدار و فرمانده يگان مشمولين حفاظت انصارالمهدي (پاسداران محافظ مجلس و دولت) بوده است.
 سال ۷۷ ايشان در خيابان ايران زمين شهرك غرب به صورت ۳ دختر بدحجاب اسيد پاشيده و توسط پاسگاه شهرك غرب بازداشت كه بلافاصله در مدت كمتر از يك ساعت با ضرب اشاره تلفن دفتر دري نجف‌آبادي، وزير وقت اطلاعات آزاد مي‌ شوند. موسي جان‌ نثاري ديگر متهم بازداشت شده معاون پايگاه بسيج مسجد موسي‌ بن ‌جعفر ناحيه ۷ شهر ري بود.
 نامبرده توسط عبدالهي مسئول انصار حزب‌ الله و از ذي نفوذان بسيج دانشجوئي دانشگاه تهران در دانشكده تربيت بدني دانشگاه تهران استخدام مي‌گردد. و اما شاه كليد پرونده ترور:محمد علي مقدمي مسئول عمليات پايگاه بسيج مسجد مسلم ابن عقيل، پاسدار و مسئول بازرسي گيج ملاقات نمايندگان مجلس با مردم بواسطه ارتباط خويشاوندي مادر وي با محسن رضايي ارتباطات نزديكي با وي داشته و در ۲ مرحله مقدمات ديدار هاشمي رفسنجاني و بسيجيان و حزب‌الله شهر ري را فراهم نمود.
ارتباطات وي در ماه هاي پاياني سال ۷۸ با مجمع تشخيص مصلحت نظام بسيار زياد گزارش شده است.
نامبرده خدمت سربازي خود را از سال ۷۳ (دوره چهارم مجلس) در سپاه انصارالمهدي آغاز در سال ۷۴ به عضويت پيماني (پنج ساله) سپاه درآمده در تاريخ ۱۲/۷/۷۸ طي نامه بشماره ۴۲/م/۱۰/م و به سريال ۳۶۱۹۶ از طرف معاونت نيروي انساني سپاه حفاظت انصار المهدي سردار مجتبي لواساني توسط سرهنگ پاسدار حسنعلي كياني، عضويت نامبرده تغيير و به عنوان پاسدار رسمي (درجه دار) شناخته مي‌ شود.
 اين مسئله موردي بود كه بر اساس سفارش سردار محسن رضايي فرمانده سابق كل سپاه و دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام به سردار حسين صعباتي انجام شده است.
ارتباط مقدمي و سردار رضايي تا آنجا بود كه وي مسئول ستاد تبليغاتي ايشان در شهر ري در انتخابات مجلس ششم بود.
 مهندسي ترور:
هر عمليات نظامي و ترور ابتدائا نياز به بكراندهايي دارد كه از جمله آن‌ها مي ‌باشد: ۱
- نيروي ورزيده و آشنا به رموز جنگ شهري و تعقيب و مراقبت
 ۲- شناخت هدف
۳- كسب اطلاعات هر چند كه تيم مزبور عمدتا نظامي و بسيجي بودند اما باز از اين موارد فارغ بودند. اين در حالي است كه حجاريان پيش از آنكه ترور شود اعلام نموده بود كه مدتهاست تحت تعقيب و مراقبت است. البته ايشان اعلام نموده بودند كه احساس مي‌ كنم عوامل سپاه باشند.
در تحقيقات بعدي مشخص شد كه ايشان توسط معاونت اطلاعات و عمليات يگان فرماندهي ميثاق (۹۰۰۰) نيروي قدس سپاه پاسداران زير نظر و تعقيب بوده‌اند. اين ماموريت حسب ‌الامر دستور مستقيم فرماندهي كل سپاه پاسداران سردار صفوي صورت گرفته بود.
 لازم به توضيح است كه يگان فوق مسئوليت نظارت بر رده‌هاي عملياتي نهضتهاي آزادي بخش اسلامي همچون لبنان، افغانستان، كشمير، چچن، بوسني و هرزگوين و ... را بر عهده داشته و دارد.
حال نگاهي به ترور انجام شده مي‌اندازيم:
 ۱- از نيم ساعت قبل موتور سيكلت ۱۰۰۰ در خيابان بهشت تهران كمي پائين‌تر از درب شوراي شهر تهران ايستاده بوده است.
۲- به محض ورود سعيد حجاريان، ابتدائا محمد علي مقدمي كه مختصر آشنايي با حجاريان از قبل پيدا نموده بوده ( در حاليكه نامبرده عضو رسمي سپاه بوده است به آقاي حكيمي پور مراجعه مي‌ كند و اظهار مي‌ نمايد كه بيكار است و جوياي كار؛ ايشان نيز مي ‌گويند شايد مهندس حجاريان بتوانند كاري مثلا در شوراي شهر يا روزنامه صبح امروز براي تو دست و پا كند و نامه ‌اي به ايشان مي‌نويسند و نامبرده را معرفي مي ‌نمايند.
اين همان نامه ‌اي است كه به عنوان طعمه ترور استفاده مي‌شود.) نامه را به سعيد حجاريان مي‌دهد و مهندس تا بخواهد نامه را بخواند تيم ترور سر رسيده و نه از روي ركاب بلكه پياده شده، شقيقه را نشانه رفته شليك مي ‌كند.
 مسافت ۱۵ متري محل ترور تا موتور را با فرياد و تيراندازي ۲ تير هوايي ديگر ترك گفتند. گزارش اوليه حاكي از اين بود كه اسلحه فوق كلت وزور كاليبر ۶۵/۷ بوده است (اسلحه سازماني سپاه). اما بعدها گزارش تغيير كرد و اعلام شد كه كلت فوق ماكاروف بوده است.
بررسي:
انجام ترور يك عمليات كاملا مهندسي شده و بسيار دقيق و منظم بوده كه براي هر عملش هدفي خاص در نظر بوده است.
 ۱- مقابل شوراي شهر تهران كه به عنوان يكي از اساسي‌ ترين و اصلي‌ ترين نهادهاي مدني و برنامه خاتمي بوده است. چرا كه علي ‌القاعده براي انجام ترور فوق اگر اين مكان خاص در نظر نبوده مي ‌بايست مقابل روزنامه صبح امروز (در ميدان هفت تير) انجام مي ‌گرفت. شلوغي هفت تير و در دست بودن به چند بزرگراه اصلي تهران فرصتي طلايي براي فرار تروريست‌‌ها مي‌ بايست باشد تا خيابان بهشت كه سرتاسر نهادها و ادارات دولتي در آن است كه هر كدام چند سرباز و نيروي انتظامي مسلح در مقابل در آنهاست.
 ۲- البته از ۲ روز قبل طي بخشنامه‌ اي از فرماندهي كل خدمات انتظامي نيروي انتظامي به تمامي قراولهاي شهرداري تهران و شوراي شهر و ديوان عدالت اداري ـ دادگاه تجديد نظر استان تهران و پزشكي قانوني اعلام شده بود با خشاب هاي خالي از اماكن مورد نظر حفاظت نمايند!
 ۳- ترور فوق با موتور چهار سيلندر ۱۰۰۰ انجام شده است. اين موتور مختص نيروهاي امنيتي مي‌ باشد. در حالي كه در سطح شهر تهران و براي ترورهاي اين‌ چنيني آن هم در آن سطح شهر استفاده از اين موتور كار عاقلانه ‌اي نيست. چرا كه به شدت عوامل ترور را تابلو مي ‌نمايد در حالي كه اگر موتوري عادي بود به سرعت در شلوغي موتور سوارهاي سطح بازار و محيط ترور گم مي‌ شد. پس تعمدا قصد بر اين بوده است كه ترور فوق را بر گردن عوامل اطلاعاتي مثلا وزارت اطلاعات بياندازند با ۲ قصد: اول آنكه اعلام شود هسته ترور و ستاد قتلهاي زنجيره‌اي درون وزارت اطلاعات هنوز زنده است و گفته خاتمي مبني بر اينكه چشم فتنه در وزارت اطلاعات كور شده است را زير سؤال برد و مسئوليت ترور را بر گردن وزارت اطلاعات بياندازند و در ثاني جواب پاتك وزارت اطلاعات را نيز بدهند چرا كه هسته عمليات افكار عمومي تيم ترور و قتلهاي زنجيره‌اي همزمان با بازداشت سعيد امامي اقدام به انتشار نامه‌اي نمود كه در آن سيد علي خامنه‌اي در مقام فرماندهي كل قوا به سپاه فرمان ترور جمعي از دگرانديشان را از جمله مقتولين زنجيره‌اي را داده بود. هدف اصلي از اين عمل آن بود كه مسئوليت قتلها را به گردن سپاه انداخته و در نتيجه آزادي امامي و تبرئه وزارت را بدنبال داشته باشد.
 ۴- زمان ترور درست در بعد از پيروزي چشمگير كانديداهاي اصلاح طلب در مجلس ششم و برگزاري دادگاه مهاجمان به كوي دانشگاه (كه اميد زيادي به آن بود) همه حاكي از آن بود كه تيم ترور قصد دارد در اوج پيروزي اصلاح‌طلبان شوكي به آنها وارد نمايد. البته آتش تهيه اين ترور از مدت‌ها قبل فراهم شده بود. به عنوان مثال به سخنان زير توجه كنيد: چهار تا قلم بدستي كه از سوي آمريكا حمايت مي ‌شوند عليه مباني ديني و مقدسات مي‌ نويسند معاون وزير ارشاد سابق آقاي بورقاني كه ۱۳ سال در آمريكا بوده و سعيد حجاريان رانده شده وزارت اطلاعات است كه دارند با ما بازي مي‌كنند. (آفتاب امروز ۸/۷/۷۸ قسمت هاي از سخنراني آيت‌الله خزعلي) و يا اينكه: آقاي حجاريان! تو هم به قرآن توهين كرده‌ اي، تو نبايد ديگر اينجا زندگي كني. (روزنامه آزاد ۱۱/۷/۷۸، آيت‌الله خزعلي) و باز هم آيت‌الله خزعلي:اين روزنامه‌هاي جديد "ولد حرام" هستند من يقين دارم كه از آمريكا دستور دارند كه در ايران به مقدسات توهين كنند و توهيني كه طي اين ۲ سال اخير به مقدسات شده در طول تاريخ حكومت "آريامهري" نشده است … امروز ديگر ديگر وقت سكوت نيست مثل دوران نواب صفوي است كه يكي از انقلابيون آن زمان قصد كشتن كسروي را كرد. وقتي در خيابان نتوانست او را به قتل برساند در دادگاه كسروي را با يك پاره آهن كشت، امروز هم مثل همان دوران است. (روزنامه خرداد ۷/۷/۷۸) بله آنچه از ترسيم فضاي قبل از ترور حجاريان بدست مي‌آيد اين است كه يك جريان عمده وراي خواست چند نفر جوان مذهبي و افراطي در حال انجام است. از ديگر اتفاقات آن زمان كه ما را در شناخت تروريست ‌هاي واقعي كمك مي‌كند آن است كه تعدادي از مجاهدين ائتلاف شمال افغانستان (گروه احمدشاه مسعود) در همان زمان در پادگان امام علي (ع) نيروي قدس محل استقرار يگان فرماندهي ميثاق (۹۰۰۰ نيروي قدس) در حال آموزش نظامي و عمليات هاي جنگ شهري بوده‌ اند تا به منظوري خاص در پاكستان به كار گرفته شوند. همچنين است فرود اضطراري هواپيماي مسافربري آژانس هواپيمائي ماهان در كراچي كه تهران را به مقصد كرمان ترك گفته بود. و همچنين است اوج اختلافات حزب كارگزاران سازندگي و پدر معنوي ايشان با جبهه مشاركت و ليدر اصلي‌اش سعيد حجاريان و ...
 احساس مي‌كنم طرح ما براي ترور تكميل شده است:
 هدف: ترور فردي كه به قرآن و اسلام اهانت كرده است. تعقيب و مراقبت: توسط نيروي نظامي تحت فرمان يك فرمانده كرماني.
 تيم ترور: مجاهدين افغاني نحوه خروج از كشور: هواپيمائي ماهانبازتاب داخلي‌اش را چه كنيم و چطور مردم را اقناع نموده:
 سردار رضايي مباشر عاليجانب سرخ‌ پوش يك سري از افراد ذوب شده در ولايت را يافته و آنها را اقناع مي‌كند كه رضاي دل رهبر و كمك به نظام در همين است! بيابند و در يك تئاتر شركت كنند و مدت كمي هم هزينه بدهند و بعد از آوانس‌هاي نظام بهره ببرند.
(شهادت هاي خانواده سعيد عسگر و علي‌پور چالويي كه سعيد و علي هنگام ترور اظهار مي‌داشتند اصلا در منزل بودند كه البته به ناگاه ساكت شدند و فهميدند كه اين قبول اتهام به نفعشان است را هم در نظر داشته باشيد.)

 عاقبت:
سعيد عسگر، بدون اخذ ليسانس هم ‌اكنون دانشجوي كارشناسي ارشد رياضي دانشگاه آزاد و عضو مجمع تحليل و بررسي معاونت سياسي سپاه شهر ري است.
 موسي جان نثاري، مهدي روغني، سعيد گگوناني، مغازه ي موتور فروشي در شهر ري داير نموده ‌اند.
محسن مجيدي، در لجستيك سپاه مشغول به خدمت مي‌ باشد و منزلي در شهرك محلاتي به وي داده شده است.
 محمد علي مقدمي، در كار خريد و فروش اتومبيل است و سرمايه خوبي بهم زده است.
 آري اين پرونده ترور فردي است كه مغز اصلاحات نام گرفته است. البته ناگفته ‌هاي زياد ديگري هم هست كه انشاء‌الله روزي عالي جناب سرخ‌ پوش خود زبان به گفتن آنها بگشايند