از عملیات مرصاد تا کوی دانشگاه




شب پیش خبر داده بودند که اسلام آباد سقوط کرده و همان شب ما را از دوکوهه سوار شینوک کردند ، خلبان نزدیک اسلام آباد که رسد گفت نمی توانیم فرود بیائیم و مجبور شدیم بیرون شهر و نزدیکی همدان بشینیم و بعد از همانجا ما را با کامیون و اتوبوس به سمت اسلام آباد حرکت دادند ، در مسیرمان فقط مردم آواره را می دیدیم که دارند از اسلام آباد فرار می کنند نزدیکهای صبح بود که رسیدیم به گردنه چهار زبر که حالا نامش را گردنه مرصاد گذاشته اند .
در همین گردنه بود که مجاهدین پشت انبوهه ای از ماشینهای مردم متواری از شهر زمین گیر شده بودند .  وقتی به  تنگه رسیدیم دیدیم که آنها به شدت موضع گرفته و با حداکثر امکانات جلو آمده اند. به کناره های جاده پناه بردیم.

تا بچه های گردان مقداد و فکر کنم تیپ مسلم بن عقیل که سمت چپ ما بودند برسند داشتیم از رو همون تپه های چهارزبر با مجاهدها درگیر می شدیم که دیدیم از عقب دارند بچه هامون رو می زنند ،  درپایین گردنه یک  ساختمان نیمه کاره بود که وقتی داشتیم به سمت شهر حرکت می کردیم بچه ها از اون غافل شده بودند و حالا یکسری از مجاهد ها معلوم شد که اونجا مخفی شده بودند .
دقیقا نمی دانستیم چکار باید بکنیم اگه بسمت اونور تنگه حرکت میکردیم مطمئنا بخاطر اینکه هنوز بچه های مسلم بن عقیل نرسیده بودند قیچی می شدیم همانجا می موندیم از پشت داشتند با قناسه و تک تیرانداز هایشان می زدند ما را برای همین همه رفته بودیم کنج تپه ها و چسبیده بودیم به زمین که همون موقع ها سعید قاسمی با حاج یحیی قیاسوند با موتور اومدند و گفتند برگردید عقب و دور ساختمان رو محاصره کنید بچه ها موضع گرفته بودند و با آرپی جی ساختمون خرابه رو زدند که بعد از فکر کنم یک ساعتی معلوم شد همشون کشته شدند و چند نفر هم با قرص سیانورخودشان را کشته بودند .
حالا بچه های مسلم دیگه به ما رسیده بودند و رفتیم داخل شهر به اسلام آباد كه رسيديم در خون غوطه ور بود !

بيمارستان شهر با تمام حوادث  خونینی که شهر پیش رو گذاشته بود  آن روزها خالي خالي بود ! همه مجروحان شهر و آنهايي كه هنوز با گذشت یک هفته از قبول قطعنامه در بيمارستان بودند ، و حتي بيماراني كه ته ريش داشتند و قيافه شان به رزمنده ها مي خورد پيكر سوخته شان در مقابل بيمارستان به چشم مي خورد بچه هاي تعاون و امدادگران لشگر هنوز به شهر نرسيده بودند و گردان كميل از اولين گردانهايي بود كه به شهر هلي برد شده بود ، عمليات مرصاد ما و فروغ جاويدان آنها ساعاتي بود تمام شده بود و ما مشغول پاكسازي شهر بوديم ، تک و توک از بالای خانه ها و داخل مغازه ها هنوز باقی مونده مجاهدها داشتند تیراندازی میکردند وضع خیلی بدی بود ، یکسری از بچه ها از این پشت بام به اون پشت بام می رفتند و خانه ها را پاک می کردند و ما هم از تو کوچه و خیابون اونها رو پشتیبانی میکردیم ولی کل عملیات وقتی داخل شهر رسیدیم چند ساعتی بیشتر طول نکشید ویا تسلیم شدند و یا اینکه فرار کرده بوند .

صحنه های خیلی دلخراشی در شهر بود ، از جنایتشان در بیمارستان شهر گرفته تا کشتن مردم بی دفاع شهر ،با ديدن آن صحنه ها تمام تاب و توانم را از دست دادم و براي اولين بار در تمام مدت حضورم در جبهه بريدم و گريستم ، گريستم براي همه آن صدها مجروحي كه مجاهدين آنها را به آتش كشيده بودند و با شعار زنده باد خلق قهرمان از پنجره هاي بيمارستان به بيرون پرتابشان كرده بودند و حتما با همين عملياتهاي پيروزمندانه شان مي خواستند تا فردا در تهران باشند !
همه اینها را گفتم اما حدود ده سال بعدش دوباره این صحنه ها برای من تکرار شد ، من همیشه هر وقت یاد جنایت های منافقها در اسلام آباد می افتم بعد خاطرات کوی دانشگاه هم برای من تداعی می شود ...
۱۸ تیر ۱۳۷۸
به كوي كه رسيدم ساعاتي از حمله وحشيانه برادران ! گذشته بود ، تعالي مسئول شوراي تامين وزارت كشور ساعت هشت صبح به من زنگ زد كه خودت را به كوي برسان و بين اگر مي تواني دوستان سابقت را به بيرون كوي بكش ، واقعه اي كه من از دو روز پيش هم به وزير اطلاعات و هم به وزير كشور هشدارش را داده بودم و اينكه قرار است دانشگاه و دانشجويان را به خاك و خون بكشند اما به دليل نمي دانم چه ؟! هيچ كدام جدي نگرفتند و درست در لحظه موعود نه تنها هيچ كدام در محل كارشان حاضر نبودند بلكه موبايلهايشان را هم خاموش كرده بودند و من ايمان دارم آنها نيز در فاجعه كوي دانشگاه شريك هستند آنها هم در سكوت معنا دارشان شرايط را براي قصابي نيروي انتظامي و لباس شخصي ها فراهم كردند .
جو كوي دانشگاه نه ملتهب كه به واقع كربلا بود تمام خوابگاهها و مخصوصا خوابگاه شماره هيجده ويران شده بود و رد خون بود كه بر در و ديوار نيمه سوخته ساختمانها نمايان بود ، رضا حجتي از بچه هاي تحكيم وحدت تا منو در كوي ديد با عصبانيت و گريه مي گفت شنيدي كه بچه ها را از پنچره ها با ذكر يا زهرا و يا حسين به بيرون پرتاب كردند ؟
اين را كه گفت من به ناگاه بياد بيمارستان شهر اسلام آباد افتادم و در دل گفتم اگر آنها منافق بودند پس اينها كه بودند ؟
مسعود ده نمكي با دارو دسته اش  هنوز در كوي بودند مهدي صفري تبار و محمد بابائيان و سعيد عسگر همانهايي كه متهمين به قتل عزت ابراهيم ن‍ژاد هستند و بعدها كه به همين اتهام بازداشت شدند با يك فتوكپي گواهينامه كفالت گرفتند و از دادگاه انقلاب آزاد شدند بي محابا با اسلحه اي بر دست و كمر دانشجويان و حتي آنهايي را با سر و صورت خونين نا و تواني نداشتند را مي گرفتند و تكه اي پارچه را بروي صورتشان مي بستند و سوار ماشينهاي نيروي انتظامي مي كردند و به ناكجا آبادهاي بي نام و نشان هدايتشان مي كردند  رضا صارمي كه هنوز نمي دانست من از ميانشان مدتي است استعفا دادم به سمت من آمد و گفت چرا ايستادي پاكسازي دو خوابگاه هنوز تمام نشده ؟
نگاهش كردم و با خود گفتم پاكسازي ؟ اون پاکسازی کجا و این پاکسازی کجا ! و اصلا این بچه چه می دونه که پاکسازی یعنی چی ؟ هنوز هم مي گويم تمام بد بختي و افول حزب الله در همين جاست ، بسيجي هاي جنگ نديده رزمنده هاي بعد قطعنامه درست مثل همين صارمي و مهدي صفري تبار و سعيد عسگرها و بابائيانها كه عقده هاي خود را اينجا درمان مي كردند و مگر مي شود كه كسي كه بيمارستان اسلام آباد را ديده باشد خود دست به جنايتي آن سان بزند ؟
بخاطر همين هاست كه همیشه گفته ام بين انصار حزب الله و مجاهدين خلق هيچ اختلاف و فرقي نيست و فرقشان فقط در اين است كه آنها ريش ندارند و اينها دارند وگرنه در عمل هر دو يكي هستند ! حمله دوم لباس شخصي ها كه ظهر روز جمعه بود تمام شده بود و تازه سر و كله آقايان پيدا شد ، موسوي لاري كه به داخل كوي آمد رفتم به سويش و گفتم آقاي لاري من دو روز پيش به شما و آقاي تاج زاده گفته بودم كه مي خواهند اين جنايت را بكنند ، هيچ نگفت و سري تكان داد !
كوي بعد از دو روز حمله كمي آرام شده بود از بچه هاي تحكيم وحدت خواستم فرصتي بدهند تا بروم از پشت تريبون آزاد حرف بزنم و گفتم آن چيزي را كه بعدها در آن نوار به تفصيل گفته بودم و همان بهانه اي شد تا شش روز بعدش بازداشت شدم ! امروز نيز با گذشت سالها از آن روزها هنوز هيجده تير خونين است ، آن خونها آن دردها آن زخمها و بازداشتها هيچ وقت فراموش نخواهد شد و تا پرچم جمهوري اسلامي در اهتزاز است همچون لكه ننگي بر تاركش خواهد ماند اما هنوز هم ، هم از ناحیه همین مجاهدین و هم از ناحیه همین مدعیان حزب الله من برای کشورم احساس نگرانی می کنم ...


فرزندان انقلاب و فریاد یا آرمانخواهان خشمگین


«گامبی» نام حرکتی است در بازی شطرنج که طی آن با سوزاندن مهره های «خودی» گشایشی در جبهه خودی ایجاد می‌کنند تا مبارزه را بهتر پی گرفت، این اصطلاح بهترین تعریف برای امروز نیروهای حزب اللهی است. بی گمان هیچ یک از رهبران حزب الله در مخیله‌شان هم نمی‌گنجید در زمانی که حکومت یکپارچه بدست همفکرانشان در جناح راست و یا به تعبیر خودشان اصول‌گرایان باشد جایی برای آن‌ها در نظر گرفته نخواهد شد! چرا که که بنا به گفته سلیمی نمین و یا باهنر تاریخ مصرف این گروه‌ها به سر آمده. فعالان و صاحبان جریان محافظه کار که بیش از هر کس دیگری روحیات و خلقیات و طرز فکر «حزب اللهی» ها را می‌شناسند و کارکرد آن‌ها را در جریانات و شورش‌ها و حوادث به وجود آمده درزمان دولت خاتمی نیک می‌دانند و بر «بی ترمز» و خود سر بودن اینان نیز نیک واقفند؛ و با آگاهی از پشتوانه و حمایتی که از سوی بالاترین سطوح قدرت در جمهوری اسلامی و همان رهبری از این گروه‌ها می‌شود، بر این باورند که در معادلات سیاسی و هنگام نیاز، حتی همزمان با حضور نیروهای همسو در رأس نهادهای قانونی، آنچه که اکنون در بیانیه انصار حزب الله تنها به صورت هشداری ظریف و در لفافه به دولت و تمامیت محافظه کاران بیان شده دور از انتظار نخواهد بود که جنبه عملی نیز به خود بگیرد.

! عماریون ، موتورسواران سیاستمدار


حزب الله و یا انصار حزب الله دیروزاین روزها با نام «قرارگاه عمار» مجددا به صحنه آمده است و برای انتخابات ریاست جمهوری که بی شک انتخاباتی نفس گیر برای جمهوری اسلامی درتاریخ حیاتش می باشد دور خیز برداشته است اما عماریون کیستند ؟ و قرارگاه عمار چه در سر دارد و چه « قراری در این قرارگاه » قرار است گذاشته شود ؟

حال خوش


همه را دیوانه کرده بود ازبس که التماس و گریه کرده که بود که بفرستنش خط مقدم ! آخر سر مرتضی خانجانی فرمانده گردان کمیل موافقت کرده بود که بسیم چی گردان شود .
بیسیم چی که شده بود دیگر ساکت شده بود ، از یک هفته قبل از عملیات بیت المقدس پنج، روزه بود و فقط گریه می کرد .
شب دوم عملیات دیدمش همه پناه گرفتند و خوابیده بودند  روی زمین بیسیم روی کولش نبود فکر کردم تو سربالای های  کوه و تپه‌های کله قندی خسته شده و یا از ترس آن را انداخته زمین زدم توی سرش و گفتم:  بیسیم رو چیکار کردی ؟  نگاهم کرد و با دست زیر بدنش را نشان داد و گفت: « اگه من ترکش بخورم یکی دیگه بیسیم رو بر می داره ، ولی اگه بیسیم ترکش بخوره عملیات خراب می شه !
نگاش کردم فقط و به حالش غبطه خوردم ....


شهید مفقودالاثر احمد حلمی
تولد: ۱۳۵۵
شهادت:۱۳۶۷

! چهار ایرانی که دولت ایران علاقه ای به پیگیری گمشدنشان ندارد



چهاردهم تیرماه ۱۳۶۱ در حالی که چهار دپیلمات ایرانی به نام‌های محسن موسوی کاردار ایران در لبنان، احمد متوسلیان ، کاظم اخوان عکاس و خبرنگار ایرنا در بیروت و تقی رستگار کارمند سفارت ایران در بیروت، عازم محل ماموریت خود بودند، در محل ایست بازرسی «البرباره» در منطقه شرقی بیروت، توسط نیروهای «القوات اللبنانیه» (نیروهای لبنانی) دستگیر و ربوده می‌شوند.
از آن تاریخ،۲۹سال می‌گذرد و تاکنون اخبار ضد و نقیض پیرامون سرنوشت آنها منتشر شده است ، چندی پیش نیز تعدادی از مقامات جمهوری اسلامی ایران با اعلام خبر شهادت این چهار نفر موضوع آنها را خاتمه یافته دانسته که مورد واکنش بسیاری از دوستان و نزدیکان این افراد واقع شد ، با گذشت این سالها اما همه ساله  وزارت امور خارجه ایران در این رابطه بیانیه‌های در سالگرد ربایش آنان صادر می نماید.
یکی از نکات بارز اهمیت این چهار ایرانی این است که در میان آنها یک فرمانده ارشد و بسیار حساس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده است ، این فرمانده ارشد در حالی به عنوان دیپلمات به لبنان اعزام می شود که درست در فردای مفقود شدن این گروه و در حالی که هنوز بسیاری از ربایندگان طبق اسنادی که بعدها منتشر شده است بر این گمان بوده اند که تمامی این افراد دیپلمات هستند ،رسانه‌های گروهی ایران در اقدامی هماهنگ و معنا دار خبر مفقود شدن یک فرمانده ارشد نظامی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در لبنان را منتشر می نمایند! و همین مسئله به پیچیده ترشدن پرونده آنها کمک شایانی می نماید.

دیپلمات یا فرمانده سپاه ؟
آن فرمانده نظامی و یا دیپلمات احمد متوسليان  می باشد ، وی در آنزمان فرمانده تيپ محمد رسول الله سپاه پاسداران بوده است که با فرمان آيت الله خميني مسئول اعزام و استقرار رزمندگان ايراني درلبنان میگردد ، وی ابتدا به سوريه و سپس به لبنان رفته است نامبرده در عملياتهاي بي شماري حضور داشته ودر میان رزمندگان جنگ ایران و عراق به عنوان  فاتح خرمشهر شناخته شده است .
ده سال پيش علي خامنه اي رهبر ایران در مقام فرماندهي كل قوا حكم سرلشگري وي را در حركتي آئين وار امضاء نمود و امروز در ايران همه جا احمد متوسليان را یک سرلشگرسپاه پاسداران  مي شناسند و این در تناقض با ادعای جمهوری اسلامی است که وی را یک دیپلمات می داند چرا که هرگز برای تجلیل از یک دیپلمات به وی درجه سرلشگری اعطا نمی شود ؟ .

پاسدار یا مشاور فنی ؟
از دیگر نقاط پیچیده این پرونده به عنوان مثال این است که تقي رستگار مقدم  نیز يك عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده که وي نيز در كنار احمد متوسليان به عنوان رزمنده به لبنان می رود و حالا چون بر حسب اتفاق آنروز رانندگي ماشين رابر عهده داشته جمهوري اسلامي همواره  از یک سو وی را به عنوان رزمنده و نظامی ایرانی ارج می نهد و از دیگر سو اذعان دارد که وی مشاور فني سفارت بوده است!
به عبارتی دیگر همين دروغ پردازي‌های جمهوری اسلامی است که ماجرا را پيچيده تر مي كند .
این آخرین عکسی  است که از این چهارتن در لبنان گرفته شده است

براساس خاطرات و شواهد غیر قابل انکاری  اين چهار تن درست چند ساعت قبل از اینکه در محل ایست و بازرسی البرباره متوقف شوند، در جلسه‌ای باحضور سيد عباس موسوي دبيركل حزب الله لبنان بوده اند ، در خودروي مرسدسي كه اينها اسير شدند يك دستگاه بي سيم پي آر سي بوده است كه متعلق به حزب الله لبنان بوده و اکنون چرا جمهوري اسلامي مي خواهد با كتمان و قلع حقيقت و شهید دانستن آن چهار تن ماجرا را خاتمه شده بداند موضوعی است که بسیاری آنرا مربوط به ران آراد می دانند و از او به عنوان مهره‌ای نام می برند که به سرنوشت این چهار تن مرتبط شده است ، مهره‌ای که ظاهرا جمهوری اسلامی علاقه‌ای نسبت به پاسخگویی بدان ندارد !

اما ران آراد کیست ؟
روز بیست و سوم مهرماه سال ۱۳۶۵  ، ساعت ۳ بعدازظهر ، چندین فروند هواپیمای جنگی اف – ۴  که از پایگاه هوایی داخل خاک اسرائیل برخاسته بودند، برای بمباران مواضع نیروهای فلسطینی و لبنانی در منطقه « اشرفیه » در جنوب شرقی شهر « صیدا » و همین طور اردوگاه فلسطینی‌ها « المیه و میه » ، وارد آسمان لبنان شدند. با شدت گرفتن بمباران هواپیماهای اسرائیلی، ضدهوایی‌های متعلق به گروههای مبارز ، به مقابله با این تهاجم هوایی که کشته و زخمی شدن زنان و کودکان را به همراه داشت ، پرداختند و در آن میان جوانی فلسطینی که یک قبضه موشک ضدهوایی ( از نوعی که به دنبال حرارت هواپیما می رود ) بر دوش خویش داشت، پس از نشانه روی و شلیک به موقع، یکی از هواپیماهای فانتوم را هدف قرار داد. پس از آنکه هواپیما مورد اصابت موشک قرار گرفت ، دو سرنشین آن سراسیمه و به سرعت دکمه پرتاب صندلی را فشار دادند که با انفجاری خفیف، از داخل هواپیما به بیرون پرتاب شدند . به دنبال سقوط هواپیما ، خلبان و کمکش به وسیله چتر نجات ، در دو منطقه جدا گانه در داخل خاک لبنان فرود آمدند ، هلی کوپترهای جنگی اسرائیل که مشغول گشت زنی نزدیک  آنجا بودند، پس از اخذ دستور ، به سرعت به محل فرود یکی از خلبانان شتافتند و توانستند او را قبل از اینکه به دست نیروهای مبارز بیفتد ، سوار کرده و از مهلکه نجات دهند ، به محض سقوط هواپیما و انفجار آن ، تلاش نیروهای شبه نظامی لبنانی و فلسطینی که  از بمباران خانه و کاشانه خویش عصبانی بودند ، برای ردگیری و دستگیری خلبانان آن آغاز شد .

کمک خلبان هواپیمای ساقط شده « ران آراد »  ۲۸ ساله که در یک باغ فرود آمد، بر اثر شدت ضربه وارده ، آرنج دست چپش شکست و دقایقی بعد نیروهای گروه  "مقاومت مومنه" به رهبری "مصطفی دیرانی" منشعب از "سازمان امل"، که در یکی از روستاهای اطراف به نام " زغداریا " مستقر بودند، سررسیدند  و زودتر از فلسطینی‌ها ، او را به اسارت  خود درآوردند و  برحسب اتفاق، محلی که آراد در آنجا فرود آمده بود ، خط تماس جنگ داخلی "امل" و سازمانهای فلسطینی بود.
سه ساعت بعد ، آراد که از شکستگی دست رنج می برد ، سوار بر اتومبیلی شخصی ، در حالی که چند ماشین دیگر حامل نیروهای مسلح او را اسکورت می کردند ، از صیدا به طرف بیروت حرکت داده شد . در طی مسیر ، دژبانی‌ها و پست‌های بازرسی گروههای مختلف مسلح از جمله ارتش لبنان قرار داشتند . ماشین حامل آراد ، قبل از رسیدن به یکی از این پستها ، سعی کرد تا با روشن و خاموش کردن چراغهای جلو ، بفهماند که مجروح دارد و نمی تواند بایستد . ولی نیروهای ارتش ، به سمت کاروان در حال عبور شلیک کردند اما به کسی آسیبی نرسید . دقایقی بعد در " افران الرمیله " ( نان فروشی رمیله ) که همه خودروهای کاروان اسکورت به هم ملحق شدند ، برای رعایت جوانب امنیتی، آراد در خودرویی دیگر قرار گرفت و به سمت بیروت حرکت داده شد .
در بیروت ، خلبان مجروح را مستقیما به خانه شخصی مصطفی دیرانی ( مسئول وقت کمیته امنیت سازمان امل ) بردند . ساعتی بعد که اضطراب و ترس آراد فروکش کرد، با پسر دوسال و نیمه دیرانی به بازی و سرگرمی مشغول شد . ساعت ۱۰ شب ، به دلیل شدت جراحت  به یکی از درمانگاهها برده شد که دکتر ارتوپد در محل کار خود حضور نداشت . پس از دقایقی با پیگیری‌های زیاد ، دکتر از منزل خود به بیمارستان آمد و دست چپ خلبان اسرائیلی را گچ گرفت و مداوا کرد .
ران آراد تا سال ۱۳۶۹ در بیروت و در یکی از بازداشتگاههای مخفی حزب الله لبنان نگهداری می شود و پس از آن به سوریه فرستاده میگردد تا اینکه در سال ۱۳۷۹  از طريق هواپيماي سي ۱۳۰ نیروی هوایی ارتش ایران كه در اجاره سازمان هلال احمر بوده به ايران منتقل می گردد و دست كم تا آنجا كه شواهد بسیار متقنی موجود است تا سال ۱۳۸۱ در خانه‌ای در شمال تهران توسط نيروي قدس سپاه پاسداران محافظت و نگهداري مي شده است .
ضمنا شواهدی موجود است که وی در سال ۱۳۸۰ دچار سانحه قلبي شده است  و بمدت پانزده روز در بيمارستان قلب جماران متعلق به سپاه پاسداران مداوا و نگهداري شده است و از آن تاریخ به بعد دیگر هیچ اثر و خبری از وی وجود ندارد .

تلاشهای نیمه رها شده جمهوری اسلامی

جمهوري اسلامي عليرغم تمامي تبليغاتهايي كه براي آن  چهار مفقود شده ایرانی  مي نمايد عملا هيچگاه تمايل جدي اي براي پيگيري وضعيت ايشان نداشته است . در سال ۱۳۸۲  دولت آلمان به عنوان ميانجي بين حزب الله لبنان و جمهوري اسلامي ایران و اسرائيل برای بررسی پرونده مفقود شدگان اسرائیلی و لبنانی وارد عمل می گردد و در دو مرحله رسمي و سه مرحله غير رسمي تبادل اجساد و اسرا بين طرفين برگزار میگردد ، اسرائيل نیز كه پيشتر اعلام نموده بود هيچ اطلاعي از اين چهار ایرانی  ندارد در پيامي به ايران اعلام آمادگي  می نماید که حداقل دو تن از اين افراد را آزاد مي نمايد در صورتيكه جمهوري اسلامي ایران  خبري از ران آراد را به اسرائيل بدهد ، اما جمهوري اسلامي همچنان مدعي می گردد كه از سرنوشت ران آراد بي اطلاع مي باشد  اما همانزمان ايران علاقه مندي خود را نشان می دهد  تا از نفوذ خود همچنان براي آزادي اسراي اسرائيلي در ميان حزب الله استفاده نمايد و طرف اروپايي نيز سه تن از زندانيان ايراني - لبناني متهم به دست داشتن در ترور رستوران ميكونوس و همچنين متهم پرونده بمب گذاري آرژانتين در انگلستان را آزاد نمايند . كه در ابتدا  طرف آلماني از پذيرش اين پيشنهاد شانه خالي نموده و از ایران تقاضا می نماید که باید برای اثبات ادعای خود حسن نیت خود را نشان دهد ، که ایران نیز متعاقب آن اعلام می نماید تنها خبر از زنده بودن ران آراد دارد و از محل نگهداری وی بی‌اطلاع است !
در همین ایام نیز یک سایت وابسته به حزب الله لبنان عکسی را از ران آراد منتشر می نماید !


همین اخبار آنقدر برای طرف اسرائیلی مهم بوده است که مجددا رغبت برای از سرگیری مذاکرات را نشان می دهد ، این در حالی بود که ایران همچنان مشغول مذاکره برای آزادی کاظم دارابی تنها ایرانی متهم در پرونده ترور میکونوس بوده است و اسرائیلی‌ها از آنجا که نمی خواستند موضوع اسرائشان در گروکشی ایران و آلمان متوقف شود از ایتالیا می خواهند که وی نیز به عنوان میانجی وارد مذاکرات بشود .
ایتالیا خواسته اسرائیل را می پذیرد و در دسامبر سال ۲۰۰۶  « سناتور سرجيو دوگرگوريو» رئيس کميسيون دفاعي ايتاليا اعلام می نماید که سازمان امنيت ایتالیا و دولت ايتاليا مذاکره با جمهوري اسلامي ايران بر سر آزادي گروگان‌هاي اسرائيلي از اسارت حزب‌الله لبنان را آغاز کرده است  در همانزمان مجددا  آلمان اعلام آمادگي می نماید  تا در سکوت کامل رسانه اي مسئله گروگانها ي لبناني و اسرائيلي را مورد نظر قرار دهد و هیاتی را نیز به نشانه حسن نیت به تهران می فرستد .

با ورود هیات آلمانی به سرپرستی «ارنست اورلا» در تهران  نشستی ترتیب داده می شود و موضوع چهار ایرانی مفقود شده و ران آراد در دستور کار قرار می گیرد ، و اعضایی از وزارتخانه‌های  امورخارجه واطلاعات ، سپاه پاسداران و سید حسین موسوی به عنوان نماینده رئیس جمهور در امور چهار ایرانی مفقود شده و طرف آلمانی تشکیل جلسه می دهند ، متاسفانه به علت نبود یک نقطه اشتراک بین اعضای شرکت کننده ایرانی درمقابل دیدگان آلمانی‌ها در آن نشست کار به درگیری لفظی و فیزیکی وليوان و قندان پرت كردن براي همديگر می كشد! . اعضای آلمانی نیز جلسه را ترک می نمایند و خواستار آن می شوند که جلسات بعدی فقط با حضور اعضای شناخته شده و دیپلمات  و در برلین تشکیل شود .
اولين جلسه اين مذاکرات در آلمان با حضور فردي بنام «خالد عبيد » به نمايندگي از طرف حزب الله لبنان و «بنجامين ايهود»  به نمايندگي از طرف اسرائيل و « کميسيوني از ايران با حضور سید حسین موسوی و ياسر فراتي و  مجتبي علوي در ۴ نوامبر ۲۰۰۶  در دفتر مطالعات و تحقيقات وزارت امور خارجه آلمان تشکيل میگردد و مقرر می گردد تا جلسه بعدي پانزده روز بعد با محوریت  بحث بین ایران - اسرائیل - آلمان نیز تشکیل شود .
سید حسین موسوی نماینده وقت رئیس جمهور و مسئول پیگیری چهار ایرانی

در اولين جلسه مذکور طرفين خواسته هاي خود را ذکر نموده خواسته هاي طرفين اسرائيلي و لبناني که کاملا مشهود است و گروگانهاي خويش را طلب مي نمايند ، در این جلسه اسرائیل ضمن اعلام خبر زنده بودن سه تن از ایرانیان مفقود شده همچنان از ایران طلب اطلاعات بیشتری در مورد ران آراد می نماید و دولت آلمان نیز متعهد می گردد کاظم دارابی را در اولین فرصت ممکن آزاد نماید ( امری که شش ماه بعد از آن اتفاق افتاد) ، خالد عبید نیز متعهد می گردد دوازده اسیر اسرائیلی را بلادرنگ و ظرف ده روز آینده و قبل برگزاری جلسه بعد آزاد نماید (که حزب الله لبنان نیز به وعده خود عمل می نماید) ، همه چیز روال عادی خود را طی می نماید تا طبق وعده انجام شده در دو هفته آینده موضوع چهار ایرانی مفقود شده و ران آراد به مذاکره گذاشته شود اما با گذشت دو هفته و موعد برگزاری نشست دوم  در چرخشی عجیب ايران اینبار ضمن معرفی نموده مجتبی علوی به عنوان سرپرست کمیسیون ایرانی از دولت آلمان خواستار خارج نمودن پیش شرط چهار ایرانی مفقود شده و تقاضای فشار بر ديگر دولتهاي اروپايي در جهت مطرود نمودن مذاکرات با سران سازمان مجاهدين خلق و همچنين حمايتهاي جانبي از ايران در جهت مسئله بحران هسته اي را مورد نظر قرار دهد ! که با مخالفت دولت آلمان مواجه می شود و نشست دومی هرگز انجام نمی گیرد !

اما مجتبی علوی که از سوی ایران به عنوان سرپرست کمیسیون معرفی شده کیست ؟

مجتبي علوي مقيم شهر وين اطريش و يکي از مظنونين اصلي در پشتيباني طرح ترور قاسملو مي باشد ، در سال ۱۳۶۴ درست يک سال پس از تاسيس وزارت اطلاعات و شکل گيري منسجم هسته هاي ترور جمهوري اسلامي در خارج از کشور از ايران خارج مي شود و در پوشش بازرگان در اروپا اقامت مي گزيند ، نامبرده پيشتر در وزارت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي فعاليت مي نموده است ، علوي از جمله رابطان و پل هاي ارتباطي جمهوري اسلامي با دلالهاي فروش اسلحه و مهمات بوده است که از قبل همين معاملات و پورسانتها وي دارايي سرسام آوري را بهم زده است ، و همواره از او به عنوان يکي از افرادي که دخيل در ماجراي مک فارلين بوده است ياد مي شود . علوي همچنين در ترانزيت پنهان مواد مخدر وزارت اطلاعات نيز دستي بر آتش دارد آنسانکه در ژوئن سال ۲۰۰۰ مجتبي علوي به همراه فرد ديگري که کارمند سفارت ايران در سوئد بوده و نامش هرگز فاش نشد در فرودگاه استکهلم ،با صد کيلو مرفين بازداشت مي شود گرچه اين خبر به سرعت در مطبوعات سوئدي منتشر شد و دولت ايران مکلف به پاسخگويي شد اما پس از سي و شش ساعت هر دو آزاد شدند و سفارت ايران در بيانيه اي اعلام کرد محموله فوق مرفين نبوده و ماده شيميايي بوده که صرفا مورد استفاده پزشکي قرار مي گيرد و خواستار پوزش گمرک سوئد نيز شد !
مجتبي علوي البته ميزبان خوبي نيز است ، وي دراکتبر سال ۲۰۰۳ هنگاميکه همسر کرباسچي ، خانم خيرالنساء عسکريان به جهت عمل زيبايي شکم (ساکشن) عازم اطريش شده بود در کنار ايشان بوده ويا در سالهاي اقامت و تحصيل مهدي و ياسر هاشمي در نروژ همواره به عنوان بانک و حامي اصلي ايشان بوده است ، ضمنا مجتبي علوي در گذشته از فعالين اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان اروپا بوده و بمدت سه سال نيز در خلال سالهاي ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۲ با کاظم دارابي از متهمان اصلي عمليات تروريستي کافه ميکونوس برلين در کار واردات لوازم التحرير به ايران بوده اند ، اطلاعات بیشتر درباره مجتبی علوی را اینجا بخوانید .

با عنایت به این موارد کاملا مشهود است که جمهوری اسلامی ایران به دلیل یا دلایل خاصی که پوشیده است هیچگاه علاقه جدی‌ای به روشن شدن سرنوشت این چهار ایرانی نداشته است ، دلیل دیگری نیز بر این ادعا مصاحبه‌ای است که در تابستان سال ۲۰۰۶ با روبرت مارون حاتم يكي از فرماندهان فالانژیستهای لبنان و محافظ و مشاور ارشد ايلي حبيقه ، كسي كه از او به عنوان يكي از شاه كليدهاي اسرار چهار گروگان ايراني نام مي برند صورت گرفته است که  خلاصه‌ای از آن به پیوست می آید :

روبرت در خلال صحبتهايش چند باري تاكيد می کند  كه مشكلي ندارد و براي روشن شدن مسئله كه از ديد او كاملا روشن است  با هر كسي حرف  خواهد زد و در جواب من كه حتي اگر از مقامات ايران باشد و اضافه كرد با هركس !
روبرت برای اثبات ادعایش اظهار می دارد چند سال پيش به رابطي در  سفارت ايران در پاريس گفته است كه مي تواند حتي نوار بازجوئي يكي از بازجويان از احمد متوسليان را با شرايطي به ايرانيها بدهد كه سفارت رغبتي به اين مسئله نشان نمی دهد!
در سال ۲۰۰۷ نیز من مجددا در  پاريس وي را ديدم كه نوار را آورده بود و گفت فقط برايت دقيقه اي از آنرا مي گذارم ، صداي بازجو كمي نامفهوم بود اما صداي مترجم مفهوم بود كه مي پرسيد شما در جنوب چه می کردید؟
و احمد  متوسلیان در جواب گفت : من احمد متوسليان هستم كارمند سفارت ايران ! ...

 آنچه می خوانید مختصری از گفتگو با روبرت مارون حاتم معروف به کبرا است :

اولین باری که خبری از چهار اسیر ایرانی شنیدید کی بود ؟
- اولین بار شب روزی بود که ظهرش آنها در ایست و بازرسی محلی در برباره که منطقه‌ای مرزی بین بخش مسیحی و شمال بود اسیر شده بودند ، خودروی مرسدس آنها با دو استیشن ژاندارمری اسکورت می شده و وقتی که به پست بازرسی می رسند به هشدار ایست توجه نمی کنند که به رگبار بسته می شوند ، با همان رگبار اولیه اسکورتها و خودرو متوقف می شوند ، سرنشینان مرسدس را پیاده می کنند و به گوشه جاده می برند و با چند رگبار هم به سوی اسکورتها آنها را مجبور می کنند که محل را ترک کنند . هر چهار نفر را هم سریع به ساختمان فرماندهی کرانتینا منتقل می کنند ، همان شب بود که من و ایلی [ ایلی حبیقه] آنها را دیدیم ، فرد راننده در اثر شلیکها مجروح شده بود و کتف و گردنش تیر خورده بود ، بیهوش بود و معلوم بود که زنده نخواهد ماند ، مسئولیت آنها با راجی عبدو بود که آن موقع‌ها رابط سمیر [ سمیر جعجع] و هارون (هک‌‌ ) بود . راجی خودش مسئولیت بازجوئی از آنها را به عهده گرفته بود .
 فرد مجروح اسمش چه بود و چه شد ؟
- اسمش فکر کنم رستگار بود و سه روز و شاید چند روز بیشتر زنده نماند و کشته شد جنازه‌اش را هم در زیر درختان اوکالیپتوس در کنار ساختمان امنیت دفن کردند و خودرو را هم به جورج سوری سپردیم که او به طرابلس برد و در نزدیکی یک بار انداز رها کرد .
آن سه نفر چه شدند ؟
- راجی در بازجوئی‌هایش فهمیده بود که آنها افراد مهمی هستند که از جنوب از پیش فرمانده نیروهای شیعه می آیند حتی به ما می گفت تن یکی از آنها لباس یکی از فرماندهان شیعه است ، و یکی از آنها [ اینجا روبرت اشاره می کند همین فردی که صدایش را شنیدی ] تمام اسرار شیعیان جنوب را می داند اما کم حرف می زند ، موضوع به یک درد سر بزرگ برای فالانژها تبدیل شده بود و راجی اعتقاد داشت هرچه سریعتر باید آنها را کشت و جنازه آنها را در بیروت رها کرد اما سمیر می گفت با کشتن آنها تازه ماجرا شروع خواهد شد ، یک ماهی آنها در کرانتینا بودند و بعد به بازداشتگاه یارز منتقل شدند ، راجی همچنان از آنها بازجوئی می کرد و بعضی اوقات هم جورج [ جورج صباغ معروف به ابوتونی] از آنها بازجوئی می کرد ، خیلی‌ها در بیروت و طرابلس و جنوب نگران آنها بودند و جورج می خواست علت این نگرانی را بداند . آنها یکسال بعد به زندان لقلوق فرستاده شدند و مسئولیتشان دیگر با سمیر بود ، سمیر از آنها مثل الماس نگهداری می کرد و اعتقاد داشت که اینها بهترین اسرائی هستند که در دست دارد .
 آیا خودت شخصا با این ایرانی‌ها حرف زدی ؟
- من فقط همان شب اول لحظاتی با یک نفر از آنها که خیلی پرخاش می کرد حرف زدم ، عربی‌اش خوب بود و می گفت من دیپلمات هستم و اینها هم همراه من هستند ما را باید آزاد کنید که از او پرسیدم اگر دیپلمات هستید چرا در خودرویتان بی‌سیم دارید و مسلح بودید ؟
جوابش چه بود ؟
 - هیچ کدامشان جواب درستی نمی دادند یا سکوت می کردند و یا فقط اسمشان را می گفتند و اینکه مامور سفارت هستند و همین عصبانیت راجی را بیشتر می کرد ...

اکنون با همه ابهامات موجود  باید پرسید چرا تا کنون پیگیریهای جدی در این زمینه صورت نگرفته است؟
جمهوری اسلامی چه نفعی در مبهوم ماندن این ماجرا دارد که همچنان سعی در مختومه ماندن این داستان دارد ؟
تکلیف دل دردمند خانواده‌های این ۴ ایرانی  چیست؟
پدر احمد متوسلیان اکنون  چهار سالی است که فوت شده  است ،غلامحسین  متوسلیان  در فراق پسر  جان به جان آفرین  تسلیم کرد.، پدر تقی رستگار مقدم  نیز بیش از ۲۳ سال انتظار فرزند از دنیا  رفته است !
غلامرضا رستگار مقدم برادر تقی رستگار مقدم  نیز چندی پیش به خبرگزاری مهر گفته : بارها با پدرم نزد مسئولان رفتیم و از آنان خواستیم که به این انتظار طاقت فرسا خاتمه دهند؛ حتی تا جایی که به خاطر دارم پدرم دست همه آنها را محکم می فشرد و می گفت فکر کنید فرزند خودتان است و  تقریبا همه مسئولان می گفتند که "در اسرع وقت" به این مساله رسیدگی خواهیم کرد اما زمانی به خود آمدیم که ۲۳ سال از جریان ربوده شدن تقی و سه نفر دیگر گذشته و گویا هنوز "اسرع وقت" نشده است!  پدرمان نیز تا آخرین لحظات نام تقی را بر لب داشت و به امید بازگشت او نفس می کشید و مادرمان نیز هنوز به امید بازگشت او زنده است.
حسن اخوان برادر کاظم اخوان خبرنگار خبرگزاري رسمي جمهوري اسلامي نیز  در نامه‌ای  از ملت ایران خواسته است  برادرش را فراموش نکند و از  نحوه اقدامات دولتها در این ۲۹ سال انتقاد کرده است.
اما هنوز و با تمام این تفسیرات از سرنوشت این ۴ دیپلمات ایرانی  اطلاعاتی در دسترس نیست و همچنان خانواده هایی چشم به راه عزیزان خود مانده اند و کسی پاسخگوی آنها نیست...

از سرکوب دانشجویان در ۱۸ تیر همه گروه‌ها سود بردند! قسمت دوم



در قسمت قبل تا جلسه سه شنبه‌های منزل حسین الله کرم یادآور شدم که عنوان شد :«باید کار تمام شود»!
آن شب قریب به اتفاق موافق اعضا موافق این برخورد بودند و هر کس نظری داشت به غیر از سه نفر که آقای حسین تقوی مخالف برخورد نظامی و خیابانی  بود و اعتقاد داشت باید با همکاری قوه قضائیه و اطلاعات سپاه همه سران جنبش دانشجویی را بازداشت کرد ، آقای محمد حسین صفار هرندی نیز مخالف بود و اعتقاد داشت باید گذاشت این تجمع‌ها ادامه پیدا کند و فعالان این تجمعات را یکی پس از دیگری بازداشت کرد و همه رو آورد توی تلویزیون ! ، من هم مخالف بودم و اعتقادم این بود که برخوردهای اینچنینی جریان رقیب را جری تر می کند و چون خودم در دانشگاه بودم برایشان مثال می آوردم که همواره برخوردهای اینچنینی همواره دانشجویان را فعالتر می کند .
طبق معمول همیشه و همه جلسات حسین الله کرم فصل الخطاب را عنوان کرد و توضیح  داد که با نیروی انتظامی هم هماهنگی شده .
چند روز بعد از همین جلسه روز ۱۳ بود یا ۱۴ تیرماه که در ستاد نوپو در نیروی انتظامی جلسه ای  برگزار شد که تعدادی از شورای مرکزی حزب الله با حضور آقای ارجمندی که مسئول نوپو تهران بودند و آقای مستوفی که مسئول موقت نوپو کل کشور و به نوعی هم افسر رابط حزب الله و فرماندهی اطلاعات ناجا بودند .
در خاتمه جلسه هم همه رفتیم دفتر مسعود صدرالسلام و وی نیز نظرات خودش را گفت و اینکه ناتب از همین امروز آماده هست که برخورد آغاز شود .
جلسه که تمام شد من پیش حسین مستوفی ماندم و تا نزدیکهای نماز صبح با هم حرف می زدیم و من برایشان دلیل و ادله می آوردم که این کار صحیحی نیست ، در آخر مستوفی هم گفت اعتقاد من هم همین است نباید برخورد شود ولی تصمیمی است که گرفته شده ! پس بهتر است بیائیم رو نحوه مدیریت این برخورد باهم بحث کنیم !.
حجت السلام آشنا مدیر کل وقت سرویس
 وزارت اطلاعات: شوخی نمی کنی؟
از دفتر مستوفی که بیرون آمدم دیگر صبح شده بود با آقای محسنی از مدیران وزارت اطلاعات تماس گرفتم و قرار ملاقاتی گذاشتم و ظهر همان روز هتل مرمر همدیگر را دیدیم و به او گفتم که چنین تصمیمی گرفته شده است ایشان ابراز بی‌اطلاعی کرد و با آقای آشنا (مدیر کل اداره سرویس و امور ویژه وزارت اطلاعات ) تماس گرفت و صحبتهای من را به ایشان منتقل کرد و نهایتا من و آقای محسنی باهم رفتیم به ساختمانی در کریمخان زند که آقای آشنا آنجا بود و من همه اطلاعاتم را برای ایشان بازگو کردم ، آقای آشنا اعتقاد داشت که این امر محال است و پی در پی از من می پرسید که آیا مطمئنی ؟ ، خودت این را شنیدی ؟ شوخی نمی کنی ؟ ...
بدون هیچ نتیجه‌ای از ساختمان بیرون آمدم ، با یکی از دوستان که از اعضای سابق شورای مرکزی اولیه انصار بود و بخاطر اعتراضاتش خانه نشین شده بود تماس گرفتم و ماجرا را گفتم ، ایشان اعتقاد داشت باید  بلافاصله خودم را به وزارت کشور برسانم و بمن یادآور شد این یک وظیفه و رسالت دینی است برو و به آنها اطلاع بده !
لاری وزیر وقت کشور: انشاالله خیره
خوب رفتن به وزارت کشور با توجه به اعتقاداتم کمی برایم سخت بود و ارتباط زیادی هم با آنها نداشتم اما هرچه که بود خود را مجاب به رفتن به وزارتخانه کردم و حوالی ساعت یک یا دو ظهر بود که وزارت کشور بودم و رفتم دفتر آقای لاری و به مسئول دفتر ایشان  ضمن معرفی خودم گفتم که باید ایشان را ببینم و وی نیز گفت بعید می دانم امروز بتوانی ببینی ایشان را ولی بشین ، همانجا بودم که خبر توقیف روزنامه سلام را شنیدم مطمئن بودم که اتفاق معهود نزدیک است چند بار مدام و پی در پی به مسئول دفتر یادآور می شدم که باید آقای لاری را ببینم و ایشان هم مدام برای من دستور چایی می دادند و می گفتند بنشین !..
تاج زاده معاون وقت امنیت
وزارت کشور: سرکارت گذاشتند 
نزدیک پایان ساعت کاری آن روز بود که وی آمد و گفت :«حاج آقا گفتند بشینید می آیم !» نهایتا ساعت ۷ شب بود که رفتم داخل و بعد از حال و احوال و حرف و... گفتم که قرار است این اتفاق بیفتد و همین امروز هم که سلام بسته شده است من این اتفاق را بسیار نزدیک می دانم ، آقای لاری پس از سئوالهای مشابه سئوالهای آقای آشنا بعد از گذشت نیم ساعتی با آقای تاج زاده تماس گرفت و ایشان هم بداخل اتاق آمد و همان سئوالها و نهایتا آقای لاری گفت :«انشاءالله خیره نگران نباش کاری نمی توانند بکنند!» و آقای تاج زاده هم اعتقاد داشت خواستند یا من را سر کار بگذارند و یا ببینند من چقدر مطمئن هستم و این خبر را به چه کسانی می دهم ! در آخر هم آقای لاری شماره موبایلی بمن داد و گفت بعدا تماس بگیر سر فرصت یک گپی باهم بزنیم !
فردای آن روز ۱۶ تیر جو دانشگاه تهران و دانشگاه شهید بهشتی ملتهب بود اما تجمعی برپا نبود و اما شورای صنفی کوی دانشگاه اعلامیه‌ای مقابل دانشکده‌ها و کوی زده بود که خبر از تجمع اعتراضی مقابل مسجد کوی دانشگاه داده بود .
همان شب همه در منزل حسین الله کرم جمع شده بودند جلسه‌ای نبود همه باهم رفتیم به ساختمان سابق ژاندارمری در میدان انقلاب که نامش بود موقعیت الغدیر ، صدرالسلام و نجفی و نظری هم آنجا بودند در حیاط ساختمان پر بود از کلاه ضدشورش و سپر و باتوم و چماق ! صدر السلام از الله کرم خواست که در نزدیکترین مسجد به الغدیر که مسجد سجاد بود ستاد تشکیل بدهند ...
از الغدیر که آمدیم بیرون احساس کردم بهترین کار فقط دور کردن خودم از این ماجراست !
از همان میدان انقلاب با موبایل آقای لاری تماس گرفتم خاموش بود ! منفعل شده بودم و تصمیم گرفتم فقط بروم جایی و اینجا نباشم و رفتم شهریار .
صبح روز جمعه ۱۸ تیر در حال برگشت به تهران بودم برای نماز جمعه که تا موبایل را روشن کردم  محسنی تماس گرفت و گفت الان از دفتر آقای یونسی صحبت می کند و هرجا هستی خود را فقط برسان خیابان عمار  (ساختمانی بود آنجا که چند باری رفته بودم و برای وزارت اطلاعات بود) ، نزدیکهای میدان انقلاب که بودم دیدم فضا عادی نیست و پر است از ماشین ضد شورش که بسمت کارگر می روند ...
ادامه دارد
در همین رابطه :

از سرکوب دانشجویان در ۱۸ تیر همه گروه‌ها سود بردند! قسمت اول



اشاره :
حادثه 18 تیر و وقایع بعد از آن هیچ گاه به درستی مورد بررسی و بازخوانی
قرار نگرفته است .
هیچ گاه عاملین و مهاجمین و حامیان پشت پرده و قصور کنندگان آن شناخته و معرفی نگردیدند ، نیک می‌دانم که بسیاری از نام‌هایی که در این چند یادداشت آورده می‌شود بعدها اتفاقات بی شماری برای آن‌ها افتاد ، بسیاری از آن‌ها از کشور خارج شدند و تعدادی از آن‌ها نیز سیاست را رها کردند و تعدادی نیز منزوی و تنی دیگر نیز هم اکنون در زندان می‌باشند .این جستار هیچ گاه به اعتقاد و عملکرد فعلی آنان کاری ندارد و صرفاً آن‌ها را در همان ایام و عملکرد و اعتقادشان بررسی می‌نماید . 





شاید پس از حوادثی که در بعد از آن انتخابات مهندسی شده و سرکوب خون‌بار جنبش سبز اتفاق افتاد بسیاری بر این باور باشند که ۱۸ تیر در برابر آن روزها روز مهمی نبود، اما مسئله اینجاست که در جنبش سبز همه چیز واضح و مشخص بود، انتخاباتی برگزار شده بود و رای میلیون‌ها آدم به تاراج برده شده بود و ملت معترض از پایمال شدن رای و حقشان به خیابان‌ها ریختند و اعتراض کردند یعنی در یک طرف ملت ایستاده بودند و در طرف دیگر حکومت و دستگاه حاکمه، از همه قشر و همه سن و طبقه‌ای هم حضور داشتند و جنبش هم نه به حرف حزب و گروهی به خیابان‌ها ریخته بود و نه از کسی حرف شنوایی داشت، حتی موسوی و کروبی هم خود را نه رهبر که عضوی از جنبش سبز می‌دانستند.

اما در ۱۸ تیر سال ۱۳۷۸ این چنین نبود! به جرئت می‌گویم از معدود کسانی هستم که به خوبی از پیش و پس از واقعه کوی دانشگاه مطلع هستم و همواره از همان روزهای خون و آتش ۱۸ تیر تا به امروز گفته‌ام که نه مدافعان ظاهری دانشجویان (اصلاح طلبان) و نه مهاجمان به دانشجویان (بسیج و حزب الله و نیروی انتظامی و محافظه کاران و دستگاه حاکمه) هیچ وقت نخواستند و نگذاشتند که جعبه سیاه جنایت ۱۸ تیر بازگشایی شود و تا همین امروز که بیش از ۱۳ سال از آن واقعه می‌گذرد با هر کسی که قصد نور تاباندن به زوایای تاریک این واقعه داشته است برخورد کرده‌اند.

ميشل فوکو در معرفي بعضی وقایع و کلمات و اشياء برای اولين بار روش «باستان شناسی سياست و دانش» را مطرح می‌کند. باستان شناسی علوم سياسی و علوم انسانی، بحث در شرايط امکان اين علوم است.

 بهترین روش برای بررسی حادثه ۱۸ تیر نیز همین روش است که با تبعيت از روش فوکو بخواهيم به باستان شناسی ۱۸ تیر و بالطبع عملکرد حکومت و دانشجویان و جریان‌های سیاسی آن روزها اشاره کنیم تا ببینیم اصلاً چه شد که این واقعه اتفاق افتاد!

در ۱۸ تیر سال ۱۳۷۸ اصلاح طلبان مصدر قدرت بودند، مجلس و شوراها و دولت در دست آنان بود، پرده از قتل‌های زنجیره‌ای افتاده بود و محافظه کاران و اصلاح طلبان در جدال نفس گیری بودند و بخشی از قاتلان در بازداشت بودند و صحبت بر سر آن بود که کدام گروه بیشتر در این جنایات دست داشتند چرا که بازداشت شدگانی همچون سعید امامی، مصطفی موسوی، مهرداد عالیخانی، علیرضا تهرانی و محمد روشن و... وابسته به هر دو جناح سیاسی آن زمان بودند!
از طرفی با توجه به شبه آزادی‌هایی که در بعد از دوم خرداد سال ۱۳۷۶ و توسط دولت خاتمی به مطبوعات و نهادهای صنفی و مدنی و سیاسی داده شده بود میان ملت و دانشگاه و نهادهای کارگری طبقه جدیدی در حال شکل گیری بود که قصد و هدفش نه حمایت از اصلاحات و دولت بلکه عبور از خاتمی و اصلاحات بود و اصل نظام را نشانه رفته بود و از همین روی بود که هر دو جناح سیاسی محافظه کار و اصلاح طلب از تولد و نشو و نمو این طبقه جدید ناراضی و از سرکوبشان در اصل راضی بوده.
درست است که این سرکوب به ۱۸ تیر مشهور است اما در واقع سرکوب اصلی از یک ماه پیش آغاز شده بود و به نوعی هر دو جناح بر سر اتفاق و وقوع آن به توافق رسیده بودند!
کمی به عقب برمی گردیم به اردیبهشت سال ۱۳۷۸ و دیداری که خامنه‌ای با جمعی از اعضای حزب الله در دفتر کارش داشته، در آن دیدار خامنه‌ای رسماً از حزب الله می‌خواهد تا «نظام» مجبور نشده برای ساکت کردن دانشجویان و معترضین تانک به خیابان‌ها بیاورد آن‌ها را به «هر نحو ممکن» ساکت نمایند.
با مراجعه به روزنامه‌ها و بازبینی اتفاقات آن روزها می‌بینید که در تهران و دیگر شهرهای عمده کشور مثل تبریز و اصفهان و مشهد و... دست کم در طول هفته یک تجمع و نشست و راهپیمایی برگزار می‌شد که در آن دانشجویان و بالطبع مردم در کنار دانشجویان در کف خیابان‌ها و صحن دانشگاه‌ها به خواسته مطالبات خودشان می‌پرداختند و مطبوعات تازه جان گرفته یکی پس از دیگری به میدان می‌آمدند و حکومت درگیر جدال نفس گیری با آن‌ها شده بود.
خامنه‌ای گرچه در عمده دیدارهایش با حزب الله با آن‌ها رودرواسی‌ای نداشت به طور واضح از آن‌ها می‌خواست که به قلع و قمع مخالفانش بپردازند و بیایند و بنشینند در مقابلش و گزارش کار بدهند اما تا آنجا که من به یاد دارم سه بار بدون هیچ پرده پوشی‌ای و با صراحت تمام از حزب الله خواست تا به ضرب و شتم و سرکوب بپردازند، بار اول در مورد آیه الله منتظری و بعد از آن درباره ساکت کردن عبدالله نوری و نهایتاً برای خفه کردن دانشگاه!

همین فرمان و خواست و اشاره مستقیم خامنه‌ای در آن دیدار با هسته مرکزی حزب الله کافی بود تا آن جماعت «حجت را تمام شده» بدانند و با فراغت بال به آنچه که رهبر می‌خواهد جامه عمل بپوشانند.
بد نیست تا پیش از هر سخن دیگری ابتدا نگاهی بیندازیم به جایگاه صحنه گردان آن روزها.
پس از آنکه در بهار ۱۳۷۲ به فرمان خامنه‌ای حزب الله مجدداً با سازمانی جدید تشکیل شده بود و نام «انصار حزب الله» را بر خود گذاشته بود در سال ۱۳۷۴ این جریان در آن روزها به سه شعبه منشعب شده بود : انصار حزب الله به سرکردگی محتشم (گودرزی)، دانشجویان حزب الله به سرکردگی الله کرم و ده نمکی و حزب الله تهران (این گروه رهبر مشخصی نداشت و اعضایش بیشتر خیابانی بودند و در پیرامون حاجی بخشی و... گردهم می‌آمدند و کارشان بیشتر حضور در پارک‌ها و ... برای مبارزه با بدحجابی و ... بود).
این گروه‌ها گرچه در بسیاری موارد باهم اختلاف نظر داشتند اما در عمل و کلیات باهم اتفاق نظر داشتند و در رسانه‌های آن زمان نیز عمدتاً با همان نام اولیه «انصار» خوانده می‌شدند، و با توجه به محوریت حسین الله کرم و نفوذش در تمام این گروه‌ها یک شورای غیر رسمی‌ای نیز به وجود آمده بود که در آن شورا که همان شورای اولیه سال ۱۳۷۲ بود و اغلب دیدارهای انجام شده با رهبری و یا دیگر سران جمهوری اسلامی به وسیله همین افراد انجام می‌شد تقسیم وظایف می‌گردید.
حزب الله در آن زمان یک ارتباط رسمی نیز با سپاه پاسداران داشت و آن به علت آن بود که به طور کلی اغلب اعضای آن عضو سپاه پاسداران و بسیج بودند و از همین جهت بسیاری از اعمال خود را با پوشش بسیج و استفاده از جایگاه قانونی آن همچون ضابط قضایی بودن موجه و قانونی جلوه می‌دانند.
اما در همان سال ۱۳۷۸ بود که هدایت الله لطفیان فرمانده وقت نیروی انتظامی از سوی خامنه‌ای مأمور گردیده بود تا از پتانسیل حزب الله در آن نیرو نیز استفاده کند و وی نیز مسعود صدر السلام (طه طاهری) فرمانده وقت اطلاعات نیروی انتظامی را مأمور این کار کرد و پس از آن بین اطلاعات نیروی انتظامی و حزب الله تعاملی برقرار گردید تا حزب الله در مواقع لزوم نیروهای خود را تحت عنوان «نوپو» در اختیار نیروی انتظامی بگذارد.

از دیگر ارتباطات حزب الله با نهادهای نظامی و انتظامی و امنیتی هم می‌شود به برگزاری جلسات دوره‌ای که حزب الله با وزارت اطلاعات داشت اشاره کرد، این جلسات عمدتاً در ساختمانی در خیابان نجات الهی معروف به ساختمان شیرین برگزار می‌شد.
این‌ها ارتباطات رسمی و همیشگی بود اما در مواقع اضطراری و بحران بسیار پیش می‌آمد که حزب الله با وزارت کشور و یا شوراهای تأمین استان‌ها نیز وارد جلسه و همکاری می‌شد و در آن جلسات از حزب الله خواسته می‌شد که بحران‌های پیش آمده را با همکاری آنان خنثی و یا سرکوب نمایند. (این رویه حتی در دوران پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ نیز رعایت می‌شد)
به اردیبهشت ۱۳۷۸ بازمی گردیم و فرمان رهبر برای سرکوب دانشجویان و معترضین، پس از این فرمان بود که حزب الله و نیروی انتظامی مصمم گردیدند تا با یک اقدام هماهنگ، دانشجویان را ساکت و سرکوب نمایند.
در یکی از جلسات هفته‌های اول تیرماه سال ۱۳۷۸ شورای مرکزی حزب الله بود که حسین الله کرم خبر داد : «با نیروی انتظامی هماهنگ کردیم در اولین تجمعی که دانشجویان در هر کجای تهران برگزار کنند کار را تمام کنیم»!
جلسه طبق روال همیشگی در منزل الله کرم برگزارشده بود و اتفاقاً بر خلاف دیگر روزها اغلب اعضا آمده بودند، الله کرم آن شب مجدداً با یادآوری نظر و فرمان خامنه‌ای اعلام کرد که «جلسات دیگری هم داشته است» و باید کار انجام بشود ...



در همین رابطه :