‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات جبهه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات جبهه. نمایش همه پست‌ها

از عملیات مرصاد تا کوی دانشگاه




شب پیش خبر داده بودند که اسلام آباد سقوط کرده و همان شب ما را از دوکوهه سوار شینوک کردند ، خلبان نزدیک اسلام آباد که رسد گفت نمی توانیم فرود بیائیم و مجبور شدیم بیرون شهر و نزدیکی همدان بشینیم و بعد از همانجا ما را با کامیون و اتوبوس به سمت اسلام آباد حرکت دادند ، در مسیرمان فقط مردم آواره را می دیدیم که دارند از اسلام آباد فرار می کنند نزدیکهای صبح بود که رسیدیم به گردنه چهار زبر که حالا نامش را گردنه مرصاد گذاشته اند .
در همین گردنه بود که مجاهدین پشت انبوهه ای از ماشینهای مردم متواری از شهر زمین گیر شده بودند .  وقتی به  تنگه رسیدیم دیدیم که آنها به شدت موضع گرفته و با حداکثر امکانات جلو آمده اند. به کناره های جاده پناه بردیم.

تا بچه های گردان مقداد و فکر کنم تیپ مسلم بن عقیل که سمت چپ ما بودند برسند داشتیم از رو همون تپه های چهارزبر با مجاهدها درگیر می شدیم که دیدیم از عقب دارند بچه هامون رو می زنند ،  درپایین گردنه یک  ساختمان نیمه کاره بود که وقتی داشتیم به سمت شهر حرکت می کردیم بچه ها از اون غافل شده بودند و حالا یکسری از مجاهد ها معلوم شد که اونجا مخفی شده بودند .
دقیقا نمی دانستیم چکار باید بکنیم اگه بسمت اونور تنگه حرکت میکردیم مطمئنا بخاطر اینکه هنوز بچه های مسلم بن عقیل نرسیده بودند قیچی می شدیم همانجا می موندیم از پشت داشتند با قناسه و تک تیرانداز هایشان می زدند ما را برای همین همه رفته بودیم کنج تپه ها و چسبیده بودیم به زمین که همون موقع ها سعید قاسمی با حاج یحیی قیاسوند با موتور اومدند و گفتند برگردید عقب و دور ساختمان رو محاصره کنید بچه ها موضع گرفته بودند و با آرپی جی ساختمون خرابه رو زدند که بعد از فکر کنم یک ساعتی معلوم شد همشون کشته شدند و چند نفر هم با قرص سیانورخودشان را کشته بودند .
حالا بچه های مسلم دیگه به ما رسیده بودند و رفتیم داخل شهر به اسلام آباد كه رسيديم در خون غوطه ور بود !

بيمارستان شهر با تمام حوادث  خونینی که شهر پیش رو گذاشته بود  آن روزها خالي خالي بود ! همه مجروحان شهر و آنهايي كه هنوز با گذشت یک هفته از قبول قطعنامه در بيمارستان بودند ، و حتي بيماراني كه ته ريش داشتند و قيافه شان به رزمنده ها مي خورد پيكر سوخته شان در مقابل بيمارستان به چشم مي خورد بچه هاي تعاون و امدادگران لشگر هنوز به شهر نرسيده بودند و گردان كميل از اولين گردانهايي بود كه به شهر هلي برد شده بود ، عمليات مرصاد ما و فروغ جاويدان آنها ساعاتي بود تمام شده بود و ما مشغول پاكسازي شهر بوديم ، تک و توک از بالای خانه ها و داخل مغازه ها هنوز باقی مونده مجاهدها داشتند تیراندازی میکردند وضع خیلی بدی بود ، یکسری از بچه ها از این پشت بام به اون پشت بام می رفتند و خانه ها را پاک می کردند و ما هم از تو کوچه و خیابون اونها رو پشتیبانی میکردیم ولی کل عملیات وقتی داخل شهر رسیدیم چند ساعتی بیشتر طول نکشید ویا تسلیم شدند و یا اینکه فرار کرده بوند .

صحنه های خیلی دلخراشی در شهر بود ، از جنایتشان در بیمارستان شهر گرفته تا کشتن مردم بی دفاع شهر ،با ديدن آن صحنه ها تمام تاب و توانم را از دست دادم و براي اولين بار در تمام مدت حضورم در جبهه بريدم و گريستم ، گريستم براي همه آن صدها مجروحي كه مجاهدين آنها را به آتش كشيده بودند و با شعار زنده باد خلق قهرمان از پنجره هاي بيمارستان به بيرون پرتابشان كرده بودند و حتما با همين عملياتهاي پيروزمندانه شان مي خواستند تا فردا در تهران باشند !
همه اینها را گفتم اما حدود ده سال بعدش دوباره این صحنه ها برای من تکرار شد ، من همیشه هر وقت یاد جنایت های منافقها در اسلام آباد می افتم بعد خاطرات کوی دانشگاه هم برای من تداعی می شود ...
۱۸ تیر ۱۳۷۸
به كوي كه رسيدم ساعاتي از حمله وحشيانه برادران ! گذشته بود ، تعالي مسئول شوراي تامين وزارت كشور ساعت هشت صبح به من زنگ زد كه خودت را به كوي برسان و بين اگر مي تواني دوستان سابقت را به بيرون كوي بكش ، واقعه اي كه من از دو روز پيش هم به وزير اطلاعات و هم به وزير كشور هشدارش را داده بودم و اينكه قرار است دانشگاه و دانشجويان را به خاك و خون بكشند اما به دليل نمي دانم چه ؟! هيچ كدام جدي نگرفتند و درست در لحظه موعود نه تنها هيچ كدام در محل كارشان حاضر نبودند بلكه موبايلهايشان را هم خاموش كرده بودند و من ايمان دارم آنها نيز در فاجعه كوي دانشگاه شريك هستند آنها هم در سكوت معنا دارشان شرايط را براي قصابي نيروي انتظامي و لباس شخصي ها فراهم كردند .
جو كوي دانشگاه نه ملتهب كه به واقع كربلا بود تمام خوابگاهها و مخصوصا خوابگاه شماره هيجده ويران شده بود و رد خون بود كه بر در و ديوار نيمه سوخته ساختمانها نمايان بود ، رضا حجتي از بچه هاي تحكيم وحدت تا منو در كوي ديد با عصبانيت و گريه مي گفت شنيدي كه بچه ها را از پنچره ها با ذكر يا زهرا و يا حسين به بيرون پرتاب كردند ؟
اين را كه گفت من به ناگاه بياد بيمارستان شهر اسلام آباد افتادم و در دل گفتم اگر آنها منافق بودند پس اينها كه بودند ؟
مسعود ده نمكي با دارو دسته اش  هنوز در كوي بودند مهدي صفري تبار و محمد بابائيان و سعيد عسگر همانهايي كه متهمين به قتل عزت ابراهيم ن‍ژاد هستند و بعدها كه به همين اتهام بازداشت شدند با يك فتوكپي گواهينامه كفالت گرفتند و از دادگاه انقلاب آزاد شدند بي محابا با اسلحه اي بر دست و كمر دانشجويان و حتي آنهايي را با سر و صورت خونين نا و تواني نداشتند را مي گرفتند و تكه اي پارچه را بروي صورتشان مي بستند و سوار ماشينهاي نيروي انتظامي مي كردند و به ناكجا آبادهاي بي نام و نشان هدايتشان مي كردند  رضا صارمي كه هنوز نمي دانست من از ميانشان مدتي است استعفا دادم به سمت من آمد و گفت چرا ايستادي پاكسازي دو خوابگاه هنوز تمام نشده ؟
نگاهش كردم و با خود گفتم پاكسازي ؟ اون پاکسازی کجا و این پاکسازی کجا ! و اصلا این بچه چه می دونه که پاکسازی یعنی چی ؟ هنوز هم مي گويم تمام بد بختي و افول حزب الله در همين جاست ، بسيجي هاي جنگ نديده رزمنده هاي بعد قطعنامه درست مثل همين صارمي و مهدي صفري تبار و سعيد عسگرها و بابائيانها كه عقده هاي خود را اينجا درمان مي كردند و مگر مي شود كه كسي كه بيمارستان اسلام آباد را ديده باشد خود دست به جنايتي آن سان بزند ؟
بخاطر همين هاست كه همیشه گفته ام بين انصار حزب الله و مجاهدين خلق هيچ اختلاف و فرقي نيست و فرقشان فقط در اين است كه آنها ريش ندارند و اينها دارند وگرنه در عمل هر دو يكي هستند ! حمله دوم لباس شخصي ها كه ظهر روز جمعه بود تمام شده بود و تازه سر و كله آقايان پيدا شد ، موسوي لاري كه به داخل كوي آمد رفتم به سويش و گفتم آقاي لاري من دو روز پيش به شما و آقاي تاج زاده گفته بودم كه مي خواهند اين جنايت را بكنند ، هيچ نگفت و سري تكان داد !
كوي بعد از دو روز حمله كمي آرام شده بود از بچه هاي تحكيم وحدت خواستم فرصتي بدهند تا بروم از پشت تريبون آزاد حرف بزنم و گفتم آن چيزي را كه بعدها در آن نوار به تفصيل گفته بودم و همان بهانه اي شد تا شش روز بعدش بازداشت شدم ! امروز نيز با گذشت سالها از آن روزها هنوز هيجده تير خونين است ، آن خونها آن دردها آن زخمها و بازداشتها هيچ وقت فراموش نخواهد شد و تا پرچم جمهوري اسلامي در اهتزاز است همچون لكه ننگي بر تاركش خواهد ماند اما هنوز هم ، هم از ناحیه همین مجاهدین و هم از ناحیه همین مدعیان حزب الله من برای کشورم احساس نگرانی می کنم ...


حال خوش


همه را دیوانه کرده بود ازبس که التماس و گریه کرده که بود که بفرستنش خط مقدم ! آخر سر مرتضی خانجانی فرمانده گردان کمیل موافقت کرده بود که بسیم چی گردان شود .
بیسیم چی که شده بود دیگر ساکت شده بود ، از یک هفته قبل از عملیات بیت المقدس پنج، روزه بود و فقط گریه می کرد .
شب دوم عملیات دیدمش همه پناه گرفتند و خوابیده بودند  روی زمین بیسیم روی کولش نبود فکر کردم تو سربالای های  کوه و تپه‌های کله قندی خسته شده و یا از ترس آن را انداخته زمین زدم توی سرش و گفتم:  بیسیم رو چیکار کردی ؟  نگاهم کرد و با دست زیر بدنش را نشان داد و گفت: « اگه من ترکش بخورم یکی دیگه بیسیم رو بر می داره ، ولی اگه بیسیم ترکش بخوره عملیات خراب می شه !
نگاش کردم فقط و به حالش غبطه خوردم ....


شهید مفقودالاثر احمد حلمی
تولد: ۱۳۵۵
شهادت:۱۳۶۷

مرتضی آوینی ! مردی که از نو باید اورا شناخت


دفترش مقابل دفتر مجله ما بود چند باری برای صحبت با محمد رضا سرشار آمده بود سوره نوجوانان و بعضی وقتها هم می آمد وضویی می گرفت و می رفت من چند ماهی بود که در سوره نوجوانان مشغول کار بودم و هنوز هم فرصت و دلیلی نشده بود تا از دیگران بپرسم این آقا کیست ، تا که یک روز در راه پله های مجله دیدمش و سلام کردم و صحبت که کردیم دیدم صدایش چقدر آشناست ....
به مجله که رسیدم از محسن مومنی سئوال کردم این آقاهه کیست که بعضی وقتها اینجا می آید ؟ و گفت : سید مرتضی آوینی را می گویی ؟
و دیگر همان شد که تو گویی افسانه ام را یافته ام و بیشتر دیگر باید بقول همکارها در سوره پیدایم می کردند تا محل کارم ، رفته رفته ارتباطاتمان زیاد شد تا آنکه در سال 1371 و بازگشایی مجدد روایت فتح افتخار آن را داشتم که به واقعیت در کنار سید مرتضی شاگردی کنم و بعدها البته به واسطه آنکه در دانشگاه نیز کارگردانی سینما می خواندم – که اصلی ترین مشوقم برای انتخاب این رشته نیز هم او بود – در سایه ایشان چند مستند نیز برای تلویزیون ساختم که معروفترین آن « رقص شیدایی » بود که در محرم سال 1372 از تلویزیون پخش شد و به عملیات والفجر هشت مربوط می شد .
اما سید مرتضی آوینی !
آن چیزی که این روزها غنیمت خواران و مرده خواران از او ساخته اند با چیزی که سید مرتضی آوینی بود از زمین تا آسمان فاصله است !
سید مرتضی نیز مثل خیلی از ماها زندگی پر از فراز و نشیبی داشته ! اما در سه بخش عمده می شود او را تعریف کرد :
آوینی اول یک جوان هیپی نقاش و شاعر و تشنه فلسفه‌ و ادبیات است که در دانشکده‌ معماری دانشگاه تهران در سالهای اول دهه‌ پنجاه دانشجو بوده و بخاطر اولا خونگرم بودنش و دوما شلوغکاری هایش که از برپایی شب شعر گرفته تا اردوی کوه و جلسات نقد شعر و داستان چهره شناخته شده ای برای خودش بوده است .
سید مرتضی در همان سالها با غزاله علیزاده هم آشنا بوده و دوست می شوند و این دوستی تا مدتها هم ادامه داشته است ، مرتضی هیچ ابایی از پنهان کردن و یا کتمان گذشته خودش نداشت و بارها درجمع های خودمانی مان می گفت که در آن سالها جوانی بوده که غیرمذهبی خوشگذاران و اهل فکر عاشق‌پیشه و گاها اهل الکل و گراس و .. هم بوده است و دل بسته سینما و موزیکهای راک بیتلز و لد زپلین هم بوده .
تیپ ظاهری آنزمان مرتضی با ریش و موی بلند و تیپ فکری و فلسفی و اقتصادی چپگرایانه اش که مشتاق به سبک‌های گوناگون معنوی دنیا بوده است که البته بسیار هم جالب بوده و نمی دانم چرا در جمهوری اسلامی با آنکه خود مرتضی آوینی بارها و بارها هم از آن زمانها در مقالات و مصاحبه هاش یاد کرده است این بخش را همواره سانسور می کنند ؟
اما آوینی دوم همان هنرمند هیپی و رادیکال و متمایل به چپ است که آرام آرام همزمان با انقلاب و همین‌طور گذشتن از دوران خامی جوانی، تجسم ایده‌آل‌هایش را در انقلاب اسلامی می‌بیند و با همان روحیه‌ مستقل و اکثریت‌گریز چپ اندیشش متحول می‌شود و خلاصه انقلاب در حکومت ایران، در دروان مرتضی آوینی هم مثل میلیون‌ها جوان شبیه به او، انقلابی به پا می‌کند.
مثل خیلی‌های دیگر او هم به شدت به اسلام علاقه مند می شود و شروع به نماز خواندن می کند و بقول خودش ترک «معصیت‌های» دوران هیپی‌گری‌اش را آغاز می کند .
با این انقلاب، آوینی جدید سعی می‌کند آوینی اول را بکشد. نوشته‌ها و شعرها و نقاشی‌هایش را در گونی ای می ریزد و به آتش می کشد . از دوستان سابقش و همچنان از غزاله علیزاده کناره می‌گیرد و خودش را از نو بازتولید می‌کند.
شاید الان شنیدن این حرفها عجیب باشد ولی اگر پرس و جو کنیم این تغییر فاز خیلی آن زمان شایع بود و خیلی ها مبتلا به آن بودند که کاملا هم البته قابل فهم است.
با پیروزی انقلاب اسلامی ته مایه های گرایش‌های چپگرایانه ای که در او هنوز مانده بود او را به جهاد سازندگی و رفتن به ده‌کوره‌های دوردست و کمک به ستمدیدگان و ضعیف‌نگاه‌داشته شدگان می‌کشاند و همزمان علاق و مطالعات هنری‌اش در او وسوسه‌ی فیلم ساختن را که همیشه داشته است تقویت می‌کند.
مستند بشاگرد که آن زمان در تمام ایران سروصدا کرد ترکیب این علایق بود ، گروههای دانشجویی آنزمان مستند بشاگرد و فیلم دیگری را بنام آفریقای سیاه را در دانشگاهها و مجامع کشور به نمایش گذاشتند و شاید همان تاثیر بود که مرتضی را در راهی که آغاز کرده بود مصممتر نمود .
آرام آرام با پیش آمدن جنگ و شدت گرفتن جو مذهبی و در عین حال به شدت غیر مادی آن روزها، سید مرتضی آوینی شاعرپیشه و معنویت‌پرست شیفته‌ حال و هوا و جو بی‌مانند جبهه ها می‌شود. گفتارهای روایت فتح او را که گوش دهید پرواضح است که جنگ برای آوینی معنی بسیار بیشتری از یک تقابل نظامی یا سیاسی دارد.
او به چشم فلسفی به جنگ نگاه می‌کند و آن را دوره و اتفاقی استثنایی در تاریخ تمدن بشریت می‌بیند که در آن، تمام قواعد حاکم بر دوران پس از روشنگری و محور آن یعنی محوریت ذهن یا سابجکت، معلق شده‌اند.
«بسیجی» برای آوینی صرفا یک نیروی نظامی و رزمنده دواطلب نیست او بسیجی را یک انسان جدید و استثنایی می داند که در نتیجه‌ انقلابی جدید و استثنایی به وجود آمده است. انسانی که «خود» ندارد یا اگر دارد بطرز غریبی با «خود» محصول روشنگری و مدرنیته فرق دارد. انسانی فرامدرن که از مرگ نمی‌ترسد و درنتیجه به طرز یگانه‌ای بر عالم مادی بیرون و دردها، شادی‌ها و لذت‌هایش تسلط دارد .
بسیجی مد نظر آوینی به طرز جالبی منطبق بر ایده‌های بسیاری از تفکرهای عرفانی دنیا است و بخصوص عرفان اسلامی. هر چه آوینی بیشتر جبهه را کشف می‌کند، بیشتر به عرفان کشیده می‌شود و بالعکس. علاقه‌ی او به نیچه و هایدگر هم به این نگاه او به انسان غیر مدرن (یا بهتر بگویم فرامدرن) محصول جبهه کمک می‌کند.
البته تصور او از جببه و بسیجی آرمانی است و بخاطر فاصله‌ی مکانی‌اش از آن است که می‌تواند آن را با نگاهی چنین عرفانی و فلسفی ببیند. و چون «روایت فتح» بیشتر روی میز مونتاژ در استودیو ساخته می‌شد تا سرصحنه آوینی فرصت زیادی نمی یابد تا در جبهه ها حضور یابد و برای همین ابعاد کاملا «مدرن» جبهه و جنگ و روزمرگی‌ها و خودخواهی‌ها و کثافت‌کاری‌ها و اصولا سیاست پشت آن را از نزدیک نمی‌دید یا نمی‌خواست ببیند.
اما مهمترین بخش آوینی به دوران پس از جنگ و درگذشت انسان آرمانی آوینی، یعنی روح الله خمینی، و آغاز شدن دوران سازندگی مربوط می شود .
آوینی سوم آرام آرام می‌فهمد که آن انسان آرمانی پایان یافته است، یا شاید هم هرگز بیرون از ذهن او وجود نداشته است. دعواهای بر سر قدرت و ثروت، استفاده‌ی ابزاری از اسلام، بازتولید فلسفه‌ اقتصادی و اجتماعی دوران سلطنت زیر عمامه و ریش و تکنوکرات گرایی که رفسنجانی و یارانش به آن دامن می زدند ، آوینی را به تدریج وارد یک جنگ تازه می‌کند. آوینی تازه می‌خواهد یک تنه و با یک مجله با تفکر فلسفی سرمایه‌پرست، آمریکازده‌، مدرنیته‌محور و منکر استعمار محصول دوران سازندگی بجنگد.
خیلی از همان بسیجی‌های به شهر برگشته هم خطر دزدیده شدن انقلاب را توسط اتحاد سرمایه داری رفسنجانی با پوست و گوشت حس می‌کنند، ولی چون توان و سواد جنگیدن با استفاه از قلم و فکر و فلسفه را ندارند، رو به اعتراض خیابان یا واکنش‌های سطحی و خشن مطبوعاتی می‌آورند که محصولش را در پیدایش « انصار حزب الله » دیدیم .
جوانان و رزمندگان از جبهه برگشته و شاکی گرچه در کلیات با مرتضی آوینی اشتراک داشتند اما بخاطر نگاه سطحی‌شان ریشه‌های فلسفی و فکری این به غارت برده شدن ارزشها را درک نمی کنند و در نتیجه اعتراض‌هایشان را بر ظواهر یا جنبه‌های شریعتی آن مثل نماز و حجاب و دختر و پسرها و جلوه‌های سکیوالیته در هنر و ادبیات و حداکثر زندگی تجملی مدیران و کارگزاران سازندگی متمرکز می‌کنند.
در همین زمان بود که ساختمانی در تقاطع خیابان سمیه و استاد نجات اللهی خار چشم بسیاری شده بود « سوره »‌ تبدیل به تنها مرکز مقاومت فکری علیه غول بی‌شاخ و دم رفسنجانی و تکنوکراتهای پیرامونش بدون اینکه پشتش به جایی گرم باشد شده بود .
گرچه محمد علی زم مدیر وقت حوزه هنری تمام قد در برابر مخالفین آوینی ایستاده بود و او را حمایت می کرد ، اما بهر حال همه حوزه هنری مرتضی آوینی نبود و زم نیز هیچگاه نمی خواست همه چیز را در ازای یک فرد از دست بدهد .
تمجید شجاعانه آوینی از فیلم «عروس» افخمی شروع حملات بی سابقه ای به وی بود در حدی که در کیهان گستاخانه نوشته شد : « آقای آوینی از فیلم عروس خوشتان آمده یا از خود عروس ( نیکی کریمی ) » اما آوینی تسلیم نشد و با انتشار ویژه نامه « هیچکاک همیشه استاد » به بررسی و معرفی هیچکاک و فورد و ... پرداخت و همین جسارت باعث بازشدن پای آد‌م‌هایی مثل کیومرث پوراحمد و امید روحانی و داوود نژاد و فراستی - که مذهبی نبودند ، ولی با آوینی همفکر بودند – به حلقه آوینی شد کیهانی ها و مدافعان خشک مغز جمهوری اسلامی پیدایش این حلقه را به نشانه‌ی انحراف او از اسلام و انقلاب دانستند و صدا و سیما پخش تصویر و صدای او را ممنوع کرد و کیهان به او و سوره حمله‌های مکرر کرد و دادگاه مطبوعات نیز به فرمان دفتر رهبری یک شماره از نشریه سوره را در چاپخانه توقیف و تماما آنرا خمیر کرد !
حالا آوینی سوم مرغی است که هم در عزا سرش را می برند و هم در عروسی ! مرتضی اکنون هیچکس را جز رفقایش در«سوره»‌ و « روایت فتح » ندارد ، اکنون زیر پای «سوره» بخاطر فشارهای بیرونی ازچند طرف و پشتوانه‌ ضعیف درونی حوزه هنری تحت مدیریت زم آرام آرام دارد خالی می‌شود. آوینی بخاطر دفاعش از سوره و تفکر خودش از همه طرف برای خود دشمن تراشیده است. او به شدت منزوی شده است و این تنهایی در او افسردگی عجیبی ایجاد کرده است.

در فروردین سال 1372 که اوج انزوای آوینی بود در حالیکه همگان مشغول دید و بازدید و عید گردشی هستند مرتضی آوینی دوستان خود را گرد هم می آورد تا از تهران دودآلود و غریب و تنهایی و افسردگی‌اش،رخت بر بندند تا به همان بهشت روی زمینش در جبهه و آدم‌هایی که هنوز در همان دوران طلایی زندگی می‌کنند رجعت کند .
صبح روز بیستم فروردین، مرتضی آوینی بالاخره بر بزرگترین ترس انسان مدرن، یعنی مرگ، غلبه می‌کند و در گودالی در فکه که به قتلگاه شهدای گردان کمیل مشهور است مین والمریای عمل نکرده ای از زمان جنگ او را به آسمانها می رساند .
Excerpt:
There were three Morteza Avini's, connected through a search for the post-modern self. The first one reads about it before the revolution through art; the second one observes it through the revolution and especially the war with Iraq; and the third one lives it and flirts with it through publishing Sooreh and eventually becomes it, by choosing to be killed in a mine-filed

عاقبت به خیر !


باز برگشته بودیم خط و دوباره گلوله و خمپاره بود که دارد می آمد. باران گلوله بود که می بارید هوا هم آتیش بود انگار شلمچه دیوانه شده بود ، باید از کامیون  پیاده می شدیم و پیاده می رفتیم .
جنگ داشت سخت تر می شد ، نیروها هی کم و کمتر می شدند ساعت طرفهای  دو نیم سه عصر بود که رسیدیم پشت خاکریز ، فاصله ى خاكريز ما و عراقى ها خيلى كم بود  فقط چند متر بود ، دوشکاچی پشت سنگرشون رو قشنگ می دیدیم بی شرف انگار خستگی نداشت یه ریز داشت شلیک میکرد و گردو خاکی بپا کرده بود!
به خاکریزاول که رسیدیم  دراز كشيديم پشت خاك ريز، هوا همچنان وحشی و داغ بود نفسم هم از هوا و هم از ترس بند آمده بود . تا دراز کش رو خاکریز خوابیدیم ، جواد رفت برای قبضه آرپی جی اش موشک بیاره که یه بسیجی سیزده چهارده ساله همسن و سال خودم چهارتا  كمپوت گيلاس، خنك، عينهو يك تكه يخ آورد انداخت بغلم و رفت ، انگار گنج پيدا كرده بودم  توى اون گرما، اولی رو نفهمیدم چجوری باز کردم و همونجوری همشو با هسته خوردم رفت پی کارش داشتم دومیش رو داشتم  باز میکردم که یکی اومد نشست بغل دستم ، گفت وضع چه جوریه دلاور؟ حال نداشتم جوابشو بدم گفتم می بینی که حاجی ؟ قمردر عقربه !
گفت نمیخوای از مهمونت پذیرایی کنی ؟ نگاش رو اون دو تا کمپوت  بود که برای جواد گذاشته بودمش گفتم نه والا خیلی تشنمه این که مال خودمه اون دوتا هم  صاحب دارن  نداشته باشن هم خودم  بلدم چى كارشون كنم. برو از اون  اخوی بگیر ! ته خاکریزو نشونش دادم که داشت همونجور کمپوت می انداخت و می رفت !
چند دقیقه ای نشست و با دوربینش اونور دید زد و رفت !
جواد كه اومد، عرق از سر و رويش مى بارید دوتا كمپوت  رو دادم دستش و گفتم بگیرش داشت از دستت می رفت يه نفر اومده بود، لاغر مردنى. كمپوت مى خواست بهش ندادم. خيلى پررو بود!
گفتش :همين كه الآن سوار موتورش شد ؟
گفتم :آره همون
گفت: خاك تو سرت ! حاج محمد بود که !
تیرماه ۱۳۶۷ ،سه راه شلمچه
....
حالا باورم نمیشه که اون بسیجی بی ادعا ، اون فرمانده لشگر خاکی این روزها نماینده مجلس شده و داره جلوی ملت می ایسته و اونها رو دشمن می دونه !

حاج محمد اسماعیل کوثری!  فراموش نکن که تو روزی جانشین  «شهید محمد ابراهیم همت » شدی و الان مردم دارند داد میزنن :«بسیجی واقعی همت بود و باکری» ! آری حاجی خدا همه رو عاقبت به خیر کنه ...

مرتضی آوینی ، مردی از تبار فراموش ناشدنی ها


با خود می گویم از بیستم فروردین 1372 چه به یاد داری ؟ از قتلگاه فکه چه بیاد داری ؟ آنجا که پای می گذاشتی بر مقتل صدها شهید !.. زمان ، بادی است که می وزد ، هم هست و هم نیست . آنان را که ریشه در خاک استوار دارند از طوفان هراسی نیست .
جنگ آمد تا مردان مرد را بیازماید . جنگ آمد تا از زمین دروازه ای به آسمان بگشاید . با خود می گویم این زمین قتلگاه فکه رازدار کدام حقیقت هست که لب از لب نمی گشاید و کدام ماندگار تر است ؟
این رمل تشنه و داغدیده تفته شده یا آنچه که در این خاک گذشته است ؟ کدام حقیقت بود که فرزندان رشید این برو بام را به این گودال کشاند و شهادت را لبیک گفتند ، چه رازی در این رمل نهفته است که سالیان سال هنوز مرموز هست و مرتضی هم بسان صدها شهید دیگر فکه این راز را دریافته بود و تنها کلام روزهای آخرینش این بود که : نمی دانید شهدای فکه غریبند ! در آن رملها دنبال چه بود ؟ دنبال پوتینها و لباسهای سوخته ؟ دنبال لباسهای تکه تکه شده و پوسیده شهدا ؟ یا دنبال شهادت و بل فراتر از آن دنبال آنچه که در آن سرزمین می گذشت ؟ پانزده سال از آن جمعه خونین می گذرد پانزده سالی که مرتضی دیگر در میان ما نیست و او نیز مسافر شهر آسمانی فکه شده است ، و باد زمان در آن شهر آسمانی همچنان می وزد شهریکه در کرانه ابدیت جاری است : «فکه » !
امروز با خود می گویم آن لوح و فرمان محفوظ در شنهای روان فکه هنوز هم برجاست نه بر آن تیرک چوبی که نوشته شده است مقتل شهید سید مرتضی آوینی که زیارتگه عشاق اوست بلکه در همان زمان جاری در خاطره ها ، اما مگر چشم و گوش زمینی ای هم هست که راز مقتل فکه را دریابد و زمینی بماند ؟ باد می وزد و شنها روانند و شقایقها پژمرده می شوند اما عشق اما حقیقت اما راز ، ماندگار خواهد بود .
آنکه در بطن این فضا روی داده ماندگار ماندگار خواهد بود که همه جز بهانه ای برای کرشمه دوست نیست و همه عالم نه آنکه فکه و فکه ها بهانه ظهور همین حقیقت است و جنگ همچنان برپاست ، جنگ فقر و غنا ، جنگ حق و باطل مگر نه اینکه کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ؟
و عاشقان در حسرت آن قافله عشق و راهپیمایی آسمان در انتظارند ....
سالگرد عروج عاشقانه هنرمند عرصه جهاد و شهادت سید مرتضی آوینی بر همه عاشقانش مبارکباد !
مرتضي آويني در يك نگاه :
سيدمرتضي آويني در شهريور سال 1326 در شهر ري به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه‌ي خود را در شهرهاي زنجان، كرمان و تهران به پايان رساند. سپس به عنوان دانشجوي معماري وارد دانشكده‌ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران شد. او از كودكي با هنر انس داشت. شعر مي‌ سرود، داستان و مقاله مي‌نوشت و نقاشي مي‌كرد. معماري را با علاقه‌ي زياد يادگرفت،‌ ولي بعد از پيروزي انقلاب بنا به ضرورت‌هاي انقلاب آن را كنار گذاشت و به فیلمسازی پرداخت.
از اولين كارهاي او در گروه تلویزیونی جهاد مي‌توان به مجموعه‌ شش‌روز در تركمن صحرا، سيل خوزستان و مجموعه‌ي مستند خان‌گزيده‌ها اشاره كرد. گروه جهاد اولين گروهي بود كه بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت.
دو نفر از اعضاي گروه در همان روزهاي اول جنگ در قصر شيرين اسير شدند و نفر سوم، در حالي‌كه تير به شانه‌‌اش خورده بود، از حلقه‌ي محاصره گريخت.يك هفته‌اي نگذشته بود كه خرمشهر سقوط كرد و گروه كه تازه توانسته بود شكل دوباره به خود بگيرد، راهي منطقه شد.آن‌ها در جستجوي حقيقت ماجرا به خرمشهر و آبادان رفتند كه سخت در محاصره بود. توليد مجموعه‌ي «حقيقت» اين‌گونه آغاز شد.
كار گروه جهاد در جبهه‌ها ادامه يافت تا عمليات والفجر هشت كه شروع شد، گروه ديگر منسجم و منظم شده بود. همين شد كه مجموعه‌ي تلويزيوني «روايت فتح» در همان حال و هوا شكل گرفت و تا آخر جنگ هم ادامه پيدا كرد.
آويني خود مي‌گويد «انگيزش دروني هنرمنداني كه در واحد تلويزيوني جهاد سازندگي جمع آمده بودند، آن‌ها را به جبهه‌هاي دفاع مقدس مي‌كشاند، نه وظايف و تعهدات اداري. روح كارمندي نمي‌توانست در اين عرصه منشأ فعل و اثر باشد. گروه‌هاي فيلم‌برداري ما با همان انگيزه‌‌هايي كه رزم‌آوران را به جبهه كشانده بود كار مي‌كردند... اين‌جا عرصه‌اي نبود كه فقط پاي تكنيك و يا هنر درميان باشد.»
با پايان گرفتن جنگ و در فاصله سالهای پايان جنگ تا تأسيس مؤسسه‌ روايت فتح،‌ آويني نوعي فعاليت هنري‌ـ ‌مطبوعاتي را تجربه كرد، او در اين دوره به سينما،‌ هنر،‌ فرهنگ واحد جهاني و مواجهه‌ي آن با مسائل مختلف فكر مي‌كرد.حاصل همه‌ي آن فكر كردن‌ها، تحقيق‌ها و مباحثات،‌ نوشته‌هايي است كه از او به جا مانده.
تأملاتي در ماهيت سينما كه در فصل‌نامه‌ي فارابي به چاپ رسيد و بعد مقالاتي با عناوين جذابيت در سينما، آينه‌ي جادو، قاب تصوير و زبان سينما و ... كه از فروردين سال 1368 در ماهنامه‌ي هنري سوره منتشر ‌مي‌شد. مجموعه‌ي اين مقالات در كتاب آينه‌ي جادو كه جلد اول از مجموعه‌ي مقالات و نقدهاي سينمايي اوست جمع آوري شد.هرچند آشنايي با سينما در طول مدت بيش از ده سال مستندسازي و تجارب او در زمينه‌ي كارگرداني مستند و به‌خصوص مونتاژ باعث شد كه قبل از هر چيز به سينما بپردازد، ولي فكر‌ها و حرف‌هاي او بيش‌تر از اين‌ها بود.
او در كنار تأليف مقالات تئوريك درباره‌ي ماهيت سينما و نقد سينماي ايران و جهان، مقالات متعددي درمورد حقيقت هنر، هنر و عرفان،‌ هنر جديد اعم از رمان،‌ نقاشي، گرافيك، تئاتر، هنرسنتی و ... تأليف كرد كه بيش‌تر آن‌ها در ماهنامه‌ي سوره به چاپ رسيد. طي همين دوران در خصوص مباني سياسي‌ـ ‌اعتقادي نظام اسلامي وجمهوريت و اسلاميت و فرهنگ و سينماي ديني در مقابله با فرهنگ واحد جهاني و موضوعات ديگررا به چالش کشاند که موافقان و مخالفان بسیاری را در پی داشت تا بدانجا که بارها و بارها در روزنامه های رسمی و دولتی از جمله تا حد تکفیر وی پیش رفتند و بعضا مقالات منتشر شده وی حتی از سوی دفتر رهبری - که بعدها بسیاراز نام شهید وی استفاده ها برند - ممنوع اعلام شد و شماره ای از نشریه سوره نیز خمیر گردید !
اما مرتضی اهل تحقیق بود و تفكر و تحقيق كرد تا بتواند جواب‌هايي براي همه‌ سؤال‌هايي كه داشت پيدا كند.
اواخر سال 1370 مؤسسه‌ي فرهنگي روايت فتح مجددا بازسازي شد تا به كار فيلم‌سازي مستند و سينمايي درباره‌ي دفاع مقدس بپردازد و تهيه‌‌ مجموعه‌ « روايت فتح » را كه بعد از پذيرش قطعنامه و اتمام جنگ رها شده بود، ادامه دهد.
آويني و بقيه‌ي گروه، سفر به مناطق جنگي را از سر گرفتند و طي مدتي كم‌تر از يك سال، كار تهيه‌ شش برنامه از مجموعه‌ي ده قسمتي «شهري در آسمان» را به پايان رساندند و مقدمات تهيه‌ مجموعه‌هاي ديگري را درباره‌ آبادان، سوسنگرد، هويزه و فكه تدارك ديدند. این در حالی است که در کنار این امور ، فعاليت‌هاي مطبوعاتي او نيز ادامه داشت.
آخرین شبی که در کنار مرتضی بودم - چهارزبر- نوزدهم فرودین 1372
«شهري در آسمان» كه به واقعه‌محاصره، سقوط و بازپس‌گيري خرمشهر مي‌پرداخت، در ماه‌هاي آخر سال 1371 از تلويزيون پخش شد، اما برنامه‌ وي براي تكميل اين مجموعه و ساختن مجموعه‌هاي ديگر با شهادتش در روز بيستم فروردين 1372 در فكه ناتمام ماند.
مرتضی آوینی در آخرین ماههای عمر خویش در تضاد نظری بین اسلامیت و سیاست و جمهوریت گرفتار شده بود و در جامعه آنزمان مکانی برای ابراز نظرات خویش نمی دید همه بر علیه اش بودند روزنامه کیهان علنا و بدون هیچ ابایی اورا سو استفاده چی از خون شهدا می دانست ، و حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی نیز رفته رفته در جدال نظری بااندیشه های او بود و صدا و سیما تنها آنچه را از او پخش میکرد که صلاح می دانستند به عنوان مثال مجموعه ارزشمندی که حاصل مجاهدت شبانه روز او در بوسنی و هرزه گوین بنام خنجر و شقایق بود را به دلایل آنکه با منافع و سیاستهای جمهوری اسلامی در منافات هست ممنوع اعلام کرد و از پخش آن سرباز می زد ، در بسیاری از محافل هنری و سینمایی نیز ممنوع القلم و ممنوع تریبون شده بود نویسندگان و روشنفکران غیر حکومتی اورا حزب اللهی و حکومتی می نامیدند و دولتی ها و حکومت نیز اورا مشکوک !
و او به واقع رفت به فکه تا به شهدا بپیوندد ، در آخرین روزهای عمر خویش علنا ابایی نداشت که بگوید : می خواهم به فکه بروم که برنگردم !

! روزی که مرد شدم


بیست و سه سال پیش  روز بیست اسفند  سال  ۱۳۶۶ روزی بود که هرگز فراموشش نمی کنم ، روزی که همه زندگی ام را عوض کرد ...
امتحانات ثلث دوم بود و آن روز آخرین امتحان را باید می دادم ، امتحان علوم که ندادم از چند روز قبلش فکری همه ذهنم را گرفته بود صبح زود همه فرمها و کاغذهایی را که گرفته بودم لای کتاب علوم گذاشتم و از خونه زدم بیرون و رفتم پایگاه مالک اشتر تو خیابون خاوران ترس داشتم که نکند بفهمند در رضایتنامه والدین بجای امضای پدرم انگشت شصت پایم را زده ام ! چند بار امتحان کرده بودم  حتا انگشت شصت دستم هم کوچک بود و می شد فهمید که برای پدرم نیست و ناچار شصت پایم را در استامپ زدم و همه چیز آماده بود ، برگه عضویت بسیج مسجد محل و فرم رضایتنامه و درخواست اعزام به جبهه ، فتوکپی شناسنامه که چهار سال هم بزرگترش کرده بودم ، ساعت ده صبح در پایگاه بودم و ساعت دوازده همه چیز تمام شد ! مسئول اعزام یک بلیط قطار تهران اندیمشک با بیست تومان پول و نامه معرفی به جبهه را بهم داد و گفت خدا قوت بسیجی !
هنوز ترسی نهفته در دلم بود به خانه برگشتم ، مادرم نبود آن روزها زنهای شهرک همه می رفتند مهدیه محل و برای رزمنده ها یا نان می پختند و لباس می دوختند و یا کمکهای جمع شده را بسته بندی می کردند ، رفتم در مهدیه و مادرم را صدا زدم آمد و گفت امتحانات را چه جور دادی ؟ نگاهی کردم و گفتم خوب ، خوب دادم ! گفت باشه برو خانه می آیم گفتم نه میخوام برم با بچه های بسیج اردو ، گفت شب که می آیی ؟  نگاهی کردم و گفتم کمی دیر می آیم و اگر بیشتر می ایستادم حتما گریه ام می گرفت و همه چیز لو می رفت نگاهی کردم و گفتم خدا حافظ مامان ! گفت چیزی شده گفتم نه و یکبار دیگر تمام قد و بالایش را نگاه کردم و پیش خودم گفتم شاید این آخرین باری باشد که نگاهش می کنم و زیر لب گفتم چقدر دلم برایت تنگ خواهد شد و رفتم کمی آنور تر ساکم را لای بوته های شمشاد مهدیه قصر فیروزه قایم کرده بودم برداشتم و از شهرک زدم بیرون از پل هوایی اتوبان که می گذشتم همه چیز را خوب نگاه کردم ، رضا دوستم دم نانوایی روبروی شهرک منتظرم بود با یکی دیگر از بچه های بلوار ابوذر به اسم حسین عسگری همه با هم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم ایستگاه قطار ساعت پنج بع از ظهر همه چی تمام شد ! در ایستگاه قطار حال و هوای ترس و اضطراب هممون عوض شد و بوی دود اسفند و عطر گلاب ایستگاه قطار را گرفته بود و ما غرق در آنها و نوای ای لشگر صاحب زمان سوار شدیم  و حالا فقط دوازده ساعت با جبهه فاصله داشتیم دم دمای صبح بود که قطار مقابل پادگان دوکوهه ایستاد !
همه چیز به سرعت می گذرد برگه را که به دژبانی دادیم وارد شدیم و می رویم ستاد لشگر و بعد از دقایقی ما سه نفر را می فرستند گردان کمیل و می گویند بروید آخرین ساختمان و خودتان را به گردان معرفی کنید تا می رسیم مقابل گردان و خودمان را معرفی می کنیم می گویند الان صبحگاه هست اول بروید صبحگاه بعدش ترتیب کارتان را می دهیم ، می رویم ته صف گردان می ایستیم که بیشتر شبیه گروهان بود ! پادگان ظاهرا خالی بود و قدیمی تر ها می گفتند خیلی پادگان خالی شده می ایستیم و صدای مرتضی خانجانی  در کل زمین صبحگاه طنین می اندازد که : گردان ! از جلو از راست نظام .
-الله ...
- به احترام قرآن خبر... دار !
- اسلام پیروز است . شرق و غرب نابود است . یا حسین !
 و یکی شروع می کند به خواندن قرآن ، قرآن تمام می شود و گردانها در اختیار مسئول گردانها قرار می دهند که مارو معرفی می کند به گروهان شهید بهشتی دسته شهید باقری که یکهو جواد را دیدم از بچه های بسیج محل که میگوید : به به خیلی خوبه ! خوب شد که اومدید ،می رویم طرف دسته ، دسته ای که شاید سی نفر بیشتر نبودیم و باز نیم دسته است همه رو بر می گردانند وکنجکاو نگاهمان می کنند و دو سه نفری هم زیر لب غر می زنند که دسته ماهم شده کودکستان !آسمان هنوز درست و حسابی روشن نشده که صدای محسن را از دور می شنوم که به به بچه های قصر فیروزه ! می رویم و سلام و علیک و آخر سر یواش می پرسد امیر فرار کردی ؟ هیچ نمی گویم و نگاهش می کنم ، غرق در خاطرات و ترس و بهتم که دستی به شانه ام می خورد که نگاهم به جواد می افتد که صبحانه نمی خوری اخوی ؟ همدیگر را بغل می کنیم و سلام علیک و داخل اتاق طبقه اول ساختمان گردان می شویم که سفره پهن است و صبحانه چیده شده  می کنند . که جوادو می بینم از اون ته می گوید اهکی جنگ هم شده بچه بازی آخه تو کجا اومدی ؟  می خندم و می پرم تو بغلش ، تا ظهر وضع به سلام و علیک و آشنایی می گذرد و دم غروب که همه با هم به حسینیه می رفتیم انگار نه انگار که من امروز صبح با اینها آشنا شدم و به دوستان دیر سالی می ما نیم وضو که می گیریم صدای مرتضی  خانجانی را می شنویم که می گوید برادرا نماز را بخوانند و سریع شام بخورند که باید حرکت کنیم !
همه مات و مبهوت همدیگر را نگاه می کنند و برق شادی در نگاه همه موج می زند و من می فهمم که ظاهرا امشب یا فردا عملیات است ! .....

عملیات  بیت المقدس سه !
درست چهار روز بعد از اومدنمون ساعت دو بعد از ظهر روز بیست و چهارم اسفند تو همون گرد و خاک عملیات وقتی که شونه به شونه حسین داشتم حرکت می کردم یه آخ شنیدم و برگشتم حسین بود که به خاک افتاده بود ... نگاش کردم یه خورده نگام کرد و حتا فرصت نشد باهاش خداحافظی کنم ، چشاش بسته شد و شهید شد ...
گریه ام کرد با دست خونهای صورتش را پاک کردم و سرشو گذاشتم رو زانوم و گفتم حسین با معرفت باهم اومده بودیم و این رسمش نبود ، کشوندمش کناری و تو سینه کش خاکریزی گذاشتمش و رفتم یا شایدم اون رفت و مارو جا گذاشت ... می رفتم و نگاش می کردم و می گفتم بچه محل مگه قرار نذاشتیم همیشه باهم باشیم ؟ ...نداشتیم و نداشتیم ....

رد خون

وقت ناهار خمپاره خورد کنار تدارکات گروهان . دوتا از بچه‌ها مجروح شدند. يکی را با آمبولانس بردند. داشتند دومی را می بردند توی سايه تا آمبولانس برگردد و اوراهم ببرد . تمام تنش را ترکش‌های ريز مجروح کرده بود. وقتی گذاشتنش زمين ديدم زير گلويش هم پاره شده و خون ميريزد .
گفتم: محمود جان زير گلويت پاره شده حالت خفگی‌ای چيزی نداری؟ که اگر خون توی ريه‌اش رفته باشد خالی کنيم.
چيزی نگفت . حال عجيبی است که آدم خودش ببیند خونش روی زمين ميريزد.
نگاهش که کردم نگاهش روی رد خونش خشکيده بود...
محمود فقط دوازده سالش بود ....

شهید محمود عبدالمنافی
تولد: ۱۳۵۴
شهادت : اسفند ۱۳۶۶ - حاج عمران



جنگ واقعی

پنج نفری زل زده بودیم به راه باریکه ای که در دل خاکریزها بود ، کوچک که چه عرض کنم خیلی کوچولو بودیم برای آرپی جی زدن ،بقول سید صالح هر پنج نفرمون را که با هم قاطی کنند شاید میشد دوتا آدم درست حسابی ازمون در بیارن ! من و جواد تو این سنگر بودیم و رضا و سعید سنگر بغلی وسط ما هم مسعود تو سنگری بود و بی سیم چی بود یه نیم دایره درست کرده بودیم و منتظر بودیم تا تانکهای بعثی ها از این باریکه بیایند تا بزنیمشان !
اولین تانک که گرد و خاکش آمد داد زدم که رضا من ! ، یعنی من میزنمش قبضه را سفت گرفتم دستم یک دو سه بلند شدم ایستادم و جواد هم سفت پاهامو بغل کرد تا موقع شلیک آتش قبضه و تکونش زمین نندازتم ، یه نگاه کردم یه نشونه تا سربازروی برجک به خودش اومد شلیک کردم ... آتش گرفت و زمینگیر شد مسعود داد زد ایولا درست نمی تونستم بشنوم هنوز گوشم داشت وزوز می کرد ...
قبضه رو که گذاشتم زمین داد زدم و پریدم بالا و پائین جواد بغلم کرده بود و می بوسیدم رضا و سعید هم از سنگر بغلی برام دست تکون می دادند این اولین باری بود که داشتم آرپی جی می زدم همین که داشتیم خوشحالی میکردیم گرد و خاک تانک بعدی بلند شد رضا داد زد: من ! رضا که بلند شد یکهو جواد گفت یا فاطمه زهرا امیر نیگا کن ! که دیدم پشت تانکه که رضا نشونه رفته همینجوری دارن میان بدون معطلی گفتم جواد پارو بگیر شلیک کردم نخورد خورد جلوش و خاک بود که به هوا بلند میکرد دیگه رسما کر شده بودم .... آرپی‌جی‌ها یکیش نمی‌خورد، یکیش بغل تانک می‌خورد. تانک‌ها هم همین طور می‌آمدند. هر چه جلوتر می‌آمدند، آرپی‌جی‌ها کم تر خطا می‌رفت. اما باز می‌آمدند. خیلی نزدیک شده بودند این اولین تمرین جنگی ما بود وسط یک جنگ ، جنگ واقعی .
فروردین 1367
شرق بصره - شلمچه

درسالگرد پذيرش قطعنامه 598

همه چيز امروز تمام شد ! دوكوهه آرام آرام خلوت مي شد و اين را تو از صفهاي نماز حسينيه حاج همت مي توانستي بفهمي ، ساختمانهاي گردانها كم كم خالي و خالي تر مي شوند نگاهت كه به ساختمانهاي خالي مي افتاد دلت مي گرفت ، هنوز نقاشي عكس مرتضي خانجاني فرمانده دلير گردان كميل بروي ديوار گردان تمام نشده و در دلم مي گويم خوش بحالش ! اين روزهاي آخر هر كس در عالم خودش هست و همه دارند آخرين چيزها را در ذهنشان مي كنند ، چون ديگر كسي اتوبوسهاي گل آلود را نخواهد ديد ، ديگر چشمي آمدن بچه ها را بعد از عمليات نمي بيند ، و هواي گرم دوكوهه چقدر دوست داشتني مي شود ، ديگر گرما هيچ كس را اذيت نمي كند همه چيز ديگر تمام شد !

دلم براي دو كوهه تنگ است

نمی دانم چه فکر می کنید بعد از خواندن این یادداشت می خواهید بگوئید هوای انصار حزب الله به سرم زده است ، می خواهید بگوئید یاد بسیج افتاده ام نمی دانم اما امروز وقتی خبری را خواندم باور نشد با یکی از دوستان در ایران صحبت کردم و خبررا تائید کرد ، که ایکاش نمی کرد و می گفت دروغ است ... سخت دلم گرفت و بغضی عجیب کردم .

واقعا چه بر ایران می گذرد ؟ روزگاری همین بسیج ، که امروز افتاده است بر کف میراث خوارانی که از بسیج و بسیجی بودن فقط یک چفیه وریش و شلوارش را فهمیده اند ، مقابل نه فقط ارتش بعث یکتاتوری صدام که مقابل تمام شرق و غرب در برابر تجاوزی که میهنمان راشاهدش بود ایستاده بودند ، بسیجیانی که هنوز به سن بلوغ هم نرسیده بودند اما ره صد ساله را یک شبه می پیمودند ، و کاری را می کردند که بسیار عالمان بی عمل همانها که از اسلام فقط استفتاء دادنش را بلدند و پای مرگ و زندگی که می آید دست و پایشان می لرزد !و از آن عاجز بودند. اما بهروز مرادی سیزده ساله ، مسعود باقرزاده هفده ساله ، جواد موحدی شانزده ساله و... بی آنکه در ذهنشان هم چرب و شیرین دنیا طمع کند رفتند تا نشان دهند " حب الوطن من الایمان " است.

حالا آنها رفته اند و میراثشان افتاده است به دست کسانی امثال سعید عسگر بسیجیانی که نه جبهه را دیده اند و نه می دانند باکری و همت و خرازی چه می گفتند و چه می خواستند ....

چفیه خونی همت امروز سخت بر گردن اینان گریه می کند ! آیا بسیجیان و شهیدان دیروز می دانستند که فردایی خواهد آمد و این بسیج نه در خدمت ایران که در خدمت حاکمان ایران خواهد بود نه از چماقداری ابایی دارند و نه از سرقت !

دلم سخت برای دوکوهه تنگ است . روزهایی که سحرگان شهید همت در میدان صبحگاه پادگان دوکوهه جلوتر از همه می دوید و می گفت : بسم الله بسم الله و پادگان فریاد می زد ازاجاء نصرالله ....

حالا امروز مشتی میوه چین به خانه صوفی می روند و ....

خبر را بخوانید :

یک منبع نزدیک به وزیر سابق تعاون از سرقت منزل وی خبر داد. این منبع آگاه به ادوار نیوز گفت: سه شنبه شب مورخ بیست دی ماه زمانی که ساکنین منزل وزیر سابق تعاون حضور نداشتند افراد ناشناس در عملیاتی ماهرانه و مشکوک گاوصندوق دیجیتالی کوچک "علی صوفی" وزیر سابق تعاون را با دریل سوراخ کرده و محتوی آن را ربودند و نامه‌ای نیز در گاوصندوق باقی گذاشتند.

در این نامه که ضمیمه پرونده شده آمده است:

«بسیج لشکر مخلص خداست

بنا بر فتوای مراجع عظام اموال بیت المال مسلمین که در تصرف اشخاص است و از آنها استفاده می شود می بایست به هر نحو ممکن به بیت المال بازگردانده شود. لذا اموال متصرفه توسط جنابعالی به این وسیله باز ستانده می شود.

ان شاء الله بسیج ما همواره مورد عنایت و لطف پروردگار قرار گیرد.

ضمناً بعد از حسابرسی و تفکیک ، اموال شخصی شما مسترد خواهد شد.»

این منبع آگاه با توجه به شواهد این سرقت را سیاسی و مشکوک ارزیابی کرد و گفت : منزل علی صوفی وزیر تعاون دولت خاتمی در داخل یک برج نوزده طبقه قرار دارد و بنابر نظر کارشناسان امکان ورود سارقین حتی سارقین حرفه‌ای نیز غیرممکن است چون برای ورود لازم است که از چندین حلقه نگهبانی عبور کنند.