با بخوان اين فصل را باقي فسانه است

چهارم خرداد سال هفتادو نه بود که به بهانه افشاگریهایم در آن نوار ویدوئی من و چند روز بعد شیرین عبادی و محسن رهامی و یکسری از اعضای جبهه مشارکت را بازداشت کردند . امروز دوسال از آن روزها می گذرد شا ید لازم باشد که بسیاری از نا گفته های این پرونده ملی را برایتان بگویم :سال 71 بود که وارد جریانهای نامتشکل حزب الله شدم و نهایتا در سال 72 بود که انصار حزب الله اعلام موجودیت نمود و منهم به پیشنهاد حسین الله کرم جزو موسسین و عضو شورای مرکزی آن شدم. البته من آنروزها فکر می کردم که همکاری من در همان خطی که عنوان کرده بودم و آن کمک در انتشار نشریه یا لثارات الحسین (ع) و امورفرهنگی بوده بماند که متاسفانه اینچنین نماند وپس از مدتی پای من به عرصه سیاست باز شد . کار سیاسی هم که گفته اند عرصه دوست و دشمنی است آن جمع منسجم مدتی بیش دوام نیاورد و بالاخره سال 74 بود که اختلافات بالاگرفت ودو فراکسیون موجود در آنزمان انصار اعلام استقلال نمودند یک گروه ماند و باز با نام انصار فعالیت نمود و فراکسیون دیگر نیز با حسین الله کرم انشعاب نموده و اتحادیه دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله دانشگاههای سراسر کشور را برپا نموده . ومن شدم دبیر سیاسی اتحادیه. اینجوری بود که "ما هم آلوده شدیم " .خوب امروز من تا بخواهم حرفی بزنم خیلی ها که فکر می کنم تا جلوی پایشان را بیشتر نتوانند ببینند و فکرشان از سقف خانه شان بالاتر نمی رود می گویند که مگر می شود ؟ تو خودت هم متهمی تو با اینها بودی و ...ولی مگر اینجا دادگاه است مگراجباری به گفتن این حرفهاست. حقیقت این است که من اگر یک مینیمم آنچه را که بعدها دیدم اگر تصور می کردم محال بود که برای لحظه ای با این حضرات همراهی می کردم .فاش می گویم که فریب خوردم فریب جبین های گره خورده فریب محاسن و ذکرهای مدامشان فریب نمازهاو خیمه و خرگاههای عزاداری شان را و فریب هزار دلیل و نشانه ای را که جز در افراد دیندار و متقی نباید جست . مثالی می زنم نگاهی به اپوزیسیون و منتقدان امروزی جمهوری اسلامی بیندازید به اسمها نگاه کنید: ابراهیم یزدی حبیب الله پیمان عزت الله سحابی اکبر گنجی عباس عبدی حشمت الله طبرزدی و ... حال به عقب برگردید مدافعان و فعالان و هواداران آن روزهای انقلاب را بیابید آیا جز این افراد بوده اند اصلا چرا راه دور می رویم مگر آیه الله منتظری را فراموش کرده ایم ایشان دیروز در چه جایگاه فکری و اعتقادی نسبت به جمهوری اسلامی بودند و امروز چه می گویند ؟ عزیزان حقیقت تلخ این است که نه من بلکه همه ایرانیان فریب خوردیم همه را فریفتند هرکس را به نوعی یکی گول "زمین برای خداست و مالکیت معنا ندارد و آب مجانی برق مجانی نفت مجانی " را خورد ودیگری فریب "جمهوری و میزان رای مردم" را خورد آن یکی هم فکر هم میکرد که همین فردا است که "پول نفت را بیاورند دم خانه" یکی هم من که فکر می کردم همین است که می گویند و دعوا بر سر اعتقادات و ارزشها و دیانت است و " جنگ ما جنگ فقر و غناست جنگ اعتقادی است و..."بله منهم فریب خوردم اما همه باید اینرا بدانیم که عوض شدن بد نیست و عوضی شدن است که بد است این بد است که اگر فهمیدی راه و مسیرت غلط است باز بمانی و مثل عوام بگویی نه حرف مرد یکی است!ومن درست در شب هیجدهم تیرماه 1378 بود که وقتی دیدم مسئله دیگر یکسری اختلاف نظر و اختلاف عقیده در مسائل راه و روش سیاست نیست اینها کمر به قتل مخالفان و دانشجویان بسته اند و حکم قتل کیانوش مظفری آن فرزند شهید و مظلوم و بی پناه را چنان صادر کرد که گویی دارد حشره ای مزاحم را می تاراند . برای لحظه ای هم نایستادم و همان لحظه عطای حزب الله را به لقا یش بخشیدم روزنامه های بیست تیرماه سال هفتادو هشت گواه استعفای من است بروند متن استعفای من را بخوانند . همانی را که آقایان قوه قضائیه می گویند برای دامن زدن به آتش و تحریک افکار عمومی بوده است .بله من فرزند ایران بودم نه معارض عراقی . من هرچه بودم دزد و آدم کش نبودم بله من مقابل دانشگاه امیر کبیر بروی ماشین حاجی بخشی فریاد مرگ بر سکولار سر می دادم اما دیگر مثل آن جریانی که در نوار گفته ام مثل فرزند امام جمعه اسلامشهر که نمی رفتم سرقت مسلحانه؟ من رفته ام مقابل حسینیه ارشاد و داد مخالفت با ملی مذهبی ها را سر داده ام اما دیگر حکم نمی دادم که فرشته علیزاده آن دختر مظلوم و دانشجورا سر به نیست کنند تا مبادا فردا بر علیه کسی شهادت دهد ؟ من امروز سربلندم که دستم به خون کسی آلوده نیست. من امروز سربلندم که دیناری برای آنچه که در یکدهه در انصار حزب الله و اتحادیه دانشجویان حزب الله و موتلفه و تشکلهای اسلامی همسو انجام داده ام از کسی نگرفته ام نه آنکه امروز بروم مرگ بر عبدالله نوری و ضد ولایت فقیه سر بدهم و داد وااسلاما سر بدهم و فردا بروم سرمایه و مجوز ایجاد"مجتمع پرورش میگو" بگیرم . امروز بیایم و مانع ازبرگزاری سخنرانی دکتر سروش شوم و فردایش بروم خدمت ارباب و "آژانس هواپیمائی توکا تور " بزنم .هر چه کردم برای عقیده ام بوده و بس!از اصل مطلب دور نشویم . از حزب الله یا یهتر بگویم گروهک مدعی حزب الله استعفا دادم و نه تصمیم داشتم کثافتکاریهایشان را بگویم ونه اینکه بر مطالبه عمر و اعتقاد از دست رفته ام بر بیایم و بخشیدم و گذشتم اما این آقایان بودند که ترسیدند مبادا بخواهم کلمه ای بر علیه شان بگویم مبادا بخواهم بچه ها را دور هم جمع کنم و بر علیه شان جماعتی را علم نمایم و... این بود که آمدند مرا از مقابل خانه مان دزدیدند و هشت ماه مرا در سیاهچالها و بازداشتگاهیشان که هنوز که هنوز هست معلوم نیست که بوده اند و براساس چه اتهامی مرا بازداشت کرده اند . هشت ماه مرا بزیر شکنجه گرفتند بارها و بارها بزیر شلاقها و کتکهایشان بیهوش شدم و سرم و چانه ام را شکستند و گاه برای یکروز کامل مرا از پا آویزان میکردند فقط و فقط برای اینکه بیایند و از من اعتراف دروغین بگیرند تا برای روز مبادایی که اگر من گفتم آقایان فساد اخلاقی دارند و این هم دلایلش اگر گفتم که آقایان مرکز فرهنگی میثاق را تبدیل کرده اند به حرمسراو... بیایند و اینرا بر ملا کنند . تیمسار نجفی که فرمانده اطلاعات نیروی انتظامی تهران بزرگ بود خود می گفت تا نگویی و ننویسی که عامل نفوذی سعید حجاریان بوده ای و برای اینها کار میکردی و وظیفه ات به انحراف کشیدن حزب الله بوده دست از سرت بر نمی دارم. خانواده ام را زیر حملات روانی خود می گرفتند به مادرم می گفتند که فرزندت قاتل است و همین روزها اعدام می شود و بعد نوار گریه و زاری مادرم را توی سلول برایم پخش می کردند و..(مشروح آنچه این حضرات کرده اند رادر شکنجه گران بهشت نوشته ام ) . خلاصه بعد از هشت ماه شکنجه و اذیت و آزار وقتی که آقا سعید زحمت ترور حجاریان را کشیدند در 28/12/1378 شبانگاه مرا در خیابانهای تهران رها کردند و رفتند حالا دیگر بازی عوض شده بود و من در پی احقاق حق پایمال شده خود و خانواده ام بودم اینجا دیگر اگر سکوت می کردم چه بسا فردا به سرنوشت کیانوش مظفری مبتلا می شدم . پس در پی احقاق حقم بر آمدم .آنزمان دادگاه کوی دانشگاه تهران در حال برگزاری بود و خانم شیرین عبادی در حرکتی شجاعانه و دفاع از دانشجویان مظلوم که البته زندگی خویش را نیز همواره در این راه گذاشته است اعلام نموده بود که داوطلبانه حاضر است وکالت دانشجویان را بر عهده گیرد . به ایشان مراجعه نمودم و آنچه گذشته بود را برایش شرح دادم. قبول آنچه می شنید برایش سخت بود و دشوار بالاخص که مختصر شناختی هم از گذشته و پیشینه من داشت .نمی دانم شاید نام من برایش آشنابود از آنجایی که روزگاری مقاله "زینت المجالس ملی گراها" را برای او ودیگر همراهش مهرانگیز کار نوشته بودم اما هر چه که بود برویم نیاورد و مادرانه دست حمایت بر سرم کشید با محسن رهامی دیگر وکیل دانشجویان صحبت کردیم و قرار بر جلسه مشترکی گرفتند .و نهایتا همانطور که دادسرای نظامی تهران و شورایعالی امنیت ملی گفته بود که هر کس مدارک ویا اطلاعاتی دارد در اختیار مجاری قانونی بگذارد نواری ویدئویی از هر آنچه می دانستم تهیه شد و عبادی درست پس از تمام شدن حرفهایم و همان شبانه نوار را به وزارت کشور و شورای امنیت کشور برای بررسی سپرد . این دومین و آخرین دیدار من و شیرین عبادی بود و من و خانم عبادی و از آنروز در انتظار رسیدگی کانالهای امنیتی و قضایی بودیم تا اینکه یکروز که من عازم دانشگاه بودم دیدم نوار در میدان انقلاب نوار ویدئویی من و کنفرانس برلین دارد به فروش می رسد . مات و متحیر خود را به وزارت کشور رساندم . نیری مدیر کل حراست وزارت کشور گفت بله متاسفانه نوار پخش شده و امنیت شماهم به خطر افتاده. برآورد شورای تامین استان تهران این است که احتمال تعرض به شما می رود .درست همانزمان بود که تهدیدات و تلفنهای مشکوک کنترل رفت و آمدهایم شروع شده بود .نهایتا معاونت امنیت وزارت اطلاعات و شورای تامین استان تهران صلاح را بر آن دید تا مرا برای حفاظت به خانه امنی منتقل نمایند . مدت بیست و یک روز در آن خانه بودم و همزمان پیگیری و بررسی آنچه که در آن نوار گفته بود شروع شد خط به خط جلو می رفتیم و مستندات و شواهد خود را برایشان می آوردم که به ناگاه متوجه شدیم پدر بزرگ هفتادو چهار ساله ام را که بیمارقلبی بود را آقایان بازداشت نموده اند وبه مجتمع قضایی امام خمینی برده اند و گفته اند تا فرشاد خودش را معرفی نکند ایشان را آزاد نمی کنیم (پدر بزرگم را به سلولی برده بودند و لباس زندان بر تنش کرده بودند و تمام جیبهایش را گشته بودند و با اهانت وی را مورد بازجویی قرار داده بودند که نوه ات کجاست؟ وی دچار شوک شده بود و تا همین چند ماه پیش که فوت نمود دیگر پدر بزرگم حالش بهبود نیافت)نهایتا رایزنی وزارت اطلاعات و وزارت کشور برای استمهال از قوه قضائیه نتیجه ای در بر نداشت و آن پیگیری کارشناسانه و بدور از جنجال و هیاهو که بنابر نظریه شورایعالی امنیت ملی بیش از هفتاد درصد اظهارات مرا رسیدگی نموه بود و تماما را منطبق بر اسناد و مدارک متقن و صحیح یافته بود تعطیل شد و من همانشب به دادگستری استان تهران تهران رفتم . همان شبانه آقای علیزاده حکم بازداشت مرا نوشت و داد دست علیپوریان قاضی شعبه 16 و ایشان امضا کرد !!ومرا به بازداشتگاه 59 سپاه منتقل کردند.اتاق جنگ روانی محافظه کاران که مدتی است در قوه قضائیه لانه کرده است از فردایش به تکاپو افتادند و هر چه در توان داشتند نوشتند و کردند یکروز علیزاده خود به زندان توحید آمد و در ابتدای کلام شربتی آوردند و شیرینی و از اینکه کمکم خواهند کرد و تو از خود ما هستی و.. خلاصه اینکه ما می دانیم اینها را تاج زاده و محمد رضا خاتمی به تو تلقین کرده اند بیا و همین را هم بگو و خلاص ! به خود و خانواده ات رحم کن ! ووقتی که دید من می گویم نه حرف خودم بوده و فرصت بدهید اثبات کنم سیلی نثار من کرد و گفت اثبات کنی خودم می دهم اینجا دارت بزنند ! ایشان سعی داشت مرا با شربتی و شیرینی و وعده آزادی راضی نماید تا به قول خودش برای ساکت شدن زبان دشمنان امام زمان از شو توبه ضبط کنند اما وقتی دید نشد آنچه خود میخواست رذیلانه همان شب به صداو سیما رفت و در اخبار سراسری اعلام نمود که من الان دارم از پیش فرشاد ابراهیمی می آیم و ایشان خودش به من گفت که نود درصد از حرفهایم دروغ بوده است!دیگر چه بگویم (امروز درست دوسال از شکایت من از علیزاده برای این نشر اکاذیبش در دادگاه ویژه روحانیت می گذرد اما هبچ پیگیری تا به امروز انجام نشده نشده است) .این وضعیت هشت ماه بطول انجامید . هشت ماه من در سلولهای انفرادی بازداشتگاههای بی نشان و با نشان بودم و بازجویی هم البته تنها کار و گذران این ایام بود . دادگاه مسخره ای هم بصورت غیر علنی برای ما تشکیل شد که در آن به دوسال حبس و تبعید به یزد محکوم شدم . پس از آن هم به بند عمومی زندان اوین منتقل شدم . مدت چهارده ماه هم در این بند بودم . سالن پنج زندان اوین که بند متهمان مالی بود اما به نوعی تبعید گاه زندانیان سیاسی و مطبوعاتی محسوب می گردید از جمله کسانی که مدتی من در این سالن با ایشان همبند بودم می شود به محمد قوچانی و مصطفی کاظمی و احمد زید آبادی و نهایتا گل سر سبدشان مسعود بهنود که حقیقتا مجالست با ایشان برایم بسیار ارزشمند بود . من در مدتی که با ایشان بودم چیزهای بسیاری از ایشان یاد گرفتم براستی که حتی سکوت مسعود بهنود که همه اورا در سالن شازده خطاب می کردند برایم درس بود . برنامه همیشگی و سر ساعت قدم زدن ایشان و یا به قول زندان هواخوری . ذکر خاطرات و مطالعه و نوشتن بهنود برایم همه اش خاطره انگیز بود . روز آزادی بهنود گرچه برایم خوشحال کننده بود که بالاخره به نزد خانواده اش می رود و لی غمی بزرگ بر دلم نهاد لحظه ای که مجتبی هم اتاقی مهربانمان ساک بهنود را در دست گرفته بود و ایشان با بچه های اتاق خداحافظی می کرد و آرام از در سالن رفت .! طاقت نیاوردم و به اتاق برگشتم . بهنود حکم پدر برایم داشت و اکنون داشت می رفت او که بسیار مرا دلبسته خویش نموده بود .و سرانجام پس از بیست و دو ماه آزاد شدم وبه خانه برگشتم. اما چه آزادی ای که اکنون در فقط در پنج شعبه دادگاه انقلاب و سه شعبه دادگاه عمومی و دوشعبه دادگاه تجدید نظر پرونده مفتوحه دارم و حداقا ماهی یکبار با اتهاماتی گوناگون به این دادگاه و آن دادگاه احضار و بازجویی می شوم .حساب که می کنم می بینم چیزی حدود صدو بیست و پنج میلیون تومان فقط وثیقه خود و تمام بستگانمان برای این اتهامات اکنون در توقیف قوه قضائیه است.آری این سرنوشت محتوم کسی است که نمی خواست بروی مردم آتش بگشاید و چماق در دست بگیرد سرنوشت کسی است که چپاول و غارتگری حضرات را بر ملا نموده و پرده از نفاق و سوء استفاده ایشان از مقدسات و ارزشها برداشته است .و ماء رعیت الا جمیلا...

انقلاب

انقلاب! نمی دانم چرا من این واژه را دوست ندارم. انگار که از مدتها پیش، ترسی نهفته از آن، در دلم رخنه کرده است. ایران ما در سال 1978، آبستن یک انقلاب بود. انقلابی که بساط سلطنت دو هزار و چند صد ساله را برچید و نظامی را بر سر کار آورد که می خواست به تمام دنیا صادر شود. در همان روزهای آغازین پیروزی‏، هر گروه مبارزی برای حکومت آینده مدلی پیشنهاد و از آن دفاع کرد: جمهوری ناب، جمهوری مشروطه، جمهوری دمکراتیک، حکومت اسلامی و.... نهایتا اقلیتی موج سوار، که سهم چندان زیادی هم در پیروزی انقلاب نداشتند، با برگزاری رفراندومی که بیشتر احساسی بود تا عقلانی، «جمهوری اسلامی» را بر ایران حاکم کردند: «نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر». و این، اولین کلام مطلق و زورمدارانه ای بود که بر زبان رانده شد. هر چند که در حال و هوای انقلابی آن روزها، روح انحصار طلب حاکم بر آن، مورد بی توجهی قرار گرفت. پس از آن و در کوران حادثه های اوایل انقلاب، تمام جریان های مخالف آن اقلیت، هرکدام به نحوی برچیده شدند و شعار «حزب فقط حزب اﷲ، رهبر فقط روح اﷲ»، به مانیفست انقلاب اسلامی تبدیل شد. انقلاب اسلامی ایران با خود ارمغان های دیگری را هم به همراه آورد: دادگاه های انقلاب اسلامی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، کمیته انقلاب اسلامی و هزار و یک بنیاد و ارگان دیگر، که همه و همه، ثمره های انقلاب اسلامی بودند.با انقلاب بهار آزادیی آمد که تا امروز، بغل بغل از خون جوانانش «لاله میدمد». بیش از دو دهه از حیات انقلاب گذشته، اما نه از «استقلال» خبری هست و نه از «آزادی»! امروز، حیات و ممات انقلابی که قرار بود برای ایران استقلال بیاورد، در گرو بازارهای نفتی اروپاییان است و بس! انقلابی که قرار بود برای ایران آزادی بیاورد، امروز حتی تحمل برگزاری یک جمع منتقد دانشجویی چند نفره را هم ندارد! انقلابی که قرار بود «اسلامی» باشد و «عدل و انصاف» برایمان بیاورد، از پشت بام مدرسه‌ی علوی در آغازین روزهای حیاتش گرفته تا به امروز، مدام و پی در پی در دادگاه هایش سرگرم اعدام و زندان و شکنجه و توقیف ملت است! این چنین است که امروز، حاکمان «انقلاب اسلامی ایران»، در چرخه ای از فشار و اختناق، هر روز بیشتر از گذشته ثابت می کنند بزک کردن نام ایران با عبارت هایی مثل «جمهوری» و «اسلامی»، تنها وسیله ای بوده برای پایه ریزی نظامی که «خلافت» و یا «سلطنت دینی»، شاید بهترین نام برای آن باشد. اینها، همه، ثمره های یک انقلاب هستند. بی تردید و بدون اغراق می گویم که این سرنوشت تمامی انقلاب هاست. حتی انقلاب فرانسه که در ادبیات سیاسی از آن با عنوان انقلاب کبیر یاد می شود نیز چنین چرخه ای را طی کرده است. این حکم، در مورد تمام برپاکنندگان و البته تماشاگران انقلاب‌ها، به تساوی صادق است. مردان انقلاب فرانسه مرعوب منظره‌ی انبوه خلق انقلابی شدند و هم آوا با روبسپیر فریاد برآوردند که «جمهوری؟ پادشاهی؟ ما چیزی جز مساله عدالت اجتماعی نمی شناسیم» و بدین سان نه تنها نهادها و قانون اساسی- که به قول سن ژوست روح جمهوری است- بلکه خود انقلاب را بر باد دادند. آری مسئله‌ی اساسی این است که همواره در تفکر بعد از انقلاب روح انقلابی فراموش می شود و تلاش و مجاهدتی هم برای فهم آن در چارچوب قواعد انقلابی صورت نمی گیرد و خود انقلاب هم نهادی برای حفظ آن روح به وجود نمی آورد. انقلابی که همواره با وحشت و فاجعه صورت می گیرد با جمهوری پایان می پذیرد. چرا که همیشه عقیده‌ی انقلابیون زخم دیده از استبداد این است که جمهوری تنها شکل حکومتی است که تا ابد آشکارا و پنهان با حقوق بشر سر جنگ و عناد ندارد. اما متاسفانه بعد ها معلوم می شود که هیچگاه صفات اصیل جمهوری در نظام های انقلابی جای نمی گیرد. چرا که انقلابیون، در جامعه‌ی استبداد زده‌ی قبل از انقلاب، هیچ گاه فرصتی برای آموختن مبانی آن نداشته اند. و اینچنین می شود که جمهوری داران امروز و انقلابیون دیروز خود مستبدترین استبدادیون می شوند و به قول هانا آرنت « فرزندان انقلاب توسط انقلاب حذف می شوند». این سرنوشت غم انگیز ما نیز هست. خیل عظیمی از دموکراسی خواهان و اپوزیسیون های ایران امروز به تحول در ایران می اندیشند و تنها راه نجات ایران را انقلاب می داند و بس! انگار که ایران ما فقط محتاج انقلاب است! ما امروز گرفتار وضعیتی شده ایم که انقلابیون ایرانی در سالهای دهه پنجاه گرفتار آن بودند. فقط به حذف نظام حاکم می اندیشیم، بی آنکه در مورد ایران فردای پس از انقلاب اندیشه ای کرده باشیم و به اتفاق نظر رسیده باشیم. علم مخالفت با دیکتاتور های امروزین ایران را بر دوش گرفته ایم، بی آنکه بدانیم بعد از آن چه می خواهیم: سلطنت؟ جمهوری؟ کمونیسم؟ امروز نه جمهوری خواهان ما و نه سلطنت طلبان ما و نه کمونیستهای ما، هیچکدام مدل و مانیفست جامعی برای بعد از انقلاب ارائه نکرده اند! و این به معنای آن است که ایرانی هرگز آنچنانکه باید و شاید، معنای دموکراسی و انقلاب را نیاموخته است. به راستی چه تضمینی وجود دارد که مخالفان امروز جمهوری اسلامی فردا که به قدرت رسیدند از ملایان امروز بهتر باشند؟ مگر نه اینکه پایه گذاران دادگاه های انقلاب و دادستانی اوین خود از زخم خوردگان و شکنجه دیدگان ساواک بودند؟ پس چه شد؟ مگر اعدامهای دسته جمعی و کشتارهای سالهای 66-67 کار آنها نبود؟! اینجاست که من از انقلاب می ترسم و احساس می کنم که ما قبل از انقلاب، به آموختن و تمرین دموکراسی نیاز داریم. اگر بدانیم دموکراسی چیست، اگر بدانیم قواعد رفتار دموکراتیک چیست، نه اینچنین اپوزیسیون های مخالف جمهوری اسلامی به جان هم می افتند و نه مبارزه با جمهوری اسلامی و سرنگونی دیکتاتوری دینی‌اش اینچنین سخت می شود. شناخت دموکراسی و باور آن، خود انقلابی است که از انقلاب بر علیه ملایان بهتر و والاتر است. انقلابی در درون. آن وقت است که نه برای حذف یکدیگر اقدام می کنیم و نه با برچسب ها، شرافت دیگری را فقط به خاطر آنکه با ما نیست، لکه دار. آن وقت است که با آن اتحاد آرمانی، شاید دیگر برای سرنگونی ملا تاریسم ایران احتیاج به انقلاب هم نباشد. همین!

شليك بعدي به سوي اوست

چهارشنبه ١۶ اردیبهشت ١٣٨٣ – ۵ مه ٢٠٠۴

این روزها پس از ترور احمد یاسین و رنتیسی در محافل بین المللی این سخن می رود که اسرائیل پس از حذف این دو رهبر فلسطینی، دیگر ماشه را بر روی کدام رهبر فلسطینی خواهد چکاند؟ ظن همکان به یاسر عرفات می رود، عرفات رهبر سازمان آزادی بخش فلسطین! اما دولت جمهوری اسلامی چرا هیچ اشاره ای به این تهدید نمی کند؟ تمامی آگاهان ضمن قبول این مساله که ایران این چریک بازنشسته را بر ژنرال های اسرائیلی ارجحیت می دهد، اما این را نیز می دانند که ابوعمار مرده بسیار باارزش تر از ابوعمار زنده است! چرا این دوست قدیمی و رفیق دیرین جمهوری اسلامی امروز فقط یک آشناست؟ گرچه جمهوری اسلامی در شرایط کنونی بیش از هر چیز به جلب اذهان بین المللی بر علیه دولت اسرائیل احتیاج دارد و باید دشمنان اسرائیل از جمله عرفات را خودی بداند، اما هیچ گاه نمی تواند خصومت های دیرین خود را با ابوعمار به فراموشی بسپارد... دوستی بین ابوعمار و رهبران جمهوری اسلامی به زمان دیری بر می گردد که نهضت اسلامی علیه رژیم پهلوی در جنب و جوش بوده و در همین احوال حمایت از یاسر عرفات و سازمان آزادی بخش فلسطین (PLO) را از محورها اصلی این نهضت قلمداد می کردند. ساف از چندین گروه نظامی و سیآسی فلسطینی از جمله، الفتح، العاصفه، الصاعقه، الرعد، جبهه خلق برای آزادی فلسطین و القارعه تشکیل شده که با ادغام تمامی آن ها بنا به ابتکار عرفات، سازمان آزادی بخش فلسطین شکل گرفته و طبیعی است که نقش عرفات در این میان بسیار پررنگ و محوری بوده است. یاسر عرفات که برای اولین بار به جمهوری عربی مصر تحت ریاست جمال عبدالناصر برای آموزش نظامی رفته و در آن جا به شدت تحت تاثیر اندیشه های روحانی جوان رادیکالی قرار می گیرد که رهبر گروه نظامی سیاسی در ایران بوده است، سید مجتبی نواب صفوی، رهبر گروه فدائیان اسلامی، که برای مبارزه با رژیم پهلوی هیچ ابایی از دست بردن به اسلحه نداشته و آن ها را «اعدم انقلابی» می نامیده است. نواب و ابوعمار حلقه ی دوستی نهضت اسلامی ایران و نهضت آزادی بخش فلسطین بوده و این دو چریک جوان، گرچه اساسا اختلافاتی بنیادین با یک دیگر داشتند، اما بسیار بر روی همدیگر تاثیر معنوی گذاشتند. نواب هنگامی که از مصر به عراق و از آن جا به ایران باز می گشت، با خود اسلحه ی پرابلومی همراه داشت که هدیه ابوعمار بود و بر روی لوله ی آن حک شده بود «نحن منتصرون»، ما پیروزیم! اگرچه نواب صفوی اسلام گرایی متعصب و رادیکال و به شدت بنیادگرا بود، اما ابوعمار عرف گرایی به شدت ملی و سکولار، اما از آن جا که عرفات در راس سازمانی بود که به آزادی فلسطین می اندیشید و مبارزه ی این دو با اسرائیل هدفی استراتژیک بود، هیچ گاه اعتقادات شخصی خود را بر این هدف دخیل نکردند. این دو رهبر در یک چیز اشتراک داشتند، «دشمن مشترک». و دشمن مشترک آنها، ایران و اسرائیل بود. اسرائیل به واسطه ی اشغال فلسطین و سیاست های خصمانه ای که برعلیه اعراب داشت و ایران از آن جا که کشوری بوده به شدت ضدعرب و برخاسته از اندیشه پان ایرانیستی و البته غاصب (چرا که به زغم آن ها جزایر سه گانه و خوزستان از آن خلق عرب بوده) در ثانی ایران در آن زمان از معدود کشورهایی بوده که در خاورمیانه با اسرائیل روابط سیاسی – اقتصادی داشته است. رژیم پهلوی نیز بدین جهت که اسرائیل همسو با آمریکا بوده و با روحیه ی ضدعربی خود می توانست بازوی خودبی برای وی شود، ارتباط خود را با اسرائیل روز به روز افزایش می داد و روحانیون مخالف و مراجع تقلید منتقد پهلوی هرچند که آن زمان امید زیادی به پیروزی قیام خویش نداشتند، اما قطع ارتباط ایران و اسرائیل را یکی از اهداف اصلی خود می دانستند. دولت پهلوی نیز نه تنها این ارتباط را کم رنگ نمی کرد، بلکه روز به روز آن را گسترش می داد و حتی هنگامی که ایران به عنوان کشوری اسلامی عزم شرکت در کنفرانس اسلامی را داشت و این ارتباط حساسیت زا شده بود، دست از آن برنداشت و در ابتدای نهضت اسلامی نیز تنها شرطی که پهلوی برای منابر روحانیون قائل شده بود، این بود که برعلیه اسرائیل حرفی زده نشود. و همین اسرائیل بود که اولین وجه انشقاق و اختلاف در دل نهضت اسلامی بود، روحانیون سنتی، رژیم پهلوی را به دو جناح بهایی همچون امیرعباس هویدا و جناح اسلامی همچون امیراسدالله علم تقسیم می کردند و به این برآورد رسیده بودند که باید ضمن مبارزه کلان با هر دو جناح، اسلامگرایان را نیز در برابر بهائی ها تقویت کرد. اما از سوی دیگر، چون روحانیون سنتی بر هویت شیعی خویش نیز پای بند بودند، همین برآورد را نیز با اسرائیل و اعراب داشتند و ضمن این که در کلان با هر دو در مبارزه بودند (با اسرائیل که دشمن اسلام بوده و اعراب سنی چرا که ایشان را رافضی می خواندند)، اما اعتقاد داشتند باید اعراب اهل سنت را در برابر اسرائیل تقویت کرد. در مقابل روحانیون سنتی، گروه دیگری قد علم کردند که به روحانیون چپ گرای اسلامی شناخته می شدند، همچون سید محمود طالقانی، مرتضی مطهری و هاشمی رفسنجانی که این گروه ضمن ارسال کمک های مالی و برگزاری مراسم سخنرانی و منابر در مساجدی همچون هدایت، دارالسلام و حسینیه ارشاد، روحانیون سنت گرا را به چالش و انتقاد کشیده تا آن جا که یک بار مطهری در جوابشان گفت: «یزید امروز، موشه دایان است!» این گروه هر دو جناح اسلامی و بهایی پهلوی را مردود می دانست، چرا که هویدا را عامل آمریکا و علم را عامل انگلیس می خواند و هم بهائیت و هم اسلامیت این دو را دو روی یک سکه ی انگلیسی می دانستند و ورای گرایش های ناسیونالیستی و مذهبی اعراب، اسرائیل را دشمن شماره ی یک اسلام و پهلوی را متحد اسرائیل می شمردند. انقلابیون جوانتر نیز نهایتا از دل جبهه ی ملی و نهضت آزادی برخاستند و با تاثیر از سازمان های آزادی بخش فلسطینی مبارزه مستقیم و مسلحانه با اسرائیل را در دستور کار خویش قرار دادند و قرار بر این شده بود تا: «تمام روزنامه عربی را باید می خواندیم تا پس از این که به تحلیل متحدی رسیده، بتوانیم با فلسطینی ها ارتباط برقرار نموده...» یادداشت های مهدی شریف واقفی سازمان مجاهدین خلق که به گفته ی «آرام» از موسسان این سازمان در ابتدا قرار بود نام سازمان آزادی بخش ایران را بر خویش داشته باشد، به شدت متاثر و متحد ساف بود و پس از آن که عرفات تشابهات فراوان خویش و این سازمان را دریافت: ... آن ها ابتدا حدس زده بودند که تفکر ما مثل اخوان المسلمین و فدائیان اسلام است و با ناسیونالیسم بیشتر از امپریالیسم دشمنی داریم، به همین دلیل جواب مثبتی نمی دادند. (1) به تدریج حمایت ها از حد شعار و ظاهر پیش رفت و بسیار ارگانیک شد تا بدانجا که: فلسطینی ها گفتند اگر بخواهیم در ایران یا خلیج فارس عملیاتی داشته باشیم، آیا شما به ما کمک می کنید؟ (2) البته این که جواب مجاهدین خلق در قبال این سوال چه بوده است را نمی دانیم، اما همکاری و نزدیکی این دو گروه به حدی بوده که وقتی در سال 1349 اقدام به عملیات هواپیماربایی و گروگان گیری برای نجات تعدادی از اعضای خویش نمودند و نهایتا هواپیما را در بغداد نشاندند، از طریق دوستی عرفات با دولت عربی عراق به آزادی دوستان خود و گروه «جبهه ی ملی خاورمیانه» که جوانان همتای آن ها و از دل جبهه ی ملی برخاسته بودند، رسیدند. همان طور که پیشتر نیز گفته شد، تنها نکته ی بحران زای این میان ناسیونالیسم عربی و هویت شیعی ایرانیان بود که آن هم با مرگ جمال عبدالناصر، حاکم مصر، قطب اصلی پان عربیسم، از میآن رفت. پس از ناصر، انور سادات بر روی کار آمد و در کمال ناباوری همگان به زودی دستان نخست وزیر اسرائیل را فشرد و چریک های اعراب و روحانیون ایران دریافتند که ورای همه ی اعتقادات سطحی، سه دشمن استراتژیک بیش ندارند، آمریکا، اسرائیل و ایران. در این جا بود که آیت الله خمینی لیدر اصلی مبارزه با اسرائیل و پهلوی در ایران، ارتباط با یاسر عرفات را از طریق فرستادن گروه های روحانی به اردوگاه های فلسطینی آغاز کرد. در سال 1356 هنگامی که مصطفی خمینی، به طرز مشکوکی فوت نمود، یاسر عرفات پیام تسلیتی برای آیت الله خمینی فرستاد و ایشان نیز در جواب پیامی را توسط علی اکبر محتشمی به «جناب آقای یآسر عرفات رئیس کمیته ی اجرائی سازمان آزادی بخش فلسطین» فرستاد و ضمن سپاسگزاری از ایشان یادآوری نمود که: وظیفه ی اسلامی و ملی شماست که اضافه بر وظایف انقلابی تان در راه آزاد کردن سرزمین فلسطین، در راه وحدت دول اعراب و اتفاق کلمه ی آن ها جدیت و فداکاری کنید. ما فداکاری و جهاد مقدس شما را فراموش نمی کنیم. (3) البته پیشتر نیز روحانیون جوانی بودند که ارتباط با ساف برقرار نموده بودند و دوره های نظامی را در اردوگاه های نظامی – آموزشی ساف سپری کرده بودند، سید علی اندرزگو، محمد منتظری و هاشمی رفسنجانی از این میان بودند. البته افراد غیرروحانی دیگری نیز بوده اند همچون محمد غرضی و جلال الدین فارسی و اسدالله بادامچیان. ارتباطات انقلاب اسلامی با ساف آن چنان صمیمی شد که ابوجهاد فرمانده ی نیروی نظامی سازمان آزادی بخش فلسطین طی نامه ای مفصل و سری در 19 آذر 1357 در پاریس به آیت الله خمینی اعلام نمود که ساف با تمام توان نظامی و سیاسی خویش آماده است برای هرگونه عملیات نظامی در جهت پیشبرد انقلاب اسلامی خدمت نماید. به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی نیز اولین دیدار سیاسی آیت الله خمینی با هیاتی بود که در صدر آن عرفات بود. عرفات در طول اقامت در تهران، همواره در کنار آیت الله خمینی بود و از معدود کسانی بود که در طول مدت اقامتش در مدرسه علوی مسکن گزیده بود. عرفات در همان ایام به خیابان کاخ تهران رفته و پرچم اسرائیل را از سفارت اسرائیل به زیر کشید و سفارت فلسطین را افتتاح کرد و خیابان نیز فلسطین نام گرفت. عرفات در آن دیدار گفت: من در جواب موشه دایان و بگین به آن ها گفتم که تو می توانی بروی یک پشتیبان انتخاب بکنی و تکیه به آمریکا بدهی و من هم می توانم پشتیبان پیدا کنم و این پشتیبان را پیدا کرده ام و تکیه به ملت ایران به رهبری آیت الله العظمی موسوی الخمینی داده ام. (4) آیت الله خمینی نیز در این دیدار به عرفات و هیاتش گفت: من از خدای تبارک و تعالی می خواهم که ملت برادر ما فلسطین را بر مشکلات خودش غلبه دهد. ما با شما برادر هستیم. من از اولی که این نهضت قبل از 15 سال که ابتدای این نهضت بود، راجع به فلسطین همیشه گفته ام و راجع به جنایاتی که اسرائیل در آن حدود کرده همیشه متذکر شده ام و الان هم ان شاءالله بعد از اینکه ما از این غائله فارغ بشویم، همان طوری که آن وقت در کنار شما بودیم، حالا هم در کنار شما هستیم. رفاقت و صمیمیت ابوعمار و خمینی گرچه در سال های مبارزه طولانی بود، اما پس از پیروزی دیرسالی از آن نگذشت و درست سه سال بعد جرقه ی اولین اختلاف زده شد. ابوعمار در سال های مبارزه با نظام پهلوی دوستان بسیاری پیدا کرده بود، از این میان بودند «سازمان مجاهدین خلق» و عرفات نمی دانست که کدام این دو یار را باید حفظ کند، چرا که اولین اختلاف بر سر این سازمان بود. هنگامی که دکتر ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور مخلوع ایران به همراه مسعود رجوی ایران را ترک گفتند، ساف بلافاصله با آنان ارتباط برقرار نمود و آمادگی خویش را برای هرگونه مساعدت اعلام داشت. سران جمهوری اسلامی از این حرکت بسیار خشمگین شده بودند و بلافاصله در بیست و یک بهمن ماه سال 1360 سفیر فلسطین را احضار نموده و مراتب اعتراض خویش را از ملاقات هانی الحسن عضو برجسته ی شورای مرکزی با بنی صدر و رجوی اعلام نمودند. پس از آن بود که عرفات نماینده ای به ایران فرستاد و آن ملاقات را یک دیدار غیرسمی و دوستانه و صرفا به منظور یادآوری خاطرات گذشته و منع سازمان مجاهدین خلق از ترور خمینی که شایعه ی آن گسترده شده بود، عنوان نمود. عرفات بسیار تلاش کرد تا این غائله را سر و سامان دهد، اما به هر جهت اولین لکه در دل سران جمهوری اسلامی از وی پیدا شده بود. عرفات نه می توانست از جمهوری اسلامی به عنوان دولتی انقلابی و اسلامی دل بکند و نه از سازمان مجاهدین خلق که اشتراکات سازمانی و عقیدتی بسیاری با آن داشت، چرا که بنا به گفته ی مهدی خانبابا تهرانی از اعضای قدیمی این سازمان: ... به نظر من این تصور و برداشت [ایجاد سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت] دقیقا کپی برداری از الگوی سازمان الفتح فلسطین است منتهی به صورت کاریکاتور. دوران بخت و اقبال عرفات ظاهرا به سر آمده بود چرا که عرفات گرفتار مساله عمده ی دیگری نیز بود. پس از مرگ ناصر، اعراب به ناگاه از چپ روی به راست روی گردش کرده بودند و عرفات نیز بالتبع همین طور. مصر خسته از خصومت با اسرائیل، همان طور که علمدار مخالفت با اسرائیل بود، پیشتاز سازش با او نیز! مصر دست سازش و صلح با اسرائیل داده و گرچه اعراب با وی در دشمنی افتادند، و حتی وی را از اتحادیه ی عرب نیز اخراج کردند، اما باز در کمال تعجب هم اتحادیه ی عرب و هم دیگر کشورهای عرب، یک به یک و به نوبت از در دوستی با اسرائیل وارد شدند به طوری که همان طور که جنگ با اسرائیل مدتی پیش افتخار اعراب بود، امروز صلح با اسرائیل مد اعرب شده بود. در آبان ماه سال 1360، فهد پادشاه عربستان، طرح صلحی به نام «فاس» ارائه داد که دنباله رو طرح کمپ دیوید بود. در این طرح بخشی از اراضی اشغالی به ساف تعلق می گرفت و مشروعیت اسرائیل نیز به رسمیت شناخته شده بود. ایران به شدت با این طرح مخالفت کرد و حتی در اعتراض به این مساله ضمن احضار سفیر عربستان راه پیمایی میلیونی در کشور به راه انداخته شد. «فاس» گرچه نتوانست به نتایج مطلوبی برسد، اما حداقل نتیجه ی آن این بود که قبح سازش با اسرائیل را ریخت. عرفات نیز تسلیم شد! و در پنج مرداد همان سال (1360) با امضای سندی که سازمان ملل متحد آن را تنظیم نموده بود، اسرائیل را به رسمیت شناخت. میرحسین موسوی، نخست وزیر وقت ایران موضع به شدت تندی علیه عرفات و ساف اتخاذ کرد و ماه عسل عرفات و جمهوری اسلامی پایان یافت، دوران دوستی به سر آمد. عرفات با جمهوری اسلامی دوستی را تمام کرد، اما سازمان مجاهدین خلق را همچنان در کنار خویش داشت. حتی زمانی که مجاهدین عراق را پایگاه خویش قرار دادند، بسیاری گفتند که عرفات حلقه ی رابط این تشکیلات با عراق بوده است. مثلت دوستی «ساف، رجوی، حزب بعث»، تا آخرین روزهای حکومت بعثی عراق ادامه داشت و حتی چندی پیش نیز که دولت عراق ساقط شد و مجاهدین در وضعیت تعیین کننده و حساسی قرار گرفتند، این شایعه بود که قرار است مرکزیت این سازمان در غزه و اریحا، مقر اصلی ساف قرار بگیرد و در برابر اسرائیل صف آرایی کنند. عرفات گرچه از اولین یاران جمهوری اسلامی بود، از اولین مغضوبین جمهوری اسلامی نیز تا به امروز بوده است. پس از سازش عرفات، جمهوری اسلامی به کلی از ساف روی برگرداند و ضمن تقویت جنبش اسلامی حماس از حامیان استراتژیک آن به شمار رفت و در ثانی در ایجاد و حمایت از حزب الله لبنان نیز نقش اساسی و محوری داشت. عرفات با آن که بارها و بارها از سوی دولت ایران و حکامش مورد حملات شدید اللحنی قرار گرفت، اما در برابر تمامی این اعتراضات و انتقادات و حتی فحاشی های رهبران ایران از جمله سید علی خامنه ای که او را «کریه و خودفروخته» خواند، سکوت نمود. و حتی هنگامی که در ایام کنفرانس سران کشورهای اسلامی به تهران دعوت شد، ساکت و صبور به تهران امد و رفت و لب به گلایه نگشود. و باز حتی در قطر نیز که محمد خاتمی ریاست سازمان کنفرانس اسلامی را تحویل می داد، بار دیگر با وی دیدار کرد و مثل همیشه ساکت و صبور هیچ نگفت. امروزه دیگر دوست عرفات و جمهوری اسلامی، بیشتر به افسانه شبیه شده است. اما یک سوال مطرح است. همان طور که شواهد حاکی است، اگر همین فردا یاسر عرفات به دست نیروهای اسرائیلی کشته شود، موضع ایران چه خواهد بود؟ آیا آن وقت نیز این شهید فلسطینی را خامنه ای و دولت ایران «کریه و خودفروخته» خواهند خواهد؟ پانوشت: 1. خاطرات لطف الله میثمی – ج اول- ص 36 2. همان 3. خاطرات جلال الدین فارسی – ص 169 4. همان

فصلي خواهم نبشت ...

امروز که من این قصه آغاز می کنم و از این قوم سخن خواهم راند، شاید جماعتی خرده بگیرند که چرا این همه دیر و جماعتی دیگر به پا خیزند که یا للعجب مگر می شود و مشتی هم انگاری همیشه و همه جا حاضرند به کتمان بر می خیزند. امروز من از رئیس قومی خواهم گفت که سخت پنجه بر گلوی میلیون ها ایرانی نجیب و مظلوم انداخته است. از نور و حق و عدالت خطابه های غرا سر می دهد و لختی بعد به تاریکخانه خویش می رود و حکم بر قتل عزیزترین و نخبه ترین مردمان این قوم می دهد و بعد در رثای آن ها فریاد بر می آورد و به قصد فریب خلق و توجیه آن ها، نشانی قاتل را به خارج از قوم می دهد و دشمن دشمن می گوید.اما امروز کیست که دیگر نفهمد که این صوفی دام نهاده و سر حقه باز می کند و مکرها با ما و فلک بازی می کند. دیگر کیست که از آن شال عربی بر دوش او و آن پنجاه هزار بسیجی نوجوان که قرار بوده بیست میلیونی باشد احساس امنیت کند، که دیگر دست این نمآیش ها برای همه رو شده است، بگذار رحیم صفوی آن ها را دور هم جمع کند و از خطر داخلی و خارجی برایشان کلام براند که ای کاش درد رئیس قوم و خشک مغزان دورش را این بازی ها دوا کند که اگر می کرد، امروز صدام گرفتار تنهایی خویش نبود. مگر صدام مثل رحیم صفوی نداشت؟ مشتی جوان و نوجوان را اسلحه بر دستشان داده بود و ارتش جوانان به راه انداخته بود و سعید الصحاف هم برایشان از مبارزه با آمریکای جهان خوار می گفت و آن ها هم لابد به تایید سردار هلهله سر می دادند و صدام هم از این مقاومت ملی سرمست می شد! اما چه شد؟ تا صدایی برخاست صدام به سوراخی جست و جوانان اسلحه ها بر زمین انداختند و لنگه کفش بر عکس صدام کوبیدند و سعید الصحاف هم کمدین عصر نام گرفت و رغبتی هم برای بازداشتش احساس نشد و حالا در خانه اش در بغداد تنها روزگار سر می کند.حالا بگذار خامنه ای به هیئت رئیس قوم و نشانه الله خطابه سر بدهد و جنتی و مصباح هم آب و تاب بر آن ببندند.بگذار صادق میرحجازی منشی مخصوص رهبری چاره کار حکومت را بستن سایت ها و پخش پارازیت بر روی ماهواره ها بداند و رهبر هم چون کودکی دست آموز تایید نماید. مگر در عراق این ها بود؟ در عراقی که تازه مردمانش پی به وجود موبایل در این دنیا برده اند.بگذار وزیر دربار خامنه ای هاشمی گلپایگانی چاره حکومت را بر آن بداند که با لباسی مبدل خامنه ای را بزک کند و چون ملیجکی به بم بفرستد و پای درددل بظاهر مردم زلزله زده بنشاند و بعد لاریجانی در تلویزیون و محسن رضایی در سایتش فریاد برآورند که قربانش بروم رهبر مردمی است که اگر این چاره کار بود قرن ها پیش دوای درد شاه عباس را می کرد.بگذار جنتی قلم بر دارد و بر هر اسم که می خواهد خط بکشد و جیغ و فریاد کند تا هر که خامنه ای می خواهد به مجلس راه یابد.بگذار اروپا و اروپائیان هی چپ و راست به ایران بیایند و عرض و اندم کنند و نفت بستانند و ایران را آباد و آزاد بخوانند و حتی اجازه این را هم بخود ندهند تا از پنجره هتل آزادی نگاهی به زندان اوین خفته در دل کوه بیاندازند و رهبر و خشک مغزان بدورش به فردا و فرداهایشان دلخوش باشند که اگر چاره کار فردایشان در این بود، شاه سابق ایران نیز آن چنان نمی شد که حتی بیمارستانی در این دنیای بزرگ او را برای مداوایش نپذیرفت.بگذار چمران لباس بسیجی بپوشد و بر شورای شهری که با اقلیتی کمتر از ده درصد تشکیل شده ریاست کند و از معماری اسلامی کلام به هم برساند و برای فریب آن که محافظه کار نیست و از جماعت خشک مغزان رهیده نام خیابان خالد اسلامبولی را عوض کند، کاری که شورای شهر اصلاح طلب نیز جراتش را نداشت و آنگاه مشتی جوان را بر در شورای شهر بیاورند که انصار حزب الله نام دارند و در اصل انصار شیطان و آیت الله هستند تا بر شورای شهر بغرند که این چه کار است کردید؟ که از این دست بازی ها پیشتر فائزه نیز داشت. در خفا مواجب انصار و چماقدارانش را می رساند تا بیایند سخنرانی هایش را بر هم بزنند و بانگ برآورند که عایشه با شتر آمد فائزه با موتور آمد، تا او ژست بگیرد و به مردم بنمایاند که مردمی است و از نفرت مردم از انصار استفاده ببرد! اما چه شد؟ بزودی مردم دریافتند که فائزه هم هر چه که باشد، «هاشمی بهرمانی» است. نتیجه آن که حتی جرات آن را نیافت تا در دوره جدید کاندید شود و پدر هم که شد به زور در پله های سی ام هم نتوانست جای یابد.حالا بگذار نمایندگان مجلس امروز دور هم جمع بشوند و اعتصاب کنند و فریاد برآوردند که: راهی به جز استعفا نمانده، که بیشتر به طنز شبیه است. استعفا؟ مگر دیگر عمری هم برای این مجلس باقی مانده است؟ کیلو کیلو طرح و لایحه این مجلس بود که رد می شد و در بایگانی های شورای نگهبان آیت الله ها و مجمع مصلحت اندیش هاشمی بر روی هم تلنبار، بغل بغل روزنامه و هفته نامه و ماهنامه بود که یکی پس از دیگری به ضرب دادگاه های محافظه کارن توقیف و مهر و موم شده، دسته دسته روزنامه نگار و دانشجو و استاد و وکیل و حتی نماینده مجلس بود که راهی دادگاه و روانه زندان می شد. صدایی و اعتراض عملی از این مجلس نشنیدیم جز همین وعده سرخرمن «استعفا» و امروزه روز هم که چهار سال است و عمر این مجلس تمام شده باز این وعده؟دیگر چه برای گفتن و نوشتن مانده است جز این که به این نمایندگان بگوئیم که آخر شما ملت را چه فرض کرده اید؟ شما اگر مرد عمل بودید آن وقت که طرح اصلاح قانون مطبوعات به ضرب حکم حکومتی خامنه ای موقوف شد، استعفا می دادید، اگر مرد عمل بودید آن وقت که قوه قضائیه در نحقیق و تفحص ها شما را بیکاره و بیخودی خواند، استعفا می دادید، اگر این کاره بودید آن وقت که با چوب و چماق و چاقو به جان دانشجویان بی پناه حمله بردند و کسی و محکمه ای هم نبود تا به مهاجمان سوبسیدخور آیت الله نازک تر از گل بگوید استعفا می دادید، نه آن که چهار سال مدام سفت و سخت بر صندلی های قرمز رنگ مجلس بچسبید و حالا که وقت رفتن است برای دلخوشی مشتی از مردم که باز برای حضور و رونق انتخابات لازم دارید، تحصن کنید و باز هم همان وعده استعفا!بگذار نمایندگان مجلس اصلاحات هم مردم را عوام فرض کنند، از یک طرف تحصن کنند و از دیگر سو شورای نگهبان هی عقب نشینی کند تا آخر کار مردم دلخوش به این عقب نشینی خیمه شب بازی به امید مردانه بودن کاندیداها باز به پای صندوق های رای بیایند و از این بازی رونقی به حکومت سراسر ظلم و جور خامنه ای و انصار و عوانش بدهند.دنیای عجیبی است نازنین!اسب تراوای آیت الله به آخر کار رسیده است و این را همه استبدادیان و اصلاح چیان دیار ما به خوبی دریافته اند و از همین روست که روز پنجه بر رخ یکدیگر می کشند و شب در کنار هم بازی فردا را مرور می کنند. این را که گفتم یآد محاکمه کرباسچی افتادم. روز محسنی اژه ای به محاکمه اش می کشید و بر او می غرید و شب هنگامیکه همه مردمان پای تلویزیون سرگرم تماشای دادگاه بودند و کرباسچی را شجاع و حسنک وزیر و امیرکبیر می خواندند، محسنی اژه ای میهمان عروسی دختر کرباسچی بود.دنیای عجیبی است، نه؟