‏نمایش پست‌ها با برچسب گفتگوهای تلویزیونی و مصاحبه ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گفتگوهای تلویزیونی و مصاحبه ها. نمایش همه پست‌ها

درباره برنامه بیست و سی

دوستان زیادی از شب گذشته تا بحال درباره برنامه بیست و سی دوشنبه بیست و چهارم اسفند پرسیده اند که فقط اینرا میتوانم بگویم این نهایت حقارت و استیصال یک حکومت هست که برود از میان ایمیلها و نامه ها و رابطه های خصوصی افراد بگردد و چیزهایی را بیابد که با آن مردم را بفریبد .

در مورد آن سایت یا وبلاگ هم خود نکته کاملا واضح است ده روز پیش آنرا راه انداخته اند و روز یازدهم در تلویزیون خبرش را می دهند !

من با دوستانم کیوان رفیعی ،جمال حسینی و احمد باطبی بله ارتباط دوستانه دارم و البته کار سازمانی متاسفانه تا بحال با آنها نداشته ام که جای تاسف دارد البته و امیدوارم بتوانیم برای کوری چشم دشمنان هم که شده من بعد بیشتر در ارتباط باشیم ، نکته ای هم که در این برنامه گفته شده مربوط به ارسال یک ایمیل دسته جمعی یا همون (send to all) هست که برای برگزاری راهپیمایی سالگرد 18 تیر در اقصی نقاط جهان من جمله کشور ترکیه بوده است و مابقی حرفها و اظهارات نیز کاملا دروغ و اتهام هست و در صورت لزوم اصل آن ایمیل را که هنوز دارم منتشر خواهم کرد .

و نکته آخر ایکاش ذره ای عقل و درایت داشتند آقایان تا امروز هر منتقد و مخالف خودشان را به سازمانی نیمه جان و فراموش شده نمی چسباندند !

این درست است که سازمان مجاهدین امروز منفور ملت است و اینها برای تخریب هر کس سریعا وی را بدان می چسبانند ، اما آنور ماجرا را هم ببینند که با اینکارشان نفس می دمند بر کالبد نیمه جان این سازمان و از همین روست که این حرکات اینها را آن سازمان بسیار خوشش می آید و فی الفور در تلویزیون و رسانه هایش بازتاب می دهد و اینها را سند فعالیتهای آزادیخواهانه اش در داخل جا می زد و عنوان می کند بله اینها نیروهای ما هستند !

... مجتبی بیدار شو

نامه ای به یک دوست سابق ، برسد بدست مجتبی خامنه ای

روز دوم عملیات والفجر ده در کنار جاده خرمال که محورهای عملیاتی را به یکدیگر وصل میکرد ، رزمنده های تازه نفس می رفتند تا خود را به خط برسانندوجایشان را رزمنده هایی که دو شبانه روز در خط مقدم بودند پر میکردند ، آسمان را دود گرفته بود و همین مانع از آن می شد تا سوخوهای بعثی بچه های مارا به رگبار ببندند ، بسیجی ها همه یا خود را سیاه کرده بودند تا شب دیده نشوند و یا در میانه آن دود و باروت سیاه شده بودند ، اما آن سیاهی مانع از آن نبود که یکدیگر را بشناسیم ، من مثل خیلی دیگر از نوجوانان هم سن و سالم زودتر از بقیه خسته شده بودیم و بعد از دو روز بی خوابی همه در یک صف کنار جاده خوابیده بودیم و منتظر تا کامیونی بیاید و مارا به عقب ببرد ، برگشتم و از رزمنده کناری ام که جوانی همسن و سال خودم بود پرسیدم آب داری ؟ نگاهی به من کرد و قمقه اش را به من داد ! آب را که گرفتم تازه لبهای پوست پوست شده اش را دیدم و گفتم خودت ؟ که نگاه نکرد و گفت تشنه ام نیست بگیر ! پرسیدم اسمت چیه ؟بچه کجایی ؟ همانجور که خوابیده بود گفت مجتبی هستم از تهران پرسیدم مال کجایی، گفت لشکر ده ! دیگر ندیدمش تا چند سال بعداز جنگ وقتی که به تهران آمده بودیم ، مگر می شد در آن روزها و با آنهمه دوده و سیاهی کسی را دید و فراموش کرد ؟ و چه زود شناختمش و فهمیدم او مجتبی خامنه ای فرزند رئیس جمهوری بود که حالا رهبر است !

سلام مجتبی !
می دانم که تو نیز منرا فراموش نکرده ای ما دوستان صمیمی ای برای هم بودیم ، هنوز خاطرات سفرهایمان را بیاد دارم ، تو آنروزها خیلی ساده و صمیمی بودی و من هنوز هم این حرفها را سخت باور می کنم که در پشت این همه جنایت و آدم کشی این روزها تو ایستاده ای ، هنوز هم نمی توانم باور کنم که تویی که یکروز برای دفاع از آب و خاک و میهن از جانت مایه گذاشتی در پشت فتنه و کودتایی باشی که خون دهها هموطن بخاطرش بر کف خیابانها ریخته باشد .
مجتبی تو خودتی ؟
زمانه بازیهای قشنگی دارد ، قبول دارم که هر دوی ما این روزها تفاوت بسیاری با یکدیگر داریم اما گذشته را که نمی شود انکار کرد ؟ ما گذشته یکسانی داریم و هر دویمان امروز افتخار می کنیم که روزگاری برای دفاع از کشورمان جنگیده ایم اسلحه بدست گرفته ایم و کشته ایم تا کشورمان کشته نشود اما آنروز افتخارمان این بود که در مقابل ارتش بعثی ای ایستاده ایم که دنیا از آن دفاع میکرد و ما یکه و تنها از ایران .
نه تو آنروزها فکر میکردی و نه من، و تصورش را هم نمیکردیم که روزی با همان لباس و اسلحه بروی هموطنانمان هم بایستیم ! اما این روزها ظاهرا تو ایستاده ای !
از هیچ چیز که اطلاع نداشته باشی حتما از کشته های این روزها خبردار شده ای و حتما عکس و فیلم کشته شدن آن دختر هموطنمان "ندا" را دیده ای حالا که تاریخ و گذشته مشترکی داریم بگذار برایت یک چیز بگویم تا عکس جنازه ندا را در کف خیابان دیدم که با دستهایی باز در کف خیابان افتاده بود و داشت جان می داد به یکبار ه لحظه شهادت و کشته شدن شهیدی بیادم افتاد که هر دویمان خوب می شناسیمش ! مگر می شود اینقدر شباهت ، هر دو با دستها و چشمهایی باز و کف زمین بشهادت رسیدند و هر دو برای وطن !
مجتبی !
تو افتخارت شاید هنوز هم پیش از آنکه فرزند رهبری باشد بسیجی و رزمنده بودن باشد، آیا می بینی این کشته هارا ؟ آیا واقعا له شدن و کشته شدن ملت را می بینی ؟ آیا خونها را می بینی و هیچ نمی گویی ؟ تویی که از جانت گذشتی ؟ تویی که خوب بودی و در آن برهوت قمقه ات را دادی تا کام تشنه من را سیراب کنی در حالی که لبهای خودت هم از تشنگی پوست پوست شده بود اینها را می بینی و سکوت می کنی ؟ و من هنوز هم نمی توانم باور کنم که تو در پشت این جنایات باشی و اصلا متهمت هم نمی کنم اما اینها را می بینی و هیچ چیز نمی گویی ؟ وای نکند می بینی و افتخار می کنی در حکومتی که پدرت مسئول آن است این جنایات می شود و تو و پدرت از روی خون آنها عبور می کنید تا حکومت امتداد یابد !
من هنوز هم لباسهای خونی و خاک آلود زمان جنگ را مثل گنجینه ای گرانبها نگه داشته ام و چه بسا تو هم اینچنین باشی پس از تو به عنوان یک دوست قدیمی ، یک همرزم ، یک هموطن ، یک انسان خواهش می کنم یکبار دیگر به آنها نگاه بینداز و با خود مرور کن که در کجا ایستاده ای ؟ و سئوال کن که اگر شهدای آنروز زنده بودند امروز در کدامین طرف ایستاده بودند ؟ اگر همت ،اگر بروجردی ، اگر باکری اگر خانجانی ، امروز زنده بودند آیا تو و اطرافیانت باز هم برویشان اسلحه می کشیدید ؟
مجتبی !
دیری نخواهد پایید که ایران از فریاد حق طلبانه همه ایرانیان پر خواهد شد و بشارت این فریاد همین الله اکبرهایی هست که ملت شبانه بر بامهای خانه شان سر می دهند و آن تقدیر محتوم دیر یا زود چه تو و پدرت بخواهید و چه نخواهید روی می دهد و آینده از آن ، وارثان خونهایی است که این روزها بر کف خیابانها ریخته می شود و تو می بینی و چون خواب زدگان از میان آنها میگذری و وای بر کسی که خواب نباشد و خود را به خواب زده باشد .
مجتبی بیدار شو ...
دوست قدیمی ات ، امیر فرشاد ابراهیمی

گزارش روزنامه کریرو دلاسیرا

روزنامه ایتالیایی زبان کریرو دلاسیرا درباره پست های اخیر وبلاگ گفتنی ها و فعالیتهای من گزارشی تهیه کرده است که می توانید آنرا در اینجا بخوانید

سرکوبگران را باید شناسایی کرد

من برایشان از کارهایی که در اینترنت و فیس بوک و توئیتر شده گفته ام و اینکه باید این لباس شخصی ها و بسیجی های مسلح و همه اونهایی را که به سرکوب ملت می پردازند را به مردم معرفی کرد .

کبوتران ولایت یا پیک وحشت؛ لباس شخصی‌ها کیستند؟

گفتگوگر : نیوشا بقراطی
پیراهن‌های سفید روی شلوار، ریش‌های عمدتا نتراشیده، نگاه‌های جستجوگر، گاه مسلح به سلاح سرد یا حتی گرم، سوار بر ترک موتور به قلب جمعیت معترض می‌زنند؛ با شعارهایی مذهبی آمیخته به ناسزا، و فریادهای مرگ بر لیبرال و مشابه آن: حمله به کوی دانشگاه، ضرب و شتم وزرای اصلاح‌طلب، ترور نافرجام سعید حجاریان، بر هم زدن جلسات دگراندیشان ...یک سو خون کشیشی بر زمین می‌ریزد، سوی دیگر پرده سینما در آتش می‌سوزد.گروهی کبوتران ولایت‌شان می‌خوانند، گروهی دیگر پیک وحشت.و اکنون بازگشته‌اند؛ قوی‌تر، منسجم‌تر، باتوم به دست، بر ترک موتور، تا رئیس جمهور محبوب رهبری را پاس بدارند.از آغاز خشونت‌ها در اعتراضات اخیر به نتایج انتخابات ریاست جمهوری، یک نام بیشتر از هر اصطلاح دیگری شنیده می‌شود: «لباس شخصی‌ها»؛ بازویی که گاه خودجوش و گاه سازمان یافته، یک گام جلوتر از پلیس، به معترضان یورش می‌برد . به راستی «لباس شخصی‌ها» کیستند؟ مشروعیت‌شان از کجا می‌آید؟ و دایره اختیارات‌شان تا کجاست؟
بر صندلی گفت‌و‌گوی ویژه این هفته رادیوفردا کسی نشسته است که زمانی از اعضای ارشد «انصار حزب‌الله» بود؛ در تاروپود آن، و اکنون پس از سال‌ها کناره‌گیری، جزو معترضان و منتقدان سرسختش. «انصار حزب‌الله» اگرچه در برگیرنده تمام نیروهای لباس شخصی نیست، اما منسجم‌ترین، معروف‌ترین – و آن گونه که می‌گویند - پرقدرت ترین‌شان به شمار می‌رود. میهمان ما در این گفت‌وگو، دبیر سیاسی پیشین گروه انصار حزب‌الله است، عضو شورای موسس انصار حزب‌الله، از نزدیکان پیشین حسین الله‌کرم، حاجی بخشی، مسعود ده‌نمکی و نام‌های آشنای دیگر، نام‌هایی آشنا چه برای حزب‌اللهی‌های افراطی و چه برای دگراندیشان مدنی و سیاسی.
«امیرفرشاد ابراهیمی» فعال سیاسی و منتقد سیاست‌های جمهوری اسلامی ایران که در پی حمله انصار حزب‌الله به کوی دانشگاه در سال ۱۳۷۸ و بروز اختلافات شدید، از عضویت در این گروه استعفا کرد، از پشت پرده انصار می‌گوید، و از این که حتی نامش را هم به درستی نمی‌دانیم.
رادیوفردا: آقای امیرفرشاد ابراهیمی! سوال را از اینجا شروع می‌کنم که آن گروهی که به نام انصار حزب‌الله – چه درست و چه غلط – پیش مردم معروف شده، یا به طور عام، همان نیروهای لباس شخصی، که این روزها به خاطر برخوردشان با تظاهرکنندگان، شاید نام‌شان بیشتر از نیروی انتظامی و امنیتی بر سر زبان‌ها باشد، چه کسانی هستند؟ از کجا می‌آیند؟
امیرفرشاد ابراهیمی: شاکله انصار حزب‌الله به سال ۱۳۷۲ برمی‌گردد. این گروه علنا با نشریه «یالثارات الحسین» اعلام موجودیت کرد. این نشریه ابتدا فقط در نماز جمعه پخش می‌شد، اما بعدها به کیوسک روزنامه‌فروشی‌ها راه پیدا کرد و علنی شد. تا سال ۱۳۷۴ همه گروه‌ها زیر عنوان انصار حزب‌الله جمع بودند. اما از این سال به بعد به دلیل اختلاف نظرهای کلی به چند پاره تقسیم شدند. یک گروه همان انصار حزب‌الله باقی ماندند و با نشریه یالثارات الحسین کماکان به کار مطبوعاتی خود مشغول بودند. و گروه دوم عنوان «اتحادیه دانشجویان و فارغ‌التحصیلان حزب‌الله» داشتند که آقایان الله‌کرم، مسعود ده‌نمکی، فرج مرادیان و حاجی بخشی هم عضو این گروه بودند.
و این در واقع همان گروهی است که شما دبیر سیاسی آن محسوب می‌شدید؟
بله. این تشکل که تشکیل شد من دبیر سیاسی آن شدم. آقای حسین الله‌کرم دبیر کل، و مسعود ده‌نمکی به عنوان دبیر فرهنگی آن برگزیده شد.

یعنی بیشتر برخوردهای خیابانی که به نام انصار حزب‌الله در سال‌های دهه هفتاد شاهدش بودیم، درواقع ناشی از عملکرد همین گروه بود؟

بله. اتحادیه فارغ‌التحصیلان و دانشجویان حزب‌الله بودند. افرادی مثل آقای گودرزی هم در همین گروه بودند. ما با آن گروه اصلی انصار حزب‌الله در یک سری مسائل اختلاف نظر داشتیم، اما در کل اشتراکات فکری زیادی هم داشتیم. می‌شود گفت که تقسیم کار کرده بودیم. بخشی از کار را انصار حزب‌الله برداشت و آن انجام کارهای فرهنگی و مطبوعاتی بود؛ و ما هم به عنوان گروه دیگری به برگزاری تجمعات دست می‌زدیم، جلساتی به نام «نوسازی معنوی» تشکیل می‌دادیم. و بله! می‌شود گفت که در آن درگیری‌ها و بر هم زدن تجمعات، تقریبا همه گروه‌ها با همدیگر همکاری داشتند و افرادی که مردم کلا به اسم انصار حزب‌الله می‌شناسند در آن مشارکت می‌کردند.

که به لباس شخصی‌ها معروف شدند...

بله.

خوب، اینها تحت فرماندهی چه کسی هستند؟ برای چه کسی کار می‌کنند؟ به عبارت ساده‌تر مشروعیت برخوردشان و امکان استفاده از قوه قهریه‌شان را از کجا می‌آورند؟

مشروعیت‌شان را در کل از رهبر می‌گیرند. این امر علنی بود. همه هم می‌دانستند. ما با دفتر رهبری ارتباط خیلی نزدیکی داشتیم. ملاقات‌های خصوصی داشتیم . بر سر هر موضوعی مجاز بودیم به دفتر رهبری برویم . حالا شاید الزاما با خود رهبر ملاقات نداشتیم . اما با مسولان ارشد دفتر رهبری در ارتباط بودیم . و همین مشروعیت هم باعث شده بود که نیروهای امنیتی و انتظامی نسبت به برخوردهای انصار حزب‌الله از خودشان مماشات نشان بدهند.

منظورتان این است که برخی از رهنمودها و راهکارها را به طور مستقیم از دفتر رهبری اتخاذ می‌کردید؟

دقیقا، دقیقا. نگاه کنید! پیش می‌آمد که ما جلساتی با آقای جنتی یا آقای مصباح یزدی هم داشته باشیم. اما آن چه که به رفتار ما مشروعیت می‌داد حمایت رهبری بود. مثلا وقتی پیش آقای جنتی یا یزدی می‌رفتیم می‌گفتند که شما کبوتران ولایت هستید. در جلساتی که با دیگران هم داشتیم آنان ما را با عنوان سربازان ولایت قلمداد می‌کردند. مطلب دیگری که باید بهش اشاره کنم این است که از سال ۱۳۷۶ و با سرکار آمدن آقای خاتمی تنش‌ها و درگیری‌ها بیشتر شد . نیروی انتظامی هم در یک وضعیت منفعل قرار گرفته بود. و نمی‌دانست با این نیروها باید چه کند. از همین جا بود که پایه و اساس تشکیل نیروهای «نوپو» شکل گرفت. طبق دستور مستقیم رهبری به مسئول اطلاعات نیروی انتظامی که در آن زمان آقای سرتیپ مسعود صدرالاسلام بود نیرویی راه‌اندازی شد به نام نوپو که اسم اختصاری «نیروهای ویژه پاسدار ولایت» بود. بخشی از بچه‌های انصار حزب‌الله به شکل کاملا سازمانی و ارگانیک در اختیار نیروی انتظامی قرار گرفت و زیر نظر اطلاعات نیروی انتظامی کار می‌کردند. همین افراد هم بودند که در حادثه ۱۸ تیر کوی دانشگاه حضور داشتند. الان هم در برخورد با تظاهرکنندگان و معترضان به نتایج انتخابات، نیروهای نوپو را می‌توانید با جلیقه‌های خاکستری رنگ تشخیص دهید.

که از آن زمان برای چنین مواقعی سازمان‌دهی شده‌اند...

بله، دقیقا.«مشروعیت‌شان را در کل از رهبر می‌گیرند. این امر علنی بود. همه هم می‌دانستند. ما با دفتر رهبری ارتباط خیلی نزدیکی داشتیم. ملاقات‌های خصوصی داشتیم . بر سر هر موضوعی مجاز بودیم به دفتر رهبری برویم . حالا شاید الزاما با خود رهبر ملاقات نداشتیم . اما با مسولان ارشد دفتر رهبری در ارتباط بودیم . و همین مشروعیت هم باعث شده بود که نیروهای امنیتی و انتظامی نسبت به برخوردهای انصار حزب‌الله از خودشان مماشات نشان بدهند.»خوب، به نیروهای مختلف اشاره کردید، یعنی این افراد به محض پیوستن به تشکیلات انصار حزب‌الله مسلح می‌شوند و امکان استفاده از سلاح سرد و گرم را پیدا می‌کنند؟

ببینید، بحث تسلیح حزب‌الله برای اولین بار در ایام اتفاقات کوی دانشگاه مطرح شد. قبل از آن، به این صورت مطرح نبود که بگوییم همه نیروهای حزب‌الله سلاح داشتند. باید بدانید که یک رابطه کاملا پیچیده در میان نیروهای انصار حزب‌الله وجود دارد که اگر بخواهم تشریحش کنم بسیار زمان‌بر خواهد بود. به طور خلاصه، کسانی که در انصار حزب‌الله حضور داشتند عمدتا بسیجی یا سپاهی بودند. این افراد سپاهی گاها از محل خدمت‌شان در سپاه اسلحه داشتند. و این اسلحه را زمانی که در ماموریت‌های حزب‌الله حضور داشتند با خودشان حمل می‌کردند. افرادی هم که بسیجی بودند عمدتا حکم‌هایی داشتند که به همان احکامی برمی‌گشت که در ایست‌های بازرسی در خیابان‌ها از آن استفاده می‌کردند. بر همین اساس اگر زمانی هم نیروی انتظامی یا هر کس دیگر می‌خواست با آنها برخورد کند یا بپرسد که این افراد لباس شخصی اینجا، در تجمعات، چه کار می‌کنند، نمی‌گفتند من حزب‌اللهی هستم؛ می‌گفتند من بسیجی‌ام، این هم حکم ماموریتم. بهترین تعبیر این است که بگوییم در واقع یک سوء استفاده قانونی در اینجا انجام می‌شد و کسی هم از این افراد ایراد نمی‌گرفت.

حالا که بحث از سازماندهی نیروهاست می‌خواستم بپرسم در سازماندهی نیروهای انصار حزب‌الله که یک نیروی شبه‌نظامی با ایدئولوژی مذهبی شدید به شمار می‌رود، مولفه مذهب کجا قرار می‌گیرد؟ اعتقادات چه جایگاهی دارد؟

اعتقادات در درجه بالایی بود. انصار حزب‌الله یک گروه و سازمانی بود که به اعضایش حقوق و پول به طور رسمی نمی‌داد البته راه‌های دیگری بود که...

به این بحث باز می‌گردیم، اما اجازه بدهید به اینجا که رسیده‌ایم، یک پرانتز باز کنیم. از ایران شنیده می‌شود که به افرادی پول داده می‌شود تا در برخورد با معترضین، بقیه نیروها را همراهی کنند. شما احتمال چنین چیزی را چطور می‌بینید؟

احتمال آن را تایید می‌کنم. ببیند مثلا آقای الله کرم عضو انصار حزب‌الله بود، ولی مثلا یک آژانس هواپیمایی هم داشت. این آژانس هواپیمایی طبعا یک سری هزینه‌هایی هم دارد، باید مالیات بپردازد. اما بر اساس روابط خاص، از این هزینه‌ها چشم‌پوشی می‌شد. کافی است که من مثلا به عنوان مسئول انصار حزب‌الله به آقای سعید امانی زنگ بزنم که در آن زمان دبیر جامعه اسلامیاصناف بازار تهران بود، و بگویم فلانی از بچه‌های ماست، هوایش را داشته باشید. همین «هوایش را داشته باشید»، به معنای آن بود که او می‌تواند از یک رانت ویژه استفاده کند.

شما شخصا شاهد چنین مسائلی بودید؟

بله. من شخصا شاهد بودم . این سفارشات در رده‌های بالای گروه اتفاق می‌افتاد. البته در رده‌های پایین‌تر و بچه‌هایی که مثلا تجمعات را بر هم می‌زدند یا در میان نیروهای پیاده نظام هم این طور نبود که مثلا بگویند «خوب شما امروز این تجمع را بهم زدید این دو هزار تومان را بگیر!»، اما در هر صورت پولی به آنان اختصاص داده می‌شد. مثلا می‌گفتیم، خوب شما بچه‌های حزب‌الله هستید . می‌خواهید فلان برنامه یا فلان هیات مذهبی را تشکیل دهید. این پول را آقای فلانی به همین منظور به شما کمک کرده است...

خوب پس باز می‌گردیم به نقش مذهب و استفاده از آعتقادات در این گروه، که پیشتر بحث‌اش نیمه کاره ماند...

بله . مذهب در جایگاه بالای تفکر این گروه قرار دارد. اساسا اکثر برخوردها (از سوی بازوهای اجرایی گروه) با انگیزه‌های مذهبی صورت می‌گیرد. کسانی که در رده اول این گروه بودند می‌دانستند که برخورد با آقای عطاالله مهاجرانی یا برخورد با دکتر سروش یک برخورد سیاسی است. ولی ما، یا کلا جریان اصلی انصار حزب‌الله نمی‌رفتیم به این افراد بگوییم که مثلا چون ما از نظر سیاسی با آقای خاتمی اختلاف داریم بروید و تجمع‌شان را بر هم بزنید. با این عنوان طرح می‌شد که این افراد دارند ریشه‌های اسلام را می‌خشکانند. اینها دارند اسلام را کم‌رنگ می‌کنند، اسلام آمریکایی را ترویج می‌کنند، و امثال این صحبت‌ها. در واقع نیروها، به عنوان یک تکلیف دینی تجمعات را بر هم می‌زدند یا با مردم برخورد می‌کردند.

حالا اگر موافق باشید، کمی بیشتر به اتفاقات اخیر بپردازیم. یکی از شایعات قوی این است که در برخورد با معترضان تظاهرات اخیر از نیروهای خارجی هم استفاده می‌شود. آیا شما در طول مدتی که با این گروه همکاری می‌کردید شاهد چنین نمونه‌هایی هم بوده‌اید؟ این ادعا به نظر شما تا چه حد می‌تواند صحت داشته باشد؟

باید برگردم به همان حرفی که یک بار هم زدم، اعضایی که در انصار حزب‌الله فعالند عمدتا نیروهای بسیجی هستند. بسیجی‌ها به عنوان ضابط قضایی عمل می‌کنند و در مواقع بحران این افراد می‌توانند به عنوان یکی از زیرمجموعه‌های سپاه پاسداران انجام وظیفه کنند. ماموریت حفظ امنیت تهران طبق مصوبه فرماندهی کل قوا زیر نظر قرارگاه ثارالله تهران است . قرارگاه ثارالله تهران یک قرارگاه مستقل است که زیر نظر هیچ کدام از نیروهای پنچگانه سپاه قرار ندارد، و مستقیما زیر نظر فرمانده کل قوا هدایت می‌شود. در آن قرارگاه ثارالله دو تیپ وجود داشتند وهنوز هم هستند که در آن افراد خارجی حضور دارند. یک تیپ آن جنب نمایشگاه بین‌المللی تهران و مابین نمایشگاه و ساختمان صدا و سیما مستقر است که اینها بازماندگان لشکر ۹ بدر هستند که افرادش عراقی‌اند. یک تیپ دیگر هم از نیروهای احتیاط حزب‌الله لبنان هستند که برای آموزش وارد ایران شده‌اند و مانده‌اند. دفتر آنها هم در خیابان حافظ شیراز در خیابان ولی‌عصر قرار دارد، ولی محل استقرارشان پادگان امام علی است . این شایعاتی که امروز در سطح جامعه مطرح شده... کما این که خودم هم در عکسها شاهد آن بودم دو تن از اعضا حزب‌الله لبنان را نشان می‌دهد که یکی از آنها جزو افراد معروف حزب‌الله لبنان است، یعنی برادر علی منیر اشمر است که همین حالا هم اگر به وب‌سایت حزب‌الله لبنان بروید، می‌بینید که نامش در بین شهدای استشهادی نوشته شده. برادر او، در درگیری‌های اخیر در تهران حضور داشته است، عکسش هم در خیابان چاپ و منتشر شده است. همین به نظر من می‌تواند ثابت کند که حزب‌الله لبنان، نیروهایش را برای سرکوب، وارد ایران کرده است. ولی حضور این افراد ربطی به انصار حزب‌الله ندارد؛ این افراد از زیر مجموعه‌های سپاه پاسداران هستند...

یعنی این افراد خارجی که می‌گویید، در ارتباط با لباس شخصی‌ها نیستند؟

نه، این افراد، حاصل ارتباط ارگانیکی است که سپاه پاسداران با حزب‌الله لبنان دارد. البته درست است که ما هم به عنوان انصار حزب‌الله در آن زمان اشتراکات زیادی با حزب‌الله لبنان داشتیم . حتی با حزب‌الله سوریه و افغانستان . و هر جا کنگره‌ای برگزار می‌شد ما هم به عنوان نماینده حزب‌الله ایران در آن شرکت می‌کردیم؛ اما هیچ وقت ارتباط ارگانیکی با این افراد نداشتیم . و حضور این افراد (حزب‌الله لبنان در ایران) برمی‌گردد به ارتباط سپاه پاسداران و بهره‌گیری آنان از حزب‌الله لبنان.

می‌خواستم بپرسم وقتی به عکس‌های درگیری‌ها در ایران نگاه می‌کنید، چهره‌های آشنایی هم در بین لباس شخصی‌ها می‌بینید؟ یا نیروها به طور کامل از آن زمان عوض شده‌اند؟

بله . وقتی عکس‌ها را می‌بینم تعدادی از بچه‌هایی را که آن زمان در انصار حزب‌الله حضور داشتند می‌بینم . البته شاید در آن زمان رده‌های‌شان خیلی پایین‌تر از امروز بود. ولی امروز به عنوان نیروهای لباس شخصی و حزب‌اللهی در مقابل مردم قرار دارند و اسلحه هم دارند و عده دیگری هم از چهره‌های آشنا به عنوان بسیجی، و در لباس بسیجی، در تجمعات حضور دارند.

به این نکته اشاره کردید که «سلاح دارند». دامنه اختیارات این افراد تا چه حد است؟ آیا در برخورد با معترضین به طور مثال، حکم تیر دارند؟ تا چه حد اجازه برخورد فیزیکی با مردم دارند؟

در زمانی که من در این تشکیلات بودم هنوز حوادث به درگیری مسلحانه با مردم نکشیده بود. صرفا این افراد تجمعات را به هم می‌زدند. و البته دامنه اختیارات‌شان در همان زمان هم به‌شدت بالا بود. نیروی انتظامی هیچ گونه برخوردی هیچ گاه با این افراد نداشت . یادم می‌آید بعد از تجمعات و برخوردهایی که در جریان تشییع جنازه‌های آقای مختاری و خانم اسکندری و آقای فروهر صورت گرفت و بعد از درگیری‌هایی که پیش آمد، تعدادی از افراد انصار حزب‌الله توسط نیروی انتظامی دستگیر شدند. به من زنگ زدند که ما چند نفر را بازداشت کرده‌ایم که ادعا می‌کنند از بچه‌های انصار حزب‌الله هستند، بیایید که اگر آنها را می‌شناسید آزادشان کنیم. یعنی اگر هم به هر دلیل این افراد توسط نیروی انتظامی بازداشت می‌شدند بلادرنگ آزاد می‌شدند. و هیچ گونه برخوردی هم با آنان صورت نمی‌گرفت. بالاترین برخوردی که من شاهد آن بودم در جریان ضرب و شتم آقای نوری و مهاجرانی بود در نماز جمعه تهران که همان زمان قوه قضاییه این افراد را بازداشت کرد و برای‌شان حکم هم صادر شد، اما هیچ گاه این احکام اجرا نشد. یعنی در واقع قوه قضاییه اهتمامی نمی‌دید که با این افراد برخورد کند. چون هم قوه قضاییه و هم نیروی انتظامی می‌دانستند که به هر جهت این افراد نیروهای وفادار نظام هستند و به نوعی تحت امر رهبری هستند. به همین دلیل هم کسی جرات برخورد با آنها را نداشت. دایره اختیارات‌شان عملا به اندازه‌ای گسترده بود که قادر بودند هر کاری بکنند. من بارها و بارها شاهد بودم که مثلا یک بچه ۱۷، ۱۸ ساله به یک سرهنگ نیروی انتظامی دستور می‌داد و سرش داد می‌زد که مثلا «چرا نیروهای‌تان را نمی‌آورید جلو؟!» و متاسفانه می‌دیدم که پلیس هم حرف این افراد را اجرا می‌کرد و نسبت به آنان مماشات داشت و از آنان می‌ترسید . چون همه به خوبی می‌دانستند که انصار حزب‌الله یعنی رهبری .

این مصاحبه را میتوانید اینجا بخوانید و گوش دهید

سرکوبگران که هستند ؟

امروز همه ملت ایران ، همه آنهایی که اولیه ترین حق اجتماعی و شهروندی خود را طلب می کنند خس و خاشاک هستند و البته طبق فرمایش آقای خامنه ای مسئولیت خونشان و جانشان هم چون اعتراض می کنند با خودشان هست ، پس این از ملت !اما در جمهوری اسلامی پس چه کسانی انسان هستند و چه کسانی حقشان محفوظ است و حق زیستن دارند ؟در جمهوری اسلامی اگر می خواهید حق زیست داشته باشید ، اگر می خواهید کار کنید و اگر می خواهید شهروند درجه اول باشید باید قداره ببندید ، باید اسلحه بر کمر ببندید و ملت را بکشید و و خون هر معترض را بر کف خیابان بریزید تا آنوقت آزادنه هر کاری دلتان می خواهد بکنید !مثل این سرکوبگری که برایتان معرفی خواهم کرد .

سید حسن میر کاظمی
فرمانده بسیج مسجد الهادی در تپه شمس آباد تهران
مدیر عامل کارخانه دنیای فلز واقع در اتوبان کرج
آقای میر کاظمی در کارنامه درخشان خود دخالت در سرکوب هیجده تیر و البته ماموریت به استان خرم آباد برای ضرب و شتم مصطفی تاج زاده در فرودگاه خرم آباد هنگامی که برای نشست دفتر تحیم وحدت مراجعه نموده بودند را نیز دارد .میرکاظمی از اعضای برجسته و شناخته شده انصار حزب الله نیز می باشد .در زیر ضمنا برایتان یک عکس از کارخانه ایشان را که چندی پیش وزیر محترم دولت محمود احمدی نژاد مورد بازدید قرار داده اند نیز می بینید و سند دیگری که برایتان مسلم می سازد چگونه شهروندان خدوم و جنایتکار جمهوری ولایت فقیه از رانتهای مختلف استفاده می کنند ! بله این جناب سید حسن میر کاظمی که جوانان را به گلوله می بندد. 175 میلیارد تومان از بانک کشاورزی پول گرفته و پس نداده است. به عنوان بزرگترین بدهکار بانک است!

نيروی قدس و نقش آن درایران و خاورمیانه

چند روز پیش فرصتی پیش آمد و در برنامه میزگردی با شما تلویزیون صدای آمریکا شرکت کردم که دیدم بد نیست با توجه به موضوع مورد بحث درآن شب شما دوستان نیز در جریانش قرار بگیرید .که مابقی برنامه را هم میتوانید اینجا ببینید ، خوشحال می شوم نظراتتان را در مورد آنچه که گفته شده مطرح کنید .

ترور در نماز جمعه تهران !

اگر يادتان باشد سيزدهم شهريور سال 1378 در نماز جمعه تهران در حاشيه برگزاري نماز و تشييع پيكرهاي شهدا ماجرايي رقم خورده شد كه در مطبوعات و حوادث رنگارنگ آن سالها به برخورد با دو تن از اعضاي هيات دولت مشهور شد ، روزي كه قرار بود عبدالله نوري معاون توسعه سياسي رئيس جمهوربه همياري حفاظت اطلاعات نيروي انتظامي با انصار حزب الله ترور شود ! تا به گفته صادق مير حجازي ( عضو ارشد امنيتي دفتر خامنه اي) درسي شود براي همه دين باختگان در دولت خاتمي ! اما تقدير اينچنين نبود ، امروز مي خواهم برايتان در سالگرد آن روزها نا گفته هايي را از آن ماجرا بگويم : از مدتها بود كه عبدالله نوري براي خامنه اي و اطرافيانش معضلي شده بود و بد جوري كينه او را به دل گرفته بودند ! البته خامنه اي معمولا عادت نداشت در ديدارهاي خصوصي اشاره به اسم و يا فرد خاصي كند فقط اشاره مي كرد به حرفها و مثلا مي گفت : آن آقايي كه به اسم اصلاحات مي آيد فلان حرف را مي زند ... اما صادق مير حجازي كه من اعتقاد دارم او رهبر رهبري است يكبار در منزل حسين معزي كه او هم از اعضاي دفتر رهبري بود و جلسه اي بود و حرف عبدالله نوري آمد رو كرد به حسين الله كرم كه اينجا ديگر نبايد شما ساكت بمانيد ! تا اينكه يكروز ديگر علنا در قم مصباح يزدي گفت : من معتقدم خون كسي كه به ولايت فقيه اهانت كند مباح كند ، روز كشته شدن عبدالله نوري براي من عيد است ! من آن روزها رايزن مطبوعاتي ايران بودم در بيروت و معمولا هر دو هفته يكبار دو سه روزي بيشتر ايران نبودم بعد از آن جلسه كذايي با مصباح يزدي اولين باري كه به ايران آمدم و سرگرم ديد و بازديد اقوام بودم ،عصري بود و حسين الله كرم زنگ زد و گفت بيا دفتر اخوی ام ( منظورش همان آ‍‍ژانس توكا تور در خيابان نجات الهي بود كه گرچه مال خود الله كرم بود اما هميشه از آن به عنوان دفتر اخوي ياد مي كرد ) رفتم آنجا ايشان يك بليط به اسم خود من به بنده دادند و گفتند: دو تا بليط هم مي تواني از گيشه پرواز فرودگاه مهرآباد بگيري و گفت دو نفر را گير مي آوري و سريع راه می افتيد مشهد، پرسيدم چه خبر است؟ گفت كه كاری نداشته باشيد، توی فرودگاه می آيند دنبالتان كه البته همين كه من از دفتر خارج شدم دوباره زنگ زد و گفت آن دو نفر هم پيدا شدند كاريت نباشد ديگه همين الان برو مسجد شهدا اونجا هستند ! راه افتادم و رفتم كه ديدم حكيم سوری و فرج مراديان هستند (نعمت الله حکیم که در ميان بچه هاي سپاه به سوری مشهور است .وي هم اکنون فرماندهی آموزش ستاد مشترک سپاه را در تهران به عهده دارد و آنزمان نيز از فرماندهان اطلاعات قرارگاه ثارالله تهران بود و فرج مراديان نيز از فرماندهان عمليات نيروي زميني سپاه بود و هر دو از اعضاي ارشد حزب الله بودند ) ما فرداي آنروز رفتيم مشهد از هواپيما كه پياده شديم ، پايين پلكان هواپيما يك آقايی با لباس سپاه در به استقبال ما آمده بود ظاهرا فرج مي شناختش رو به فرج كرد و پرسيد ايشان ابراهيمي هستند ؟ كه فرج تائيد كرد سوار شديم من هنوز از كل ماجرا با خبر نبودم اما فهميديم كه قضيه مهمی است كه توی همان باند فرودگاه دنبالمان آمده اند. ما را به حفاظت فرودگاه مشهد بردند. مقداری صحبت كرديم كه از اوضاع تهران و احوال پرسي و اين حرفها بود خداحافظی كرديم و به زيارت رفتيم، قرار بود حسين الله كرم با موبايل به ما بگويد چه كنيم كه در همان حرم بوديم كه زنگ زد و گفت عبدالله نوری داخل مسجدي سخنرانی دارد. شما می رويد و آنجا می نشينيد گفتم: بايد چه كار بكنيم؟ گفت: يكي از بچه ها كه مي شناسيدش هر وقت به تو اشاره كرد بلند می شوی و می گويی كيف پولم گم شده وخلاصه مجلس را بهم می زني! بعد از آن فرج خودش می داند چكار كند كه بعدها فهميدم فرج قرار بوده عبدالله نوری را با چاقو بزند. فرج و سوری پای تريبون نشسته بودند و من هم بين جمعيت بودم كه يكي از بچه هاي اطلاعات ناجا را ديدم كه او هم در فاصله كمي با من نشسته بود سري تكان داد كه فهميدم فرد مورد اشاره حسين همان هست . عبدالله نوری شروع كرده بود از حقوق مخالف صحبت می كرد و صحبت از اشغال دفتر آيه الله منتظري پيش آمد و گفت كه چرا بايد جامعه اين جور باشد كه بزنند دفتر يك مرجع تقليد را اشغال كنند ، طرف به من اشاره اي كرد و خودش هم بلند شد ايستاد كه من هم بلند شدم با صدای بلند گفتم كه كيف پولم نيست، آی دزد را بگيريد. مجلس بهم ريخت و بلبشويي شد كه در همين حين يكی از بچه های اطلاعات ناجا خودش را به من رساند و دستم را كشيد و برد بيرون مسجد و به من گفت كه به بقيه هم گفتيم كاری نكنيد ،مسجد ديگر شلوغ شده بود و عبدالله نوري را هم ظاهرا برده بودند به آبدار خانه مسجد ، من سوار موتور يكي از بچه ها شدم و رفتم دم پنجره فولاد حرم كه از قبل قرارمان بود ، حكيم و فرج هم نيم ساعتي بعد آمدند و ما همان شب برگشتيم . فرداي همان روز من طبق معمول همه ايام مرخصي و مراجعت از لبنان هميشه سري هم به آيه الله مصباح يزدي مي زدم و هم گزارشي از لبنان مي دادم و هم برنامه هاي حزب الله را با ايشان در ميان مي گذاشتيم جلسه تمام شده بود و آخر كار يك سری بولتن بود كه در آن مطالبي راجع به عملكرد عبدالله نوري بود را هم ايشان به ما نشان داد يا حسين الله كرم آنجا نشانم داد دقيقا يادم نيست كه مصباح يزدي بعد از آن به حسين الله كرم گفت: بالاخره يك نفر مرد از بين شما پيدا می شود جلوي اين را بگيرد؟ اين دومين باري بود كه مصباح يزدي علنا به عبدالله نوري اينطوري اشاره مي كرد ! من به لبنان برگشتم و هفته بعدش دوباره مي خواستم براي مراسم تشييع پيكرهاي شهدا به تهران بيايم . پنج شنبه شب تهران بودم كه نيمه شب الله كرم زنگ زد گفت: فلانی آب دستت است بگذار بيا خانه ما. رفتم كه گفت: كار مشهد را اينجا بايد تمام كنيد. من به فرج هم گفته ام و فرج قرار است با مكافات عبدالله نوری را انشاء الله ادبش كند ! (مكافات اسم چاقويي بود كه فرج هميشه همراهش بود و خودش مي گفت كلك خيلي ها را با آن كنده است ، يكبار هم گفت اين چاقو را اكبر خوش كوش به او داده ، اكبر خوش كوش هماني است كه مشهور است مرحوم بختيار را در پاريس كشته است ، اين را هم اضافه كنم كه به روي تيغه اين چاقو آياتي از قرآن كنده كاري شده بود و خلاصه براي خودش داستان مفصلي دارد) . شب عجيبي بود برايم همان شب من خواب ديدم همه ما صف شده ايم رفته ايم ديدن امام، همه می رفتند پيش ايشان، نوبت من كه رسيد امام فرمودند اين را راه ندهيد، اين می خواهد پهلوی مرا با چاقو بزند. بعد از اين قضيه من خيلی ناراحت شدم. ولی دو دل بودم كه بروم يا نروم؟ به هر جهت رفتيم نماز من از كل ماجرا اطلاع نداشتم وبعد ها فهميدم كه قضيه ، قضيه كشتن نوري بوده احساس مي كردم فقط قرار بر درگيري فيزيكي هست دم وضو خانه خيابان طالقاني ايستاده بودم كه نقدي را هم ديدم اشاره كرد طرفش نروم ايستادم ، نقدي عينك دودي زده بود و در پياده رو آن ور خيابان طالقاني ايستاده بود قرار بود به محضي كه به من خبر مي دهند با عباس بيجارچيان ( از اعضاي ارشد اطلاعات ناجا ) وارد كار شوم . عبدالله نوري را اواسط خطبه دوم ديدم كه در تقاطع خيابان طالقاني و درب شرقي دانشگاه تهران نشسته بود ، دو محافظش هم را مي شناختم از بچه هاي حفاظت انصار سپاه بودند ، نماز تمام شده بود و من در موازات عباس بيجار چيان و محمدرضا نقدي با فاصله ايستاده بودم و ماجرا را به انتظار نشسته بوديم ، سهيل كريمي ( از اعضاي تحريريه نشريه شلمچه و شوراي حزب الله و هماني كه چندي پيش مدتي در عراق توسط آمريكائيها بازداشت شده بود ) رفت جلوی عبدالله نوری را گرفت و به او گفت: اين خزعبلات چيست كه درمشهد گفته اي؟ عبدالله نوری هم او را كنار زد و گفت : برو كنار ببينم! درگيری شروع شد و به يكباره همه فرياد زدند به پدر شهيد فحش مي دهي ؟!! بابك شهرستاني روي كول كيانوش مظفري داشت شعار مي داد : با آل علی هر كه در افتاد، ور افتاد. مردم جمع شده بودند ، بابك از كول كيانوش آمد پائين و رفت لگدی به ساق پای نوری زد كه نوري پايش لنگيد و دولا شد ، عبا و عمامه شان افتاد محافظهاي نوري وي را بلند كردند و بردند در يك ورودي ساختماني و مقابلش ايستاده بودند فرج را ديدم كه به طرف نوري داشت مي رفت عبدالله نوری در يك سطح بالاتری بود، جمعيت زياد بود كه به يكباره هياهويي ايجاد شد ( كه بعدها فهميدم فرج پايش لرزيده و چاقو از دستش روي زمين افتاده ) در همان گيرو دار بود كه نقدي زد پشت من و رفت و من و عباس بيجارچيان رفتيم و مردم را متفرق كرديم و آمبولانسي را كه هميشه آن اطراف پارك بود خبر كرديم ومن وعباس كوچه اي ايجاد كرديم و نوری را سوار آمبولانس كردند و رفت ... ( بعدها من شنيدم كه صادق مير حجازي از ساختمان روبرويي كه گمانم براي انجمن اولياء و مربيان بود از پنجره ماجرا را مي ديده و هدايت مي كرده كه صحت و سقمش را نمي دانم ) . البته در همان گيرو دار عطا الله مهاجراني هم كه او هم براي نماز در ميان مردم نشسته بوده و در حال رفتن بوده هم نا خواسته وارد آن درگيري مي شود و كيانوش مظفري و بابك شهرستاني به او هم حمله ور مي شوند . .. پي نوشت : ماجرا مفصل تر از اين حرفهاست اما اين پست خيلي طولاني شد و گفتنش را براي مجال ديگر وامي گذارم فقط اين را اضافه كنم كه من واقعا از بحث ترور نوري اطلاع نداشتم و شايد همين موضوع و آن خواب كذايي يكي از تلنگرهاي اساسي بود كه به من خورد و چند ماه بعد ترش تركيد و از اين گروه زدم بيرون يادم مي آيد بعدها كه در ديداري خصوصي وقتي عبدالله نوري در مرخصي ايام زندان تصادفي مشكوك كرده بود به ديدارش رفتم و ماجرا را برايش تعريف كردم و گفتم هم من را حلال كن و هم بيشتر مواظب باش ، خدا رحمت كند عليرضا نوري برادر عبدالله نوري را كه او هم كه كنار ما نشسته بود تصديق كرد اما اجل و يا ديگران اين بار به او فرصت ندادند و عليرضا نوري در حادثه تصادفي درگذشت يا درگذشتنش ! ...

روزنامه حريت چاپ آنكارا : عليرضا عسگري در واشنگتن است !

چندي پيش با روزنامه ترك زبان حريت درباره عليرضا عسگري معاون سابق آماد و پشتيباني وزارت دفاع مصاحبه اي انجام دادم كه مشروحش در زير مي آيد : سال پیش درماه دسامبر در سايت یک روزنامه نگار ايراني مقیم آلمان اطلا عات جالبی را در ارتباط با عسگری که به شکل عجیبی مفقود شدبراي اولين بار منتشر شد ، این نویسنده تایید میکند که عسگری همراه با مدارک هسته ای ایران به غرب رفته و میگویید عسگری چهل و سه ساله از دوستان نزدیک او میباشداین شخص امیر فرشاد ابراهیمی نام دارد و با تلاشهای روزنامه ی حريت به ایشان دسترسي پیدا کردیم ضمن اينكه عکسی را که در آن عسگري و ابراهيمي هست نيز در يك وب سايت اسرائيلي پيدا كرديم اوهمچنين براي اولين بار مدارک پناهندگی عسگری را نيز منتشر نموده است که ادعا میکند این مدارک را از منابع موثق دریافت کرده . بنا به گفته ها عسگری از سال 2003با سرویسهای مخفی همکاری و تبادل اطلاعات میکند . یک ایرانی عجیب با اسرار بسیار! امیر فرشاد ابراهیمی متولد 1975 میباشد.او در سن 12 سالگی به بسيج مي پيوندد و در جنگ ایران و عراق شرکت میکند، ابراهیمی در بسیج که بنیان گذارش امام خمینی میباشد پله های ترقی را به سرعت طی میکند او سپس وآرد صفهای تیم ویژه محافظان انقلاب به نام سپاه قدس میشود ابراهیمی در دانشگاه نظامي امام علی مدرک مهندسي عمليات رواني را میگیرد و در سال 1997 در بیروت پایتخت لبنان رايزن مطبوعاتي سفارت ایران میشود در همان سالها با علیرضا عسگری آشنا شده است ، او لیسانس خود را در دانشگاه هنر در رشته ی سینما و فوق لیسانس خود را در رشته ی روابط بین الملل از دانشگاه تهران گرفته است . ابراهیمی در سال 2000 با همکاری شیرین عبادی كه وكيل وي بوده است کاستی را براي استفاده قضايي تهیه میکند كه محتویات کاست شامل روابط مالی بین حزب الله و سیاست مداران محافظ کار میباشد همچنین ابراهیمی با نفوذ در حزب الله صاحب اطلاعات مخفی میشود و این اطلاعات را نیز در کاست فاش میکند سپس این کاست را برای بررسی رژیم به ماموران مربوطه میدهد بعد تحویل کاست شیرین عبادی بازداشت شده ابراهیمی نیز 2 سال حبس میشود .شیرین عبادی اولین زن مسلمانی است که لایق جایزه نوبل شده است . اذيت و آزارهاي حكومت پايان نمي يابد تا كه ابراهيمي مجبور به ترك كشور مي شود و به تركيه مي آيد و مشغول به تحصيل مي شود ، ابراهیمی در سال 2006 مدرک دکترای خود را در رشته ی حقوق بشر از دانشگاه تکنیک خاوره میانه دریافت میکند و بعد فارغ التحصیل شدن ترکیه را ترک میکند و به آلمان مي رود ، او هم اکنون از نوسندگان روزنامه ی عربی زبان المجله و همچنين الشرق الوسط میباشد کتابهای ابراهیمی در ایران ممنوع چاپ هستند . گفتگوی روزنامه ی حريت با دكتر امیر فرشاد ابراهیمی: با علیرضا عسگری چگونه آشنا شدید؟ 10 سال پیش در لبنان با هم بوديم سرتيپ عسگری در سال 1980از فرماندهان نيروي قدس در لبنان كه در ارتباط مستمر با حزب الله لبنان مي باشند بود ، در همان سالها عسگری جزو نفرات اول و کلیدی نيروي قدس سپاه بود و با اسم مستعار حاج امیر شناخته میشد، وظايف من هم گرچه در سفارت ايران بود اما به نحوي زير نظر ايشان بودم و رفته رفته ما ارتباط مستحكمي با هم پيدا نموديم عسگری چگونه صاحب یک پست کلیدی در وزارت دفاع شد؟ من و عسگری ابتدا در سپاه پاسداران فعالیت میکردیم بعد انتخابات ریاست جمهوری و روی کار آمدن خاتمی شمخانی که جزوی از فرماندهان ارشد سپاه بود وزیر دفاع شد و شمخانی دوستان و نزدیکان خود را وارد پستهای دولتی کرد و عسگری نیز بی نصيب نماند او نیز صاحب یک پست کلیدی شد ! این پست كليدي و مهم چه بود؟ عسگری معاون شمخانی شد و در خرید و ساخت سلاح نقش اصلی را بر عهده گرفت در عین حال که معاون وزیر بود فعالیت های ديگري را نیز انجام میداد به عنوان مثال در شرکت كالا الكتريك که یک شرکت مخفی و تحت نظر سپاه پاسداران است مسئول خرید لوازم هستهای از خارج از ایران به صورت مخفی و قاچاق بود مثلا اگر از خارج از ایران یک ماده رادیواکتیو خریداری میشد امضای قرارداد را عسگری انجام میداد و مطمئنا محل تمام تاسیسات هستهای ایران را میداند چرا از ایران خارج شد؟ با تمام شدن دوره ی ریاست جمهوری خاتمی و به روی کار آمدن احمدی نژاد قدرت محافظ کاران در ایران بالا رفت.عسگری هم سالها پیش متوجه شده بود که اگر قدرت به دست محافظ کاران برسد کابینه ی خاتمی از پستهای دولتی دور خواهند شد و مدتها پیش در فکر ترک ایران بود از ایران کی و چگونه خارج شد؟ در دسامبر سال پیش با گرفتن پاسپورت زیارتی ار دولت ایران برای زیارت حضرت زینب ایران را به مقصد سوريه ترک گفت بعد از رسیدن به سوریه به صورت غیر قانونی از راه زمینی وارد ترکیه شهر قاضی آنتپ شد سپس با کرایه یک خودرو به مقصد آنکارا حرکت کرد شما این اطلاعات را از کجا آوردید؟ عسگری از آنکارا با افرادي از جمله من تماس گرفت و گفت که چکار باید بکند و هم من و هم ديگران همگي رفتن به سفارت كشور آمريكا و همچنين درخواست پناهندگي از سازمان ملل را به ايشان تجويز نموديم ، ايشان نيز بعد ملاقات با مقامات مربوط در سفارت آمریکا تحت حمایت آنها در هتل هيلتون ساکن میشودو سپس خود را به سازمان ملل متحد برای درخواست پناهندگی سیاسی معرفی میکند . غیب شدن عسگری را اول از همه روزنامه حريت بیان کرد این ماجرای هتل جیلان در استانبول چه میباشد؟ عسگری بعد 5 روز اقامت در آنکارا به استانبول میرود و خود را به سازمان آی سی ام سی که وابسته به وزارت امور خارجه آمریکا میباشد معرفی میکند این سازمان برای ایشان در هتل جیلان رزرواسیون انجام میدهند ولی عسگری قبول نمیکند و اقامت 11 روزه ی خود را در هتل مرمر ميگذراند ، (اسم ایشان در لیست مسافران دیده نمی شود)آمریکا درخواست ایشان را مبنی بر پناهندگی در تاریخ 25 جنیوری قبول میکند و ایشان در تاریخ 7 فبریوری ترکیه را ترک میکند ادعاها مبنی بر خروج ایشان از ترکیه به کمک سازمان سیا با پاسپورت جعلی و از راه زمینی صحت دارد؟ نخیر ایشان با برگه های پناهندگی که از سازمان ملل متحد دریافت کرده بود به صورت قانونی و هوایی از ترکیه خارج شده ودر هامبورگ آلمان ترانزیت شده و به آمریکا رفته.با یک پرواز خصوصی رفته یا نه نمیدانم ولی آمریکابصورت مستقيم در این کار دخالتی نداشته است . ادعاهای مبنی بر فرار خانواده ایشان از ایران صحت دارد یا نه؟ نخیر خانواده ایشان در ایران میباشند عسگری قبل از ترک ترکیه چند باری با همسر دوم خود و فرزندانش تماس گرفته و به آنها گفته بود که به آمریکا میرود در حال حاضر دوستان نزدیک و خانواده ی ایشان تحت كنترل شدید وزارت اطلاعات ایران میباشند و تعدادی از دوستان نزدیک عسگری دستگیر و تحت بازجویی وزارت اطلاعات میباشند . آخرین تماس شما با عسگری چه زمانی بوده والان ایشان کجا هستند؟ آخرین بار 12 روز پیش طي تماسي اظهار داشته كه احساس خطر میکند وي هم اكنون در واشنگتن در خانه ای تحت نظر سازمان سیا میباشد در ماههای آینده بعد از تمام شدن بازجویی ها ایشان تمامی اطلاعاتش را با جزئيات درمصاحبه ای در سي ان ان بیان خواهد کرد و همه خواهيم ديد كه توسط سازمانهای مخفی دزدیده نشده بلکه با خواسته ی خودش درخواست پناهندگی سیاسی داده است .
نيروي انتظامي تاسف ! اين هم سندي براي كار فرهنگي حضرات ياوه گويي كه مي گويند مبارزه با بد حجابي فقط در حد ارشاد و كار فرهنگي است ، آقايان هنوز در كشتمان دور مي زنند و به جاي كار فرهنگي بيشتر در كار سرهنگي هستند اين عكس به خودي خود گوياي همه چيز است و بس ! اما ماجراي خونين ميدان هفت تير را در اينجا هم مي توانيد بخوانيد
مصاحبه من در باره مهدي بوترابي در برنامه تلويزيوني صداي آمريكا را اينجا مي توانيد ببينيد

اولين مصاحبه پس از آزادي از زندان

مصاحبه با نشريه شهروند - كانادا اشاره: امیرفرشاد ابراهیمی عضو پیشین شورای مرکزی دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله ، پس از حوادث تیر ماه 78 دانشگاه تهران به دلیل اعتراض به عملکرد "انصار حزب الله" در هجوم به دانشجویان، استعفا داد. پس از استعفا دستگیر و ماه ها در زندانهای مختلف شکنجه شد. پس از آزادی به شیرین عبادی (وکیل دادگستری) مراجعه کرد. اظهارات امیر فرشاد ابراهیمی به منظور ارائه به مراجع ذیصلاح و تحقیق در این زمینه، توسط شیرین عبادی ضبط ویدیویی شد که همین امر موضوع پرونده تازه ای به نام "نوارسازان" شد که طی آن امیرفرشاد ابراهیمی به عنوان متهم اصلی، شیرین عبادی و محسن رهامی وکلای مدافع دانشجویان بر صندلی اتهام قرار گرفتند. امیرفرشاد ابراهیمی مجددا زندانی شد و ماه های متوالی را در زندان های مختلف گذراند. او در 31 اکتبر سال 2001 با قرار 20 میلیون تومان وثیقه از زندان آزاد شد. در گفتگویی که قبل از آزادی امیرفرشاد با مادر ایشان داشتیم، توضیحاتی در مورد پرونده وی و همچنین شخص او داد که در شهروند چاپ شد. در اینجا از زبان خود او با امروز و گذشته اش آشنا میشویم . تأکید یک نکته ضروریست و آن اینکه انجام این گفت وگو در شرایط امیرفرشاد ابراهیمی شهامت بسیار میطلبد. گرچه او خود میگوید که "آب از سرش گذشته و مدتهاست به تنفس در زیر آب عادت کرده است." از ایشان برای انجام این گفت وگو سپاسگزاریم . خ . ش مقدمه بیست و سه سال پیش در ماه های اول بعد از انقلاب بهمن 57، گروه هایی در تهران و شهرستانهای ایران شکل گرفتند که غالباً "چماقداران" خوانده میشدند. بعدها "چماقداران" به "حزب اللهی"ها تغییر نام یافتند. این گروهها غالباً افراد خودانگیخته ای بودند که ارتباط ارگانیک با یکدیگر و یا با ارگانهای حکومتی نداشتند. در زمان ریاست جمهوری علی اکبر هاشمی رفسنجانی، پروسه سازماندهی این گروهها و برقراری ارتباط ارگانیک آنها با دستگاه های حکومتی آغاز شد. این گزارش بر آن است تا گوشه ای از روند تشکل یابی این نیروها را که هم اکنون به عنوان لباس شخصی ها، و یا موتورسواران نیز معروفند، آشکار کرده و درهم تنیدگی این نیروها را با ارگانهای رسمی حکومتی همچون قوه قضاییه، شورای نگهبان، نیروهای انتظامی، سپاه پاسداران و بسیج نشان دهد. این مطلب براساس گفته های آقای امیرفرشاد ابراهیمی تنظیم شده است. او متهم اصلی پرونده نوارسازان بود که در تاریخ 31 اکتبر 2001 با قید وثیقه آزاد شد. او در گفتگو با ما جریان دستگیری و شکنجه های بسیار شدیدی را که طی ماه ها زندان بر او رفته است، بیان داشت. نسخه ای از شکایتنامه وی به سازمان قضایی نیروهای مسلح در دست ماست که در آن نیز امیرفرشاد ابراهیمی چگونگی دستگیری و یا به عبارت بهتر ربودن خود از خانه اش را توضیح داده و انواع شکنجه هایی که بر او رفته با نام برخی شکنجه گران که مورد شکایت هستند ذکر کرده است. لازم به توضیح است که چارت تشکیلاتی "انصار حزب الله" که در اینجا ارائه شده است نیز غالباً براساس گفته ها و بعضاً براساس کنایه های امیرفرشاد ابراهیمی است. آقای ابراهیمی در پاسخ به سئوالی میگوید:"وقتی که من در یک کفه ترازوی عدالت و آقای جنتی و یا عسگراولادی در کفه دیگر آن باشد..." در اینجا اشاره وی به اظهاراتی است که او درباره رابطه این دو فرد با لباس شخصی ها بیان کرده است. این اظهارات در نوار ویدیویی که موضوع پرونده نوارسازان شد، ثبت شده است. هنگامی که او در زندان و به گفته خودش تحت شدیدترین شکنجه ها بود، اعلام شد که او اظهاراتش را پس گرفته است . اما در این گفت وگو و بیرون از زندان ابراهیمی بر صحت تک تک گفته هایش تأکید کرده و میگوید که توانایی اثبات آنها را در دادگاهی منصف و یا در دادگاه ملت داراست. وی توسط فردی به نام سرهنگ حسین مستوفی با اطلاعات ناجا در رابطه بوده است و یک بی سیم "فعال" این نیرو را در اختیار داشته و با کد "ذوالفقار" از آن استفاده میکرده است. پس از زندانی شدن او اعلام شد که بی سیمش از نیروهای انتظامی به سرقت رفته بوده است. اما علی یونسی وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی بر "فعال" بودن بی سیم وی صحه گذاشته است (کیهان مورخ 5/6/79) این بدان معنی است که مکالمات ضبط شده ی وی در اتاق کنترل موجود بوده و بی سیم از طرف ناجا به او واگذار شده است . ابراهیمی در جای دیگری اظهار میدارد که تیمسار نقدی در روز حمله به نوری و مهاجرانی برای دادن پوشش امنیتی به لباس شخصی های مهاجم (که خود ابراهیمی یکی از آنها بوده است) در محل حضور داشته است. این نکته آنگاه اهمیت بیشتر می یابد که به جمله دیگر امیرفرشاد ابراهیمی ، دبیر سیاسی وقت شورای مرکزی دانشجویان حزب الله دقت کنیم "... ما در آن روز مأموریت قتل آقای نوری را داشتیم." من دیگر از او نمیپرسم که آیا این دستور مستقیماً از سوی آیت الله مصباح یزدی و یا آیت الله جنتی صادر شده بود، زیرا تا همین جا میدانم که او زیاد گفته است. او خود میگوید که پس از آزادی از زندان وقتی از خانه خارج میشود حس میکند که تابوت خود را به همراه میکشد. اینکه لباس شخصی ها و دستگاه قضایی ایران به لحاظ فکری در کنار یکدیگر قرار دارند بر کسی پوشیده نیست و مستقل از آن موضوع بحث ما نیز نمیباشد، اما اینکه آنها با یکدیگر هماهنگ میشوند نکته قابل توجهی است که ابراهیمی بیان کرده و شواهدی در اثبات آن بیان میدارد. در13 شهریور ماه سال 77 آقایان مهاجرانی و نوری مورد تهاجم لباس شخصی ها قرار گرفتند. دو روز پس از آن یعنی یکشنبه 15 شهریور، 17 تن از حمله کنندگان به ایشان توسط شعبه 6 دادگستری تهران به ریاست آقای طاهری محاکمه شده و تبرئه میشوند. پس از آن رئیس جمهوری از این افراد شکایت کرده و 7 روز بعد یعنی در 22 شهریور توسط همان شعبه و همان قاضی این افراد مجددا محاکمه شده و به 2 سال حبس محکوم میشوند. این حکم به هیچ یک از آنها ابلاغ نشده و در مورد هیچ کدام اجرا نگردیده است، تا زمانی که امیرفرشاد ابراهیمی به خاطر اعتراض به حمله انصار حزب الله در تیرماه 78 به کوی دانشگاه از عضویت در این سازمان استعفا میدهد(استعفانامه خطی او در اختیار ما قرار دارد) مدتی بعد از خانه ربوده میشود و ماه های بعد را تحت بدترین شکنجه ها در بازداشتگاههای مختلف به سر میبرد. او خود میگوید که این احکام در حقیقت ابزاری برای زیر فشار قرار دادن اعضای حزب هستند. تخطی از مشی میتواند به اجرای حکم بینجامد. همانطور که در مورد وی اتفاق افتاد. این نکته عیان تر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد. یعنی اجرا یا عدم اجرای این حکم در هماهنگی با قوه قضائیه، نیروی انتظامی و رهبری اصلی (مافوق شورای مرکزی) "انصار" صورت میگیرد. نمونه های دیگری در بیانات ابراهیمی وجود دارند که هماهنگی قوه قضائیه با رهبری این نیرو را عیان میکنند. از جمله او در شکایت نامه خود به سازمان قضایی . .. مینویسد: در شعبه 209 عمومی تهران، در حالی که آثار جراحات حاصل از شکنجه تماما مشهود بود به خیال عدالت به قاضی عنوان کردم که مرا شکنجه کرده اند. جواب قاضی یعنی داور اجرای قوانین در کشور در عین سادگی بسیار جالب است. او میگوید: "هر کسی شگرد خود را دارد بیا حقیقت را بگو و خود را راحت کن." اینکه حقیقتی که قاضی به دنبال آن است کدام است، در جای دیگری از شکایت نامه از زبان شکنجه گران عنوان شده است: بگو که نفوذی دو خردادی ها در حزب الله هستی. رابطه این "حزب" با سپاه پاسداران و بسیج نیز رازی آشکار است. اولا غالب افراد این جریان در استخدام سپاه و یا عضو بسیج هستند. داستان بسیجی و پاسدار بودن امیر فرشاد ابراهیمی را از زیان خودش در گفتگو میخوانیم. دبیرکل حزب الله حسین الله کرم افسر سپاه پاسداران بوده و در مکانهای مختلف و جلسات انصار با یونیفورم ظاهر میشود. ابراهیمی بعد از استعفا از "انصار" بخشی از شکنجه هایش را در زندان، سپاه متحمل میشود و . . . مسئول سابق انصار تبریز محمدجواد فرهنگی که در قضایای دانشگاه تبریز کشته شد برادر فرمانده سپاه پاسدارن تبریز است. اینها شواهد انکار ناپذیری ست که شاید هر کدام به تنهایی بی اهمیت باشد و دلیل رابطه ی "انصار" با سپاه به حساب نیاید اما وقتی که کنارهم گذاشته میشوند تصویری کمتر قابل تردید به وجود میآورند. برای ارتباط شورای نگهبان با انصار حزب الله ما اسنادی در دست نداریم. در این گفتگو ابراهیمی اشاره ای گذرا به آیت الله جنتی دارد. واقعیت این است که در نوار ویدیویی یادشده او به تفصیل درباره رابطه آیت الله جنتی و مصباح یزدی با "انصار" توضیح داده است. او در این گفتگوهم بارها تاکید میکند که نه تنها تمام اظهاراتش در آن نوار عین حقیقت و قابل اثبات است بلکه ادعا میکند که این نوار قرار بود شروعی باشد برای تحقیق توسط ارگانهای ذیصلاح و او میخواست توضیحات مبسوط تر و مدارک کامل را به آن دادگاه ارائه کند. رابطه آیت الله جنتی با "انصار" به عنوان یک فرد دلیل رابطه شورای نگهبان با این جریان نیست. اما ادامه ی سرنوشت آن نوار ویدیویی و به وجود آمدن پرونده نوارسازان که در آن دو تن از برجسته ترین وکلای کشور شیرین عبادی و محسن رهامی نیز به عنوان متهم در کنار آقای ابراهیمی قرار گرفتند جای شک بسیار باقی میگذارد که آیا این داستان سر درازتری ندارد؟ و "انصار حزب الله" بالاخره به کجا ختم میشود؟ * آقای ابراهیمی خواهش میکنم ابتدا کمی از خودتان بگویید. ـ بیست و هفت ساله هستم . تحصیلاتم تا مقطع کارشناسی ارشد سینماست. هم اکنون دانشجوی رشته حقوق هستم. از سال 74 عضو شورای مرکزی دانشجویان حزب الله شدم و در سال 77 و 78 نیز دبیر سیاسی اتحادیه دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله کشور بودم. * کمی به عقب برویم و از زمانی شروع کنیم که جذب نیروهای حزب الله شدید. ـ نزدیکی من به این نیرو بازمیگردد به سالهای 66ـ65، یعنی زمانی که هنوز محصل بودم. آن زمان در مدرسه گروه تئاتری داشتیم و در رابطه با رزمندگان نمایش هایی برپا میکردیم . سال بعد که وارد دبیرستان شدم به خاطر فعالیتهای گذشته کمی شناخته شده بودم و به همین دلیل به عضویت انجمن اسلامی دبیرستان "پاسداران اسلام" درآمدم و مسئولیت آن نیز به عهده من گذاشته شد. در همین دبیرستان در رشته علوم انسانی دیپلم گرفتم در حالی که مستمراً با و برای انجمن اسلامی فعالیت میکردم. بعد از اخذ دیپلم در کنکور سراسری شرکت کردم که قبول نشدم . به خاطر رفت وآمدها و رابطه های موجود به استخدام سپاه درآمدم. در آن زمان 17 ساله بودم. سال بعد مجددا در کنکور شرکت کردم، قبول شدم و همانطور که گفتم رشته سینما با گرایش کارگردانی را در دانشگاه هنر به اتمام رساندم. در دانشگاه شرایط متفاوت بود. ارتباطات وسیع تر بودند، فضا بازتر بود، سطح و عمق مطالعات افزایش می یافت، در عین حال فعالیتهایم در مسجد محل نیز بیشتر شده بود ، همچنین مرتب به نماز جمعه میرفتم. زمانی بود که به قول معروف خود را شناخته بودم و راه خودم را انتخاب کرده بودم . حول و حوش سال 72 در ارتباط با رشته تحصیلی پایم به "روایت فتح" باز شد. "روایت فتح" گروهی بود که بیشتر با خاطرات رزمندگان کار میکرد. به مناطق سابق جنگی می رفت و خاطرات رزمندگان را بازسازی میکرد. کارگردان گروه شهید آوینی بود. وی در همان سال 72 در حال تهیه فیلم بر اثر انفجار یک مین شهید شد. اولین کاری که من در آن شرکت داشتم و سازماندهی شده بود در رابطه با مجله "فاراد" بود. ظاهراً این مجله یک نشریه تخصصی الکترونیکی بود.( فکر میکنم نامش هم به نوعی ترانزیستور و یا چیزی مشابه آن بازمیگردد) به امام خمینی توهین کرده بود که البته بعداً تعطیل شد. من و بقیه بچه ها متوجه شدیم که این شرایط مناسبی برای یک حرکت است . این زمانی بود که تازه گروه های خیابانی انسجام می یافتند و هنوز تحت نامهای "موتورسوارها" و یا "بچه های رزمنده" و غیره معروف بودند. سال 71 بود که آقای اله کرم که او را در ارتباط با "روایت فتح" میشناختم پیش من آمد و گفت که میخواهد گروهی تشکیل دهد و به من نیز چون سابقه فرهنگی دارم، در این گروه نیاز است. منظور ایشان از سابقه فرهنگی همکاری من با روایت فتح و همچنین نشریه "سوره" به مسئولیت آقای آوینی بود. دیگر اینکه من دانشجوی رشته سینما بودم و در عین حال نسبت به همسن و سالان خودم فعالتر بودم و در خیلی کارها شرکت میکردم که خودم نام آن را درد دین و یا درد جامعه داشتن میگذارم. در همین رابطه بود که من به نشریه "یالثارات الحسین" رفتم . نشریه حزب الله که هنوز هم منتشر میشود. به همین ترتیب ناخواسته رابطه من با این گروه بیشتر و بیشتر شد و روزی به خود آمدم و دیدم که در شورای مرکزی نشسته ام. اما از همان ابتدا من همکاری ام را مشروط کرده بودم . روزی که آقای اله کرم به من پیشنهاد عضویت در انصار حزب الله را داد، من گفتم تنها به شرطی که ما اصولگرا بمانیم. زیرا مجموعه این گروه همواره تأکید داشته است که یک گروه ارزشی بوده و اهل تعامل است و قواعد بازی را رعایت میکند. او شرط مرا پذیرفت و گفت: بله ، ما همینطور هستیم و خواهیم ماند. همکاری من شروع شد و ادامه یافت تا اینکه در سال 76ـ75 اختلافات من با آنها آغاز شد. من معتقد بودم که تکفیر رقیب رعایت قواعد بازی نیست ، میگفتم که اگر مثلا در صحنه انتخابات میبازیم نباید طرف مقابل را تخریب کنیم، دیگر اینکه با حمله به دفاتر طرف مقابل مخالف بودم. اما من یکی از پنج عضو شورا بودم و دیگران همچنان بر اعتقادات و روش خود پایبند بودند. روند دوری من ادامه یافت. تا رسید به حوادث دانشگاه . من جزئیات آن را در آن فیلم * کذایی توضیح دادم. شب اول حادثه (18 تیر 78) من به خاطر اعتراضی که داشتم همراه بچه ها نبودم. آن شب همراه با خانواده ام به شهریار رفتم. روز یکشنبه که در آنجا حضور پیدا کردم، سعی در آرام کردن بچه ها داشتم. به آنها میگفتم که این حرکت، یک پیراهن عثمانی خواهد شد و دیگر ما را ول نخواهند کرد. از این گذشته مجموعه آن عمل از هر دیدگاهی زشت و زننده بود. حتی اگر امروز هم خود را محافظه کار و وابسته به جناح راست بدانم، یعنی از منظر محافظه کارانه نیز این عمل زننده بود. از دیدگاه چپ نیز زشت بود و خلاصه اینکه از هر نقطه نظری غیرقابل توجیه بود. شاید جناح راست هم اکنون خود نیز پشیمان شده باشد، زیرا کاری را آغاز کرد که هزینه زیادی در بر داشت و طرف مقابل هرگز آن را رها نخواهد کرد. * بگذارید قبل از ادامه بحث ببینیم تشکیلات حزب الله چگونه است؟ شما از شورای مرکزی، هیئت دبیران و انتخابات گفتید؛ آیا اصلاً انتخاباتی صورت میگرفت؟ ـ تا سال 78 که من با آنها همکاری میکردم، در چندین شهرستان و استان ما دفاتر نمایندگی داشتیم. میتوانم از انصار حزب الله اصفهان نام ببرم که برادران کاوه آن را اداره میکنند. نمونه دیگر انصار مشهد بود که تحت مسئولیت حمید استاد اداره میشد، انصار حزب الله همدان یکی دیگر از شعبات ما بود. خلاصه بگویم که یکی از اهداف ما توسعه سازمان حزب الله بود. ما هر تابستان نشستی برگزار میکردیم که کنگره نام داشت. در همین دوره بود که بچه های تهران، شورای تهران را انتخاب کردند. در هر شهرستان دیگری نیز شورای آن شهر توسط اعضای آن شاخه انتخاب میشدند. در نهایت از میان اعضای انتخاب شده شوراها اعضای شورای مرکزی انتخاب میشدند. گرچه در حال حاضر من از فرم تشکیلاتی بی اطلاع هستم، اما احتمالاً این روش همچنان رعایت میشود. اخیرا شنیده ام که آقای ده نمکی نیز از شورای مرکزی خارج شده است. لازم به توضیح است که شکلی که درباره آن صحبت شد، تنها بر روی کاغذ بود و ما پز دمکرات بودن میدادیم ، در حالی که اعمال نفوذ بسیار میشد و اگر تصمیم بر آن بود که آقای ایکس انتخاب شود، حتی اگر دو رأی بیشتر نمی آورد، او انتخاب میشد. چیزی که فکر میکنم فقط مختص حزب الله نبود و بسیاری تشکل های سیاسی به همین ترتیب عمل میکردند. *آیا تحصیل در رشته کارگردانی انتخاب خودت بود یا اینکه توصیه ای در این زمینه دریافت کردی؟ در مورد رشته حقوق چطور؟ ـ در حقیقت رشته حقوق انتخاب خودم (برای خودم) بود . من به دانشگاه هنر رفتم زیرا معتقد بودم که بچه های انقلاب و نظام کمتر در آن دانشگاه حضور دارند. و اگر شما به شرایط این دانشگاه آشنایی داشته باشید، میدانید جایی نیست که برای بچه های حزب الله جذاب باشد. پس دلیل اول این بود که میخواستم ثابت کنم میشود حزب اللهی بود و در دانشگاه هنر هم تحصیل کرد. علت دیگر آن نیز تأثیر حرف های آوینی بود و حضور من در "روایت فتح" و انجام کارهای فنی مثل مونتاژ و غیره . اما اصل قضیه این بود که میخواستم نشان بدهم که حزب اللهی به دانشگاه هنر رفته ام و حزب اللهی از آنجا خارج شده ام! چرا که برخی فکر میکردند که ورود به این دانشگاه یعنی روغن به مو زدن و تیپ هِوی متال درست کردن است. بچه ها میگفتند این دانشگاه مورد شدیدترین هجوم فرهنگی بوده و من میخواستم یک خط شکن باشم. اگرچه امروز دیگر این اعتقاد را ندارم و در اساس با اصطلاح تهاجم فرهنگی مخالفم . زیرا فکر میکنم به فرهنگ نمیتوان تهاجم کرد. عنوان پایان نامه من که هنوز از آن دفاع نکرده ام "سینمای انقلاب اسلامی" بود. بعد از اینکه در سال 72 فارغ التحصیل شدم ، برای حقوق و علوم سیاسی ثبت نام کردم که در رشته حقوق دانشگاه آزاد تهران قبول شدم ولی متأسفانه نتوانستم مستمراً آن را ادامه دهم، زیرا پس از دو ترم برای قضیه دانشگاه و سپس بعد از یک ترم به خاطر پرونده نوار دستگیر شدم . الان نیز بین زمین و هوا هستم. باید کمیته انضباطی تشکیل بشود و در آنجا معلوم خواهد شد که آیا میتوانم ادامه بدهم یا خیر؟ * در دوران تحصیل در رشته سینما، طبیعتاً با کارهای کسانی چون کیارستمی و مخملباف آشنا شدی. آیا فکر نمیکنی هنر هم در تحول فکری تو تأثیر داشت؟ ـ به طور مشخص کارهای کیارستمی شاید نه، ولی مجموعه فضای دانشگاهی چرا . برای نمونه فشارهایی که بر دانشجویان وارد میشد که هجوم ما به تک تک نشست های تحکیم وحدت جزء آن بود و در نقطه مقابل ما هر لحظه میتوانستیم به نام جامعه اسلامی دانشجویی و یا بسیج دانشجویی برنامه برگزار کنیم، بر من تأثیر داشت. دیگر اینکه میدیدم بچه های انجمن اسلامی برای هر برنامه کوچکی باید در به در به دنبال منابع مالی آن میگشتند در حالی که مشکل مالی اصلاً دغدغه ما نبود. گاه در خلوت به مجموعه این مسائل فکر میکردم و اینکه بالاخره کدام ما برحق هستیم. خود سینما نیز شاید تأثیری کوچک در این روند داشته است، زیرا من خود را به سینما مقید میدانستم . برای نمونه وقتی که بچه ها به سینمای ولیعصر حمله کردند، من با آنها مخالفت بسیار کردم . حمله به خاطر نمایش فیلم "تحفه هند" بود که اکبر عبدی با لباس زنانه در آن فیلم میرقصید و بچه ها میگفتند به اسلام و اصلاً خلقت انسان توهین شده است. در حالی که هیچکدام این فیلم را ندیده بودند. یا مثلا حملاتی که به هنر سینما میشد به نظر من کورکورانه بود. به عنوان مثال آقای بهنود فیلمنامه ای نوشت به نام "شاه" که سروصدای زیادی برپا کرد. من فیلمنامه را خواندم برای خودم آن را دکوپاژ کردم و در ذهن لوکیشن های آن را بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که ایرادی به این فیلمنامه وارد نیست، در حالی که آنها میگفتند به انقلاب توهین شده است. سعی میکردم بچه ها را توجیه کنم که این فیلم موردی ندارد اما وقتی که میخواستم توضیح بدهم که "سناریو" این فیلم قوی ست و ... اصلا مشکل اولم این بود که آنها نمیدانستند "سناریو" چیست! اما وقتی به طور مشخص به فیلمهای کیارستمی و مخملباف اشاره میکنید، خیر. من اصلا آن زمان از دیدگاه انزجار به آنها نگاه میکردم. به خاطر دارم که من روی "طعم خوش گیلاس" نقدی به نام "طعم تلخ گیلاس" نوشتم . * برگردیم به پرونده نوارسازان. گفته میشود که در حمله به آقای نوری و مهاجرانی، آقای نقدی شخصا عملیات را نظارت میکرده است که احتمالاً شما نیز در نوار کذایی به آن اشاره کرده اید... ـ ببینید من هرچه در آن نوار گفته ام، عین حقیقت است و برای اثبات ادعاهای خود نیز مدارک فراوان دارم. مسئله بدینگونه بود که حمله به ایشان از مدتها پیش برنامه ریزی شده بود، ولی به هیچ وجه قرار نبود من در آن شرکت داشته باشم ، زیرا که چهره شناخته شده حزب الله و نمازجمعه بودم. روال این بود که برای چنین کارهایی بچه ها را از شهرستانها می آوردیم که در اینجا ناشناس هستند. ولی شب قبل از آن روز، ضرب الاجل گفته شد که نوری و مهاجرانی در نمازجمعه شرکت میکنند، دیگر وقت برای آوردن بروبچه ها نبود و تمام نیروهای حاضر از جمله من گرد آمدیم . * پس یعنی حضور شما و آقای نقدی در حقیقت نقص سازماندهی به دلیل کمبود زمان بود. ـ این در مورد من صادق است . اما آقای نقدی همانطور که در فیلم گفته ام به هرترتیب در آن ماجرا شرکت میکردند. زیرا وظیفه ایشان ساختن یک چتر امنیتی برای بچه های ضارب بود. *بار اول چگونه، توسط چه کسی و به چه دلیلی دستگیر شدید؟ من همیشه فکر میکردم که شما بعد از قضیه حمله به آقای مهاجرانی دستگیر شدید؟ ـ خیر، اصلاً نام آن را نمیتوانم دستگیری بگذارم. زیرا که چند بار ما را خواستند و ما نرفتیم و بالاخره خیلی محترمانه به دنبال ما آمدند. دادگاه جالبی برگزار شد و همه ما برائت گرفتیم، زیرا همه ما مدعی شدیم که اصلا در نماز جمعه نبوده ایم. همانطور که امروز آقای نقدی همچنان تأکید دارد که آن روز در نماز جمعه نبوده است. ابتدا ما توسط ناجا به دادگاه برده شدیم و سریعاً هم برائت گرفتیم اما بعداً آقای خاتمی شکایت کرد و خواستار دستگیری ما شد . ما نیز از دادگاهی که چند روز پیش برائت گرفته بودیم، دو سال حبس گرفتیم . * آیا این محکومیت بعد از قضیه کوی دانشگاه بود، یا قبل از آن ؟ ـ ببینید، 13 شهریور سال 77 نماز جمعه بود، بعد دو روز بعد از آن یعنی یکشنبه ما دستگیر شدیم، روز پنجشنبه برائت گرفتیم و آزاد شدیم، روز یکشنبه بعد از آن دوباره توسط وزارت اطلاعات بازداشت شدیم و سریعاً دادگاهی و به دو سال حبس محکوم شدیم . آن حکم موجود است و خاک میخورد. ما 17 نفر بودیم که محکوم شدیم و این حکم در مورد آن بقیه هنوز در دادگستری موجود است و خاک میخورد و فقط در مورد من اجرا شد. در حقیقت این احکام وسیله فشاری بود تا هرکس از مواضع خودش عدول کرد حکم را در مورد او اجرا کنند. همانطور که میدانید این حکم سال 77 برای من صادر شد و در سال 80 اجرا شد. یقیناً اطمینان دارم که اگر از حزب الله خارج نمیشدم این حکم همچنان برای من نیز اجرا نمیشد. * توسط کدام شعبه و کدام قاضی در این دو بار تبرئه و بار دیگر محکوم شدید؟ ـ هر دو دادگاه در شعبه 6 بود و قاضی پرونده نیز هر دو بار آقای طاهری بود که هم اکنون تعلیق شده است. یعنی توسط یک شعبه و یک قاضی و در جریان یک پرونده ظرف یک هفته یک بار تبرئه و بار دیگر محکوم شدم. داستان ادامه یافت تا رسیدیم به جریان کوی دانشگاه . پس از این ماجرا من رسماً استعفانامه ام را نوشتم . عنوان استعفانامه بود:"من حزب اللهی نیستم" و در آن توضیح داده بودم که اگر حزب اللهی چنین است پس من نیستم و به حزب اللهی نبودنم افتخار میکنم. البته به همین خاطر از سوی "شلمچه" و دیگران مورد حمله قرار گرفتم . * آیا استعفانامه شما علناً منتشر شد؟ ـ یک نسخه این نامه را برای اداره سیاسی وزارت کشور فرستادم چرا که نام من به عنوان یکی از مؤسسان "اتحادیه دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله " در مجوز صادره از وزارت کشور درج شده بود. نسخه دیگری را نیز برای شورای مرکزی حزب الله فرستادم. گرچه برای خبرگزاریها چیزی ارسال نکردم اما به خاطر دارم که "صبح امروز" خبر استعفای مرا درج کرد و دلیل آن را نیز به درستی اعتراض به ماجرای دانشگاه اعلام نمود. البته هنوز برای من سئوال است که آنها چگونه این خبر را دریافت کردند. استعفای من در تاریخ 20 تیر 78 انجام شد و در تاریخ 27 مرداد من برای بار دیگر دستگیر شدم. * پس شما یک بار در شهریور 77 توسط ناجا و چند روز پس از آن توسط وزارت اطلاعات دستگیر شدید و مرداد 78 در حقیقت سومین دستگیری شما بود. گرچه در گفت وگویی که من با مادر شما داشتم نحوه غیرمتعارف آن بازداشت را توضیح داده بودند، اما خواهش میکنم خودتان آن را توضیح دهید. ـ واقعیت این است که وقتی استعفا دادم حساب یک سری برخوردها را میکردم اما اینکه تا این حد پیش بروند، برایم قابل تصور نبود. فکر میکردم حداکثر شب نامه ای در خانه ام بیاندازند و یا چیزی از این قبیل . یک روز حدود ساعت 7 صبح یکی از بچه های اطلاعات ناجا که شرفی نام دارد، دنبال من آمد. بعد از سلام و علیک گفت : یک دقیقه بیا کارت دارم. رفتم جلوی ساختمان شروع به قدم زدن و صحبت کردیم. چند قدمی بعد یک تاکسی پیکان در کنار ما توقف کرد و آشنای دیگری که مقدم نام دارد از ماشین پیاده شد و با کمک یکدیگر مرا داخل صندوق عقب ماشین کردند و محل را ترک کردند. از سروصدای من خانواده متوجه شدند. ظاهراً مادرم از پنجره ماجرا را دیده بود و تصور کرده بود که نیروهای ضدانقلاب قصد آزار و یا ربودن مرا دارند. ما در آن هنگام در منازل سازمانی ارتش زندگی میکردیم که ورود و خروج توسط دژبانی کنترل میشد، پس مادر با دژبانی تماس میگیرد که مانع شود اما اینها به هر ترتیب موفق شدند که مرا از محدوده خارج کنند. این دستگیری به چندین ماه زندان تحت بدترین شرایط انجامید. شکنجه های وارده بر من چنان بود که الان از تعریف کردن آنها مو بر تن من راست میشود و این را به معنای واقعی کلمه میگویم و نه به مفهوم رایج اغراق آمیز آن ! گاه آنقدر با کابل و زنجیر بر کف پاهایم میکوبیدند که توانایی راه رفتن نداشتم و با چرخهای حمل غذا مرا به سلول آورده و یا از آنجا برای بازجویی میبردند. گاه مرا از پاهایم آویزان کرده و با باتوم بر پشتم میکوبیدند. در اثر شکنجه ها در دو نوبت سر و فک پایینم شکست. جراحات وارده در ابتدایی ترین شرایط بخیه میشدند. وقتی که به خاطر درد شدید تقاضای مسکن کردم آقای نجفی یکی از بازجویان و از اطلاعات ناجا به من گفت:"آن را برای موقعی نگه داشتیم که مغزت آمد توی دهنت" در صورتی که همین فرد از دوستان من بود که بارها همسفر بودیم و آقای اکبر شرفی نیز چندین بار در حین بازجویی سر مرا در کاسه توالت فرنگی فرو کرد. آن موقع با خود فکر میکردم اینها که با یک حزب اللهی که خود را سرباز ولایت میداند اینچنین رفتار میکنند چه بر سر مخالفان نظام خواهند آورد. تعجب من از این بود که چگونه اینها که از دوستان من بودند و میدانستند من صادقانه در این راه گام میزدم از من میخواستند که اقرار کنم که نفوذی دو خردادی در حزب الله هستم و چنان بلاهایی را سر من آوردند. اصلا یکی از مسئولین امنیتی در دادگاه میگفت:"هرجایی در این کشور اتفاقی می افتد از گروگان گیری در سیستان و بلوچستان تا شلوغی های اصفهان، قبل از آن که استاندار خبردار شود فرشاد در محل حضور داشته است ." یعنی خودم را با بچه ها از تهران به آنجا میرساندم و آنها با من که سابقه اینگونه فعالیتها را داشتم چنین میکردند. *آیا در مدتی که زندان بودید هیچگاه اله کرم شخصاً به ملاقاتتان آمد؟ ـ تنها زمانی که در زندان 66 سپاه بودم و شک کرده بودند که من نفوذی ملی مذهبی ها بوده ام اله کرم پیغامی برای من فرستاد مبنی بر اینکه بیا و حقیقت را بگو. من هم جواب دادم که دچار فراموشی شده ام و کسی را به نام اله کرم نمی شناسم و دیگر از او خبری نشد. * آیا پرونده اول شما در ارتباط با ضرب و شتم آقایان نوری و مهاجرانی بسته شده است؟ ـ بله ! من زندانی خودم را کشیدم و نسبت به این مسئله اعتراضی هم ندارم زیرا که موافق مراعات قانون هستم. من در آن زمان مستقل از اعتقاداتم، تخلفی انجام دادم و باید کیفر آن را نیز متحمل میشدم. اعتراض من در تمام مدت که به اعتصاب غذا نیز انجامید این بود که چرا این حکم که میگویید قطعی شده است، فقط در رابطه با من اجرا میشود. حتماً مدتی پیش در روزنامه ها خواندید که برادران کاوه نیز به زندان و تبعید محکوم شده اند. چرا حکم آنها اجرا نمیشود و آزادانه در اصفهان مشغول گشت و گذار هستند. حمید استاد یکی دیگر از افرادی ست که محکوم شده اما حکمش اجرا نمیشود. بابک شهرستانی، عباس بیجارچی و خود حسین اله کرم نیز با من هم پرونده بودند، چرا حکم درباره آنها اجرا نمیشود. واقعیت این است که حکم محکومیت من هیچگاه به من ابلاغ نشد و دلیل آن بود که اسامی تمام این افراد در حکم مکتوب بود. به اعتقاد من همانطور که حکم موجود وسیله فشاری در دست اله کرم بود که با استفاده از آن به من، بابک و کیانوش میگفت که اگر از حزب الله تخطی کنیم، حکم اجرا خواهد شد، احتمالاً او نیز خود تحت همین فشار است و به او میگویند اگر تخطی کند حکم در مورد او نیز اجرا میشود. * منظور شما از "به او میگویند" چیست ؟ چه کسی بالاتر از او قرار دارد و برایش تعیین تکلیف میکند؟ ـ ببینید من در آن نوار به این موارد اشاره کرده ام . نکته دیگر اینکه من مطمئن هستم گفتگوی ما شنود میشود. اما به هر ترتیب اضافه میکنم که هر چه در نوار گفته ام صحت دارد و توانایی اثبات ادعاهایم را دارم . و آن نوار تنها یک آغاز بود. خانم عبادی به من گفت که این نوار به مراجع ذیصلاح خواهد رفت و در آنجا گفته های من بررسی خواهد شد. هدف من آن بود که در آنجا گفته هایم را کامل کنم. هفت هشت سال همکاری با این جریان زمان کوتاهی نیست. دانسته های من کمک خواهد کرد که به جریان دانشگاه از دیدگاه دیگری پرداخته شود. اینکه برنامه چه بود و قرار بود چگونه جلو برود و به کجا بیانجامد، خود داستانی ست . و ارتباط آن با شکایات از مطبوعات و تعطیلی آنها . بسیاری از این شکایت ها از سوی خود من اقدام میشد و به عنوان مدعی العموم مطرح میشد . ببینید اگر بگوییم که گفته های من باید به اثبات برسند من در چه محکمه ای باید آنها را ثابت کنم، در حالی که در یک کفه ترازوی عدالت من و طرف دیگر آن مثلا آقای عسگراولادی مسلمان و یا آیت الله جنتی قرار دارند، یقیناً من محکوم خواهم شد. اینجا دیگر عدالت مطرح نیست، بلکه افراد مطرح هستند. در این سیستم قضایی اگر من هنگام ظهر بگویم که روز است و آقای عسگراولادی بگوید که شب است یقیناً حرف وی پذیرفته خواهد شد و نه گفته من . آیا جایی وجود دارد که من در شرایط عادلانه بتوانم ادعای خودم را مبنی بر اینکه ما در روز 13 شهریور 77 از سوی جریان محافظه کار دستور قتل آقای نوری را داشتیم، ثابت کنم؟ * چگونه از زندان آزاد شدید؟ ـ آزادی از زندان نیز با شکنجه روحی توأم بود. نیمه شعبان (31 اکتبر) حدود ساعت 12 شب سراغم آمدند و خواستند که وسایلم را جمع کنم. پرسیدم کجا؟ گفتند خودت میفهمی . فکر کردم میخواهند اعدامم کنند. مرا سوار یک آمبولانس پزشک قانونی کردند . دوباره پرسیدم مرا کجا میبرید؟ جواب قبلی را تکرار کردند. ترسم بیشتر شد. تا بالاخره در را باز کردند و دیدم که در مقابل خانه مان هستم. همانجا رهایم کردند. با خودم گفتم، مشکل من این است که شما که میگویید اسلامی، انقلابی و قانونی عمل میکنید، اگر این درست است چرا مانند دزدها رفتار میکنید، مخفیانه میگیرید و مخفیانه آزاد میکنید. آیا پس از 23 سال این برخوردها کافی نیست؟ من معتقدم که این ها تاوان سختی پس خواهند داد. آقای عمادالدین باقی در زندان به من میگفت که خداگیر شده ای و چوب کارهایی را که کرده ای میخوری . من که از اصولگراهای آنها بودم چنین شدم وای به حال بقیه! * از بازجویانتان کدامیک را میشناختید؟ ـ همیشه حین بازجویی چشمانم بسته بود، و اگر لازم بود چیزی بنویسم مرا رو به دیوار میگذاشتند که کسی را نبینم. اما از بازجوهای نیروی انتظامی میتوانم از سرهنگ اکبر شرفی و تیمسار نجفی مسئول اطلاعات ناجای تهران بزرگ نام ببرم . فرد دیگری نیز که برخوردش نسبتاً انسانی بود، سرهنگ حسین مستوفی بود که زمان همکاری من با حزب الله رابط من با اطلاعات ناجا بود. اما در دور دوم زندانم که بازجوها، بازجوهای وزارت اطلاعات بودند، وضعیت غیرقابل تصور بود. همواره چشم بند داشتم و فقط در مقابل ساختمان دادگاه بود که چشم بندم را برداشتند. آن روز را فراموش نمیکنم . در مسیر اولین جلسه دادگاه خانواده های زیادی در راه من ایستاده بودند، نقل و گل بر سر من میریختند و صلوات میفرستادند. این امر سبب اطمینان من از راهی شد که در آن قدم گذاشته بودم، زیرا تا آن هنگام وقتی که به عنوان حزب اللهی در راه بودم جز فحش چیزی از مردم نمیشنیدم . این اولین باری بود که از سوی مردم پذیرفته میشدم . * دادگاه در کدام شعبه توسط کدام قاضی و چگونه برگزار شد؟ ـ در شعبه 16 عمومی تهران به ریاست آقای علی پوریان و بسیار مضحک و تأسف آور انجام شد. منِ متهم در کناری نشسته بودم ، قاضی آن بالا بود و آقای اله کرم و چند نفر دیگر به عنوان شاکی در سوی دیگر قرار داشتند. آنها شکایت خود را اعلام کردند و قاضی تایید کرد. گفتم اجازه بدهید دفاع کنم . قاضی گفت:"از چه میخواهی دفاع کنی، این مسائل روشن هستند." * آیا در این جلسه خانم عبادی نیز حضور داشت؟ ـ بله . هم خانم عبادی و هم آقای رهامی حضور داشتند. در یکی از جلسات حتی آقای علی پوریان به من گفت که اگر وکیل بگیرم مرا اعدام خواهند کرد. این در حالی است که در سیستم قضایی ما وکلا نقش بزرگی بازی نمیکنند، اما با این وجود آنها نمیخواستند من وکیل داشته باشم زیرا وکیل حق دارد که پرونده را مطالعه کند و آنها نمیخواستند این اتفاق بیفتد. اینها شصت هفتاد صفحه به عنوان اظهارات من در دادگاه، پرونده کرده اند در حالی که من کلمه ای حرف نزدم و فقط در آخرین دفاع گفتم که من هیچ چیز نمیگویم تا روزی از زندان آزاد شوم و در یک دادگاه ملی محاکمه شوم . من از روزی که آزاد شده ام از برخورد دوست و آشنا، اقوام، هم محلی ها و فروشنده محل و ... می بینیم که در دادگاه ملی تبرئه شده ام، گرچه دادگاه محافظه کار ایران مرا محکوم کرده است! ولی هنوز امید ناچیزی به دادگاه تجدیدنظر وجود دارد. * حال که از زندان آزاد شده اید نمیخواهید دفاعیات خودتان را به قضاوت مردم بگذارید ؟ ـ دقیقاً در حال انجام این کار هستم. دفاعیات خود را در جزوه ای به نام "خط تشنج" گرد آورده ام و دارم کوشش میکنم آن را منتشر کنم. بعضاً مدارکی را که صحت ادعاهای مرا در آن نوار کذایی تایید میکنند، ارائه کرده ام. مثلا برای اثبات ادعای تغذیه مالی از طرف فلان فرد، شماره چکِ مربوطه را ارائه کرده ام . مورد دیگر اینکه آقای مصباح یزدی ادعا کرده است مرا نمیشناسد. عکس هایی را که با ایشان دارم نیز در کتاب منتشر خواهم کرد. * آیا در "انصار" که بودید، مأموریت های خارج از کشور هم داشتید؟ بله . مدتی با شهید نواب در بوسنی بودم . در جبل العامل در لبنان حضور داشتم و یا همراه با سرتیپ سپاه س . ق در سودان بودم . ما اغلب در پوشش خبرنگار، کمیته امداد امام خمینی و یا جهاد سازندگی ویزا میگرفتیم، نکته ای که سبب خنده بروبچه های خودمان نیز میشد. در کتاب دیگری که آن را نیز برای اخذ مجوز به وزارت ارشاد داده ام، خاطرات خودم با انصار حزب الله را شرح داده ام و بخشاً به مسافرت های خارج از کشور نیز که تحت عنوان فیلمسازی و خبرنگاری انجام میشد، نیز اشاره کرده ام . * انگیزه شما از نوشتن این کتاب چه بود؟ ـ "سراب راه راست" که نام کتاب من است فقط سرگذشت من نیست بلکه روندی ست که بسیاری از اعضای انصار طی کرده اند. کیانوش مظفری از آن جمله است . او از اعضای حزب الله بود و اکنون معتاد شده و در وضعیت بسیار بدی به سر میبرد. حاج آقا پروازی عضو دیگری بود که کنار کشید و الان در گوشه ای در قم نشسته و اجازه منبر و سخنرانی ندارد. انگیزه من، در حقیقت نگرانی من از وضع این افراد و بیشتر از آن، نگرانی برای کسانی است که هنوز در این جریان هستند. میدانم که اکثر آنها روزی جدا خواهند شد . آیا آنها سرانجام کیانوش مظفری و یا من را خواهند داشت و یا آینده دیگری در انتظار آنهاست، خدا میداند! * برنامه شما برای آینده یعنی بعد از به فرجام رسیدن پرونده تان چیست؟ ـ برنامه اول ادامه تحصیل است. گرچه الان دانشگاه آزاد به دلیل غیبت زیاد مرا اخراج کرده است. اما شاید بتوانم در کمیته انضباطی دلایل خود را به کرسی بنشانم و دوباره تحصیلم در رشته حقوق را از سر بگیرم . برنامه دیگرم تأسیس گروهی برای دفاع از حقوق بشر در ایران است . اگر خدا بخواهد و بتوانم چند نفر همفکر خود را جمع کنم حتما اینکار را خواهم کرد. اما در مجموع در این وضعیت نمیتوان از هیچ چیز اطمینان داشت زیرا ممکن است همین فردا به خاطر عبور از چراغ قرمز مرا دستگیر کرده و به اوین ببرند.

گزارشي از ارتباطات جمهوري اسلامي با نئو ناري ها

این گزارش حاصل کار نود نفر ساعت دانشجویان ایرانی در ترکیه و آلمان می باشد که به دلایل امنیتی از ذکر نامشان معذورم اما سپاس خویش را از تلاششان ابراز می دارم . ماجرا از آنجا آغاز میشود که دولت ایران از هورست ماهلر دعوت به عمل می آورد تا به ایران آید، در این سفر قرار بود تا ضمن حمایتهای مالی مقدمات یک راهپیمایی بزرگ توسط راست های آلمانی در آلمان و اروپا در حمایت از دولت ایران و خاصه احمدی نژاد و سخنان ضد یهودی وی برگزار شود. اما دولت آلمان در اقدامی هوشمندانه از سفر وی به ایران خودداری نمود . پس از آن در جلسه ای در اداره ٣۰۰۰ وزارت اطلاعات موضوع در دستور کار قرار میگیرد و تصمیم به حمایت مالی از نئونازی های آلمان گرفته میشود، علت اصلی این حمایتها دو جنبه بوده است اول آنکه نئونازی ها دست به راهپیمائی گسترده ای در حمایت از احمدی نژاد و دولت ایران بزنند و دوم آنکه همین گروه در ایام برگزاری مسابقات جام جهانی ایرانی هایی را که به تماشای بازیها می آیند و شعارهای ضد جمهوری اسلامی میدهند را قلع و قمح نمایند .در تاریخ ۱۴ می در رستورانی بنام بگیست در محله سنت پاولی هامبورگ دو عضو امنیتی از سفارت ایران در هامبورگ بنامهای محسن مظفری (سجادیان) و جاوید کاشانی با سه تن از اعضای فعال نئونازی ها که نام یکی از آنها فرانک لوکیفر می باشند دیدار می نمایند و هماهنگی های ابتدایی انجام می شود و قرار میشود تا تعدادی از اعضای این گروه به ایران و ترکیه بروند و ضمن آموزش و انجام هماهنگی های لازم ترتیب جمایتهای مالی نیز داده شود .فردای آن روزهمسر سید علی برازنده (حسینی) از اعضای سپاه پاسداران که در سفارت ایران در برلین از مشاوران نظامی سفارت می باشد و عمدتا در ارتباط با تیمهای عملیاتی سپاه و وزارت اطلاعات نیز می باشد و از قرار معلوم عملیات فوق را نیز ایشان هدایت می نماید، به دفتر هورست ماهلر مراجعه می نماید، از چند و چون مکالمات اطلاعی در دست نیست اما تصورش زیاد دور نمی باشد که باید خبر هماهنگی ها را به ایشان داده باشد .پس از آن در تاریخ بیست و یکم اردیبهشت برابر با ۱۱ ماه می مبلغ یک میلیون یورو از سوی فردی با نام محمد جواد غلامی به شماره حواله ۲۰۰۶۰۵۱٨۴٣۲۷۶ با سوئیفت نمره: بی کا ام تی تی آر آی اس ۱۰۰ بنام حسن بزرگیان در آنکارا فرستاده می شود. حسن بزرگیان (علی قبادی) مامور وزارت اطلاعات در سفارت ایران در آنکارا می باشد . در تاریخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ماه برابر با پانزده ماه می در ساعت یازده صبح حسن بزرگیان به همراه فرد دیگری بنام ایزدی که وی نیز مامور سپاه پاسداران در سفارت آنکارا می باشد مبلغ ارسال شده را از بانک ملت شعبه آنکارا دریافت داشته . عصر همان روز در سفارت انکارا جلسه ای با حضور فرد دیگری بنام حامد بورانی که وی از ماموران وزارت اطلاعات اعزامی از تهران بوده است آخرین هماهنگی ها انجام می شود و مقرر میگردد که دیداری بین افراد آلمانی و اعضای وزارت در آنتالیا ترکیه انجام گیرد . حامد بورانی که وی نیز مدت سه سال در خلال سالهای ۲۰۰۰ تا ۲۰۰٣ در سفارت جمهوری اسلامی در هامبورگ به عنوان کارمند اداری سفارت اما در واقع پرسنل وزارت اطلاعات و مسئول شناسایی پناهندگان بوده به زبان آلمانی تسلط کامل داشته و به عنوان هماهنگ کننده عملیات دیدار در آنتالیا عمل مینموده است .بورانی که همانروز دوشنبه پانزده ماه می از طریق پرواز تهران استانبول، استانبول آنکارا وارد خاک ترکیه شده بود در طی اقامت خود در داخل سفارت سکنی داشته است .پس از آن در روز پنج شنبه بیست و هشتم اردیبهشت برابر با ۱٨ ماه می چهار عضو حزب راستگرای افراطی ناسیونال دموکراتیک آلمان به منظور انجام هماهنگی و دریافت کمک مالی از طریق پرواز شرکت هواپیمایی سون اکسپرس از فرودگاه تگل برلین عازم آنتالیا می شوند، افراد فوق عبارتند از : Nero PainFrank LuciferSreejith BeygangLysaan Offner افراد یاد شده در پوشش توریست و در خلال صدها توریست آلمانی تبار که مشتاق دیدار و تفریح در آنتالیا می باشند در هتل جاستینیانو شهر بلک در بیست کیلومتری آنتالیا مستقر میشوند . در روز جمعه بیست و نه اردیبهشت ماه حامد بورانی و حسن بزرگیان با خودوری مرسدس پلاک دیپلماتیک بشماره ۰۶ سی اف ۲۰۰ به سمت آنتایا حرکت میکنند تا در آنتالیا با افراد آلمانی ذکر شده وارد مذاکره شوند . و مقرر می شود تا وزارت اطلاعات ضمن حمایتهای مالی ادامه دار از نئو نازی ها در جهت آماده سازی برای ورود ایشان به فعالیتهای سیاسی در مقابل نئو نازی ها در زمان ورود احمدی نژاد به آلمان و همچنین در خلال بازیهای جام جهانی با برگزاری راهپیمایی حمایت خود را از احمدی نژاد و سیاستهای ضد یهودی وی اعلام دارند و چنانچه مخالفان جمهوری اسلامی در هنگام بازیهای تیم ملی ایران در صدد برگزاری کارناوالهای سیاسی بودند به قلع و قمح آنان بپردازند .چهار آلمانی در روز شنبه سی اردیبهشت برابر ۲۰ ماه می آنتالیا را به مقصد فرودگاه تگل برلین ترک می کنند .از میان افراد یاد شده فردای آنروز«نرو پاین» در هامبورگ با هورست ماهلر دیدار داشته و متعاقب آن هورست ماهلر در تاریخ ۲۲ ماه می برابر با اول خرداد در دفتر رایزنی سفارت ایران در هامبورگ با جاوید کاشانی و فرد دیگری بنام رشیدی (نام فوق احتمالا مستعار می باشد) جلسه و گفتگو می نماید .اکنون باید به انتظار نشست تا ببینیم این پیوند نامیمون حزب الله و نئو نازی چه بار خواهد آورد !... برای خواندن مطلب فوق در اخبار روز به اینجا بروید درهمین رابطه لطفا امضا کنید
پنج شنبه شب گذشته کانال دولتی تلویزیون ترکیه از من دعوت کرده بود تا در میزگرد بخش خبری آن برای تحلیل حمله نظامی آمریکا به ایران که این روزها شایع شده است از ترکیه احتمال آن می رود و هم چنین بررسی سیاستهای دولت احمدی نژاد در آن شرکت کنم . ترکیه برای من همیشه یاد آور دوران سخت بعد از بیرون آمدنم از ایران بوده واین بار نیز که برای دفاع از تز دکترایم به آنکارا آمده ام حدس حادثه و یا اتفاقی ناگوار برایم زیاد دور از ذهن نبود چراکه عصر همانروز هم تلفنهای مشکوکی داشتم ، اما دل را به دریا زدم و رفتم و در آن برنامه خبری شرکت کردم . با دوست و همکار مطبوعاتی ام "مالتم آتش" که از روزنامه نگاران بنام ترکیه می باشد بازگشتیم به محل اقامتم که با خانه ای زیرو بالا شده و دری شکسته روبرو شدیم . همه اسباب و وسایلم را پخش خانه دیدم و .... پلیس را خبر کردیم و آمدند و بعد از آنکه آنها را مطلع کردم که هیچ چیز قیمتی و پولی به سرقت نرفته شک و گمانها به کسانی برگشت که سال گذشته نیز یکبار در سرقتی اینچنینی و دوبارهم مرا مورد حمله و سوء قصد قرار داده بودند . بررسی ها که دقیق تر شد از پریزبرق اتاق دستگاه شنود کشف شد و حدس و گمانها به یقین تبدیل ! با استاد دانشگاهم تماس گرفتم و موضوع را گفتم و اینکه جلسه دفاع را به عقب بیندازند .تا رساله را که بهمراه اسناد و مدارک بی شماری را که ربوده اند را دوباره جمع و جور کنم و این تنها دست نوشته ای بود که نوشتنش دوباره لازم است و همینجا به سارقینی که مطمئن هستم این وبلاگ را نیز می خوانند می گویم آنچه از یادداشتها و دست نوشته های من در رابطه با قتلهای زنجیره ای و بازجویی های سعید امامی با خود برده اند تنها رونوشتها وکپی هایی بوده است که اصلش در جای امنی است که گمان ندارم پیدایش کنند ! امروز نیز مطلع شدم سه پناهجوی کرد ایرانی بعد از آنکه یک هفته مقابل دفتر سازمان ملل در آنکارا اعتصاب نموده بودند در حال برگشت به شهرشان ربوده شدند وتا کنون هیچ خبری از آنها نیست ، این وضعیت ترکیه است !، کشوری که می گویند بیش از پانزده هزار مخالف سیاسی جمهوری اسلامی در بدترین شرایط امنیتی در آن بسر می برند . و همین مسئله مرا بر آن داشت که این تهدید و سرقت اسناد و مدارکم را بازگو کنم و نا امنی ترکیه را بیاد بیاورم وگرنه در همین قریب به سه سال آوارگی ام بارها و بارها با تهدید و حمله و ارعاب مواجه بوده ام . بازگردیم به سرخط اول این یادداشت و آن میزگرد ؛ آنچه در آن برنامه که « توتکان اوزدمیر» از نمایندگان راستگرای پارلمان ترکیه نیز در آن حضور داشت مطرح شد خطری است که این روزها محیط جغرافیایی ایران ما را در برگرفته است اما گوش دولت مهروز "شما بخوانید کینه ورز" سنگین تر از این حرفهاست ! که اینرا بشنود و حس کند ! این روزها احمدی نژاد که گمان میکند بیشتر رئیس جمهور انقلابی فلسطین است یا دبیرکل حماس تا رئیس جمهور ایران با حرفهای نا بخردانه اش هیزم آتشی را که سالهاست بسیاری از دولتها از جمله اسرائیل و آمریکا منتظرش بودند با خود برای کشور به ارمغان می آورد . این درست است که ایران نه افغانستان است و نه عراق اما میتواند ایران سال ۵۹ دیگری بشود درگیر تجاوزی که هشت سال به طول انجامید و عاقبتی هم نیافت . جنگی ناخواسته که طرف پیروزش هیچگاه معلوم نشد و آنچه که بود تباهی و عقب ماندگی و هزاران کشته و معلول برای ایران برجای گذاشت . ایران امروز گرچه ایران سال ۵۹ نیست اما عقل و درایت مسئولان حاکم اگر پس رفت نکرده باشد پیش رفتی هم مطئنا" نکرده است . آن روزها گرفتار جهالت محسن رضائی و هاشمی رفسنجانی بودیم که چاره را در فتح بغداد و قدس می دانستند اما دریغ که تا بصره هم پیش نرفتیم و این روزها گرفتار حماقت احمدی نژاد و دارو دسته اش که چاره را در چاه جمکران می جویند. به قول آن روستائی ساده دل آذری از دست خدا هم کاری برنمی آید مگر حضرت ابوالفضل کاری کند و ما را از شر احمدی نژاد خلاص کند !! "فدراسیون دانشجویان ایرانی طرفدار صلح و حقوق بشر "نیز در همین رابطه نیز اطلاعیه ای منتشر نموده است که می توانید آنرا در اینجا بخوانید .

تهران در آتش

tزدوخوردهای پراکنده میان دانشجویان معترض با افراد لباس شخصی و انصار حزب الله، از دید یک عضو سابق انصار حزب الله نازی عظیما (رادیوفردا): امیرفرشاد ابراهیمی، دبیر سیاسی سابق انصار حزب الله، که به خاطر ضبط استشهاد ویدئوی در دفتر وکلای خود در باره عملیات انصار حزب الله علیه مقامات دولت محمدخاتمی، به زندان افتاد، در مصاحبه با رادیوفردا از مشاهدات خود از درگیری های دو روز اخیر می گوید. وی می گوید انصار حزب الله با گروهی که سه چهارسال پیش او یعنی زمانی که خود او به عنوان یک لباس شخصی به خوابگاه های کوی دانشگاه حمله کرد، فرق دارد. امیر فرشاد ابراهیمی (عضو سابق انصار حزب الله، تهران): خیلی چیزها فرق کرده، اصلی ترین چیزی که از آن روز تا حالا فرق کرده، تغییر ذائقه مردم است. آن روز مردم مشکلی که داشتند به اصلاحات در داخل نظام فکر می کردند ولی امروز مردم به تغییر نوع حکومت و سیستم حکومتی فکر می کنند. اگر بشود گفت 18 تیرماه بخشی از مردم یا بخشی از بدنه نظام مورد تردید اینها قرار میگرفت، امروز این طور نیست و امروز خیلی چیزها عوض شده نسبت به سال 1378.علیرضا طاهری (رادیوفردا): ولی عده ای می گویند که به خصوص نیروهای بسیجی، نیروهای انتظامی و از جمله لباس شخصی ها، که خود شما هم زمانی از اعضای لباس شخصی ها بودید، عضو شورای مرکزی انصار حزب الله بودید، آنها عوض نشده اند و مصمم اند برای اینکه دفاع کنند. امیرفرشاد ابراهیمی: نه، در همین راهپیمائی و تظاهراتی که این دور روزه انجام می شود، دیروز وقتی من خودم مقابل کوی دانشگاه بودم و نگاه می کردم، اولا افرادی که امروز از حزب الله هستند یا لباس شخصی ها، نگاه که می کنی می بینی همه اینها برگشته اندو اینها نیروهای جدید هستند و نیروهای قدیمی نیستند و من به جرات می گویم انگیزه های اعتقادی و ارزشی که بین آن نیروهای مثلا همین لباس شخصی های سال 1378 بود به هیچ وجه امروز وجود ندارد.علیرضا طاهری، مصاحبه با امیر فرشاد ابراهیمی تهران

به حمل تابوت خويش عادت كرده ام

گفت وگوی شهروند با امیرفرشاد ابراهیمی:آقای ابراهیمی شما اخیرا در مقاله ای که برای «شهروند» نوشتید به شکل گیری «گروه فدائیان اسلام ناب محمدی» اشاره کرده اید، آیا تصمیم به تشکیل این گروه در همان جلسه ای گرفته شد که در مقاله به آن اشاره کرده اید؟بله! همینطور است. تمام هم و غم این جلسه که در شهرک شهید محلاتی در یک خانه امن تشکیل شد، اسدالله بادامچیان، حسین الله کرم، حسین شریعتمداری، اکبر خوش کوش، سیدداود واقفی، سردار امیرکیانی و من حضور داشتیم، تلاش برای آزادی سعید امامی بود. کوشش بر آن بود که بار این گناه به گردن دیگری انداخته شود.یک طرح این بود که وزارت اطلاعات به خرج سپاه از زیر تیر خارج شود. قرار بود گفته شود که سازماندهی قتلها به سپاه باز میگردد. گروه اول بازجوهای سعید امامی به راست افراطی متعلق بودند، از طریق خود بازجوها به دستگیرشدگان از جمله سعید امامی گفته شده بود که اطلاع از ماجرا را از بیخ و بن انکار کنند و اگر از آنها خواسته شد که در رابطه با دست اندرکاران این قضیه نظر خود را بگویند، سپاه را مطرح کنند.به طوری که در مقاله اشاره کردم پس از ملاقات اسدالله بادامچیان با سیدعلی خامنه ای و شنیدن جواب رد در مقابل درخواست آزادی سعید امامی ما تا آنجا پیش رفتیم که نامه ای که من نیز در نوشتن آن دست داشتم، به امضای خامنه ای جعل کردیم.خطاب نامه فرمانده سپاه رحیم صفوی بود.در آن نامه ما از زبان علی خامنه ای، فرمانده سپاه را بازخواست کرده بودیم. سئوال این بود که سپاه برای مقابله با نیروهایی که به انقلاب تهاجم آورده و به نظام و امام توهین میکنند چه اقدامات پیشگیرانه ای انجام داده یا میدهد؟ ما در این نامه اسامی افرادی را که بعدها به عنوان قربانیان قتلهای زنجیره ای معروف شدند آورده بودیم و عملا فتوای قتل آنها را صادر کرده بودیم[از زبان سیدعلی خامنه ای] . به این نامه در کتاب«در جستجوی محفل جنایتکاران» نوشته حمید کاویانی نیز اشاره شده است. [این کتاب بعدها توقیف و جمع آوری شد.] آقای حسینیان نیز در یکی از مصاحبه هایش این نامه را به عنوان یکی از اشتباهات حزب الله عنوان کرده بود.این گوشه ای از صحنه سازیهای ما بود که قتلها را به گردن سپاه بیاندازیم. بعد از آغاز اعترافات سعید امامی و مصطفی کاظمی که اتیکت چپ را بر خود زده بود، این سناریو با شکست مواجه شد و پیگیری آن بی مورد بود.پس نمایشی جدید بر صحنه آمد و در آن«فدائیان اسلام ناب محمدی» متولد شدند.نمایش اخیر دو پرده داشت، در پرده مطبوعاتی و افکار عمومی«فدائیان» با اعلامیه ای مسئولیت قتلها را به عهده میگرفت، از «رهبری» معذرت خواهی میکرد و ادعا میکرد که حکم قتلها توسط یک قاضی عادل صادر شده است.در پرده دیگر که در حقیقت پشت پرده بود حسین شریعتمداری و اسدالله بادامچیان نزد خامنه ای میرفتند و... آیا تمام این تصمیمها در همان جمعی که شما نیز حضور داشتید بحث میشد؟بله! به عنوان مثال ملاقات اول بادامچیان با خامنه ای دقیقا 24 بهمن 77 بود، یعنی درباره تمام این مسائل صحبت میشد...آنها قرار بود در ملاقات با خامنه ای به او بگویند که اینها[فدائیان اسلام ناب محمدی] از همکاران اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات هستند. آیا در جمع شما تقسیم کار میشد؟بله!... پیشنهاد اول مبنی بر انداختن مسئولیت و گناه قتلها به گردن سپاه، از سوی حسین شریعتمداری بود، در حالی که پیشنهاد دوم یعنی تشکیل«فدائیان...» توسط اسدالله بادامچیان و داود واقفی[داود واقفی در همین رابطه از وزارت اطلاعات اخراج شده بود] مطرح شد. یک طرح دیگر نیز ارائه شده بود که عملا از دو طرح اخیر قدیمی تر بود و به زمانی باز میگشت که دستگیری سعید امامی خیلی تازه بود. مطابق این طرح دو نفر از توابین سازمان مجاهدین [خلق] در حین ترور محمود دولت آبادی و یا یکی دیگر از نویسندگان هدف قرار گرفته و مثلا در حین فرار کشته میشدند و بدین ترتیب مسئولیت قتلها به گردن سازمان مجاهدین می افتاد.این طرح از همان ابتدا رأی نیاورد و رد شد. مطرح کننده آن تا آنجایی که به خاطر می آورم آقای خزائی بود.خزائی نیز از وزارت اطلاعات اخراج شد و اکنون نزد عسگراولادی مسلمان در کمیته امداد مشغول[«امدادرسانی»] است.آقای خزائی قبل از اخراج از مشاوران اصلی دری نجف آبادی و از طراحان قتلهای زنجیره ای بود. درباره طرح تشکیل«فدائیان اسلام...» که تصویب شد بیشتر توضیح بدهید!بادامچیان آن را مطرح کرد. داود واقفی تایید کرد و مسئولیت اجرای آن را پذیرفت. واقفی و یکی دیگر از اعضای آن جمع بود. همچنین میرکیانی که او نیز به عنوان مجری اعلام آمادگی کرد، هر دو از اعضای اطلاعات سپاه بودند. چند نفر دیگر نیز از اطلاعات سپاه به آنها در تشکیل «فدائیان...» کمک کردند. شما در قسمتی از مقاله به استفاده از آمپول هوا در کشتن سعید امامی اشاره کردید. در صورتی که نه فقط در شکل مرگ او بلکه در اصلِ مرگ او نیز تشکیک فراوان است. تا چه حد ادعای شما مستند است؟کشته شدن سعید امامی قریب به صد در صد است. در این موضع تمام جناحهای درون حکومت توافق دارند یعنی او مرده است و مرگ وی نه خودکشی بلکه به دست شخص ثالث بوده است!بگذار شواهدی که در دست است کنار هم بگذاریم. من در یکی دیگر از نوشته هایم به گواهی مرگ سعید امامی اشاره کردم. این گواهی در «صبح امروز» نیز چاپ شد. در این گواهی علت مرگ«ایست قلبی» عنوان شده است. حال اگر داروی نظافت عامل مرگ میبود میبایست علت منجر به مرگ جراحت شدید و پارگی امحا و احشاء داخلی عنوان میشد.از طرف دیگر در همان زمان پس از مطرح شدن «داستان داروی نظافت» انجمن علوم آزمایشگاهی اعلام کرد که تمام داروهای نظافت رایج در کشور را آزمایش کرده و قطعا در هیچ یک از آنها «آرسنیک» وجود ندارد، پس «داروهای موجود» نمیتوانستند مهلک باشند.اطلاعات موجود میگویند که سعید امامی در هنگام بازداشت در روز سه شنبه 25 خرداد 78 به حمام میرود. تقاضای رفتن به حمام به صبح زود پیش از نماز باز میگردد. او یک قالب صابون و نیم بسته داروی نظافت تحویل میگیرد روالی که در «توحید» رایج بود. او برای نظافت خودش از این دارو استفاده کرده بود.این را میتوانم به طور قطع بگویم. وقتی که او به بیمارستان لقمان الدوله آورده شد، من در آنجا بودم. در حین شستشوی جسد وی در مسجد مطهری این نکته عیان بود.از طرف دیگر سعید امامی تا غروب روز 25 خرداد 78 سالم و سرحال بوده است. حول و حوش غروب وی ابراز ناراحتی با شواهد مسمومیت میکند... آیا شما خود در هنگام شستشوی جنازه سعید امامی حضور داشتید؟بله! تعداد زیادی از بچه های حزب الله در آنجا بودند. از جمله میتوانم از چهره سرشناسی چون صادق میرحجازی[مسئول امنیتی دفتر سیدعلی خامنه ای]، محجوب صدرالسلام فرمانده وقت اطلاعات نیروی انتظامی، دری نجف آبادی، مصطفی پور محمدی، آقای حسینیان، برادرزاده آقای احمد جنتی به نمایندگی از وی و حسن شایان فر از طرف کیهان نام ببرم. طبیعتا بستگان نزدیک سعید امامی هم حضور داشتند.... به هر ترتیب ایشان تا غروب سر حال بود. آنچه مسلم است او از داروی نظافت خورده است اما شواهد چنین میگوید که خوردن آن نه به اندازه لازم و نه به هدف خودکشی بوده است بلکه باید بهانه ای برای خروج وی از «توحید» میشده است. او همان غروب به بیمارستان سینا و سپس به لقمان الدوله منتقل میشود. انتقال او از «سینا» به لقمان الدوله نیز دلیل خاصی دارد. انتقال او دقیقا دو روز بعد یعنی 27 ام صورت میگیرد.امیدوار رضایی برادر محسن رضایی با آقای عبداللهی که مسئول امور خدماتی زندان توحید بود تماس میگیرد.[عبداللهی در عین حال در وزارت اطلاعات دارای سمتِ معاون کل خدمات و پشتیبانی امور اطلاعاتی بود.]رضایی به عبداللهی اطلاع میدهد که سعید امامی بهبود یافته و قابل بازگشت به زندان است.به موازات انتقال سعید امامی به بیمارستان، همسر وی به خامنه ای مراجعه میکند و میگوید که همسرش شکنجه شده و در حال مرگ است. او میگوید که سعید امامی در لقمان الدوله به سر میبرد اما ممنوع الملاقات است.از طرف دیگر صادق میرحجازی با بیمارستان تماس گرفته از آنها میخواهد بازگرداندن سعید امامی به زندان را به تاخیر بیاندازند زیرا نماینده ای از دفتر«رهبری» میخواهد او را ملاقات کند و یک روز زمان میطلبد. روز بعد بدون دریافت ملاقات از دفتر رهبری و بدون داشتن هیچگونه سابقه بیماری و نارسایی قبلی، قلب وی از کار باز میماند. «ایست قلبی» تحت چنین شرایطی میتواند نتیجه تزریق هوا باشد.در ضمن حسینیان چندین بار به مرگ سعید امامی توسط آمپول هوا اشاره کرده است. او کسی ست که به تمام اسناد و مدارک دسترسی داشته و تاکنون هیچ مقامی گفته های او را در این رابطه تکذیب نکرده است. خلاصه پشت پرده خوردن داروی نظافت چه بود؟سعید امامی آغاز به گفتن کرده بود. او پس از توضیحات درباره فلاحیان به هاشمی[رفسنجانی] رسیده بود. پس باید از میان برداشته میشد. در آن روزها طیف آقای خاتمی رفت و آمد وسیع و کنترل مشخص بر زندان«توحید» داشت. قوه قضاییه تحت مسئولیت شاهرودی در آن لحظه تسلط مناسبی بر«توحید»نداشت. توحید اصولا در دست سازمان قضایی نیروهای مسلح بود. میدانیم که این بخش قوه قضاییه عملا حیاط خلوت بچه های مدرسه حقانی و طیف راست افراطی است.اما آنها نیز در این لحظه کنترلی نداشتند. به هر روی توسط یکی از زندانیان به نام محسن بروجردی با نام مستعار وفادار[که بعدها بازجویی و بازداشت شد] به سعید امامی اطلاع میدهند که برنامه رهایی او ردیف شده است و فقط باید به طریقی خود را از زندان خارج کند. در این زمینه ظاهرا به او راهنمایی نیز میشود. در نتیجه سعید امامی یک بار در حال بازگشت از اتاق بازجویی خود را به زمین میزند تا صدمه دیده و به بیمارستان منتقل شود اما جراحت وارده[که در فیلمهای منتشر شده در اینترنت نیز به شکل دست وبال گردن مشاهده میشود] آن قدر جدی نبوده که نتواند در زندان معاینه و مداوا شود. پس او تصمیم به خوردن واجبی برای ایجاد مسمومیت میگیرد.او به سینا منتقل میشود. سینا طرف قرارداد وزارت اطلاعات است و هرگاه در بازداشتگاه های آن مثل 209، توحید و... کسی نیاز به بیمارستان پیدا کند به آنجا منتقل میشود. اینها بازداشتگاه های اطراف شهر و بیشتر شمال تهران هستند. اما اگر قرار به انتقال فردی از بازداشتگاه های داخل شهر به بیمارستان باشد به لقمان الدوله برده میشود.امیدوار رضایی برادر محسن رضایی مسئول یکی از بخش های بیمارستان لقمان الدوله است و سعید امامی به بخش او منتقل میشود. فراموش نکنیم که روابط محسن رضایی با هاشمی رفسنجانی روابطی تنگاتنگ است و اگر نه دست راست دست کم دست «چپ» اوست.من در یک مراسم افطار یک بار از امیدوار رضایی پرسیدم که آقای دکتر چرا شما هیچ وقت درباره این داستان صحبت نمیکنید[دوران حضور سعید امامی در بخش او]. آن روز سمت چپ من آقای شهیدی مودب معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد نشسته بود. او و دیگران خندیدند و قضیه را به شوخی برگزار کردند، اما امیدوار رضایی در شلوغی پس از افطار به من نزدیک شد و گفت: "یک بار دیگر از این حرفها بزنی میدهم ترا بکشند."خلاصه مطلب اینکه سعید امامی با آمپول هوا کشته شد. اگر در چگونگی قتل و ابزار آن شک و تردید باشد، من در آمر قتل هیچگونه شکی ندارم. میتوانم اثبات کنم که رفسنجانی دستور قتل سعید امامی را صادر کرد. من در اینجا حلقه مفقوده ای میبینم . چگونه از امیدوار رضایی به هاشمی رفسنجانی میرسیم؟ـ باز هم یک سلسله شواهد ما را به آقای رفسنجانی میرساند. همانطور که گفتم اعترافات امامی، فلاحیان را پشت سر گذاشته بود. داستان از قتل های 77 به عقب تر و زمان ریاست جمهوری آقای رفسنجانی رسیده بود. لیستی که به وی داده بودند شامل خانم برقعی، فریدون فرخزاد و تیمسار اویسی و بسیاری دیگر بود که به دوران رفسنجانی باز میگشت.افرادی که در مسیر انتقال سعید امامی از زندان به بیمارستان قرار دارند، به گونه ای با دکتر امیدوار رضایی مرتبط هستند. دو برادر محسن رضایی و این دست "چپ" رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است. با نگاه دقیقتر در پرونده ترور سعید حجاریان در آنجا نیز نقش وسیع محسن رضایی عیان میشود که آن عمل نیز با دستور رفسنجانی تحقق یافت.نکته دیگر اینکه نه امیدوار رضایی و نه محسن رضایی شخصا موضوع اعترافات سعید امامی نبوده اند، پس چه چیزی میتوانست آنها را به اقدام برای قتل سعید امامی وادارد؟اعترافات در مسیر برخورد به شاه کلید قتلهای زنجیره ای قرار گرفته بود. در اینجا منظور فقط قتلهای 77 نیست بلکه قتلهای دو دهه گذشته در داخل و خارج کشور مدنظر است. در آخرین تهدیدنامه "فدائیان اسلام ناب محمدی" شما نیز در لیست منتشره هستید. وضعیت امنیت شما چگونه است؟ـ زمانی که این تهدیدنامه ها به صورت الکترونیکی ارسال شدند، سرویس امنیتی اروپا اعلام کرد که این نامه ها از ایران و از صدا و سیما فرستاده شده اند. میدانیم که صدا و سیما اکنون پاتوق مصطفی پورمحمدی است . داود واقفی نیز در آنجا مشغول است. هر دو در حراست صدا و سیما هستند. من در یک مصاحبه رادیویی گفتم که پلیس اروپا به سرنخ های این داستان خیلی نزدیک شده است.به هر ترتیب من در ایران که همچون لانه زنبور بود هم صحبت میکردم. الان در خارج کشور مطمئناً خاموش نخواهم شد. در ضمن به این واهمه دائمی عادت کرده ام. من در اولین مصاحبه ام با شهروند گفتم که مدتهاست به حمل تابوت خود عادت کرده ام. مدتی پیش درباره فرد مشخصی با هم گفتگویی داشتیم؛ فردی که بنا به اطلاع برای ترور شما اعزام شده بود ...ـ بله منبع صددرصد معتبری از شورای [...] به من اطلاع داد که فردی به نام سیداحمد طباطبایی برای زدن من از ایران خارج شده است. این فرد از کارمندان اداره "شرق و غرب" یعنی بخش اروپایی وزارت اطلاعات است. اطلاع موثق دارم که او به دنبال من از ایران، ترکیه، بلغارستان و فرانسه رفته بود.ما در فرانسه او را گم کردیم و دیگر نمیدانیم چه شد و کجا رفت و نمیدانم که در ماموریت خود موفق خوا هد شود یا خیر... آقای ابراهیمی از زمانی که در اختیار ما گذاشتید، سپاسگزاریم.2 دسامبر 2003