نقش سپاه در تنش در روابط ایران و آمریکا
درباره برنامه بیست و سی
دوستان زیادی از شب گذشته تا بحال درباره برنامه بیست و سی دوشنبه بیست و چهارم اسفند پرسیده اند که فقط اینرا میتوانم بگویم این نهایت حقارت و استیصال یک حکومت هست که برود از میان ایمیلها و نامه ها و رابطه های خصوصی افراد بگردد و چیزهایی را بیابد که با آن مردم را بفریبد .
در مورد آن سایت یا وبلاگ هم خود نکته کاملا واضح است ده روز پیش آنرا راه انداخته اند و روز یازدهم در تلویزیون خبرش را می دهند !
من با دوستانم کیوان رفیعی ،جمال حسینی و احمد باطبی بله ارتباط دوستانه دارم و البته کار سازمانی متاسفانه تا بحال با آنها نداشته ام که جای تاسف دارد البته و امیدوارم بتوانیم برای کوری چشم دشمنان هم که شده من بعد بیشتر در ارتباط باشیم ، نکته ای هم که در این برنامه گفته شده مربوط به ارسال یک ایمیل دسته جمعی یا همون (send to all) هست که برای برگزاری راهپیمایی سالگرد 18 تیر در اقصی نقاط جهان من جمله کشور ترکیه بوده است و مابقی حرفها و اظهارات نیز کاملا دروغ و اتهام هست و در صورت لزوم اصل آن ایمیل را که هنوز دارم منتشر خواهم کرد .
و نکته آخر ایکاش ذره ای عقل و درایت داشتند آقایان تا امروز هر منتقد و مخالف خودشان را به سازمانی نیمه جان و فراموش شده نمی چسباندند !
این درست است که سازمان مجاهدین امروز منفور ملت است و اینها برای تخریب هر کس سریعا وی را بدان می چسبانند ، اما آنور ماجرا را هم ببینند که با اینکارشان نفس می دمند بر کالبد نیمه جان این سازمان و از همین روست که این حرکات اینها را آن سازمان بسیار خوشش می آید و فی الفور در تلویزیون و رسانه هایش بازتاب می دهد و اینها را سند فعالیتهای آزادیخواهانه اش در داخل جا می زد و عنوان می کند بله اینها نیروهای ما هستند !
... مجتبی بیدار شو
روز دوم عملیات والفجر ده در کنار جاده خرمال که محورهای عملیاتی را به یکدیگر وصل میکرد ، رزمنده های تازه نفس می رفتند تا خود را به خط برسانندوجایشان را رزمنده هایی که دو شبانه روز در خط مقدم بودند پر میکردند ، آسمان را دود گرفته بود و همین مانع از آن می شد تا سوخوهای بعثی بچه های مارا به رگبار ببندند ، بسیجی ها همه یا خود را سیاه کرده بودند تا شب دیده نشوند و یا در میانه آن دود و باروت سیاه شده بودند ، اما آن سیاهی مانع از آن نبود که یکدیگر را بشناسیم ، من مثل خیلی دیگر از نوجوانان هم سن و سالم زودتر از بقیه خسته شده بودیم و بعد از دو روز بی خوابی همه در یک صف کنار جاده خوابیده بودیم و منتظر تا کامیونی بیاید و مارا به عقب ببرد ، برگشتم و از رزمنده کناری ام که جوانی همسن و سال خودم بود پرسیدم آب داری ؟ نگاهی به من کرد و قمقه اش را به من داد ! آب را که گرفتم تازه لبهای پوست پوست شده اش را دیدم و گفتم خودت ؟ که نگاه نکرد و گفت تشنه ام نیست بگیر ! پرسیدم اسمت چیه ؟بچه کجایی ؟ همانجور که خوابیده بود گفت مجتبی هستم از تهران پرسیدم مال کجایی، گفت لشکر ده ! دیگر ندیدمش تا چند سال بعداز جنگ وقتی که به تهران آمده بودیم ، مگر می شد در آن روزها و با آنهمه دوده و سیاهی کسی را دید و فراموش کرد ؟ و چه زود شناختمش و فهمیدم او مجتبی خامنه ای فرزند رئیس جمهوری بود که حالا رهبر است !
گزارش روزنامه کریرو دلاسیرا
سرکوبگران را باید شناسایی کرد
کبوتران ولایت یا پیک وحشت؛ لباس شخصیها کیستند؟
یعنی بیشتر برخوردهای خیابانی که به نام انصار حزبالله در سالهای دهه هفتاد شاهدش بودیم، درواقع ناشی از عملکرد همین گروه بود؟
بله. اتحادیه فارغالتحصیلان و دانشجویان حزبالله بودند. افرادی مثل آقای گودرزی هم در همین گروه بودند. ما با آن گروه اصلی انصار حزبالله در یک سری مسائل اختلاف نظر داشتیم، اما در کل اشتراکات فکری زیادی هم داشتیم. میشود گفت که تقسیم کار کرده بودیم. بخشی از کار را انصار حزبالله برداشت و آن انجام کارهای فرهنگی و مطبوعاتی بود؛ و ما هم به عنوان گروه دیگری به برگزاری تجمعات دست میزدیم، جلساتی به نام «نوسازی معنوی» تشکیل میدادیم. و بله! میشود گفت که در آن درگیریها و بر هم زدن تجمعات، تقریبا همه گروهها با همدیگر همکاری داشتند و افرادی که مردم کلا به اسم انصار حزبالله میشناسند در آن مشارکت میکردند.
که به لباس شخصیها معروف شدند...
بله.
خوب، اینها تحت فرماندهی چه کسی هستند؟ برای چه کسی کار میکنند؟ به عبارت سادهتر مشروعیت برخوردشان و امکان استفاده از قوه قهریهشان را از کجا میآورند؟
مشروعیتشان را در کل از رهبر میگیرند. این امر علنی بود. همه هم میدانستند. ما با دفتر رهبری ارتباط خیلی نزدیکی داشتیم. ملاقاتهای خصوصی داشتیم . بر سر هر موضوعی مجاز بودیم به دفتر رهبری برویم . حالا شاید الزاما با خود رهبر ملاقات نداشتیم . اما با مسولان ارشد دفتر رهبری در ارتباط بودیم . و همین مشروعیت هم باعث شده بود که نیروهای امنیتی و انتظامی نسبت به برخوردهای انصار حزبالله از خودشان مماشات نشان بدهند.
منظورتان این است که برخی از رهنمودها و راهکارها را به طور مستقیم از دفتر رهبری اتخاذ میکردید؟
دقیقا، دقیقا. نگاه کنید! پیش میآمد که ما جلساتی با آقای جنتی یا آقای مصباح یزدی هم داشته باشیم. اما آن چه که به رفتار ما مشروعیت میداد حمایت رهبری بود. مثلا وقتی پیش آقای جنتی یا یزدی میرفتیم میگفتند که شما کبوتران ولایت هستید. در جلساتی که با دیگران هم داشتیم آنان ما را با عنوان سربازان ولایت قلمداد میکردند. مطلب دیگری که باید بهش اشاره کنم این است که از سال ۱۳۷۶ و با سرکار آمدن آقای خاتمی تنشها و درگیریها بیشتر شد . نیروی انتظامی هم در یک وضعیت منفعل قرار گرفته بود. و نمیدانست با این نیروها باید چه کند. از همین جا بود که پایه و اساس تشکیل نیروهای «نوپو» شکل گرفت. طبق دستور مستقیم رهبری به مسئول اطلاعات نیروی انتظامی که در آن زمان آقای سرتیپ مسعود صدرالاسلام بود نیرویی راهاندازی شد به نام نوپو که اسم اختصاری «نیروهای ویژه پاسدار ولایت» بود. بخشی از بچههای انصار حزبالله به شکل کاملا سازمانی و ارگانیک در اختیار نیروی انتظامی قرار گرفت و زیر نظر اطلاعات نیروی انتظامی کار میکردند. همین افراد هم بودند که در حادثه ۱۸ تیر کوی دانشگاه حضور داشتند. الان هم در برخورد با تظاهرکنندگان و معترضان به نتایج انتخابات، نیروهای نوپو را میتوانید با جلیقههای خاکستری رنگ تشخیص دهید.
که از آن زمان برای چنین مواقعی سازماندهی شدهاند...
بله، دقیقا.«مشروعیتشان را در کل از رهبر میگیرند. این امر علنی بود. همه هم میدانستند. ما با دفتر رهبری ارتباط خیلی نزدیکی داشتیم. ملاقاتهای خصوصی داشتیم . بر سر هر موضوعی مجاز بودیم به دفتر رهبری برویم . حالا شاید الزاما با خود رهبر ملاقات نداشتیم . اما با مسولان ارشد دفتر رهبری در ارتباط بودیم . و همین مشروعیت هم باعث شده بود که نیروهای امنیتی و انتظامی نسبت به برخوردهای انصار حزبالله از خودشان مماشات نشان بدهند.»خوب، به نیروهای مختلف اشاره کردید، یعنی این افراد به محض پیوستن به تشکیلات انصار حزبالله مسلح میشوند و امکان استفاده از سلاح سرد و گرم را پیدا میکنند؟
ببینید، بحث تسلیح حزبالله برای اولین بار در ایام اتفاقات کوی دانشگاه مطرح شد. قبل از آن، به این صورت مطرح نبود که بگوییم همه نیروهای حزبالله سلاح داشتند. باید بدانید که یک رابطه کاملا پیچیده در میان نیروهای انصار حزبالله وجود دارد که اگر بخواهم تشریحش کنم بسیار زمانبر خواهد بود. به طور خلاصه، کسانی که در انصار حزبالله حضور داشتند عمدتا بسیجی یا سپاهی بودند. این افراد سپاهی گاها از محل خدمتشان در سپاه اسلحه داشتند. و این اسلحه را زمانی که در ماموریتهای حزبالله حضور داشتند با خودشان حمل میکردند. افرادی هم که بسیجی بودند عمدتا حکمهایی داشتند که به همان احکامی برمیگشت که در ایستهای بازرسی در خیابانها از آن استفاده میکردند. بر همین اساس اگر زمانی هم نیروی انتظامی یا هر کس دیگر میخواست با آنها برخورد کند یا بپرسد که این افراد لباس شخصی اینجا، در تجمعات، چه کار میکنند، نمیگفتند من حزباللهی هستم؛ میگفتند من بسیجیام، این هم حکم ماموریتم. بهترین تعبیر این است که بگوییم در واقع یک سوء استفاده قانونی در اینجا انجام میشد و کسی هم از این افراد ایراد نمیگرفت.
حالا که بحث از سازماندهی نیروهاست میخواستم بپرسم در سازماندهی نیروهای انصار حزبالله که یک نیروی شبهنظامی با ایدئولوژی مذهبی شدید به شمار میرود، مولفه مذهب کجا قرار میگیرد؟ اعتقادات چه جایگاهی دارد؟
اعتقادات در درجه بالایی بود. انصار حزبالله یک گروه و سازمانی بود که به اعضایش حقوق و پول به طور رسمی نمیداد البته راههای دیگری بود که...
به این بحث باز میگردیم، اما اجازه بدهید به اینجا که رسیدهایم، یک پرانتز باز کنیم. از ایران شنیده میشود که به افرادی پول داده میشود تا در برخورد با معترضین، بقیه نیروها را همراهی کنند. شما احتمال چنین چیزی را چطور میبینید؟
احتمال آن را تایید میکنم. ببیند مثلا آقای الله کرم عضو انصار حزبالله بود، ولی مثلا یک آژانس هواپیمایی هم داشت. این آژانس هواپیمایی طبعا یک سری هزینههایی هم دارد، باید مالیات بپردازد. اما بر اساس روابط خاص، از این هزینهها چشمپوشی میشد. کافی است که من مثلا به عنوان مسئول انصار حزبالله به آقای سعید امانی زنگ بزنم که در آن زمان دبیر جامعه اسلامیاصناف بازار تهران بود، و بگویم فلانی از بچههای ماست، هوایش را داشته باشید. همین «هوایش را داشته باشید»، به معنای آن بود که او میتواند از یک رانت ویژه استفاده کند.
شما شخصا شاهد چنین مسائلی بودید؟
بله. من شخصا شاهد بودم . این سفارشات در ردههای بالای گروه اتفاق میافتاد. البته در ردههای پایینتر و بچههایی که مثلا تجمعات را بر هم میزدند یا در میان نیروهای پیاده نظام هم این طور نبود که مثلا بگویند «خوب شما امروز این تجمع را بهم زدید این دو هزار تومان را بگیر!»، اما در هر صورت پولی به آنان اختصاص داده میشد. مثلا میگفتیم، خوب شما بچههای حزبالله هستید . میخواهید فلان برنامه یا فلان هیات مذهبی را تشکیل دهید. این پول را آقای فلانی به همین منظور به شما کمک کرده است...
خوب پس باز میگردیم به نقش مذهب و استفاده از آعتقادات در این گروه، که پیشتر بحثاش نیمه کاره ماند...
بله . مذهب در جایگاه بالای تفکر این گروه قرار دارد. اساسا اکثر برخوردها (از سوی بازوهای اجرایی گروه) با انگیزههای مذهبی صورت میگیرد. کسانی که در رده اول این گروه بودند میدانستند که برخورد با آقای عطاالله مهاجرانی یا برخورد با دکتر سروش یک برخورد سیاسی است. ولی ما، یا کلا جریان اصلی انصار حزبالله نمیرفتیم به این افراد بگوییم که مثلا چون ما از نظر سیاسی با آقای خاتمی اختلاف داریم بروید و تجمعشان را بر هم بزنید. با این عنوان طرح میشد که این افراد دارند ریشههای اسلام را میخشکانند. اینها دارند اسلام را کمرنگ میکنند، اسلام آمریکایی را ترویج میکنند، و امثال این صحبتها. در واقع نیروها، به عنوان یک تکلیف دینی تجمعات را بر هم میزدند یا با مردم برخورد میکردند.
حالا اگر موافق باشید، کمی بیشتر به اتفاقات اخیر بپردازیم. یکی از شایعات قوی این است که در برخورد با معترضان تظاهرات اخیر از نیروهای خارجی هم استفاده میشود. آیا شما در طول مدتی که با این گروه همکاری میکردید شاهد چنین نمونههایی هم بودهاید؟ این ادعا به نظر شما تا چه حد میتواند صحت داشته باشد؟
باید برگردم به همان حرفی که یک بار هم زدم، اعضایی که در انصار حزبالله فعالند عمدتا نیروهای بسیجی هستند. بسیجیها به عنوان ضابط قضایی عمل میکنند و در مواقع بحران این افراد میتوانند به عنوان یکی از زیرمجموعههای سپاه پاسداران انجام وظیفه کنند. ماموریت حفظ امنیت تهران طبق مصوبه فرماندهی کل قوا زیر نظر قرارگاه ثارالله تهران است . قرارگاه ثارالله تهران یک قرارگاه مستقل است که زیر نظر هیچ کدام از نیروهای پنچگانه سپاه قرار ندارد، و مستقیما زیر نظر فرمانده کل قوا هدایت میشود. در آن قرارگاه ثارالله دو تیپ وجود داشتند وهنوز هم هستند که در آن افراد خارجی حضور دارند. یک تیپ آن جنب نمایشگاه بینالمللی تهران و مابین نمایشگاه و ساختمان صدا و سیما مستقر است که اینها بازماندگان لشکر ۹ بدر هستند که افرادش عراقیاند. یک تیپ دیگر هم از نیروهای احتیاط حزبالله لبنان هستند که برای آموزش وارد ایران شدهاند و ماندهاند. دفتر آنها هم در خیابان حافظ شیراز در خیابان ولیعصر قرار دارد، ولی محل استقرارشان پادگان امام علی است . این شایعاتی که امروز در سطح جامعه مطرح شده... کما این که خودم هم در عکسها شاهد آن بودم دو تن از اعضا حزبالله لبنان را نشان میدهد که یکی از آنها جزو افراد معروف حزبالله لبنان است، یعنی برادر علی منیر اشمر است که همین حالا هم اگر به وبسایت حزبالله لبنان بروید، میبینید که نامش در بین شهدای استشهادی نوشته شده. برادر او، در درگیریهای اخیر در تهران حضور داشته است، عکسش هم در خیابان چاپ و منتشر شده است. همین به نظر من میتواند ثابت کند که حزبالله لبنان، نیروهایش را برای سرکوب، وارد ایران کرده است. ولی حضور این افراد ربطی به انصار حزبالله ندارد؛ این افراد از زیر مجموعههای سپاه پاسداران هستند...
یعنی این افراد خارجی که میگویید، در ارتباط با لباس شخصیها نیستند؟
نه، این افراد، حاصل ارتباط ارگانیکی است که سپاه پاسداران با حزبالله لبنان دارد. البته درست است که ما هم به عنوان انصار حزبالله در آن زمان اشتراکات زیادی با حزبالله لبنان داشتیم . حتی با حزبالله سوریه و افغانستان . و هر جا کنگرهای برگزار میشد ما هم به عنوان نماینده حزبالله ایران در آن شرکت میکردیم؛ اما هیچ وقت ارتباط ارگانیکی با این افراد نداشتیم . و حضور این افراد (حزبالله لبنان در ایران) برمیگردد به ارتباط سپاه پاسداران و بهرهگیری آنان از حزبالله لبنان.
میخواستم بپرسم وقتی به عکسهای درگیریها در ایران نگاه میکنید، چهرههای آشنایی هم در بین لباس شخصیها میبینید؟ یا نیروها به طور کامل از آن زمان عوض شدهاند؟
بله . وقتی عکسها را میبینم تعدادی از بچههایی را که آن زمان در انصار حزبالله حضور داشتند میبینم . البته شاید در آن زمان ردههایشان خیلی پایینتر از امروز بود. ولی امروز به عنوان نیروهای لباس شخصی و حزباللهی در مقابل مردم قرار دارند و اسلحه هم دارند و عده دیگری هم از چهرههای آشنا به عنوان بسیجی، و در لباس بسیجی، در تجمعات حضور دارند.
به این نکته اشاره کردید که «سلاح دارند». دامنه اختیارات این افراد تا چه حد است؟ آیا در برخورد با معترضین به طور مثال، حکم تیر دارند؟ تا چه حد اجازه برخورد فیزیکی با مردم دارند؟
در زمانی که من در این تشکیلات بودم هنوز حوادث به درگیری مسلحانه با مردم نکشیده بود. صرفا این افراد تجمعات را به هم میزدند. و البته دامنه اختیاراتشان در همان زمان هم بهشدت بالا بود. نیروی انتظامی هیچ گونه برخوردی هیچ گاه با این افراد نداشت . یادم میآید بعد از تجمعات و برخوردهایی که در جریان تشییع جنازههای آقای مختاری و خانم اسکندری و آقای فروهر صورت گرفت و بعد از درگیریهایی که پیش آمد، تعدادی از افراد انصار حزبالله توسط نیروی انتظامی دستگیر شدند. به من زنگ زدند که ما چند نفر را بازداشت کردهایم که ادعا میکنند از بچههای انصار حزبالله هستند، بیایید که اگر آنها را میشناسید آزادشان کنیم. یعنی اگر هم به هر دلیل این افراد توسط نیروی انتظامی بازداشت میشدند بلادرنگ آزاد میشدند. و هیچ گونه برخوردی هم با آنان صورت نمیگرفت. بالاترین برخوردی که من شاهد آن بودم در جریان ضرب و شتم آقای نوری و مهاجرانی بود در نماز جمعه تهران که همان زمان قوه قضاییه این افراد را بازداشت کرد و برایشان حکم هم صادر شد، اما هیچ گاه این احکام اجرا نشد. یعنی در واقع قوه قضاییه اهتمامی نمیدید که با این افراد برخورد کند. چون هم قوه قضاییه و هم نیروی انتظامی میدانستند که به هر جهت این افراد نیروهای وفادار نظام هستند و به نوعی تحت امر رهبری هستند. به همین دلیل هم کسی جرات برخورد با آنها را نداشت. دایره اختیاراتشان عملا به اندازهای گسترده بود که قادر بودند هر کاری بکنند. من بارها و بارها شاهد بودم که مثلا یک بچه ۱۷، ۱۸ ساله به یک سرهنگ نیروی انتظامی دستور میداد و سرش داد میزد که مثلا «چرا نیروهایتان را نمیآورید جلو؟!» و متاسفانه میدیدم که پلیس هم حرف این افراد را اجرا میکرد و نسبت به آنان مماشات داشت و از آنان میترسید . چون همه به خوبی میدانستند که انصار حزبالله یعنی رهبری .
این مصاحبه را میتوانید اینجا بخوانید و گوش دهید
سرکوبگران که هستند ؟

نيروی قدس و نقش آن درایران و خاورمیانه
چند روز پیش فرصتی پیش آمد و در برنامه میزگردی با شما تلویزیون صدای آمریکا شرکت کردم که دیدم بد نیست با توجه به موضوع مورد بحث درآن شب شما دوستان نیز در جریانش قرار بگیرید .که مابقی برنامه را هم میتوانید اینجا ببینید ، خوشحال می شوم نظراتتان را در مورد آنچه که گفته شده مطرح کنید .
ترور در نماز جمعه تهران !
از مدتها بود كه عبدالله نوري براي خامنه اي و اطرافيانش معضلي شده بود و بد جوري كينه او را به دل گرفته بودند ! البته خامنه اي معمولا عادت نداشت در ديدارهاي خصوصي اشاره به اسم و يا فرد خاصي كند فقط اشاره مي كرد به حرفها و مثلا مي گفت : آن آقايي كه به اسم اصلاحات مي آيد فلان حرف را مي زند ... اما صادق مير حجازي كه من اعتقاد دارم او رهبر رهبري است يكبار در منزل حسين معزي كه او هم از اعضاي دفتر رهبري بود و جلسه اي بود و حرف عبدالله نوري آمد رو كرد به حسين الله كرم كه اينجا ديگر نبايد شما ساكت بمانيد ! تا اينكه يكروز ديگر علنا در قم مصباح يزدي گفت : من معتقدم خون كسي كه به ولايت فقيه اهانت كند مباح كند ، روز كشته شدن عبدالله نوري براي من عيد است ! من آن روزها رايزن مطبوعاتي ايران بودم در بيروت و معمولا هر دو هفته يكبار دو سه روزي بيشتر ايران نبودم بعد از آن جلسه كذايي با مصباح يزدي اولين باري كه به ايران آمدم و سرگرم ديد و بازديد اقوام بودم ،عصري بود و حسين الله كرم زنگ زد و گفت بيا دفتر اخوی ام ( منظورش همان آژانس توكا تور در خيابان نجات الهي بود كه گرچه مال خود الله كرم بود اما هميشه از آن به عنوان دفتر اخوي ياد مي كرد ) رفتم آنجا ايشان يك بليط به اسم خود من به بنده دادند و گفتند: دو تا بليط هم مي تواني از گيشه پرواز فرودگاه مهرآباد بگيري و گفت دو نفر را گير مي آوري و سريع راه می افتيد مشهد، پرسيدم چه خبر است؟ گفت كه كاری نداشته باشيد، توی فرودگاه می آيند دنبالتان كه البته همين كه من از دفتر خارج شدم دوباره زنگ زد و گفت آن دو نفر هم پيدا شدند كاريت نباشد ديگه همين الان برو مسجد شهدا اونجا هستند ! راه افتادم و رفتم كه ديدم حكيم سوری و فرج مراديان هستند (نعمت الله حکیم که در ميان بچه هاي سپاه به سوری مشهور است .وي هم اکنون فرماندهی آموزش ستاد مشترک سپاه را در تهران به عهده دارد و آنزمان نيز از فرماندهان اطلاعات قرارگاه ثارالله تهران بود و فرج مراديان نيز از فرماندهان عمليات نيروي زميني سپاه بود و هر دو از اعضاي ارشد حزب الله بودند ) ما فرداي آنروز رفتيم مشهد از هواپيما كه پياده شديم ، پايين پلكان هواپيما يك آقايی با لباس سپاه در به استقبال ما آمده بود ظاهرا فرج مي شناختش رو به فرج كرد و پرسيد ايشان ابراهيمي هستند ؟ كه فرج تائيد كرد سوار شديم من هنوز از كل ماجرا با خبر نبودم اما فهميديم كه قضيه مهمی است كه توی همان باند فرودگاه دنبالمان آمده اند. ما را به حفاظت فرودگاه مشهد بردند. مقداری صحبت كرديم كه از اوضاع تهران و احوال پرسي و اين حرفها بود خداحافظی كرديم و به زيارت رفتيم،
قرار بود حسين الله كرم با موبايل به ما بگويد چه كنيم كه در همان حرم بوديم كه زنگ زد و گفت عبدالله نوری داخل مسجدي سخنرانی دارد. شما می رويد و آنجا می نشينيد گفتم: بايد چه كار بكنيم؟ گفت: يكي از بچه ها كه مي شناسيدش هر وقت به تو اشاره كرد بلند می شوی و می گويی كيف پولم گم شده وخلاصه مجلس را بهم می زني! بعد از آن فرج خودش می داند چكار كند كه بعدها فهميدم فرج قرار بوده عبدالله نوری را با چاقو بزند. فرج و سوری پای تريبون نشسته بودند و من هم بين جمعيت بودم كه يكي از بچه هاي اطلاعات ناجا را ديدم كه او هم در فاصله كمي با من نشسته بود سري تكان داد كه فهميدم فرد مورد اشاره حسين همان هست . عبدالله نوری شروع كرده بود از حقوق مخالف صحبت می كرد و صحبت از اشغال دفتر آيه الله منتظري پيش آمد و گفت كه چرا بايد جامعه اين جور باشد كه بزنند دفتر يك مرجع تقليد را اشغال كنند ، طرف به من اشاره اي كرد و خودش هم بلند شد ايستاد كه من هم بلند شدم با صدای بلند گفتم كه كيف پولم نيست، آی دزد را بگيريد. مجلس بهم ريخت و بلبشويي شد كه در همين حين يكی از بچه های اطلاعات ناجا خودش را به من رساند و دستم را كشيد و برد بيرون مسجد و به من گفت كه به بقيه هم گفتيم كاری نكنيد ،مسجد ديگر شلوغ شده بود و عبدالله نوري را هم ظاهرا برده بودند به آبدار خانه مسجد ، من سوار موتور يكي از بچه ها شدم و رفتم دم پنجره فولاد حرم كه از قبل قرارمان
بود ، حكيم و فرج هم نيم ساعتي بعد آمدند و ما همان شب برگشتيم . فرداي همان روز من طبق معمول همه ايام مرخصي و مراجعت از لبنان هميشه سري هم به آيه الله مصباح يزدي مي زدم و هم گزارشي از لبنان مي دادم و هم برنامه هاي حزب الله را با ايشان در ميان مي گذاشتيم جلسه تمام شده بود و آخر كار يك سری بولتن بود كه در آن مطالبي راجع به عملكرد عبدالله نوري بود را هم ايشان به ما نشان داد يا حسين الله كرم آنجا نشانم داد دقيقا يادم نيست كه مصباح يزدي بعد از آن به حسين الله كرم گفت: بالاخره يك نفر مرد از بين شما پيدا می شود جلوي اين را بگيرد؟ اين دومين باري بود كه مصباح يزدي علنا به عبدالله نوري اينطوري اشاره مي كرد !
من به لبنان برگشتم و هفته بعدش دوباره مي خواستم براي مراسم تشييع پيكرهاي شهدا به تهران بيايم . پنج شنبه شب تهران بودم كه نيمه شب الله كرم زنگ زد گفت: فلانی آب دستت است بگذار بيا خانه ما. رفتم كه گفت: كار مشهد را اينجا بايد تمام كنيد. من به فرج هم گفته ام و فرج قرار است با مكافات عبدالله نوری را انشاء الله ادبش كند ! (مكافات اسم چاقويي بود كه فرج هميشه همراهش بود و خودش مي گفت كلك خيلي ها را با آن كنده است ، يكبار هم گفت اين چاقو را اكبر خوش كوش به او داده ، اكبر خوش كوش هماني است كه مشهور است مرحوم بختيار را در پاريس كشته است ، اين را هم اضافه كنم كه به روي تيغه اين چاقو آياتي از قرآن كنده كاري شده بود و خلاصه براي خودش داستان مفصلي دارد) .
شب عجيبي بود برايم همان شب من خواب ديدم همه ما صف شده ايم رفته ايم ديدن امام، همه می رفتند پيش ايشان، نوبت من كه رسيد امام فرمودند اين را راه ندهيد، اين می خواهد پهلوی مرا با چاقو بزند. بعد از اين قضيه من خيلی ناراحت شدم. ولی دو دل بودم كه بروم يا نروم؟ به هر جهت رفتيم نماز من از كل ماجرا اطلاع نداشتم وبعد ها فهميدم كه قضيه ، قضيه كشتن نوري بوده احساس مي كردم فقط قرار بر درگيري فيزيكي هست دم وضو خانه خيابان طالقاني ايستاده بودم كه نقدي را هم ديدم اشاره كرد طرفش نروم ايستادم ، نقدي عينك دودي زده بود و در پياده رو آن ور خيابان طالقاني ايستاده بود قرار بود به محضي كه به من خبر مي دهند با عباس بيجارچيان ( از اعضاي ارشد اطلاعات ناجا ) وارد كار شوم . عبدالله نوري را اواسط خطبه دوم ديدم كه در تقاطع خيابان طالقاني و درب شرقي دانشگاه تهران نشسته بود ، دو محافظش هم را مي شناختم از بچه هاي حفاظت انصار سپاه بودند ، نماز تمام شده بود و من در موازات
عباس بيجار چيان و محمدرضا نقدي با فاصله ايستاده بودم و ماجرا را به انتظار نشسته بوديم ، سهيل كريمي ( از اعضاي تحريريه نشريه شلمچه و شوراي حزب الله و هماني كه چندي پيش مدتي در عراق توسط آمريكائيها بازداشت شده بود ) رفت جلوی عبدالله نوری را گرفت و به او گفت: اين خزعبلات چيست كه درمشهد گفته اي؟ عبدالله نوری هم او را كنار زد و گفت : برو كنار ببينم! درگيری شروع شد و به يكباره همه فرياد زدند به پدر شهيد فحش مي دهي ؟!! بابك شهرستاني روي كول كيانوش مظفري داشت شعار مي داد : با آل علی هر كه در افتاد، ور افتاد. مردم جمع شده بودند ، بابك از كول كيانوش آمد پائين و رفت لگدی به ساق پای نوری زد كه نوري پايش لنگيد و دولا شد ، عبا و عمامه شان افتاد محافظهاي نوري وي را بلند كردند و بردند در يك ورودي ساختماني و مقابلش ايستاده بودند فرج را ديدم كه به طرف نوري داشت مي رفت عبدالله نوری در يك سطح بالاتری بود، جمعيت زياد بود كه به يكباره هياهويي ايجاد شد ( كه بعدها فهميدم فرج پايش لرزيده و چاقو از دستش روي زمين افتاده ) در همان گيرو دار بود كه نقدي زد پشت من و رفت و من و عباس بيجارچيان رفتيم و مردم را متفرق كرديم و آمبولانسي را كه هميشه آن اطراف پارك بود خبر كرديم ومن وعباس كوچه اي ايجاد كرديم و نوری را سوار آمبولانس كردند و رفت ... ( بعدها من شنيدم كه صادق مير حجازي از ساختمان روبرويي كه گمانم براي انجمن اولياء و مربيان بود از پنجره ماجرا را مي ديده و هدايت مي كرده كه صحت و سقمش را نمي دانم ) . البته در همان گيرو دار عطا الله مهاجراني هم كه او هم براي نماز در ميان مردم نشسته بوده و در حال رفتن بوده هم نا خواسته وارد آن درگيري مي شود و كيانوش مظفري و بابك شهرستاني به او هم حمله ور مي شوند . ..
پي نوشت :
ماجرا مفصل تر از اين حرفهاست اما اين پست خيلي طولاني شد و گفتنش را براي مجال ديگر وامي گذارم فقط اين را اضافه كنم كه من واقعا از بحث ترور نوري اطلاع نداشتم و شايد همين موضوع و آن خواب كذايي يكي از تلنگرهاي اساسي بود كه به من خورد و چند ماه بعد ترش تركيد و از اين گروه زدم بيرون يادم مي آيد بعدها كه در ديداري خصوصي وقتي عبدالله نوري در مرخصي ايام زندان تصادفي مشكوك كرده بود به ديدارش رفتم و ماجرا را برايش تعريف كردم و گفتم هم من را حلال كن و هم بيشتر مواظب باش ، خدا رحمت كند عليرضا نوري برادر عبدالله نوري را كه او هم كه كنار ما نشسته بود تصديق كرد اما اجل و يا ديگران اين بار به او فرصت ندادند و عليرضا نوري در حادثه تصادفي درگذشت يا درگذشتنش ! ... 