‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت کوتاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت کوتاه. نمایش همه پست‌ها

سهراب فردا کنکور داره



فردا ۱۱ تیر هست و سهراب فردا امتحانِ كنكور داره !
هنوز يادداشت هايي رو كه زده به ديوار سرِ جاش هست ، هنوز كسي كتابهاي كتابخونشو جا به جا نكرده...
يعني سهراب فردا به كنكورش ميرسه؟

بازی جماعت متوهم با پیکر استاد کسایی


پنج‌شنبه‌ هفته گذشته استاد حسن کسایی، هنرمند و نوازنده‌ بی‌بدیل نی درگذشت.
مرحوم استاد کسایی وصیت کرده بودند که در تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده شوند، و از قرار معلوم سال‌هاست در تخت فولاد اصفهان به لحاظ مدیریت شهری و تکمیل شدن ظرفیت آنجا دفن میت ممنوع شده است.
پسر مرحوم کسایی نیز در مصاحبه ای البته این را عنوان کرده است و حالا از روی ملاحظه کاری بوده و یا شیطنت این ممنوعیت را «شرایط ویژه» ذکر کرده.
آن طوری که یکی از دوستانم می‌گفت البته شهرداری اصفهان و مدیریت تخت فولاد کم و بیش از وصیت آن مرحوم باخبر بوده‌اند و پس از فوت استاد به خانواده خبر می‌دهند که برای عمل به وصیت استاد اجازه‌ حاکم شرع و یا ریاست سازمان اوقاف لازم است.
در نهایت هم اجازه های لازم کسب می‌شود مضاف بر اینکه مدیریت تخت فولاد شرط می‌نماید که باید خاک‌سپاری در کمال آرامش و سکوت برگزار شود چرا که در این قبرستان که به لحاظ تاریخی جزو میراث فرهنگی است در حال بازسازی و ترمیم است و شرکت جمعیت بی شمار برای بدرقه پیکر استاد امکان تخریب برای این آرامگاه به وجود می‌آورد.
پسر مرحوم کسایی درباره این وضعیت توضیح داده است که : «باید از بین دو گزینه یکی خاک‌سپاری پدر در قطعه‌ نام‌آوران باغ رضوان با تشییع جنازه‌ای باشکوه، یا طبق وصیت در کناره مقبره تاج اصفهانی، یکی را انتخاب می‌کردیم. استاد کسایی دوست داشتند در کنار تاج اصفهانی در تکیه سیدالعراقین تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده شوند و با پی‌گیری‌های انجام شده و گرفتن مجوز متعهد شدیم که خاک‌سپاری شبانه انجام شود. به دلیل اینکه نزدیک به سی سال است که خاک‌سپاری در تخت فولاد انجام نمی‌شود و این مورد نیز استثنایی بوده و ما نیز بر اساس مقررات متعهد شدیم، پنهانی و فقط با حضور خانواده و دوستان به خاک سپرده شوند.»
نهایتاً و طبق شرط و شروط‌های گذاشته شده و با توافق خانواده و مدیریت تخت فولاد مراسم تشییع مرحوم کسایی به صورت شبانه برگزار و ایشان در محلی که وصیت نموده بودند به خاک سپرده می‌شوند.
من قصد توجیهِ دستور‌العمل عجیب و غریب مدیریت تخت فولاد را ندارم چرا که اساساً نه موضوع این یادداشت است و نه گمان دارم که دغدغه حفظ میراث فرهنگی این قدر دقیق دست کم در اصفهانی رعایت می‌شود که همین الآن کمپرسورها و بیل و کلنگ مترو دارد میدان نقش جهان را زیر و رو می‌کند! اما به هر حال آن‌ها برای خودشان دلایلی دارند. از جمله ممنوعیت مطلق دفن میت در این مکان، فراهم نبودن شرایط لازم برای تشییع، بار ترافیکی، شلوغی شهر، به وجود نیامدن توقع برای دیگرانی که اتفاقاً کم هم نیستند و یا هر دلیل دیگری. این دلایل ممکن است قانع کننده باشد یا نباشد!
موضوع من «توهم» است! من واقعاً نمی‌دانم این چه مرض و بیماری است که به جان یک عده در ایران افتاده است که متأسفانه و از قضا کم هم نیستند که اولاً دوست دارند هر چیزی را سیاسی کنند و سیاسی ببینند، و دایی جان ناپلئون وار هر چیزی را هم توطئه بدانند!
همین چند روز پیش بود که شایعه تبلیغاتی افتادن آرم پپسی در ماه بر سر زبان‌ها افتاده بود و آن‌ها یکی در بالاترین نوشته بود که حالا که همه داریم پشت بام ماه بیاییم تکلیف این حکومت را هم روشن کنیم و تکبیر بگویم و با مرگ بر رژیم کارش رو تمام کنیم!
واقعاً چرا این قدر یک عده متوهم هستند؟ چرا باید یک موضوع به نظر من تصمیم یک خانواده داغدار بین عمل به وصیت آن مرحوم یا بدرقه و حضور یک عده مثل آن آقای دوربینی و یک جماعت موبایل بدست و عاشق امضا و عکس گرفتن از این و آن تبدیل بشود به یک موضوع داغ و نهایتاً سر دربیاورد از سایت‌های حمایت از حقوق بشری!
این جماعت متوهم که احساس می‌کنند کار حکومت تمام می‌شد اگر بدرقه پیکر استاد کسایی در روز و با حضورشان انجام می‌شد در مراسم تشییع پیکر و ختم ایرج قادری که همین چند هفته پیش بود کجا بودند؟ مگرمراسم مرحوم کیومرث ملک‌مطیعی، مرحوم ذوالفنون، فریدون پور رضا و... هم شبانه برگزار شد؟  مراسم ناصر حجازی چی آن هم در تاریکی و شبانه بود ؟ چرا کار حکومت رادر مقابل بیمارستان تا استادیوم با آن جمعیت  تمام نکردن؟
 واقعاً آن کسی که میاید و می‌نویسد: «دستگاه‌های امنیتی از مراسم تشییع پیکر حسن کسایی جلوگیری کردند!» و یا «مسئولان امنیتی از ترس مجوز تشییع پیکر حسن کسایی را ندادند» بر خودش زحمت این را نداده که فقط چند دقیقه ای برود و این قضیه را تحقیق کند بعد بنویسد! اگر هدفش بقول معروف لایک خوردن در فیس‌بوک بوده و یا امتیاز گرفتن در مسخره بازی‌های بالاترینی که خوب مسئله چیز دیگری است و می‌توانست برود لخت شدن مدونا را در بالاترین پیگیری کند که مشتری بیشتری هم دارد و امتیاز بیشتری برایش می‌آورد نه این قدر رذیلانه که پیکر استاد کسایی را ملعبه امیال خودش کند و اگر هدفش چیز دیگری بوده که باید عرض کنم این راهش نیست و از مصادره اموات نه می‌تواند عنوان «روزنامه نگاری جسورانه» را از آن خودش بکند و نه دیگر کسی تره برای این افشاگری‌های این‌چنینی خورد می‌کند وقتی در سالگرد جنبش سبز چهار نفر هم تو تهران دور هم جمع نشدند، دیگر تشییع استاد کسایی که جای خود دارد!
کوتاه کلام اینکه دوستان بجای سیاست و آزاد سازی مملکت کاش چند دقیقه ای هم برای خودتان وقت بگذارید و به خودتان برسید با این حالتان من یکی که نگرانتان هستم.

چرا ما باید با اسرائیل دشمن باشیم ؟


کمپین ضد جنگ و حمایت مردم اسرائیل از مردم ایران را که یادتان نرفته؟ همه واقعیت ملت ایران و اسرائیل به نظر من در پس همان عکس‌های خانگی ایرانیان و اسرائیلی‌ها نهفته است! ملت‌ها باهم هیچ مشکلی ندارند! و اگر بخواهیم دقیق‌تر نگاه کنیم کسی شک ندارد که دشمنی غیرمنطقی ایران و اسراییل، بیشترین خسارت‌های اقتصادی و سیاسی را به ایران زده است. جدیدترین نمونه‌اش تهدیدی است که اتفاقاً وزیر دفاع ایرانی‌تبار اسراییل به تازگی مطرح کرده است. خیلی‌ها عقیده دارند که اصل مشکل آمریکا با ایران هم از همین مسئله‌ی دشمنی کور ایران با اسراییل است که موجب می‌شود اسراییل به خاطر ناامنی‌ای که از جانب ایران حس می‌کند، اجازه ندهد که رابطه‌اش با آمریکا به حالت عادی برگردد.

واقعاً مشکل اصلی ما با اسراییل چیست؟ چرا ما تنها کشور منطقه هستیم که اصولاً موجودیت اسراییل راهم قبول نداریم؟ چرا مهم‌ترین دشمنان اسراییل در دنیای عرب، مانند مصر که عملا در دهه‌ی ۶۰ میلادی وارد جنگ مستقیم با اسراییل هم شده بود، اکنون با آن رابطه‌ی دیپلماتیک دارند و ما حتی در نقشه‌ی رسمی‌مان جایی به نام اسراییل نداریم؟ چرا در ایران حرف زدن یا نوشتن درباره‌ی اسراییل بزرگ‌ترین تابو است و بدون شک باعث دردسر نویسنده یا گوینده خواهد شد؟
ادامه در صبح امروز

...کاش خارجی بودند


اینجا کومور نیست که کمیته امداد دلش برای آنها بسوزد ، اینجا اندونزی نیست که دولت ایران برایشان خانه سازی کند ، اینجا لبنان نیست که برای تامین معیشت آنان رهبر ایران نگران باشند .
اینجا اسلامشهر است ! درست در 18 کیلومتری ام القرای جهان اسلام ، از خیابان آذربایجان بیت رهبری که راه بیفتی دقیقا یکساعت بعدش اینجایی !
ای کاش اینها هم پاسپورت لبنانی یا کومور یا اندونزی و یا .... داشتند !






! یک اتفاق


در جامعه ایرانی ما و بهتر بگویم جامعه روشنفکری ایران دارد اتفاقاتی می افتد! چرا که بسیار روشنفکران ایرانی هستند که جامه سکوت بر تن نموده اند و لب فرو بسته اند و به وضوح می بینیم که بسیار روشنفکران ایرانی صاحب اثر و کتابهای بی شمار دیگر چند سالی است که اثری را منتشر نمی نمایند! چراکه امروز چراغ نشریات روشنفکری و فرهنگی یکی پس از دیگری خاموش می شود! چرا که با تاسف بی شمار امروز تیراژ کتابهای مرجع ما از افغانستان هم در حال نزول است! و هزاران چراهای دیگر که البته علتش را هم باید در عملکرد همان روشنفکرنمایان ابن الوقتی که شرحش را آورده جست.
فهم امیرکبیر که هرچه ایران و ایرانی می کشد از جهل است.اکنون بیش از هر زمان دیگری درک می شود  اما این جهل اینبار نه با تاسیس دارالفنونی دیگر دوا می شود و نه با تحولی در آموزش و پرورش و نه با ایجاد دانشکده و دانشگاه بدست پروفسور حسابی دیگر، که با دست همان عامه ای باید صورت گیرد که سالهاست از شنیدن کلام روشنفکران اصیل و درد شناس محروم نگه داشته شده اند و آن شناختن خویش و رسالت خویش برای آبادی و آزادی خود و مملکتشان است.
این همان اتفاقی است که اگر نگوئیم افتاده در حال شکل گرفتن است! چراکه روشنفکری در جامعه امروزی ما دیگر تبدیل شده به یکی از مواد قانون مجازات اسلامی و اتهامی است البته سنگین برای محکومیت در دادگاههای ایران!
به عنوان مثال فراموش نکرده ایم که در همان ایام بازداشت و محاکمه دکتر آغاجری بود که خبرهایی موثق می رسید کیفرخواست آغاجری را به سفارش قوه قضائیه تیمی مرکب از غلامعلی حداد عادل، صادق لاریجانی، شهریار زرشناس و رحیم پورازغدی نگاشته اند و وی را به اتهام روشنفکری مستحق اعدام دانسته بودند!

وضعیت قرمز در باغ فشم



اخیراً آیه الله هاشمی رفسنجانی در دیداری که با آیه الله خامنه ای داشته است مأموریت یافته تا با ایجاد «گفتگوهای انتقادانه» و ایجاد جناح منتقد دولت و استقرار یک هماهنگی و وفاق حداقلی راهکاری برای حفظ نظم و ثبات سیاسی کشور اتخاذ نماید تا قدم‌هایی برای رسیدن به وحدت در کثرت در انتخابات ریاست جمهوری سال آینده بردارد.
اخبار غیر رسمی و تائید نشده نیز حاکی از آن است که هاشمی رفسنجانی با تشکیل یک کار گروه به مدیریت «دکتر ملک زاده» با تشکیل نشستی در «باغ فشم» گزینه‌هایی همچون «محمد باقر قالیباف» و «غلامعلی حداد عادل» و «محمدرضا رحیمی» را بررسی نموده‌اند.
اینکه هاشمی رفسنجانی چقدر در این راه چهارم موفق باشد به چند عامل بستگی دارد.

! ما بیماریم


شاید خیلی‌ها از این یادداشت من خوششان نیاید و آن‌را حمل بر چیزهای دیگری بکنند! ولی احساس می‌کنم باید بنویسم این‌ها را، من از اینکه متأسفانه این جوی که حاکم شده است تا کسی نتواند نظرش را و واقعیات را بگوید بیزارم، از اینکه متأسفانه ما همواره شاهد افتادن از آن ور پشت بام هستیم بدم می‌آید، از اینکه همیشه همه مسائل رو صفر و صد و سیاه و سفید می‌بینیم بدم می‌آید، من نه تئوریسین سیاسی هستم و نه حتی خود را فعال سیاسی می‌دانم! تنها و تنها یک روزنامه نگار و وبلاگ نویس هستم و این را حق خودم می‌دانم که این حرف‌ها را باید بزنم.
ما ایرانیان که خود من نیز یکی از آن‌ها هستم همه مان بیماریم! بیماری جو زدگی داریم! بیماری مد پرستی داریم، به یکباره بی آنکه اصلاً بدانیم چه هست و چی نیست برای اینکه همکارمان، همسایه مان، هم‌کلاسی‌مان یک کاری کرده است برای اینکه از آن عقب نیفتیم می‌افتیم دنبال آن و تا سر حد مرگ ادامه‌اش می‌دهیم!
یک روز همه مان می‌شویم مخالف هاشمی رفسنجانی، بعد فردایش تنها راه رهایی را در هاشمی رفسنجانی می‌بینیم، یک روز طرفدار اصلاحات و خاتمی می‌شویم و جانمان را هم برایش فدا می‌کنیم بعد فردایش با افتخار از روی آن عبور می‌کنیم!
بقول مهران مدیری: «ما همه مان اشتباهی هستیم!» (همین مهران مدیری یک روز خوب است و فردایش بد)، ما بیماریم و بهترین کاری که می‌توانیم برای خود و کشورمان و آینده خودمان و فرزندانمان و نسلمان بکنیم این است که اولین کارمان درمان خودمان باشد.
ما از نسلی هستیم که وقتی کسی می‌آید و می‌گوید آب خوب است آنقدر آب می‌خوریم تا باد کنیم و بترکیم! .
به یکباره همه زندگی و رفتارمان می‌شود سیاست، از صبح تا شب فقط و فقط به سیاست می‌پردازیم، همه چیزمان می‌شود «جنبش سبز» از دستبند و شال و کفش و کلاهمان را سبز می‌کنیم و به خیابان می‌رویم و شعار زنده باد مرده باد می‌دهیم در مراسم جشن تولد و حنابندان و عروسی هم شعار ای ایران و یار دبستانی من می‌خوانیم و به یکباره هم یادمان می‌رود که اصلاً رنگ سبزی هم وجود دارد!
همین که می‌شنویم «تحریم» فکر می‌کنیم دوای همه دردها و معضلات و بد بختیمان تحریم است! دیگر همه چیز را تحریم می‌کنیم، حتی زندگی را هم برای خودمان تحریم می‌کنیم! نمونه حی و حاضرش همین اوضاعی است که این روزها در کشورمان دارد رقم می‌خورد، مثلاً «تحريم نمايشگاه كتاب»! و اصلاً از خودمان هم سئوال نمی‌کنیم که چی؟ که چی می‌شود بعدش؟ آیا با نرفتن به نمایشگاه کتاب جمهوری اسلامی سرنگون می‌شود؟ نمی‌پرسیم که چرا باید همین انگشت شمار تعداد محدود کتاب خوان را هم از دست بدهیم؟ من همین‌جا اعلام می‌کنم که حتی اگر خامنه اي هم كتابی بنويسد حتماً می‌روم و می‌خوانم آن‌را که ببینم چه تلاوت كرده؟
حالا چون مثلاً (به این مثلاً تاکید دارم) تحریم انتخاب در یک برهه ای جواب داده است دیگر باید همه چیز و همه کار را تحریم کرد؟ و از خودمان هم نپرسیم که آیا اصلاً فرهنگ را هم می‌شود تحريم کرد؟
من حتی با تحريم فلان فيلم هم مخالفم، ایران نیستم و اگر ایران بودم حتماً می‌رفتم همین چند فیلمی را هم که این روزها یک سری مدام بر ندیدنش اصرار دارند گویی که اگر این فیلم‌ها را نبینیم کار جمهوری اسلامی و سردمدارانش تمام است می‌رفتم و می‌دیدم، از فیلمی هم اگر بدم بیاید همین‌جوری گتره ای نمی‌گویم بد است و نمی‌بینم! می‌رفتم می‌دیدم و بعد اگر بد است، اگر مبتذل بود، اگر به خواسته‌ها و عقاید ملت و گروهی توهین کرده بود نقدش می‌کنم و با ذکر دلیل و برهان مخالفت خود را اعلام می‌کردم.
 سي سال پيش همین نبین ها، نخوان ها، حرام‌ها و تحریم‌ها پدر مادرهاي ما را به خیابان‌ها ریخت و عاقبتش همین شد که می‌بینید! وگرنه چرا باید در پس از آن انقلاب ما شاهد چنین پس رفتی باشیم که اکنون وضعیت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ما از محروم‌ترین کشورهای دنیا هم بد تر باشد؟ چرا یکسری می‌خواهند عامداً ما را در جهالت نگه دارند؟ چرا باید ما از معدود کشورهایی باشیم که در بعد از آن انقلاب این‌چنین به سرمان بیاید؟ چرا باید در بعد از «جنبش سبزایران» ما شاهد بیداری در منطقه باشیم و «بهار عربی» را ببینیم و به روی خودمان هم نیاوریم؟
به همین وضعیت مصر نگاه کنید چرا یکسری می‌خواهند این‌گونه وانمود کنند که چون الآن در مصر اسلام‌گرایان آمدند روی کار پس نه انقلاب همیشه خوب نیست! در حالی که اصلاً به روی خودشان نمی‌آورند فرسنگ‌ها فاصله است با اسلام‌گرایانی که این روزها در مصر در حال جان گرفتن هستند تا با این مدعیان اسلام‌گرایی در ایران.
اصلاً مگر از «حزب الله لبنان» رادیکال‌تر و اسلام‌گرا تر در منطقه داریم؟ کدامیک از مخالفان حزب الله لبنان یک‌بار هم که شده است سری به جنوب لبنان زده‌اند؟ در اینکه حزب الله لبنان گروهی است تروریست که با پول جمهوری اسلامی ارتزاق می‌کند شکی نیست ولی همین حزب الله در جنوب لبنان بهترین آسایش و رفاه را برای لبنانی‌ها فراهم کرده است کاری کرده است که مارونی ها و مسیحی‌های لبنان هم طرفدارش هستند همانند یک حزب مترقی در انتخابات شرکت می‌کند و همواره بیشترین کرسی‌ها را در انتخابات مجلس در شوراها و در پارلمان و دولت لبنان در دست دارد.
این جوری نگاه نکنید که جمهوری اسلامی تغذیه‌اش می‌کند، از آن زاویه نگاه کنید که یک گروه است که توانسته است به زرنگی یک کشور دیگر را مجاب کند پول بگیرد و آسایش و رفاه و جایگاه برای خود و شهروندانش فراهم نماید، اینکه در بعد از جنگ با اسرائیل به هر خانواده آسیب دیده در جنوب لبنان از هزار تا پنج هزار دلار داد این برای ما بد است چون این پول از جیب ملت ایران زده شده است اما خردمندی و تبحر آن‌ها را در عشق به میهن و اهدافشان می‌رساند!
سال پیش درست در همان کشاکش دعوای حیدری نعمتی فیلم‌های «اخراجی‌ها» و «جدایی نادر از سیمین» هر کسی سنگ یک فیلم را به سینه می‌زد گویی که حیات و ممات جمهوری اسلامی به دیدن یا ندیدن این دو فیلم بستگی دارد، حال آنکه پخش کننده این دو فیلم یک فرد بود! و چه بسا شب که می‌شد فروش هر دوی این فیلم‌ها را چرتکه می‌انداخت و به ریش هر دو طرف می‌خندید!.
در راهپیمایی‌ها پرچم روسیه و چین را آتش می‌زدند در حالی که دست کم در میان همین اپوزیسیون خارج از کشور ده‌ها نفر را سراغ دارم که معاملات کلان با این کشورها دارند، طرف می‌آید در میتینگ‌ها و تجمعات از چاوز بد می‌گوید و احمدی نژاد را به استهزا می‌کشاند که تنها حامیانش کشورهای این‌چنینی هستند بعد خود و فرزندش در ونزوئلا پروژه ساختمان سازی دارد!
به آغاز کلامم باز برمی گردم، «ما بیماریم» و باید مداوا شویم و برای درمان هیچ وقت دیر نیست حتی همین حالا!

آیا براستی تحریمها بی اثر بوده است؟

بسیاری از شما ایرانیان قطعا این محصول بسیار سالم و خوشمزه و ارزان قیمت گروه تولیدی شیرین عسل را می شناسید که حالا یکی از پر طرفدارترین محصولات صادراتی ایران شده و توانسته است در کشورهای عربی و ترکیه و چند کشور اروپایی نیز بازار خوبی پیدا کند!
  
«های بای اسپشیال» این کوکی کم چربی و بسیار ترد و خوشمزه که ترکیبی است از کاکائو (نه شکلات) و خرما به خاطر ترکیب غذایی و سالمش مدتی است در بعد از تحریم‌های اقتصادی ایران دچار تغییرات عجیبی شده است! به دو عکس این محصول که یکی از آن‌ها برای چند ماه پیش است و دیگری برای هفته های اخیر نگاه کنید :



 متوجه شدید؟ ظاهر این تغییر روش جالب و مرسومی است که این روزها تولید کنندگان ایرانی برای عدم تخلف و سرپیچی از فرمایشات رییس جمهوری فهیم! که فرموده‌اند تحریم‌ها هیچ اثری بر ایران و تولیدات ما نداشته و هیچ گرانی هم در کار نبوده است و اگر تولید کننده ای بدون دلیل کالای خودش رو گران‌تر عرضه کند با وی برخورد جدی به عمل می‌آید!

شاید شما هم مثل خیلی‌های دیگر اعتقاد داشته باشید که پنج گرم که چیزی نیست، حالا اگر این تحریم‌ها در حد همین پنج گرم باشد مشکلی نیست اما دوباره نگاه کنید :
بله پنج گرم در یک محصول سی گرمی یعنی یک ششم آن!


البته شاید جای شکرش باقی باشد که مثلاً در این محصول بجای آنکه کیفیت آن و ترکیب‌های سازنده آن دچار تغییر شود فقط وزن آن تغییر یافته است و البته آن طور که من از بسیاری از دوستانم در تهران سئوال کرده ام شامل بسیاری دیگر از محصولات مثل چیپس و انواع دیگر اسنک ها و ... شده است و ظاهر بدون استثناء غالب تولید کنندگان مواد سوپری از این روش مهیج استفاده کرده‌اند!

حالاسئوال اینجاست که اگر محصولاتی که به چشم می‌آید این چنین دچار تحول شده است کالاهای دیگری که همچنان به قیمت قبل عرضه می‌شود و نمی‌شود شکل ظاهری‌اش را کم کرد مطمئنا پس ترکیبات آن‌را تغییر می‌دهند و البته کسی هم متوجه نمی‌شود و مصرف می‌کند و خوشحال از آنکه قیمتش فرق نکرده است! که نمونه بارزش بنزین می‌باشد! 

! وقتی آقای رئیس جمهور با این همه مشغله رتبه می گیرد


سایت دانشگاه علم و صنعت نوشته است که :
«بر اساس یک صد و شصت‏ و ششمین جلسه هيأت مميزه این دانشگاه در تاریخ ۵/۱۰/۹۰ پرونده ارتقاء جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد دارای مدرک تحصيلی دکتری در رشته مهندسی عمران - گرايش حمل و نقل، فارغ‌التحصیل از دانشگاه علم و صنعت ايران، به منظور ارتقاء از مرتبه استادياری به دانشياری مطرح و به تصويب رسيد. ضمن عرض تبريک صميمانه، برای ايشان توفيق روز افزون و کسب مدارج علمی بالاتر را آرزومنديم.»
 مبارک است دیگر حتماً! و ضمن عرض تبریک به ایشان، باید عرض کنم که همان طور که همه می‌دانیم و صد البته هیات ممیزه آن دانشگاه هم می‌داند، پارامترهای امتیازدهی جهت ارتقای رتبه، تعداد مقالات معتبر پژوهشی، سوابق تدریس و سوابق اجرایی در دانشگاه است.
حالا در این گیر و دار شخص دوم مملکت با آن همه مشغله اجرایی کی وقت تدریس و پژوهش و راهنمایی پایان نامه و چاپ مقاله و کتاب داشته‌اند که الآن دانشیار شدند؟
 ما که هرچه اسم ایشان را جستجو کردیم مقاله‌ای به نامشان ندیدیم! تنها کتابشان هم کتاب «اتاق امن زلزله» است که به همراه آقای محرابیان وزیر اسبق صنایع نوشتند و بعداً در دادگاه معلوم شد که آقای محرابیان طرح اتاق امن زلزله را از فرد دیگری کش رفته‌اند و به نام خودشان منتشر کرده‌اند! (حالا کاری هم نداریم که این مسئله و یا واضح‌تر بگویم افتضاح در هر کشور دیگری اتفاق می‌افتاد نه تنها یک رسوایی بود بلکه منجر به استعفا رئیس جمهور هم می‌شد همین چند وقت پیش بود که رئیس جمهور آلمان به خاطر استفاده از یک وام مسکن که اتفاقاً همه اقساطش را هم پرداخت کرده بود رسوای خاص و عام شد و نهایت استعفا داد).
  از لحاظ سوابق تدریس هم نمی‌دانم در این مدت مشغولیت ایشان به امور ریاست جمهوری که به غیر از آن چند روزی که قهر کرده بودند و بقول خودشان دور کاری می‌کردند مابقی ایام را که بارها گفته‌اند روزی ۱۸ ساعت و چه بسا بیشتر مشغول کار کردن هستند، پس این سئوال الآن مطرح می‌شود که خوب کی توانسته‌اند آن سابقه کذایی را در دانشگاه پر کنند که اکنون این ارتقا صورت گیرد!؟
 از لحاظ سوابق اجرایی هم احتمالاً دوستان علم و صنعتی، ریاست جمهوری را هم جزو سوابق اجرایی آکادمیک حساب کرده‌اند! البته بی انصافی است فراموش شود که ایشان حدود بیست سال پیش رییس دفتر دانشگاه بوده‌اند! و اصلاً هم به بودجه اختصاص داده شده به دانشگاه علم و صنعت از طرف رئیس جمهور ربطی ندارد ...
 همه این‌ها را که گفتیم البته پر واضح است که ایشان همان‌طوری که زمانی که استاندار اردبیل بودند و علیرغم داشتن پست دولتی و اجرایی، دانشجوی دکتری شدند و به لطف آقای دکتر بهبهانی وزیر اسبق راه و رییس جدید شرکت ملی نفت‌کش، مدرک دکتری گرفتند، حالا هم بدون تدریس و تألیف و پژوهش و مقاله آی اس آی و...، به یکباره دانشیار و چه بهتر از استفاده از این فرصت، کاش یک دفعه استاد تمام می‌شدند و خلاص!

مکارم شيرازی خودش می‌فهمد چه می‌گويد؟


منظور آقای مکارم شيرازی از اینکه مراسم سنتی و میهنی چهارشنبه سوری خرافه است و باید آن‌را حذف کرد چیست؟
البته ایشان اولین نفری نیستند که در باب چهارشنبه سوری حرف زده‌اند و خیلی قبل‌تر هم آقای مطهری که از قضا یکی از اندیشمندترین این‌ها بوده است در باب چهارشنبه سوری بسیار گفته و آن‌را بدون اینکه حتی مجتهد هم باشد حرام اعلام کرده است! .
تا جايی که يادم است مراجع تقليد بايد در علم منطق آدم‌های قوی‌ای باشند. حالا این آقای مکارم چطور با اين منطق سست مرجع شده است نمی‌دانم؟
شايد هم البته از روی نادانی راجع به این رسم تاریخی میان ایرانیان اين حرف‌ها را زده و شايد هم چيزهايی را که به او گفتند قاطی کرده و البته از همه مهم‌تر اینکه شاید باز حکومت از ترس اینکه در شلوغی و هیاهو این رسم، ملت اعتراضی کنند خواسته پیشاپیش بسیجیان و هوادارانش را با اتکا به این گفته ایشان بساط سرکوب را علم کند.
و البته که این حکومت با هرچه که ملت در آن گرد هم بیایند و شادی کنند مخالف است ماجرای مسخره بگیر و ببند های پلیس و دادستانی بعد از جمع شدن چند جوان در یک پارک و آب بازی آن‌ها را که یادتان نرفته؟ مگر احمدی مقدم نیامد و اعلام کرد که این برنامه شیطانی بوده و از سوی سرویس‌های جاسوسی غرب و دشمنان طرح ریزی شده است!
یک خاطره ای هم از این مرجع تقلید دارم که شاید برایتان جالب باشد! :
یک‌بار برای یکی از کنگره های اقامه نماز که هر سال در شهرهای مختلف و با هزینه گزاف برپا می‌شود قرار بود همین آقای مکارم شیرازی را به عنوان سخنران دعوت کنند، دعوت نامه ایشان را با چند نفر از همکاران بردیم قم و می‌خواستیم هماهنگی‌ای هم با ایشان درباره اینکه چقدر زمان لازم دارند و این‌ها انجام بدهیم، به دفتر ایشان رفتیم و بعد از کلی انتظار - که حاج آقا الآن مشغول هستند! - ما را بردند به يک اتاقی و گفتند که منتظر شويد. ولی باورتان نمی‌شود که بالای ديوار، درست مثل شاهنشاه‌های مستبد دنيا، آقای مکارم شيرازی عکس گنده‌ی دو در سه متری خودش را زده بود و وقتی هم آمد توی اتاق زير آن نشست!
در تمام مدتی که آنجا بودیم و ایشان حرف می‌زد این سئوال در ذهن من وول می‌خورد که واقعاً این چنین آدمی که این قدر خودپرستی‌اش تابلو است می‌شود ادعای فضيلت و مرجعيتش را باور کرد؟

 در همین باره :

! لقب جدید،خیلی محرمانه


نمای اول :
چهار یا پنج سالم بود رفته بودیم شهریار و پدر و مادر و خاله‌هایم دور ضبط صوتی نشسته بودند و نوار سخنرانی «آقا» را گوش می‌دادند! یک کاغذ پلی کپی شده از عکس «آقا» را، شوهر خاله‌ام از جیب کتش که چهار تا کرده بود در آورد همه دست به دست کردند و نگاه کردند ...
«آقا» به ایران آمد انقلاب پیروز شده بود و با خانواده به قم رفته بودیم، «آقا» بعد از روزهای ملتهب انقلاب به قم رفته بود و هنوز به جماران هم نیامده بود در بالکن خانه محقرش نشسته بود و مردم در کوچه و خیابان به دیدارش آمده بودند! مادرم با دست نشانم داد و گفت «امام» را نگاه کن!
«آقا» حالا «امام» شده بود!
«امام» که فوت کرد به یکباره «حجت الاسلام علی خامنه ای» شد «آیه الله خامنه ای» و «ولی فقیه امر مسلمین جهان» و بعدتر هم ولایت فقیه شد «ولایت مطلقه فقیه»!
همه این‌ها در حالی بود که هنوز از این ولی امر مطلقه فقیه مسلمین جهان کسی نه اجتهادی دیده بود نه رساله ای، و نه آن روز بل که هنوز که هنوز است بسیاری از مراجع تقلید بنام شیعه اجتهاد و مرتبه «آیت الله» بودن ایشان را قبول ندارند.
نمای دوم :
ترکیه که بودم تو آپارتمان محل سکونتم در همسایگی من یک خانواده ای بود از وقتی که شنیدن من ایرانی هستم خیلی محبت می‌کردند و در آپارتمان همه مرد آن خانواده را حاجی صدا می‌کردند یک روز از همسایه بغلی‌ام پرسیدم این حاجی چه کاره است و شغلش چیست؟ گفت ایشان «امام» هستند! تعجب کردم و پرسیدم امام!؟ یعنی چی؟ گفت بله ایشان امام هستند، امام مسجد محل! بعد فهمیدم این «امام» با «امام» ما خیلی فرق دارد و کلاً در ترکیه و دیگر کشورهای اسلامی به هر آدمی که امام جماعت باشد و یا روحانی و دانش آموخته حوزه علمیه می‌گویند «امام»، این را گفتم که فکر نکنید این «امام» خواندن آنچنان آش دهان سوزی است!
همه این‌ها را که گفتم منظورم این بود که نه روح الله موسوی خمینی «امام» شدنش با دستور و اعلامیه و و اجبار بود! و نه آن «امام» آنکارایی! پیش‌تر هم نه «موسی صدر» وقتی که همه لبنانی‌ها عاشقش شدند دستور داد تا او را «امام موسی صدر» بخوانند!
حالا سید علی خامنه ای، «آقا» دیروز و «حجت الاسلام» پریروز هوس «امام» شدن کرده و فکر می‌کند همه چیز با بخشنامه و دستور مستقیم و محرمانه انجام می‌شود، روزگار غریبی است...

صدقات شما در صندوقهای کمیته امداد چه می شود؟


 هر وقت خواستيد براي دفع بلا يا حاجتي صدقه بیندازید، بهتراست  آن پول رو جاي محفوظي نگه دارید كه پس از جمع شدن، اين پول رو به آدم مستحقي بديد، یا با آن پول مقداري برنج يا گوشت يا لباسي چيزي برای یک آدم مستحق بگیرید یا با آن نذري بپزيد و به مستحق ها بدید تا خیالتان راحت باشد برای یک شب هم که شده لااقل آنها را سیر نموده اید !
چرا می گویم صدقات خود را در صندوق های صدقه کمیته امداد نیندازید ؟ جوابتان را پس از خواندن این متن خواهید گرفت !
بگذارید این جوری شروع كنم :
تا حالا فكر كرديد كه چند تا صندوق صدقات کمیته امداد توي شهرتان وجود دارد؟ یا تا حالا فكر كرديد چقدر پول تو اين صندوق‌ها جمع می‌شود؟ یا سر نوشت اين پول‌ها چه می‌شود؟ یا حساب و كتاب اين پول‌ها با کیست؟
خوب بگذارید یک مدل سازي انجام بدم كه اين مطلب کاملاً ملموس بشود و برای همه جا بیفتد؛ من تهران رو مثال می‌زنم :
فرض كنيد توي تهران ۲۰۰ هزار عدد صندوق صدقات وجود داشته باشد! و هر روز پنجاه نفر، فقط مبلغ صد تومان ناقابل رو در هر صندوق صدقات بیندازند ! آن وقت حسابش می‌شود :
یک میلیارد = صد × پنجاه × دویست هزار
تازه اين رقم براي يك روز و با فرض‌هایی كه گفته شده بود، انجام دادیم ! حالا اين عدد رو اگر در سی ضرب كنيم، براي یک ماه، مجموع پول اين صندوق صدقات در شهر تهران (با فرض‌های بالا) عددي بالغ برسي ميليارد تومان می‌شود؛ و حالا اگر در دوازده نيز ضرب شود، عددي برابر با سیصد و شصت ميليارد تومان در سال خواهد شد و اين در حالي است كه جمعيت تهران عددي بالغ بر سيزده ميليون نفر می‌باشد و اگر روزي ۵۰۰ نفر از اين جمعيت، فقط صد تومان به هر صندوق صدقه بیندازند، در حالي كه تعداد كل صندوق‌های صدقه در استان تهران به عددي حدود دو ميليون صندوق می‌رسد، مجموع صدقات در يك روز تهران برابر با صد ميليارد تومان خواهد شد. فكر كنم دیگر خودتان بتوانيد مبلغ يك سال را  براي تهران حساب كنيد!
حالا بياييد اي مطلب رو به كل كشور تعميم بديم:
طبق آمار خود كميته امداد (+)، اين كميته فعاليتش رو از سال ۱۳۶۴ آغاز كرده و تا پايان سال ۱۳۸۷، تعداد كل صندوق‌های صدقات در سراسر كشور برابر با پنج میلیون و هشتصد و دوازده هزار و شصت و هفت عدد گزارش شده كه اين تعداد تا پايان سال ۸۹ به عدد هفت میلیون رسيده است. حالا باز یک حساب سر انگشتي دیگر:
فرض كنيد هر روز ۵۰ نفر مبلغ دویست تومان (به طور متوسط، ولي من توي عکس‌هایی كه گذاشته بودن از سكه طلا و گردنبند و ... ديدم تا تراول پنجاه هزارتوماني) به هر صندوق بیندازند، حسابش می‌شود:
هفتاد میلیارد  = ۷۰۰۰۰۰۰ × دویست × پنجاه
بله ... رقم هفتاد ميليارد تومان براي يك روز كه اگر در ۳۶۵ روز سال ضرب بشود، می‌شود  بيست و پنج تريليون و پانصد و پنجاه ميليارد تومان معادل بيست و پنج میلیارد و پانصد و پنجاه ميليون دلار (البته با دلاري هزار تومان!) رقم درآمد كميته امداد امام از صدقات مردم می‌باشد كه مردم هم با كمال ميل اين پول رو به جيب حضرات می‌ریزند!

خوب پس اين درآمد كلان كجا می‌رود؟
تمامي اين درآمد زير نظر نهاد رهبری است نماینده رهبری هم در کمیته امداد کسی نیست جز حبیب الله عسگر اولادی که خودش از بزرگترین سرمایه داران ایران و برادرش اسدالله عسگراولادی هم یکی از ثروتمندترین افراد خاورمیانه است ! سیستم جمع آوری و مدیریت این صندوق ها هم توسط یکسری افراد خیر و داوطلب و یا کارمند کمیته امداد نیست !
نگهداری و تخلیه و سررسید این صندوقها بصورت پیمانکاری می باشد ! يعني براي آن‌ها مناقصه برگزار می‌شود و برنده می‌بایست ماهيانه مبلغي بابت كرايه این صندوقها  به کمیته امداد  بدهد كه من حتي آمار نهصد ميليون تومان در ماه را نيز براي استان تهران سراغ دارم. اين پيمانكاري هم فقط به حضرات و مخلصان اعطا می‌شود و فقط عده محدودي بخت شركت در اين مناقصه را دارند، در دوره یک ساله گذشته سال ۱۳۸۹ (صندوقها بصورت یکساله واگذار می شود) برنده این مناقصه کسی نبوده است جز ابوالفضل حاجی حیدری که می شود شوهر خواهر آقای عسگراولادی !
 با اين حال می‌بینید كه فقر، فحشا، بيكاري، دزدي، نا امني، بي خانماني و بدبختي در اقصي نقاط ايران بيداد می‌کند! راه دور نرويد، کافی است به اطراف خودتان نگاه كنيد !

این در حالی است که كه كميته امداد در كشورهاي خارجي (كه خونشان رنگین‌تر از هم ميهنان خودمان است) مثل كومور، لبنان، فلسطين، سوريه، اندونزي و ... براي بي خانمان‌ها خانه می‌سازد، براي زوج‌های جوان جهيزيه و جشن تدارك می‌بیند، در ونزوئلا جاده و بزرگراه می‌سازد و ... (+) ولي هنوز بم ويران است، مردم سيستان و بلوچستان در فقر غوطه‌ورند، خوزستان زر خيز آب خوردن ندارد، روستاها بسيار محروم و بي امكانات هستند و ... آدم دیگر چه می‌تواند بگوید!
همه این لفت و لیس ها کمبوده اخیرا خبر داده شده که قرار است در عابر بانکها نیز امکاناتی تعبیه شود که بشود در آنها نیز صدقه پرداخت کرد و یا با امکاناتی چون کارت به کارت صدقه داد و به حساب کمیته امداد پول واریز کرد ، ظاهرا اشتهای آقایان سیری ناپذیر است!


در همین رابطه
درآمد بیست میلیون دلاری‌صندوق‌صدقات کمیته امداد در لبنان



نامه فاخر یک نماینده مجلس


 در این نامه که تصویر آن را مشاهده می‏فرمایید جناب آقای سید عنایت‏الله هاشمی نماینده مردم شریف سپیدان (یکی از شهرستان‏های استان فارس) در مجلس شورای اسلامی، نامه‏ای پرمحتوا و با انشاء و ادبیاتی فاخر و البته متفاوت خطاب به وزیر کشاورزی.
ضمن آرزوی علوّ درجات برای مرحوم دکتر عوض علی کردان توجه بیشتر شما را به قسمت‏هایی که زیر آن کشیده شده جلب می‌نمایم.
پیوست نامه نیز که در جای خود قابل تأمل است.

کاری که باید همه مان انجام دهیم


اگر مهم‌ترین جلوه‌ی عملی سیاست انتخابات باشد، وبلاگ‌ها در ایران تا حالا تنها چند انتخابات را پشت سر گذاشته‌اند. انتخاباتی که چون در سطح کشور برگزار شده، سخت است آدم بفهمد چقدر وبلاگ‌ها در آن نقش داشته‌اند، اما نقش وبلاگ‌ها و شبکه های اجتماعی‌ای چون توییتر و فیس‌بوک در انتخابات ریاست جمهوری گذشته را هیچ کس نمی‌تواند انکار کند.

کسی اکنون به طور حتم و با جرئت نمی‌تواند بگوید کار «جنبش سبز» پایان یافته است اما کاری که هواداران این جنبش کماکان در فضای اینترنت برای ادامه دادن جریانی که پس از آن انتخابات و جنایت‌های پس از آن شروع شده انجام داده و می دهند  بسیار مفید بوده و هست.
و البته همین طور اگر مثلاً وبلاگ‌های بسیجی و طرفداران مدعی ارزش‌ها هم جمع شوند و حمایتشان را از فکر سیاسی مورد علاقه‌شان ادامه دهند هم بیهوده نیست. چرا؟
جوابش را در نتیجه‌ی انتخابات دومین انتخابات شورای شهر تهران بیابید که نفر اولش با رایی حداکثر در حدود صد و پنجاه هزار نفر به شورای شهر تهران راه پیدا کرد و بعد همین شورای شهر زمینه‌ی ظهور یک کوتوله‌ی سیاسی را به نام احمدی‌نژاد هموار کرد!
حالا به این قضیه از پنجره دیگری نگاه کنید!
اگر تنها صد وبلاگ بتوانند هرکدام به طور متوسط دویست نفر از خواننده‌شان را قانع کنند که به چه دلیل شرکت در انتخابات در جمهوری اسلامی با وجود فجایع و جنایات بعد از انتخابات ریاست جمهوری و همچنین وجود نهادهای نظارتی‌ای همچون «شورای نگهبان» بی فایده است، با همین کار می‌توان کلی آدم را قانع کرد و مجاب کرد که در انتخابات شرکت نکنند!

در ضمن بحث سیاسی شدن یا نشدن وبلاگ‌ها و یا فیس‌بوک و توییتر هم در کشوری که حکومتش تا توی اتاق‌خواب مردم اعمال قدرت می‌کند، بی‌معنی است. ما باید با اطلاع رسانی این جامعه را از شرکت در یک انتخابات بی نتیجه بر حذر داریم.
درست است که در نتیجه تحریم آحاد ملت دست کم و در آخر هواداران این نظام با حضورشان افرادی را وارد بهارستان می‌نمایند اما مطمئن باشید همین قهر از صندوق‌های رای و انتخاب شدن نمایندگان ملت با حداقل آراء یک رفراندومی بی نظیر خواهد بود که عدم مشروعیت این نظام را ثابت خواهد کرد.
 از هر راهی که ممکن است باید این کار را انجام داد، صرف گفتن «در انتخابات شرکت نکنید» و یا تحریم انتخابات دردی را دوا نمی‌کند، قشر عامه جامعه و ملت باید بدانند و متوجه شوند که چرا نباید در انتخابات شرکت کرد و عواقب این شرکت نکردن چقدر می‌تواند از صدها روز راهپیمایی و کف خیابان ماندن و شعار دادن بهتر است!
 فراموش نکنید که امروزه وبلاگ‌ها و پروفایل‌های ما در فیس‌بوک و توییتر و دیگر شبکه های اینترنتی کپی ما روی اینترنت هستند و ما هر طور که هستیم می‌توانیم در وبلاگ‌هایمان هم باشیم.
 شهروندی سیاسی هم یکی از جنبه‌های ما است و هیچ اشکال ندارد در وبلاگ‌هایمان آن را هم بروز بدهیم. همان‌طور که در زندگی بیرونی‌مان هستیم.

ماجرای اعدام خیالی یک خلبان سپاه !دوستان احمق یا دشمنان عاقل؟


جمهوری اسلامی آنقدر ظلم و جنایت کرده است آنقدر انسان‌های بی گناه و مظلوم را اعدام کرده است که بر هیچ کس پوشیده نیست ، آن وقت  در این میانه آن‌هایی که می‌خواهند برای ثابت کردن دیکتاتور و ظالم بودن این رژیم دست به دروغ و شهید سازی بزنند یا دشمن عاقل هستند یا دوست احمق ! دشمن عاقل از آن جهت که با جعل‌های این‌چنینی سرپوشی بگذارند بروی همه ظلم و جنایت‌هایشان و همه را دروغ بینگارند و یا دوست احمق از آن جهت که انگار این رژیم هیچ اعدامی نکرده است تا حالا که بیایند برایش دروغ ببافند تا همگان به اهریمنی بودن این رژیم اعتقاد پیدا کنند!
یادتان هست در ماجرای افشاگری‌های شیخ شجاع مهدی کروبی اولین نکته ای که مطرح شد و به خدشه دار بودن تمام افشاگری‌های ایشان اشاره می‌شود اول از همه ماجرای «ترانه موسوی» گفته می‌شد ؟
حالا این دشمنان عاقل یا دوستان احمق دوباره دست بکار شده‌اند !
این‌ها را گفتم تا اشاره کنم به خبر صد در صد جعلی و دروغ اعدام خیالی یک پاسدار خلبان به نام «رحمت‌الله حیدری» فرزند حسین ! که متأسفانه طی یکی دو روز اخیر در بسیاری از سایت‌های مخالف جمهوری اسلامی پی در پی در حال«کپی پیست» شدن است !
نمی‌خواهم بگویم من شبکه قوی و مطلع و به روزی در سپاه پاسداران دارم و اصولاً هرکسی هم که در خارج از کشور از این دست حرف‌ها بزند بی شک از جنس آن «محمدرضا مدحی» و «احسان سلطانی» هستند  که ادعا می‌کردند پانصد هزار سپاهی در ایران تحت عنوان «جنبش جمع یاران»  گوش به فرمانشان هستند !
اما دست کم در طی این چند روز از همان انگشت شمار دوستانی که هنوز در سپاه پاسداران و... دارم از هر کدامشان این نام را پرسیدم کسی نمی‌شناخت ، جاعلان این خبر آنقدر از وضعیت و اطلاعات سپاه پاسداران و نیروی هوایی سپاه بی اطلاع بودند که حتی نکرده‌اند اقلاً خبرشان را درست جعل بکنند !
گفته شده است که :
«شهید رحمت الله حیدری از جمله خلبانان بسیار متبحر و دارای سوابق درخشان پرسنلی و دانشگاهی بود که پس از گذراندن دوره های آموزشی با نتایج عالی ، پرواز را با جنگنده های سوخو آغاز و در پایگاه هوایی شیراز مشغول به خدمت بوده است »
این در حالی است که اصلاً در پایگاه نیروی هوایی سپاه پاسداران در شیراز هیچ گونه هواپیمای تهاجمی و جنگنده ای همچون سوخو وجود ندارد !
پایگاه نیروی هوایی سپاه «نهسا» در شیراز تنها دارای دو اسکادران هوایی «ایلوشین ۷۶» و همچنین «فالکون ۲۰» می‌باشد !
جاعلان این خبر که اظهاراتشان را مستند کرده‌اند به یک اطلاعیه که جمعی از همرزمان آن شهید معزز ! تنظیم کرده‌اند حتی یک عکس هم ظاهراً نداشته‌اند تا از این خلبان شهید سپاه انتشار بدهند ؟
شک ندارم در بعد از نامه های افشاگرانه دوست عزیزمان «محمد نوری زاد» که در بعد از آن دو سردار شجاع سپاه « سردار اعلایی و صنیع خانی» هر کدام به نحوی از انحناء اعتراض خود و لایه‌هایی از پاسداران آزاده سپاه پاسداران را فاش کرده‌اند جاعلان این‌گونه دست بکار شده‌اند که این اظهارات را هم لکه دار  و مخدوش کنند !