‏نمایش پست‌ها با برچسب دغدغه های فکری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دغدغه های فکری. نمایش همه پست‌ها

... فردای نامحتوم دیکتاتورها


فردای آن روزی که به بهانه آ ن نوار ويدئويی افشاگريم بازداشت شده بودم از بازداشتگاه ۵۹ سپاه مرا به بند امنيتی ۲۴۰ اوين منتقل کردند ومثل همه هم بندی هايم زندگی ام خلاصه شده بود در يک سلول دو در سه متری بشماره ۳۴ و سه تخته پتو سربازی و مشتی کاغذ که پر بود از" س" يعنی سئوال " ج "  يعنی جای خالی جواب برای بازجوئی که بايد پر می کردمش .
در آن بحبوحه شلوغکاری و رونق کار دادگستری تهران (ايامی بود که سلطان علی خامنه ای مطبوعات را پايگاه دشمن خوانده بود و دسته دسته روزنامه نگار بازداشت می شدند و بغل بغل روزنامه توقيف)٬ بند ۲۴۰ شايد تا بحال اينهمه بازداشتی به خود نديده بود ، کار وبار بازجوها سکه بود!
 رفت و آمد زياد بود اولين صدای آشنايی که در گذر اين رفت و آمدها از اتاقهای بازجويی مجاور بند به سلول شنيدم٬ صدای دوست عزيزم محمد قوچانی بود که از مراسم ازدواجش برای چند دقيقه گپ دوستانه آقای سعيد مرتضوی مستقيم فرستاده بودش به اين بند! و اکنون ماهی از آن چند دقيقه می گذشت.
چند روز بعدش هم صدای مسعود بهنود را شنيدم که با بازجويش بحث می کرد وبه سلول هدايت می شد تا که فردايش در راهروی منتهی به بند همديگر را ديديم ! بهنود لبخندی زد واينکه: به فرشاد تو هم اينجايی؟٬که البته فرصتی برای جواب دادن نبود و هردويمان با اشاره بازجوها چشم بندمان را پائين تر کشيديم و به راه خويش کورمال کورمال ادامه داديم!
در همين گذرها بود که يکبار هم دزدکی از زير چشم بند احمد زيدآبادی و لطيف صفری و اکبر گنجی را هم ديدم!

شبهای بند ۲۴۰ ٬شبهای عجيب وبيادماندنی ای بود صدای آواز زندانی خانمی که از هر غروب شروع می کرد به خواندن و عجب غمگين و زيبا هم می خواند...من از اون آسمون آبی می خوام من ازاون شبهای مهتابی می خوام....از گوشه ديگر صدای گريه های دلريش يک زندانی که نمی دانم از چی بريده بود و اينهمه دل پرغصه داشت و فريادهای گاه وبی گاه سربازها که از اين برجک به آن برجک برای همديگر پيغام می فرستادندو صدای چک چک شيرهای دستشوئی سلولها و قدمهای منظم نگهبان در راهرو...و سيل افکاری که مدام به ذهنت می آمد و آينده نامحتومی که نمی دانستی چيست؟
هر چه از خاطرات آنجا بگويم کم گفته ام ٬اما نيت اين قلم از اين يادداشت بازکاوی آن خاطرات نيست ٬مسئول اين بند امنيتی جوانکی بود حدود ۳۰ تا ۴۰ سال ريز نقش و لاغر اندام باقدی نسبتا کوتاه و عينکی فتوکروميک بنام «ملاحسيني» (همانی که ناجوانمردانه به مشتی سرباز روز اعزام اکبر گنجی به دادگاه کنفرانس برلين برای پوشاندن لباس زندان بر تنش و مخالفت وی بزور بر دستش دستبند زد و به زير ضربات باتوم گرفتش و لباس را بر تنش پوشاندند) ، اولين بار که ديدمش٬آمده بود دم در سلول و گفت:بايد موهای سرت را بتراشی ٬مخالفت کردم ٬رفت با دوسرباز و باتوم آمدند! ظاهرا چاره ای نبود ٬تسليم شدم و باقی ماجرا من بودم و سر از ته تراشيده شده!
کارش حساب و کتاب نداشت و انگار که کل شبانه روز را در آن بند سر می کرد بعدها که ايام بازجويی و انفرادی ام تمام شد و به سالن های عمومی که در اوين آموزشگاه شهيد کچويی خوانده می شود منتقل شدم باز هم از شر «ملاحسيني» خلاصی نداشتيم چرا که وی بر تمام کارهای زندانيان سياسی و مطبوعاتی نظارت تام و تمام داشت از ملاقات با وکلا تا اعزام به دادگاه و حتی ملاقات با خانواده هايمان نيز بايد با اجازه و گاهی هم با حضور ايشان صورت می گرفت.
يک ملا حسينی بود و يک زندان اوين يکهو می ديدی که با مشتی سرباز و مامور می ريخت تو سالن و تمام زندگی و اسباب و اثاثيه زندانيان را زيرو بالا می کرد و می رفت وهر دفعه به دلخواهش يک چيز را ممنوع می کرد يک روز روزنامه را ممنوع می کرد و روز ديگرکاغذ و قلم را يکبار ليوان شيشه ای و بار ديگر ناخنگير و....
 کل زندانيان اوين انگار حکم برده رابرایش داشتند و ايشان هم حتما خود را صاحبان این برده  ها می دانستند !
 در اواخر ايامی که در زندان اوين بودم بی هيچ مقدمه ای خبر آوردند که «قطبي» رئيس زندان اوين عوض شده است و فردی ديگر به گمانم « خانی »  نام بجای او رئيس زندان شده است و بعدش هم خبر آمد که ملا حسينی هم عوض شده است...
موجی از شادی در بين تمام زندانيان پيچيد ٬شايد از خبر آزادی شان هم اينقدر خوشحال نمی شدند پيچيده بود که به وی مسئوليت مهمتری داده اند...

پيمانه من هم انگاری پرشده بود و چند روز بعدش آزاد شدم خبر انتصاب قطبی به عنوان رئيس سازمان زندانهای استان قم را در روزنامه ديدم خيلی دلم می خواست بدانم که ملاحسينی هم کجاست و چه می کند ؟ تا اينکه يکروز از يکی دوستانم شنيدم که وی هم محلی و هم مسجدی قطبی بوده و صرفا بر اساس رفاقت با وی اين پست به وی داده شده بوده و چون نام خوشی هم از خود بجای نمی گذارد و بخاطر شکايتهای زيادی هم که از وی شده بود و نامش بر سر زبانها افتاده بوده وقتی هم که قطبی به قم منتقل می شود ديگر وی را با خود نبرده است و روز ديگری هم خبر آوردند که وی در صندوق قرض الحسنه مسجد دارالسلام  مشغول به کار است.
چند ماهی از اين اخبار گذشت دانشگاه زاهدان مرا برای شرکت در مراسم پاسداشت اصلاح طلبان دربند دعوت کرده بود موقع برگشت در فرودگاه مهرآباد وقتی برای رفتن به خانه مقابل ترمينال ايستاده بودم در ميان مسافران و رانندگان جوانی را ديدم حدود۳۰ تا ۴۰ سال ريز نقش و لاغر اندام باقدی نسبتا کوتاه و عينکی فتوکروميک و... بله خود ملاحسينی بود که می گفت:سواری دربست !
تا مرا ديد آمد خود را عقب بکشد که ديگر دير شده بود و چشم در چشم بوديم و برای دست به سر کردن همديگر دير شده بود !!
سلام و عليکی ردوبدل شد و پرسيد چه ميکنی؟ گفتم هيچ !به شغل مشکوک روزنامه نگاری مشغولم ! شما چه می کنيد؟ نگاهی کرد و گفت ما هم هيچ می بينی که!
خدا نگهداری گفتم  واز کنارش گذشتم و او هم مسافری سوار کرد و در شلوغی ترمينال گم شد و من هم بسوی خانه روان ودر اين فکر بودم که چه کسی فکر می کرد سرنوشت ملاحسينی با آن ادعا و قدرت بی حدومرزش به اينجا ختم شود؟
امروز که اين يادداشت را در ذهنم مرور می کردم با خودم گفتم این که شاید کوچکترین دیکتاتوری بود که عاقبتش به این جا کشید ، مثلا چه کسی فکر می کرد بن علی و مبارک و قذافی کارشان به اینجاها بکشد و واقعا عاقبت اسد در سوریه و  خامنه ای و اعوان و انصار آنها که این روزها خود را حاکم بنامنازع ایران می دانند به کجا می کشد ؟ ...

! هاشمی و مردانش در راهند


مروری کوتاه بر تلاش‌های روحانیت برای کسب قدرت و حذف دیگران !

تاریخ حزب جمهوری اسلامی که تنها تجربه و کارنامه‌ی حزبی روحانیون جمهوری اسلامی تا به امروز می‌باشد، به روشنی و مستند تلاش و اشتیاق روحانیت را برای انحصارطلبی و به دست گرفتن قدرت به هر نحو ممکن، روایت می‌کند.

در کشاکش انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۰ و کاندیداتوری مجدد محمد خاتمی بود که روزنامه‌ی حکومتی کیهان برای اولین بار متن نامه‌ی فاش نشده ی سید محمد حسین بهشتی خطاب به آیت الله خمینی را منتشر نمود. روزنامه‌ی کیهان و بالطبع گردانندگان اصلی آن با انتشار این نامه بیشتر سعی بر ان داشتند تا به خاتمی و هوادارانش بفهمانند که خطوط قرمز را در نظر داشته باشند وگرنه همانی را انجام خواهند داد که همپالکی‌هایشان پیش‌تر با دکتر ابوالحسن بنی صدر در کسوت مشابه وی (ریاست جمهوری) انجام داده بودند.

 در آن نامه آمده بود:… چندی است که این اندیشه در این فرزندتان و برخی برادران دیگر قوت گرفته است که اگر اداره جمهوری اسلامی به وسیله صاحبان بینش دوم را در این مقطع اصلح می‌دانید، ما به همان کارهای طلبگی خویش بپردازیم و بیش از این شاهد تلف شدن نیروها در جریان این دوگانگی فرساینده نباشیم…

قصه‌ی نامه‌ی مذکور به حمایت آیت الله خمینی از دکتر ابوالحسن بنی صدر بر می‌گردد و منظور بهشتی از صاحبان بینش اول خود وی و هاشمی رفسنجانی و باهنر و سید علی خامنه‌ای و به طور کلی شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بوده و افرادی که قائل به بینش دوم می‌باشند نیز کسانی همچون مهدی بازرگان، ابراهیم یزدی و دکتر بنی صدر بودند. بهشتی پس از آن که موارد اختلاف را در معرفت اسلامی و گزینش افراد ذکر کرده از تلاش حزب جمهوری اسلامی برای ایجاد وفاق یاد می‌کند و می‌گوید:… در منزل آقای موسوی اردبیلی آن قدر با محبت و گرمی با ایشان (دکتر ابوالحسن بنی صدر) برخورد کردیم و در حل مشکل وزیران دارایی و بازرگانی جلو رفتیم که امید داشتیم بر تفاهم افزوده شده است و هرگز باور نمی‌کردیم آقای بنی صدر سه روز بعد از این دیدار، چنین رفتاری در واقعه‌ی ۱۴ اسفند ۱۳۵۹ از خود نشان خواهند داد… (۱)

سید محمد حسینی بهشتی به عنوان دبیر کل حزب جمهوری اسلامی در تاریخ ۲۲ اسفند سال ۱۳۵۹ نامه‌ی فوق را امضا نموده است. اما با جستجو در اوراق و مدارک تاریخچه‌ی جمهوری اسلامی در همان ایام و چندی بعد، هاشمی رفسنجانی که از اعضای اصلی و صاحب نفوذ شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بود نیز نامه‌ای با همان مضمون (اختلاف حزب جمهوری اسلامی با دکتر بنی صدر) به آیت الله خمینی به عنوان «امام و رهبر و مرجع تقلید عزیز و معظم» نوشته که ورای آن که در صدر نامه کنایه‌ی «النصیحه لائمه المسلمین» را بکار برده، متن نامه نیز سرگشاده تر و صریح‌تر می‌باشد.

هاشمی رفسنجانی که در تاریخ ۲۵ اسفند سال ۱۳۵۹ یعنی سه روز پس از ارسال نامه‌ی سید محمد حسینی بهشتی این نامه را به خمینی می‌نویسد، در ابتدا مواردی را از همفکری‌های حزب جمهوری اسلامی با نظرات آیت الله خمینی یاد می‌نماید و می‌گوید: «موضع نسبتاً مکتبی امروز ما دنباله‌ی نظرات قاطع شما از اول انقلاب تا به امروز است. بعد از پیروزی، معمولاً ما مسامحه‌هایی در این گونه موارد داشتیم و جنابعالی مخالف بودید. اما نظرات شما را با تعدیل‌هایی اجرا می‌کردیم. شما اجازه‌ی ورود افراد تارک الصلوه یا متظاهر به فسق را در کارهای مهم نمی‌دادید، شما روزنامه‌ی آیندگان و… را تحریم می‌کردید، شما از حضور زنان بی‌حجاب در ادارات مانع بودید، شما از وجود موسیقی و زن بی‌حجاب در رادیو و تلویزیون جلوگیری می‌کردید. همین‌ها موارد اختلاف ما با آن‌هاست…»

هاشمی رفسنجانی به یادآوری گذشته می‌پردازد و صبغه چگونگی پیدایش حزب را برای آیت الله خمینی مرور می‌کند و می‌گوید: «ما حزب جمهوری اسلامی را با مشورت با شخص جنابعالی و گرفتن قول مساعدت و تایید غیرمستقیم – من شخصاً در مدرسه‌ علوی با شما در این باره مذاکره کردم – تاسیس کردیم و با توجه به این که قانون اساسی تعدد احزاب را پذیرفته فکر می‌کنیم یک حزب اسلامی قوی با تداوم انقلاب و حکومت اسلامی ضرورت دارد و جنابعالی هم روزهای اول در تهران و قم مکرراً تایید فرمودید… ممکن است فعلاً فراموش کرده باشید. اکنون اعتبار حزب از نفوذ شما تغذیه می‌شود – غیر مستقیم – ولی رنگ حمایت‌ها از روزهای اول کمتر شده، میل داریم لااقل در جلسات خصوصی نظر صریحی بفرمایید، هاشمی در استشاره‌ای از آیت الله خمینی می‌پرسد: »اگر مایلید ما حزب را کنار بگذاریم، ما را قانع کنید و اگر لازم می‌دانید که حزب بماند باید جور دیگری عمل شود… هاشمی رفسنجانی البته طاقت نمی‌آورد و تمام اشاره‌ها را به کنار گذاشته و صراحتاً و با لحنی عصبانی آیت الله خمینی را به تأمل و جواب وامی خواند و می‌گوید: «آیا رواست که به خاطر اجرای نظرات جنابعالی ما درگیر باشیم و متهم و جنابعالی در مقابل این‌ها موضع بی‌طرفی بگیرید؟ آیا بی‌خط بودن و آسایش طلبی را می‌پسندید؟ البته اگر مصلحت می‌دانید که مقام رهبری در همین موضع باشد و سربازان، خیر و شر جریانات را تحمل کنند ما از جان و دل حاضر به پذیرش این مصلحت هستیم ولی لااقل به خود ما بگویید آیا رواست که همه گروه دوستان ما به اضافه‌ اکثریت مدرسین و فضلای قم و ائمه‌ جمعه و جماعات و… در یک طرف اختلاف و شخص آقای بنی صدر در یک طرف و جنابعالی موضع ناصح بی‌طرف داشته باشید؟ …قبل از انتخابات ریاست جمهوری به شما عرض کردیم که بینش آقای بنی صدر مخالف بینش اسلام فقاهتی است که ما برای اجرای آن تلاش می‌کنیم و اکنون هم بر همان نظر هستیم و شما فرمودید ریاست جمهوری مقام سیاسی است و کاری دستش نیست. امروز ملاحظه می فرمایید که چگونه در کار کابینه و… می‌تواند کارشکنی کند؟»

رفسنجانی در همین نامه با آن که در صدر نامه آیت الله خمینی را «امام و رهبر و مرجع تقلید عزیز و معظم» خطاب نموده، صراحتاً وی را هشدار می‌دهد و ضمن این که عنوان می‌کند: «ما جایز نمی‌دانیم که میدان را برای حریف خالی بگذاریم و مثل بعضی از همراهان سابق قیافه‌ بی‌طرف بگیریم»، و برای خالی نبودن عریضه و رعایـت احترام شکلی در خاتمه نامه اضافه می‌کند که: «اینجانب که جنابعالی را مثل جانم دوست دارم و روی زمین کسی را صالح‌تر از شما سراغ ندارم، گاهی به ذهنم خطور می‌کند که تبلیغات و ادعاهای دیگران شما را تحت تأثیر قرار داده و قاطعیـت و صراحت لازم را که از ویژگی‌های شما در هدایت انقلاب بوده و در موارد فوق‌الذکر ضعیف‌تر از گذشته نشان می‌دهد.»

هاشمی خود بعدها اشعار می‌دارد که این نامه تقریری بوده است از نامه بهشتی و سران حزب جمهوری اسلامی که قرار بوده است برای همین مسئله در یک ملاقات دسته جمعی در بیمارستان قلب به آیت الله خمینی داده شود. اما هاشمی با دیدن حال امام و شنیدن حرف‌های ایشان منصرف شده، نامه دسته جمعی را به آیت الله خمینی نمی‌دهد، اما مطالبی را صراحتاً بیان می‌دارد.

هاشمی البته اشاره نمی‌نماید که در آن جلسه چه مطالبی را بر علیه دکتر بنی صدر گفته و آیت الله خمینی چه دفاعیاتی از وی داشته که وی از ارائه‌ نامه منصرف شده، اما می‌گوید: «وقتی نامه را ندادم و رهبران حزب از اتاق خارج شدند بازخواست کردند و نمی‌دانم با توضیحات من قانع شدند یا نه؟ و پس از آن تاریخ یاد آن تصمیم تک روانه رنجم می‌داد و سرانجام با مشاهده ادامه‌ مجادلات و احساس نیاز به انجام وظیفه» النصیحه لائمه المسلمین پس از مشورت با دوستان با نوشتن نامه‌ای دیگر و تقدیم هر دو نامه به امام از رنج ملامت وجدان راحت شدم. بخشی از مضامین این دو نامه را در یک جلسه تاریخی شفاها به خدمت امام عرض کرده بودم، در آن تاریخ امام برای رفع اختلافات یا اتمام حجت، جمعی از شخصیت‌های موثر دو طرف را به دفترشان احضار کردند و با حالت جدی و تأثر، نصایح مهمی فرمودند. من اجازه گرفتم و مطالب صریحی مطرح کردم که از طرف دوستان و به خصوص شهید بهشتی مورد تشویق و تحسین فراوان قرار گرفت. (۳)

البته شواهد حاکی از آن است هنگامی که هاشمی و همراهان (رهبران حزب جمهوری اسلامی) به بیمارستان قلب می‌روند و موضع تدافعی آیت الله خمینی را نسبت به دکتر بنی صدر می‌بینند نامه فوق را کافی نمی‌دانند و به صرف گفته و شکایت از بنی صدر بسنده می‌کنند تا این که خود وی هم نامه‌ای می‌نویسد که شرح گوشه‌هایی از آن رفت، از این که آیا نامه‌ی رهبران حزب جمهوری اسلامی مورد بازبینی مجدد قرار گرفته است یا خیر اطلاعی در دست نیست اما قطع یقین نامه مورد ویرایش مجدد قرار گرفته. در این نامه که هر پنج رهبر برجسته‌ حزب جمهوری اسلامی آن را مورد امضاء قرار داده‌اند و از به انزوا کشیده شدنشان سخت نالیده‌اند، آمده است: «… حذف حزب جمهوری اسلامی از جریانات انتخابات ریاست جمهوری که با مقدمات حساب شده‌ای پیش آمد، مخالفان را جری و امیدوار کرده، پخش شایعاتی که حاکی از خشم امام نسبت به حزب جمهوری اسلامی و به ما در چنین شرایطی اوج گرفته و هیچ چیز نبوده که بتواند کذب شایعات را ثابت کند…رهبران حزب جمهوری اسلامی در رقابت انتخاباتی ریاست جمهوری شکست روانی و معنوی سختی خوردند. دکتر بنی صدر که با آرای قابل توجهی به ریاست جمهوری رسیده از آن جا که مورد حمایت آیت الله خمینی و همچنین بیت وی نیز بوده است، خشم رهبران حزب را مضاعف‌تر می‌کند. در همین نامه به صراحت حمایت‌های آیت الله پسندیده (برادر)، سید حسین خمینی (نوه) و داماد و اعضای بیت آیت الله خمینی عنوان شده که رهبران حزب سخت از آن گلایه دارند، این در حالی بوده که شورای انقلاب به قم رفته و مقدمات انتقال آیت الله خمینی به تهران را در دستور کار داشتند و از ذکر نام هر پنج نفر جلوگیری به عمل می‌آورند که خشم امضاء کنندگان نامه آقایان بهشتی، موسوی اردبیلی، باهنر، هاشمی و خامنه‌ای را آن سان بر انگیخته که نامه‌ی فوق را این چنین به پایان می‌رسانند:»... خلاصه علائم تکرار تاریخ مشروطه به چشم می‌خورد. متجددهای شرق زده و غرب زده علی رغم تضادهای خودشان با هم، در بیرون راندن اسلام از انقلاب همدست شده‌اند... (۴)

اما چرا حزب جمهوری اسلامی با دکتر ابوالحسن بنی صدر به عنوان رئیس جمهوری این چنین به مخالفت برخاست؟ پاسخ را باید در پیشینه حزب جست!

 حزب جمهوری اسلامی توسط پنج روحانی تاسیس شد: آیـت الله سید محمد حسینی بهشتی، حجت الاسلام علی خامنه ای، آیت الله سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، حجت الاسلام باهنر و علی اکبر هاشمی رفسنجانی. گرچه هر یک از پنج نفر عضو مؤسس حزب به شهری تعلق داشتند، اما حوزه علمیه‌ قم آن‌ها را چون زنجیری به هم متصل نموده بود و پس از حادثه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و فعالیت‌های سیاسی‌شان، پیش‌تر به عنوان جامعه‌ روحانیت مبارز شناخته می‌شدند. در زمانی که تصمیم به فعالیت سیاسی گرفته می‌شود. از یک روحانی دیگر (آیت الله مهدوی کنی) نیز دعوت به عمل می‌آید که وی مخالفت می‌نماید و البته همین مخالفت بود که ایشان سال‌ها بعد در سال ۱۳۷۶ از دبیر کلی «گروه» جامعه روحانیت مبارز استعفا داد، چرا که نظرشان این بود که روحانیت نباید حزب تشکیل دهد زیرا نسبت آن با جامعه نسبت پدر و فرزند است. با تمام این اوصاف حزب جمهوری اسلامی درست در آخرین روز حیات رژیم پهلوی و فردای پیروزی انقلاب شکل می‌گیرد: «اولین چیزی که در آن شرایط به ذهن همه‌ی ما رسید خلاء تشکیلات بود... اما امام از اول نسبت به حزب بدبینی خاصی داشتند و آن را موجب تفرقه می‌دانستند. من رفتم خدمت امام [در مدرسه علوی] و مطرح کردم که همه به این نتیجه رسیده‌ایم که نقص اساسی ما نداشتن حزب است. امام گفتند بروید تشکیل بدهید. در همان روزهای اول پیروزی، تشکیل حزب اعلام شد» (۵)

حزب جمهوری اسلامی به دست آن پنج روحانی تشکیل شد و به زودی جای خود را یافت، اما هیچ گاه رسماً و علناً و به صراحت نتوانست حمایت آیت الله خمینی را از آن خود بکند.

در ساختار حزب البته افراد صاحب نفوذ غیرروحانی نیز به چشم می‌خوردند. میرحسین موسوی روشنفکر جوانی که سخت متأثر از اندیشه‌های علی شریعتی بود، فراکسیون چپ حزب را در دست داشت و در آن سوی دیگر اسدالله بادامچیان که از میان بازاریان متعصب بوده و پس از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ با دست بردن به اسلحه، به مبارزه مسلحانه برعلیه رژیم پهلوی روی آورده بود، در کنار حسن آیت که از هواداران سخت آیت الله کاشانی و مخالفان درجه یک دکتر مصدق بود، در رأس فراکسیون راست حزب بودند. جلال‌الدین فارسی نیز که در سابقه سازمانی خویش همکاری با تمام احزاب و سازمان‌های سیاسی را داشت (از سازمان مجاهدین خلق و نهضت آزادی گرفته تا جمعیت موتلفه اسلامی) از اثرگذارترین چهره‌های غیرروحانی این حزب بود. نقطه‌ی مخالفت حزب جمهوری اسلامی با دکتر بنی صدر را نیز باید در همین جا یافت.

حزب جمهوری اسلامی در اولین انتخابات ریاست جمهوری به قصد کاندیداتوری بهشتی برای فعالیت خیز بر می‌دارد که آیت الله خمینی نامزدی روحانیون برای ریاست جمهوری را منع می‌کند. حزب اولین شکست را می‌خورد! چرا که تمام محاسباتش مبنی بر به دست گرفتن کرسی ریاست جمهوری به وسیله‌ی محبوبیت بهشتی، به هم می‌ریزد.

در ثانی آن‌ها فرد غیرروحانی قدر وزنی نداشتند تا برای کاندیداتوری بفرستند. در اینجا بود که جلال‌الدین فارسی را پیشنهاد می‌دهند که سریعاً شائبه غیر ایرانی بودن وی مطرح می‌شود، دومین شکست! جلال‌الدین فارسی خود در خاطراتش در این باره می‌گوید: «به اتفاق حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی خدمت امام شرفیاب شدیم. فرمودند خدا می‌داند یا خدا شاهد است برایم فرقی نمی‌کند که شما رئیس جمهور بشوید یا آقای بنی صدر. اولین رئیس جمهور ما نباید شبه‌ای قانونی در موردش باشد.»فارسی و هاشمی که می‌بینند حتی برای آیت الله خمینی هم محرز است که بنی صدر ریاست جمهوری را در دست خواهد گرفت، انتقاد از وی را آغاز می‌کنند و سعی بر تحریک آیت الله خمینی نسبت به دکتر بنی صدر می‌نمایند:... به امام عرض کردم ما به عبدالناصر ایراد می‌گرفتیم که همسرش بدون روسری ظاهر می‌شود، هر چند پیراهن آستین بلند می‌پوشید. شما می‌دانید که همسر و مخصوصاً دختر آقای بنی صدر در پاریس از لحاظ پوشش چه وضع زننده‌ای داشته‌اند!؟ فرمودند: بالاخره هر کس یک عیبی دارد! آقای هاشمی هم یادآور شدند این ضربه بزرگی است که به حزب فرود می‌آید. اما هیچ کدام از این‌ها اثر نمی‌نماید و در کمال ناباوری هاشمی و فارسی:امام در حالی که می‌خواستند همراه ما از اتاق خارج شوند به آقای هاشمی فرمودند شما و حزب بروید با بنی صدر همکاری کنید. (۶)

حزب جمهوری اسلامی هیچ شانس دیگری نداشت و منصب اولین رئیس جمهوری را به بنی صدر سپرد و در عوض با در دست گرفتن مجلس شورای اسلامی بر اساس قانون اساسی اول جمهوری اسلامی، نخست وزیری و دولت را نیز به سیطره خویش کشیدند. دکتر بنی صدر در حالی که مصمم بود احمد سلامتیان را برای نخست وزیری معرفی نماید، حزب جمهوری اسلامی محمدعلی رجایی را پیشنهاد کرد که دکتر بنی صدر با حرکتی حساب شده و تاکتیکی حزب جمهوری اسلامی و مجلس را در سخت‌ترین تنگنای موجود گذاشت و بحران مشروعیت آن‌ها را بیش از پیش جدی کرد. پیشنهاد بعدی برای نخست وزیری سید احمد خمینی بود، و با اعلام در روزنامه‌ها بر این انتخاب اصرار داشت که پیشنهاد رندانه وی با نظر آیت الله خمینی مبنی بر منع فعالیت سیاسی و قبول مسئولیت سید احمد خمینی منتفی شد. بالاخره بنی صدر مجبور به قبول رجایی شد، اما تا به آخر در برابر نظر حزب جمهوری اسلامی و مجلس مبنی بر وزارت میرحسین موسوی بر وزارت خانه‌ امور خارجه ایستادگی کرد.

حزب جمهوری اسلامی از پای ننشست و از آن جا که تمام اجزای حاکمیت همچون مجلس شورا، دولت و قوه قضائیه را در دست داشت، عرصه را هر روز بیش از روز گذشته بر دکتر بنی صدر تنگ کرد. تنها مشکل حزب جمهوری اسلامی حمایت بی‌چون و چرای آیت الله خمینی از دکتر بنی صدر بود. به عنوان مثال در کمتر از یک ماه از عزل بنی صدر درباره وی در دیدار با اعضای انجمن اسلامی گفته بود که: «رئیس جمهور یک شخصی است پسر بنی صدر همدانی یک ملای همدان حال هم که هست از آن یال و کوپال دارها نیست و از خود مردم است.» (۷)

اما فشارها بالاخره کار خود را کرد و توطئه‌های هاشمی و بهشتی و خامنه‌ای توانست نه در بیت آیت الله خمینی که در مجلس جواب دهد و از آن جا که اکثریت مجلس در دست حزب بود در ۲۷ خرداد سال ۱۳۶۰ طرح عدم کفایت سیاسی بنی صدر با ۱۴۰ رای در مجلس شورای اسلامی مطرح و سه روز بعد در دستور مطرح و با ۱۷۷ رای مورد موافقت قرار گرفت.

در پایان کار نیز آیت الله خمینی بدون آن که هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس را مورد خطاب قرار بدهد، در پایین نامه ایشان نوشت: «پس از رای اکثریت قاطع نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی مبنی بر این که آقای ابوالحسن بنی صدر برای ریاست جمهوری ایران کفایت سیاسی ندارند، ایشان را از ریاست جمهوری اسلامی ایران عزل نمودم. اول تیر ۱۳۶۰ روح الله الموسوی الخمینی»

حزب جمهوری اسلامی و روحانیون مطرح به دورش پس از عزل بنی صدر هم البته نتوانستند روی خوش ببینند و از عزل وی نهایت استفاده را ببرند و کاندیدای اولیه خویش، بهشتی را مطرح کنند. چرا که شش روز بعد در ۷ تیر ۱۳۶۰ در حرکت بمب گذاری مقر اصلی حزب، دبیر کل خود دکتر بهشتی و بسیاری از اعضای فعال از جمله محمد منتظری را از دست دادند. پس از آن دکتر باهنر دبیر کل حزب شد. پس از ریاست جمهوری محمدعلی رجایی، باهنر عهده دار نخست وزیری شد. اما باز هم این سمت دیری نپائید و در ۸ شهریور هم رجایی و هم باهنر در بمب گذاری مشابه دیگری هر دو از دست رفتند. تا که دبیر کل جدید علی خامنه‌ای به ریاست جمهوری رسید و بالاخره نظر آیت الله خمینی مبنی بر منع روحانیون برای کسب پست ریاست جمهوری عوض شد!.

با ریاست دبیر کل جدید بر حزب جمهوری اسلامی، مهندس میرحسین موسوی نیز پست نخست وزیری را در دست گرفت. این در حالی بود که ریاست دیوان عالی کشور هم بر عهده آیت الله موسوی اردبیلی (جانشین بهشتی) قرار گرفت و مجلس هم همچنان در کف هاشمی بود. برای اولین بار بود که حزب جمهوری اسلامی تمام قوا را در دست داشت و در حال تثبیت کردن پایه‌های خویش بود که اختلاف درونی حزب در میان دو فراکسیون چپ و راست ان چنان اوج و شدت گرفت که در سال ۱۳۶۶ هاشمی رفسنجانی آن را دو حزب در یک حزب خواهد و بنا به پیشنهاد رهبران و موافقت آیت الله خمینی تعطیل شده و تومار حزب جمهوری اسلامی برای همیشه بسته شد.

تاریخ حزب جمهوری اسلامی که تنها تجربه و کارنامه‌ حزبی روحانیون جمهوری اسلامی تا به امروز می‌باشد، به روشنی و مستند تلاش و اشتیاق روحانیت را برای انحصارطلبی و به دست گرفتن قدرت به هر نحو ممکن، روایت می‌کند.

اکنون اما باز ورق برگشته است با ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد و پس از آن ریاست مجلس توسط حداد عادل و سپس علی لاریجانی و همچنین تک‌تازی‌های سپاه پاسداران روحانیت مجدداً پایه‌های قدرت خویش را متزلزل یافته است، تجربه احمدی نژاد و اختلافات وی با روحانیت سنتی روحانیت را گران آمده است و از سوی دیگر نیز اگر چه سپاه پاسداران که اکنون بر بسیاری از ارکان قدرت و ثروت ایران سیطره دارد غلام گوش به فرمان خامنه‌ای می‌باشد اما همه این باعث نمی‌شود تا روحانیت را آسوده خاطر نماید آنسان که چندی پیش آیت الله ناصرمکارم شیرازی از عدم ارتباط اعضای سپاه پاسداران با مراجع تقلید و روحانیت گلایه کرد (۸)، گرچه بعد از آن نیز به سرعت علی سعیدی نماینده خامنه‌ای در سپاه پاسداران این اختلاف را تکذیب نمود و این ارتباط را در حدی دانست که گاهاً از فرط زیاده وری ما بعضاً احساس ايجاد مزاحمت براي ايشان مي‌كنيم دانست! ۹))

اما در بدنه سپاه این اختلاف هرگز تکذیب نشده بلکه آن‌را «ناشی از وجود قرائت‌های مختلف و ناشی از تقابل آراء فقهی در احكام عبادی ‌مثل رويت هلال و مسايل قضایی و حقوقی، شكاف ناشی از تقابل نظريه حكومت در فقه شيعه، و شكاف ناشی از تقابل احكام حكومتی با برخی نظرات مديريتی و اجرایی و سياسی خارج از قدرت بروز پيدا می‌کند.»(۱۰)

اکنون و در آستانه ریاست جمهوری سال ۱۳۹۲ از یک سو روحانیت و از دیگر سو سپاه پاسداران در تدارک گرم کردن تنور انتخابات و حضور در آن می‌باشند، سپاه پاسداران در جدال انتخاب میان شهردار فعلی تهران قالیباف و حداد عادل می‌باشد گرچه در بعضی از محافل از کاندیداتوری رحیم صفوی نیز سخن به میان می‌آید و از دیگر سو نیز روحانیت سنتی کماکان از معرفی هاشمی رفسنجانی به عنوان بهترین گزینه برای «عبور از بحران» حمایت می‌کند و روحانیت افراطی نیز از «سید احمد خاتمی»، البته در میان اصلاح طلبانی همچون موسوی تبریزی و موسوی خوئینی‌ها نیز زمزمه‌هایی برای ورود به عرصه انتخابات شنیده می‌شود که هنوز بازخورد آنچنانی‌ای پیدا نکرده است.

اما با آنچه که در بالا و از پیشینه هاشمی رفسنجانی ذکر شد و از آنچه که اکنون هاشمی رفسنجانی در محافل و گروه‌ها و مجالسی همچون «باغ فشم» صحنه گردان آن می‌باشد پر بیراه نیست که حضور مجدد مردان این انحصار طلب پیر را متصور شویم.


---

 ۱روزنامه کیهان ۶/۴/۱۳۸۰۲.
۲هاشمی رفسنجانی، عبور از بحران ۱۳۷۸ – صص ۲۴ – ۲۱۳.
۳همان ص ۱۰۴.
۴همان صص ۱۸ – ۱۵۵.
۵هاشمی رفسنجانی، دوران مبارزه جمهوری اسلامی، صص ۳۳۷ – ۳۳۶۶.
۶جلال‌الدین فارسی، زوایای تاریک، حوزه هنری، صص ۵۲۰ – ۵۱۹۷.
۷امام خمینی، صحیفه‌ نور ج ۸ – ص ۳۸۴
۸کیهان ۲۸/۱/۱۳۹۱
۹ روزنامه ابتکار شماره ۲۳۰۱ - ۱۳۹۱/۰۲/۱۰

...کاش خارجی بودند


اینجا کومور نیست که کمیته امداد دلش برای آنها بسوزد ، اینجا اندونزی نیست که دولت ایران برایشان خانه سازی کند ، اینجا لبنان نیست که برای تامین معیشت آنان رهبر ایران نگران باشند .
اینجا اسلامشهر است ! درست در 18 کیلومتری ام القرای جهان اسلام ، از خیابان آذربایجان بیت رهبری که راه بیفتی دقیقا یکساعت بعدش اینجایی !
ای کاش اینها هم پاسپورت لبنانی یا کومور یا اندونزی و یا .... داشتند !






! ما بیماریم


شاید خیلی‌ها از این یادداشت من خوششان نیاید و آن‌را حمل بر چیزهای دیگری بکنند! ولی احساس می‌کنم باید بنویسم این‌ها را، من از اینکه متأسفانه این جوی که حاکم شده است تا کسی نتواند نظرش را و واقعیات را بگوید بیزارم، از اینکه متأسفانه ما همواره شاهد افتادن از آن ور پشت بام هستیم بدم می‌آید، از اینکه همیشه همه مسائل رو صفر و صد و سیاه و سفید می‌بینیم بدم می‌آید، من نه تئوریسین سیاسی هستم و نه حتی خود را فعال سیاسی می‌دانم! تنها و تنها یک روزنامه نگار و وبلاگ نویس هستم و این را حق خودم می‌دانم که این حرف‌ها را باید بزنم.
ما ایرانیان که خود من نیز یکی از آن‌ها هستم همه مان بیماریم! بیماری جو زدگی داریم! بیماری مد پرستی داریم، به یکباره بی آنکه اصلاً بدانیم چه هست و چی نیست برای اینکه همکارمان، همسایه مان، هم‌کلاسی‌مان یک کاری کرده است برای اینکه از آن عقب نیفتیم می‌افتیم دنبال آن و تا سر حد مرگ ادامه‌اش می‌دهیم!
یک روز همه مان می‌شویم مخالف هاشمی رفسنجانی، بعد فردایش تنها راه رهایی را در هاشمی رفسنجانی می‌بینیم، یک روز طرفدار اصلاحات و خاتمی می‌شویم و جانمان را هم برایش فدا می‌کنیم بعد فردایش با افتخار از روی آن عبور می‌کنیم!
بقول مهران مدیری: «ما همه مان اشتباهی هستیم!» (همین مهران مدیری یک روز خوب است و فردایش بد)، ما بیماریم و بهترین کاری که می‌توانیم برای خود و کشورمان و آینده خودمان و فرزندانمان و نسلمان بکنیم این است که اولین کارمان درمان خودمان باشد.
ما از نسلی هستیم که وقتی کسی می‌آید و می‌گوید آب خوب است آنقدر آب می‌خوریم تا باد کنیم و بترکیم! .
به یکباره همه زندگی و رفتارمان می‌شود سیاست، از صبح تا شب فقط و فقط به سیاست می‌پردازیم، همه چیزمان می‌شود «جنبش سبز» از دستبند و شال و کفش و کلاهمان را سبز می‌کنیم و به خیابان می‌رویم و شعار زنده باد مرده باد می‌دهیم در مراسم جشن تولد و حنابندان و عروسی هم شعار ای ایران و یار دبستانی من می‌خوانیم و به یکباره هم یادمان می‌رود که اصلاً رنگ سبزی هم وجود دارد!
همین که می‌شنویم «تحریم» فکر می‌کنیم دوای همه دردها و معضلات و بد بختیمان تحریم است! دیگر همه چیز را تحریم می‌کنیم، حتی زندگی را هم برای خودمان تحریم می‌کنیم! نمونه حی و حاضرش همین اوضاعی است که این روزها در کشورمان دارد رقم می‌خورد، مثلاً «تحريم نمايشگاه كتاب»! و اصلاً از خودمان هم سئوال نمی‌کنیم که چی؟ که چی می‌شود بعدش؟ آیا با نرفتن به نمایشگاه کتاب جمهوری اسلامی سرنگون می‌شود؟ نمی‌پرسیم که چرا باید همین انگشت شمار تعداد محدود کتاب خوان را هم از دست بدهیم؟ من همین‌جا اعلام می‌کنم که حتی اگر خامنه اي هم كتابی بنويسد حتماً می‌روم و می‌خوانم آن‌را که ببینم چه تلاوت كرده؟
حالا چون مثلاً (به این مثلاً تاکید دارم) تحریم انتخاب در یک برهه ای جواب داده است دیگر باید همه چیز و همه کار را تحریم کرد؟ و از خودمان هم نپرسیم که آیا اصلاً فرهنگ را هم می‌شود تحريم کرد؟
من حتی با تحريم فلان فيلم هم مخالفم، ایران نیستم و اگر ایران بودم حتماً می‌رفتم همین چند فیلمی را هم که این روزها یک سری مدام بر ندیدنش اصرار دارند گویی که اگر این فیلم‌ها را نبینیم کار جمهوری اسلامی و سردمدارانش تمام است می‌رفتم و می‌دیدم، از فیلمی هم اگر بدم بیاید همین‌جوری گتره ای نمی‌گویم بد است و نمی‌بینم! می‌رفتم می‌دیدم و بعد اگر بد است، اگر مبتذل بود، اگر به خواسته‌ها و عقاید ملت و گروهی توهین کرده بود نقدش می‌کنم و با ذکر دلیل و برهان مخالفت خود را اعلام می‌کردم.
 سي سال پيش همین نبین ها، نخوان ها، حرام‌ها و تحریم‌ها پدر مادرهاي ما را به خیابان‌ها ریخت و عاقبتش همین شد که می‌بینید! وگرنه چرا باید در پس از آن انقلاب ما شاهد چنین پس رفتی باشیم که اکنون وضعیت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ما از محروم‌ترین کشورهای دنیا هم بد تر باشد؟ چرا یکسری می‌خواهند عامداً ما را در جهالت نگه دارند؟ چرا باید ما از معدود کشورهایی باشیم که در بعد از آن انقلاب این‌چنین به سرمان بیاید؟ چرا باید در بعد از «جنبش سبزایران» ما شاهد بیداری در منطقه باشیم و «بهار عربی» را ببینیم و به روی خودمان هم نیاوریم؟
به همین وضعیت مصر نگاه کنید چرا یکسری می‌خواهند این‌گونه وانمود کنند که چون الآن در مصر اسلام‌گرایان آمدند روی کار پس نه انقلاب همیشه خوب نیست! در حالی که اصلاً به روی خودشان نمی‌آورند فرسنگ‌ها فاصله است با اسلام‌گرایانی که این روزها در مصر در حال جان گرفتن هستند تا با این مدعیان اسلام‌گرایی در ایران.
اصلاً مگر از «حزب الله لبنان» رادیکال‌تر و اسلام‌گرا تر در منطقه داریم؟ کدامیک از مخالفان حزب الله لبنان یک‌بار هم که شده است سری به جنوب لبنان زده‌اند؟ در اینکه حزب الله لبنان گروهی است تروریست که با پول جمهوری اسلامی ارتزاق می‌کند شکی نیست ولی همین حزب الله در جنوب لبنان بهترین آسایش و رفاه را برای لبنانی‌ها فراهم کرده است کاری کرده است که مارونی ها و مسیحی‌های لبنان هم طرفدارش هستند همانند یک حزب مترقی در انتخابات شرکت می‌کند و همواره بیشترین کرسی‌ها را در انتخابات مجلس در شوراها و در پارلمان و دولت لبنان در دست دارد.
این جوری نگاه نکنید که جمهوری اسلامی تغذیه‌اش می‌کند، از آن زاویه نگاه کنید که یک گروه است که توانسته است به زرنگی یک کشور دیگر را مجاب کند پول بگیرد و آسایش و رفاه و جایگاه برای خود و شهروندانش فراهم نماید، اینکه در بعد از جنگ با اسرائیل به هر خانواده آسیب دیده در جنوب لبنان از هزار تا پنج هزار دلار داد این برای ما بد است چون این پول از جیب ملت ایران زده شده است اما خردمندی و تبحر آن‌ها را در عشق به میهن و اهدافشان می‌رساند!
سال پیش درست در همان کشاکش دعوای حیدری نعمتی فیلم‌های «اخراجی‌ها» و «جدایی نادر از سیمین» هر کسی سنگ یک فیلم را به سینه می‌زد گویی که حیات و ممات جمهوری اسلامی به دیدن یا ندیدن این دو فیلم بستگی دارد، حال آنکه پخش کننده این دو فیلم یک فرد بود! و چه بسا شب که می‌شد فروش هر دوی این فیلم‌ها را چرتکه می‌انداخت و به ریش هر دو طرف می‌خندید!.
در راهپیمایی‌ها پرچم روسیه و چین را آتش می‌زدند در حالی که دست کم در میان همین اپوزیسیون خارج از کشور ده‌ها نفر را سراغ دارم که معاملات کلان با این کشورها دارند، طرف می‌آید در میتینگ‌ها و تجمعات از چاوز بد می‌گوید و احمدی نژاد را به استهزا می‌کشاند که تنها حامیانش کشورهای این‌چنینی هستند بعد خود و فرزندش در ونزوئلا پروژه ساختمان سازی دارد!
به آغاز کلامم باز برمی گردم، «ما بیماریم» و باید مداوا شویم و برای درمان هیچ وقت دیر نیست حتی همین حالا!

! مرتضی و ما


زمستان همان سالی که سید مرتضی آوینی پر کشید سال 1372 کیومرث پوراحمد «مرتضی و ما» را درباره‌ی سیدمرتضی آوینی  ساخت .
دیشب دلم برای آقا مرتضی تنگ شده بود و تنها فیلمی که دم دستم بود همین مرتضی و ما بود ، نشستم و دیدم ، من خودم درباره مرتضی چند مستند ساخته ام که همان سالها از روایت فتح و در تلویزیون هم پخش شد ولی الحق و الانصاف "مرتضی و ما " بهترین فیلمی است که تا کنون درباره مرتضی ساخته شده است ، مخصوصا آن تیتراژ زیبایش که بشقابی پر از مسقطی و شیرینی است و هر کسی تکه ای از آن را بر می دارد !
فیلم تکه مصاحبه‌هایی است با آدم‌های مختلف و بهتر بگویم آدمهایی از هر دو جناح فکری ، دیشب که برای چندمین بار مرتضی و ما را دیدم  آخر فیلم یک جایی ابراهیم حاتمی‌کیا درباره اختلافات و حسد ورزی و کج فهمی هایی که اواخر حیات مرتضی برایش بوجود آورده بودند می‌گوید « چه غوغایی درست کردن و اصلا گفتیم ما وایسیم کنار تماشا کنیم انگار کل ماجرا همین است».
چقدر این حرف ابراهیم به دلم نشست و دیدم چقدر اتفاقات این روزها را هم می تواند به تصویر بکشد این حرف !  پوراحمد مثل همیشه و همه کارهایش خیلی خوب آدم‌ها و حرف‌هاشان را انتخاب کرده و خیلی خوب آن‌ها راشناخته است. این فیلم تاریخ مصرف ندارد و هرگز کهنه نمی شود از آن دسته فیلمهاست که باید ببینیم و یادمان نرود که جامعه مان چطور انسانها را ایستاده سرمی برد و سنگسار فکری و فرهنگی می کند .

مرتضی آوینی ! مردی که از نو باید اورا شناخت


دفترش مقابل دفتر مجله ما بود چند باری برای صحبت با محمد رضا سرشار آمده بود سوره نوجوانان و بعضی وقتها هم می آمد وضویی می گرفت و می رفت من چند ماهی بود که در سوره نوجوانان مشغول کار بودم و هنوز هم فرصت و دلیلی نشده بود تا از دیگران بپرسم این آقا کیست ، تا که یک روز در راه پله های مجله دیدمش و سلام کردم و صحبت که کردیم دیدم صدایش چقدر آشناست ....
به مجله که رسیدم از محسن مومنی سئوال کردم این آقاهه کیست که بعضی وقتها اینجا می آید ؟ و گفت : سید مرتضی آوینی را می گویی ؟
و دیگر همان شد که تو گویی افسانه ام را یافته ام و بیشتر دیگر باید بقول همکارها در سوره پیدایم می کردند تا محل کارم ، رفته رفته ارتباطاتمان زیاد شد تا آنکه در سال 1371 و بازگشایی مجدد روایت فتح افتخار آن را داشتم که به واقعیت در کنار سید مرتضی شاگردی کنم و بعدها البته به واسطه آنکه در دانشگاه نیز کارگردانی سینما می خواندم – که اصلی ترین مشوقم برای انتخاب این رشته نیز هم او بود – در سایه ایشان چند مستند نیز برای تلویزیون ساختم که معروفترین آن « رقص شیدایی » بود که در محرم سال 1372 از تلویزیون پخش شد و به عملیات والفجر هشت مربوط می شد .
اما سید مرتضی آوینی !
آن چیزی که این روزها غنیمت خواران و مرده خواران از او ساخته اند با چیزی که سید مرتضی آوینی بود از زمین تا آسمان فاصله است !
سید مرتضی نیز مثل خیلی از ماها زندگی پر از فراز و نشیبی داشته ! اما در سه بخش عمده می شود او را تعریف کرد :
آوینی اول یک جوان هیپی نقاش و شاعر و تشنه فلسفه‌ و ادبیات است که در دانشکده‌ معماری دانشگاه تهران در سالهای اول دهه‌ پنجاه دانشجو بوده و بخاطر اولا خونگرم بودنش و دوما شلوغکاری هایش که از برپایی شب شعر گرفته تا اردوی کوه و جلسات نقد شعر و داستان چهره شناخته شده ای برای خودش بوده است .
سید مرتضی در همان سالها با غزاله علیزاده هم آشنا بوده و دوست می شوند و این دوستی تا مدتها هم ادامه داشته است ، مرتضی هیچ ابایی از پنهان کردن و یا کتمان گذشته خودش نداشت و بارها درجمع های خودمانی مان می گفت که در آن سالها جوانی بوده که غیرمذهبی خوشگذاران و اهل فکر عاشق‌پیشه و گاها اهل الکل و گراس و .. هم بوده است و دل بسته سینما و موزیکهای راک بیتلز و لد زپلین هم بوده .
تیپ ظاهری آنزمان مرتضی با ریش و موی بلند و تیپ فکری و فلسفی و اقتصادی چپگرایانه اش که مشتاق به سبک‌های گوناگون معنوی دنیا بوده است که البته بسیار هم جالب بوده و نمی دانم چرا در جمهوری اسلامی با آنکه خود مرتضی آوینی بارها و بارها هم از آن زمانها در مقالات و مصاحبه هاش یاد کرده است این بخش را همواره سانسور می کنند ؟
اما آوینی دوم همان هنرمند هیپی و رادیکال و متمایل به چپ است که آرام آرام همزمان با انقلاب و همین‌طور گذشتن از دوران خامی جوانی، تجسم ایده‌آل‌هایش را در انقلاب اسلامی می‌بیند و با همان روحیه‌ مستقل و اکثریت‌گریز چپ اندیشش متحول می‌شود و خلاصه انقلاب در حکومت ایران، در دروان مرتضی آوینی هم مثل میلیون‌ها جوان شبیه به او، انقلابی به پا می‌کند.
مثل خیلی‌های دیگر او هم به شدت به اسلام علاقه مند می شود و شروع به نماز خواندن می کند و بقول خودش ترک «معصیت‌های» دوران هیپی‌گری‌اش را آغاز می کند .
با این انقلاب، آوینی جدید سعی می‌کند آوینی اول را بکشد. نوشته‌ها و شعرها و نقاشی‌هایش را در گونی ای می ریزد و به آتش می کشد . از دوستان سابقش و همچنان از غزاله علیزاده کناره می‌گیرد و خودش را از نو بازتولید می‌کند.
شاید الان شنیدن این حرفها عجیب باشد ولی اگر پرس و جو کنیم این تغییر فاز خیلی آن زمان شایع بود و خیلی ها مبتلا به آن بودند که کاملا هم البته قابل فهم است.
با پیروزی انقلاب اسلامی ته مایه های گرایش‌های چپگرایانه ای که در او هنوز مانده بود او را به جهاد سازندگی و رفتن به ده‌کوره‌های دوردست و کمک به ستمدیدگان و ضعیف‌نگاه‌داشته شدگان می‌کشاند و همزمان علاق و مطالعات هنری‌اش در او وسوسه‌ی فیلم ساختن را که همیشه داشته است تقویت می‌کند.
مستند بشاگرد که آن زمان در تمام ایران سروصدا کرد ترکیب این علایق بود ، گروههای دانشجویی آنزمان مستند بشاگرد و فیلم دیگری را بنام آفریقای سیاه را در دانشگاهها و مجامع کشور به نمایش گذاشتند و شاید همان تاثیر بود که مرتضی را در راهی که آغاز کرده بود مصممتر نمود .
آرام آرام با پیش آمدن جنگ و شدت گرفتن جو مذهبی و در عین حال به شدت غیر مادی آن روزها، سید مرتضی آوینی شاعرپیشه و معنویت‌پرست شیفته‌ حال و هوا و جو بی‌مانند جبهه ها می‌شود. گفتارهای روایت فتح او را که گوش دهید پرواضح است که جنگ برای آوینی معنی بسیار بیشتری از یک تقابل نظامی یا سیاسی دارد.
او به چشم فلسفی به جنگ نگاه می‌کند و آن را دوره و اتفاقی استثنایی در تاریخ تمدن بشریت می‌بیند که در آن، تمام قواعد حاکم بر دوران پس از روشنگری و محور آن یعنی محوریت ذهن یا سابجکت، معلق شده‌اند.
«بسیجی» برای آوینی صرفا یک نیروی نظامی و رزمنده دواطلب نیست او بسیجی را یک انسان جدید و استثنایی می داند که در نتیجه‌ انقلابی جدید و استثنایی به وجود آمده است. انسانی که «خود» ندارد یا اگر دارد بطرز غریبی با «خود» محصول روشنگری و مدرنیته فرق دارد. انسانی فرامدرن که از مرگ نمی‌ترسد و درنتیجه به طرز یگانه‌ای بر عالم مادی بیرون و دردها، شادی‌ها و لذت‌هایش تسلط دارد .
بسیجی مد نظر آوینی به طرز جالبی منطبق بر ایده‌های بسیاری از تفکرهای عرفانی دنیا است و بخصوص عرفان اسلامی. هر چه آوینی بیشتر جبهه را کشف می‌کند، بیشتر به عرفان کشیده می‌شود و بالعکس. علاقه‌ی او به نیچه و هایدگر هم به این نگاه او به انسان غیر مدرن (یا بهتر بگویم فرامدرن) محصول جبهه کمک می‌کند.
البته تصور او از جببه و بسیجی آرمانی است و بخاطر فاصله‌ی مکانی‌اش از آن است که می‌تواند آن را با نگاهی چنین عرفانی و فلسفی ببیند. و چون «روایت فتح» بیشتر روی میز مونتاژ در استودیو ساخته می‌شد تا سرصحنه آوینی فرصت زیادی نمی یابد تا در جبهه ها حضور یابد و برای همین ابعاد کاملا «مدرن» جبهه و جنگ و روزمرگی‌ها و خودخواهی‌ها و کثافت‌کاری‌ها و اصولا سیاست پشت آن را از نزدیک نمی‌دید یا نمی‌خواست ببیند.
اما مهمترین بخش آوینی به دوران پس از جنگ و درگذشت انسان آرمانی آوینی، یعنی روح الله خمینی، و آغاز شدن دوران سازندگی مربوط می شود .
آوینی سوم آرام آرام می‌فهمد که آن انسان آرمانی پایان یافته است، یا شاید هم هرگز بیرون از ذهن او وجود نداشته است. دعواهای بر سر قدرت و ثروت، استفاده‌ی ابزاری از اسلام، بازتولید فلسفه‌ اقتصادی و اجتماعی دوران سلطنت زیر عمامه و ریش و تکنوکرات گرایی که رفسنجانی و یارانش به آن دامن می زدند ، آوینی را به تدریج وارد یک جنگ تازه می‌کند. آوینی تازه می‌خواهد یک تنه و با یک مجله با تفکر فلسفی سرمایه‌پرست، آمریکازده‌، مدرنیته‌محور و منکر استعمار محصول دوران سازندگی بجنگد.
خیلی از همان بسیجی‌های به شهر برگشته هم خطر دزدیده شدن انقلاب را توسط اتحاد سرمایه داری رفسنجانی با پوست و گوشت حس می‌کنند، ولی چون توان و سواد جنگیدن با استفاه از قلم و فکر و فلسفه را ندارند، رو به اعتراض خیابان یا واکنش‌های سطحی و خشن مطبوعاتی می‌آورند که محصولش را در پیدایش « انصار حزب الله » دیدیم .
جوانان و رزمندگان از جبهه برگشته و شاکی گرچه در کلیات با مرتضی آوینی اشتراک داشتند اما بخاطر نگاه سطحی‌شان ریشه‌های فلسفی و فکری این به غارت برده شدن ارزشها را درک نمی کنند و در نتیجه اعتراض‌هایشان را بر ظواهر یا جنبه‌های شریعتی آن مثل نماز و حجاب و دختر و پسرها و جلوه‌های سکیوالیته در هنر و ادبیات و حداکثر زندگی تجملی مدیران و کارگزاران سازندگی متمرکز می‌کنند.
در همین زمان بود که ساختمانی در تقاطع خیابان سمیه و استاد نجات اللهی خار چشم بسیاری شده بود « سوره »‌ تبدیل به تنها مرکز مقاومت فکری علیه غول بی‌شاخ و دم رفسنجانی و تکنوکراتهای پیرامونش بدون اینکه پشتش به جایی گرم باشد شده بود .
گرچه محمد علی زم مدیر وقت حوزه هنری تمام قد در برابر مخالفین آوینی ایستاده بود و او را حمایت می کرد ، اما بهر حال همه حوزه هنری مرتضی آوینی نبود و زم نیز هیچگاه نمی خواست همه چیز را در ازای یک فرد از دست بدهد .
تمجید شجاعانه آوینی از فیلم «عروس» افخمی شروع حملات بی سابقه ای به وی بود در حدی که در کیهان گستاخانه نوشته شد : « آقای آوینی از فیلم عروس خوشتان آمده یا از خود عروس ( نیکی کریمی ) » اما آوینی تسلیم نشد و با انتشار ویژه نامه « هیچکاک همیشه استاد » به بررسی و معرفی هیچکاک و فورد و ... پرداخت و همین جسارت باعث بازشدن پای آد‌م‌هایی مثل کیومرث پوراحمد و امید روحانی و داوود نژاد و فراستی - که مذهبی نبودند ، ولی با آوینی همفکر بودند – به حلقه آوینی شد کیهانی ها و مدافعان خشک مغز جمهوری اسلامی پیدایش این حلقه را به نشانه‌ی انحراف او از اسلام و انقلاب دانستند و صدا و سیما پخش تصویر و صدای او را ممنوع کرد و کیهان به او و سوره حمله‌های مکرر کرد و دادگاه مطبوعات نیز به فرمان دفتر رهبری یک شماره از نشریه سوره را در چاپخانه توقیف و تماما آنرا خمیر کرد !
حالا آوینی سوم مرغی است که هم در عزا سرش را می برند و هم در عروسی ! مرتضی اکنون هیچکس را جز رفقایش در«سوره»‌ و « روایت فتح » ندارد ، اکنون زیر پای «سوره» بخاطر فشارهای بیرونی ازچند طرف و پشتوانه‌ ضعیف درونی حوزه هنری تحت مدیریت زم آرام آرام دارد خالی می‌شود. آوینی بخاطر دفاعش از سوره و تفکر خودش از همه طرف برای خود دشمن تراشیده است. او به شدت منزوی شده است و این تنهایی در او افسردگی عجیبی ایجاد کرده است.

در فروردین سال 1372 که اوج انزوای آوینی بود در حالیکه همگان مشغول دید و بازدید و عید گردشی هستند مرتضی آوینی دوستان خود را گرد هم می آورد تا از تهران دودآلود و غریب و تنهایی و افسردگی‌اش،رخت بر بندند تا به همان بهشت روی زمینش در جبهه و آدم‌هایی که هنوز در همان دوران طلایی زندگی می‌کنند رجعت کند .
صبح روز بیستم فروردین، مرتضی آوینی بالاخره بر بزرگترین ترس انسان مدرن، یعنی مرگ، غلبه می‌کند و در گودالی در فکه که به قتلگاه شهدای گردان کمیل مشهور است مین والمریای عمل نکرده ای از زمان جنگ او را به آسمانها می رساند .
Excerpt:
There were three Morteza Avini's, connected through a search for the post-modern self. The first one reads about it before the revolution through art; the second one observes it through the revolution and especially the war with Iraq; and the third one lives it and flirts with it through publishing Sooreh and eventually becomes it, by choosing to be killed in a mine-filed