ماجرای مناظره حزب الله با آیت الله بیات زنجانی

چند روز پیش تو وبلاگ آقا زاده محسن ! مطلبی رو دیدم که برام خاطرات اون روزها رو زنده کرد ، البته محسن بدلایلی شرح کل ماجرا رو ننوشته بود که حالا براتون میگم ، فکر کنم سال هفتادو سه بود حاج آقا بیات که آنزمان از اعضای مجمع روحانیون مبارز بودند مطالبی را در باب ولایت فقیه در روزنامه جهان اسلام یا سلام دقیقا یادم نیست گفته بودند حالا بازم مطلبی نوشته بودند یا مصاحبه ای بود یا سخنرانی نمی دانم ( ماجرا برای سیزده ، چهاره سال پیش است ) . جریان انصار حزب الله آن موقع ها به نظرم دوران طلایی فعالیتش بود و هنوز به ضرب و شتم و سرکوب علنی اجتماعات مشغول نشده بود عمده ترین کارش یا برگزاری تجمعات اعتراضی بود و یا مناظره و بحث با مخالفینش این بحثها و مناظرت هم چند حالت داشت یا رسمی بود و در دانشگاه و سالن وتحت مراسمی بود و یا اینکه نه حضوری و رودر رو بود که چند نفری می رفتند و با فرد مورد نظر بحث می کردند که معمولا این افراد حسین الله کرم و اعلا تورانی و من و یادم نیست مسعود ده نمکی هم بود یا نه ، که از جمله این بحث های خصوصی میشود به دیدار باهادی غفاری ، کرباسچی ، کروبی ، هادی خامنه ای و آیه الله موسوی خوئینی ها اشاره کرد ( در مورد آیه الله موسوی خوئینی ها هم چند نکته جالب بود که بعدا در یک فرصتی دیگر حتما خواهم گفت ) و حاج آقا بیات که یک شب با همان افرادی که گفتم رفتیم مسجد نارمک و بعد از نماز مغرب و عشاء رفتیم جلو و خودمان را معرفی کردیم و گفتیم حاج آقا ما مطلب شما را در روزنامه خواندیم برایمان شبه ای پیش آمده ( بحث وکالت یا ولایت فقیه بود ) ، حسین الله کرم طبق عادت همیشگی اش اول کلام زد به صحرای کربلا ! اینکه من رزمنده بودم و خدا میدانه چقدر دوستانم شهید شدند تیپ بردم خط مقدم گردان برگشته ، گردان بردم دسته برگردوندم و ما نمیگذاریم خون دوستانمون پایمال بشه این ولایت فقیه ناموس ماست و .... نهایتا دیگه باز طبق معمول حسین الله کرم داغ کرد و یکهو به آقای بیات برگشت گفت : اصلا شما نمیتونید امام جماعت باشید چون کسی که ولایت نداره عدالت هم نداره و امام جماعت باید عادل باشه و .... آقای بیات هم که تا اون موقع فقط گوش می کردند و موقع تعریف خاطرات جبهه الله کرم فقط می گفتند احسنت احسنت یکهو گفت : شما الحمدالله مسلمان که هستید مرجع تقلیدتان کیست ؟ الله کرم برگشت گفت حضرت امام آقای بیات گفتند خدا حفظتان کند اما یه سئوال هم شما جواب بده بگو ببینم اینقدر از جبهه و اینها میگوئید خمس خانواده کسی که جبهه هست حکمش چیه که یادم میاد الله کرم نگاه کرد و گفت این چه مغلطه ای است جواب نمیگم آقای بیات هم برگشت گفت از اون موقعی که اومدی همش میگی جبهه جبهه می خوام بدونم جبهه بودی چه جوری خمس میدادی ؟ مگه نمیگی من وظیفه ولایت فقیه را آوردم پائین و گفتم فقط باید خمس جمع کند و ... همین رو جواب بده که البته جوابی نیومد و آقای بیات هم در حالیکه آخرین جرعه چائی اش را سر میکشید بلند شد و در حال رفتن به الله کرم گفت : بجای دادو بیداد و امر و نهی دیگران اول بروید دین خودتان را یاد بگیرید مابقی چیزها حل می شود و.... یادمه جمعه همون هفته تو لثارات الحسین – نشریه انصار حزب الله – نوشته شده بود " شانه خالی کردن اسدالله بیات از بحث مناظره با رزمندگان حزب الله !"

مصاحبه مردمی

آنچه که دیدید پشت صحنه یکی از هزاران مصاحبه هایی است که همه روزه مردم ایران و رو به دوربین صدا سیما بیان می دارند و اعلام می کنند که با حضورشان درراهپیمایی های مختلف و یا انتخابات و ... می خواهند مشت محکمی بر دهان یاوه گویان و استکبار جهانی بزنند، فیلم از بایگانی صدا و سیما به دست ما رسیده است و خود کاملا گویاست چهره آشنای مصاحبه گر گروه سیاسی واحد مرکزی خبر هم که تکذیب شدنی نیست

! مهرجویی دیگر هامون ندارد

! خسرو شکیبایی هم رفت

اسم شکیبایی که می آید من همیشه یاد بهترین هایش می افتم شکیبایی برای من یعنی : رئیس، اتوبوس شب ، چه کسی امیر را کشت؟ ، سالاد فصل ، مزاحم ، روانی ، عاشقانه پری ، کیمیا ، سارا ، بانو ، خط قرمز و هامون که به نظر من اولین و بهترین بوده و هست .

یادش بخیر...

پیامک از دیار شهوت - ۲


در بخشهای اول این یادداشت تا بدانجا با هم مرور نمودیم که این فرد با لطایف الحیل خودرا به من نزدیک می ساخت و مدام اصرار بر نزدیک کردن خودش به من داشت تا اینکه به شبی رسیدم که من از قم بر می گشتم و پیام مدام زنگ میزد و خواستار این بود که حتما آن شب حتما را ببینیم و حالا ادامه ....
آن شب در راه خانه که بودم به غیر از پیام خان سعید مرتضوی هم به من زنگ زد و گفت می خواهم ببینمت ! گفتم باشد الان تهران نیستم آمدم تهران قراری میگذاریم و گفت که مهمه و می خواهم نصیحتت کنم ! به خانه که رسیدم ساعت نزدیکهای یازده شب بود آن شب واقعا به معجزه ایمان آوردم ماموران در خانه و دم در بودند و می خواستند مرا بازداشت کنند تنها شانسی که آورده بودم این بود که ماموران مرا از نظر قیافه نمی شناختند ابتدای امر به من شک کرده بودند ولی من با نشان دادن کارت شناسایی ای که از دوران قبل برایم مانده بود و مشخصاتم را چیز دیگری نوشته بود شکشان را مرتفع کردم (البته می دانم که خیلی ها اینرا باور نمی کنند ولی حقیقت این است و واقعا آن شب خدا کمکم کرد ) در همین اثنا بود که پیام سر رسید حالا آدرس خانه مارا از کجا آورده بود نمی دانم چون تا آنجائیکه یادم هست من به این فرد آدرس خانه را نداده بودم ، پیام آمد خانه و ماموران هم نشسته اند در خانه تا من بیایم ! هنوز برایم سئوال هست پیام میتوانست همانجا به ماموران بگوید من خود امیر فرشادم اما نگفت تنها حدسی که میتوانم بزنم این بود که این ماموران برای وزارت اطلاعات بودند و طبق شواهدی که بعدها در زمان پرونده دادگاه وبلاگنویسان فاش شد پیام آن روزها برای اطلاعات نیروی انتظامی کار و یا بهتر بگویم خبر چینی میکرد به هر حال خود پیام هم البته مونده بود و در وضعیتی عجیب قرار گرفته بود ماموران در خانه نشسته بودند و من هم به عنوان فامیل امیر فرشاد در خانه نشسته ام تا اینکه من به بهانه تلفن زدن به بیرون آمدم و از در پارکینگ با ماشین یکی از همسایه ها فرار کردم و همان شب به تبریز رفتم وحدود یکماه بعدش که آنجا مخفیانه زندگی میکردم کشور را ترک کردم و به ترکیه آمدم . با آمدنم به ترکیه باز پیام مدام ایمیل میزد و مرام و معرفتش را یادآور می شد که میتوانستم همان شب بگویم تو کی هستی و اینکه تلفن را بده و .... همان روزهای اول که پیام هی به تلفنم در ترکیه زنگ میزد فهمیدم که شکم درست بوده و پیام بدنبال لقمه دیگری هست که یکشب از دربند زنگ زد و گفت بیا با شهرام رفیع زاده و روزبه میر ابراهیمی ( از دوستانم بودند و آن روزها در روزنامه اعتماد بودند ) صحبت کن ، تعجب کردم که ونها آنجا چکار میکنند صحبتم که تمام شد همان شب برای شهرام ایمیل زدم و گفتم این بابا رسما و علنا مشکوکه دقت کن که البته دیگر دیر بود و چند روز بعدش شهرام و روزبه و حنیف و امید بازداشت شدند ، وقتی که اینها بازداشت شدند نیز پیام چند باری تلفن میزد و می گفت ببین بچه هارا گرفته اند چکار کنیم اونجا چه کسانی می شناسنشان و نمیدونی با چه افراد ارتباط داشتند بگو حمایتشان کنند ! شماره ام را عوض کردم و همیدم که کار ، کار این جوجه جاسوس بوده و حالا هم می خواهد حتما ببینید اینها با کی ارتباط داشتند برایشان جرم بتراشد ایمیل پشت ایمیل بود که ایشان میزد و تا اینکه خبر خود کشی ایشان منتشر شد این درست زمانی بود که بچه ها هم آزاد شده بودند ، پیام خان حالا با آزادی بچه ها در نقش جدیدش خواست بدرخشد اول اعلام شد که پیام بازداشت شده بعد از مدتی وبلاگش را به روز کرد و گفت آزاد شده ام بعد خبر خودکشی اش که اعلام شده بود با خوردن مواد مخدر قصد مرگ داشته منتشر شد اما کسی زیاد جدی اش نگرفت بعد از خود کشی نامه ای داد و اعلام معذرت خواهی کرد و اینکه تحت فشار بوده و حالا با افشاگری می خواهد آنها را رسوا کند اما بازم کسی جدیش نگرفت ! بعد از اینکه گفته بود من دیگر کاره ای نیستم دوباره خبر ترورش را منتشر کرد که همه فهمیدند دروغ هست چرا که آنقدر خبر غلو شده بود که همگان می فهمیدند خودروی ضد گلوله و اینکه معاون امنیتی مرتضوی بوده و در نزدیکی کاخ دفترش بوده و .... در همین اثنا بود که حالا می فهمم همه این خبرها دروغ بوده نه زندان رفته ، نه خودکشی کرده و در بیمارستان بوده و نه ترورش کرده اند و نه هیچ چیز دیگر در همه آن زمانها در گوشه ای مخفی شده بود و با اسم زهره لاهیجی با من چت میکرد و می گفت دوست دختر پیام هستم و حالا چکار کنیم ؟ ما می خواهیم به خارج فرار کنیم و ..... از آن خانم ! دیگر خبری نبود تا همین چند ماه پیش که ظاهرا پیام خان با بیماری عدیده شهوت معروف شدن دوباره برایم شروع کرد ایمیل زدن که در پایان خود ایمیلهارا ببینید و قضاوت کنید ! اما دیگر دست پیام فضلی نژاد رو شده است و البته من باور دارم هیچ عجیب نیست بعد از اینکه دوباره از سر زبانها افتاد این حشری اشتهار دوباره شروع کند و دادو بیداد کند که حالا می خواهم درباره شوالیه های کیهان بگویم و افشاگری کنم و پشیمانم و از این ننه من غربم بازی ها در بیاورد فضلی نژاد برای معروف شدن دست به هر کاری میزند حتی خودفروشی کما اینکه این اراجیفی که این روزها میگوید خود خودفروشی است منتها از نوع دیگرش
(برای بهتر دیده شدن میتوانید روی عکسها کلیک نمائید)

در همین رابطه:

...آن گریه کریه

! امروز 18 تیرماه است

امروز هیجده تیر است نهمین سالگرد روزی که مبدا و اوج خیلی از اتفاقات شد ، روزی که چهره لخت و عریان جمهوری اسلامی به همه نشان داده شد ، روزی که همه فهمیدند جناح راست همچین راست هم نمی گوید و نیروی انتظامی در ایران فقط وظیفه اش انتظام نیست و می تواند پیاده نظام حاکمیت هم بشود روزی که لباس شخصیها وحشیگری خودشان را ثابت کردند ، روزی که خامنه ای از ترس گریست وخاتمی مثل همیشه بغض کرد ! روزی که خون عزت ابراهیم نژاد بر زمین ریخته شد روزی که چون دل علی خامنه ای از شدت فاجعه بدرد آمده بود در دادگاه کوی دانشگاه یک سرباز نیروی انتظامی بخاطر سرقت یک ریش تراش محکوم گردید ! بله 18 تیر روز یادها و نامها و خاطره هاست ، روزی که هم تبریک دارد و هم تسلیت ! هنوز که هنوز است و با گذشت نه سال از آن ماجراهای دردناک خیلی از ابعاد آن وقایع مشخص نشده است و گرچه دانشجویان سرکوب شدند و گرچه خونها بر زمین ریخته شد اما 18تیرروزی است که هنوز هم جمهوری اسلامی از نام آن ترس دارد .

پیامک از دیار شهوت


بجای مقدمه :
مدتهای زیادی بود می خواستم تمام نا گفته‌های خودم را درباره موجودی بنام پیام فضلی نژاد به همراه یکسری اطلاعات دیگری که از وی دارم بگویم با چندی دیگر از دوستانم نیز در این مورد صحبت کردم همه متفق القول بودند که این بشر هیچ چیز و هیچ کسی نیست الا آدمی که شهوت اشتهار و معروف شدن دارد حالا به هر نحو ممکن که شده خواه به عنوان منتقد حاکمیت و نویسنده و خواه به عنوان خبرنگار و خواه به عنوان جاسوس و خبر چینی برای حکومت ! و البته درست هم می گفتند چراکه با سلسله ایمیلهای که با نام زهره برایم فرستاده بود به خوبی به این شهوت این فرد پی برده بودم اما علیرغم میل باطنی خودم و دوستان که نباید به بی‌مایگان بها داد از آنجا که دانستن را حق مردم می دانم خودم را مجاب کردم که به باستانشناسی لااقل پارادوکسهای این پیام کوچولویی که می خواهد بزرگ باشد بپردازم .


قسمت اول – آشنایی

سال ۱۳۸۰ چند ماهی بود که از زندان آزاد شده بودم از همان روزهای ابتدایی فکر واکاوی خاطراتم و بازگویی آنها بودم این بود که وبلاگ گفتنی‌ها را راه اندازی کردم و همزمان در سایت گویا نیز مطالبی را منتشر میکردم و در بعد از آن نیز با کمک چند نفر دیگر از دوستان نشریه اینترنتی سیاه و سفید را راه اندازی کردیم و سلسله مقالاتم را در آن منتشر می کردم در خلال همین ایام بود که یکروز مانی فرهومند که دبیر تحریریه سیاه و سفید بود گفت فردی را برای مصاحبه با من در نظر گرفته و با من تماس میگیرد چند روزی از این خبر گذشت و من در آن ایام سردبیر روزنامه مهران بودم و شبها دیر به خانه می رفتم نیمه‌های شب بود که فردی زنگ زد و گفت پیام فضلی نژاد هستم و قرار است برای گویا نیوز با شما مصاحبه‌ای داشته باشم ، از آنجائیکه طی گفته مانی فرهومند ایشان قرار بود برای سیاه و سفید با من مصاحبه می کرد ولی خود اظهار داشت برای گویا نیوز می خواهم کمی شک کردم ، قرارمان شد فردا عصر کافه شوکا ،سر قرار رفتم و ایشان آمدند و صحبت و اظهار داشتند ضبط صوت خود را همراه نیاورده اند ! و بهتر است امروز کمی صحبت کنیم و قرار مصاحبه اصلی را بعدا بگذاریم کمی از خودشان گفتند وبعد معلوم شد اتفاقا هم دانشکده‌ای هستیم البته ایشان یکسالی از من عقب تر بودند ولی من هیچ وقت ایشان را ندیده بودم (البته بعدها ایشان را همیشه در محوطه دانشکده و کتابخانه چند باری دیدم ولی هیچ کس هم اینکه ایشان واقعا دانشجوی حقوق بودند را تائید نکرد ) . همانروز در کافه شوکا یکی از دوستانم را در کافه شوکا دیدم که با پیام هم دوست بود ( همان شب پیمان به من زنگ زد و گفت در مراودت با پیام کمی دقت کن مشکوک میزند !) . در همان دیدار اول به وی گفتم شما را مانی به من معرفی کرده برای مصاحبه با سیاه و سفید ولی ظاهرا شما می گوئید برای گویا نیوز می خواهید ؟ که ایشان اظهار داشتند بله من عضو شورای سردبیری گویا نیوز هستم و حالا که با هم آشنا شدیم بهتر است این مصاحبه را برای گویا انجام بدهیم چون هم بهتر است و هم صلاح شما دراینکار هست ؟! ، به هرشکل بود ملاقات آنروز ما تمام شد من به روزنامه رفتم وهمان شب برای فرشاد بیان ایمیل زدم و گفتم آیا پیام فضلی نژاد را می شناسید ؟ فرشاد در جواب ایمیل گفته بود بله ایشان را می شناسم و از نویسندگان خبرنامه هستند و به غیر از اینکه برای گویا مطلب می فرستند و منتشر می شود و رفاقتی که در این میان بوجود آمده هیچ سمت و عنوان دیگری در گویا ندارند ، مجددا از فرشاد پرسیدم آیا شما گفته اید به ایشان که برای گویا نیوز با من مصاحبه کند که در جواب اظهار بی‌اطلاعی نمود ، موضوع کاملا جالب شده بود ! در آن ایام من شدیدا در حال تهدید شدن تلفنی و گاها حضوری بودم دوبار نیز قبل از آن توسط عوامل اطلاعات موازی ربوده شده بودم و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودم ، شورای تامین استان تهران برابر با دستور شورای امنیت کشور و همچنین کمیسیون امنیت مجلس شورای اسلامی (دوره ششم) نظر به حساسیت امنیتی و تهدیدات مکرری که من می شدم از من خواسته بودند چنانچه مورد مشکوکی را دیدم سریعا به آنها گزارش بدهم (ایامی بود که فدائیان اسلام من و چندین روزنامه نگار اصلاح طلب دیگر را تهدید به مرگ نموده بودند )، چند روزی گذشت شرایط واقعا بدجوری احمقانه شده بود از یکسو مدام قوه قضائیه و حفاظت اطلاعات سپاه مرا احضار می کرد و از طرف دیگر وزارت اطلاعات و شورای امنیت کشور مدان ابراز نگرانی می کردند که طبق اطلاعات و برآوردهای امنیتی ما جان شما در خطر است و یکباری هم ابراز داشتند بهتر است تا به پادگان حر بروم و اسلحه‌ای برای حفاظت جان خودم بگیرم که من مخالفت کرده بودم و اینکار را مسخره دانستم . تلفنهای گاه و بیگاه پیام به من ادامه داشت و احساس کردم بد جوری تابلو ایشان دارند خودش را به من نزدیک می کند ! تا اینکه یکروز تلفن زد و قرار مصاحبه را با من در دفتری در میدان فاطمی گذاشتند ، به ایشان گفتند این دفتر چیست ؟ گفتند محل کارم هست که مخالفت کردم و گفتم بهتر است در یک مکان عمومی قرار بگذاریم که گفتند باشد پس در لابی هتل هما مصاحبه را انجام می دهیم ، این درست روزی بود که مقاله "قرائت فاشیستی ولایت مطلقه فقیه " من در گویا نیوز و تعدادی دیگر از سایتهای اینترنتی منتشر شده بود از آنجا که نسبت به این فرد کاملا مشکوک شده بودم موضوع را با معاونت تامین وزارت کشور نیز در میان گذاشتم بماند که به هرحال به آنها هم اعتمادی نداشتم و خلاصه به چند تن از دوستانم موضوع را گفتم و خلاصه قرار شد آنها هم بیایند و دورادور در محل قرار من و ایشان را زیر نظر داشته باشند ، با نیم ساعت تاخیر نهایتا ایشان تشریف آوردند ( بماند که برای من اتفاق دیگری هم در همان محل افتاد که البته ربطی به این فرد نداشت و میتوانید اینجا بخوانید ، آنروز واقعا روز اتفاقات عجیب و غریب بود !) ایشان آمدند و ضبط صوت دیجیتالی را بروی میز گذاشتند – ضبط صوت دیجیتالی که گمانم سونی بود اما به ‌ام تی چهار معروف بود – من به هر جهت خودم زمانی اینکاره بودم و می دانستم از این دستگاه تعداد محدودی وارد کشور شده که به دلیل کاربرد خاص آن که صدا را تا شعاع چند کیلومتری و با کیفیت بالا ضبط می کند فقط در ایران یک نهاد امنیتی خاص آنرا دارد ، همان ابتدای مصاحبه به وی گفتم چه ضبط جالبی از کجا آورده اید ؟ که پیام خان ابراز داشتند بله این را تازه خریده‌ام و برای کار خیلی خوبه (بماند که اصلا بلد هم نبودند با آن کار کنند ، حتما سریع رفته بودند تحویل گرفته بودند و هنوز خوب یاد نگرفته بودند کار با آن را ) ، مصاحبه قرار بود در رابطه با پرونده به ناحق معروف به نوارسازان انجام بگیرد ولی جالب اینجا بود که ایشان خیلی مشتاق بودند در مورد چیزهای دیگر سئوال و جواب کنند مثلا از رفاقت و گفتگوهای من با مصطفی کاظمی و مهرداد عالیخانی در ایامی که در زندان اوین و ۶۶ سپاه با هم بودیم و یا درباره افراد دیگری چون علی افشاری و یا آقای تاج زاده و یا از تعدادی دیگر از نمایندگان مجلس و اینکه با آنها اکنون چه ارتباطی دارم و ... پیام خان بد گافهایی داد به مواردی اشاره میکرد و حساسیت نشان میداد و می خواست بداند که دقیقا در همان ایام قوه قضائیه و یا در همان چند مورد ربایش من و بازجویی عوامل اطلاعات موازی از من سئوال و جواب میکردند مثل اینکه تو به ساختمان گاندی هم می روی ؟ ( درباره این ساختمان بعدها مفصل خواهم گفت کوتاهش اینکه این ساختمان پاتوق روزنامه نگاران و فعالان دوم خرداد بود و من فقط یکبار آنهم برای گرفتن مطلبی از یکی از نمایندگان مجلس برای انتشار در روزنامه مهران رفته بودم ) . مصاحبه و یا بهتر بگویم بازجویی دوستانه ! تمام شده بود پیام خان گفتند آیا عکسی همراه خودم دارم گفتم در ماشین هست فلاپی‌ای به شما می دهم هر کدام را خواستی کار کن در همین حین که دوستانم نیز که در لابی هتل مراقب ما بودند به موبایل من زنگ زدند و گفتند سریع هتل را ترک کن ، آنها نیز متوجه شده بودند پیام خان تنها نیامده است و سه نفر نیز دورادور پیام و من را می پایند و از ما عکس گرفته اند ، من سریع از پیام خدا حافظی کردم و گفتم باید بروم خانه و مشکلی پیش آمده برای خانواده‌ام که ایشان گفتند پس تا ماشین با تو می آیم تا عکسها را بگیرم و وقتی به خیابان رفتیم و به محل پارک ماشینم رسیدیم دیدم شیشه در سمت راست ماشین را شکسته اند ، کیفم را که چون توش لب تاپم بود و سنگین بود و زیر صندلی به خیال خودم قایم کرده بودمش را که برده اند هیچ بلکه با چسباندن کاغذی روی فرمان نوشته اند " ما همه جا هستیم " پیام همانجا تابلو خودش را خیلی نگران نشان میداد و اینکه بیا ببرمت جای امن اینها ترا می کشند ! ، همانجا دوباره به چند نفر دیگر از دوستانم زنگ زدم و ماجرای تهدید و ربودن کیف و کامپیوترم را گفتم و همینطوربه دوستانم که مراقب ما بودند زنگ زدم و جریان را گفتم که ابراز داشتند همین الان بطور نا محسوس بیرون می آئیم و کاورت می کنیم ، از پیام که ابراز می داشت به هیچ وجه تنهایت نمی گذارم خداحافظی کردم ، همان شب مجددا فدائیان اسلام بیانیه دیگری دادند و بقول خودشان آخرین اخطار را دادند که حکم قتل ما توسط چند قاضی عادل صادر شده ! .

شرایط واقعا برایم غیر قابل تحمل شده بود سالگر حوادث کوی دانشگاه تهران بود من در خیابان کوی نصر هنگامی که از سخنرانی از دانشکده تربیت بدنی دانشگاه تهران بیرون می آمدم مورد سوء قصد قرار گرفته بودم و جالب اینکه دادستانی تهران بجای برخورد با ضاربین که چند گلوله نثار ماشین من کرده بودند با آنها برخورد کند من را متهم شناخته بودو علیزاده رئیس دادگستری تهران در مصاحبه‌ای فردای همانروز ابراز داشته بود من به همراه تعداد دیگری از اعضای دفتر تحکیم وحدت و شورای ملی ۱۸ تیر با همراهی رادیو تلویزیونهای بیگانه مسبب اغتشاشات اخیر هستیم . تصمیم بر این بود که دانشجویان در اعتراض به سرکوبها و برخوردها اعتصاب غذا نمایند و من به نمایندگی دانشجویان عازم قم شدم تا در دیدار با آیه الله منتظری نظر ایشان را جویا شوم ، با یکی دیگر از دوستان ( که ایشان در ایران هست و نامش را عنوان ننمایم بهتر است به قم رفتیم و شب به تهران برگشتیم خانه ایشان در خیابان پیروزی بود ایشان را به خانه رساندم و خودم نیز به خانه رفتم تا ماشین را بگذارم و به کوی برگردم در راه آقای پیام خان که مدام آن روز به من زنگ می زد اصرار داشت مرا حتما باید امشب ببیند این را هم بگویم که بعد ماجرای آن اتفاق در هتل هما ارتباط خودم را با ایشان قطع کردم تا اینکه یکبار دیگر نیز با اصرار میخواست مرا ببیند من آن شب منزل یکی از دوستانم در آجودانیه بودم که بالاخره تسلیم اصرارهای ایشان شدم و قرار شد در سر راه نزدیک منزل ایشان در پارک شطرنج همدیگر را ببینیم ، پیام خان آمد و من متحیر وضعیت ایشان شدم دهانش بوی شدید الکل میداد و مدام هم اصرار میکرد تا در کشیدن سیگاری‌های پی در پی با او همراه شوم ! من واقعا مانده بودم این بشر کیست ؟ در بعد از این قرار بود که دیگر به تلفنهای ایشان اصلا جواب نمیدادم و باز آن شب نیز ایشان دوباره پیله کرد و مدام زنگ زنگ که باید ببینمت و من بهانه می آوردم که نمیتوانم تا اینکه ساعت حول و هوش ده شب بود که به خانه رسیدم ...

ادامه دارد

!گفتنی ها دوباره آمد

دوستان و خوانندگان محترم گفتنی ها !متاسفانه در پی اقدام عجیب و غریب شرکت بلاگر مدتی این وبلاگ مسدود شده بود ! شرکت بلاگر در پی نامه نگاریهای من فقط اعلام نمود که عده ای از افراد حقیقی و حقوقی نسبت به این وبلاگ شکایت نموده اند و تا ترجمه موارد شکایتی آنها وبلاگ من را مسدود نموده بود ، عصر امروز متوجه شدم که از وبلاگ من رفع توقیف شده است اما باز در کمال تعجب دیدم که تمامی تنظیمات وطراحی وبلاگ را نیز دستخوش تغییر داده است ! این حرکت غیر دموکراتیک بلاگر و یا بهتر بگویم گوگل البته میتواند زنگ خطری برای امنیت تمامی بلاگرهای این شرکت باشد، که من حق شکایت در این مورد را برای خود محفوظ می دانم ، فعلا متاسفانه راهی ندارم تا از همین طراحی استفاده نمایم ازهمه دوستان و خوانندگانی که در طی این چند روز مرا با ارسال نامه های خود تنها نگذاشتند تشکر می نمایم و امیدوارم مشکل فعلی نیز تا چند روز آینده حل گردد.