پیامک از دیار شهوت
بجای مقدمه :
مدتهای زیادی بود می خواستم تمام نا گفتههای خودم را درباره موجودی بنام
پیام فضلی نژاد به همراه یکسری اطلاعات دیگری که از وی دارم بگویم با چندی دیگر از
دوستانم نیز در این مورد صحبت کردم همه متفق القول بودند که این بشر هیچ چیز و هیچ
کسی نیست الا آدمی که شهوت اشتهار و معروف شدن دارد حالا به هر نحو ممکن که شده خواه
به عنوان منتقد حاکمیت و نویسنده و خواه به عنوان خبرنگار و خواه به عنوان جاسوس و
خبر چینی برای حکومت ! و البته درست هم می گفتند چراکه با سلسله ایمیلهای که با نام
زهره برایم فرستاده بود به خوبی به این شهوت این فرد پی برده بودم اما علیرغم میل باطنی
خودم و دوستان که نباید به بیمایگان بها داد از آنجا که دانستن را حق مردم می دانم
خودم را مجاب کردم که به باستانشناسی لااقل پارادوکسهای این پیام کوچولویی که می خواهد
بزرگ باشد بپردازم .
قسمت اول – آشنایی
سال ۱۳۸۰ چند ماهی بود که
از زندان آزاد شده بودم از همان روزهای ابتدایی فکر واکاوی خاطراتم و بازگویی آنها
بودم این بود که وبلاگ گفتنیها را راه اندازی کردم و همزمان در سایت گویا نیز مطالبی
را منتشر میکردم و در بعد از آن نیز با کمک چند نفر دیگر از دوستان نشریه اینترنتی
سیاه و سفید را راه اندازی کردیم و سلسله مقالاتم را در آن منتشر می کردم در خلال همین
ایام بود که یکروز مانی فرهومند که دبیر تحریریه سیاه و سفید بود گفت فردی را برای
مصاحبه با من در نظر گرفته و با من تماس میگیرد چند روزی از این خبر گذشت و من در آن
ایام سردبیر روزنامه مهران بودم و شبها دیر به خانه می رفتم نیمههای شب بود که فردی
زنگ زد و گفت پیام فضلی نژاد هستم و قرار است برای گویا نیوز با شما مصاحبهای داشته
باشم ، از آنجائیکه طی گفته مانی فرهومند ایشان قرار بود برای سیاه و سفید با من مصاحبه
می کرد ولی خود اظهار داشت برای گویا نیوز می خواهم کمی شک کردم ، قرارمان شد فردا
عصر کافه شوکا ،سر قرار رفتم و ایشان آمدند و صحبت و اظهار داشتند ضبط صوت خود را همراه
نیاورده اند ! و بهتر است امروز کمی صحبت کنیم و قرار مصاحبه اصلی را بعدا بگذاریم
کمی از خودشان گفتند وبعد معلوم شد اتفاقا هم دانشکدهای هستیم البته ایشان یکسالی
از من عقب تر بودند ولی من هیچ وقت ایشان را ندیده بودم (البته بعدها ایشان را همیشه
در محوطه دانشکده و کتابخانه چند باری دیدم ولی هیچ کس هم اینکه ایشان واقعا دانشجوی
حقوق بودند را تائید نکرد ) . همانروز در کافه شوکا یکی از دوستانم را در کافه شوکا
دیدم که با پیام هم دوست بود ( همان شب پیمان به من زنگ زد و گفت در مراودت با پیام
کمی دقت کن مشکوک میزند !) . در همان دیدار اول به وی گفتم شما را مانی به من معرفی
کرده برای مصاحبه با سیاه و سفید ولی ظاهرا شما می گوئید برای گویا نیوز می خواهید
؟ که ایشان اظهار داشتند بله من عضو شورای سردبیری گویا نیوز هستم و حالا که با هم
آشنا شدیم بهتر است این مصاحبه را برای گویا انجام بدهیم چون هم بهتر است و هم صلاح
شما دراینکار هست ؟! ، به هرشکل بود ملاقات آنروز ما تمام شد من به روزنامه رفتم وهمان
شب برای فرشاد بیان ایمیل زدم و گفتم آیا پیام فضلی نژاد را می شناسید ؟ فرشاد در جواب
ایمیل گفته بود بله ایشان را می شناسم و از نویسندگان خبرنامه هستند و به غیر از اینکه
برای گویا مطلب می فرستند و منتشر می شود و رفاقتی که در این میان بوجود آمده هیچ سمت
و عنوان دیگری در گویا ندارند ، مجددا از فرشاد پرسیدم آیا شما گفته اید به ایشان که
برای گویا نیوز با من مصاحبه کند که در جواب اظهار بیاطلاعی نمود ، موضوع کاملا جالب
شده بود ! در آن ایام من شدیدا در حال تهدید شدن تلفنی و گاها حضوری بودم دوبار نیز
قبل از آن توسط عوامل اطلاعات موازی ربوده شده بودم و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودم
، شورای تامین استان تهران برابر با دستور شورای امنیت کشور و همچنین کمیسیون امنیت
مجلس شورای اسلامی (دوره ششم) نظر به حساسیت امنیتی و تهدیدات مکرری که من می شدم از
من خواسته بودند چنانچه مورد مشکوکی را دیدم سریعا به آنها گزارش بدهم (ایامی بود که
فدائیان اسلام من و چندین روزنامه نگار اصلاح طلب دیگر را تهدید به مرگ نموده بودند
)، چند روزی گذشت شرایط واقعا بدجوری احمقانه شده بود از یکسو مدام قوه قضائیه و حفاظت
اطلاعات سپاه مرا احضار می کرد و از طرف دیگر وزارت اطلاعات و شورای امنیت کشور مدان
ابراز نگرانی می کردند که طبق اطلاعات و برآوردهای امنیتی ما جان شما در خطر است و
یکباری هم ابراز داشتند بهتر است تا به پادگان حر بروم و اسلحهای برای حفاظت جان خودم
بگیرم که من مخالفت کرده بودم و اینکار را مسخره دانستم . تلفنهای گاه و بیگاه پیام
به من ادامه داشت و احساس کردم بد جوری تابلو ایشان دارند خودش را به من نزدیک می کند
! تا اینکه یکروز تلفن زد و قرار مصاحبه را با من در دفتری در میدان فاطمی گذاشتند
، به ایشان گفتند این دفتر چیست ؟ گفتند محل کارم هست که مخالفت کردم و گفتم بهتر است
در یک مکان عمومی قرار بگذاریم که گفتند باشد پس در لابی هتل هما مصاحبه را انجام می
دهیم ، این درست روزی بود که مقاله "قرائت فاشیستی ولایت مطلقه فقیه " من
در گویا نیوز و تعدادی دیگر از سایتهای اینترنتی منتشر شده بود از آنجا که نسبت به
این فرد کاملا مشکوک شده بودم موضوع را با معاونت تامین وزارت کشور نیز در میان گذاشتم
بماند که به هرحال به آنها هم اعتمادی نداشتم و خلاصه به چند تن از دوستانم موضوع را
گفتم و خلاصه قرار شد آنها هم بیایند و دورادور در محل قرار من و ایشان را زیر نظر
داشته باشند ، با نیم ساعت تاخیر نهایتا ایشان تشریف آوردند ( بماند که برای من اتفاق
دیگری هم در همان محل افتاد که البته ربطی به این فرد نداشت و میتوانید اینجا بخوانید
، آنروز واقعا روز اتفاقات عجیب و غریب بود !) ایشان آمدند و ضبط صوت دیجیتالی را بروی
میز گذاشتند – ضبط صوت دیجیتالی که گمانم سونی بود اما به ام تی چهار معروف بود –
من به هر جهت خودم زمانی اینکاره بودم و می دانستم از این دستگاه تعداد محدودی وارد
کشور شده که به دلیل کاربرد خاص آن که صدا را تا شعاع چند کیلومتری و با کیفیت بالا
ضبط می کند فقط در ایران یک نهاد امنیتی خاص آنرا دارد ، همان ابتدای مصاحبه به وی
گفتم چه ضبط جالبی از کجا آورده اید ؟ که پیام خان ابراز داشتند بله این را تازه خریدهام
و برای کار خیلی خوبه (بماند که اصلا بلد هم نبودند با آن کار کنند ، حتما سریع رفته
بودند تحویل گرفته بودند و هنوز خوب یاد نگرفته بودند کار با آن را ) ، مصاحبه قرار
بود در رابطه با پرونده به ناحق معروف به نوارسازان انجام بگیرد ولی جالب اینجا بود
که ایشان خیلی مشتاق بودند در مورد چیزهای دیگر سئوال و جواب کنند مثلا از رفاقت و
گفتگوهای من با مصطفی کاظمی و مهرداد عالیخانی در ایامی که در زندان اوین و ۶۶ سپاه با هم بودیم و یا درباره افراد دیگری چون علی
افشاری و یا آقای تاج زاده و یا از تعدادی دیگر از نمایندگان مجلس و اینکه با آنها
اکنون چه ارتباطی دارم و ... پیام خان بد گافهایی داد به مواردی اشاره میکرد و حساسیت
نشان میداد و می خواست بداند که دقیقا در همان ایام قوه قضائیه و یا در همان چند مورد
ربایش من و بازجویی عوامل اطلاعات موازی از من سئوال و جواب میکردند مثل اینکه تو به
ساختمان گاندی هم می روی ؟ ( درباره این ساختمان بعدها مفصل خواهم گفت کوتاهش اینکه
این ساختمان پاتوق روزنامه نگاران و فعالان دوم خرداد بود و من فقط یکبار آنهم برای
گرفتن مطلبی از یکی از نمایندگان مجلس برای انتشار در روزنامه مهران رفته بودم ) .
مصاحبه و یا بهتر بگویم بازجویی دوستانه ! تمام شده بود پیام خان گفتند آیا عکسی همراه
خودم دارم گفتم در ماشین هست فلاپیای به شما می دهم هر کدام را خواستی کار کن در همین
حین که دوستانم نیز که در لابی هتل مراقب ما بودند به موبایل من زنگ زدند و گفتند سریع
هتل را ترک کن ، آنها نیز متوجه شده بودند پیام خان تنها نیامده است و سه نفر نیز دورادور
پیام و من را می پایند و از ما عکس گرفته اند ، من سریع از پیام خدا حافظی کردم و گفتم
باید بروم خانه و مشکلی پیش آمده برای خانوادهام که ایشان گفتند پس تا ماشین با تو
می آیم تا عکسها را بگیرم و وقتی به خیابان رفتیم و به محل پارک ماشینم رسیدیم دیدم
شیشه در سمت راست ماشین را شکسته اند ، کیفم را که چون توش لب تاپم بود و سنگین بود
و زیر صندلی به خیال خودم قایم کرده بودمش را که برده اند هیچ بلکه با چسباندن کاغذی
روی فرمان نوشته اند " ما همه جا هستیم " پیام همانجا تابلو خودش را خیلی
نگران نشان میداد و اینکه بیا ببرمت جای امن اینها ترا می کشند ! ، همانجا دوباره به
چند نفر دیگر از دوستانم زنگ زدم و ماجرای تهدید و ربودن کیف و کامپیوترم را گفتم و
همینطوربه دوستانم که مراقب ما بودند زنگ زدم و جریان را گفتم که ابراز داشتند همین
الان بطور نا محسوس بیرون می آئیم و کاورت می کنیم ، از پیام که ابراز می داشت به هیچ
وجه تنهایت نمی گذارم خداحافظی کردم ، همان شب مجددا فدائیان اسلام بیانیه دیگری دادند
و بقول خودشان آخرین اخطار را دادند که حکم قتل ما توسط چند قاضی عادل صادر شده
! .
شرایط واقعا برایم غیر قابل تحمل شده بود سالگر حوادث کوی دانشگاه تهران
بود من در خیابان کوی نصر هنگامی که از سخنرانی از دانشکده تربیت بدنی دانشگاه تهران
بیرون می آمدم مورد سوء قصد قرار گرفته بودم و جالب اینکه دادستانی تهران بجای برخورد
با ضاربین که چند گلوله نثار ماشین من کرده بودند با آنها برخورد کند من را متهم شناخته
بودو علیزاده رئیس دادگستری تهران در مصاحبهای فردای همانروز ابراز داشته بود من به
همراه تعداد دیگری از اعضای دفتر تحکیم وحدت و شورای ملی ۱۸ تیر با همراهی رادیو تلویزیونهای بیگانه مسبب اغتشاشات
اخیر هستیم . تصمیم بر این بود که دانشجویان در اعتراض به سرکوبها و برخوردها اعتصاب
غذا نمایند و من به نمایندگی دانشجویان عازم قم شدم تا در دیدار با آیه الله منتظری
نظر ایشان را جویا شوم ، با یکی دیگر از دوستان ( که ایشان در ایران هست و نامش را
عنوان ننمایم بهتر است به قم رفتیم و شب به تهران برگشتیم خانه ایشان در خیابان پیروزی
بود ایشان را به خانه رساندم و خودم نیز به خانه رفتم تا ماشین را بگذارم و به کوی
برگردم در راه آقای پیام خان که مدام آن روز به من زنگ می زد اصرار داشت مرا حتما باید
امشب ببیند این را هم بگویم که بعد ماجرای آن اتفاق در هتل هما ارتباط خودم را با ایشان
قطع کردم تا اینکه یکبار دیگر نیز با اصرار میخواست مرا ببیند من آن شب منزل یکی از
دوستانم در آجودانیه بودم که بالاخره تسلیم اصرارهای ایشان شدم و قرار شد در سر راه
نزدیک منزل ایشان در پارک شطرنج همدیگر را ببینیم ، پیام خان آمد و من متحیر وضعیت
ایشان شدم دهانش بوی شدید الکل میداد و مدام هم اصرار میکرد تا در کشیدن سیگاریهای
پی در پی با او همراه شوم ! من واقعا مانده بودم این بشر کیست ؟ در بعد از این قرار
بود که دیگر به تلفنهای ایشان اصلا جواب نمیدادم و باز آن شب نیز ایشان دوباره پیله
کرد و مدام زنگ زنگ که باید ببینمت و من بهانه می آوردم که نمیتوانم تا اینکه ساعت
حول و هوش ده شب بود که به خانه رسیدم ...
ادامه دارد
نظرات