! جنگ جنگ تا قطعنامه

به شلمچه که رسیدیم کربلا بود نه شلمچه ! بوی خون و باروت و گوشت در هوا پیچیده بود ،تیغه تیز آفتاب بود که بر اجساد عراقی ها می نشست و بوی آنها مجالی برای نفس کشیدن نمی گذاشت ، جنگ بود و من برای اولین بار جنگ را نه از پشت تلویزیون و نه بروی پرده سینما که به چشم می دیدم ، کامیونی که ما یعنی گردان کمیل را به این معرکه آورده بود و قرار بود ما را تا نزدیکی های کانال ماهی ببرد بیشتر از سه راه شهادت تاب نیاورد و در جاده خمپاره خورده زمین گیر شد اینجا بود که ما هم به ستون یک پیاده بقیه راه را گاه ایستاده و گاه خمیده و دست آخر سینه خیز خود را به به کانال رساندیم ، کوچکترینشان من بودم و جدید ترینشان ، ترسیده بودم زیاد ، ترسیده بودم از اینکه می دیدم هر از گاهی یکی از ما کمرش با تیربار مستقیم عراقی ها درو می شود و یا با سوت هر خمپاره ای چند نفری تکه پاره می شوند ، ترسیده بودم اما ترسم را پشت غرور نوجوانی ام پنهان کرده بودم ، بی سیم چی بودم و مهدی کلهر مسئول دسته ما بود آخرین کلامش الان همچنان پس از سالهای سال همچنان در گوشم است که می گفت : سلمان جان یال چپ رو داشته باش ما می آئیم و بعد از آن تیر مستقیمی بود که او را برای همیشه برد و سیم گوشی بی سیم پیچ خورد واز دستش رها شد و مهدی بر زمین بر زمین افتاد و من همچون مستی لا یعقل نشستم و فقط نگاهش کردم .... و چقدر من و تمام هم نسل های ما از این صحنه ها دیده ایم و با هر مناسبتی که یه جورایی مربوط به جنگ است دوباره آن خاطره ها در جانمان روح می گیرد وزنده می شود . خواندن نامه منتشر نشده آیت الله خمینی به سران کشور در رابطه با پذیرش قطعنامه را حتما خوانده اید اما برای ما که خبر را در زمین صبحگاه دوکوهه شنیدیم این نامه فقط یک نامه منتشر نشده نیست یه دنیاست ، یک بغض است که همچنان در دل داریم ، امروز که این نامه را خواندم دلم گرفت و بیاد آن آخرین روز جنگ افتادم ،آنروزی که ما در دوکوهه بخاطر تمام شدن جنگ و رفتن دوستانمان و ماندنمان ضجه می زدیم ... ما جنگ را از مگسک اسلحه مان می دیدیم و در شهر سیاسیون آنرا با چرتکه و اعداد و رقم می دیدند وامروز هنوز هم نمی دانم کدام بر حق بودیم آنها که همچنان به جنگ جنگ تا پیروزی ایمان داشتند و جانشان را هم بر سر این ایمان دادند و یا آنها که با عقل معاش خود آن قطعنامه خفت بار را در بدترین زمان ممکن پذیرفتند پی نوشت
دوستان مسابقه وبلاگ نویسی صدای آلمان روزهای آخر خود را می گذراند ، پس تا دیر نشده ثبت نام کنید و انتخاب کنید .

! خامنه ای - وهابی پیوند تان مبارک

آن روزی که آیت الله خمینی از کنج مدرسه فیضیه قم بر علیه رژیم پهلوی برخواست اولین حرفش این بود که شاه دانشگاه ها را زندان کرده و مسجد ها را خراب می کند و قبرستان ها را آباد ! پایگاهش هم روحانیت بود و مراجع تقلید و مردم مسلمان ، به مدد همان انگیزه های دینی بود که حالا بیست و هشت سال است نظامی بر سر کار آمده که پسوندش «اسلامی» است و قانون اساسی اش برگرفته از قرآن و مدعی است که قاموس اجرائی اش فقه جعفری است و بر بالایش کسی نشسته است که خود را ولی فقیه و جانشین امام زمان در زمان غیبت می داند اما همین نایب امام زمان اکنون که به زعم خودشان پایه های قدرتش محکم شده است می گوید ما میتوانیم مسجد را هم خراب کنیم ! و میتوانیم فرزند رسول الله و سادات که سهل است همه را هم بکشیم ، چون حاکمیم ! . شاید خیلی ها ندادند اما این روزها در گوشه ای از همان تهران که جمهوری اسلامی مدعی است ام القرای جهان اسلام است آیت الله سید حسین كاظميني بروجردی را که از خاندان سلسله مراجع تقلید است و خود نیز از جمله مراجع بنام شیعه است را تنها به جرم اینکه منبری برپا کرده است که به حاکمیت می گوید «هیهات مناالذله» و اسلام را از سیاست منزه نگه دارید ، نه تنها به خانه اش حمله می برند و مقلدین و اطرافیانش را به زندان می برند و شکنجه می کنند و تجمع در بیت یک مرجع را به خاک و خون می کشانند ، بلکه لباس روحانیت را که خود ادعا دارند لباس پیامبر است را از تنش بدر می آورند و لخت در شهر رهایش می کنند و بعد به زندان و مرگ تهدیدش می کنند و آنهم نه در خفا تا اینکه بعدا بگویند کار عوامل خودسر و یا وظیفه ناشناس بوده بلکه علنی وبه زبان نماینده و فرستاده مستقیم خامنه ای با استدلال اینکه ما حاکمیم و زور داریم و همه کار میتوانیم بکنیم ! . آیا دیگر چیزی هم برای گفتن باقی مانده است جز اینکه خامنه ای – وهابی پیوند تان مبارک ؟! به فایل صوتی گوش کنید و اگر غیرت شیعی و دینی دارید نگذارید این جنایت مخفی بماند ، امروز وظیفه همه ماست که در درجه اول از این آزادیخواه و بعد از این دین شناس و مرجع تقلید دفاع کنیم و صدای مظلومیت و آزادیخواهی وی را به گوش همه برسانیم . امروز علی خامنه ای که هیچ مرجع و اسلام شناس آزاده ای برای وی جایگاه و مرتبه ای در دین قائل نیست با غصب عنوان ولی فقیه که بیشتر به ولی وقیح می ماند می گوید فقط من و آنچه که فقط من می گویم اما دیروز همین را جرم و گناه شاه می دانست

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

دیروز آیت الله خمینی که بنیانگذار همین حکومت بود می گفت اگر دشمن غلبه کند از روحانیت کسی باقی نخواهد ماند و امروز همین حکومت آیت الله العظمی منتظری را که خود مبدع ولایت فقیه است را مطرود نموده و وی را شیخ ساده لوح نامیده و بدترین القاب را به وی روا می دارند ، آیت الله العظمی میلانی را که از مراجع بنام شیعه بوده را به زندان می افکند و دست آخر وی را در بازداشتگاه 66 سپاه به طرز مشکوکی می کشند و امروز هم
مصمم هستند آیت الله بروجردی را به مسلخ ببرند ، شب آبستن است تا چه زاید سحر

Image and video hosting by TinyPic

صحنه هایی از یورش عوامل نیروی انتظامی و واحد ویژه دفتر رهبری (امور روحانیون) به بیت آیت الله بروجردی

قصه نخ نمای دیکتاتورها

این هم قصه تلخ و نخ نمای دیکتاتورها که میتوانید آنرا در اخبار روز بخوانید

آقای هلالی شل بودن شلوارتان را سیاسی نکنید

ظاهرا این داستان لیدا خانم و عبدالرضا خان هلالی تمامی ندارد ! هر چند که من تا هر زمانی که ایشان دوست داشته باشد مشتاق بررسی این قضیه هستم ! . جناب آقای هلالی هفته پیش ( پنج شنبه شانزدهم شهریور) در مسجد صاحب الزمان خیابان آزادی در هیات محبان المهدی غرب تهران در پاسخ به سئوال یکی از حاضران که پرسیده بودند « قصه این فیلم چه بوده است ؟ » افاضه کلام نموده اند که در پشت پرده این ماجرا کسی است که همه ایشان را به عنوان جاسوس اسرائیل می شناسیم و من در این قصه از اشقل الاشقیا ضربه خوردم ! و وقتی آن سئوال کننده نام آن فرد جاسوس خبیث را سئوال می کند آقای هلالی می فرمایند یک ضد انقلاب فراری بنام فرشاد ابراهیمی !! . بله همین نکته باعث شد تا من مجاب بشوم تا دوباره این آش آقای هلالی را بهم بزنم البته ذکر یک خاطره هم بد نیست ، جناب آقای محسن رضایی وقتی که آقازاده نازنینشان فیلشان یاد هندوستان کرد وحب جیم را خوردند و به ایالات متحده شیطان کبیر آمریکا! پناهنده شدند با اصرار خودشان آمدند درمکانی که روزگاری محل تجمع بچه رزمنده های شرق تهران در میدان رسالت بود بنام حسینیه حاج همت سابق و ایستگاه اتوبوس فعلی میدان رسالت ! و به یکباره چون هیچ دفاع و استدلالی نداشتند در برابر این موضوع و جرات و جسارت این را هم نداشتند که بگویند بابا من در تربیت فرزندم کم آوردند شروع کردند به گنده گویی که آمریکا به من پاتک زد و کینه اینها از هشت سال دفاع مقدس و فرماندهی من بود و برداشتند فرزند منرا دزدیدند ! بعد که این سخنرانی در مطبوعات منتشر شد درست چند روز بعدش از دفتر رهبری نامه محرمانه ای خطاب به آقای رضایی ارسال شد که یک نسخه از آن هم به هفته نامه مهران آمد که سخنرانی ایشان را چاپ کرده بودیم با ذکر این نکته که صرفا جهت اطلاع است نه انتشار ( اگر آقای رضایی یادشان رفته بفرمایند تا آن نامه را همین جا منتشر کنم !) آن نامه که مثل همیشه با امضای مسئول دفتر رهبری بود و اینکه رهبری فرموده اند: آقای رضایی مشکلات خانوادگی خویش را به نظام تعمیم ندهید ! حالا یکی نیست به این آقای هلالی بگوید آخه برادر من کمی هم غیرت وشرف و جرات چیز خوبی است و بهتر است شما هم شل بودند شلوارتان را سیاسی نکنید و الکی به اسرائیل و شیاطین بند نکنید و جو ندهید به ماجرا !. شلوارت مثل خیلی از دیگر آقایان دوتا شده و هوس کردی مدتی هم با لیدا خانم باشی و چون مثل خیلی های دیگر اینقدر عرضه نداشتی که گند ماجرا در نیاید و پته و پوته ات روی آب افتاده دیگر چرا حرفهای گنده گنده میزنی؟! اصلا فرمایش شما قبول بنده العوذ بالله جاسوس اسرائیل ولی جنابعالی مگر چه هستید که یک دستگاه عریض و طویل جاسوسی بیفتد دنبالت که بخواهد از آن پاتکهایی که به آقای رضایی زدند به شما هم بزند ؟!واقعا در اوهام دودی خودت چه جایگاهی برای خودت در نظر گرفته ای ؟ ( دست ساقی جنس رسانت درد نکنه ظاهرا توهمش خیلی بالاست ! ) ،آخه برادر خانم بازی شما به اسرائیل چه ربطی داره ؟ با این تفاسیر من احساس می کنم چند روز دیگر هم ایشان میایند و میگویند اصلا این لیدا خانم فرستاده سازمان سیا و یا موساد بوده ! و اما دیگر دوستان بسیاری بر این باورید که من نه دین دارم و نه ایمان و حتی منافق هم نیستم کافر کافرم ! و اگر هم دارم درباره این آقای هلالی حرفی می زنم دشمنی ام نه با ایشان بلکه با اسلام و دستگاه امام حسین است . حالا چه شده است که امروزه هلالی وهلالی ها شده اند عین مقدسات و اسلام و اصلا فتو کپی امام حسین نمی دانم اما شما برادران بزرگوار دین دار و مدعی دیانت در همان قرآن و احادیث متواتر دینی به نقل از رسول اکرم آمده است که « اگر کلامی را شنیدید نگاه نکنید چه کسی می گوید ببینید چه می گوید !» . من گفته ام که این آقای هلالی با خانمی بنام لیدا که نام اصلی ایشان رعنا سليماني است که البته به تفسیر درباره اش در پستهای پیشین توضیح داده ام در خانه ای که ما اراذل و اوباش و بی دینها به آن می گویم مکان و حتما آقای هلالی به آنجا می گوید بیت که در حوالی محله دیلمان در شهر ری است ، نشسته است و دارد گل می گوید و گل می شنود و پکی هم به قلیان و سیخ و سنگ کنارش می زند .( آن افرادی هم که هی کامنت می گذارید و سینه و گلوی خود را جر می دهید که این فقط قلیان است و کذا و کذا لطف کنید عقل و چشم ظاهرا صفر کیلومترتان را بکار اندازید و به عکسهای زیر دقیق نگاه کنید وآن منقل کنار قلیان و سیخ و سنگ کنارش وقلیان دومی را که سر ندارد و تریاک داخل کاسه را قشنگ ببینید و بعد بیائید بگوئید این قلیان است نه تریاک !) .این دو عکس را فعلا ببینید

Image and video hosting by TinyPic

ورای این سفارش دوستانه به لیدا خانم و هلالی جان که عزیز من این طوری تریاک کشیدن برایت ضرر دارد باید چند دروغ دیگر آقای هلالی را هم برایتان برشمارم ، همانطوریکه پیشتر نیز اشاره کرده بودم این فیلم از موبایل فردی بنام سید مهدی صارمی برداشته شده است اگر فیلم را یکبار دیگر نیز ببینید صدای آقای صارمی را در فیلم می شنوید که به دوست لیدا خانم می گوید یک عکس مشتی از ما بنداز ! ظاهرا جمع چهار نفره آنجا عبارت بوده از آقایان هلالی و صارمی و لیدا خانم و دوستش ، ایکاش آقای هلالی که گفته اند این فیلم خانوادگی است بگویند این فیلم در کجا برداشته شده است و آن عکس آقایی که بروی ضبط است عکس چه کسی است ؟ ودیگر اینکه خانم ایشان همیشه پیش دوستان آقای هلالی اینجوری ظاهر می شوند ؟ عکس کامل و مشخصی از خانم رعنا سلیمانی را همانطوریکه وعده داده بودم برایتان آورده ام

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

و اینکه بزودی مدارک و دلایل مستند دیگری از سوابق ایشان برایتان منتشر خواهم کرد که اثبات کننده حرفهای دروغ آقای هلالی باشد ، این ماجرا تنها زمانی خاتمه پیدا خواهد کرد که آقای هلالی دست از شلنگ تخته انداختن برداشته و صادقانه بگویند اشتباه کردم نه اینکه با بزرگنمایی خودش ماجرا را سیاسی و کار شیاطین و دشمنان اسلام و قرآن قلمداد کند ! ذکر این نکته را یکبار دیگر هم بجا می دانم که من نه با قليان كشي و ترياك كشي ايشان مشكل دارم و نه با روابط آزاد سكسي ايشان با خانمها و آقايان ! و هيچ خرده اي هم به ايشان نمي گيرم ، حرف فقط اين است كه بقول مولا علي« رطب خورده منع رطب كي تواند » ؟ اگر اين اعمال و اگر سر و ظاهر آن خانم كه اصلا با حسن نظر مي پنداریم که از زنان ویژه نیست و همسرشرعی و رسمی ايشان است موجه است و مورد تائيد پس چرا ايشان در مقابل خامنه اي در شب عاشورا فرياد برمي آورند و بر سر و سينه ميزنند كه وا مصيبتا ام القرا لانه شياطين شده است و آقا حكم جهاد بده تا با اين بدحجابها و مظاهر فساد برخورد كنيم و گردن بزنيم ؟! وگرنه من نه مثل خیلی های دیگر به ماشین پرادوی صفر كيلومتر ايشان كار دارم که خریده اند و ظاهرا گذاشته اند برای رفت و آمدشان به دیلمان ! وبعد قرار است پیاده بروند کربلا و نه به سبک مداحی ایشان و کپی برداریشان از خوانندگان لوس آنجلسی کاردارم و نه به دارائي ايشان ! فقط می گویم چه شده که به یکباره این آقایان که از زمین تا آسمان فرق است میان گفتار و کردارشان شده اند عین مقدسات و اصلا خود اسلام و منتقدانشان هم شده اند عین کفر و خود شیطان ؟ واقعا با وجود امثال ایشان آیا اصلا احتیاجی هست که کسی بخواهد به اسلام و دستگاه امام حسین ضربه بزند

از این فاجعه باید جلوگیری کرد

Image and video hosting by TinyPic

این روزها دوباره در سرزمین مادری خطر اعدام همچنان افسانه نوروزی و کبرا رحمانپور را تهدید می کند. و متاسفانه آنچه که از اخبار برمی آید تا هفته آینده حکم کبرا رحمانپور اجرا خواهد شد و کبرا که سالها کابوس اعدام در سلولش لانه کرده است اعدام خواهد شد ! خانواده شوهر کبری خواستار حکم قصاص، (اعدام) کبرا رحمانپور هستند. اجرای این حکم منوط به دستور از سوی شاهرودی رئیس قوه قضائیه شده است. کبرا نزدیک به سه سال است که با کابوس دهشتناک مرگ دست و پنجه نرم می کند. فقر و نداری، بی پناهی و بی کسی، جرم کبرای 22 ساله است. گرچه در قوانین موجود در نظام جمهوری اسلامی اعدام کبرا همان قانون چشم در برابر چشم قرون وسطایی است و اجرای عدالت به نظر می آید و برای رضای دل مقتولین صورت می گیرد اما در نگاهی کلان تر ما اگر به همان قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران هم نگاه بیندازیم در آن آمده است که منافع مردم بر منافع شخصي ارجح است. ! این شاید از نگاه حقوقی درست باشد که ازمنظر قانوني اولياي دم صاحبان حق هستند و آنها هستند که مي توانند بگذرند يا تقاضاي قصاص کنند اما به نظر من جدا از شکل قانوني آن، در چنين مواقعي مقداري پاي عدالت لنگ مي خورد. چرا وقتي ميليون ها تن مي خواهند حکمي اجرا نشود خواسته چند تن مورد قبول قرار مي گيرد؟ کبرا در پای چوبه دار است و تا اعدام فاصله ای ندارد شاید اعدام شود و شاید هم در اثر فعالیتهای پویشگران حقوق بشری در ایران و سراسر دنیا اعدام نشود اما این فقط یک کبرا است که شانس آنرا آورد تا رسانه ای شود و این روزها در سراسر دنیا آنهایی که خود را درگیر سیاست و حقوق بشر می دانند وی را بشناسند اما همین حالا هم در سرتاسر زندانهای ایران بی شک کبراها فراوانند وفقط این کبرا نیست که امروز مسئله مرگ و زندگیش به چرخش یک قلم بسته باشد، حالا يکي مثل کبرا رحمانپور شانس دارد که مورد او علني و در مطبوعات مطرح شود، اما زنان زيادي مانند او هستند که از چنين شانسي برخوردار نيستند و اعدام مي شوند و کسی هم نه در دنیا که در همان شهرشان هم با خبر نمی شود که زنی بخاطر فقر فروخته شد و بخاطر جهل جان سپرده است
Image and video hosting by TinyPic کبرا رحمانپور کیست کبرا رحمانپور، زن جوانی که این روزها در آستانه بیست و دوسالگی است در خانواده اي بسيار فقير درشهرکهای حوالی جنوب تهران به دنيا آمده است. او در زماني که فقط هفده سال داشت به مدت سه ماه به خانواده اي سپرده مي شود که اگر در مدت اين سه ماه مورد پسند قرار گرفت، به عقد عليرضا نياکانيان، با چهل و سه سال اختلاف سن در آيد. در اين سه ماه و برخلاف قول و قرار قبلي، کبري چندين بار از سوي مردي که قرار بود شوهرش شود، مورد تجاوز قرار مي گيرد و حتي شکايتي که کبري از او مي کند به صدور حکم ديه و حبس مي انجامد اما در نهايت پدر کبري تنها به اين اکتفا مي کند که نام دخترش و اين مرد 53 ساله را که حتي از خود او نيز بزرگتر بوده، پشت قرآني بنويسد و صيغه عقد ازدواج را ميان آنها جاري کند. اين مدارک و شواهد، يک سال پس از قتل مادر عليرضا نياکيان، تنها به کار آن آمد که وقوع نکاح را ميان کبري و اين مرد ثابت کند. کبري در مدت زندگي در خانه عليرضا و مادرش محروم از حقوق يک انسان مورد هر گونه تحقير از سوي مرد و مادرش قرار مي گيرد و زماني که در آبان سال 1379، عليرضا او را با 20 هزار تومان پول در ميدان تجريش پياده ميکند، او آشفته و پريشان به خانه عليرضا و مادرش برمي گردد و در جدالي با مادر عليرضا، اين زن 75 ساله را به قتل مي رساند. در دو تعريفي که از صحنه حادثه به عمل آمده است، يکي مويد وقوع جنون آني در کبري و اقدام به قتل و ديگري قرار گرفتن او در موقعيت دفاع از خود در برابر حمله مادر عليرضا نياکانيان و اقدام به قتل اوست. بررسي مختصري از زندگي کبري نمايشگر اين حقيقت مسلم است که او خود قرباني شديدترين شکل خشونت خانوادگي بوده است، چه در خانه پدري و چه در خانه مردي که قرار بوده شوهر او باشد . طبق گزارش وکيل کبري، دادگاه ادعاي او را مبني بر دفاع از خود ناديده گرفته و هيچ تحقيقي در اين مورد به عمل نياورده است. دادگاه حتي نسبت به زخمهاي دست کبري که ناشي از کشيدن چاقو از دست مادر عليرضا بوده نيز توجهي نشان نداده است. به اين ترتيب حکم اعدام کبراي 22 ساله صادر و تاريخ اجراي آن، روز 10 دي ماه مقرر شد. اعدامي که به دليل عدم هماهنگي هاي لازم به تعويق افتاد. روز بعد هاشمي شاهرودي، رئيس قوه قضائيه، با نامه اي چند کلمه اي حکم زندگي موقت او را صادر کرد: "جناب آقاي عليزاده، رياست محترم دادگستري استان تهران ملاحظه و دستور لازم صادر فرماييد. اگر رضايت گرفته شود بهتر است. فعلا متوقف شود." چنين بود که حق زيستن يا مرگ زني 22 ساله که بدليل فقر و شرايط بد اجتماعي به زندگي حقارت بار تن داده است، موکول به رضايت افرادي انتقام جو شد. کبرا رحمان پور قربانی فقر شد
يك‌ اتاق‌ دوازده متری و آشپزخانه‌يی شش متری در پايين‌ شهر تهران‌ خانه‌يی است‌ كه‌ كبری رحمانپور تا سه سال‌ پيش‌ در كنار پدر و مادر و دو برادرش‌ زندگی مي‌كرد، تا اينكه‌ از روی فقر مجبور به‌ زندگی با مردی شد كه‌ چهل و سه سال‌ از خودش‌ بزرگتر بود. خانه‌ كوچك‌ و فقيرانه‌ ابوالفضل‌ رحمانپور غمزده‌ است‌. پدر به‌ ديوار تكيه‌ مي‌دهد و سيگارش‌ را روشن‌ مي‌كندأ «زندگی ام‌ مثل‌ اين‌ سيگار به‌ خاكستر تبديل‌ شده‌ است‌.» مي‌گويم‌، برايم‌ از كبری بگو چرا او را به‌ عقد مردی سالخورده‌ درآوردي‌؟ در جواب‌ مي‌گويد:كبری هرگز همسر عليرضا نبود، چهار سال‌ پيش‌ يكی از خاله‌های كبری كه‌ با هم‌ رفت‌ و آمد هم‌ نداشتيم‌ دخترم‌ را در خانه‌ خواهرش‌ ديده‌ بود، او كبری را به‌ خانواده‌ عليرضا مردی كه‌ چهل و سه سال‌ از دخترم‌ بزرگتر بود برای ازدواج‌ معرفی كرده‌ و حتی آنها دخترم‌ را در خانه‌ خاله‌اش‌ ديده‌ بودند. مادر پير عليرضا كه‌ از كبری خوشش‌ آمده‌ بود، به‌ خواهر زنم‌ وعده‌داده‌ بود اگر كبری را راضی كند تا به‌ عقد پسرش‌ دربيايد در عوض‌ پاداش‌ خوبی دريافت‌ خواهد كرد. خواهر زنم‌ كه‌ همسايه‌ مادر عليرضا بود موضوع‌ را با دخترم‌ درميان‌ گذاشت‌. كبری كه‌ تنها دختر من‌ است‌ برای نجات‌ ما از فقر پذيرفت‌ به‌ عقد مردی به‌ سن‌ و سال‌ من‌ دربيايد . چند بار به‌ كبری گفتم‌ كه‌ اين‌ مرد حتی از من‌ كه‌ پدر تو هستم‌ چند سال‌ بزرگتر است‌، چرا درباره‌ اين‌ مساله‌ خوب‌ فكر نمي‌كني‌؟ اما كبری گفت‌: من‌ يك‌ برادر معلول‌ دارم‌، از طرفی بعضی شبها حتی شام‌ برای خوردن‌ نداريم‌ اگر به‌ خانه‌ پيرزن‌ مرفه‌ بروم‌ شرايط‌ برای شما هم‌ بهتر مي‌شود. عليرضا گفته‌ بود مهندس‌ كشاورزی است‌ و همه‌ فرزندانش‌ به‌ جز يكی در امريكا زندگی مي‌كنند. من‌ هم‌ كه‌ فكر مي‌كردم‌ با اين‌ وصلت‌ هم‌ دخترم‌ و هم‌ ما نجات‌ پيدا مي‌كنيم‌ موافقت‌ كردم‌، اما قرار شد، كبری سه ماه‌ در خانه‌ آنها در كنار اين‌ پيرزن‌ و نوه‌ پانزده ساله‌اش‌ (پسر كوچك‌ عليرضا) زندگی كند تا اگر شرايط‌ مناسب‌ بود و مي‌توانستند با هم‌ سازش‌ پيدا كنند، به‌ عقد عليرضا درآيد. عليرضا قبلا ازدواج‌ كرده‌ و با داشتن‌ يك‌ پسر، زنش‌ را طلاق‌ داده‌ بود. در اين‌ مدت‌ مرتب‌ به‌ خانه‌ مادر عليرضا رفت‌ و آمد مي‌كردم‌ تا از حالش‌ با خبر شوم‌. به‌ عليرضا گفته‌ بودم‌ كه‌ اين‌ سه ماه‌ كبری را مانند خواهرانش‌ نگهداری كند، تا اينكه‌ با خبر شدم‌ او دخترم‌ را مورد آزار جنسی قرار داده‌ است‌. يك‌ روز كبری افسرده‌ و ناراحت‌ به‌ خانه‌ آمد و بعد از پيگيري‌های مادرش‌ متوجه‌ ماجرا شديم‌. به‌ دادسرای الهيه‌ شكايت‌ كرديم‌ و بعد از پنج ماه‌ دوندگی بالاخره‌ عليرضا محكوم‌ به‌ پرداخت‌ ديه‌ و حبس‌ شد ولی مادر اين‌ مرد به‌ خانه‌ ما آمد و با التماس‌ و خواهش‌ از من‌ خواست‌ تا رضايت‌ بدهم‌، من‌ اين‌ كار را نكردم‌، پيرزن‌ گفت‌: «كبری را به‌ خانه‌ام‌ مي‌برم‌. با اين‌ مساله‌ كه‌ پيش‌ آمده‌ به‌ خانه‌ برگشتن‌ كبری برای شما هم‌ چيزی جز سرافكندگی نيست‌ ، اجازه‌ بدهيد كبری را به‌ خانه‌ برگردانم‌ و او را به‌ عقد پسرم‌ دربياورم‌ و قول‌ مي‌دهم‌ تمام‌ ظلم‌هايی را كه‌ به‌ او شده‌ جبران‌ كنم‌.» من‌ هم‌ كه‌ چاره‌يی نداشتم‌ قبول‌ كردم‌، فكر مي‌كردم‌ پيرزن‌ به‌ حرفهايش‌ عمل‌ مي‌كند، اما چند روز بعد كبری دوباره‌ برگشت‌، يكی از دستهايش‌ با چاقو سوراخ‌ شده‌ بود، اول‌ گفت‌ كه‌ هنگام‌ كار اين‌ اتفاق‌ برايش‌ افتاده‌، اما تعداد زخم‌ها و بريدگی ها خيلی زيادتر شده‌ بود ، بالاخره‌ فهميدم‌ شوهرش‌ عصبانی شده‌ و دست‌ دخترم‌ را با نوك‌ چاقو سوراخ‌ كرده‌ است‌. باز مادر عليرضا به‌ خانه‌ ما آمد و با خواهش‌ و التماس‌ كبری را برد. گفته‌ بودم‌ عليه‌ عليرضا شكايت‌ مي‌كنم‌، او از اين‌ مساله‌ بسيار مي‌ترسيد. مادر عليرضا، كبری را به‌ خانه‌ برد كه‌ بعد از چند روز صحبت‌ به‌ او گفته‌ بود برای اينكه‌ مراسم‌ عقد انجام‌ شود و كينه‌ها از دل‌ برود، بهتر است‌ رضايت‌ بدهي‌. اين‌ زن‌ بعد از سه روز بالاخره‌ كبری را راضی كرده‌ و از او رضايت‌ گرفته‌ بود ولی دو روز بعد از اعلام‌ رضايت‌، دخترم‌ را با كتك‌ و فحاشی از خانه‌ بيرون‌ كرد. كبری روی برگشتن‌ به‌ خانه‌ را نداشت‌ و مي‌ترسيد كه‌ به‌ من‌ بگويد رضايت‌ داده‌ است‌، بخاطر همين‌ دوباره‌ به‌ خانه‌ شوهرش‌ برگشت‌، او دخترم‌ را دوست‌ داشت‌ و به‌ گفته‌ خودش‌ مادر پير او مانع‌ اين‌ زندگی مي‌شد. اما عليرضا بشدت‌ تحت‌ تاثير مادرش‌ بود. يك‌ هفته‌ بعد به‌ خواست‌ پيرزن‌، عليرضا كبری را سوار ماشين‌ كرد و به‌ ميدان‌ تجريش‌ برد، او به‌ دخترم‌ بيست هزار تومان‌ پول‌ داد و از ماشين‌ پياده‌اش‌ كرد. عليرضا از دخترم‌ خواسته‌ بود تا به‌ خانه‌ ما بيايد. اما كبری فكر مي‌كرد بازگشتش‌ چيزی جز دردسر و ناراحتی برای ما نيست‌. او كه‌ خود را در شهر آواره‌ مي‌ديد، به‌ خانه‌ شوهرش‌ برگشت‌، ولی مادرشوهرش‌ كه‌ از برگشتن‌ كبری ناراحت‌ شده‌ بود بشدت‌ فحاشی كرد و او را مورد بدترين‌ توهين‌ها قرار داد. پيرزن‌ چاقويی را از آشپزخانه‌ برداشته‌ و به‌ كبری حمله‌ كرده‌ بود. كبری با خواهش‌ و التماس‌ سعی كرد آن‌ زن‌ را آرام‌ كند، اما اين‌ زن‌ كه‌ قصد وارد آوردن‌ ضربه‌ بر بدن‌ دخترم‌ را داشت‌، آرام‌ نشد. كبری مي‌گويد: التماس‌ كردم‌، به‌ پايش‌ افتادم‌، گريه‌ كردم‌ كه‌ اجازه‌ دهد در خانه‌اش‌ بمانم‌ اما آن‌ زن‌ با فحش‌ و ناسزا مرا تحقير كرد، آن‌ روز هم‌ مي‌خواست‌ چاقو را به‌ گردنم‌ بزند كه‌ در يك‌ لحظه‌ كنترل‌ خودم‌ را از دست‌ دادم‌، چاقو را از دستش‌ گرفتم‌، چند دقيقه‌يی با هم‌ درگير شديم‌، چاقو دستم‌ راكاملا بريده‌ بود، بالاخره‌ آن‌ را گرفتم‌ و بعد، از خود بيخود شدم‌ و در يك‌ لحظه‌ نفهميدم‌ چه‌ مي‌كنم‌، وقتی به‌ خودم‌ آمدم‌ مادرشوهرم‌ غرق‌ در خون‌ بود. دست‌هايم‌ را شستم‌، اما خون‌ همچنان‌ از دستم‌ مي‌ريخت‌، آن‌ را با دستمالی بستم‌ به‌ سيدخندان‌ رفتم‌ لباس‌ خريدم‌ و همانجا عوض‌ كردم‌ و به‌ خانه‌ پدرم‌ رفتم‌. حدود ساعت‌ چهار بعدازظهر بود.پدر كبری مي‌گويد: وقتی دست‌ زخمی دخترم‌ را ديدم‌، فكر كردم‌ دوباره‌ عليرضا او را با چاقو زخمی كرده‌. از دخترم‌ خواستم‌ تا ديگر به‌ خانه‌ او نرود، گفتم‌ با تمام‌ بدبختي‌هايی كه‌ داريم‌ زندگی مي‌كنيم‌ بهتر از اين‌ است‌ كه‌ هر روز تو را با چاقو بزنند. كبری سكوت‌ كرد و چيزی نگفت‌. خواستم‌ او را پيش‌ دكتر ببرم‌ اما گفت‌ كه‌ خسته‌ است‌ و بايد بخوابد. از خانه‌ خارج‌ شدم‌ تا سركار بروم‌، دخترم‌ خواب‌ بود. حدود ساعت‌ هشت شب‌ بود كه‌ برگشتم‌ و نيم‌ ساعت‌ بعد عليرضا با ماموران‌ آمد و كبری را بخاطر كشتن‌ مادر پيرش‌ با خود برد. من‌ با بدبختی كبری را كه‌ تنها دخترم‌ بود بزرگ‌ كردم‌، او دانش‌آموز ممتازی بود و حتی مدير مدرسه‌ از اينكه‌ كبری ديگر نمي‌خواهد درس‌ بخواند و به‌ مدرسه‌ برود ناراحت‌ بود. دخترم‌ برای اينكه‌ بتواند هزينه‌ برادر معلولش‌ را تامين‌ كند تن‌ به‌ اين‌ ازدواج‌ داد والا كدام‌ دختر حاضر مي‌شود با مردی ازدواج‌ كند كه‌ چهل و سه سال‌ از خودش‌ بزرگتر است‌.پدر كبری كه‌ سعی مي‌كند اشك‌هايش‌ را در ميان‌ دود سيگار پنهان‌ كند، مي‌گويد: دو روز است‌ كه‌ همسرم‌ بخاطر فشارهايی كه‌ روز اجرای حكم‌ تحمل‌ كرده‌ در بيمارستان‌ بستری است‌، مي‌دانم‌ با رفتن‌ كبری او هم‌ مي‌ميرد و من‌ مي‌مانم‌ با دو پسر كه‌ يكی از آنها معلول‌ است‌. در طول‌ اين‌ سه سال‌ هيچكس‌ به‌ فريادهای ما اهميت‌ نداد. چندين‌ بار از دادگاه‌ خواستم‌ تا پرونده‌ الهيه‌ را بازبينی كند اما قبول‌ نكردند. آنها حتی كبری را بعد از بيست و پنج روز به‌ پزشكی قانونی فرستادند تا زخم‌ دستش‌ معاينه‌ شود در اين‌ مدت‌ دست‌ كبری خوب‌ شده‌ بود. روزی دو بار در بازداشتگاه‌ زخمش‌ را پانسمان‌ مي‌كردند، اما وقتی پزشكی قانونی دست‌ دخترم‌ را ديد، گفت‌ آثار زخمی مشاهده‌ نمي‌شود. آن‌ هم‌ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ بيست و پنج روز از آن‌ زخم‌ گذشته‌ بود. ابوالفضل‌ رحمانپور مي‌گويد: من‌ تقاضای رسيدگی مجدد به‌ پرونده‌ دخترم‌ را دارم‌، او آدمكش‌ نيست‌، كبری بخاطر شرايط‌ سختی كه‌ در يك‌سال‌ زندگی با عليرضا داشت‌ و تحقيرهايی كه‌ از سوی مادرش‌ مي‌شد دست‌ به‌ چنين‌ كاری زد. باید تلاش کرد برای حق زندگی، علیه اعدام باید همه مردم شریف و آزاده ایران، مدافعین حقوق بشر و مخالفین قانون اعدام را به اعتراض به این احکام اعدام فراخواند . گسترش اعتراضات وسیع ما در داخل و خارج کشور می تواند به لغو این احکام منجر شود. در ایران باید، انجمنها و کمیته های دفاع از حق حیات و علیه اعدام را به راه انداخت. انجمنها و کمیته های که فی الحال وجود دارند، می توانند فعالیت خود را گسترش با ابتکارات متنوع گسترش دهند. برای نمونه فستیوال حق زندگی برای همه انسانها، می توان به راه انداخت. هزاران شکل اعتراض به این احکام غیر انسانی را می توان سازمان داد. ساده ترین شکل نوشتن نامه به روزنامه ها و مراکز قدرت در جمهوری اسلامی، و همچنین مراجع و کانونهای حقوق بشر در جهان است. جمهوری اسلامی باید بداند که با یک جنبش عظیم انسانی برای حق زندگی مواجه است. نامه کبرا کبرا نیز خود در نامه ای از درون زندان از همه انسانها در خواست کمک کرده است نامه کبرا را با هم می خوانیم من یک انسان از تبار شما هستم. نمیخواهم بمیرم. اما الان جسم بی روحی هستم که ترس طناب دار، خنده و شادی را از یادم برده است. خیلیها به من میگویند که تو اینهمه معروف هستی، هنوز در زندان هستی؟ از زندان سختتر به همه آنها بگویید من دوباره در یک قدمی مرگ ایستاده ام. من مثل همه شما از مردن میترسم. کمکم کنید تا این آخرین نامه من نباشد. همنوعان، انسان دوستان! پدر و مادر عزیزم و برادر معلولم که خیلی نگران من هستند، همیشه دلشان به حمایتهای شما گرم بوده است. من خیلی وقتها با خودم فکر میکنم، کاش زندگیم طور دیگری پیش میرفت. کاش میتوانستم، درسهای پیش دانشگاهی را تمام کنم. کاش مجبور نمیشدم کار کنم و به مستخدمی خانواده شوهرم در بیایم. کاش به حد جنون نرسیده بودم. ولی من خیلی عذاب کشیدم و خیلی اذیت شدم. من واقعا قربانی هستم. و الان همین قربانی را میبرند تا با طناب دار اعدام کنند. این سرنوشت لایق من نبوده و نیست . من در این روزهای وحشت و ترس، دوباره دست یاری به سوی شما دراز میکنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمی که از من حمایت کرده و گفته اند کبرا نباید اعدام شود تشکر میکنم. اینبار شاید برای آخرین بار میخواهم، آخرین اقدامات لازم را بکنید تا واقعا اعدام نشوم و شاید آزاد شوم. من آزادی را دوست دارم. در رویاهایم به آزاد شدن و زندگی خوب بعد از آن فکر میکنم من به اندازه کافی رنج کشیده ام، کمک کنید تا کابوس وحشتناکی که خیلی وقتها در خواب دیده و از ترس جیغ زده و از خواب پریده ام، عملی نشود. کمک کنید از مرگ نجات یابم. هر چه میتوانید بکنید، وقت تنگ است و روزها از پی هم سپری میشود و هر تیک تیک ساعت، برای من صدای نزدیک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنید! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقیل نفرت دارم. من میخواهم زنده بمانم. تمام راههای دیگر به روی من بسته است. کسی به داد من نمیرسد. تنها امیدم به مردم و همنوعانم است. دلم میخواهم پدر و مادرم را بغل کنم . در پایان از زحمات خانواده ام و همه کسانی که برای نجات من تلاش میکنند متشکرم. کبرا رحمانپور از زندان اوین شهریور ۱۳۸۵ و بار دیگر نامه پدر کبرا من ابوالفضل رحمان پور پدر کبرا رحمان پور از شما می خواهم تا به حکم نا عادلانه اعدام دختر جوانم اعتراض کنید . کبرا دختر جوان من مجبور شد با مردی که 43 سال از خودش مسن تر بود ازدواج کند . کبرا شاگرد ممتاز مدرسه بود و آرزو داشت بتواند در دانشگاه درس بخواند ، ولی به خاطر فقر شدید خانواده مجبور شد از تمام آرزو های خود بگذرد. کبرا قبل از ازدواج زندگی سختی داشت ،بعد از ازدواج زندگی اش نه تنها آسان تر نشد بلکه بدتر هم شد.اما شدت مشکلات و آزارها در خانواده اي که او مستخدم آنها و سپس عروسشان بود٬ به اندازه ایی بود که دختر مهربانی مانند کبرا در یک درگیری و برای دفاع از خودش ، ناخواسته مرتکب قتل شد کبرا بهترین سال های نوجوانی و جوانی خود را در زندان و زیر حکم اعدام گذرانده است او زجر فراوانی کشیده و کاملا شکسته شده است. نباید بیشتر از این شکنجه شود و آزار ببیند ، او سال هاست طناب دار را بر گردن خود احساس می کند و زندگی اش را با حس اعدام می گذراند. و من با ديدن رنگ پريده و دندانهاي ريخته و جسم بي روح او ٬ هميشه از خودم ميپرسم٬ چه کاري را اشتباه کردم٬ چه را نبايد ميکردم٬ تقصير کيست؟همانطور که خودش گفته است ، او می خواهد زنده بماند ، از اعدام و طناب دار و جرثقیل وحشت دارد و می خواهد به دانشگاه برود و درس بخواند.کبرا دختر بسیار مهربانی ست این را هم زندانی هایش شهادت می دهند ، او باید هر چه زود تر آزاد شود و به زندگی عادی خود برگرد تنها امید ما اعتراض شما مردم شریف به اجرای این حکم ناعادلانه است . تنها راه جلوگیری از اجرای این حکم٬ اعتراض همه مردم، نهاد های مدافع حقوق بشر، کمیته های علیه حکم اعدام و نهاد های بین المللی به این حکم است.يک لحظه خودتان را جاي من و مادر کبرا گذاريد تا ببينيد اين روزها چقدر وحشتناک است. من حاضرم بجاي کبرا اعدام شوم٬ آيا اين امکانپذير است? من هميشه از صبح تا شب کار کرده ام٬ ولي نميدانم چرا سرنوشت ما به اينجا کشيد! من و مادر کبرا بعد از اعدام او ديگر هيچ اميدي به زندگي و هيچ چيز نداريم. کمک کنيد. خانواده من٬ فرزند معلولم را که هميشه از خواهرش کبرا ميپرسد و همه فاميل ما را از وحشت اعدام کبراي عزيزمان٬ پاره تنمان٬ نجات دهيد. .ما منتظر اقدامات قاطع شما هستیم .ما از شما می خواهیم این نامه را امضا کنید. ميدانم وقت تنگ است و اين آخرين لحظات است. در اين آخرين لحظات يکبار ديگر دست ياري بسوي شما دراز ميکنم. با امضا اين نامه ٬ نشان دهيد که شما نيز خواهان آزادي کبرا هستيد. اعلام حمایت خود را به آدرس ای میل زیر بفرستید campagne.kobra@gmail.com ابوالفضل رحمان پور 22 شهریور 85
پادکست ویژه کبرا را از اینجا بشنوید
Urgent!
Save Kobra Rahmanpour from execution Execution of Kobra!
Rahmanpour has been set to be carried out on April 15, 2005 we have got less than three weeks to save her. Kobra Rahmanpour is a 22 year old woman, currently under the treat of being hanged by the Islamic regime of Iran. She had spent the past three years in prison and been convicted of murdering her mother in law by a kitchen knife. On the first of January this year she was woken up early in the morning to be told that she was going to be hanged that day. But the international pressure delayed her execution. Kobra herself is a victim of poverty and injustice. She was born and raised in a family that could not even provide the mere necessities of life for its members. Her father is elderly and one of her brothers is disabled and there is no welfare system to look after such people who are in need. Kobra had to give up her ambitions of going to university, and in order to help her family survive, married a man 40 years her senior. But her life did not get better; in fact it was made hell by repeated maltreatment and abuse se received from her husband and his family. In one occasion he was even arrested and imprisoned for physically and sexually abusing her. In the last incident according to Kobra, she was attacked by her mother in law with a kitchen knife in her hand. Kobra claims that she killed her mother in law in a self defence act. Kora Rahmanpour's life and misery is not unique. She is one of thousands and even millions of young people in particular young women whose lives, youth and ambitions are ruined in the hands of Islamic regime. The Iranian authorities are not fit to prosecute someone like Kobra. They themselves are the worst criminals in the world. They should be tried for the terrible hell they have created for people in Iran. Execution for whatever reason is an inhuman act and the Iranian government has got a record in this filed. For the sake of justice we must save Kobra Rahmanour. By signing this petition you will help us in our campaign to make Iranian authorities withdraw the hanging. An open letter from Kobra Rahmanpour .
To all noble humans, and all human right defender bodies I, Abolfazl Rahmanpour, the father of Kobra Rahmanpour pledge you to protest to the unfair sentence of my young daughter. Kobra, my young daughter, was forced to marry a man, 43 years older than herself. Kobra was a good student in her school and her wish was to study in the university but she was forced to forget all of her wishes because of the extreme poverty of the family. Kobra had a hard life before marriage and after marriage her life became even worse. the extremeness of problems and sufferings that she had to take in a family that look at her first a servant and then a daughter-in-law, was so much that made a kind girl like her to commit a murder in an accident and while defending herself. Kobra spent the best years of her youth in the prison and with the threat of death. She has suffered so much and has completely fall. It is so many years that she can feel the execution rope on her neck and her life goes on with sensing death, she shouldn't suffer more tortures. When look at her colorless eyes, fallen teeth, and senseless body I always ask myself what did I do wrong? What shouldn't I have done? Whose fault is this? As she has said herself she wants to live and she is scared from the execution, the rope and the crane. She wants to go to university and study. Kobra is a very kind girl, her inmates can testify that. She should be free as soon as possible to go back to her normal life. Our only hope is the protest of you noble people to this unjust sentence. The only way of preventing this sentence is the protest of all of the people, human rights defending bodies, committees against the executions and international bodies. Just for a second thought what me and Kobra's mother are going true to realize how horrible are this days. I wouldn't mind to be executed instead of Kobra, is that possible? I have always worked from day to night, but I don't know why our destiny went this way? I and Kobra's mother have no hope to life or another thing beside Kobra. Help us. Save my Family, my disabled son who always asks about her sister, Kobra, from this horror of execution of our dear Kobra. We are waiting for your definite actions. We all ask you to sign this letter. I know that there is no time and we are in last seconds. I ask for your help once more, in these last seconds. Sign this letter to show that you also demand Kobra's Freedom. Send your supports to this Email: campagne.kobra@gmail.com We will declare the names of those who sign in this blog: http://www.save-kobra.blogfa.com/ AbolFazl Rahmanpour, September 2006 CC: Amnesty International, Unicef

باز هم سفر ودوری از وبلاگ

دوستان عزیز فردا عازم سفری هستم به جنوب اروپا و احتمالا چند روزی دوباره نتوانم این مجال را بروز کنم و با شما باشم . نکته دیگر اینکه آن دسته از عزیزانی که گلایه دارند چرا تلگرافی جواب نامه ها را میدهم و یا دیر جواب میدهم باور کنید که من کارهای دیگری هم دارم و تمام مشغولیات و زندگی من فقط این وبلاگ نیست . پس برای چند روزی همه شما عزیزان را به خدای بزرگ می سپارم تا دیداری دوباره و کلامی تازه

سرزمین مادری مان و شرم از حاکمان آن

Image and video hosting by TinyPic

به عکس بالا نگاه کنید ! این دانشجوی جوان و نام آور ایرانی دریکی از المپیادهای علمی جهان مایه افتخار کشورمان شد هم ایران به اوافتخار می کند و هم اوبه ایرانی بودن خویش افتخار می کند ،اما براستی آن غم پنهان و شرمی که درسیمای وی نهفته است از چیست ؟ و چرا بعضی از ما ایرانیان با آنکه عاشق ایرانیم و سرزمین مادری مان را از جانمان نیز بیشتر دوست داریم اما بخاطر عملکرد مشتی جاهل و احمق که از بد روزگار این روزها بر سرزمین مادری ما حاکم هستند از گفتن ملیت خویش باید خجالت بکشیم ؟ چرا

جهانبگلو زندانی شد ! ، هلالی هم مقدس ! بادابادا مبارک بادا روز وبلاگ

Image and video hosting by TinyPic

این هم مشت محکمی بر دهان ضد انقلاب بازم بگید روحانیت به درد دل مردم و مخصوصا خانمهای جوان بی توجه هستند

جهانبگلو زندانی شد رامین جهانبگلو پس از گذشت چهار ماه انفرادی بالاخره آزاد شد منتها نمی دانم چه بر وی گذشته بود در این چهار ماه که بیشتر از آنکه دلش برای خانواده اش تنگ شود برای ایسنا بیشتر تنگ شده بود! و یکراست از اوین رفت میدان انقلاب و بعد هم ایسنا و بدون آنکه اصلا ازش سئوالی بکنند شروع کرد به مصاحبه و حرفهایی زد که حتما خوانده اید ، حرفهای جهانبگلو فقط زمان لازم دارد اگر فقط ده روز دیگر که مثلا جهانبگلو پایش را از مرزهای جمهوری اسلامی گذاشت بیرون و باز هم گفت که : " رفتم ايسنا که کار خبرنگاران را راحت کرده باشم...در يک ماه اول ملافات نداشتم ...بعد از ۳ ماه توسلول انفرادی برایم تلويزيون و روزنامه آوردند .... برای همه چيز پزشک در آنجا بود... تحت هيچ فشار روحی و روانی نبودم... رفتار دستگير کننده ها خشن نبود... بازجوها بسيار مودب بودند... من تصميم گرفتم خودم کارم را در زندان دنبال کنم لذا وکيل نگرفتم... وضع غذا خوب بوده و کاهش وزن هم طبيعی است... زندانيان ديگر هم دوش و هم توالت داشتند... من قربانی هستم... من خودم تصميم گرفتم اين حرفها را بزنم آنها اعتراف نگرفتند..." آنوقت است که باید به حرفهای جهانبگلو ایمان بیاوریم وگرنه ما که بچه نیستیم و تازه هم که با جمهوری اسلامی آشنا نشدیم ! مایی که روزگاری نامه عزت الله سحابی به خانواده اش را در روزنامه کیهان خواندیم ، مایی که روزگاری مصاحبه ابراهیم نبوی با کیهان را خواندیم و از بس شوهای ندامت و ببخشید امت حزب الله را از تلویزیون دیدیم خسته شدیم باید هم این یکی را هم باور نکنیم بگذاریم حالا فعلا مهر آزادی جهانبگلو خشک شود و ده روزی بگذرد ! ولی فعلا در وضعیت حاضر نه میتوانیم کاسه داغتر از آش بشویم و بگیم نه رامین جان زدنت ، انفرادی بودی و شکنجه ات کردند و الان هم مرده ای منتها داغی حالیت نیست !! خودش می گوید فشاری نبوده واحیانا اینقدر بهش خوش گذشته که نفهمیده کجا هم بوده چون اوینی که حداقل من خودم هیجده ماه انفرادی و کلا چهار سال زندانی بودن را درش تجربه کردم به هیچ وجه با اوینی که جهانبگلو آنجا بوده شباهتی نداشت وی احتمالا هتل اوین بوده نه زندان اوین ! نمی دانم فکر می کنم تازه جهانبگو زندانی شده ، زندانی میان خود و اعتقاداتش و اون چیزهایی که بهش گفتند آزادانه خودت همینجوری برو ایسنا بگو هلالی هم مقدس شد و هاله ای نور دورتا دور او را گرفت سرانجام پس از گذشت یک هفته ودر حالیکه بیش از هشتاد هزار نفر فقط در وبلاگ من فیلم هنر نمایی ایشان با لیدا خانم را دیدند ، نامه ای نوشت که بزرگترین حماقت زندگی اش باید نام گیرد ، اول آنکه در این نامه آب پاکی را ریخت رو دست تمام اونهایی که میامدند اینجا و گلوی خودشان را در کامنتها جر میدادند که من مونتاژ کرده ام واین هلالی نیست و این فیلم دورغ است و ... برید بخونید ببینید ! هلالی در آن نامه با شهامت تمام تائید کرد این لیدا خانم همه کاره همسر خوشبخت ایشان هستند ! منتها گفتند این فیلم خانوادگی بوده و دست های شیطانی و نطفه های ناپاک این فیلم را منتشر کرده اند ! ، دوم هم که در آن نامه اگر احتمالا کاغذ و جوهر کافی برایش فراهم می کردند و او همینجوری ادامه میداد به نوشتن نامه سیاسی الهی شان ، نقشش و وظیفه اش در برابر اسلام از خود قرآن واهل بیت هم فراتر می رفت و اونوقت اصلا اون آقا امام حسین بود که باید برای هلالی مداحی میکرد ! ظاهرا این بار جنسش خیلی خوب بوده چون در آن نامه هلالی یعنی تمام حق و اسلام و مخالفانش هم یعنی تمام باطل و شیطان ، البته ایشان در آخر هم اضافه کرده که حالا حرفهای دیگری هم هست که گذاشتم بروم خدمت رهبر تا بگویم ، امیدوارم فقط حتما اینبار دیگر بتوانند حکم جهاد برای برخورد با بد حجابها و مفاسد اجتماعی را از رهبر بگیرند روز جهانی وبلاگ بعد از روز جهانی کارگر و جمعیت و بتن و قیر و تمبر وهوا ودرو دیوار و ... اینبار نوبت به وبلاگ رسید ! روز جهانی وبلاگ بر تمام بلاگرها و خواننده های وبلاگ مبارک بادا نکته دوستان این مصاحبه کذایی آقای جهانبگلو من را یاد یک کتابی انداخت که اتفاقا در ایران هم چاپ شده است ، اگر وقت کردید حتما آنرا بخوانید ، اعترافات شکنجه شدگان زندان ها و ابراز ندامت های علنی درايران نوين ، نوشته : يرواند آبراهامانيان ترجمه : رضا شريفها‌ چاپ نشر باران

واكنشهاي داخلي و خارجي نسبت به يادداشت من

همانطوريكه انتظار مي رفت نسبت به مطلب " خبري كه در رسانه هاي ايران منعكس نشد!" كه چند روز پيش در همين مجال منتشر شد واكنشهاي بسيار متفاوتي را در داخل و خارج از كشور بدنبال داشت ، ابتدا هاآرتص نسبت به سطري كه در آن به زنده و در ايران بودن ران آراد نوشته شده اشاره كرده و سايت رسمي چهار ديپلمات و بازتاب و خبرگزاري مهر ضمن دادن القابات فراواني به من نسبت به بخش در اسرائيل بودن آن سه گروگان اشاره نموده مضاعف بر اينكه ضمن جعل خبرنيز نموده اند به علت كاملا مشكوكي فردي را كه سال گذشته من در آنكارا ملاقات نموده ام را «روبير مارون حاتم» نام نهاده در حاليكه من گفته بودم: «روبرت » ، اين فرد كه گمان ندارم روبير مارون حاتم باشد در خلال سالهاي 1980 تا 1989 از فرماندهان امنيتي سمير جعجع در حزب كتائب لبنان فالانژيستها در شمال بيروت بوده است كه هم اكنون نيز در كشور فرانسه پناهنده مي باشد . اما مسئله اين پنج گروگان يعني ران آراد ، متوسليان ، موسوي ، اخوان ، رستگار مقدم يك زنجيره بهم پيوسته مي باشند اگر بسياري از دوستان بياد داشته باشند در سال 1377 در كنگره سرداران شهيد جبهه فرهنگي در تهران نيز كه برگزار شده بود من گفتم كه تا حقايق مطرح نشود اين گروگان گيري ادامه خواهد داشت و مسئله آراد به مسئله اين چهار تن بستگي دارد كه البته واكنشهاي بسياري را برانگيخت و همانزمان وزارت امورخارجه از من شكايت نمود ! اما من باز هم مي گويم بايد صادق بود ، نگاه كنيد احمد متوسليان در آنزمان فرمانده تيپ محمد رسول الله سپاه بود با فرمان آيت الله خميني وي مسئول اعزام و استقرار رزمندگان ايراني درلبنان شد ابتدا به سوريه و سپس به لبنان رفت و همه وي را به عنوان يكي از فرماندهان بنام سپاه پاسداران مي شناسيم ، وي در عملياتهاي بي شماري حضور داشت و فاتح خرمشهر بود ، شما حتي يك عكس پرسنلي از وي نمي بينيد كه در هيات ديپلمات باشد چرا جمهوري اسلامي دروغ مي گويد ؟وعنوان مي كند ديپلمات ، ديپلمات ؟ همين پنج سال پيش علي خامنه اي در مقام فرماندهي كل قوا حكم سرلشگري وي را در حركتي آئين وار امضاء نمود و امروز در ايران همه جا متوسليان را بنام سرلشگر مي شناسند در كجاي دنيا رسم بر اين است كه به يك ديپلمات درجه نظامي بدهند ؟ و يا تقي رستگار مقدم يك بسيجي يك رزمنده بوده وي نيز در كنار احمد متوسليان به عنوان يك رزمنده جان بر كف به لبنان آمده و حالا چون بر حسب اتفاق آنروز رانندگي ماشين رابر عهده داشته جمهوري اسلامي همواره مي گويد مشاور فني سفارت بوده !همين دروغ پردازي هاست كه ماجرا را پيچيده تر مي كند ، اين چهار تن درست چند ساعت قبل از حركتشان پيش سيد عباس موسوي دبيركل حزب الله لبنان بوده اند ، در خودروي مرسدسي كه اينها اسير شدند يك دستگاه بي سيم پي آر سي بوده كه متعلق به حزب الله لبنان بوده است ! چرا جمهوري اسلامي مي خواهد با كتمان و قلع حقيقت ماجرا را خاتمه شده بداند ؟ ران آراد در ايران است در اين هيچ شكي نيست اشاره را مستقيم تر ميكنم ران آراد در سال 2000 ابتدا به سوريه و از آنجا از طريق هواپيماي سي 130 ارتش كه در اجاره سازمان هلال احمر بوده به ايران منتقل شده است و دست كم تا آنجا كه شاهد بوده ام تا سال 2002 در منطقه شمال تهران توسط نيروي قدس سپاه پاسداران محافظت و نگهداري مي شد ، وي همچنين در سال 2001 دچار سانحه قلبي شد و بمدت پانزده روز در بيمارستان قلب جماران متعلق به سپاه پاسداران مداوا و نگهداري ميشده است . آن سه تن نيز در اسرائيل هستند و هم اكنون در اختيار شين بث ( اطلاعات ارتش اسرائيل ) نگهداري مي شوند ، هر دو دولت الان سالهاست بر سر موضع هستند و اين وسط فقط خانواده هاي اينها هستند كه چشمشان به انتظار سفيد شده است من واقعا هم براي همسر و فرزند ران آراد دردمندم و هم براي خانواده هاي آن چهار تن كه تعدادي در انتظار جان سپردند و تعدادي همچنان در اين انتظار كشنده مشغول مرگ تدريجي هستند چند سال پيش دولت آلمان در اقدامي در خور ستايش و كاملا انسان دوستانه اعلام آمادگي كرد تا ميانجي بشود و اين گره كور را باز كند اسرائيل نيز الحق و الانصاف اعلام كرده بود با هر خبر خوشي از ران آراد خبر خوشي خواهيد شنيد اما اين ايران بود كه اين مسئله با اهميت را فداي جهالت چند سودجو نمود كه ادامه اين وضع براي آنها مسئوليت هاي نان و آبدار و بودجه هاي ميلياردي مي آورد تا جائيكه در اولين جلسه هماهنگي در ايران در حضور نماينده آلماني « ارنست اورلا» كار به درگيري فيزيكي وليوان و قندان پرت كردن براي همديگر كشيد ! ، من چند وقت پيش در پيامي كه براي همسر ران آراد فرستادم به وي گفتم برود از دولت اسرائيل شكايت كند به خانواده هاي آن چهار تن هم همينرا مي گويم بايد از دستگاه ديپلماسي و اطلاعاتي ايران و يا هر كس كه مسئول است بروند شكايت كنند امروز اين پنج گروگان از نظر دولتهاي ايران و اسرائيل فقط برگهاي آسي هستند كه هر دو طرف نگه داشته اند تا در فرصتي طلايي رو كنند اين دو دولت بيرحم نه به چشمهاي منتظر خانواده ها كار دارند و نه برايشان گذشت بيش از ربع قرن مطرح است جالب اينكه هر دو دولت هم اقدامي مشابه دارند هر از گاهي اسرائيل اعلام مي كند آراد كشته است تا برگ ايراني را بسوزاند و ايران هم هر از گاهي مثل چند ماه پيش در تلويزيون و رسانه هاي خود خبر مرگ آن چهار تن را اعلام مي كند ! هر دو طرف مي خواهند خود را حاكم بر بازي بدانند و اين در حالي است كه آنطرف احمد متوسليان بنا به گفته شاهدي كه در هشت سال پيش وي را در زندان ديده است بروي ويلچر نشسته است و در اين طرف هم ران آراد با سكته هاي قلبي هر روز با مرگ دست وپنجه نرم مي كند ، اين به نظر من بزرگترين مسئله نقض حقوق بشر در منطقه است و هيچ دادگاه و محكمه و سازماني هم بخاطر حساسيت موضوع دخالتي نمي كند ايكاش روزي برسد كه خانواده آن چهارگروگان ايراني در كنار خانواده ران آراد يك جا بنشينند و با هم فرياد بزنند آي آقايان عزيزان ما را بدهيد ، من واقعا به سهم خودم آماده ام تا اين اتحاد را شكل بدهم