! حذف دو ماده‌ی بحث‌انگیز

تبريک مي گم به همه فعالان حقوق زنان و به همه مردان و زنان آزاد انديش ايران بالاخره با تلاش مداوم  و همه جانبه مطبوعات و رسانه های مستقل و فعالان حقوق زنان مجلس که سرسختانه بدنبال این لایحه مرتجعانه بود صبح دیروز مواد ۲۳ و ۲۵ این لایحه در کمیسیون قضایی و حقوقی مجلس حذف و نیز ماده ۵۳ آن اصلاح شد.براساس ماده ۲۳ لایحه حمایت از خانواده مرد می توانست بدون اجازه همسر اول با دارا بودن شرط تمکن مالی و اجرای عدالت با اجازه دادگاه ازدواج مجدد داشته باشد. ماده ۲۵ همین لایحه مالیات بر مهریه را مطرح می کرد که براساس آن زن موظف بود در بدو ازدواج مالیات مهریه خود را بپردازد. اما این همه پیروزی نیست و با حذف این دو ماده جنجالی  باید همچنان اعتراض ادامه داشته باشد چرا که  متاسفانه کلیات این طرح به رغم همه اعتراضات صبح امروزبا رای مثبت 171 نماینده تصویب شده است . 
 همه فعالان حقوق زن از جمله همه آن عزیزانی که با حضورشان در مجلس اعتراضات خودشان را به نمایندگان اعلام کردند و همچنین همه آن سه هزار نفری که بیانیه اعتراض را امضا کردند و  روحانیون آزاد اندیشی که نسبت به این لایحه ابراز مخالفت کردند دستشان درد نکند و خسته نباشند .

آی عوضی چرا میزنی ؟

وقتی اولین بار مطلبی کوتاه از من در کیهان بچه‌ها در سال ۱۳۶۴ چاپ شد که یک داستان بسیار کوتاه به اسم روستای موسی آباد بود فکر کردم دیگه شدم روزنامه نگار ! اگه بگم صدتا از اون شماره کیهان بچه‌ها را خریدم شاید دروغ نگفته باشم ، این اولین بار بود که اسم خودمو و مطلبی که برای من بود را با حروف سربی چاپ شده می دیدم و حالی داشت که حتما باید اهلش باشی تا بفهمی ، چند بار اون داستانک را از روی مجله خوندم خدا می داند ... ماجرا به همون داستان تموم نشد و نشد تا روزی که نوزده سال بعدش بهمن ماه ۱۳۸۳ اولین پیش شماره روزنامه مهران چاپ شد و حالا اون بچه ده ساله کیهان بچه هایی شده بود مدیر مسئول روزنامه مهران ( که البته چهارده شماره هم بعدها به لطف دادگاه مطبوعات و قاضی مرتضوی مهربان مطبوعات اقبال چاپ نیافت) . آن روز هم با اینکه نوزده سال بزرگتر شده بودم ولی باز اولین روز انتشار روزنامه خواب و خوراک نداشتم و تمام روزنامه را بارها و بارها خواندم و از دفتر روزنامه خیابان فلسطین تا خانه‌ام هر روزنامه فروشی را که می دیدم می ایستادم و می گفتم : یه مهران لطفا ! آن روز هم با خودم فکر می کردم بعد از سالها بقول معروف خاک تحریریه خوردن دیگه شدم روزنامه نگار ! حالا از آن روزها خیلی میگذرد و هنوز هم باور دارم روزنامه نگارم ، هنوز هم وقتی جائی مطلبی می نویسم بارها و بارها می خوانمش دست می کشم روی روزنامه و عین نابیناها همه حروفش را حس می کنم و از شما چه پنهان همون کیف و شوق ده سالگی و داستان روستای موسی آباد را می برم ! اما همه مان می دانیم دیکته نانوشته غلط ندارد .و روزنامه نگاری هم همان دیکته نوشتن هست و وای اگر این کار تنها حرفه ات باشد و دیگر آن عشق انتشار ممزوج شود با همه زندگی ات باید بنویسی که بتوانی زنده باشی و خرج زندگی ات را در بیاوری ...

اینها را داشته باشید و یک خاطره کوتاه هم از زندان لعنتی توحید برایتان بگویم تا در آخر همه این نقطه هارا با هم خط بکشیم تا آن شکل در بیاد (یادتونه اون موقع‌ها تو مجله‌های کودک و نوجوان یه سری عدد بود که زیرش هم نقطه‌ای بود باید همه نقطه‌ها را به ترتیب اون اعداد بهم وصل می کردیم که آخرش یک شکلی معلوم می شد هواپیمایی بود یا خونه‌ای یا حیونی و ... یادش بخیر عجب حالی می داد !) . وقتی داشتم از اتاق بازجوئی به سلولم برمی گشتم که یک طبقه بالاتر بود از پله‌های پیچ در پیچ توحید که داشتم با چشم بند و به کمک نگهبان بالا می اومدم یکهو صدای سیلی‌ای شنیدم بعدش دادیی که می گفت : آی عوضی چرا میزنی ؟ اون موقع صاحب صدا را نشناختم و با خودم گفتم اینم یکی مثل من اون صدا همیشه تو ذهنم بود و بعدها وقتی تو زندان اوین همه ماهارو داده بودند بند عمومی اولین بار که احمد باطبی رو دیدم و گفت سلام صاحب اون صدارو شناختم ! و از همون روز احمد شد دوست من تا همین امروز . این را گفتم که همه بدانند من و احمد دوست فراغت وپارتی و کوه و آسایش نبودیم و در کشاکش سیلی و شکنجه و انفرادی و بعد ترش زندان و فرار و حالا هم این تبعید ناخواسته لعنتی با هم بودیم و هستیم و باید حتما طعم تلخ زندان را چشیده باشی تا بفهمی رفیق زندان چقدر برایت عزیز است ، همین الان شاید من ماه به ماه بشود که با برادرم حرف نزنم و ایمیلی و چیزی بهم دیگر ندهیم ولی حتما هفته‌ای یکبار با دوستان زندانم اگه صحبت نکنم احساس می کنم چیزی کم دارم و چیزی سر جایش نیست . این نقطه را هم داشته باشید .

موضوع پست قبلی همین وبلاگ نه افشاگری بود ، نه له کردن و نه دفاع از کسی فقط و فقط یک تلنگر ساده بود به یک دوست به یک هم خانواده‌ای عزیز که بداند امروز در این عصر ارتباطات حداقل ماها که ادعای روشنگری و تنویر افکار عمومی داریم بدانیم چیزی پنهان نخواهد ماند همین و بس که احمد عزیزم بداند این حرفها پشت سرش هست اگر نبود عشق و علاقه‌ای به احمد من هم مثل خیلی‌های دیگر همین حرفهارو پشت سرش با تلفن و ایمیل و چت ، یک کلاغ و چهل کلاغ می کردم و بازار شایعه و دروغ و خاله بازی مبارزه در خارج از کشور را داغتر می کردم ! اما اگر من آمدم نوشتم اگر آمدم همه آن نجواها را فریاد کردم البته که می دانستم فرصت طلبانی مثل فخر آور و درخشان و همه کیهانی‌های خارج از کشور بل می گیرند و با دمشان گردو می شکنند اما در دو چیز شک نداشتم ، دوستی من و احمد بالاتر از این حرفهاست و اینکه آستانه تحمل و انتقاد پذیری احمد هم بالاتر از اینهاست . و البته حالا که می خوانم می بینم بله من هم گاف دادم ، زندگی خصوصی هیچ کس حتا قهرمانها و خبرسازها هم به من مربوط نیست ، اینکه احمد عاشق هست یا فارغ مسئله خودش هست و من هم اصلا هدفم کنکاش این مسئله نبود همه درد و دغدغه من این بود که احمد بیا و بگو این حرفها و نجواها چیست و احمد عزیز هم گرفت حرفم را آنجائی را که در جوابیه همین مطلب نوشت :

" بین امیر جان خانم مظاهری وکیل من بود تا من را از عراق به یک جای امنی برسونه . حتی مقصد آمریکا هم نبود . فقط یک جای امن . حالا ایشان من رابه اینجا آورد . که دستش درد نکنه . ایشان وظیفه‌اش را انجام داد و حالا دیگه کار ما باهم تمام شده . "

همین و تمام من به هدفم رسیده‌ام و این داستان را دیگر تمام شده می دانم وحالا که همه آن نقطه‌های کذایی را بهم وصل می کنیم می بینیم که تصویر خیلی‌ها واضح می شود که در پس آن تصویرها هم من و هم احمد دوست و دشمنمان را شناختیم و فهمیدیم که چه کسانی منتظرند که از آب گل آلود ماهی بگیرند و چه عزیزان دیگری که مهربانانه نگران دوستی و خاطرات خوب مشترکمان هستند .

پی نوشت یک :

شاید یکی دیگه از نتایج همون نوشته این بود که احمد تصمیم بگیره از لاک خودش بیرون بیاد و بشه همون احمد باطبی قبلی و تو ایران و دوباره وبلاگنویسی را شروع کنه و وبلاگ خودش را دوباره با شکل و شمایل جدید راه بندازه که میتوانید اینجا ببینیدش ! خلاصه احمد جان وبلاگتم مبارک – حیف که نگذاشتی فقط نمک گیر بشی- حالا دیگه مجبوری بنویسی ! هی هم نگو همونقدر که آزادی بیان داریم آزادی عدم بیان هم داریم نه داداش این خبرها نیست ما همه زدیم بیرون که فقط حرف بزنیم و بنویسیم !!

پی نوشت دو :

کیانوش سنجری هم بعد آن پست برایم گفت که ظاهرا بسیاری بر این فهم رفته اند که خانم مظاهری ایشان را از عراق به آمریکا منتقل نموده که البته اینطور نمی باشد . کیانوش از عراق توسط کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل به سوئد منتقل شده و بعدها خانم مظاهری ترتیب انتقالشان را از سوئد به آمریکا داده اند .

! قهرمانان هم گاف می دهند

این روزها در تعداد مشخصی از سایتها و وبلاگستان فارسی به یکباره دیده ایم که همه پرداخته اند به لیلی مظاهری و اینکه ایشان دروغگو هست ، ایشان بنام مبارزه با جمهوری اسلامی و یا دفاع از حقوق بشر از آمریکا پول می گیرد و ...

من خانم لیلی مظاهری را فقط از طریق ارتباطات و جستجو در اینترنت می شناسم و اینکه چند ماه پیش درست در همان زمانی که احمد در عراق بود ایشان در فیس بوک مرا اد کرد و گفت که وکیل احمد باطبی است ، من آنروزها فرد دیگری را به احمد برای وکالت معرفی کرده بودم که از دوستان نزدیکم بود و تا حدود بسیار زیادی احساس می کردم که با توجه به ارتباطات فراگیرش وی میتواند کار انتقال احمد را انجام بدهد ، که احمد به من گفت به دلایل بسیار زیادی فعلا نمی توانم وکالتم به لیلی مظاهری را کنسل بکنم ، همین شد که من رفتم تحقیق ببینم ایشان کیست که دیدم ارتباطات بسیار خوبی دارد و اتفاقا دیدم کار انتقال کیانوش سنجری را هم در مدت زمان بسیار کوتاهی یعنی شاید قریب چند ساعت توانسته انجام بدهد – حالا این نشانه موفقیت حرفه‌ای ایشان هست و یا نشانه مثلا بقول کیهانی‌های داخلی و خارجی جاسوس بودن ایشان اصلا مورد بحث من نیست - । القصه که ایشان توانست در مدت زمان بسیار کمی احمد و فرد دیگری را که در آنزمان همسر احمد و بعدها نامزد احمد و کمی بعدتر دوست دختر احمد و الان هیچ کس احمد معرفی شده است را به آمریکا بیاورد – این کار را شاید خیلی از افراد ندانند چقدر سخت است اما برای من که به نوعی کارم هست و در کمیته نجات گاها می بینم نقل و انتقال افراد حتا بسیار معروف به کشوری امن چقدر سخت و طاقت فرسات واقعا قابل تحسین است و همین جا فارغ از همه چیز باید از ایشان بخاطر نجات دادن جان احمد و انتقالش به آمریکا تشکر کنم .

همه اینها را گفتم تا بگویم که خانم لیلی مظاهری به عنوان یک وکیل مدافع مهاجرتی و یا بقول خودشان وکیل مدافع حقوق بشری و نهایتا و قدر مسلم در هیات یک وکیل حرفه‌ای کارش را در قبال احمد باطبی ، کیانوش سنجری و احتمالا منوچهر محمدی و کوروش صحتی و ... نه تنها خوب بلکه عالی انجام داده است . این را داشته باشید تا همین جا و اصلا خودتان را هم گرفتار نامها نکنید به قضیه اینطوری نگاه کنید : یک فرد که جانش در ایران در خطر بوده و یا نه اصلا عرصه برایش سخت شده بوده از ایران به کردستان عراق فرار می کند و فردی که وکیل هست با خبر می شود و از عراق وی و فرد همراهش را به سرعت به کشور ثالثی منتقل می کند و مایه امن و آسایش وی می شود . حالا به ادامه ماجرا می پردازیم .

فرض اول

برای نجات یافتگان و یا فعالین حقوق بشری و یا کوشندگان سیاسی مشخص می شود که وکیل فوق خیانتکار است و از نام و اعتبار افراد برای رسیدن به مطامع حزبی / سیاسی / اعتقادی / اقتصادی / و در آخر اصلا جنسی خودش دارد سوء استفاده می کند و در پشت نامهای مبارزین جمهوری اسلامی دارد خودش را مطرح می کند و با آوردن افراد به کشوری خاص دارد بقول معروف اسب خودش را زین می کند ! خوب چاره چیست ؟ چه کار باید بکنند ؟ که هم چهره خودشان سالم بماند و هم این خیانتکار را رسوا کنند ؟ ساده‌ترین راه به نظر من این هست که اول وکالت خودشان را از آن فرد کنسل و بعد هم مثلا با اطلاعیه‌ای بگویند بله ایشان که تا اینجای کار کمک کرده اند هدفشان سوء استفاده بوده نه دفاع از حقوق بشر و این حرفها . آنوقت است که مثلا خانم مظاهری و یا مظاهری‌ها رسوا می شوند و می نشینند سرجایشان .

فرض دوم

این خانم با لطایف الحیل خاص و ترفندهای ویژه و حتا شاید امنیتی از طعمه‌های خودشان آتو می گیرد و اینگونه افراد مجبور می شوند به ایشان حق السکوت بدهند مثلا خانه آخرش این هست دیگر مثلا یک فیلم پورنو از ارتباط فرد با یکنفر دیگر داشته باشد و یا نامه‌ای و یا واقعیتی که ثابت کند فرد فوق اصلا سابقه مبارزاتی نداشته است و یا اینکه اصلا زندانی نبوده است و همه اینها صحنه سازی بوده است و ... و فرد هم مجبور باشد برای اینکه پته‌اش رو آب نیفته همینجوری به ایشان باج بدهد و عکس یادگاری با ایشان بیندازد و در همه مصاحبه‌هایش از وی به عنوان ناجی وقهرمان و ... نام ببرد ! خوب اینجا حالا چاره چیست ؟ چه کار باید بکند ؟ عقل سلیم هر آدم ساده‌ای چه برسد به یک فعال سیاسی و آگاه و بقول معروف بچه زرنگ حکم می کند که حالا که به نقطه امنی رسیده است و در جائی هست که دیگر مثل ایران دیکتاتوری و باند بازی و مافیایی و نبود مطبوعات آزاد و مستقل نیست دیگر باج ندهد و علنا و شجاعانه بیاید بگوید که بله دارد از من سوء استفاده می شود و من دارم قربانی می شوم – فراموش نکنید که این من هم نه مثلا یک نام ساده و گمنام بلکه نامی هست که برای خودش اسطوره‌ای است و متعلق به یک تاریخ مبارزاتی هست نه مثلا یک پناهنده ساده و گمنام – و ماجرا مثلا از این قرار است آی فعالان حقوق بشری و مطبوعات و دادگاه و ... به داد من برسید و من را از دست این خائن نجات بدهید و بازدر این فرض هم آنوقت است که مثلا خانم مظاهری و یا مظاهری‌ها رسوا می شوند و می نشینند سرجایشان .

اما متاسفانه این روزها هیچ کدام از این دو فرض موجود انجام نمی شود و جامعه ما هم که متاسفانه جامعه‌ای است قهرمان پرور و مرد سالار ، همه اعتقاد دارند قهرمانها هیچ وقت خطا نمی کنند ، مردها همیشه معصوم و مظلوم هستند و این زنها هستند که عفریته هستند و شیاد و شیطان ! و البته که همه ماها عاشق این هستیم که کاسه داغتر از آش و یا کاتالویک تر از پاپ بشویم . و متاسفانه و تاسف بار تر اینکه این طرز تفکر نه تنها برای مردم عامی و فرو دست جامعه بلکه قشر الیت و مثلا روشنفکر جامعه هم اینگونه است همانهایی که این روزها وکالت افتخاری احمد باطبی را پذیرفته اند که وای احمد مظلوم از زندان ایران در رفت و اسیر و زندانی دیگری شد ، وای دارد جیب خودش را از نام و عنوان احمد پر می کند ، وای این بیسواد جاهل از اتفاقات ایران را چه به این حرفها ، وای می خواهد حتما احمد را گول بزند و زن احمد بشود و ....

بار دیگر به آغاز این بخش برگردیم ، من لیلی مظاهری را زیاد نمی شناسم اما احمد را زیاد می شناسم و آشنائی مان هم از سخت‌ترین روزهای زندگی هر دویمان شروع شده - زندان لعنتی اوین - و احمد دوست عزیزم هست و خواهد بود اما احساس می کنم اینجا دارد در حق یک فرد یک کسی که اتفاقا زن هم هست جفا می شود . اگر خانم لیلی مظاهری شیاد است و دروغگو هست و یا مثلا خیانتکار هست اینرا نه من می توانم بگویم نه مثلا فلان نفر و نه بهمان نفر فقط و فقط مثلا در همین یک مورد این احمد باطبی عزیز است که باید بیاید و بگوید این فرد خطاکار هست و کسی هم در جرات و شجاعت احمد هم شک ندارد ، احمدی که در خفقان و سرکوب جمهوری اسلامی در روزهای ۱۸ تیر در تهران پر از سرباز و پاسدار و لباس شخصی و داغ و درفش شجاعانه پیراهن خونی یار دانشجویش را بلند کرده حتما جراتش را دارد تا در آمریکا در کشوری که حق آزادی بیان برای همه حتا برای مخالفین و منکرین رئیس جمهورش هم محترم است بیاید و ماهیت این فرد را فاش کند .

سکوت احمد باطبی این روزها متاسفانه در هر دو حالتش بد است و خدا نیاورد اینرا که حقیقت داشته باشد که احمد پیش دوستانش می گوید این زن شیاد است و پیش لیلی مظاهری می گوید ول کن این حرفها اینها دارند به من حسودی می کنند ، خوب لیلی جان مصاحبه فردا با کیست ؟ سخنرانی پس فردایم کجاست ؟ کار اقامتم چه شد ؟ که در این صورت در پس آن عکس همیشه بیاد ماندنی و اسطوره‌ای جنبش دانشجویی ایران فردی خفته که نمونه بارز و رایج لمپنیسم موجود در اپوزیسیون ایران است ،اینها را که می نویسم خودم هم حالم بهم می ریزد که وای قهرمانان هم می توانند گاف بدهند ! و دلم می سوزد برای آن مثلا دانشجوی ساده شهرستانی که در سالگرد کوی دانشگاه عکس جاودانه احمد باطبی را بر دست گرفته و یا آن دختر جوانی که با گریه با دست خط ساده و شکسته خود نوشته : گنجی باید زنده بماند و در مقابل در بیمارستان میلاد ایستاده است ، برای آن دانشجوی کرمانی که می گفت از همسایه‌ها و دوستانش پول قرض کرده تا به آمل بیاید و در مراسم به خاک سپاری اکبر محمدی به منوچهر محمدی بگوید دست مریزاد ! آیا قهرمانان هم گاف می دهند ؟ احمد بیا و ثابت کن اینطور نیست !

آن مرد آمد ، آن مرد با درد آمد!

خرداد ۱۳۶۷ کردستان – دره قاسملو

از جبهه جنوب عازم غرب شده بودیم بعثی‌ها و تجزیه طلبان کرد و گاها مجاهدین دست در دست هم اقدام به تک‌های جسته و گریخته کرده بودند به علت کمبود نیرو لشگر بیست و هفت یک گردان را برای کمک به لشکر بیست و یک امام رضا فرستاده بود و از قضا گردان ما نیز کمیل همانی بود که حالا باید از جنوب به غرب می آمد همان روز اول اعزاممان سید مهدی بوجانی دوست شانزده ساله‌ام بچه خوب محله بلوار ابوذر هدف تک تیر اندازها قرارگرفت که از ارتفاعات مشرف به دره قاسلمو درست پیشانی‌اش را نشانه گرفته بودند و هنوز از گرد راه نرسیده در غم این شیر بچه بودیم ، صبح سومین روز اعزاممان من که پیک گردان بودم باید برای معرفی گردان به ستاد شمالغرب می رفتم در راه با چهار رزمنده دیگر که پیاده از اردوگاه به سمت ستاد حرکت می کردیم که ناگاه صدای رگباری دل کوه را شکافت و مارا زمین گیر کرد در یال جاده هر چهار نفر خوابیده بودیم نه تکانی می توانستیم بخوریم و نه می دانستیم دشمن در کجاست جم می خوردیم رگبار بود و خاک و تیرو ترکش شاید نیم ساعتی در همان وضعیت زمین گیر بودیم تا به یکباره از دور جیپی را دیدیم با پرچم سبز رنگ یا ابوالفضل که با دیدنش جانی تازه گرفتیم و مردی که از پشت جیپ با تیربار کلاشینکف ارتفاعات مشرف را نشانه گرفته بود به مارسید و فریاد زد که بپرید بالا به سرعت سوار شدیم و به محضی که نشستیم و کمی از دره دور شدیم پرسید اینجا چه می کنید ؟ چرا تنها هستید؟ که گفتیم از جنوب آماده ایم و برگه معرفی گردان را دادم و به ستاد که رسیدیم فهمیدم ناجی ما همان حاج سید مهدی معروف و یل دره قاسلمو است فرمانده ستاد شمالغرب ! تا آخرین روزهای حضورم در غرب همیشه آن نگاه مهربانانه و پدرانه سید مرا جذب خودش کرده بود نگاهش ، رفتارش از جنس همت و باکری و بروجردی بود ، بی‌آلایشی سید ، ایمان زلالش ودوستی نابش مرا جذب کرده بود ، هنوز آن نگاه آخرش یادم هست که در روز خداحافظی پرسیدم راستی آقا سید از کجا فهمیدی ما در کمین گیر افتاده ایم ؟ که گفت صدای تیر در دل کوه را که شنیدم فهمیدم از بچه‌ها کسی گرفتار کمین شده و آمدم گفتم حالا چرا خودتان ؟ شما چرا ؟ که زد پشتم و گفت برو بچه شما بسیجی‌ها هر کدامتان یک گنج هستید من جانم را هم فدایتان می کنم ، سید واقعا هم جانش را به خطر انداخته بود .....

مهرماه ۱۳۷۱ دفتر قضائی سپاه

هفت سال از آنروزهای خاک و خون می گذشت در یک ماموریت شهری با چند نفر از نیروهای قرارگاه ثارالله تهران با یکی دیگر از همان نیروهای اطلاعات موازی ! درگیر شده بودیم و خلاصه پاپوشی برای همه مان ساخته بودند و دادگاه ما را احضار کرد و همانروز فرستادنمان به بازداشتگاه ۶۶ جائی که چهار سال بعدش البته به اتهام دیگری و نگاه دیگری هم البته فرستاده شدم ، همان شب اول بازجوئی وقتی که به اتاق بازجوئی رفتم بازپرس را که دیدم خشکم زد و وا رفتم همان سید مهدی دره قاسلمو که البته سخت هم شکسته شده بود ، دیگر از آن صدای رسا که دل کوه را می شکافت خبری نبود و سرفه بود و خش خش صدا ، داستان دادگاه و شکایت و پاپوش را که برای سید گفتم نگاهی کرد و با همان نگاه مهربانش گفت درستش می کنم و چهار روز بعدش همگی آزاد شدیم

زمان گذشت و چه بد هم گذشت کار من از سربند به چشم بند کشید و زندان و دادگاه و شکنجه و دست آخر هم فرار و این تبعید ناخواسته لعنتی ، اما دورادور از سایتها و مطبوعات و دوستان دور و نزدیک هر از گاهی خبر سید را می شنیدم ، سید اگرچه دایره المعارف جنگ بود اما گنجینه جنگ هم بود و از هر عملیات و منطقه‌ای یادگاری در بدن با خود داشت ، سید شیمیایی ، سید موج انفجار چشمهایش را گرفته ، سید پر ترکش ، و سید مظلوم ، فکر کنم آخرین خبری که از سید داشتم آن بود که حاج حمید دوست مهربان روزهای دوکوهه زنگ زد و گفت فرشاد ، سیدمهدی آخرین روزهای عمرش هست بیمارستانه بی‌معرفت نشو زنگ بزن و صحبتی کن ، اما نمی توانستم ، چه داشتم که به سید بگویم ؟ اما دست تقدیرسید را نگاه داشت و از پیوستنش به یاران شهیدش مانع شد اما داستان کهنه و تکراری بلعیدن فرزندان انقلاب توسط خود انقلاب گریبانگیر سید هم شد ! سید سازش ناپذیربود و از اینکه مدعیان اسلام و انقلاب در پی نام و نان بودند سخت دل نگران بود و دست آخر کار او هم به محکمه و دادگاه و بازداشت و زندان رسید ، خبرها مدام از ایران می رسید و اتهامات بود که پشت سر هم از این سو و آن سو بر سر این جانباز نیمه جان خراب می شد ... همان روزها با خود می گفتم وای بر نظامی که اینچنین فدائیانش را هم تحمل نمی کند .

مرداد ۱۳۸۷

در پشت میزکارم نشسته بودم و مشغول تنظیم اخبار بودم که اسکایپ زنگ خورد و دیدم فردی با سلام بر مهدی ! پشت خط بود ! جواب دادم ، صدای بی‌رمق و نیمه جانی گفت آقا سلام شما همان امیر فرشاد کذایی هستید ؟ که گفتم تا کذائی‌اش چه باشد و ... و خلاصه حرف و حرف تا اینکه گفت : مشتی ، بی‌معرفت منم سید مهدی!

به یکباره بغض چندین و چند ساله‌ام ترکید و گفتم حاجی جون تویی ؟ تو کجا اینجا کجا ؟ که اینبار این سید بود که درد دل میکرد از کارهایش گفت و اینکه زده‌ام بیرون تا شاهد غارت خون شهدا نباشم اما اینجا نیز گرفتار گرگ شده‌ام ، شیادانی که مرا تهدید کرده اند خانواده‌ام را به اسارت می برند و خودم را هم در غربت می کشند و جنازه‌ام را هم محاکمه خواهند کرد که تروریستم ! و این بار این سید بود که به کمک احتیاج داشت ، ناجی من اینبار جان خودش در خطر بود ، وقتی که داستان اخاذی‌ها و تهدیداتش را برایم تعریف کرد شناختم آن زورگیران را که در قد و قامت مبارزه با جمهوری اسلامی و پناهنده سیاسی بودن بسیاری را در ترکیه و اروپا سر کیسه کرده اند ، همانهایی که بو می کشند و بدنبال پول و نام و نان از هیچ جنایتی فروگذار نیستند !

چند روز بعدش خودم را به سید رساندم ، در هتلی در جنوب فرانسه بروی تخت افتاده بود و دورش را دهها قرص رنگارنگ و اسپری‌های تنفسی جوراجور گرفته بود و در کنار تختش چفیه‌اش هنوز خودنمایی می کرد ، برایم گفت که در ایران بر سر زیاده خواهی خیلی از گردن کلفتها مقاومت کرد و دست آخر دانه درشتها کارش را ساختند و ثمره همه مجاهدتهایش را با زندان و تبعید !! و میلیونها تومان جریمه برای اتهامات واهی دادند ، که همسر و بچه‌هایش را به بازداشت کشیدند و شکنجه کردند ، که دنیا عوض شده و جای متهم و شاکی تغییر کرده ، که مملکت شهدا در حال غارت است ، که چه خوش گفت شهید باکری که آرزو کنید در زمان جنگ شهید شوید وگرنه بعداز جنگ رزمندگان کنونی سه دسته میشوند : پشیمان ها ، معامله گران و منزوی ها و دسته ی سوم که از غصه دق مرگ میشوند !

سید امروز تنها و بی‌کس و مظلوم است نه جای در وطنش دارد که روزگاری برای حفظش جانش را بر سر آن گذاشته و نه توان مقاومت در برابر زیاده خواهان و اینچنین است که امروز بی‌سرزمین تر از باد است اما هنوز ایمان دارد به خون شهدا به انقلابی که شهدا با خون آبیاری‌اش کرده اند ! و می گوید : ما به شهداء (ع) تعهد داریم و نباید فراموش کنیم که روزی میمیریم و آنروز حتما شهداء ما را می بینند و باید کاری نکنیم که آنروز خیلی شرمسارش شویم ....

برایش گفتم سید این نظام و انقلابی که تو از آن دم می زنی همینی است که من و تو را آواره کرده ، همینی است که می گویی زن و بچه ات را به زیر کتک گرفته ، تو یا مجرمی یا نیستی اگر مجرمی که گلایه ات چیست و اگر نیستی که خوب مگر نمی دانی حکومت با کفر می ماند و با ظلم نمی ماند ؟

خنده‌ای کرد و تازه فهمیدم چقدر دلم برای این خنده و نگاه تنگ شده بود و فقط گفت ول کن اینها رو پسر فقط یادت باشد من کسی رو خارج از کشور ندارم اگر اینجا مردم تو رو خدا هر کاری از دستت بر می آید بکن تا جنازه‌ام به ایران برگردد و کنار بچه‌ها در قطعه ۴۴ یا جلوی قطعه ۲۹ قطعه شهدای گمنام خاکم کنند و حدالامکان اسمم رو هم رو سنگ قبر ننویسند ...

تمام دنیا بروی سرم سنگینی کرد این سید بود که حالا داشت برای من در هتلی دور تراز آب و خاکش وصیت می کرد ، هنوز دستانش از جای دستبندها زخم بود اما خم بر ابرو نمی آورد ، سرداری که تمام آرزوها و سپاهش درهم ریخته و شکسته شده اما هنوز چشم بر افق دارد ، شاید خیلی‌ها بگویند شستشوی مغزی و از این حرفها و یا ذوب شده در انقلاب نمی دانم چه می توانم بگویم فقط اینکه کم نیستند از جنس سید رضا ها، جانبازی که پایش را داده ، سلامتی‌اش را داده ، خانواده‌ای که فرزند و فرزندانش را داده ، همسرش را داده ، پدر و عزیزانش را داده و از آن مهمتر بدترین تهمتها را هم می شنود که : آره خانواده شهدا همه یخچال و گاز و خانه و ماشین گرفتند ! جانبازها که همه خودشونو بستند ! اما همینها هم اولین حذف شدگان این انقلاب هستند . خیلی‌ها شاید نشناسند اما همین چند روز دیگر است که سالگرد شهادت حاج داود کریمی است ، فرمانده جنگ و جانبازی که بر سر همان اعتقادات سازش ناپذیری‌اش و اینکه مثلا مقلد آیه الله منتظری بود و با حصر وی مخالف بود ماهها به زندان افتاد و حالا هم که امثال او مثل حاج رضا ، همانی که چند وقت پیش در بیمارستان از دانشجو و بسیجی و رزمنده و نماینده مجلس و وزیر و معاون رئیس جمهور برای ملاقاتش صف کشیده بودند امروز با تمام اعتقادات و باورهایش یک روز اینجا و روز دیگر آنجا آواره است و‌ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ، سید هنوز از ولایت فقیه می گوید و من از بی عدالتی و بی ولایتی خامنه ای که می می گویم نمی خواهد باور کند و هنوز از خمینی می گوید و اینکه وصیت کرده است: نگذارید این انقلاب بدست نا اهلان بیفتد از او می پرسم خوب همین اهل و نا اهل را برایم تعریف کن ؟ تو چه کسانی را اهل می دانی که می گوید نا اهلان آدم‌هایی هستند که نان جبهه را خوردند و خون جبهه را ندادند و بعد از جنگ به دنبال غنیمت‌ها اونهایی که در مسئولیت‌ها قرار گرفتند و امروز بر خر مراد سوارند...

پی نوشت بعد یکسال :

همیشه گفته ام که بزمجه ها با من مشکل دارند بزمجه هایی مثل ابراهیم نبوی یا ایرج مصداقی ! که از این پست بل گرفته اند .

سید مهدی پس از طی دوران نقاهتش به ایران بازگشته و زندگی اش را می کند گرچه سخت و رنجور اما آرزویش این بوده که در وطن باشد بنا بر این من زیاد نمی توانم درباره اش اطلاعات بدهم شاید که بعضی را خوش نیاید .

در روزهای اول پست این مطلب چند عکس از جانباز دیگری برایش کار کرده بودم که بعد از مشخص شدن هویت وی آنرا برداشتم و تعمد دیگری در کار نبوده است .خدا همه عقده ای ها و منافقین را درمان کند

! کاش فقط دکتر نبود

هنوز از شوک بزرگترین دروغ سال آقای کردان بیرون نیامده بودیم که با مدرک علی الظاهر ! فوق دیپلم ادعای دکتری دارد آنهم نه از مثلا دانشگاه آزاد اسلامی واحد برغون بلکه از دانشگاه آکسفورد و آنهم در رشته حقوق اساسی ، هنوز از پررویی این آقا که علنا جعل می کند و دروغ می گوید بعد برای جویندگان حقیقت خط و نشان هم می کشد و داغ و درفش نشان می دهد و فیلتر می کند و ... و جالب تر اینکه هنوز یادمان نرفته که احمدی نژاد خوشحال در مجلس اعلام کرد که بله رهبر اینها را قبول دارد و گفته برو محمود جون براشون رای اعتماد بالا بگیر و ... در همین گیرودار و تکذیب آکسفورد و تائید کردان و نهایتا تبدیل شدن مدرک دکترا به کاغذ پاره باید به عرضتان برسان که فقط مسئله دکترای تقلبی نیست دوستان که شادوماد علی کردان متجاوز هم هست ! بله تجاوز که قبلا اسمش بوده است ازاله بکارت ! . و من فقط دارم به این فکر می کنم که وزیر که کردان و متجاوز و یکی از معاونانش هم که همان مددی معروف دانشگاه زنجان است و این هم متجاوز ، این وسط فقط جای سردار زارعی در وزارت کشور خالی است ، که احتمالا بزودی ایشان هم به جمع حضرات خواهد پیوست ، بله حضرات دارند تازه دور هم جمع می شوند و احتمالا کردان وزارتخانه را با خانه خالی اشتباه گرفته واین وسط فقط می ماند یک مشکل که آنهم تابلوی وزارت کشور هست که یکی باید زحمتش را بکشد و با خط زیبا و درشت بالای سر در وزارتخانه بنویسد وزارت جعل و تجاوز ، زنده باد دولت مهروز و امام زمانی که همه چیزش مباح است ، وزیرش اگر دروغ بگوید اشکالی ندارد و دکترا کاغذ پاره می شود ، معاونش اگر بگوید آمریکائی ها برترند و ملت ایران عاشق اسرائیل حرفش عین آموزه دینی است و معاون دانشگاهش اگر تعدی به زنی نماید مقامش عالی تر می شود و قس علی هذا بیان ! زنده باد دولت امام زمانی احمدی نژاد که اینهمه کرامات عجیب و غریب دارد این معجزه هزاره سوم !

از هر دری سخنی

پستت را که خواندم کلی گریه ام گرفته بود به حال خودمان ، به حال مردمی که بی وطن شده اند
امیر تو دور از وطنی و از روی آسمان برای دلتنگی هایت اشک می ریزی و ما در اینجا در خود خود ایران در قلب تهران ، احساس اسیری در قفس را داریم
امیر روزگار غریب و تلخی داریم
اینجا همه از رفتن حرف می زنند ، احساس می کنی وطن دوستی و دوست داشتن وطن ، حسی فراموش شده است ، حسی که در قلب مردم ایران مرده است
همه از رفتن می گویند
گریه ام گرفته است
ولی من امید دارم ، امید به روزهایی که می آیند ، روزهایی که حتما می آیند
روزی که ایرانمان ، ایران شود و ایران برای همه باشد
روزی که هیچ کس نخواهد از اینجا فرار کند و روزی که همه ی کسانی که در تبعید ند به وطن بازگردند و بر خاک وطن همه با هم بوسه زنیم
امیر عزیز آن روز خواهد آمد ، شک نکن
آنچه خواندید حرفها ی عزیزی بود که برایم نوشته که مربوط می شود به پست قبلی همین مجال ! که آنقدر ساده و صمیمی بود که حیفم آمد شما هم نخوانیدش
الان و یعنی دقیقترش نیم ساعت پیش اس ام اس ای از ایران آمد و از آنجا که مدتهاست خبر خوشی را دریافت نمی کنم باز خواندم که : رضا حجازی هم اعدام شد ! و درست مثل فیلم « زندگی دیوید گیل» روی اسم رضا حجازی هم خط می کشم و شرم از اینکه این بار هم نشد کاری بکنیم خیلی نگران بهنود شجاعی هستم خدا کنه بشه لااقل برای او کاری کرد .
گفتم که هنوز در سفرم اما این اتفاقات عجیب و غریب که این روزها می افته خیلی داره وسوسه ام می کنه که چیزی درباره اش بنویسم ولی بهتر دیدم همه رو همینجوری خلاصه بنویسم تا هم از شر عذاب وجدان ننوشتن راحت بشوم هم بتونم به چیزهای دیگه فکر کنم پس اگه دیدید هیچی به هیچی ربط نداره ببخشید
توی همین ورک شاپ تایلند - دانشگاه بانکوک یه خانمی آمده از اندونزی اسمش آکرا هست سنش 29 سال هست و لیسانس گرافیک داره از یکی از همون دانشگاههای اندونزی این خانم با سن کمش و مدرکش که هیچ ارتباطی به مسائل حوزه زنان و حقوق و توسعه ندارد به نظر من بهترین شاگرد این دوره هست چند روز پیش حرفی زد که فکرم را همینجوری اشغال کرده و واقعا بهش غبطه خوردم حرفی که دیدم واقعا جای بحث و کار روش داره اینکه هر چه حضور فعال زنان در عرصه های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بیشتر باشد، جامعه توسعه یافته‌تر است اینکه معمولا در کشورهای توسعه نیافته که غالبا هم نیمی از جمعیت آنها را هم زنان تشکیل می‌دهند و اکثرا هم بیکارند و به این ترتیب نیروی انسانی آن کشورها هم نصف می شود ، آکرا خانم بحث جالبی داشت که اگر بجای روشها و برنامه های وقت گیر و پر هزینه والبته طولانی اقتصادی اول بروند سر وقت جلب مشارکت زنان درهمه عرصه های اجتماع و این فرصت را به زنان هم بدهند تا در جامعه حضور داشته باشنددست کم بسیاری از کشورهای توسعه نیافته و یا درحال توسعه وضعیت به مراتب بهتری خواهند داشت .
اما علی کردان ! این چند روز خیلی به مسئله علی کردان و واقعیت تلخ مدرک گرایی که ظاهرا بسیار شدید در بین مسئولان و سیاستمداران و خلاصه طیف الیت جامعه هم مشاهده می شود فکر کردم این اصلا مهم هم نیست که کردان دیپلم دارد یا سیکل راهنمایی و یا لیسانس و دکترا . اما همه شواهد از جمله ، از اطلاعیه دانشگاه آکسفورد گرفته تا صحبتها و گفته های آن سه نفر استاد دانشگاه همه حاکی از این هست که : علی کردان از ابتدا دروغ گفته و این کاغذ پاره را هم خودش یا اطرافیانش همین روزها برایش ساخته اند / علی کردان فریب یک جاعل ناشی و غیر حرفه ای را خورده که با سر کیسه کردنش این " کاغذ پاره " را بهش انداخته است / علی کردان دانشجو و فارغ التحصیل مظلوم دانشگاه آکسفورد بوده است و قربانی اعمال غیر انسانی سازمانهای سیا و موساد و ام آی شش شده است و آنها بوده اند که به آکسفورد گفته اند علی کردان را سریعا تکذیب نمایند ! / علی کردان اصلا نیست و همین روزها وزارت اطلاعات طی صدور بیانیه ای اصلا وجود چنین فردی را تکذیب می کند و بیان این حرفها را ساخته و پرداخته دشمنان اسلام و انقلاب می داند البته در آن بیانیه حتما ذکر می شود که سربازان گمنام امام زمان تحقیقات را تا کور کردن چشم فتنه ادامه می دهند در همین راستا احتمالا چند روزنامه نگار و وبلاگنویس هم دستگیر خواهند شد و شاید هم چند فعال سیاسی که بالاخره یکی از اینها هم جلوی دوربین صدا و سیما خواهد آمد و به توطئه و انقلاب مخملین اعتراف خواهد کرد . اما از همه اینها که بگذریم من فقط یک سئوال دارم ! کسی که به همین آسانی در روز روشن و در پیش چشم ده ها نماینده مجلس و بالاخره میلونها ایرانی دروغ می گوید و به فیلتر کردن و بازداشت و پیگرد قانونی جویندگان حقیقت را متهم می کند مطمئنا اصلح ترین فرد برای ریاست ستاد انتخابات کشور است ؟! البته من مدرک اصلی دکتر کردان را یافته ام که می توانید اینجا ببینید
اما دیگر نابغه هیات دولت و البته طفیلی احمدی نژاد آقای اسفندیار رحیم مشاعی هم این روزها خوب خبر ساز شده است و کلی جارو جنجال برپا کرده ایشان که البته پدر زن پسر احمدی نژاد نیز می باشد بارها و بارها با زدن حرفهای عجیب و غریب ثابت کرده که از مصونیت آهنین برخوردار است و کسی و محکمه ای جرات برخورد با ایشان را ندارد من البته در حرفهای این باره ایشان که ملت ایران با اسرائیل مشکلی دارند نمی بینم و اینرا قبول دارم و خود نیز از نزدیک دیده ام که اسرائیلی ها چقدر ایرانی ها را دوست دارند ولی بیان این حرف از زبان معاونی که رئیسش بارها و بارها از حذف و محو کردن اسرائیل دم زده است خوب خرق عادت که چه عرض کنم متحیر آمیز است . نکته جالب این امر این است که همین آقای احمدی نژادی که بارها و بارها با حالتی خاضعانه و زار و نزار به دست بوسی و دیدار مراجع تقلید و علمای شهر قم می رود اینجا که بسیاری از مراجع و علمای قم حرفهای ماعی را چندش آور و ضد اسلامی می دانند سکوت می کنند و خم به ابرو هم نمی آورند این در حالی است که سخنان مشايي آنقدر بحث برانگيز شده که از آيت الله مکارم شيرازي تا حسين شريعتمداري از رئيس جمهور خواسته اند رحيم مشايي را از معاونت رياست جمهوري برکنار کند. اما همین آقای احمدی نژاد که همواره خود را اصولگرای معتقد به آموزه های فقهی شیعه می داند نه تنها به اين انتقادات و ساير انتقادات ديگر گوش نداد بلکه رحيم مشايي را چه در سفر ترکيه و چه در پرتاب ماهواره سفير به همراه برد و کنار خود نشاند تا ثابت کند که اسفندیار خان عزیز دردانه اش هست ! حتما می دانید که در هفته گذشته مشايي در سفر احمدي نژاد به ترکيه همه جا کنار او بود و حتي در مذاکره با سران ترک هم به عنوان نفر اول کنار رئيس جمهور ايران مي نشست ! در حالی که در همان دیدارها و به روال و عرف دیپلماتیک باید وزیر امور خارجه در کنار رئیس جمهور بنشیند نه معاون گردشگری ! اما اینچنین شد و منوچهر متکي در اين مذاکرات به فاصله سه يا چهار نفري از احمدي نژاد مي نشست. البته یادتان نرود که سال گذشته شايعه شده بود اسفنديار رحيم مشايي جانشين منوچهر متکي مي شود و حالا هم مثل اينکه رحيم مشايي از نگاه محمود احمدي نژاد واقعاً وزير امور خارجه ايران است.
اما گلشیفته فراهانی ! چه کسی فکر می کرد دختر جذاب و شیطون و "میم درخت گلابی" روزی پایش به هالیود برسد و و در کنار بازیگران مطرح دنیا بازی کند ؟ این تجربه گرچه برای خودش نوعی منحصر فرد است و اگر دست کم مسئولین فرهنگی کشور عقل درست و درمانی داشتند باید به حمایت و تقویت این بازیگر محبوب کشور می پردختند اما باز به روال همیشگی عاقبت تلخی داشت و فعلا گلشیفته ممنوع الخروج است از ایران ! این حمایت و پرورش استعدادهای فرهنگی کشورمن را که متحیر کرده شما را نمی دانم
اما برلین ! شهر شهید پرور و اپوزیسیون ساز برلین همچنان حامله حوادث بس عجیب و محیر العقولی هست ! بانویی که متاسفانه ارتزاقش از نام یک قربانی جمهوری اسلامی است و علی الظاهر ملیجک مدافع "فریبا خاتمی" در شهر است این روزها منرا متهم کرده که خشونت مدار و جانی بالفطره و قاتل هستم ودستم تا مرفق در خون ایرانیان آلوده است ! البته همین بانو از سر خیرخواهی و گذشت در خاتمه همه جا اعلام می کند که از بس بزرگوار و مهربان است از سر همه گناهان من گذشته است و مرا بخشیده است؟! لازم به یادآوری است این بانو در زمانی که عضو و هوادار سازمان مجاهدین خق ایران بوده است ، درست در همان زمان من در عملیات تجاوز مجاهدین به خاک کشورمان مجروح شده بودم و در بیمارستان بودم ! حالا پیدا کنید تروریست و خشونت طلب را !

از رنجی که می بریم

الان که اینرا دارم می نویسم داخل هواپیما هستم نمی دانم کی اینرا در وبلاگم می گذارم و کی شما می خوانید ، اما حسی بود که دلم نیامد ننویسمش

دوستی از آنور دنیا در سرزمین آفتاب تابان مرا می یابد و می گوید به کمکت احتیاج دارم و باید بیایی ، دوستی که یادگار دوران دوستیهای اصیل هست ، یادگار همان روزهایی که نردبانی از زمین به آسمان وصل بود و خوبها را دست چین می کرد یا به آسمان می برد و یا زخمی برایشان بجا می گذاشت

سوار هواپیما که می شوم سردرد عجیبی می گیرم دوازده ساعت پرواز است و از همان دقایق اول دوباره این سر درد همیشگی می آید سراغم چند باری از میهماندار هواپیما قرص می گیرم و خودم را مشغول خواندن چندمین باره رمان جسدهای شیشه ای مسعود کیمیایی می کنم ، همسفر کناری ام خانمی است از سوئد که با لهجه غریب سوئدی به انگلیسی تا کتاب را می بیند می گوید عرب هستی ؟ و برایش توضیح می دهم که نه این پرشین هست فارسی است و من ایرانی ام و تا می گویم ایران سرش را تکان می دهد و می گوید: احمدی نژاد ! و دوباره من هم مثل شاید میلیونها ایران دیگر دوباره توضیح می دهم که نه همه ایران احمدی نژاد و خامنه ای و ... اینها نیستند سرزمین من پر است از فرزانگان و فرهیختگان که در کمال ناباوری می گوید بله می دانم ، شیرین نشاط ! تعجب می کنم و می گویم شیرین نشاط را مگر می شناسی ؟ که می گوید من فیلمسازم و برای فیلم آینده ام و دیدن لوکیشن دارم سفر می کنم چیزی حدود چهار یا پنج ساعت همینجور مدام حرف می زند و چون حرفهایش جالب بود و همه اش را می خواستم بفهمم گاهی می گفتم صبر کن و دیکشنری ام را باز می کردم و معنی حرفش را می فهمیدم حرفهایمان کم کم ته کشید و زن همسفر هم کم کم کشیده شد و صندلیش را عقب داد و خوابید و من دوباره مشغول جسد شیشه ای شدم ! همین طوری که دارم کتاب را می خونم و با سروش حال می کنم و اینکه : آدم کلک از آدم نمی خوره، از خود کلک می خوره، کلک یه جوره باهاس خرج بشه، مصرف بشه، تو شهر، تو محل، تو خونه کیل داره. مصرف نشه می مونه برا روز بعد ! . ساعت حالا نزدیک یک و نیم شبه و اغلب مسافرها خوابند و سکوت عجیبی کل هواپیمارو گرفته بود که یکهو خلبان گفت : مسافرین عزیز هم اکنون در حال ورود به آسمان ایران هستیم ! خشکم زد با تعجب به تلویزیون نگاه می کنم و می بینم از نزدیکای شاید آستارا وارد ایران می شیم و خزر را رد می کنیم و یه جورایی نزدیکهای تهران و بعد از طرفهای پائین مشهد از ایران رد می شیم ، حس عجیبی است برایم صورتم رو می چسبونم به پنجره هواپیما و سعی می کنم یه چیزی یه نشانه آشنایی پیدا کنم ولی یا سیاهی است و یا فقط کورسوی نوری که از دوردستها چشمک می زند فقط نگاه میکنم و با تمام وجود نفس می کشم نفسی که الان پنج - شش سالی است حسرتش را داشتم دلم می خواد کاش می تونستم و زنگ می زدم خونه مان و می گفتم من ایران هستم ! مامان بابا نگاه کنید ببینید اون هواپیما من توش هستم آمده ام ایران ! و همینجوری که چسبیدم به پنجره هواپیما گریه ام می گیرد خودم نفهمیدم کی گریه ام گرفته تا وقتی که همسفر سوئدی دست بر شانه ام می گذارد و مهربانانه می پرسد سرت خیلی درد می کند ؟ دوباره قرص بگیرم برایت ؟ نگاهش می کنم و تازه متوجه اشکهایم می شوم و می گویم نه ! ، اینجا ایران هست ما الان ایرانیم ! دستمالی به من می دهد و حالم را می فهمد و مرا به حال خودم م گذارد و من دوباره مشغول تماشا سرزمینی می شوم که نمی دانم کی می توانم برخاکش بوسه بزنم و حالا الان دقایقی هست که دوباره از ایران دور شده ایم و خلبان اعلام می کند ما در مرز هوایی افغانستان هستیم ! سرم دوباره درد می گیرد و جسدهای شیشه ای را باز می کنم و اینکه : هنوز زیر ناخن های در گوشت رفته اش درد داشت و چرک های قدیمی و خشک شده. اما چیزی نگفت و از بیرون آمدن گوشه های ناخن از زیر گوشت انگشت هایش، درد را عشق می کرد و می ترسید حرفی بگوید و این شادمانی دردآور تمام شود... انگار مسعود کیمیایی اصلا این تکه را برای همین وقت نوشته است با خود می گویم نه باید این لحظه را بنویسم ، لب تاپ را باز می کنم و با خود می گویم خدا کند فقط وقتی که این را می خوانند حسم را بفمند نکند وقتي گفتني هايم را مي خوانند یعنی می توانند بفهمند چه حس بدی است همه جا رفتنو میهن نرفتن ؟ و اصلا به چه کسي اين حرف ها را بگويم؟ به کی بگویم که سالیانی است دلم هوای ایران کرده ؟ و یاد خانواده ام و هزارن هزار ایرانی دیگر می افتم و رنجی که همه در آن شریکیم همه

منو ببر تا گـم شدن تو اون چشاي بي قرار

تا ساختن قصر شني رو ساحل دريا كنار

دلم پره بيا بازم با هم ديگه بريم سفر

جاي ما اون جا خاليه

منو ببر منو ببر

يه عمره جاده ي شمال منتظر عبور ماست

نمي دونه يكي از اون دو تا قناري بي صداست

يادش به خير موقع برف خوندن شعراي اميد

نور چراغ زنبوري رستوران اسب سفيد

يادش به خير شناي ما ميون موجاي بلا

خاطره هاي خواب مشترك وقت سفر تو جنگلا

دلم پره، بيا بازم با هم ديگه بريم سفر

جاي ما اون جا خاليه

! یعقوب میر نهاد اعدام شد

جمهوری اسلامی یعقوب را اعدام کرد تا یاد اعدامیان زندانیان سیاسی در مرداد جاوید تر باشد و یعقوب هم به صدها ستاره جاوید مرداد ماه پیوست .
آیا چیز دیگری برای گفتن مانده است ؟ واینکه اصلا آیا هنوز هم اعدام در مملکت ما چیز عجیب و غریبی است ؟ فقط چیز ! : این وبلاگ دیگر هیچ وقت به روز نمی شود !

قصه تلخ آزادی بیان

در ايران همواره آزادی بيان با معضل و مسئله و مشکل روبروست، موافقان از نبود آزادی بيان می نالند و مخالفان آن را دروغ می پندارند و همين بيان نبود آزادی بيان را دليلی بر وجود آزادی می دانند ....