بازی شب یلدای من

روی شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، لبتان مانند پسته خندان ، عمرتان به بلندای شب یلدا و غمهایتان به کوتاهی روزش باد یلدا آمد و مانده امدر تبریک ! يلدا آمد ، احمد نيامد ، يلدا آمد کيوان رفيعي نيامد ، يلدا آمد کيانوش سنجري نيامد ، يلدا آمد دانشجو زنداني نيامد ، يلدا باز هم آمد سحر نيامد ، يلدا آمد فروهرها نيستند ، يلداي ما امشب بدون اکبر است بدون ولي الله !! يلدا ي امشب ما سرد است بي خانمان زياد است به چه چيز يلدا را تبريک گويم به که تبريک بگويم يلدا آمد و ميرود و ياران نيامدند يلدا بيا و
برو ما همچنان درد منديم
دوست نادیده من تو وبلاگ یادداشتهای اینترنتی منو به این بازی دعوت کرد، و از اون گوشه گوشه ها به داخل کشید. برایش نوشتم که این روزها بخاطربیماری و سفر های پی در پی انرژی زیادی از من گرفته شده و حال و رمقی نگذاشته ، اما بخاطر مرام و دعوتش در پنج نقطه گیر خواهم کرد ، خلاصه این هم نگفته های من . 1 ـ در کودکی عاشق بناها بودم و همیشه دوست داشتم معمار و یا بنا شوم یادش به خیر شهریار که می رفتیم همیشه تا چند تا آجر در کنار باغ و خانه ها می دیدم روی هم می چیدیم و با گل دورش را صاف می کردم مادر بزرگم می آمد و می گفت چکار می کنی منهم خودم را لوس می کردم و می گفتم : « دارم برات خونه می سازم مادری » خودمو لوس می کردم و عاقبت خونه سازی به شیرینی و یا شکلاتی از مادر بزرگم خلاصه می شد ! نمی دانم شاید از ساختن خوشم می آمد و شاید از ماندگاری خانه ها ، هنوز هم که فکر می کنم دلم می خواهد خانه بسازم نه برای اینکه ماندگار باشد نه اینکه عاشق ساختنم شاید بخاطر اینکه خانه ای از خود ندارم نه خانه ای و نه اینکه توانی به برگشت به خانه مادری ...... 2 ـ در زندگی ام اشتباهات زیادی کرده ام که تاوان آنها را خودم پرداخته ام. یکی از این اشتباهات را شاید همه بگویند رفتن به حزب الله بوده اما من آنرا اشتباه نمی دانم ، بعضی ها هم می گویند اشتباه دیگرم بیرون اومدن از ایران بودهاما الان دقیق که فکر می کنم می بینمبزرگترین اشتباه زندگی ام تکیه به کسانی بوده که نه از مرام بویی برده بوده اند نه از معرفت ( اومدم بگویم نامرد بوده اند دیدم نامرد خیلی ضد زن هست )، توی یه فرصت دیگه شاید یه یلدای دیگه می گم اونها کی بوده اند . 3 ـ شاید هیچ کس نداند ولی من از عروسک خوشم می آید ! ایران که بودم یه دوستی داشتم روز والنتاین یه خرس به من کادو داد یعنی دو تا خرس که یه قلب را دستشون گرفته بودند خیلی دوستشون داشتم تا که از ایران بیرون زدم و از لطف خانواده اون عروسک هم گم و گور شد الان مدتهاست یه دوست دیگه دارم اسمش عباس آقاست ! این عباس آقا جای خیلی از همون آدمها را برای من پر کرده به خصوص که یادگار یه شب دوست داشتنی است برای من یه شب سر آنکارایی ! 4 ـ خوابهایم خیلی عجیب و غریبند . یکی از خوابهایم که تکرار میشود ، این است افتاده ام تو یه رودخونه یا دریا و غرق شده ام و مرده ام و خلاص .عجیب تر اینکه چند سال پیش شاید ده سال پیش تو زابل یه زن فالگیر هم همین رو گفت و گفت مرگت تو آب هست نمی دانم هر چه پیش آید خوش آید ! 5 ـ بعد اون هیجده ماه لعنتی که هم ممنوع ملاقات بودم و هم تو انفرادی اولین بارکه ملاقات دادند به من مادرم اومده بود با خواهرام و برادرم ملاقاتم ، این چیزها برام حرمت داره هیچ وقت نمی گم ولی الان تو بند آخر یهو دلم گرفت و خواستم بگم گفتم بگم اولین حرف مادرم تو سالن ملاقات زندان اوین این بود که کاش عمله بودی کاش بی سواد بودی کاش هیچ وقت پات به دانشگاه نمی رسید که بفهمی چه خبره و این بلاهارو سر خودت نیاری ببین با خودتو ما چه کردی ......الان چهارساله از کشورم از خونه ام دور و آواره ام و راستشو بخواین می گم هیچی ارزش دوری از خانه و خانواده را نداره ، مادرم راست می گفت . پی نوشت لطفا از این اعترافها بر علیه من استفاده نکنید ، کار خوبی نیست. منو هم دیر دعوت کردن به این بازی و هم خودم هم دیر اومدم تو بازی ، دیگه فکر کنم بازی تمام شده و دعوت کردن بقیه در این شرایط خیلی خنده دار باشه

نقد بی رحمانه خودم قسمت اول

اشاره : دوستان الان دقیقا هفت سال می شودکه من دارم برای آن هفت سال همکاری ام با حزب الله افشاگری می کنم وبا استفاده از تمامی اطلاعاتم از مافیای حزب الله و رهبری در صدد جبران مافات بر می آیم اما احساس می کنم این بار بجای دیگران باید خود را افشاء نمایم . فعلا تا اطلاع ثانوی من نقد بی رحمانه از خود را شروع خواهم نمود . اينجانب امیرفرشادابراهیمی ، پانزده سال پيش ، درحالیکه شانزده ساله بودم به عنوان يکي از فعالان و موسسان گروه انصار حزب الله شناخته شدم و بارها و بارها از شيوه حکومت « سید علی خامنه ای » تقدير نموده ام. اکنون پس از همکاری هشت ساله خودم با انصار حزب الله که تاوانش را با چهار سال زندان و چهار سال دربدری و تبعید تا کنون دارم پس می دهم برای بار صدمین بار باز با صداي بلند و به روشني اعلام مي کنم که بخاطر این تقدیر خود را « جنايتکار » مي دانم. من از شما ، ميليونها ايراني که هر يک به نوعي قرباني جنايات خامنه ای و پيروان اوييد ،‌عذر مي خواهم و تقاضای عفو دارم ، و از اپوزیسیون قدر وزن و کوشنده و فعال ایران عاجزانه تقاضا دارم تا هر چه سریعتر مقدمات برگزاری دادگاه مرا در هر کجا که صلاح می دانند برگزار نماید و به جنایات من رسیدگی نماید شاید اینطوری شبها را راحت بخوابم.! من جنايتکارم چرا که دریکی از بزرگترین تشکلهای هوادار و ذوب شده در جمهوری خامنه ای شرکت داشته ام و در ثانی متاسفانه یکی از تصمیم گیران آنها در شورای مرکزی اش بوده ام و باز متاسفانه از آنجا که خود را یک روزنامه نگار مسلمان و حزب اللهی می دانستم همواره در روزنامه هایی همچون کیهان و رسالت و یا دیگر نشریاتی چون شما ویالثارات و ... می کوشیدم تا رفتار و کردار انصار حزب الله را توجيه و تطهير نمايم. من خود را یک جنایتکار زنجیره ای می دانم چرا که همواره افتخار می کردم در جمهوری خامنه ای بخاطر عقاید خودم ، بخاطر عشق به جنگ فقر و غنا ، بخاطر یاران و همکلاسی هایم که در جبهه های جنگ عاشقانه جان باختند راه آنها را ادامه می دادم اما به یکباره خود را در گودی دیدم که با نام و حتی استخوانهای شهدا هم معامله سیاسی و سیاست ورزی می نمودند و نام آنها نان دیگران شده بود ! . ای تمامی مخالفان جمهوری اسلامی ! ای اپوزیسیون پویای برون مرز من به هیچ وجه نمی گویم که من فقط ۱۳ سال سن داشتم که با جعل شناسنامه ام به جبهه رفتم و به بسیج پیوستم و بعد ازآن شانزده سالم بود که شدم عضو موسس و عضو شورای مرکزی انصار حزب الله پس نوجوانی بیش نبودم و بدین توجیه مرا ببخشید ! نع نع من جنایتکارم و باید محاکمه بشوم ! مرا بخاطر اینکه با افشاگریهای خودم در آن نوار ویدئویی تمامیت مافیای رهبری را رسوا نمودم و شاید بزرگترین سند رسوایی آنها بوده نبخشید ، اصلا هم تحت تاثیر عواقب آن افشاگریها که چهار سال زندان را متحمل شدم و در آن ایام فقط هیجده ماه را بصورت انفرادی با انواع و اقسام شکنجه های روحی و جسمی تحمل نمودم ، قرار نگیرید و مدام با خود اینرا تکرار نمائید که او یک جنایتکار است ! ای تمام مخالفان جمهوری اسلامی ، تمام آوارگان و پناهندگان سیاسی ، تمام خارج نشینان ، ای تمام کسانی که هنوز هم اعتقاد دارید من هنوزهم عامل جمهوری اسلامی هستم و ای تمام کسانی که اعتقاد دارید نجاست عضویت من در حزب الله آنهم در نوجوانی بهیچ وجه از دامن من پاک نخواهد شد و هرکسی هم که جواب سلام منرا بدهد و یا برای دمی با منباشد نجاست و جنایت دامن او را هم خواهد گرفت من اینروزها در حالیکه سرافکنده و شرمگین از روی تمام شما مجاهدان راه آزادی و فعالان کوشنده سیاسی هستید و نیک می دانم که در طی این بیست و هشت سال دمی هم ننشستید و همه با هم با اتحادی وصف ناپذیر مشغول مبارزه با دیکتاتوری و عفریت جمهوری اسلامی هستید لطفا هرچه سریعتر با توجه به اعتمادی که تمام دول غربی و آمریکا به صداقت و مبارزه شما دارند مرا به آنها معرفی نمائید و یا با توجه به قدرت و اختیاری و نفوذی که در میان تمام ایرانیان خارج از کشور دارید مقدمات برگزاری دادگاه رسیدگی به جنایات من را برگزار نمائید تا من رهایی یابم از این عذاب وجدان و نگاههای ترحم آمیز شمایان . پیشاپیش به شما اعلام می کنم من خودم نیک به تمام کردارم آگاهم و نه تقاضای عفو بخشودگی دارم و نه تقاضای وکیل مرا محاکمه کنید من خود می دانم که چه ها کرده ام ! ادامه دارد ...

ما توی دهن آمریکا می زنیم !

واقعا آیا چیز دیگری برای گفتن هم می ماند ؟ فکر کنم این عکس خود به خودی با خودش یک دنیا حرف دارم من راستش با دیدنش نه اینکه خندیدم واقعا ریسه رفتم گفتم بگذار شما هم ببینید ! نه تو رو خدا به عکس نگاه کنید یکی داره تخمه می شکنه یکی علامت بزقورت ترکها رو داره نشون میده یکی علامت دی جی هارو اون دو تا هم که شاهکارند با این پلاکاردشون ! حتما تا دیدند عکاس اومده زودی بلند شدند و بقول دوستم اون یکی داره به اونوری که داغه و چفیه هم دور گردنشه میگه سید پلاکاردو صاف بگیر دارن عکس می گیرند ! نیازمندی به یک معلم متعهد برای آموزش زبان انگلیسی ( ترجیحا برای شعار و فحش دادن به اجانب ) به برادران بسیار ارزشی بصورت صلواتی نیازمندیم !
سخنرانی
دوستان عزیز پنجشنبه 28 دسامبر 2006 ساعت 21 به وقت اروپای مرکزی درتالار گفتگو ایران ب ب ب من با موضوع ؛ « قتلهای زنجیره ای ، انگیزه – وقوع – کتمان » سخنرانی خواهم داشت اگر مایل بودید تشریف بیاورید!

مصباح و دیگر هیچ !

فیلم بالا را که حتما دیده اید ! دیدید که چطور جناب ممد تقی خان مصباح یزدی که اگر روزی فرصت بشود من یک عالمه برایتان از خاطراتم با ایشان خواهم گفت ، چطور به دست و پای رهبر افتادند ! این آقای مصباح که بخاطر گرایشات احمقانه و حجتیه ای شان که دست بر قضا آیت الله خمینی تا پایان عمرش با آنها سر سازگاری نداشت و آنها مشتی خشکه مقدس می نامیددر دو دهه اول انقلاب اجازه جیک زدن نداشت ماجرا هم از آنجائی شروع می شود که آیت الله خمینی بخاطر کشتار سراسری رژیم شاه در سال آخر قبل از پیروزی انقلاب اعلام عزای عمومی نمود و گفتند امسال ما جشن نخواهیم داشت و در سالروز میلاد امام زمان به عزا خواهیم نشست و ... اما این مصباح خان گفتند این چه حرفیه عزای چی کشک چی و رفتند از سر تا بالای خیابان سالاریه قم را که موسسه ای داشتند بنام راه حق در آن منطقه چراغانی کردند و جشن و عشق و حال ! از همان موقع بود که ایشان در مقابله با آیت الله خمینی و عقاید مبارزاتی ایشان قرار گرفتند و تا پایان حیات آیت الله خمینی هم همچنان در انزوا قرار داشت اما پس از فوت آیت الله خمینی درست همان ایامی که به یکباره حجت السلام خامنه ای شد آیت الله العظمی خامنه ای و ولایت فقیه تبدیل شد به ولایت مطلقه فقیه این آقای مصباح هم سر از سوراخشان بدر آوردند و شدند تئوریسین و فیلسوف ! راستهای متحجر که همیشه از سر جاه طلبی با خمینی مشکل داشتند و تئوری ولایت فقیه را یک تئوری جاهلانه و غیر دینی می دانستند به محضی که خود به قدرت رسیدند و یکی از هم اندیشانشان به مقام ولایت فقیهی رسید به یکباره شدند حامیان و تئوریسن ولایت فقیه این آقای مصباح هم به واسطه همین خزعبلاتی که سرو ته می کرد از سوی رهبر معظم انقلاب به نام مطهری دوم لقب گرفت ! یکی از افاضات حکیمانه این آقای مصباح این است : « اگر تحقق اهداف اسلامی بجز از راه خشونت امکان پذیر نباشد ، این کار ضروری است » . * البته یک فرمایش حکیمانه دیگری هم از ایشان بیاد دارم که به نظر من فرمان مطلق ترور و آدم کشی به همه است بخوانید : « اهانت به مقدسات اسلامی حکمش اعدام است و در جایی که تشکیل دادگاه برای چنین فردی میسر نباشد هر فرد مسلمانی موظف است شخصا اقدام کند ... مردمی که اگر با دلایل قطعی به ایشان ثابت شد که توطئه ای علیه نظام جمهوری اسلامی در کار است ، می خواهند این نظام را براندازند ، دیگران هم به هر دلیل توجه ندارند یا به صلاح خود نمی دانند ، اگر مردم قطع پیدا کردند خودشان باید اقدام کنند . این هم از مواردی است که توسل به خشونت جایز است ... اگر شخصی به مقدسات و یا حکومت اسلامی توهین کرد اسلام حق داده خونش را بریزند ، دادگاه هم نمی خواهد .» بله ! این آقای مصباح یا مطهری ورژن بعد خمینی ! مراد و استاد دانش آموختگان مدرسه حقانی سابق و راه حق بعدی و موسسه امام خمینی فعلی ( راستی وقاحت را می بینید طرف از مخالفان خمینی بوده و حالا در بعد از مرگ خمینی اسم موسسه اش را برداشته گذاشته امام خمینی ! واقعا به غیر از نون به نرخ روز خوری و لمپنیسمبه این کار چه جیزی می شود گفت ؟!) سخت در حال آموزش ترور درمانی و حذف مخالفان به راه و روش است و طبیعی است که حاکم هم از ایشان باید قدردانی کند که اینچنین هوای حکومتش را فردی دارد آنهم به روش کاملا علمی و مذهبی دارد تئوری سروهم می کند که باید زد و کشت متاسفانه این افکار مسموم نشر می یابد و از منابر رسمی حکومت و رادیو و تلویزیون هم پخش می شود و برخی از حوزویان و اربابان قدرت و دین هم رسما از آنها هواداری می کنند و از این رو به نظر من اگر فرد و یا گروهی درست مثل سعید عسگر و یا سعید حنایی با توجه به اینگونه نظرات دست به ترور و جنایت بزنند در واقع ایشان باید جوابگو باشند نه قاتل ! مفلوکی که گمان می برد با توسل به این شیوه ها ی غیر قانونی و محمل به تکلیف شرعی خویش عمل نموده و دینش را حفظ نموده ! . درباره این موجود بازم برایتان خواهم نوشت ... پی نوشت مدتی این مثنوی تاخیر شد از همه دوستان و عزیزانی که در این مدت مرا از الطاف خودشان بی نصیب نگذاشتند متشکرم ، گفته بودم که مدتی این طرفها پیدایم نخواهد شد ولی خواهم آمد ! دیدید آمدم ؟ گرفتاری است و هزار درد سر به هر حال از این غیبت معذرت می خواهم . گاف صبحانه ! سایت صبحانه آمده از دانشگاه قم ایراد بگیره خودش ایراد دار شد اینجا را ببینید ! بالاخره صبحانه نگفت کدام دانشگاه درست است ؟ سخنرانی دوستان عزیز پنجشنبه 28 دسامبر 2006 ساعت 21 به وقت اروپای مرکزی درتالار گفتگو ایران ب ب ب من با موضوع ؛ « قتلهای زنجیره ای ، انگیزه – وقوع – کتمان » سخنرانی خواهم داشت اگر مایل بودید تشریف بیاورید! *روزنامه صبح امروز 17/3/1378

از هر دری سخنی !

صدام حسین که معرف حضور است و همین چندی پیش هم به اتهام کشتار اکراد محکوم به اعدام شد (البته من هنوز هم با حکم اعدام وی مخالفم ) ! صدام از جنگ خلیج فارس به بعد شروع کرد به اسلام گرایی ! و شعار الله اکبر را هم همان زمانها به سرعت بر پرچم ملی عراق وارد کرد در بعد از آن مخفی شدن افتضاحش و پیدا کردنش در آن سوراخی ریش خود را نزد وبا قیافه ای مکتبی در حالیکه مثل بچه های تازه حزب اللهی شده دکمه بالای پیراهنش را هم می بست در طول برگزاری دادگاهش هم برای دمی قرآن راکنار نگذاشت و در دستش بود و چند باری هم از قاضی خواست برای نماز اول وقت دادگاه را تعطیل نماید ! ظاهرا فهمیده باید دیگه تریپ مسلمان بازی دربیاورد خانواده صدام اما هنوز به زرنگی وی نشده اند و گاها سوتی می دهند ! ، عدی پسرش که در همان شلوغ پلوغی های اولیه اشغال عراق کشته شد و دخترانش هم همان ایام بود که ابتدا اعلام نمودند بغداد را به نقطه نامعلومی ترک کرده اند و بعدها خبرش پیچید که در مصر به سر می برند ، اما اگر یادتان باشد چندی پیش در کنفرانس خبری دولت عراق و فرمانده نیروهای آمریکائی شنیدیم که اعلام شد بیش از صدو هشتاد عملیات تروریستی در عراق که منجر به کشتار مردم بی گناه هم شده است تا کنون با هدایت خانواده صدام و تامین مالی آنها انجام شده است ، دختر صدام « رنا صدام » نیز چندی پیش در مصاحبه ای با روزنامه الحیات بشدت از اشغالگری آمریکا در عراق شاکی بود و بکارگیری جملاتی از قرآن وعده داد که بزودی عراق را از چنگ اشغالگران آزاد خواهد ساخت .! اما این خانواده بشدت مسلمان و مذهبی که مدعی هستند در آوارگی و بدبختی زندگی می کنند و با پولهای به جیب زده از عراق مشتی بد بخت را اجیر کرده اند و به اسم اسلام و قرآن و آزاد کردن عراق به عملیاتهای انتحاری می فرستند ،هفته پیش گندشان درآمد و یک سایت اینترنتی درمصر به یکباره تصاویری از خاندان مظلوم صدام ! این دیکتاتور سابق، که با قرآنی در دست مظلومانه در زندان ندای آزادی و جهاد و مبارزه با اشغالگران سر میدهد را منتشر نمود که در آن خانواده صدام اعم از دختران و نوه های وی در استخر و پارتیها با کمال افتخار و سرو وضعی کاملا اسلامی شرکت دارند! با اعتذار از اینکه بعضا این عکسها تا کمی بالای هیجده سال است ! برای دیدنشان می توانید به فتو بلاگ من بروید . سایت بازتاب هم که معرف حضورتان است ، البته هنوز عکسهای سکسی خانواده بازتاب یا همان آقای محسن رضایی در کالیفرنیا نیامده است! اما در اقدامی کاملا عجیب درست در سالگرد قتلهای زنجیره ای و کشته شدن مرحوم فروهر اقدام به انتشار خاطرات داریوش فروهر از مصطفی خمینی فرزند آیه الله خمینی نموده که حالا منظورش از این شیرین کاری چه بوده نمی دانم اما میتوانید آن خاطرات را اینجا بخوانید ، البته سایت آقای محسن رضایی هیچ اشاره ای نکردند که این هم بندی مصطفی خمینی آخر و عاقبتش چه شد و چرا سعید امامی فروهر را کشت و چرا دوباره سعید امامی را برادر ارجمندشان دکتر امیدوار رضایی در بیمارستان لقمان الدوله کشتند ؟! یک نکته عجیب دیدم البته شاید برای من عجیب باشد می دانید که روزنامه ایران در بعد از شروع بکار مجددش به بهانه آن کاریکاتور تمام مدیران قبلی را برکنار نمود و اکنون آقای اشتهاردی که البته از دوستان بسیار نزدیک و سابق من در زمان انصار حزب الله بودند مدیریت موسسه فرهنگی ایران را بر عهده دارد ، اما اینرا می خواستم بگویم که وقتی داشتم این روزنامه را در تاریخ سه شنبه هفت آذر می خواندم دیدم به به ! آقای داریوش اقبالی خواننده عزیز هم آگهی هایشان را برای تسلیت فوت بابک بیات به این روزنامه ارزشی می دهند ! باور نمی کنید هم می توانید بروید آرشیو این روزنامه صفحه شش را ببینید و یا اینجا را ببینید .

نوارسازان چه کسانی هستند ؟

بیش از سه ماه است که ماجرای فیلمی منتسب به زهرا امیر ابراهیمی که بازیگر سریال پرطرفداری بود بنام نرگس نقل محافل است و در اینترنت و در مراکز عمومی تهران و شهرستانها متاسفانه فیلم آن دست به دست می گردد ! ، مدتها بود که می خواستم درباره این ماجرا بنویسم و اصلی ترین دلیل آن حس مشترکی بود که با زهرا امیر ابراهیمی دارم و آن انتشار سی دی ای است که اصلا کاری ندارم وی هست یا خیر مسئله اصلی این است که یک فیلمی خصوصی از یک نفر که در جامعه تا حدودی شناخته شده است پخش شده است و امروز دست به دست دارد می گردد و این حس بد درست همان حسی است که من در خرداد ماه سال 1379 وقتی که از مقابل کتابفروشی های جلوی دانشگاه تهران رد می شدم به یکباره شنیدم که آن جوان نوار فروش می گوید کنفرانس برلین ، افشاگری ... می دانستم که مدتی است فیلم سانسور نشده کنفرانس برلین را در خیابانها می فروشند اما ماجرای افشاگری را نمی دانستم از طرف پرسیدم این نوار افشاگری چیه دیگه ؟ که طرف گفت آقا یکی هست به اسم فرشاد ابراهیمی از بالا تا پائین مملکت را گفته ! ... نمی دانم چه جوری حال آن لحظه را برایتان بگوئیم ! تصور کنید فیلمی از اظهارات شما برای رسیدگی و پیگیری در مراکز قضائی و امنیتی تهیه شود و تحویل عالی ترین مقامات امنیتی در کشور یعنی شورای امنیت و شورای عالی امنیت ملی بدهید بعد درست یک هفته بعدش ببینید تو خیابان انقلاب دارند می فروشنش ! و باقی ماجرا را هم که بارها و بارها گفته ام که چه شده است ... قوه قضائیه و جناح راست آنروزها سخت مشتاق بود که ماجرا را «نوارسازی» نام نهد و حتی پرونده نیزبه ناحق بنام «نوارسازان» مشهور شد در حالیکه نه نواری ساخته شده بود و نه ما نوارساز بودیم صرفا اطلاعاتی بود که بنا به خواسته مقامات قضائی و امنیتی درباره حادثه کوی دانشگاه و مرگ عزت ابراهیم نژاد و ترور سعید حجاریان و ماهیت اصلی مدعیان حزب الله در اختیار آنها گذاشته شده بود و حتی تا به آخر هم نه وزارت اطلاعات و نه قوه قضائیه و نه حتی در تحقیقات مفصل دو هیات تحقیق تفحص مجلس هیچ دلیل و شواهدی دال بر اینکه من و یا خانم شیرین عبادی و آقای محسن رهامی حتی نسخه دیگری از آن فیلم را نیز در اختیار داشته باشیم تا بخواهیم آنرا پخش کنیم بدست نیامد اما قوه بی عدل و داد قضائیه گوشش به این حرفها بدهکار نبود و معلوم بود که خواستشان محکومیت و در زندان ماندن من است نه رسیدگی ، در همان ایام هم بود که به یکباره فیلم بازجوئی های متهمان قتلهای زنجیره ای به یکباره از دل دفتر رهبری و شورای عالی امنیت ملی سر از رادیو و تلویزیونهای لوس آنجلسی درآورد ! ، امروز هم دوباره همان ماجراها دارد رقم می خورد اما در بعدی دیگر و ماجرایی دیگر فیلمی که خصوصی ترین رابطه دو نفر را در بر می گرفته سر از کوچه و بازار درآورده و نتیجه اش بازداشت سعید مقدم ویک رسوایی برای زهرا امیر ابراهیمی است ! زهرا امیر ابراهیمی حضورش را در فیلم مذکور تکذیب کرده و سعید مقدم نیز تهیه فیلم را به خواست و رضایت زهرا در زمان نامزدیشان اعلام کرده است( حالا چه شده که تکذیب زهرا مورد قبول واقع شده و دفاع سعید مردود والله اعلم ؟!) اما حرف من امروز این است که در پشت تمام این ماجراها ، ماجرای پخش نوار افشاگری من ، ماجرای پخش فیلم بازجوئی ها و ... وخلاصه ماجرای پخش این فیلم خصوصی که نه یک لحظه و چند دقیقه که در مکان و زمانهای متفاوت ظاهرا گرفته شده است بی شک مافیایی وجود دارد که هم دسترسی دارد به خصوصی ترین زوایای زندگی مردم و هم حاشیه امنی دارد و هم همیشه هیچ دادگاه و محکمه ای آنها را معرفی نمی کند و همیشه با بازداشت و دستگیری و محاکمه چند نفر که خودشان همیشه از قربانی ها هستند سرو ته ماجرا را هم می کشند ! واقعا در پشت همه این نوارها و سی دی ها چه کسی نهفته است ؟ که هم دستی بر اتاق خواب مردم دارد و هم سری در عالیترین نهادهای امنیتی مملکت ؟ آیا وقتی می شنویم که بخشی از آقایان و آقا زادگان حتی از درآمد دختران و زنان خیابانی هم نمی گذرند و در امر صادرات و واردات زنان ودختران به دوبی و از روسیه و اکراین و .. مشغول هستند این تصور که در این فعالیت هم دستی بر آتش داشته باشند مخصوصا که درآمد کلانی هم در پشت آن می تواند خفته باشد تصور دور از انتظاری نخواهد بود ؟ پی نوشت : اول اینکه این خواهر بسیجی را ببینید! دوم هم دوستان من برای مدتی ظاهرا درگیر خواهم بود اما قولی که در رابطه با مطلبی درباره قتلهای زنجیره ای داده ام هنوز پا برجاست و خواهم نوشت .

لیلاج بازنده - قسمت اول

پیش درآمد
خواستم برای قتلهای زنجیره ای مطلبی بنویسم اما دیدم بهترین مطلب همان لیلاج بازنده است و بس این مطلب را من در سال 1380 نوشتم ابتدا در روزنامه مهران و با کمی تلخیص ( سانسور!) هم در روزنامه نوروز به چاپ رسید و بعد هم در مجله اینترنتی سیاه و سپید و ... این مقاله بسیار بازتاب گسترده ای داشت و هنوز هم از آن به عنوان کاملترین روایت قتلهای زنجیره ای نام برده می شود ، در بعد از آن بود که شعبه هفت دادسرای نظامی استان تهران و شعبه 1410 عمومی تهران مرا به خاطر این نوشتار احضار نمودند ، بسیار جالب بود دادسرای نظامی به اتهام افشای اسرار دولتی و انتشار نامه محرمانه وزارت اطلاعات مرا متهم نموده بود ودر همان حال دادگاه مطبوعات مرا به نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی ونشر اتهام به مقامات عالی نظام متهم نمود ! یعنی بخشی از قوه قضائیه این مطالب را انتشار اسرار نظام می دانست و بخش دیگر اکاذیب ! به هر حال هر چه که بود در دادسرای نظامی تهران من به پنج سال حبس تعزیری محکوم شدم که در دادگاه تجدید نظر به یکسال تعدیل یافت و در دادگاه مطبوعات ابتدا به هفت سال و در دادگاه تجدید نظر به پنج سال و در دیوان عالی کشور با توجه به دفاعیات من و ارائه متن اصلی بازجوئی ها و گواهی اداره تشخیص هویت مبنی بر اصالت خط سعید امامی وهمچنین دفاعیات موجهاز غالب اتهامات برائت گرفته و صرفا بخاطر اهانت به رهبری به یکسال حبس تعلیقی محکوم شدم * ، اکنون به مناسبت سالگرد قتلهای زنجیره ای یکباردیگر آن مقاله را با هم مرور می کنیم و در روزهای آتی نیز دیگر مطالبی در همین باب را برای اولین بار در خصوص قتلهای زنجیره ای افشاء خواهم نمود .
24 اسفند سال 1375 هتل انقلاب تهران اتاق 414 ساعت 22:30
درکشاکش بازار گرم انتخابات رياست جمهوري سال 76 بوديم ، نيروهاي حزب‌الله نيز بالتبع بدنبال جريان محافظه‌کار شديدا مشغول تبليغ براي ناطق نوري به عنوان "کانديداي مورد نظر آقا" (سید علی خامنه ای)! بودند. يک روز الله‌کرم مرا خبر کرد تا به هتل انقلاب برويم براي جلسه‌اي به قول خود وي "با يکي از بچه حزب‌اللهي‌هاي وزارت اطلاعات"، بعد از مدتي که در اتاق بهمراه فردي که خود را قادري معرفي نمود نشستيم، فردي متوسط‌القامت با کاپشن شلواري سرمه‌اي رنگ، عينکي نيمه وارد اتاق شد بعد از سلام و عليک و احوالپرسي (گويا آشنايي قبلي نيز با الله‌کرم داشت ولي اين اولين مرتبه‌اي بود که من ايشان را مي‌ديدم.) وقتي که وارد بحث شديم اينچنين آغاز کرد:« حضرت رسول وقتي که مکه را فتح کرد و وارد شهر شد استراتژي‌اش اينچنين بود که اگر کسي وارد جنگ با ايشان مي‌شد به تعدادي سواره بر اسب و سواره نظامش اشاره مي‌کرد و آنها با نيروي مهاجم درگير مي‌شدند اما بعضا" بودند مشرکيني که از پشت بامها و کوچه‌ها شعار "يا الله هبل يا الله هبل" سر مي‌دادند. اينجا بود که حضرت به يکسري افراد پياده اشاره مي‌کرد و آنها هم شعار مي‌دادند "الله عزواجل" بله آن سواره نظام که تکليفش معلوم است ما هستيم ولي اين پياده نظام امروز شما هستيد به عنوان نيروهاي حزب‌الله که وظيفه‌اي سخت پيش رو داريد ...» بله ايشان سعيد امامي بودند و اين شروع آشنايي من و سعيد امامي بود.
سعيد اسلامي (امامي) کيست؟
سعيد امامي، متولد 1336- در شيراز فرزند علي اکبر امامي در سال 1356 پس از اخذ ديپلم رياضي به جهت تحصيل به آمريکا (واشنگتن) عزيمت مي‌نمايد و تا 19/1/1358 درست چند روز بعد از رفراندوم جمهوري اسلامي به ايران باز مي‌گردد. دائي وي سلطان محمد اعتماد وابسته نظامي دولت شاهنشاهي ايران در آمريکا که پشتوانه و عامل وي براي اخذ بورسيه شدن ايشان در آمريکا بوده همواره ايشان را مورد حمايت مادي و معنوي خويش قرار مي‌دهد. تا سال 1361 از ايشان و سوابقشان اطلاعات چنداني در دست نيست اما به يکباره در سال 1361 ايشان سر از واحد اطلاعات نخست‌وزيري يعني يگانه نهاد اطلاعات و امنيتي آن زمان جمهوري اسلامي در مي‌آورد. در سال 1363 که تمامي نهادهاي اطلاعاتي و امنيتي نونهال نظام يعني اعم از اطلاعات نخست‌وزيري و سپاه و کميته و بعضا ارتش ادغام و وزارت اطلاعات شکل يافت. سعيد حجاريان که از اعضاي عمده اطلاعات نخست‌وزيري بوده وي را در وزارت اطلاعات بطور اتفاقي مي‌بيند و از آنجا که با پيشينه وي آشنا بوده مراتب را به حفاظت اطلاعات وزارت اطلاع مي‌دهد چرا که سعيد امامي يکي از شروط بورسيه شدنش همکاري با ساواک بوده است و دائي وي نيز از رابطين اين حرکت بوده وظيفه سعيد امامي جمع آوري اطلاعات در خصوص اهداف دانشجويان ايراني در کنفدراسيون دانشجويان ايران بوده است. اين جمع لائيک شکل يافته از دانشجويان کمونيست و مائويست و به اصطلاح آنزمان ليبرال بوده است. سعيد حجاريان تلاش بسياري براي اخراج وي از وزارت اطلاعات مي‌نمايد اما به دلايل حمايت‌هاي پنهاني از وي راه به جائي نمي‌برد تا اينکه نهايتا موفق مي‌شود در پرونده وي درج نمايد که مشاغل و سمتهاي کليدي و رتبه يک (يعني در حد مديريت) به وي داده نشود. در گذر زمان و بعد از وزارت رسيدن ري‌شهري سعید امامی به سمت مدير کل شرق و غرب معاونت خارجي وزارت اطلاعات انتخاب مي‌گردد. و تا پايان وزارت ري‌شهري در اين سمت مي‌ماند در زمان وزارت فلاحيان نيز وي همچنان از عناصر عمده وزارت اطلاعات بوده است تا آنکه به سمت معاون امنيت يعني اصلي و کليدي‌ترين رکن وزارت اطلاعات برگزيده مي‌شود. اما در سالهاي پاياني وزارت فلاحيان، به سمت معاونت بررسي وزارت اطلاعات انتخاب مي‌شوند. بسياري اين جابجايي را نوعي توبيخ بخاطر شکست پروژه‌هاي سعيد امامي از جمله ارسال موشک به بلژيک و به دره انداختن اتوبوس حامل نويسندگان عازم ارمنستان مي‌دانند در حاليکه اين نظر به شدت مردود مي‌باشد وظيفه اصلي معاونت بررسي، تحقيق، جمع‌آوري و سازماندهي اطلاعات از طريق منابع، مخبرين و ... به منظور ارائه به مسئولان نظام و انجام ديگر امور اطلاعاتي و امنيتي در قالب سمينارها، بولتن و يا حتي بخشنامه مي‌باشد و اگر ما سعيد امامي را عضو محفل اطلاعاتي بدانيم که بي‌شک چنين است آنگاه پي خواهيم برد که اين معاونت مي‌توانست حياط خلوتي براي وي باشد تا اولا اطلاعات درست و يا غلط مطلوب خويش را به نظام تزريق نمايد و در ثانی به خيل انبوهي از افراد مرتبط با وزارت در قالب مخبر، منبع و يا جاسوس دسترسي داشته باشد. به هر تقدير اين سمت دير زماني به طول نمي‌انجامد و با آمدن دري‌نخف‌آبادي به پشت ميز وزارت، ايشان از اين معاونت خلع و به سمت مديرکل حوزه مشاوران وزارت اطلاعات برگزيده مي‌گردد. اين آخرين سمت اداري ايشان در وزارت اطلاعات تا هنگام بازداشت مي‌باشد و از آخرين سناريوهاي ايشان در اين سمت مي‌شود به طرح اصلاح ( پاکسازي و کنترل) قانون مطبوعات اشاره کرد که عين نامه و طرح ايشان را روزنامه سلام با اقدامي متحورانه به چاپ رسانيد و البته هزينه‌اش را هم که همان توقيف بود، پرداخت. متن آن نامه بدين شرح است:
حوزه مشاوران وزارت اطلاعات مورخ 16/7/77
موضوع: "فضاسازي فرهنگي" شماره 281/خ/41
مقام محترم وزارت
با سلام همانطوريکه مستحضريد فعاليت گسترده عناصري نظير "گلشيري، چهل تن، دولت‌آبادي، مختاري و ..." براي مطرح نمودن کانون و ايجاد وجهه و پشتيباني جهاني براي آن مشکلات امنيتي را براي جمهوري اسلامي ايران و به خصوص وزارت به دنبال خواهد داشت. وجود جريانات قانوني موازي و ايجاد کيس‌هايي در راستاي به وجود آوردن انشعاب و ايجاد اختلاف در بين ايشان مي‌تواند از پيامدهاي امنيتي موضوع بکاهد. اصلاح قانوني مطبوعات فعلي جوابگوي نياز کنوني و دسيسه‌هاي موجود نيست چرا که تنها در رابطه با صاحبان امتياز، مدير مسئول تعيين تکليف مي‌کند. حال آنکه ما در عرصه فرهنگي قشر وسيع نويسنده، مترجم، مؤلف، گزارشگر، شاعر و ... را داريم که تنها با برخوردي انفرادي و قانونمند ممنوع‌القلم يا ممنوع‌النشر نمودن مي‌توان از هجمه ايشان جلوگيري نمود. براي پاسخگويي به اين نياز پيشنهاد مي‌شود معاونت محترم 932 پيش‌نويس طرح يا لايحه‌اي نظير "ميثاق 114" را با همکاري سازمانهاي ذيربط پيگيري نمايد تا از اين طريق در راستاي قانونمند کردن حوزه‌هاي امنيتي اهرم لازم را داشته باشيم. در اين طرح مي‌بايست مباحثي نظير حرفه‌اي بودن کار و کسب لازم آن براي (به شرط داشتن صلاحيت نظير پزشکان و يا وکلا) که مي‌توان به فرد مذکور کد نظام فرهنگي داد و او را به عنوان مترجم يا مؤلف شناخت. تشکيل دادگاهي صنفي (از نوع انتظامي) که به تخلفات حرفه‌اي اين افراد رسيدگي نموده و محکوميت لازم را صادر نمايد از اين طريق مي‌توان تشکل‌هاي خودي را تقويت و عناصر معاند را از صحنه خارج نمود. اين نظام فرهنگي مي‌تواند حوزه‌هاي کتاب، مطبوعات، تئاتر، سينما، موسيقي و ... تحت پوشش خود بگيرد.
با احترام104
سعيد امامي بي‌شک يکي از چهره‌هاي (اطلاعاتی) سوم و يا چهارم مطرح نظام محسوب مي‌شد صرف نظر از چگونگي ورود مرموزانه وي به اندام اطلاعاتي جمهوري اسلامي و رشد پيچک مآبانه وي از سرويس تا مقام معاونت وزارت اطلاعات با نگاهي گذرا به سوابق و اعمال وي وصل کردن سرنخ اصلي سعيد امامي به خارج از مرزهاي ايران بعيد به نظر مي‌رسد و اين تئوري هميشگي شاه کليد انحصار و فتنه است که با به کار بردن لفظ دشمن و آدرس بين‌المللي سعي در فرار از اتهام داشته و همواره مي‌کوشد با متهم کردن اورشليم و نيويورک و آنکارا، شهرهای تهران، قم و مشهد را در هاله‌اي از عصمت قرار دهد. سعيد امامي در هر حال بيش از دو دهه در اصلي‌ترين ارکان امنيتي نظام اثرگذار و فعال بوده است وي در برهه‌هاي حساسي چون کوران فعاليتهاي گروههاي مسلح معارض همچون مجاهدين خلق، هشت سال جنگ تحميلي، فوت آيت‌الله خميني و انتخاب حجه‌الاسلام خامنه‌اي به رهبري و ... نقش به سزايي را در جهت آرام نمودن اوضاع ايفا کرده تاريخهايي که هر نيروي نفوذي و عامل بيگانه‌اي در چنان جايگاهي مي‌توانست نقشهاي بسزائي را بر عليه انقلاب اسلامي ايفا نمايد در حاليکه کارنامه دو دهه فعاليت امامي مملو است از غرب ستيزي و مبارزه بي امان با دگرانديشان و ضد انقلابيون داخلي و خارجي. سعيد امامي در بازجوئيهاي 970 صفحه‌اي‌اش که در 18 جلد توسط گروه اول تحقيق و بازجويي منتخب محمد خاتمي (علي ربيعي مشاور امنيتي رئيس جمهور و مدير اجرائي دبيرخانه شورايعالي امنيت ملي، علي يونسي رئيس وقت سازمان قضايي نيروهاي مسلح، سرمدي معاون وقت وزير اطلاعات) مضبوط شده است خود در نگاهي گذرا به زندگي‌اش مي‌گويد:
«من از آغاز انقلاب تا به امروز سرباز گوش به فرمان نظام مقدس اسلامي و مقام ولايت بوده و هستم، هيچگاه بدون کسب اجازه و يا بدون دستورات مقامات عالي نظام کاري انجام نداده‌ام. هرچه را که به صلاح نظام و اسلام دانسته‌ام به عنوان پيشنهاد به مسئولانم ارائه کرده‌ام. من خود را گناهکار نمي‌دانم. کساني که حذف شده‌اند، مرتد، ناصبي و محارب بوده‌اند. حکم مجازات آنها مثل هميشه به ما تکليف شده است و ما آنچه کرده‌ايم اجراي تکاليف شرعي بوده است نه قتل و جنايت ...حکم اعدام داريوش فروهر و پروانه اسکندري را به روال معمول هميشگي حجت‌الاسلام علي فلاحيان به من داد. احکام اعدام ساير محاربين قبلا در زمان وزارت فلاحيان صادر شده بود. از مدتها پيش قرار بر اين بود که عوامل مؤثر فرهنگي وابسته که توطئه‌ تهاجم فرهنگي را در ايران پياده مي‌کردند و جمعا صد نفر بودند اعدام شوند. حکم حذف 29 نفر از نويسندگان از مدتها پيش مشخص و احکام قبلاً صادر شده بود که در مورد 7 تن از آن عناصر احکام در دوره وزارت علي فلاحيان اجرا شده بود. وقتي حکم اعدام فروهر به ما ابلاغ شد پرسيديم که تکليف احکام معطل مانده اعضاي کانون نويسندگان چه مي‌شود که حاج آقا دري نيز گفتند هرچه سريعتر اقدام شود بهتر است و اين بار نيز مثل ماقبل انجام شد با فرق اينکه بجاي ابلاغ از سوي فلاحيان امور از طريق حاج ‌آقا دري نجف‌آبادي هماهنگ مي‌شد.» و اما در جلد شانزدهم پرونده صفحه 384 هنگامي که بازجو از وي سؤال مي‌نمايد آيا اعدامها رويه امنيتي داشت و با حکم "حفظ نظام از واجبات است" انجام مي‌شد يا حکمهاي موضوعي نيز داشت جوابي را مي‌دهد که از آن به عنوان طلائي‌ترين فراز بازجوئي‌هاي وي شايد بشود نام برد. وي در جواب مي‌گويد:«فلاحيان با وجود آنکه خود حاکم شرع بود، اما معمولاً و در موارد حساس احکام حذف محاربان را شخصاً صادر نمي‌کرد. او اين احکام را از آيت‌الله خوشوقت ، آيت‌الله مصباح، آيت‌الله خزعلي، آيت‌الله جنتي و گاها نيز از حجت‌الاسلام محسني اژه‌اي دريافت مي‌کرد و بدست ما مي‌داد. ما فقط به آقايان اخبار و اطلاعات مي‌رسانديم و بعد هم منتظر دستور مي‌مانديم. مثلاً وقتي باخبر شديم که حاج احمد آقا در جلسات خصوصي به مسئولان نظام و حتي به ولايت امر اهانت مي‌کند. آنرا ارجاع داديم و بلافاصله دستور آمد که همه رفت و آمدهاي ايشان را زير نظر بگيريد و از مکالمات و ملاقاتهاي ايشان نوار تهيه کنيد. ما هم بمدت يکسال همين کار را کرديم. متأسفانه حاج احمد آقا به راه يک طرفه بدي وارد شده بود که برگشت نداشت. وقتي دستور حذف حاج احمد آقا را آقاي فلاحيان به من ابلاغ کرد مضطرب شدم و حتي به ترديد فرو رفتم. دو روز بعد همراه با آقاي فلاحيان به ديدار آيت‌الله مصباح رفتيم، آقايان محسني اژه‌اي و بادامچيان هم آنجا بودند البته بعداً حاج آقا خوشبخت هم از بيت آمدند آنجا و نظر جمع بر اين بود که نبايد به کساني که با ولي امر مسلمين خصومت مي‌کنند، رحم کرد ... »آري کارنامه سعيد امامي مملو است از ايفاي وظيفه و اداي تکليف به نظام مقدس اسلامي ايران وي در بيش از صد ترور مذهبي و سياسي و دهها بمب گذاري و انفجار و اعمالي همچون آدم ربايي و ... در ايران، اروپا، ترکيه، عربستان و ... دست داشته است. در سيستم کاري امامي نه فقط تسلط تام بر وزارت اطلاعات وجود داشته بلکه بر وزارتخانه‌هاي حساس ديگر همچون دفاع، کشور و خارجه با گماشتن رايزن و نماينده نظارت داشته به عنوان مثال در غالب سفرهاي خارجي مسئولان نظام يا خود بهمراه آنان بوده است يا نمايندگان امين خويش را گسيل مي‌داشته است.
انجام اين اعمال همواره از سوي يک مزدور غرب و اجانب بعيد به نظر مي‌رسد چراکه در گذر اين ترورها افرادي مورد هدف قرار گرفتند که ارزش‌هاي والا و بالايي براي اپوزيسيون نظام داشتند که تا امروز نيز جايگاه آنها بي‌بديل مانده است افرادي همچون؛ شاپور بختيار، اويسي، ‌عبدالرحمان قاسملو، صادق شرفکندي، دکتر سامي و... بلا انکار سعيد امامي اين عنصر ذوب شده در نظام اسلامي ايران و ولايت همانطوريکه خود اظهار مي‌دارد غلام حلقه به گوش بوده و نه از براي فتنه و آشوب که از سر تکليف و اداي ديني به انقلاب و اسلام بر اساس انگاره‌هاي ديني خويش دست به اين اعمال زده است و خود نيز قرباني اين تفکر مسموم و الحادي شده است. البته لفظ جوشش غيرت ديني و يا اعمال خودسرانه نيز به قتلهاي زنجيره‌اي باطل است چراکه با نگاهي به ساختار محفل ترور درمي‌يابيم که چنانچه اين اعمال خودسرانه و يا از روي تعصب و غيرت ديني بوده است علي‌القاعده مي‌بايست يکسري نيروهاي يکدست و از يک طيف در آنها بوده باشند. ما در محفل ترور از يک سو سعيد امامي ذوب شده در ولايت را داريم و از ديگر سو مصطفي کاظمي مدافع بي‌ چون و چراي خاتمي را داريم و يا خسرو براتي فردي نسبتاً غير ديني و کاسبکار اين چيدمان افراد حاکي از آن است که نقطه اتحاد اين افراد وزارت اطلاعات و سازمان متبوعشان بوده است و محفل صرف نظر از عقايد و افکار و انگاره‌هاي شخصي صرفاً و صرفاً به وظيفه‌اي که مافوق پيش رويشان مي‌گذاشتند فکر مي‌کردند و بس.
محفل اطلاعاتي ترور چگونه برملا شد؟
عليرغم آنکه در افواه مطرح است و در اطلاعيه کذايي 15 دي ماه 1377 وزارت اطلاعات نيز به آن اشاره شده است هيچ کشفي در کار نبوده است. در 16/3/1377 مصطفي کاظمي (موسوي) در يک قرار ملاقاتي به منزل خاتمي مراجعه مي‌نمايد و مي‌گويد همانند گذشته هنوز خط مسير حذف مخالفان و دگرانديشان در حال اجرا هست اما اينبار يک هدف ديگر هم به آن اضافه شده است و آن سقوط دولت شماست و قرار است اين حذفها از پائيز امسال مجدّداً از سر گرفته شود. متأسفانه و بدلايل غيرقابل موجهي خاتمي اين مسئله را جدي نمي‌گيرد و طبق گفته خود مصطفي کاظمي در زماني که در زندان 66 سپاه مدتي را با وي بودم جلسه آن شب را خاتمي با مزاح و بي‌تفاوتي مي‌گذراند. و حتي به وي مي‌گويد: حالا تو خسته شده‌اي. يک مدتي مرخصي بگير و برو کيش استراحت کن !...پيشگويي کاظمي درست از آب در مي‌آيد و در پائيز 1377 ابتدا فروهر و همسرش و پي در پي قتلها انجام مي‌شود. اينجاست که در پس فشار افکار عمومي و بين‌المللي خاتمي و غالب مسئولين نظام موضع‌گيري مي‌کنند. رئيس جمهور هيأتي را تشکيل مي‌دهد. در همين گير و دار در 26/9/1377 آقاي دري نجف‌آبادي به رهبر مراجعه مي‌کند و براي رفع اين معضل کسب تکليف مي‌کند و اشاره مي‌کند که چه بايد کرد؟ در 29/9/1377 مصطفي کاظمي و مهرداد عاليخاني (سيد صادق) که متوجه مي‌شوند آقاي دري آنها را تحت مراقبت دارد به ملاقات وي مي‌روند و علت را جويا مي‌شوند و اظهار مي‌دارند مگر ما چه جرمي کرده‌ايم که تحت تعقيب و مراقبتيم. ما کاري نکرده‌ايم الا اجراي دستور شما پس اين مراقبت يعني چه؟ کاظمي که برخورد مشکوک دري را مي‌بيند از بيم توطئه همانروز در ساختمان شهید دقایقی وزارت اطلاعات واقع در خيابان استاد نجات‌اللهي - کوچه شيرين تعدادي از معاونان از جمله مسئول حفاظت را فرا مي‌خواند و پس از نماز جماعت ظهر و عصر به امامت عاليخاني اظهار مي‌دارد که: "همانطوريکه همه مي‌دانيد ما به دستور مستقيم آقاي دري اين قتل‌ها را انجام داديم و مشکلي متوجه ما نيست و نظام بايد خود چاره‌اي بينديشد نه اينکه ما چند نفر هزينه‌اش را بپردازيم. در سوی دیگر نیز همانروز شفيعي نيز که معاون وقت وزارت اطلاعات بوده است در خيابان دبستان در مقر اصلي وزارت اطلاعات در سالن آمفي‌تئاتر پرسنل ستادي وزارت را گرد مي‌آورد و مي‌گويد: "آقاي موسوي مي‌گويد دري دستور قتل‌ها را داده است و آقاي دري هم امروز صبح به من مي‌گويد من نگفته‌ام. الله اعلم!"
همان شب مجدّداً و شخصاً مصطفي کاظمي به دفتر خاتمي مراجعه مي‌کند و اعلام مي‌کند که آقاي خاتمي چه مي‌کنيد من تابستان به شما گفتم که قرار است اين قتلها انجام شود شما به شوخي گرفته‌ايد حالا هم که قتلها انجام شده باز خود وزارت اطلاعات را مسئول کشف آن کرده‌ايد؟ و ... بالاخره همان شب خاتمي به علي ربيعي (عباد) تلفن مي‌زند و وي مي‌آيد و سخنان مصطفي کاظمي را مي‌شنود و از همان شب مصطفي کاظمي به خانه‌ امني در فرمانيه برده مي‌شود و تحقيق از وي آغاز مي‌شود. از 5/10/1377 با بازداشت مهرداد عاليخاني و دو روز بعد از آن در 7/10/1377 بازداشت سعيد امامي و سپس مابقي متهمان آغاز مي‌شود. مهرداد عاليخاني 5/10/1377 ساعت 7:30 صبح هنگامي که وارد پارکينگ خودروهاي ستاد وزارتخانه مي‌شود. ابتدائا به حفاظت فراخوانده شده و از آنجا به خانه امني در قيطريه هدايت شده و پس از دو روز يعني در 7/10/1377 به زندان توحيد منتقل شده، سعيد امامي نيز همانروز در خيابان‌هاي شهرک شهيد محلاتي توسط تيمي از حفاظت اطلاعات وزارت بازداشت شده وابتدا به بازداشتگاهی در پادگان امام علی و بعد از آن به زندان توحيد هدايت مي‌شود. با بازداشت عوامل اصلي تيم ترور بود که محافلي ديگر به تکاپو افتادند از مجله مثلاٌ خزائي از مشاورين دري نجف ابادي سناريويي را آماده مي‌کند که يکي ازافزاد مستعد اپوزويسيون را از طريق ترکيه به ايران بياوريم بعد در حالي که قصد ترور گلشيري يا چهل تن را داشته بدام بياندازيم و افراد بعد هم در حين تعقيب و گريز بشدت مجروحش نمايم و نهايتاٌ براثر شدت جراحات وي فوت نمايد و بررسي عقيم بماند! و ... که اين طرح رد مي‌شود. از سوي ديگر نیز خاتمي بشدت و جداٌ پيگير بوده تا اینکه در روز 14/10/1377 در دفترش جلسه‌اي با حضور علي‌ربيعي ، حسن روحاني (دبير شورايعالي امنيت ملي) دري نحف آبادي، سعيد حجاريان و سرمدي تشکيل مي‌دهد و همانجا حاضرين را مکلف به نوشتن اطلاعيه مذکور مي‌کند و نهایتا روز 15/10/1377 اطلاعيه تاريخي وزارت اطلاعات بدين شرح منتشر مي‌شود:
«... وقوع قتلهاي نفرت‌انگيز اخير در تهران نشان از فتنه‌اي دامنگير و تهديدي براي امنيت ملي داشته است. وزارت اطلاعات بنا به وظيفه قانوني و به دنبال دستورات صريح مقام رهبري و رياست محترم جمهوري کشف و ريشه‌کني اين پديده شوم را در اولويت کاري خود قرار داد و با همکاري کميته ويژه رئيس جمهور موفق گرديد شبکه مزبور را شناسايي و دستگير و تحت تعقيب و پيگرد قانوني قرار دهد. با کمال تأسف معدودي از همکاران مسئوليت ناشناس کج‌انديش و خودسر اين وزارت که بي‌شک آلت عوامل پنهان قرار گرفته و در جهت مطامع بيگانگان دست به اين اعمال جنايتکارانه زده‌اند در ميان آنها وجود دارند. اين اعمال جنايتکارانه نه تنها خيانت به سربازان گمنام امام زمان (عج) محسوب مي‌شود بلکه لطمه‌ بزرگي به اعتبار نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران وارد آورده است.
وزارت اطلاعات ضمن محکوم کردن هر جنايتي عليه انسانها و هرگونه تهديد امنيت شهروندان و درک عميقي از ابعاد فراملي اين فاجعه عزم قاطع خود را در ريشه کني عوامل و محرکان خشونت سياسي و تضمين امنيت اعلام داشته و به امت شريف ايران اطمينان مي‌دهد همانگونه که در فراز و نشيب‌هاي انقلاب اسلامي حافظ امنيت و استقلال کشور و حقوق شهروندان بوده است اين بار نيز با تمام توان و امکانات خود بقاياي باندهاي منحرف و قانون ستيز را مورد هجوم قرار داده و ساير سرنخ‌هاي داخلي و خارجي اين پرونده پيچيده را براي دستيابي به ديگر عوامل اين فتنه دنبال خواهد کرد. »بدنبال انتشار اين اعلاميه ديگر قسمت اعظم اميدي که براي خلاصي بازداشت شدگان کليدي همچون سعيد امامي، مهرداد عاليخاني، مصطفي کاظمي و خسرو براتي و نصيري پور و قبه و ... وجود داشت.
کم‌کم به ياس بدل مي‌شد اينجا بود که ياران و وفاداران به سعيد امامي از چندين محور اصلي به ميدان آمدند محور رسانه‌اي و محور درون نظامي در محور رسانه‌اي روزنامه کيهان پيش قراول بوده در 20/10/1377 يعني درست چهار روز بعد از انتشار اطلاعيه وزارت اطلاعات با انجام مصاحبه اختصاصي با خسرو (روح‌الله) حسينيان تلاش گسترده‌اي براي تبرئه متهمان اصلي و متهم نمودن طيف ملي مذهبي و دوم خردادي‌ها به دست داشتن در قتلها نمود. فرداي اين مصاحبه صدا و سيما نيز به ميدان دفاع از محفل ترور آمد و در برنامه‌اي با نام چراغ که پیش از آن عمدتاً به مسائل و مشکلات اجتماعي و شهري مي‌پرداخت و ببیننده بسیاری نیز داشت با دعوت از خسرو (روح‌الله) حسينيان مصاحبه روز گذشته وي در کيهان را پوشش گسترده‌تري داد. حسينيان آخرين لگد را بر جنازه مقتولين زد و در آن برنامه ضمن آنکه متهمان را نيروهاي بشدت ارزشي و مذهبي و فکري قلمداد کرد از مقتولين به عنوان مخالفان نظام و مرتد و ناصبي که نسبت به ائمه اطهار (ع) جسارت مي‌کردند نام برد. بدنبال اين اقدامات همه جانبه گروهي نيز از بين فعالان جريان محافظه‌کار و معاونت التقاط وزارت اطلاعات که آنزمان عمده افراد جريان محافظه‌کار در آن لانه داشتند البته به هدايت اسدالله بادامچيان در شهرک شهيد محلاتي در خانه تيمي که متعلق به حسين شريعتمداري است گرد هم آمدند و گروهي را با نام فدائيان اسلام ناب محمدي راه‌اندازي نمودند و با هدف منحرف نمودن افکار عمومي و کميته تحقيق شروع به صادر نمودن اطلاعيه نموده اين گروه مجعول در يکشنبه 29/9/1377 يعني درست همانروزي که ديگر سعيد اسلامي بازداشتش را حتمي مي‌دانست و مصطفي کاظمي بصورت خود معرف خود را تحويل خاتمي و کميته تحقيق داده بود، اولين اطلاعيه خويش را صادر نمود و مسئوليت قتل‌ها را بر عهده گرفت.
ز سوي ديگر در 24/10/1377 اسدالله بادامچيان به نزد رهبر رفته و با ارائه دلايلي آزادي بي‌قيد و شرط سعيد امامي را طلب مي‌نمايد چراکه ماندن وي را در زندان به صلاح نمي‌داند و احتمال دلسردي عوامل انقلاب (شما بخوانيد خودسرها و لباس شخصي‌ها) از اين بازداشت مي‌رود اما خامنه‌اي زرنگتراز آن است که اعتبار خويش را هرچند براي وفادارترين عنصر خويش به زير سؤال ببرد در ثاني ديگر براي اين اقدامات دير شده بود و سعيد امامي و ديگر متهمان لب به سخن گشوده بودند. بادامچيان وقتي که سکوت رهبر را مي‌بيند بار ديگر زحمات و فداکاري‌ها و خدمات سعيد امامي را براي وي بازگو مي‌کند که اينجا رهبر با لحني حاکي از ناراحتي به وي مي‌گويد: "سعيد امامي ديگر تمام شد! برويد خودتان هر کاري به نظرتان مي‌آيد انجام بدهيد"اسدالله بادامچيان از بيت رهبري مستقیماً به شهرک شهيد کلاهدوز منزل حسين الله‌کرم آمد و در آنجا تصميم گرفته شد آخرين تلاش براي بيرون کشاندن سعيد از زندان انجام شود و آن فرافکني و جريان‌سازي بود همان شب نامه‌اي جعلي از دست‌خط رهبر جعل شد نامه خطاب به رحيم صفوي با اين مضمون که اين دگرانديشان را از بين ببريد و ... نوشته شد و بعد هم همان شب در حد وسيع تکثير شد و در تهران و قم و اصفهان و نجف‌آباد پخش شد. هدف از اين کار منحرف کردن افکار کميته تحقيق بود چراکه با اطلاعاتي که از داخل زندان توحيد بدست آمده بود حاکي از آن بود که کاظمي و اسلامي و عاليخاني منکر حضور در قتلها شده‌اند و اعلام کرده‌اند که احتمال مي‌دهيم کار سپاه باشد. با اين نامه مشوش شدن اذهان بازجوها و در نتيجه احتمال آزادي حداقل سعيد امامي انتظار مي‌رفت که البته راه به جايي نبرد و متهمان همچنان در بند ماندند و لب به سخن گشودند. اينجا بود که هوادارن تيم ترور ديگر به آزادي متهمان فکر نمي‌کردند بلکه صرفاً به خاموش شدن آنها مي‌انديشيدند. درست هنگاميکه اعترافات سعيد امامي به شاه‌کليد قتلها رسيد و از نقش هاشمي رفسنجانی در قتلهاي سياسي و علي‌الخصوص به قتل رساندن سيد احمد خميني پرده بر مي‌داشت. حکم قتل خود وي نيز صادر شده بود. آري به تعبير ديگر "خياط نيز خود در کوزه افتاد"!
سعيد امامي ديگر تبديل شده بود به بمب اتمي که با زنده ماندش ديگر هيچ رازي مکتوم باقي نمي‌ماند. از طريق يکي از زندانبانان مورد وثوق به سعيد امامي پيام مي‌دهند که به نحوي خود را از توحيد به بيرون بکش مابقي خلاص کردنت با ما! و تنها راه خروج از توحيد بيماري حادي بود چرا که درمانگاه زندان توحيد خود به مداواي بيماران مي‌پرداخت. سعيد امامي براي اجراي اين نقشه ابتدائا تصميم مي‌گيرد که به نحوي دست و پاي خود را بشکند يکبار در حين اتمام بازجويي و راه برگشت به سلول در راه‌پله‌ها خود را به زمين مي‌اندازد اما دست وي نمي‌شکند و صرفاً ضرب مي‌بيند (در فيلمهاي بازجويي وي مشاهده مي‌شود که دستش را به گردنش آويزان نموده) تنها راه مي‌ماند مسموميت و خودکشي.
صبح روز سه‌شنبه 25/3/1378 - زندان توحيد
سعيد امامي در سلول 407 انفرادي زندان توحيد نگهداري مي‌شده حمام در طبقه همکف ضلع شرقي زندان گرد توحيد است. به زندانيان براي استحمام نصف قالب صابون و گاها در صورت تقاضا داروي نظافت نيز داده مي‌شده است که از يک بسته معمول کمتر و هر بسته نصفه بوده است. امامي داروي نظافت را مي‌گيرد. دوشهاي حمام دورتادور سالني است که در وسط آن بلنديي ساخته شده و نگهباني از بالا بر استحمام زندانيان نظارت دارد. در ثاني حمام‌ها در ندارند و پرده‌اي آنرا مي‌پوشاند که هراز چندگاهي نگهباني از کنار يا زير آن به داخل نگاهي مي‌اندازد. امامي بعد از استحمام و مصرف دارو براي نظافت باقي‌مانده آنرا که علي‌القاعده فقط مي‌توانست وي را مسموم نمايد مي‌خورد. به علت کمي داروي نظافت، وي تا غروب وضعيت عادي داشته است که بعد از آن در شب حال وي به وخامت مي‌رود که به درمانگاه زندان توحید انتقال می شود و پزشک وی تجویز می نماید که سریه به بیمارستان تخصصی اعزام شود با درجریان گذاشتن مقامات مسئول و پس از استعلام از دادستان نظامي و وزير وي را ابتدا به بيمارستان سينا و به دلايل کاملاً معلومي سپس به بيمارستان لقمان‌الدوله منتقل مي‌نمايد. (در بخشي که مسئوليت آن بر عهده دکتر رضايي (برادر محسن رضايي - دبير مجمع تشخيص مصلحت و دستيار هاشمي رفسنجاني) مي‌باشد برده مي‌شود. نامبرده در 27/4/1378 به کلي سلامت خويش را باز مي‌يابد اما به جهت اينکه از دفتر رهبري نماينده‌اي قصد ديدار با وي را داشته به جهت آنکه اعلام نموده بوده زير سخت‌ترين شکنجه‌ها بوده‌ام برگشت وي براي يکروز به تأخير مي‌افتد تا اينکه ناگاه در شامگاه 28/4/1378 نامبرده عليرغم اينکه سابقه بيماري قلبي نداشته دچار عارضه ايست قلبي مي‌شود و در صبح 29/4/1378 فوت مي‌نمايد.
در همان زمان پس از اعلام خبر خودکشي سعيد امامي بر اثر خوردن داروي نظافت کارشناسان بسياري از جمله انجمن علوم آزمايشگاهي وناصر زرافشان و شيرين عبادي از جمله وکلاي مقتولين اعلام نمودند که بر اساس آزمايشات بسيار و متعددي از داروهاي نظافتي که در بازار ايران مورد استفاده استحمام کنندگان قرار مي‌گيرد مشاهده شده که تماماً فاقد سم آرسنيک بوده و مهلک نيست. در ثاني چنانچه بر فرض هم که کشنده باشد بايد جداره معده و روده را پاره نمايد و علت مرگ خونريزي شديد داخلي باشد نه ايست قلبي ! بلکه ايست قلبي عارضه چيز ديگري است؛ آمپول هوا!به هر تقدير باز تا نوبت بر عاليجناب سرخ‌پوش رسيد باز طبق معمول به ناگاه با اتفاقي غير منتظره مسير پرونده تغيير يافت.
اعلام مرگ امامی !
نيازي ، رئيس سازمان قضايي نيروهاي مسلح روز شنبه 29/3/1378 خبر فوت سعيد امامي را اعلام نمود و بدين ترتيب نام وي از پرونده کنار رفت و اوراق بازجويي‌هايش نيز نيز بطور کل از پرونده حذف گرديد و متهم رديف اول از سعيد امامي به مصطفي کاظمي نزول نمود و اين پرونده ملي که مي‌توانست دست‌هاي پيدا و نهان مافياي قدرت و ثروت و ترور را در طول عمر جمهوري اسلامي بر ملا نمايد به فراموشي سپرده شد ...
* اینکه من چگونه به اوراق بازجویی سعید امامی دسترسی پیدا نمودم مطلبی است که به خودم این حق را میدهم که منبع و مرجع خود را لو ندهم و گمان هم ندارم که موضوع مهمی باشد ، موضوع مهم اصالت این اوراق است که همانزمان با انتشار آن مورد بحث واقع شد که در چندین مرحله مورد بررسی قرار گرفت و تماما دال بر صحت و اصالت آنها بود یکبار بنا به درخواست دیوان عالی کشور نسخه ای از بازجوئی ها و نامه کذائی سعید امامی که در روزنامه سلام نیز منتشر شد به اداره تشخیص هویت ارسال شد که گواهی شد هر دو دست خط یکی است و همین مسئله باعث برائت من شد و یکبار هم در کمیسیون اصل نود مجلس مورد بررسی قرار گرفت و طبیعتا اگر این اوراق بازجوئی کذب بود به هر روی باید مجلس شورای اسلامی و یا آقای مهدی کروبی در جریان قرار می گرفتند . این در حالی بود که بارها آقای انصاری راد رئیس وقت کمیسیون اصل نود مجلس نیز اعلام نموده بود از طریق امیرفرشاد ابراهیمی ما به اوراق بازجویی سعید امامی دسترسی پیدا نموده ایم و کیفیت آنها نیز برای ما مسلم شده است .

فرهنگ اصطلاحات عجیب سیاسی چاپ فرج سرکوهی !

از عجایب این دوره زمانه ای که ما زندگی می کنیم این است که کوتوله ها روشنفکر شده اند و روشنفکرها مجنون ، مجنونها سیاستمدار شده اند و سیاستمدارها خانه نشین و همین طور بگیر و برو جلو . هر کس اگر چهار تا کلمه قلمبه سلمبه بلد باشد که کسی از آنها سر در نیاورد کارش ردیف است و با گفتن آن حرفهای عجیب و غریب همه می گویند احسنت ! این مخه خیلی می فهمه ببین چه روشنفکر برجسته ای است ! اینجاست که من بارها و بارها گفته ام روزگار ما روزگار مسخره احمقهاست ، چرا که می شود در این روزگار بنام دفاع از خون کشته شدگان در زندانهای بی نام و با نام جمهوری اسلامی لگد پراکنی کرد به بازماندگان آن کشته شدگان و پاسداشت آنها را با جاسوس و خیانت پیشه نام نهادن ایدئولوژی آنها برگزار کرد ! می شود بنام مبارزه با جمهوری اسلامی اپوزیسیون جمهوری اسلامی را به باد فحاشی گرفت و قافیه که تنگ می شود باز شروع کرد به حرفهای عجیب و غریب زدن ! و گفتن : « فراروایت های بزرگ بینش های ایدئولوژیک، کلی و مطلق گرائی است که در غرب از بستر فلسفه کلاسیک آلمان در قرن نوزدهم برخاستند و با فدا کردن فردیت و آزادی های فردی آدمی، با نگاه و شیوه ائی توتالیتر و با ادعای در دست داشتن انحصاری حقیقت مطلق مدعی تحقق بهشت بر زمین بوده و در سده های نوزده و بیست میلادی توان آن را داشتنتد که میلیون ها انسان را در سرتا سر جهان بسیج کنند. این تعریف رایج و پذیرفته شده مکاتبی چون کمونیزم، ــــ و نه همه ی جنبش سوسیالیستی و چپ ـــ را نیز در بر می گیرد. حکومت اسلامی در جهان اسلام و برخی فراروایت های محلی چون جامعه بی طبقه تولیدی یا مدینه النبی رفرمیست های مذهبی را نیز می توان در این تعریف گنجاند. با فروپاشی شوروی آخرین فراروایت جهان گیر در تحقق خود نفی شد. نفی کمونیزم، ــ و مشتقاتی چون لنینیزم، استالینیزم و مائوئیزم ــ اما به معنای نفی همه گرایش های جنبش سوسیالیستی و چپ نیست. جنبش سوسیالیستی و چپ پیش از مارکس و انگلس و لنین وجود داشته و پس از آن ها نیز به حیات خود ادامه می دهد. نقش موثر، خلاق و سازنده احزاب سوسیال دمکرات و اتحادیه های کارگری در اروپای غربی در تبدیل اقتصاد بازار آزاد به اقتصاد اجتماعی بازار و تحقق مکانیزم های گوناگون عدالت اجتماعی از سوئی و رنسانس روایت دیگری از چپ در آمریکای لاتین از دیگر سو تداوم و سرزندگی جنبش سوسیالیستی را نشان می دهند . سوسیال دموکرات ها و اتحادیه های کارگری اروپای غربی راه خود را از کسانی که نظریات مارکس را به ایدئولوژی بدل کردند، از جمله لنین و استالین، جدا کرده، تحولات مهمی را سبب ساز شده و دستآوردهای مهمی چون نظام حاکم بر سوئد و آلمان را تحقق بخشیدند. چپ آمریکای لاتین بر پشتوانه چپ نو دهه های ۶۰ و ۷۰، بخشی از جنبش چریکی آن روزگار و بخشی از چپ سنتی متحول شده، چشم اندازهای تازه ائی را خلق کرده اند. احزاب چپ اروپای غربی در تلاش خلق چشم اندازهای نو هستند. جنبش قدرتمندی که با الهام از مفاهیم چپ علیه جهانی شدن به روایت سرمایه مبارزه می کند، دستاوردهای مهمی را به بار آورده است. این همه سرزندگی و حیات خلاق جنبش چپ و جنبش سوسیالیستی را نشان می دهد . پایان فراروایت های بزرگ، فروپاشی بلوک شرق و حذف مکاتب ایدئولوژیکی چون کمونیزم، لنینیزم، استالینیزم و مائوئیزم گرچه تجربه ائی دردآور و برای برخی آزار دهنده بود اما جنبش سوسیالیستی را از قید دگماتیزم و ایدئولوژی رها کرد . پایان فراروایت های بزرگ پایان جنبش سوسیالیستی و چپ نیست مگر آن که گرایش مطلوب خود را تنها تجلی چپ به حساب آورده و نقد و انکار آن را نقد و انکار همه گرایش های چپ ارزیابی و دیگر گرایش ها را چون گذشته به انحراف به سوی لیبرالیزم، خرده بورژوازی و چه و چه و چه متهم کنیم. در چند دهه اخیر جنبش چپ آمریکای لاتین نقد گذشته را تا نقد بینش ها و مفاهیم پایه ائی پیش برد و مفاهیم و سیاست های نو و راهگشائی خلق کرد. کدام سیاست و مفهوم پایه ائی نو را می توان حاصل نقد چپ سنتی ایران از گذشته خود دانست؟» اینجاست که باید قبل از هر چیز در انتظار چاپ فرهنگ اصطلاحات و کشکول فرج سرکوهی بود ! من پیشتر نیز درباره فرج سرکوهی گفته بودم و این پرسش هنوز برجاست که آقای سرکوهی عزیز کسی که در خانه شیشه ای نشسته است نمیتواند به خانه دیگران سنگ اندازی کند ، کسی که به اسم زندان و زیر شکنجه بودن در خانه امن رفیقه اش روزگار گذرانده است حق ندارد بنام زندانی سیاسی خونبهای جان باختگان زندانهای جمهوری اسلامی را بستاند ، کسی که سر در سیاست ظالمانه سرمایه داری دارد و پابوس مدینه فاضلانه آمریکایی است و جنبش چپ را جنبشی خائنانه می داند پس باید که در عقل وی شک نمود و به او یادآور شد که همین عمو سام جنابعالی است که هشتاد درصد را در دنیا در فقر و فلاکت نگه داشته است و فقط بیست در صد را مشمول حیات می داند و باقی را به سوی ارتجاع و بربریت گسیل می دارد ! همین نظام سرمایه داری است که بنام دموکراسی بالکان را تکه تکه نموده و بنام مبارزه با بلوک شرق افغانستان را بدست طالبان بخشید و بعد بنام مبارزه با تروریست افغانستان را به اشغال درآورد همین سرمایه داری است که امروزه در پیش چشم همه بیش از هفتصد هزار انسان را قربانی اشغالگری خویش در عراق نموده و نفت و تمام ذخایر عراق را به یغماء برده ! راستی آقای سرکوهی عزیز نباید گفت این آمریکای شما چه مهره ماری دارد که این همه کشته و غارت نموده و باز عزیز و محبوب القلوب شما و امثال شماست ؟ و حزب توده و فدائیان خلق اکثریت و اقلیت و چپ های مذهبی و غیر مذهبی وهمه و همه که در برابر زیاده خواهی های غرب و سرمایه داران ایستاده اند جاسوس و خائن و جیره خوار و بزدل هستند ! اگر ظلم و جنایت و کشتار محبوبیت می آورد پس چه فرق است با جمهوری اسلامی و آمریکا و نگفته اید در مانیفست ارجمندتان که چرا باید در رثای کشته شدگان زندانهای جمهوری اسلامی سر به دامان آمریکا گذاشت و گریست ؟ چرا و هزاران چراهای دیگر ای وای از این روزگار مسخره بی قاعده ! پی نوشت :
حتما تا بحال فیلم برخورد وحشیانه پلیس آمریکا را با یک دانشجوی ایرانی را دیده اید ؟ ببینید چند سئوال اینجا مطرح است : اول اینکه ایشان اگر کارت همراهش بوده است چرا کارت را نشان نداده است ؟ و دوم هم اینکه اگر همراهش نبوده است چرا مطابق قوانین اونجا کتابخانه را وقتی انتظامات دانشگاه به ایشان تذکر داده اند ترک نکرده است ؟ اینها تماما برمی گردد به وظایف ایشان اما فارغ از تمام حق دادنهای نژاد پرستانه به این دانشجوی ایرانی که وی اصلا بیگناه بوده است و هیچ تخلفی نکرده است ! که باید قبول کنیم تخلف کرده نباید ذهن خودمان را با اینکه دانشجوی ایرانی مقصر بوده است و تمام مشغول کنیم پلیس غلط کرده که با شوک الکتریکی به جان یک دانشجو که تهدیدی برای کسی نیست و مقاومتی هم نمی کند بیفتد اینها دو مسئله متفاوت است . مگر همین دیروز نبود که همه ما داد و غار می کردیم چرا انتظامات و پلیس دیگر دانشجویان را به دانشگاه تربیت مدرس راه نمی دادند که بروند سخنرانی فکر کنم ابراهیم یزدی را گوش کنند ؟ اینجا پلیس تخلف کرده است و باید این تخلف محکوم شود ! اگر خواستید و یه ذره همت هم داشتید زنگ بزنید به دفتر رئیس دانشگاه و این عمل وحشیانه را محکوم کنید اینم شماره تلفن اونجا : 0013108252151 اگر هم خواستید که میتوانید میل بفرستید ولی فکر می کنم تلفن بهتر باشد ! فیلم واکنش دانشجویان هم نسبت به این مسئله دیدنی است ببینید ! اینم فیلم صحبتهای وکیل این دانشجو چند عکس هم از واکنش دانشجویان دانشگاه یو سی ال ای نسبت به این ماجرا هست که ببینید از همه این حرفها که بگذریم باز خوبه کار به همان شوک الکتریکی دادن ختم شده است و نزدند دانشجو را در روز روشن و پیش چشم همه بکشند ! راستی جمهری اسلامی که بلافاصله بعد از این واقعه خواست از آب گل آلود ماهی بگیرد و تمام سیاستهای آمریکا را زیر سئوال برد و دشمن را محکوم نمود چرا در برابر کشته شدن آن دانشجوی بیگناه سبزواری به ضرب چاقوی یک بسیجی دانشجو البته چاقو کش هیچ واکنشی تا بحال نشان داده و خفقان گرفته ؟ فدراسیون دانشجویان مدافع صلح و حقوق بشر اطلاعیه ای داده است که حرفهای خوبی در این مورد زده ، بخوانید اطلاعیه دفتر تحکیم وحدت در رابطه با قتل یک دانشجو در سبزوار هم خواندنی است

چرا امیرها کشته شدند ؟

دوستی برایم نوشته بود که فلانی حتما برو این فیلم را ببین و ... تا که بالاخره چند شب پیش فیلم سینمایی «چه کسی امیر را کشت ؟» را دیدم البته با کیفیت بسیار نازل و همیشگی مختص فیلمهای ایرانی در این بساط کپی های مسخره و بدون کیفیت ! اما فیلم آنقدر مبتذل و اگر بخواهم دقیقترش را بگویم حقیر و مسخره بود که همان کیفیت پائین هم برای یکبار دیدنش بسنده می کرد ! ، فیلمی که به نظر شاید دوباره اشاره ای باشد بر فیلمهای فرمایشی آنسان که سعید امامی کارگردانها را فرا می خواند و برایشان سرمشق می نوشت که اینها را فیلم کنید ! اما چیزی که با دیدن فیلم برایم سئوال شده این است که چه شده که پس از دو دهه دوباره و به یکباره حکومت بیاد جنبش مظلوم چپ در ایران افتاده است ؟ و دوباره در تلویزیون و سینما و روزنامه ها و تمام بوقها و دفتر و دستکهای حکومت افتاده اند به جان جنبش چپ ؟ ظاهرا حکومت مصمم است تا جوانان و نوجوانان امروزی ایران با دیدن این تلاشهای مذبوحانه و مثلا فیلم فوق تصورشان از جنبش چپ در ایران این باشد که آنچنان که در فیلم با بازی مصنوعی آتیلا پسیانی به نمایش گذاشته شده است چپ های ایران و زندانیان سیاسی مشتی بی سواد و لمپن و ... هستند ! اما غافل از آنکه اگر این حکومت در صلاه ظهر بگوید الان روز است همگان به فکر می افتند که نه الان شب است ! چوپان دروغگوی جمهوری اسلامی نمی خواهد ببیند که هنوز که هنوز است در زندانهای ایران دانشجویان و فرهیخته ترین افراد از اقشار جامعه هستند که اتفاقا گرایشهای چپ نیز در میانشان بسیار است ، نمی خواهد بفهمد که با تمام این تلاشها امروز اوین و زندان رفتن در جمهوری اسلامی بیش از آنکه سر شکست باشد یک افتخار است ، این حکومت و حاکمان غافل دلخوش به فیلمهای اینچنینی هستند اما همین دیروز بود که مثلا عابد توانچه دانشجویی از میان هزاران دانشجوی دربند علنا اعلام نمود که دارای گرایش سیاسی چپ است ! فیلمسازان حکومتی شاید در تلاش باشند که سینما را به تبلیغات تنزل دهند اما همه امروز می دانند که در طی این بیست و هشت سال چه کسی در زندانهای ایران « امیر» ها را قتل عام نمود ، همه می دانند که سعید امامی و محفلش چه خشم و نفرتی از « امیر» داشتند! و اگر به واقع این زندانیان سیاسی مشتی بی سواد و نان به نرخ روز و لمپن و... هستند پس چرا راه را برای نمایاندن این افراد بسته اند ؟ چرا نمی گذارد این افراد آزادانه به صحنه بیایند و خود را به مردم بنمایانند ؟ و مگر از مشتی بی سواد و ترسو باید ترسید ؟ «چه کسی امیر را کشت ؟»شاید می توانست فیلم خوبی باشد اما نیت و دروغی که در پس این فیلم نهفته شده است پرده از داستان و فیلم دیگری برمیدارد که الان سالیان سال است در زندانها و دادگاههای جمهوری اسلامی به نمایش گذاشته است تمامیت خواهی جمهوری اسلامی و خشم و غضبی که اینان از هر جنبش و نهضت دیگری الا حزب الله دارند و هنوز هم که هنوز است اعتقاد دارند حزب فقط حزب الله و البته که منظور شان هم از حزب الله فقط اعوان و انصارشان است نه کس دیگر ! و اینکه کارگردان محترم آقای مهدی كرم پور با چه رویی به خود اجازه می دهد دست به چنین تحریفی تاریخی بزند در حالیکه کفن کشته شدگان زنجیره ای حکومت خشک نشده و لعنت آبادهای جمهوری اسلامی همچون قبرستان خاوران از یاد نرفته است ؟ با چه وقاهتی سعی در القاء این دروغ بزرگ دارد که زندانیان سیاسی را بی سواد و شکم پرور قلمداد کند در حالیکه هنوز چند سالی از فوت صفر قهرمانیان نگذشته است و چند ماهی از مرگ اکبر محمدی نگذشته است که در اعتصاب غذایی جان فرسا جان خود را از دست داد ! هنوز نام زهرا کاظمی از یادها پاک نشده است و هنوز خاطره کودتای هیجده تیر بر علیه دانشجویان لکه ننگی است که از دامن جمهوری اسلامی پاک نشده است . گرچه فیلم سعی دارد در نمایشی مکارانه زندانیان سیاسی را بی سواد و بزدل به نمایش بگذارد اما همین دیروز بود که همه دیدیم برای منصور اصانلو و مهندس موسوی خوئینی نمونه ای از بین هزاران زندانی و کوشنده سیاسی بودند چه قدر و ارزشی قائلند ! واقعا نمی دانم که براستی چه شده است که دوباره شمشیرها آخته شده است برای جنبش چپ ؟ همین چند روز پیش بود که فردی در ادعای روشنفکری در خارج از کشور هر چه دغ ودلی داشت بر سر جنبش چپ فرو آورد و در داخل نیز با اکرانهای اینچنینی و الطاف قلم بدستان دوباره یاد جنبش چپ و چپ ها افتاده اند ! شب آبستن است تا چه زاید سحر ... نگاهی به فیلم : داستان درباره‌ی فردی است که خرافی و لمپن که در عین حال روشنفکر هم هست و سیاسی که کارگردان به شدت تلاش می کند او را از عوام و یک سیاسی چپ قلمداد کند اما این فرد به زودی می برد و به آخر خط می رسد و تصمیم می گیرد تا از جامعه و گرایشاتش دوری گزیند ! اینجاست که سر به بیابان می گذارد و همه هم گمان می برند امير کشته شده و تمامی بستگان و دوستانش از ابتدا به نيکی از او ياد می‌کنند، کمی بعدتر از صفات بدش می‌گويند و کمی بعدتر از تنفرشان به او. و سرانجام همگی به قتلش اعتراف می‌کنند. دوربين ناظری‌ست بر کند و کاو شخصيت‌های داستان اما در پايان امير زنده است و در اثر يک اتفاق از مرگ نجات يافته.