بازی شب یلدای من

روی شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، لبتان مانند پسته خندان ، عمرتان به بلندای شب یلدا و غمهایتان به کوتاهی روزش باد یلدا آمد و مانده امدر تبریک ! يلدا آمد ، احمد نيامد ، يلدا آمد کيوان رفيعي نيامد ، يلدا آمد کيانوش سنجري نيامد ، يلدا آمد دانشجو زنداني نيامد ، يلدا باز هم آمد سحر نيامد ، يلدا آمد فروهرها نيستند ، يلداي ما امشب بدون اکبر است بدون ولي الله !! يلدا ي امشب ما سرد است بي خانمان زياد است به چه چيز يلدا را تبريک گويم به که تبريک بگويم يلدا آمد و ميرود و ياران نيامدند يلدا بيا و
برو ما همچنان درد منديم
دوست نادیده من تو وبلاگ یادداشتهای اینترنتی منو به این بازی دعوت کرد، و از اون گوشه گوشه ها به داخل کشید. برایش نوشتم که این روزها بخاطربیماری و سفر های پی در پی انرژی زیادی از من گرفته شده و حال و رمقی نگذاشته ، اما بخاطر مرام و دعوتش در پنج نقطه گیر خواهم کرد ، خلاصه این هم نگفته های من . 1 ـ در کودکی عاشق بناها بودم و همیشه دوست داشتم معمار و یا بنا شوم یادش به خیر شهریار که می رفتیم همیشه تا چند تا آجر در کنار باغ و خانه ها می دیدم روی هم می چیدیم و با گل دورش را صاف می کردم مادر بزرگم می آمد و می گفت چکار می کنی منهم خودم را لوس می کردم و می گفتم : « دارم برات خونه می سازم مادری » خودمو لوس می کردم و عاقبت خونه سازی به شیرینی و یا شکلاتی از مادر بزرگم خلاصه می شد ! نمی دانم شاید از ساختن خوشم می آمد و شاید از ماندگاری خانه ها ، هنوز هم که فکر می کنم دلم می خواهد خانه بسازم نه برای اینکه ماندگار باشد نه اینکه عاشق ساختنم شاید بخاطر اینکه خانه ای از خود ندارم نه خانه ای و نه اینکه توانی به برگشت به خانه مادری ...... 2 ـ در زندگی ام اشتباهات زیادی کرده ام که تاوان آنها را خودم پرداخته ام. یکی از این اشتباهات را شاید همه بگویند رفتن به حزب الله بوده اما من آنرا اشتباه نمی دانم ، بعضی ها هم می گویند اشتباه دیگرم بیرون اومدن از ایران بودهاما الان دقیق که فکر می کنم می بینمبزرگترین اشتباه زندگی ام تکیه به کسانی بوده که نه از مرام بویی برده بوده اند نه از معرفت ( اومدم بگویم نامرد بوده اند دیدم نامرد خیلی ضد زن هست )، توی یه فرصت دیگه شاید یه یلدای دیگه می گم اونها کی بوده اند . 3 ـ شاید هیچ کس نداند ولی من از عروسک خوشم می آید ! ایران که بودم یه دوستی داشتم روز والنتاین یه خرس به من کادو داد یعنی دو تا خرس که یه قلب را دستشون گرفته بودند خیلی دوستشون داشتم تا که از ایران بیرون زدم و از لطف خانواده اون عروسک هم گم و گور شد الان مدتهاست یه دوست دیگه دارم اسمش عباس آقاست ! این عباس آقا جای خیلی از همون آدمها را برای من پر کرده به خصوص که یادگار یه شب دوست داشتنی است برای من یه شب سر آنکارایی ! 4 ـ خوابهایم خیلی عجیب و غریبند . یکی از خوابهایم که تکرار میشود ، این است افتاده ام تو یه رودخونه یا دریا و غرق شده ام و مرده ام و خلاص .عجیب تر اینکه چند سال پیش شاید ده سال پیش تو زابل یه زن فالگیر هم همین رو گفت و گفت مرگت تو آب هست نمی دانم هر چه پیش آید خوش آید ! 5 ـ بعد اون هیجده ماه لعنتی که هم ممنوع ملاقات بودم و هم تو انفرادی اولین بارکه ملاقات دادند به من مادرم اومده بود با خواهرام و برادرم ملاقاتم ، این چیزها برام حرمت داره هیچ وقت نمی گم ولی الان تو بند آخر یهو دلم گرفت و خواستم بگم گفتم بگم اولین حرف مادرم تو سالن ملاقات زندان اوین این بود که کاش عمله بودی کاش بی سواد بودی کاش هیچ وقت پات به دانشگاه نمی رسید که بفهمی چه خبره و این بلاهارو سر خودت نیاری ببین با خودتو ما چه کردی ......الان چهارساله از کشورم از خونه ام دور و آواره ام و راستشو بخواین می گم هیچی ارزش دوری از خانه و خانواده را نداره ، مادرم راست می گفت . پی نوشت لطفا از این اعترافها بر علیه من استفاده نکنید ، کار خوبی نیست. منو هم دیر دعوت کردن به این بازی و هم خودم هم دیر اومدم تو بازی ، دیگه فکر کنم بازی تمام شده و دعوت کردن بقیه در این شرایط خیلی خنده دار باشه

پست‌های معروف از این وبلاگ

! وطن و تن

آیا بشار اسد در ایران است ؟

شبهای احیا و احیای ایمان