از این فاجعه باید جلوگیری کرد

Image and video hosting by TinyPic

این روزها دوباره در سرزمین مادری خطر اعدام همچنان افسانه نوروزی و کبرا رحمانپور را تهدید می کند. و متاسفانه آنچه که از اخبار برمی آید تا هفته آینده حکم کبرا رحمانپور اجرا خواهد شد و کبرا که سالها کابوس اعدام در سلولش لانه کرده است اعدام خواهد شد ! خانواده شوهر کبری خواستار حکم قصاص، (اعدام) کبرا رحمانپور هستند. اجرای این حکم منوط به دستور از سوی شاهرودی رئیس قوه قضائیه شده است. کبرا نزدیک به سه سال است که با کابوس دهشتناک مرگ دست و پنجه نرم می کند. فقر و نداری، بی پناهی و بی کسی، جرم کبرای 22 ساله است. گرچه در قوانین موجود در نظام جمهوری اسلامی اعدام کبرا همان قانون چشم در برابر چشم قرون وسطایی است و اجرای عدالت به نظر می آید و برای رضای دل مقتولین صورت می گیرد اما در نگاهی کلان تر ما اگر به همان قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران هم نگاه بیندازیم در آن آمده است که منافع مردم بر منافع شخصي ارجح است. ! این شاید از نگاه حقوقی درست باشد که ازمنظر قانوني اولياي دم صاحبان حق هستند و آنها هستند که مي توانند بگذرند يا تقاضاي قصاص کنند اما به نظر من جدا از شکل قانوني آن، در چنين مواقعي مقداري پاي عدالت لنگ مي خورد. چرا وقتي ميليون ها تن مي خواهند حکمي اجرا نشود خواسته چند تن مورد قبول قرار مي گيرد؟ کبرا در پای چوبه دار است و تا اعدام فاصله ای ندارد شاید اعدام شود و شاید هم در اثر فعالیتهای پویشگران حقوق بشری در ایران و سراسر دنیا اعدام نشود اما این فقط یک کبرا است که شانس آنرا آورد تا رسانه ای شود و این روزها در سراسر دنیا آنهایی که خود را درگیر سیاست و حقوق بشر می دانند وی را بشناسند اما همین حالا هم در سرتاسر زندانهای ایران بی شک کبراها فراوانند وفقط این کبرا نیست که امروز مسئله مرگ و زندگیش به چرخش یک قلم بسته باشد، حالا يکي مثل کبرا رحمانپور شانس دارد که مورد او علني و در مطبوعات مطرح شود، اما زنان زيادي مانند او هستند که از چنين شانسي برخوردار نيستند و اعدام مي شوند و کسی هم نه در دنیا که در همان شهرشان هم با خبر نمی شود که زنی بخاطر فقر فروخته شد و بخاطر جهل جان سپرده است
Image and video hosting by TinyPic کبرا رحمانپور کیست کبرا رحمانپور، زن جوانی که این روزها در آستانه بیست و دوسالگی است در خانواده اي بسيار فقير درشهرکهای حوالی جنوب تهران به دنيا آمده است. او در زماني که فقط هفده سال داشت به مدت سه ماه به خانواده اي سپرده مي شود که اگر در مدت اين سه ماه مورد پسند قرار گرفت، به عقد عليرضا نياکانيان، با چهل و سه سال اختلاف سن در آيد. در اين سه ماه و برخلاف قول و قرار قبلي، کبري چندين بار از سوي مردي که قرار بود شوهرش شود، مورد تجاوز قرار مي گيرد و حتي شکايتي که کبري از او مي کند به صدور حکم ديه و حبس مي انجامد اما در نهايت پدر کبري تنها به اين اکتفا مي کند که نام دخترش و اين مرد 53 ساله را که حتي از خود او نيز بزرگتر بوده، پشت قرآني بنويسد و صيغه عقد ازدواج را ميان آنها جاري کند. اين مدارک و شواهد، يک سال پس از قتل مادر عليرضا نياکيان، تنها به کار آن آمد که وقوع نکاح را ميان کبري و اين مرد ثابت کند. کبري در مدت زندگي در خانه عليرضا و مادرش محروم از حقوق يک انسان مورد هر گونه تحقير از سوي مرد و مادرش قرار مي گيرد و زماني که در آبان سال 1379، عليرضا او را با 20 هزار تومان پول در ميدان تجريش پياده ميکند، او آشفته و پريشان به خانه عليرضا و مادرش برمي گردد و در جدالي با مادر عليرضا، اين زن 75 ساله را به قتل مي رساند. در دو تعريفي که از صحنه حادثه به عمل آمده است، يکي مويد وقوع جنون آني در کبري و اقدام به قتل و ديگري قرار گرفتن او در موقعيت دفاع از خود در برابر حمله مادر عليرضا نياکانيان و اقدام به قتل اوست. بررسي مختصري از زندگي کبري نمايشگر اين حقيقت مسلم است که او خود قرباني شديدترين شکل خشونت خانوادگي بوده است، چه در خانه پدري و چه در خانه مردي که قرار بوده شوهر او باشد . طبق گزارش وکيل کبري، دادگاه ادعاي او را مبني بر دفاع از خود ناديده گرفته و هيچ تحقيقي در اين مورد به عمل نياورده است. دادگاه حتي نسبت به زخمهاي دست کبري که ناشي از کشيدن چاقو از دست مادر عليرضا بوده نيز توجهي نشان نداده است. به اين ترتيب حکم اعدام کبراي 22 ساله صادر و تاريخ اجراي آن، روز 10 دي ماه مقرر شد. اعدامي که به دليل عدم هماهنگي هاي لازم به تعويق افتاد. روز بعد هاشمي شاهرودي، رئيس قوه قضائيه، با نامه اي چند کلمه اي حکم زندگي موقت او را صادر کرد: "جناب آقاي عليزاده، رياست محترم دادگستري استان تهران ملاحظه و دستور لازم صادر فرماييد. اگر رضايت گرفته شود بهتر است. فعلا متوقف شود." چنين بود که حق زيستن يا مرگ زني 22 ساله که بدليل فقر و شرايط بد اجتماعي به زندگي حقارت بار تن داده است، موکول به رضايت افرادي انتقام جو شد. کبرا رحمان پور قربانی فقر شد
يك‌ اتاق‌ دوازده متری و آشپزخانه‌يی شش متری در پايين‌ شهر تهران‌ خانه‌يی است‌ كه‌ كبری رحمانپور تا سه سال‌ پيش‌ در كنار پدر و مادر و دو برادرش‌ زندگی مي‌كرد، تا اينكه‌ از روی فقر مجبور به‌ زندگی با مردی شد كه‌ چهل و سه سال‌ از خودش‌ بزرگتر بود. خانه‌ كوچك‌ و فقيرانه‌ ابوالفضل‌ رحمانپور غمزده‌ است‌. پدر به‌ ديوار تكيه‌ مي‌دهد و سيگارش‌ را روشن‌ مي‌كندأ «زندگی ام‌ مثل‌ اين‌ سيگار به‌ خاكستر تبديل‌ شده‌ است‌.» مي‌گويم‌، برايم‌ از كبری بگو چرا او را به‌ عقد مردی سالخورده‌ درآوردي‌؟ در جواب‌ مي‌گويد:كبری هرگز همسر عليرضا نبود، چهار سال‌ پيش‌ يكی از خاله‌های كبری كه‌ با هم‌ رفت‌ و آمد هم‌ نداشتيم‌ دخترم‌ را در خانه‌ خواهرش‌ ديده‌ بود، او كبری را به‌ خانواده‌ عليرضا مردی كه‌ چهل و سه سال‌ از دخترم‌ بزرگتر بود برای ازدواج‌ معرفی كرده‌ و حتی آنها دخترم‌ را در خانه‌ خاله‌اش‌ ديده‌ بودند. مادر پير عليرضا كه‌ از كبری خوشش‌ آمده‌ بود، به‌ خواهر زنم‌ وعده‌داده‌ بود اگر كبری را راضی كند تا به‌ عقد پسرش‌ دربيايد در عوض‌ پاداش‌ خوبی دريافت‌ خواهد كرد. خواهر زنم‌ كه‌ همسايه‌ مادر عليرضا بود موضوع‌ را با دخترم‌ درميان‌ گذاشت‌. كبری كه‌ تنها دختر من‌ است‌ برای نجات‌ ما از فقر پذيرفت‌ به‌ عقد مردی به‌ سن‌ و سال‌ من‌ دربيايد . چند بار به‌ كبری گفتم‌ كه‌ اين‌ مرد حتی از من‌ كه‌ پدر تو هستم‌ چند سال‌ بزرگتر است‌، چرا درباره‌ اين‌ مساله‌ خوب‌ فكر نمي‌كني‌؟ اما كبری گفت‌: من‌ يك‌ برادر معلول‌ دارم‌، از طرفی بعضی شبها حتی شام‌ برای خوردن‌ نداريم‌ اگر به‌ خانه‌ پيرزن‌ مرفه‌ بروم‌ شرايط‌ برای شما هم‌ بهتر مي‌شود. عليرضا گفته‌ بود مهندس‌ كشاورزی است‌ و همه‌ فرزندانش‌ به‌ جز يكی در امريكا زندگی مي‌كنند. من‌ هم‌ كه‌ فكر مي‌كردم‌ با اين‌ وصلت‌ هم‌ دخترم‌ و هم‌ ما نجات‌ پيدا مي‌كنيم‌ موافقت‌ كردم‌، اما قرار شد، كبری سه ماه‌ در خانه‌ آنها در كنار اين‌ پيرزن‌ و نوه‌ پانزده ساله‌اش‌ (پسر كوچك‌ عليرضا) زندگی كند تا اگر شرايط‌ مناسب‌ بود و مي‌توانستند با هم‌ سازش‌ پيدا كنند، به‌ عقد عليرضا درآيد. عليرضا قبلا ازدواج‌ كرده‌ و با داشتن‌ يك‌ پسر، زنش‌ را طلاق‌ داده‌ بود. در اين‌ مدت‌ مرتب‌ به‌ خانه‌ مادر عليرضا رفت‌ و آمد مي‌كردم‌ تا از حالش‌ با خبر شوم‌. به‌ عليرضا گفته‌ بودم‌ كه‌ اين‌ سه ماه‌ كبری را مانند خواهرانش‌ نگهداری كند، تا اينكه‌ با خبر شدم‌ او دخترم‌ را مورد آزار جنسی قرار داده‌ است‌. يك‌ روز كبری افسرده‌ و ناراحت‌ به‌ خانه‌ آمد و بعد از پيگيري‌های مادرش‌ متوجه‌ ماجرا شديم‌. به‌ دادسرای الهيه‌ شكايت‌ كرديم‌ و بعد از پنج ماه‌ دوندگی بالاخره‌ عليرضا محكوم‌ به‌ پرداخت‌ ديه‌ و حبس‌ شد ولی مادر اين‌ مرد به‌ خانه‌ ما آمد و با التماس‌ و خواهش‌ از من‌ خواست‌ تا رضايت‌ بدهم‌، من‌ اين‌ كار را نكردم‌، پيرزن‌ گفت‌: «كبری را به‌ خانه‌ام‌ مي‌برم‌. با اين‌ مساله‌ كه‌ پيش‌ آمده‌ به‌ خانه‌ برگشتن‌ كبری برای شما هم‌ چيزی جز سرافكندگی نيست‌ ، اجازه‌ بدهيد كبری را به‌ خانه‌ برگردانم‌ و او را به‌ عقد پسرم‌ دربياورم‌ و قول‌ مي‌دهم‌ تمام‌ ظلم‌هايی را كه‌ به‌ او شده‌ جبران‌ كنم‌.» من‌ هم‌ كه‌ چاره‌يی نداشتم‌ قبول‌ كردم‌، فكر مي‌كردم‌ پيرزن‌ به‌ حرفهايش‌ عمل‌ مي‌كند، اما چند روز بعد كبری دوباره‌ برگشت‌، يكی از دستهايش‌ با چاقو سوراخ‌ شده‌ بود، اول‌ گفت‌ كه‌ هنگام‌ كار اين‌ اتفاق‌ برايش‌ افتاده‌، اما تعداد زخم‌ها و بريدگی ها خيلی زيادتر شده‌ بود ، بالاخره‌ فهميدم‌ شوهرش‌ عصبانی شده‌ و دست‌ دخترم‌ را با نوك‌ چاقو سوراخ‌ كرده‌ است‌. باز مادر عليرضا به‌ خانه‌ ما آمد و با خواهش‌ و التماس‌ كبری را برد. گفته‌ بودم‌ عليه‌ عليرضا شكايت‌ مي‌كنم‌، او از اين‌ مساله‌ بسيار مي‌ترسيد. مادر عليرضا، كبری را به‌ خانه‌ برد كه‌ بعد از چند روز صحبت‌ به‌ او گفته‌ بود برای اينكه‌ مراسم‌ عقد انجام‌ شود و كينه‌ها از دل‌ برود، بهتر است‌ رضايت‌ بدهي‌. اين‌ زن‌ بعد از سه روز بالاخره‌ كبری را راضی كرده‌ و از او رضايت‌ گرفته‌ بود ولی دو روز بعد از اعلام‌ رضايت‌، دخترم‌ را با كتك‌ و فحاشی از خانه‌ بيرون‌ كرد. كبری روی برگشتن‌ به‌ خانه‌ را نداشت‌ و مي‌ترسيد كه‌ به‌ من‌ بگويد رضايت‌ داده‌ است‌، بخاطر همين‌ دوباره‌ به‌ خانه‌ شوهرش‌ برگشت‌، او دخترم‌ را دوست‌ داشت‌ و به‌ گفته‌ خودش‌ مادر پير او مانع‌ اين‌ زندگی مي‌شد. اما عليرضا بشدت‌ تحت‌ تاثير مادرش‌ بود. يك‌ هفته‌ بعد به‌ خواست‌ پيرزن‌، عليرضا كبری را سوار ماشين‌ كرد و به‌ ميدان‌ تجريش‌ برد، او به‌ دخترم‌ بيست هزار تومان‌ پول‌ داد و از ماشين‌ پياده‌اش‌ كرد. عليرضا از دخترم‌ خواسته‌ بود تا به‌ خانه‌ ما بيايد. اما كبری فكر مي‌كرد بازگشتش‌ چيزی جز دردسر و ناراحتی برای ما نيست‌. او كه‌ خود را در شهر آواره‌ مي‌ديد، به‌ خانه‌ شوهرش‌ برگشت‌، ولی مادرشوهرش‌ كه‌ از برگشتن‌ كبری ناراحت‌ شده‌ بود بشدت‌ فحاشی كرد و او را مورد بدترين‌ توهين‌ها قرار داد. پيرزن‌ چاقويی را از آشپزخانه‌ برداشته‌ و به‌ كبری حمله‌ كرده‌ بود. كبری با خواهش‌ و التماس‌ سعی كرد آن‌ زن‌ را آرام‌ كند، اما اين‌ زن‌ كه‌ قصد وارد آوردن‌ ضربه‌ بر بدن‌ دخترم‌ را داشت‌، آرام‌ نشد. كبری مي‌گويد: التماس‌ كردم‌، به‌ پايش‌ افتادم‌، گريه‌ كردم‌ كه‌ اجازه‌ دهد در خانه‌اش‌ بمانم‌ اما آن‌ زن‌ با فحش‌ و ناسزا مرا تحقير كرد، آن‌ روز هم‌ مي‌خواست‌ چاقو را به‌ گردنم‌ بزند كه‌ در يك‌ لحظه‌ كنترل‌ خودم‌ را از دست‌ دادم‌، چاقو را از دستش‌ گرفتم‌، چند دقيقه‌يی با هم‌ درگير شديم‌، چاقو دستم‌ راكاملا بريده‌ بود، بالاخره‌ آن‌ را گرفتم‌ و بعد، از خود بيخود شدم‌ و در يك‌ لحظه‌ نفهميدم‌ چه‌ مي‌كنم‌، وقتی به‌ خودم‌ آمدم‌ مادرشوهرم‌ غرق‌ در خون‌ بود. دست‌هايم‌ را شستم‌، اما خون‌ همچنان‌ از دستم‌ مي‌ريخت‌، آن‌ را با دستمالی بستم‌ به‌ سيدخندان‌ رفتم‌ لباس‌ خريدم‌ و همانجا عوض‌ كردم‌ و به‌ خانه‌ پدرم‌ رفتم‌. حدود ساعت‌ چهار بعدازظهر بود.پدر كبری مي‌گويد: وقتی دست‌ زخمی دخترم‌ را ديدم‌، فكر كردم‌ دوباره‌ عليرضا او را با چاقو زخمی كرده‌. از دخترم‌ خواستم‌ تا ديگر به‌ خانه‌ او نرود، گفتم‌ با تمام‌ بدبختي‌هايی كه‌ داريم‌ زندگی مي‌كنيم‌ بهتر از اين‌ است‌ كه‌ هر روز تو را با چاقو بزنند. كبری سكوت‌ كرد و چيزی نگفت‌. خواستم‌ او را پيش‌ دكتر ببرم‌ اما گفت‌ كه‌ خسته‌ است‌ و بايد بخوابد. از خانه‌ خارج‌ شدم‌ تا سركار بروم‌، دخترم‌ خواب‌ بود. حدود ساعت‌ هشت شب‌ بود كه‌ برگشتم‌ و نيم‌ ساعت‌ بعد عليرضا با ماموران‌ آمد و كبری را بخاطر كشتن‌ مادر پيرش‌ با خود برد. من‌ با بدبختی كبری را كه‌ تنها دخترم‌ بود بزرگ‌ كردم‌، او دانش‌آموز ممتازی بود و حتی مدير مدرسه‌ از اينكه‌ كبری ديگر نمي‌خواهد درس‌ بخواند و به‌ مدرسه‌ برود ناراحت‌ بود. دخترم‌ برای اينكه‌ بتواند هزينه‌ برادر معلولش‌ را تامين‌ كند تن‌ به‌ اين‌ ازدواج‌ داد والا كدام‌ دختر حاضر مي‌شود با مردی ازدواج‌ كند كه‌ چهل و سه سال‌ از خودش‌ بزرگتر است‌.پدر كبری كه‌ سعی مي‌كند اشك‌هايش‌ را در ميان‌ دود سيگار پنهان‌ كند، مي‌گويد: دو روز است‌ كه‌ همسرم‌ بخاطر فشارهايی كه‌ روز اجرای حكم‌ تحمل‌ كرده‌ در بيمارستان‌ بستری است‌، مي‌دانم‌ با رفتن‌ كبری او هم‌ مي‌ميرد و من‌ مي‌مانم‌ با دو پسر كه‌ يكی از آنها معلول‌ است‌. در طول‌ اين‌ سه سال‌ هيچكس‌ به‌ فريادهای ما اهميت‌ نداد. چندين‌ بار از دادگاه‌ خواستم‌ تا پرونده‌ الهيه‌ را بازبينی كند اما قبول‌ نكردند. آنها حتی كبری را بعد از بيست و پنج روز به‌ پزشكی قانونی فرستادند تا زخم‌ دستش‌ معاينه‌ شود در اين‌ مدت‌ دست‌ كبری خوب‌ شده‌ بود. روزی دو بار در بازداشتگاه‌ زخمش‌ را پانسمان‌ مي‌كردند، اما وقتی پزشكی قانونی دست‌ دخترم‌ را ديد، گفت‌ آثار زخمی مشاهده‌ نمي‌شود. آن‌ هم‌ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ بيست و پنج روز از آن‌ زخم‌ گذشته‌ بود. ابوالفضل‌ رحمانپور مي‌گويد: من‌ تقاضای رسيدگی مجدد به‌ پرونده‌ دخترم‌ را دارم‌، او آدمكش‌ نيست‌، كبری بخاطر شرايط‌ سختی كه‌ در يك‌سال‌ زندگی با عليرضا داشت‌ و تحقيرهايی كه‌ از سوی مادرش‌ مي‌شد دست‌ به‌ چنين‌ كاری زد. باید تلاش کرد برای حق زندگی، علیه اعدام باید همه مردم شریف و آزاده ایران، مدافعین حقوق بشر و مخالفین قانون اعدام را به اعتراض به این احکام اعدام فراخواند . گسترش اعتراضات وسیع ما در داخل و خارج کشور می تواند به لغو این احکام منجر شود. در ایران باید، انجمنها و کمیته های دفاع از حق حیات و علیه اعدام را به راه انداخت. انجمنها و کمیته های که فی الحال وجود دارند، می توانند فعالیت خود را گسترش با ابتکارات متنوع گسترش دهند. برای نمونه فستیوال حق زندگی برای همه انسانها، می توان به راه انداخت. هزاران شکل اعتراض به این احکام غیر انسانی را می توان سازمان داد. ساده ترین شکل نوشتن نامه به روزنامه ها و مراکز قدرت در جمهوری اسلامی، و همچنین مراجع و کانونهای حقوق بشر در جهان است. جمهوری اسلامی باید بداند که با یک جنبش عظیم انسانی برای حق زندگی مواجه است. نامه کبرا کبرا نیز خود در نامه ای از درون زندان از همه انسانها در خواست کمک کرده است نامه کبرا را با هم می خوانیم من یک انسان از تبار شما هستم. نمیخواهم بمیرم. اما الان جسم بی روحی هستم که ترس طناب دار، خنده و شادی را از یادم برده است. خیلیها به من میگویند که تو اینهمه معروف هستی، هنوز در زندان هستی؟ از زندان سختتر به همه آنها بگویید من دوباره در یک قدمی مرگ ایستاده ام. من مثل همه شما از مردن میترسم. کمکم کنید تا این آخرین نامه من نباشد. همنوعان، انسان دوستان! پدر و مادر عزیزم و برادر معلولم که خیلی نگران من هستند، همیشه دلشان به حمایتهای شما گرم بوده است. من خیلی وقتها با خودم فکر میکنم، کاش زندگیم طور دیگری پیش میرفت. کاش میتوانستم، درسهای پیش دانشگاهی را تمام کنم. کاش مجبور نمیشدم کار کنم و به مستخدمی خانواده شوهرم در بیایم. کاش به حد جنون نرسیده بودم. ولی من خیلی عذاب کشیدم و خیلی اذیت شدم. من واقعا قربانی هستم. و الان همین قربانی را میبرند تا با طناب دار اعدام کنند. این سرنوشت لایق من نبوده و نیست . من در این روزهای وحشت و ترس، دوباره دست یاری به سوی شما دراز میکنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمی که از من حمایت کرده و گفته اند کبرا نباید اعدام شود تشکر میکنم. اینبار شاید برای آخرین بار میخواهم، آخرین اقدامات لازم را بکنید تا واقعا اعدام نشوم و شاید آزاد شوم. من آزادی را دوست دارم. در رویاهایم به آزاد شدن و زندگی خوب بعد از آن فکر میکنم من به اندازه کافی رنج کشیده ام، کمک کنید تا کابوس وحشتناکی که خیلی وقتها در خواب دیده و از ترس جیغ زده و از خواب پریده ام، عملی نشود. کمک کنید از مرگ نجات یابم. هر چه میتوانید بکنید، وقت تنگ است و روزها از پی هم سپری میشود و هر تیک تیک ساعت، برای من صدای نزدیک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنید! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقیل نفرت دارم. من میخواهم زنده بمانم. تمام راههای دیگر به روی من بسته است. کسی به داد من نمیرسد. تنها امیدم به مردم و همنوعانم است. دلم میخواهم پدر و مادرم را بغل کنم . در پایان از زحمات خانواده ام و همه کسانی که برای نجات من تلاش میکنند متشکرم. کبرا رحمانپور از زندان اوین شهریور ۱۳۸۵ و بار دیگر نامه پدر کبرا من ابوالفضل رحمان پور پدر کبرا رحمان پور از شما می خواهم تا به حکم نا عادلانه اعدام دختر جوانم اعتراض کنید . کبرا دختر جوان من مجبور شد با مردی که 43 سال از خودش مسن تر بود ازدواج کند . کبرا شاگرد ممتاز مدرسه بود و آرزو داشت بتواند در دانشگاه درس بخواند ، ولی به خاطر فقر شدید خانواده مجبور شد از تمام آرزو های خود بگذرد. کبرا قبل از ازدواج زندگی سختی داشت ،بعد از ازدواج زندگی اش نه تنها آسان تر نشد بلکه بدتر هم شد.اما شدت مشکلات و آزارها در خانواده اي که او مستخدم آنها و سپس عروسشان بود٬ به اندازه ایی بود که دختر مهربانی مانند کبرا در یک درگیری و برای دفاع از خودش ، ناخواسته مرتکب قتل شد کبرا بهترین سال های نوجوانی و جوانی خود را در زندان و زیر حکم اعدام گذرانده است او زجر فراوانی کشیده و کاملا شکسته شده است. نباید بیشتر از این شکنجه شود و آزار ببیند ، او سال هاست طناب دار را بر گردن خود احساس می کند و زندگی اش را با حس اعدام می گذراند. و من با ديدن رنگ پريده و دندانهاي ريخته و جسم بي روح او ٬ هميشه از خودم ميپرسم٬ چه کاري را اشتباه کردم٬ چه را نبايد ميکردم٬ تقصير کيست؟همانطور که خودش گفته است ، او می خواهد زنده بماند ، از اعدام و طناب دار و جرثقیل وحشت دارد و می خواهد به دانشگاه برود و درس بخواند.کبرا دختر بسیار مهربانی ست این را هم زندانی هایش شهادت می دهند ، او باید هر چه زود تر آزاد شود و به زندگی عادی خود برگرد تنها امید ما اعتراض شما مردم شریف به اجرای این حکم ناعادلانه است . تنها راه جلوگیری از اجرای این حکم٬ اعتراض همه مردم، نهاد های مدافع حقوق بشر، کمیته های علیه حکم اعدام و نهاد های بین المللی به این حکم است.يک لحظه خودتان را جاي من و مادر کبرا گذاريد تا ببينيد اين روزها چقدر وحشتناک است. من حاضرم بجاي کبرا اعدام شوم٬ آيا اين امکانپذير است? من هميشه از صبح تا شب کار کرده ام٬ ولي نميدانم چرا سرنوشت ما به اينجا کشيد! من و مادر کبرا بعد از اعدام او ديگر هيچ اميدي به زندگي و هيچ چيز نداريم. کمک کنيد. خانواده من٬ فرزند معلولم را که هميشه از خواهرش کبرا ميپرسد و همه فاميل ما را از وحشت اعدام کبراي عزيزمان٬ پاره تنمان٬ نجات دهيد. .ما منتظر اقدامات قاطع شما هستیم .ما از شما می خواهیم این نامه را امضا کنید. ميدانم وقت تنگ است و اين آخرين لحظات است. در اين آخرين لحظات يکبار ديگر دست ياري بسوي شما دراز ميکنم. با امضا اين نامه ٬ نشان دهيد که شما نيز خواهان آزادي کبرا هستيد. اعلام حمایت خود را به آدرس ای میل زیر بفرستید campagne.kobra@gmail.com ابوالفضل رحمان پور 22 شهریور 85
پادکست ویژه کبرا را از اینجا بشنوید
Urgent!
Save Kobra Rahmanpour from execution Execution of Kobra!
Rahmanpour has been set to be carried out on April 15, 2005 we have got less than three weeks to save her. Kobra Rahmanpour is a 22 year old woman, currently under the treat of being hanged by the Islamic regime of Iran. She had spent the past three years in prison and been convicted of murdering her mother in law by a kitchen knife. On the first of January this year she was woken up early in the morning to be told that she was going to be hanged that day. But the international pressure delayed her execution. Kobra herself is a victim of poverty and injustice. She was born and raised in a family that could not even provide the mere necessities of life for its members. Her father is elderly and one of her brothers is disabled and there is no welfare system to look after such people who are in need. Kobra had to give up her ambitions of going to university, and in order to help her family survive, married a man 40 years her senior. But her life did not get better; in fact it was made hell by repeated maltreatment and abuse se received from her husband and his family. In one occasion he was even arrested and imprisoned for physically and sexually abusing her. In the last incident according to Kobra, she was attacked by her mother in law with a kitchen knife in her hand. Kobra claims that she killed her mother in law in a self defence act. Kora Rahmanpour's life and misery is not unique. She is one of thousands and even millions of young people in particular young women whose lives, youth and ambitions are ruined in the hands of Islamic regime. The Iranian authorities are not fit to prosecute someone like Kobra. They themselves are the worst criminals in the world. They should be tried for the terrible hell they have created for people in Iran. Execution for whatever reason is an inhuman act and the Iranian government has got a record in this filed. For the sake of justice we must save Kobra Rahmanour. By signing this petition you will help us in our campaign to make Iranian authorities withdraw the hanging. An open letter from Kobra Rahmanpour .
To all noble humans, and all human right defender bodies I, Abolfazl Rahmanpour, the father of Kobra Rahmanpour pledge you to protest to the unfair sentence of my young daughter. Kobra, my young daughter, was forced to marry a man, 43 years older than herself. Kobra was a good student in her school and her wish was to study in the university but she was forced to forget all of her wishes because of the extreme poverty of the family. Kobra had a hard life before marriage and after marriage her life became even worse. the extremeness of problems and sufferings that she had to take in a family that look at her first a servant and then a daughter-in-law, was so much that made a kind girl like her to commit a murder in an accident and while defending herself. Kobra spent the best years of her youth in the prison and with the threat of death. She has suffered so much and has completely fall. It is so many years that she can feel the execution rope on her neck and her life goes on with sensing death, she shouldn't suffer more tortures. When look at her colorless eyes, fallen teeth, and senseless body I always ask myself what did I do wrong? What shouldn't I have done? Whose fault is this? As she has said herself she wants to live and she is scared from the execution, the rope and the crane. She wants to go to university and study. Kobra is a very kind girl, her inmates can testify that. She should be free as soon as possible to go back to her normal life. Our only hope is the protest of you noble people to this unjust sentence. The only way of preventing this sentence is the protest of all of the people, human rights defending bodies, committees against the executions and international bodies. Just for a second thought what me and Kobra's mother are going true to realize how horrible are this days. I wouldn't mind to be executed instead of Kobra, is that possible? I have always worked from day to night, but I don't know why our destiny went this way? I and Kobra's mother have no hope to life or another thing beside Kobra. Help us. Save my Family, my disabled son who always asks about her sister, Kobra, from this horror of execution of our dear Kobra. We are waiting for your definite actions. We all ask you to sign this letter. I know that there is no time and we are in last seconds. I ask for your help once more, in these last seconds. Sign this letter to show that you also demand Kobra's Freedom. Send your supports to this Email: campagne.kobra@gmail.com We will declare the names of those who sign in this blog: http://www.save-kobra.blogfa.com/ AbolFazl Rahmanpour, September 2006 CC: Amnesty International, Unicef

باز هم سفر ودوری از وبلاگ

دوستان عزیز فردا عازم سفری هستم به جنوب اروپا و احتمالا چند روزی دوباره نتوانم این مجال را بروز کنم و با شما باشم . نکته دیگر اینکه آن دسته از عزیزانی که گلایه دارند چرا تلگرافی جواب نامه ها را میدهم و یا دیر جواب میدهم باور کنید که من کارهای دیگری هم دارم و تمام مشغولیات و زندگی من فقط این وبلاگ نیست . پس برای چند روزی همه شما عزیزان را به خدای بزرگ می سپارم تا دیداری دوباره و کلامی تازه

سرزمین مادری مان و شرم از حاکمان آن

Image and video hosting by TinyPic

به عکس بالا نگاه کنید ! این دانشجوی جوان و نام آور ایرانی دریکی از المپیادهای علمی جهان مایه افتخار کشورمان شد هم ایران به اوافتخار می کند و هم اوبه ایرانی بودن خویش افتخار می کند ،اما براستی آن غم پنهان و شرمی که درسیمای وی نهفته است از چیست ؟ و چرا بعضی از ما ایرانیان با آنکه عاشق ایرانیم و سرزمین مادری مان را از جانمان نیز بیشتر دوست داریم اما بخاطر عملکرد مشتی جاهل و احمق که از بد روزگار این روزها بر سرزمین مادری ما حاکم هستند از گفتن ملیت خویش باید خجالت بکشیم ؟ چرا

جهانبگلو زندانی شد ! ، هلالی هم مقدس ! بادابادا مبارک بادا روز وبلاگ

Image and video hosting by TinyPic

این هم مشت محکمی بر دهان ضد انقلاب بازم بگید روحانیت به درد دل مردم و مخصوصا خانمهای جوان بی توجه هستند

جهانبگلو زندانی شد رامین جهانبگلو پس از گذشت چهار ماه انفرادی بالاخره آزاد شد منتها نمی دانم چه بر وی گذشته بود در این چهار ماه که بیشتر از آنکه دلش برای خانواده اش تنگ شود برای ایسنا بیشتر تنگ شده بود! و یکراست از اوین رفت میدان انقلاب و بعد هم ایسنا و بدون آنکه اصلا ازش سئوالی بکنند شروع کرد به مصاحبه و حرفهایی زد که حتما خوانده اید ، حرفهای جهانبگلو فقط زمان لازم دارد اگر فقط ده روز دیگر که مثلا جهانبگلو پایش را از مرزهای جمهوری اسلامی گذاشت بیرون و باز هم گفت که : " رفتم ايسنا که کار خبرنگاران را راحت کرده باشم...در يک ماه اول ملافات نداشتم ...بعد از ۳ ماه توسلول انفرادی برایم تلويزيون و روزنامه آوردند .... برای همه چيز پزشک در آنجا بود... تحت هيچ فشار روحی و روانی نبودم... رفتار دستگير کننده ها خشن نبود... بازجوها بسيار مودب بودند... من تصميم گرفتم خودم کارم را در زندان دنبال کنم لذا وکيل نگرفتم... وضع غذا خوب بوده و کاهش وزن هم طبيعی است... زندانيان ديگر هم دوش و هم توالت داشتند... من قربانی هستم... من خودم تصميم گرفتم اين حرفها را بزنم آنها اعتراف نگرفتند..." آنوقت است که باید به حرفهای جهانبگلو ایمان بیاوریم وگرنه ما که بچه نیستیم و تازه هم که با جمهوری اسلامی آشنا نشدیم ! مایی که روزگاری نامه عزت الله سحابی به خانواده اش را در روزنامه کیهان خواندیم ، مایی که روزگاری مصاحبه ابراهیم نبوی با کیهان را خواندیم و از بس شوهای ندامت و ببخشید امت حزب الله را از تلویزیون دیدیم خسته شدیم باید هم این یکی را هم باور نکنیم بگذاریم حالا فعلا مهر آزادی جهانبگلو خشک شود و ده روزی بگذرد ! ولی فعلا در وضعیت حاضر نه میتوانیم کاسه داغتر از آش بشویم و بگیم نه رامین جان زدنت ، انفرادی بودی و شکنجه ات کردند و الان هم مرده ای منتها داغی حالیت نیست !! خودش می گوید فشاری نبوده واحیانا اینقدر بهش خوش گذشته که نفهمیده کجا هم بوده چون اوینی که حداقل من خودم هیجده ماه انفرادی و کلا چهار سال زندانی بودن را درش تجربه کردم به هیچ وجه با اوینی که جهانبگلو آنجا بوده شباهتی نداشت وی احتمالا هتل اوین بوده نه زندان اوین ! نمی دانم فکر می کنم تازه جهانبگو زندانی شده ، زندانی میان خود و اعتقاداتش و اون چیزهایی که بهش گفتند آزادانه خودت همینجوری برو ایسنا بگو هلالی هم مقدس شد و هاله ای نور دورتا دور او را گرفت سرانجام پس از گذشت یک هفته ودر حالیکه بیش از هشتاد هزار نفر فقط در وبلاگ من فیلم هنر نمایی ایشان با لیدا خانم را دیدند ، نامه ای نوشت که بزرگترین حماقت زندگی اش باید نام گیرد ، اول آنکه در این نامه آب پاکی را ریخت رو دست تمام اونهایی که میامدند اینجا و گلوی خودشان را در کامنتها جر میدادند که من مونتاژ کرده ام واین هلالی نیست و این فیلم دورغ است و ... برید بخونید ببینید ! هلالی در آن نامه با شهامت تمام تائید کرد این لیدا خانم همه کاره همسر خوشبخت ایشان هستند ! منتها گفتند این فیلم خانوادگی بوده و دست های شیطانی و نطفه های ناپاک این فیلم را منتشر کرده اند ! ، دوم هم که در آن نامه اگر احتمالا کاغذ و جوهر کافی برایش فراهم می کردند و او همینجوری ادامه میداد به نوشتن نامه سیاسی الهی شان ، نقشش و وظیفه اش در برابر اسلام از خود قرآن واهل بیت هم فراتر می رفت و اونوقت اصلا اون آقا امام حسین بود که باید برای هلالی مداحی میکرد ! ظاهرا این بار جنسش خیلی خوب بوده چون در آن نامه هلالی یعنی تمام حق و اسلام و مخالفانش هم یعنی تمام باطل و شیطان ، البته ایشان در آخر هم اضافه کرده که حالا حرفهای دیگری هم هست که گذاشتم بروم خدمت رهبر تا بگویم ، امیدوارم فقط حتما اینبار دیگر بتوانند حکم جهاد برای برخورد با بد حجابها و مفاسد اجتماعی را از رهبر بگیرند روز جهانی وبلاگ بعد از روز جهانی کارگر و جمعیت و بتن و قیر و تمبر وهوا ودرو دیوار و ... اینبار نوبت به وبلاگ رسید ! روز جهانی وبلاگ بر تمام بلاگرها و خواننده های وبلاگ مبارک بادا نکته دوستان این مصاحبه کذایی آقای جهانبگلو من را یاد یک کتابی انداخت که اتفاقا در ایران هم چاپ شده است ، اگر وقت کردید حتما آنرا بخوانید ، اعترافات شکنجه شدگان زندان ها و ابراز ندامت های علنی درايران نوين ، نوشته : يرواند آبراهامانيان ترجمه : رضا شريفها‌ چاپ نشر باران

واكنشهاي داخلي و خارجي نسبت به يادداشت من

همانطوريكه انتظار مي رفت نسبت به مطلب " خبري كه در رسانه هاي ايران منعكس نشد!" كه چند روز پيش در همين مجال منتشر شد واكنشهاي بسيار متفاوتي را در داخل و خارج از كشور بدنبال داشت ، ابتدا هاآرتص نسبت به سطري كه در آن به زنده و در ايران بودن ران آراد نوشته شده اشاره كرده و سايت رسمي چهار ديپلمات و بازتاب و خبرگزاري مهر ضمن دادن القابات فراواني به من نسبت به بخش در اسرائيل بودن آن سه گروگان اشاره نموده مضاعف بر اينكه ضمن جعل خبرنيز نموده اند به علت كاملا مشكوكي فردي را كه سال گذشته من در آنكارا ملاقات نموده ام را «روبير مارون حاتم» نام نهاده در حاليكه من گفته بودم: «روبرت » ، اين فرد كه گمان ندارم روبير مارون حاتم باشد در خلال سالهاي 1980 تا 1989 از فرماندهان امنيتي سمير جعجع در حزب كتائب لبنان فالانژيستها در شمال بيروت بوده است كه هم اكنون نيز در كشور فرانسه پناهنده مي باشد . اما مسئله اين پنج گروگان يعني ران آراد ، متوسليان ، موسوي ، اخوان ، رستگار مقدم يك زنجيره بهم پيوسته مي باشند اگر بسياري از دوستان بياد داشته باشند در سال 1377 در كنگره سرداران شهيد جبهه فرهنگي در تهران نيز كه برگزار شده بود من گفتم كه تا حقايق مطرح نشود اين گروگان گيري ادامه خواهد داشت و مسئله آراد به مسئله اين چهار تن بستگي دارد كه البته واكنشهاي بسياري را برانگيخت و همانزمان وزارت امورخارجه از من شكايت نمود ! اما من باز هم مي گويم بايد صادق بود ، نگاه كنيد احمد متوسليان در آنزمان فرمانده تيپ محمد رسول الله سپاه بود با فرمان آيت الله خميني وي مسئول اعزام و استقرار رزمندگان ايراني درلبنان شد ابتدا به سوريه و سپس به لبنان رفت و همه وي را به عنوان يكي از فرماندهان بنام سپاه پاسداران مي شناسيم ، وي در عملياتهاي بي شماري حضور داشت و فاتح خرمشهر بود ، شما حتي يك عكس پرسنلي از وي نمي بينيد كه در هيات ديپلمات باشد چرا جمهوري اسلامي دروغ مي گويد ؟وعنوان مي كند ديپلمات ، ديپلمات ؟ همين پنج سال پيش علي خامنه اي در مقام فرماندهي كل قوا حكم سرلشگري وي را در حركتي آئين وار امضاء نمود و امروز در ايران همه جا متوسليان را بنام سرلشگر مي شناسند در كجاي دنيا رسم بر اين است كه به يك ديپلمات درجه نظامي بدهند ؟ و يا تقي رستگار مقدم يك بسيجي يك رزمنده بوده وي نيز در كنار احمد متوسليان به عنوان يك رزمنده جان بر كف به لبنان آمده و حالا چون بر حسب اتفاق آنروز رانندگي ماشين رابر عهده داشته جمهوري اسلامي همواره مي گويد مشاور فني سفارت بوده !همين دروغ پردازي هاست كه ماجرا را پيچيده تر مي كند ، اين چهار تن درست چند ساعت قبل از حركتشان پيش سيد عباس موسوي دبيركل حزب الله لبنان بوده اند ، در خودروي مرسدسي كه اينها اسير شدند يك دستگاه بي سيم پي آر سي بوده كه متعلق به حزب الله لبنان بوده است ! چرا جمهوري اسلامي مي خواهد با كتمان و قلع حقيقت ماجرا را خاتمه شده بداند ؟ ران آراد در ايران است در اين هيچ شكي نيست اشاره را مستقيم تر ميكنم ران آراد در سال 2000 ابتدا به سوريه و از آنجا از طريق هواپيماي سي 130 ارتش كه در اجاره سازمان هلال احمر بوده به ايران منتقل شده است و دست كم تا آنجا كه شاهد بوده ام تا سال 2002 در منطقه شمال تهران توسط نيروي قدس سپاه پاسداران محافظت و نگهداري مي شد ، وي همچنين در سال 2001 دچار سانحه قلبي شد و بمدت پانزده روز در بيمارستان قلب جماران متعلق به سپاه پاسداران مداوا و نگهداري ميشده است . آن سه تن نيز در اسرائيل هستند و هم اكنون در اختيار شين بث ( اطلاعات ارتش اسرائيل ) نگهداري مي شوند ، هر دو دولت الان سالهاست بر سر موضع هستند و اين وسط فقط خانواده هاي اينها هستند كه چشمشان به انتظار سفيد شده است من واقعا هم براي همسر و فرزند ران آراد دردمندم و هم براي خانواده هاي آن چهار تن كه تعدادي در انتظار جان سپردند و تعدادي همچنان در اين انتظار كشنده مشغول مرگ تدريجي هستند چند سال پيش دولت آلمان در اقدامي در خور ستايش و كاملا انسان دوستانه اعلام آمادگي كرد تا ميانجي بشود و اين گره كور را باز كند اسرائيل نيز الحق و الانصاف اعلام كرده بود با هر خبر خوشي از ران آراد خبر خوشي خواهيد شنيد اما اين ايران بود كه اين مسئله با اهميت را فداي جهالت چند سودجو نمود كه ادامه اين وضع براي آنها مسئوليت هاي نان و آبدار و بودجه هاي ميلياردي مي آورد تا جائيكه در اولين جلسه هماهنگي در ايران در حضور نماينده آلماني « ارنست اورلا» كار به درگيري فيزيكي وليوان و قندان پرت كردن براي همديگر كشيد ! ، من چند وقت پيش در پيامي كه براي همسر ران آراد فرستادم به وي گفتم برود از دولت اسرائيل شكايت كند به خانواده هاي آن چهار تن هم همينرا مي گويم بايد از دستگاه ديپلماسي و اطلاعاتي ايران و يا هر كس كه مسئول است بروند شكايت كنند امروز اين پنج گروگان از نظر دولتهاي ايران و اسرائيل فقط برگهاي آسي هستند كه هر دو طرف نگه داشته اند تا در فرصتي طلايي رو كنند اين دو دولت بيرحم نه به چشمهاي منتظر خانواده ها كار دارند و نه برايشان گذشت بيش از ربع قرن مطرح است جالب اينكه هر دو دولت هم اقدامي مشابه دارند هر از گاهي اسرائيل اعلام مي كند آراد كشته است تا برگ ايراني را بسوزاند و ايران هم هر از گاهي مثل چند ماه پيش در تلويزيون و رسانه هاي خود خبر مرگ آن چهار تن را اعلام مي كند ! هر دو طرف مي خواهند خود را حاكم بر بازي بدانند و اين در حالي است كه آنطرف احمد متوسليان بنا به گفته شاهدي كه در هشت سال پيش وي را در زندان ديده است بروي ويلچر نشسته است و در اين طرف هم ران آراد با سكته هاي قلبي هر روز با مرگ دست وپنجه نرم مي كند ، اين به نظر من بزرگترين مسئله نقض حقوق بشر در منطقه است و هيچ دادگاه و محكمه و سازماني هم بخاطر حساسيت موضوع دخالتي نمي كند ايكاش روزي برسد كه خانواده آن چهارگروگان ايراني در كنار خانواده ران آراد يك جا بنشينند و با هم فرياد بزنند آي آقايان عزيزان ما را بدهيد ، من واقعا به سهم خودم آماده ام تا اين اتحاد را شكل بدهم

پول تو جيبي از عموجان يا حقوق بشر ؟ مسئله اين است

چند وقت پيش دولت تركيه اقدام به تحويل دادن چهار تن از اعضاي سازمان مجاهدين خلق به ايران كرد كه به تازگي از كشور عراق از كمپ هاي وحشتناكي كه دولت فعلي عراق و نيروهاي متحدين براي آنها فراهم كرده ، گريخته بودند و مي خواستند از سازمان ملل در تركيه تقاضاي پناهندگي نمايند ، جالب آنكه يكي از آن چهار تن حتي تابعيت كشور نروژ را هم داشته ، اما تركيه فرصت اينرا به آنها نداد كه به كميسارياي پناهندگان سازمان ملل خودشان را معرفي كنند آنها را در دم بازداشت نمود وبه جاي اينكه به كميسارياي سازمان ملل خبر بدهد به سفارت جمهوري اسلامي در آنكارا خبر داد و خلاصه به هر حال الان تحويل ايران هستند و حسابشان با كرام الكاتبين است ، ولي منظور من اينجا چيز ديگري است مدتها فكر ميكردم كه چرا ايران در غرب كشور بي امان مشغول تارومار كردن و كشتن نيروهاي كرد ترك تبار عضو سازمان پ . كا . كا است ؟ و كسي هم البته كاري به كارش ندارد ! تا آنجا كه من سراغ دارم پ . كا . كا هيچ وقت تهديدي براي ايران نبوده و اصولا مشكلش مشكل ايران نيست ولي ايران هميشه خودش را در خط مقدم با آنها مي بيند ؟ ميدانيم كه تركيه قصد ورود به اتحاديه اروپا دارد و به شدت درباره نقض حقوق بشر و آزادي احزاب و ... زير فشار است و مبارزه اش هم با مبارزان پ . كا . كا به همين علت كه پ . كا . كا يه جورايي مورد حمايت اروپايي ها هست مشكلي شده است برايش ، اين وسط ظاهرا يه خبرهايي است ايران دارد زحمت تركيه را مي كشد و كردها را تارومار مي كند و تركيه هم از اين قبيل خوش خدمتي ها براي ايران مي كند سال گذشته هم تركيه شش پناهنده را تحويل ايران داد كه همان روزهاي اول يكي از آنها را در زندان اروميه دادگاه انقلاب حكم اعدامش را داد و اعدام شد ! و يا چند وقت پيش كه بخاطر اون كاريكاتور روزنامه ايران شهرهاي آذري زبان ما شلوغ شده بود اون آقاي چهرگاني كه خودش را رهبر آذربايجان ايران ميداند آمده بود تركيه حالا براي چه نميدانم اما همان تو فرودگاه ، تركيه ديپورتش كرد و اجازه ورود به تركيه را بهش نداد ! دوباره چند وقت پيش هم گمان كنم چهار ماه پيش يكسري از ايرانيان آذري زبان ما قصد ايجاد يك تلويزيون سياسي در تركيه براي ايرانيان داشتند كه تركيه مخالفت كرد ، به نظر من اين معادله فقط اينجوري حل مي شود ايران كردها را مي كشد و تركيه هم مخالفين ايران را بي سروصدا تحويل ايران ميدهد ويا ساكتشان مي كند ، هم تركيه اين وسط پرونده اش پاك مي شود از برخورد با مخالفينش و هم ايران مخالفينش را جمع و جور مي كند مخالفين ايراني هم كه صاحب درست و حسابي ندارند كه كسي صدايشان را برساند به مجامع حقوق بشري ، همينجوري مشغول تو سروكله همديگر زدن هستند ،و يكهو هم همه با هم ساكت مي شوند ! حالا من اصلا كاري به پول توجيبي عمو ندارم !! ، مثلا من خودم هيچ علاقه اي به سازمان مجاهدين خلق نداشته و ندارم ولي اينجا حرف سازمان و گرايش نيست بحث حقوق بشري است كجا ديديد كه كسي صدايش دربيايد كه بابا تركيه چرا اينكارو كردي ؟ حتي خود سازمان مجاهدين هم چون حتما اين بيچاره ها از سازمان بريده بودند هيچ عكس العملي نشان نداده حداقل تا الان كه من ميدانم كاري نكرده ؟! يا سال گذشته كه تركيه آن شش تن را تحويل ايران داد به جز چهار تا سايت و وبلاگ چه كسي صدايش درآمد ؟ به نظر من اين ديپورتها و اين همكاري تركيه با ايران هيچ فرقي با مثلا ترورمخالفين ايراني در رستوران ميكونوس ندارد اونجا از ايران آمدند زدند و كشتند و اينجا به ايران مي برند و مي كشند پس چرا جيك كسي هم در نمي آيد من موندم ؟ نميدانم شايد برخورد با تركيه براي بعضي ازسازمانها وآقايان هزينه داشته باشد ، راستي تركيه هم پيمان اسرائيل و آمريكا است ؟ آهان حالا فهميدم خوب پس حق دارند ! آره من هم خبري ندارم ، خبر خاصي نيست ، انشاءالله گربه است ، عموجان سلامت باشند آدم كه نبايد نمك بخورد و نمكدان را بشكند ، بله مي گفتم خدمتتان مرگ بر جمهوري اسلامي پي نوشت : دوستان سومين كتاب من با عنوان « جمهوري اشباح » كه حاوي مقالات پي درپي و درباره مافياي رهبري وحلقه هاي پيرامونش است بزودي در اروپا منتشر خواهد شد چنانچه كسي در اروپا و آمريكا توان خريد و پخش آنرا دارد به من خبر بدهد .

خبري كه در رسانه هاي ايران منعكس نشد

در كوران جنگهاي قومي و منطقه اي لبنان در سال 1982 احمد متوسليان فرمانده نيروهاي سپاه پاسداران در لبنان و محسن موسوي كاردار سفارت ايران در لبنان به همراه كاظم اخوان خبرنگار ايرنا يا همان پارس آنزمان و يك بسيجي ديگر بنام تقي رستگار به دست نيروهاي حزب كتائب يا همان فالانژيستهاي لبنان به گروگان گرفته شدند البته گفته مي شود چون خودروي مرسدس ديپلماتيك ايراني كه در اسكورت نيروهاي ژاندارمري لبنان نيز بوده به ايست و بازرسي فالانژيستها در شمال لبنان در منطقه اي بنام برباره توجهي ننموده و به حركت خود ادامه داده با شليك نيروهاي فالانژ متوقف مي شود در نتيجه اين شليكها تقي رستگار مقدم كه رانندگي خودرو را به عهده داشته به شدت مجروح مي شود و سه روز بعد جان مي سپارد ، به هر حال آن سه تن اسير فالانژها مي شوند و تا سال 1986 همچنان درلبنان در بازداشتگاههاي يارز و لقلوق فالانژيستها نگهداري مي شدند تا كه ران آراد خلبان هواپيماي ساقط شده اسرائيلي بدست نيروهاي امل گرفتار مي آيد كه چندي بعدش نيز حزب الله اين اسير را از امل سرقت مي نمايد ! ، در اينجا بوده كه اين سه تن براي اسرائيلي ها اهميت پيدا مي كنند و در نتيجه هر سه را از فرمانده وقت فالانژيستها سمير جعجع به مبلغ سي هزار دلار مي خرند و از طريق دريا از بندر جونيه به اسرائيل منتقل مي نمايند ، (نقل قول از يكي از نيروهاي سابق فالانژ بنام روبرت كه چند سال پيش در اتفاقي عجيب در آنكارا ديدمش ) چندي پيش نيز در سفري در ملاقات با يك ايراني كه در وضعيتي مشابه از لبنان به گروگان گرفته شده بوده و بعدها به اسرائيل منتقل شده و هم اكنون بيش از هشت سال از زندان آزاد شده و به عنوان پناهنده در اسرائيل زندگي مي كند شنيدم كه دست كم تا هشت سال پيش هر سه اين ايرانيها زنده و در زنداني بنام اميل در منطقه عكا نگهداري ميشدند . اما بسيار جالب است كه جمهوري اسلامي عليرغم تمامي تبليغاتهايي كه براي اين گروگانها مي نمايد هيچگاه تمايل جدي اي براي پيگيري وضعيت ايشان نداشته است . در سال 2003 كه دولت آلمان به عنوان ميانجي بين حزب الله لبنان و جمهوري اسلامي و اسرائيل عمل مي نمود و در دو مرحله رسمي و سه مرحله غير رسمي تبادل اجساد و اسرا بين طرفين برگزار شد اسرائيل كه پيشتر اعلام نموده بود هيچ اطلاعي از اين گروگانها ندارد در پيامي به ايران اعلام آمادگي نمود حداقل دو تن از اين افراد را آزاد مي نمايد در صورتيكه جمهوري اسلامي خبري از ران آراد به اسرائيل بدهد ، اما جمهوري اسلامي همچنان مدعي بود كه از سرنوشت ران آراد بي اطلاع مي باشد ،( اين در حالي است كه شواهد بيشماري وجود دارد مبني بر اينكه ران آراد از طريق سوريه به ايران منتقل شده است و هم اكنون در منطقه اي در شمال تهران بدست نيروهاي سپاه پاسداران تحت نگهداري مي باشد . من نمي دانم جمهوري اسلامي چرا دست به اين عمل زده است اما به هر حال اين يك برگ برنده خوبي است كه ظاهرا جمهوري اسلامي قصد ندارد براي اين سه تن آنها را فعلا رو كند ) اما همانزمان ايران علاقه مندي خود را نشان داد تا از نفوذ خود همچنان براي آزادي اسراي اسرائيلي در ميان حزب الله استفاده نمايد و طرف اروپايي نيز سه تن از زندانيان ايراني – لبناني متهم به دست داشتن در ترور رستوران ميكونوس و همچنين متهم پرونده بمب گذاري آرژانتين در انگلستان را آزاد نمايند . كه اينبار طرف آلماني از پذيرش اين پيشنهاد شانه خالي نمود . اكنون نيز دوباره فرصت طلايي براي ايران پيش آمده است ، خبرگزاری رویترز روز گذشته 06/8/26درخبري كه در رسانه هاي داخلي ايران درج نشده است آورده است كه سرجیو دوگرگوریو، رئیس کمیسیون دفاعی سنای ایتالیا فاش کرده است که سازمان امنیت و دولت ایتالیا مذاکره با جمهوری اسلامی بر سر آزادی گروگان های اسرائیلی را آغاز کرده اند. دوگرگوریو حتی به صراحت مدعی شده است که جمهوری اسلامی مایل است برای آزادی نظامیان اسرائیلی تنها با ایتالیا مذاكره نمايد ، از سوي ديگر نيز اين خبر را روزنامه حريت چاپ تركيه نيز منتشر ساخته است اما حريت در پايان نيز آورده كه ايران تصميم دارد با ميانجيگري بين حزب الله و اسرائيل از اروپا در قبال پرونده هسته اي ايران امتياز گيري كند . اينكه اكنون جمهوري اسلامي به اين بلوغ سياسي رسيده است كه از تمامي فرصتها براي دستيابي به نيات خويش بهره برداري مي كند چيز خوبي است و حكايت از ديپلماسي بالاي ايران دارد ! اما همچنان براي من سئوال است پس آن سه تن چه مي شوند ؟ پس ران آراد را براي چه همچنان دربند خويش نگه داشته است ؟ در فرصتي ديگر كاملا برايتان از ران آراد و همچنين شنيده هايم درباره آن سه ايراني در اسرائيل خواهم گفت

فرصتهاي ازدست رفته و بازيگران جديد

بيست و هفت سال قطع رابطه سياسي و دشمني ديرينه دول ايران و آمريكا هر چند كه مانع از آن نشده كه رابطه هر دوكشور به طور كامل قطع گردد و هر دو جسته و گريخته در مقاطعي كه لازم دانستند با يكديگر ارتباط برقرار نمودند كه اشاره به آن بطور كامل در حوصله اين مقال نمي باشد و اشاره به آخرين مورد ارتباط پنهان جمهوري اسلامي با آمريكا كه همين چندي پيش با ارسال يكي از بلند پايه ترين اعضاي شورايعالي امنيت ملي ج . ا . ا به آمريكا اتفاق افتاد شايد كافي باشد ، به هر حال در عين اين ارتباط زير جلدي دشمني اين دو كشور نيز هيچگاه تعطيل نشد گر چه ايران هيچگاه علنا و مشخصا دست به اقدام نظامي عليه آمريكا نزد اما آمريكا بارها و بارها اين دست آويز را نيز امتحان نمود ؛ از عمليات نافرجام دلتا در طبس گرفته تا حمله به ناوچه ها و هلي كوپترها و حتي هواپيماي مسافربري ايران در خليج فارس دليلي بر اين مدعا مي باشد ، گرچه به زعم بسياري ايران اين بغض فرو خفته حمله نظامي را در عراق تركاند و علنا در مقابل امريكا به رويارويي پرداخت و يا هر آنچه كه حزب الله در جنوب لبنان انجام ميدهد به ترغيب و تشويق ايران است اما به هر حال در طول اين مدت خصومت ، ايران همواره فقط به تهديد علني و آتش زدن پرچم آمريكا در تهران مشغول بوده است و هيچگاه فرمان جنگ ناب از تهران عليه آمريكا صادر نشده است !

اما در آنسو و در آمريكا همواره واشنگتن هيچ ابايي نداشته است تا بطور واضح و مشخص خود را در حال مبارزه با تهران اعلام كند و بارها و بارها با تخصيص بودجه هاي كلان و نيروهاي تابلو دار مشخص خود را مشغول مبارزه پيدا و پنهان با تهران دانسته و در اين راه البته كه از نقاط ضعف جمهوري اسلامي هم استفاده كرده است يكي از آنها نقض گسترده حقوق بشر در جمهوري اسلامي بوده است . از قديم هم گفته اند ديكته نا نوشته غلط دارد و طبيعي است كه آمريكا هم در اين مبارزه نرم و سخت افزاري پيچيده ، گاها دچار اشتباهات فاحش نيز شده است ! يكي از اين اشتباهات استفاده از عناصري است كه دانه هاي كوچكي هستند براي اين پازل بزرگ مبارزه با ايران !كه اين دانه ها توانسته اند با استفاده از فرصتهايي خود را وارد بازي جنگ پنهان ايران و آمريكا كنند ، فرصت طلبي در هرجا كه امري ناپسند باشد در حوزه سياست به نظر من امري است كاملا پسنديده ! و يك نيروي سياسي بايد كه بلد باشد تا از تمامي شرايط و فرصتها براي خود استفاده كند تا بتواند عقايد و انديشه هاي خود را به عرصه ظهور برساند و اگر يك حزب سياسي و يا يك فعال سياسي نتواند فرصت طلب باشد طبيعي است كه محكوم به فراموشي و شكست است . دولت آمريكا هم در اين مبارزه با نظام حاكم بر ايران طبيعي است كه همواره بدنبال فرصتها و شكار لحظه ها و عناصر مبارز با جمهوري اسلامي است و در اين مسير شديدا نيازمند نيروهايي است كه ضمن مبارزه با جمهوري اسلامي ، تمايل به همكاري با آنها را نيز داشته باشند . و از سوي ديگر نيز چون دولت آمريكا دولتي است دموكراتيك و پاسخگو به شهوندان خود براي اقناع افکار عمومي شهروندانش و داشتن جايگاهي قانونمند در اين راه و البته تخصيص امکانات و بودجه هاي قانوني و مشخص به نهادهايي كاملا مشخص و قانوني نيازمند است و از همين روست كه نهادهايي چون کميته خطرات جاري ، بنياد دفاع از دموکراسي ، خانه آزادي ويا حتي راديو فردا را تاسيس نموده است و از حضور دولتمردان بنام خود در آنها استفاده مي نمايد . اين نهادها اكنون وظيفه آنرا دارند تابا شناسايي نيروهاي مستعد و جذب آنها در صفوف مبارزه نرم افزاري با جمهوري اسلامي از ايشان در راه سياستهاي آمريكا نيز استفاده نمايند .

اما به دليل خلق و خوي ايرانيان و همچنين تابوهايي ناپسندي كه همواره براي اپوزيسيون ايران مطرح بوده است گاها اين نهادها براي استفاده از عناصر شايسته و فعال به بن بست ميرسند اينجاست كه خود دست به كار مي شوند و به ساختن و پرورش نيروهاي اپوزيسيون مورد علاقه خويش مي پردازند به عنوان مثال در جزوه اي که کميته خطرات جاري منتشر نموده است ، به صراحت يكي از اركان اين كميته را مامور به "ساختن اپوزيسيون" معرفي نموده است و در اين زمينه نيز اعلام كرده است پيشنهاداتي به كنگره و دولت آمريكا داده است .

از ديگر نهادهايي كه به شدت در حال فعاليت نرم افزاري مبارزه با جمهوري اسلامي در آمريكا مي باشند ، گروهي است بنام « بنادور » که از نومحافظه کاران سرشناسي چون جيمز ولسي(رئيس پيشين CIA و دبير کميته خطرات جاري) ، ريچارد پرل (رئيس پيشين شوراي سياست دفاعي امريکا) و مايکل لدين(از اعضاي با نفوذ AEI) و ... تشکيل شده است. اين افراد كه غالبا از ميان دولتمردان با نفوذ و قدر قدرت نئوکانها هستند. در اين مبارزه در طي اين سالها از تمامي نهادهاي ذكر شده پيشروتر و راديكالتر عمل نموده اند .

اين نهادها گرچه كه غالبا با عنوان سازمانهاي ان جي او و يا غير دولتي عمل مي نمايند و بعضا خود را دفاتر و مراكز تحقيقاتي و مطالعاتي عنوان مي نمايند اما با توجه به حضور چهره هاي شناخته شده بلند پايه دولت آمريكا در آنها گروههاي فشار و اهرمهايي اجرائي با نفوذي را نيز در مراکز قانونگذاري واجرايي دارند که به نظرات و استراتژي هاي آنان جنبه قانوني و اجرائي مي دهد. به عنوان مثال يکي از فعال ترين چهره ها در سنا ، سناتور جمهوريخواه ريک سنتروم است كه ايشان به شدت به دنبال تخصيص بودجه هاي كلان ميليون دلاري براي ايجاد و ساخت اپوزيسيون امريکايي در ميان مخالفان جمهوري اسلامي ، بوده و هست. و يا سناتور دموکرات جوزف ليبرمن که اخيرا به دليل نزديکي بسيار به جرج بوش مورد انتقاد و طرد دموکراتها قرار گرفته است كه ايشان نيز كه يکي از طرفداران حمله نظامي به عراق بوده است و بارها رويكرد نظامي آمريكا بر عليه ايران را نيز تبليغ نموده است از اعضاي بانفوذ کميته خطرات جاري مي باشد .

ليبرمن در طي اين سالها بارها و بارها با آمدن به اروپا و همچنين قبرس و تركيه در صدد شناسايي و جذب مستقيم عناصر ايراني مخالف جمهوري اسلامي بوده است . اكنون با توجه به نكات ذكر شده و اهتمام جدي دولت آمريكا در اين رويارويي با جمهوري اسلامي بسيار واضح است كه آمريكائيها با در نظر گرفتن همه شرايط وارد زمين بازي مخالفان جمهوري اسلامي شده اند ، از تماسهاي پنهاني و مكاتبات گسترده اين نهادها با غالب نيروهاي مخالف جمهوري اسلامي گرفته تا دعوتهاي علني و مشخص آمريكائيها نشان از همت آمريكايي ها در اين بازي مي باشد اما به دليل ضعف و فقدان جدي نبود سازماني مشخص و اپوزيسيوني منسجم در اين ميان كه بتواند خواسته ها و مبارزه خود را با جمهوري اسلامي بصورت تئوريك و مدون و با برنامه و سازمان مشخص به آمريكا و يا هر كشورديگري اعلام نمايد تا در بستر يك هماهنگي و يا همكاري مشترك بتواند به هدف خود نائل آيد و همچنين همچانكه ذكر شد تابوهاي غلط و بي پايه و اساسي كه در اين ميان وجود دارد مشكلات بسياري تا به حال بوجود آمده است ، به عنوان مثال اسرائيل همواره در قبل از انقلاب 57 از متحدين و دوستان استراتژيك ايران بوده است و هيچگاه بر ضد منافع ملي ايران قدم برنداشته است با پيروزي انقلاب و بروي كار آمدن آيت الله هايي كه اسرائيل را بزرگترين دشمن اسلام مي دانستند رفته رفته اين دشمني را دشمني با ايران و ايرانيان نام نهادند و رابطه با اسرائيل را امري زشت و محكوم قلمداد كردند تا جائيكه امروز ما مي بينيم اين تابو در ميان اپوزيسيون نيز كاملا مشهود است در حاليكه اپوزيسيون ايران اگر منطقي به ماجرا نگاه كند مي بيند كه اسرائيل همواره متحد استراتژيك خوبي براي ايران و منافع ايرانيان در مقابل زياده خواهي هاي ديگر دشمنان ايران از جمله كشورهاي اعراب منطقه بوده است و اگر دشمني هم در اين ميان وجود دارد دشمني با نظام حاكم بر ايران است نه دشمني با ايران و ايرانيان و شما كدام مخالف جمهوري اسلامي را سراغ داريد كه بدون هيچ ترس و واهمه اي امروز خود را دوست اسرائيل بنامد و يا با دولتمردان آنها بر پاي يك ميز بنشيند ؟ پس طبيعي است كه در اين ميان وقتي كه اپوزيسيون واقعي ايران و مبارزان بنام جمهوري اسلامي گرفتار تابوهاي غلط خويش هستند و از فرصتها به خوبي استفاده نمي كنند ديگراني وارد زمين بازي بشوند و آنها را دريپ كنند و از سوي ديگر هم آنسوي معادله يعني آمريكائيها با ساختن نيروهاي مورد نظر خود وارد بازي بشوند و وقتي كه آن افراد به ميدان مي آيند و خود را در بازي وارد مي كنند آنوقت است كه همگان به انتقاد مي پردازند و باب افشاگريها و بيان خطرات و ورود نيروهاي نفوذي را مي گشايند در حاليكه متهم اصلي خودشان هستند ، چراكه اگر ايشان به مبارزه با جمهوري اسلامي اعتقاد دارند و خود را نيروي سياسي ميدانند بايد كه از زمان و مكان و فرصتها به بهترين نحوه استفاده كنندو بدانند كه اگر اينچنين نكنند بازي را باخته اند و ديگراني كه ميتوانند البته مبارزان واقعي اي نباشند و چه بسا مبارز نما باشند تا مبارز از فرصتها استفاده كنند و خود را در بازي جا بزنند و بسيار هم طبيعي است كه آمريكائيها هم كه در اين خلاء گرفتار آمده اند از آنها استفاده به موقع و شايسته بكنند .

نمونه اي را كه اين روزها بسيار بر سر زبانهاست و همگان ميدانيم برايتان كالبد شكافي مي كنم ، هنگاميكه جنبش اصيل دانشجويي ما كه چه در داخل و چه در خارج از كشور نيروهاي بسيار مناسب و فعال و شايسته اي دارد و خود را در حال مبارزه با ديكتاتوري و تماميت خواهي حاكمان جمهوري اسلامي ميداند هنوز گرفتار تابوهاي غلط و ناشايست پيشينيان خويش است و نميتواند از فرصتها در اين مبارزه براي اهداف خويش به بهترين نحو ممكن استفاده كند پس طبيعي است كه بازي را واگذار كرده است به بازيگران ديگر و اينچنين است كه چهره هاي ديگري از فرصتها براي خويش استفاده مي كنند و در صدد پر كردن اين خلاء بر مي آيند و در كمتر از دوماه خود را چنين وارد بازي ميكنند كه به يكباره در ميان سناتوران آمريكايي در مجلس سناي آمريكا اعلام مي كند: "من به اينجا آمده و در مقابل شما ايستاده ام تا حقيقت! را در مورد مردم ايران و بويژه دانشجويان با شما بازگويم..." اينجاست كه همگان داد سخن سر داده و يكي از ميانه زندان تكذيب مي كند و ديگري افشگري و آن يكي متهم كه هيچ كدام اينها ارزشي ندارد ! كلام را صريحتر بيان مي كنم ؛ « امير عباس فخرآور » ! به نظر من ايشان نه عامل جمهوري اسلامي است و نه رهبر گروهي از اپوزيسيون جمهوري اسلامي و نه هيچ چيز ديگر اما جسارت وسياست ايشان را مي ستايم به اينكه ايشان چگونه به يكباره در حاليكه اعلام نموده بود فراري است و ممنوع الخروج است و حكم تير دارد اما به يكباره سر از فرودگاه دوبي و سپس آمريكا درآورد كاري ندارم ، من كاري ندارم به اينكه آيا ايشان فعال سياسي بوده است يا خير ! آيا زندان ايشان به اتهام سياسي بوده است و يا مثلا اتهاماتش آنچنان كه گفته مي شود دختر بازي و منكراتي بوده است هيچ كدام اينها نه ارزشي دارد و نه سنديت آن چيزي كه در اين ميان مهم است و اپوزيسيون ايران و تمامي مخالفان جمهوري اسلامي چه در داخل و چه در خارج از كشور از اين ماجراي تاريخي بايد درس بگيرند اين است كه بدانند اگر دير بجنبند ، اگر همچنان به واگذار كردن فرصتها به فردا مشغول باشند ، اگر از زمان عقب بيفتند و همچنان گرفتار تابوهاي خويش باشند ، براي هميشه فراموش مي شوند و بازي را به ديگراني واگذار مي كنند كه زود مي آيند و بر جايگاه آنها مي نشينند كه آنها سالها براي بدست آوردن و حفظ آن تلاش نموده اند ، اي كاش تمامي آن عزيزاني كه در اين روزها به نقد و افشاي امير عباس فخر آور مي پرداختند ، از فرصت طلبي وي درس مي آموختند !

پيشتر و دربالا ذكر نمودم كه فرصت طلبي در حوزه سياست امري ناپسند نيست و ما بايد كه بتوانيم از فرصتهاي موجود و به دست آمده در راه اعتقاداتمان و مبارزه با جمهوري اسلامي به بهترين نحو استفاده جانانه بكنيم و اگر نكنيم شاهد بروز پديده هايي چون فخرآور هستيم ، امير عباس فخر آور نه اولين است و نه آخرين بي شك تا اين تنبلي مفرط و عقب ماندگي ذهني و روحي بر اپوزيسيون ايران حاكم و جاري باشد فخرآورها خواهند آمد و شايد روزي برسد كه ديگر جايي براي آنها نباشد ، پس فراموش نكنيم كه ما ايستاده ايم و زمان چون برق و باد مي گذرد و اينچنين است كه فرصتها از دست مي رود

از خشم و فرياد تا عقلانيت

Image and video hosting by TinyPic

براي مسعود ده نمكي سال 1366 بود و اوج جنگ ، جنگ به شهرها كشيده شده بود و اينبار نه با بمباران هوايي ، كه موشكهاي روسي اهدايي به صدام بود كه به تهران هم رسيده بود ، اولينش فكر كنم در خيابان شيخ هادي تهران بر زمين نشست و بعدها جاي جاي تهران بي نصيب نماند از شمال شهر گرفته تا جنوب و شرق . اسفندماه بود و آخرين روز مدرسه بود ايام امتحانات ثلث دوم بود و همه زير موشكباران آماده عيد مي شدند به مدرسه كه رفتم خشكم زد سردر مدرسه غرق در پلاكارد بود و گل و حجله ، باور نمي كردم عكس داوود نظر حسين صابر و خبر شهادتش ، داوود دو سال از من بزرگتر بود ديگر پايم نمي آمد بروم مدرسه ،با رضاباقرزده بودم همكلاسي ديگرم و هردو تصميمان را گرفتيم ، رضا سابقه دار بود دوبرادرش منصور و مسعود جبهه بودند و خودش هم دو سه باري رفته بود به خودم كه آمدم مقابل پايگاه مالك اشتر بودم و فرم اعزام به جبهه دستم ، رضايت نامه ولي مي خواستند و اين سخت ترين قسمت كار بود ، پدرم خانه نبود جنگ بود و او هم ارتشي و شش ماهي بود پايگاه دزفول بود ، مادرم هم محال بود رضايت بدهد ، با رضا رفتيم شناسنامه ام را با فتوكپي چهار سال بزرگتر كردم و تازه شدم شانزده ساله ! انگشتان دستمان كوچك بود و با شصت پايم اثر انگشت رضايت ولي زدم بر پاي ورقه و رفتيم پايگاه و فرم را داديم وبرگه اعزام را با بليط قطار را گرفتيم ، آمدم خانه مادرم نبود رفته بود مهديه قصرفيروزه كه مدتي چرخ خياطي آورده بودند و زنهاي شهرك مي رفتند بادگيرهاي ضد بمب شيميايي مي دوختند ، هركاري كردم نتوانستم بهش بگويم چون مي دانستم مخالفت مي كند فقط سير نگاهش كردم سير سير و عصرش با رضا رفتيم راه آهن و شب سال تحويل پادگان دوكوهه بوديم ! خيلي از بچه هاي بسيج محل بودند مسعود باقرزاده ، جواد موحدي و ...سعيد آرتيماني آمد و ما را برد گردان كميل ولي مرتضي خانجاني قبول نمي كرد و مي گفت مگه اينجا مهد كودكه ! خلاصه راضي شد و ستاد لشگر ما را فرستاد گردان كميل دسته شهيد بهشتي ، شب عيد بود و بوي عيد در جبهه هم بود ، مسعود نعمتي با جوكهايش و ادا و اطوارهايش برايمان سال را تحويل كرد و ما چند روز بعد بايد مي رفتيم حلبچه براي بازسازي گردان بعد از عمليات والفجر ده و بازسازي يعني آنكه همه آن بچه هاي گردان شهيد شده اند ، تو دوكوهه بود كه براي اولين بار مسعودده نمكي را ديدم ، گردان ما نبود ولي مي ديدمش ، يادم نمي آيد محسن رضايي بود يا خامنه اي براي عيد آمده بود پادگان و مسابقه تير اندازي بين بچه ها گذاشته بودند و مسعود هم بين بچه هايي بود كه در مسابقه شركت كرده بود ، بعد ما رفتيم حلبچه و دوكوهه نبوديم ... در همين رفتن بود كه مسعود باقرزاده ، جواد موحدي و مرتضي خانجاني فرمانده غيورمان و محمد زندي و خيلي ديگر از بچه هاي گردان يكي پس از ديگري در حلبچه و سردشت و شلمچه شهيد شدند و رفتند و من هم محكوم به تحمل و ماندن كه اي كاش آن قدر لياقت داشتم كه مي رفتم و روزهاي بعد را نمي ديدم آنها آسماني شده بودند و ما همچنان در فاصله زيادي با آنها زميني .... زمان گذشت و گذشت خيلي چيزها اتفاق افتاده بود و خيلي فاصله در اين ميان كم و زياد شده بود ، جنگ تمام شده بود و باز دوباره شب عيد بود ، شب چهار شنبه سوري بود و ما همه ميدان رسالت در گوشه اي جمع شده بوديم و مسعود ده نمكي داشت براي بچه ها حرف مي زد و مي گفت اگر جنگ تمام شده ، امام رفته ارزشها نبايد برود و بچه ها با موتور همه آمده بودند امر به معروف و نهي از منكر ، منتها آنروزها هنوز دود موتورها كسي را اذيت نمي كرد هنوز حزب الله انصار حزب الله نشده بود ، هنوز مردم از شلوارشش جيب اويني پوشها بدشان نمي آمد ، هنوز رزمنده بودن بد نبود ، موتورها گاز مي دادند و بچه ها در خيابانها داد مي زدند ماشاء الله حزب الله زمان گذشت و ما هر جمعه نماز جمعه همديگر را مي ديديم ، چهارراه لشگر پاتوق هميشگي بچه ها بود و همه نگران فاصله ها و مرزبندي هاي شهر ، تهران عوض شده بود ديگر در تهران بمباران شده خبري از پناهگاه نبود اما بر كمر اتوبوسها و بر در و ديوار شهر بمباران تبليغ كالاي همان كشورهايي بود كه روزهايي به صدام موشك ميدادند و امروز به ايران تلويزيون و جاروبرقي بيداد مي كرد و مردم هم خريدار ولي ما اين عوض شدن را نمي فهميديم ، به شهر آمده بوديم اما هنوز خاكي بوديم مردم مي آمدند ميدان ولي عصر خريد و ما مي رفتيم ميدان ولي عصر نماز جماعت ما ميگفتيم تا زنده ايم رزمنده ايم و بر در ديوار شهر تا مي توانيد فوجي بخريد بود ! ما ميگفتيم كه چي ؟ آنها مي گفتند هيتاچي فاصله ها زياد بود اما هم آنها حق داشتند هم ما و همين شد كه خاكريزمان را در شهر برپاكرديم و مرزبندي خودي و غير خودي آغاز شد مرز كه بوجود آمد ديگر شلوار شش جيب شد لباس وحشي ها ، اينجا بود كه داد زديم ، داد هم كه بزني ديگر براي همه ثابت مي شود وحشي هستي كار به دادگاه و محكمه كشيده شد و رفتيم دادگاه ما از حقمان و همكلاسي هاي شهيدمان مي گفتيم و آنها از توسعه و آزادي ، حق با هر دويمان بود اما نه ما اينور مي فهميديم و نه آنها آنورو مي فهميدند ، و خيلي ها هم سودشان در اين بود كه هر دوي ما را نفهم نگه دارند ودر اين ميانه چپ و راست درست كنند و ميانبر بزنند و معلق بزنند و كولي بگيرند از ما و ما هم كه روزي دوستان شهيد و مجروحمان را به كول مي كشيديم و عقب مي آورديم اينبار ديگران را كول مي كرديم تا بر پشت ما در شهر و دانشگاه شعار بدهند، روزگاري بود هرجا مي رفتيم يا كسي زخمي مي شد و يا خانمي سقط جنين مي كرد اما هيچ كس نمي پرسيد اين چه بارداري است كه هميشه آماده است در تجمع هاي ما سقط جنين كند و كتك بخورد ؟ ، راست و دروغ قاطي شده بود و ما هم گرم و داغ ، داد مي زديم و حقمان را مي خواستيم ، مردم و روزنامه ها به ما بد وبيراه مي گفتند واينجا بود كه رفتيم دادگاه و اولينش گمان كنم مجله دنياي سخن بود من و مسعود ده نمكي هر دويمان شاكي بوديم ، آنها مي نوشتند و ما فرياد مي زديم و شكايت مي كرديم و مرزها زياد شده بود آنها از «جامعه» مي گفتند و ما از «شلمچه » تا اينكه به يكباره شهر شلوغ شد در همين شلوغي بود كه رزمنده هاي بعد جنگ هم آمدند كه كساني نبودند مثل سعيد عسگر ها و جنگ اعتقادي ما شد جنگ مسلحانه! بازي نابرابر شد و نتيجه اش باز كشته شدن همكلاسي ها اما نه در جنگ با بعثي كه در كوي دانشگاه فرياد زدم و گفتم ما حزب اللهي هستيم نه ياغي ما كه روزي جيره جنگي مي گرفتيم و به خط مي زديم چه شد كه شديم جيره خوار راست ؟ كار دوباره به دادگاه كشيد و باز من و مسعود در دادگاه اما اينبار مسعود شاكي بود و من متهم ! كه سخت ترين روز زندگي ام بود ، سخت ترين .... زمان گذشت ديگر از آنروزها كسي با افتخار ياد نمي كند ، همه پاك كن و قيچي برداشته اند و دارند يه جوري آن قسمت زندگي را پاك مي كنند ، همه سركار بوديم ! ما در خيابانها داد مي زديم و ازامير كبير ايران سارق بيت المال شاكي بوديم و زنده باد قاضي انقلابي مي گفتيم اما پس از دادگاه سارق و قاضي ميهمان عروسي بودند و به ريش همه ما مي خنديدند ، روزگار گذشته است و اين روزها خبر مي رسد كه مسعود كارگردان شده و دارد فيلم مي سازد فيلمي كه در آن اكبر عبدي هم بازي مي كند همان اكبر عبدي اي كه روزگاري عكسش را بر پرده سينما در فيلم آدم برفي به پائين مي كشيديم و مسعود در شلمچه چاپ مي كرد در كنار رزمنده شهيدي كه در ميانه برف يخ زده بود و مرز بين ما و آنها را نشان ميداد ، حالا مسعود هم فهميده مرزبندي ها اشتباه بوده و بايد ساخت و در اين زمانه هم اگر ساختني باشد بايد كه با اكبر عبدي و امين حيايي ها ساخت ، ما همه اشتباه مي كرديم مرزبندي ها اشتباه بود ، ما همه از يك نسل بوديم ، نسل انقلاب و جنگ با انقلاب بزرگ شديم و درجنگ بلوغ ، ما بازيگر نبوديم كه چون سعيد عسگر اداي رزمنده ها را دربياوريم در خون و خمپاره همديگر را يافته بوديم در ميانه جون و جنون همان وقتي كه خيلي از همين علماء و عمامه بزرگها هنوز گرفتار اصول دين و جامع المقدمات بودند بچه هاي سيزده چهارده ساله راهشان را يافته بودند و يك شبه ره صد ساله را طي مي كردند و مي رفتند جايي كه خيلي از همين حوزوي ها به گرد پايشان هم نمي رسيدند و كسي كه بوي باروت بر مشامش خورده اشتباه مي كند اما خيانت نمي كند و ما امروز هر كدام به نوعي فهميده ايم كه اشتباه بود كولي دادنهاي سياسي مان ، و اي كاش از همان اول سياست را به سياسيون واگذار مي كرديم وبياد مي آورديم كه همين چپ و راست بازي بود كه كمر جبهه را شكست ! ما فهميديم اما چه دير و در اين ميانه چقدر آدمها له شدند ، چقدر از اهل دردها مثل حاج داوود كريمي ها منزوي شدند وغريبانه جان سپردند و چقدر پروازي ها خانه نشين شدند و چقدر كيانوش مظفري ها آمدند و گم شدند ... اما خوشحالم ، خوشحالم كه مسعود هم فهميده بايد ساخت نه فرياد زد ما عاقل شديم ، بزرگ شديم ما فهميديم و در همين فهميدن بود كه مسعود ده نمكي رزمنده گردان سلمان كارگردان شد و حشمت الله طبرزدي برادر سه شهيد و رزمنده گردان عمار زنداني سياسي و من هم پناهنده سياسي و تبعيدي ، چقدر از اين فاصله ها بيزارم لعنت بر اين مرزها كه هميشه مفهوم جدايي مي آورد