جمهوری اسلامی نظامیان


سر لشگر محمد علی جعفری: تنها اصلاح طلبانی می توانند در انتخابات مجلس نهم شرکت کنند که از خطوط قرمز عبور نکرده باشند محمد خاتمی از جمله خاطیان است و در جریان فتنه امتحان خوبی پس نداده است.
سر لشگر محسن رضائی: ما خودمان آزادی داده ایم، ما خودمان به مطبوعات آزادی دادیم. یک شبه هم می توانیم همه ی اینها را جمع کنیم. کسی به ما چیزی تحمیل نکرده و مگر کاری برای انقلاب دارد یا برای نظام. خودمان مطبوعات را درست کردیم، خودمان آزادی دادیم و خودمان هم می توانیم تمام این‌ها را برداریم.
سرلشگر قاسم سلیمانی: اگر سپاه فقط برای خون دادن است ما این لباس را می بوسیم و کنار می گذاریم. ما هستیم برای این که کسی خلاف مقام عظمای ولایت غلطی نکند .
سرلشگر رحیم صفوی: بعضی ها را باید گردن بزنیم. بعضی‌ها را زبانشان را قطع می کنیم و دست و قلم بعضی‌ها را باید شکست.
سرتیپ دوم سپاه حسین الله کرم: هرکس بخواهد خلاف موج انقلاب حرکت کند، دست و پایش را خواهیم شکست.
سرتیپ محسن رفیقدوست: این ماجرا [مساله سخنرانی ۱۳ رجب آیت الله منتظری] تنها زمانی تمام خواهد شد که سر فتنه از بدنش جدا شود.
سرتیپ محمدرضا نقدی: ما طاقت نداریم خلاف اسلام چیزی را ببینیم. ما  که نگران اسلام در قلب اروپا در بوسنی هرزگوین هستیم، اگر کسی بخواهد در این کشور اسلامی چیزی خلاف اسلام بگوید، به خون برادران شهیدمان قسم، حنجره‌اش را با چنگ و دندان خواهیم درید.
سرتیپ جوانی :هر جریانی که انقلاب را تهدید کند مقابلش سپاه خواهد ایستاد
رسایی: این که گفته اند سپاه حق دخالت در سیاست ندارد تکرار حرف‌های مجاهدین خلق است
سید حسن خمینی به فرمانده سپاه: مگر امام دستور نداد در سیاست دخالت نکنید؟
روابط عمومی سپاه پاسداران: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بار دیگر ضمن هشدار به دشمنان پیدا و پنهان ملت و به آن دسته از مطبوعات و قلم‌های مسموم و مشکوکی که از فضای آزاد کشور و نجابت و بردباری نیروهای انقلاب سود جستند... همگان را به رعایت امنیت ملی و اطاعت بی‌چون و چرا از مقام معظم رهبری دعوت نموده و در غیر این صورت گرفتار آتش خشم ملت حزب الله خواهند شد.

 ماموران نیروی انتظامی سه شنبه (۲۵/۱/۱۳۷۷) و بامداد چهارشنبه (۲۶/۱/۷۷) برخلاف ماده ی ۳ قانون مطبوعات با مراجعه به چاپخانه‌های افست، ایران، چاپ گستر، تمام صفحات روزنامه های ایران و همشهری را بازرسی نمودند.

ماموران اطلاعات قرارگاه ثارالله تهران در عصر روز ۱۶/۹/۱۳۷۹ با در اختیار گرفتن موسسه فرهنگی سبز ایران، کلیه اموال و کتب این موسسه را مورد بازرسی و مدیران آن را به مدت بیش از پنج ساعت مورد بازجویی قرار دادند.
بنابر اخبار رسیده بازداشت و نگهداری غالب متهمان سیاسی و مطبوعاتی تا به حال توسط حفاظت اطلاعات و معاونت اطلاعات سپاه پاسداران انجام می گیرد و عمده ی بازجویان از پرسنل نظامی سپاه می بشند. همچنین وجود بازداشتگاههای وصال، ۵۹ و ۶۶ و ۱۱۰ که برای سپاه می باشد گواه این مساله بوده است.
۱. نظامیان نباید در سیاست دخالت کنند:
نظامیان نباید وارد عرصه ی سیاست بشوند. این اصلی است که هم در قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده و هم اکثر کشورهای توسعه یافته آن را پذیرفته اند.جوامع جدید و نظام‌های سیآسی و اجتماعی آن‌ها بسیار پیچیده و تخصصی عمل می کنند و نظامیان از آن جا که برای وظایفی خاص و بسیار حساس و البته خطیر آموزش دیده اند، عمدتا با این علوم سیاسی و اجتماعی بیگانه هستند و فاقد این تخصص برای شیوه‌های مدیریتی و اجتماعی بوده اند، و در ثانی نظامیان از آن جا که همواره به «نظام پادگانی» و بی‌چون و چرا بودن فرامینشان با اتکا به زور و اسلحه می اندیشند، فلذا هیچ گاه مشروعیت حکومت کردن بر شهروندان را ندارند.از طرف دیگر از آن جا که علوم و فنون نظامی همچون دیگر علوم بسیط نیست، هیچگاه نیروهای مسلح و نظامیان نسبت به زوایای پرپیچ و خم مصالحه و مصلحت اندیشی و مذاکره و... در جوامع پیچیده و آینده و حال حکومت داری ضروری است، مهارتی نداشته اند.
 ۲. نظامیان در سیاست دخالت می کنند:
اما هستند نظامیانی که علیرغم موارد گفته شده در سیاست آن هم به طرز محوری دخالت می نمایند، چرا که همواره در کشورهای توسعه نیافته «زور» جایگاه کلیدی و تعیین کننده ای دارد و تصمیم گیری پیرامون آینده ی کشور در این قبیل کشورها بیشتر با زور و فشار توام می باشد. در این کشورها ما شاهدیم که یا نظامیان همانند گروه‌ها و احزاب متنفذ سیاسی بر سیاستمداران و حکومت تسلط و یا در آن‌ها دست دارند و یا این که با کودتا، حکومت و دولتی نظامی تشکیل داده و حکمرانی می نمایند. البته کودتا و ایجاد حکومت نظامی در زمانی موفق خواهد بود و وقوع خواهد یافت که یا شمار فعالان در نظام و کوشندگان سیاسی محدود باشد و یا این که قسمت عمده‌ای از کوشندگان سیاسی و صاحب نظران با کودتا و کودتاچیان موافق باشند.البته از دیگر مواردی که نظامیان این حق را به خود می دهند تا در سیآست دخالت نمایند، قدرت و کفایت رهبران سیاسی، سنت هایی که شکل دهنده ی آنان و نوع روابط رهبران و حاکمان سیاسی با فرماندهان نظامی می باشد.فرماندهان و نظامیان همواره به نحوی تربیت شده اند که «امنیت ملی» را در خطر احساس می نمایند، فلذا برای دفع خطر و از بین بردن تهدیدات همواره دخالت و حضور فعالانه و مستقیم خویش را ضروری حس می نمایند. به اطلاعیه زیر توجه کنید:«سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در اولین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی به فرمان مبارک امام راحل (ره) به منظور پاسداری از انقلاب و ارزش‌های گران قدر آن پدید آمد، هیچ گاه از دغدغه ی دفاع از مردم کشور، نظام اسلامی و اصول و ارزش های مقدس انقلاب در قبال توطئه‌های دشمنان خالی نبوده است و اساسا ماموریتی جز این برای خود نیستند...» اما عمده‌ترین و اصلی‌ترین دلیلی که دخالت نظامیان در سیاست را باعث می شود، سیاست زدگی نیروها و نهادهای آن جامعه می باشد. همان طور که می دانیم در جوامع توسعه نیافته همه ی نیروهای اجتماعی اعم از نظامیان، روحانیون، دانشجویان و کارگران... که کارکرد و شرح وظایف اصلی‌شان سیاست نبوده، در سیاست دخالت می کنند و خواهان پیشبرد نظرات و احکامشان در سیاست و حکومت می باشند.ساموئل هانتینگتون، جامعه ی سیاست زده را «جامعه ی پراتوری»  می نماید.
در جوامع مدرن و توسعه یافته نهادهای سیاسی و نیروهای اجتماعی در توزیع قدرت و مشارکت فعالانه سیاسی و شیوه‌های کنترل قدرت (مثل انتخابات، گفتمان، پاسخگو بودن حکومت و...) توافق دارند، اما در جامعه ی پراتوری چون دامنه ی مشارکت سیاسی محدود می باشد، انواع صورت‌های اعمال مستقیم مثل اعتصاب، کودتا، ترور، حذف فعالان و... به وفور یافت می شود و چون در این گونه جوامع ستیز گروه ها و اصطکاک نیروهای اجتماعی و دسته‌های سیاسی بسیار می باشد، حضور نظامیان همواره همیشگی و جوابی به این کنش خواهد بود و از همین روی کارآیی و مشروعیت نهادهای سیاسی و حاکمیت و دولت در سطح بسیار پائینی می باشد.

 ۳. چرا نظامیان جمهوری اسلامی در سیاست دخالت می کنند؟
همان طوری که پیشتر گفتیم، دخالت نظامیان در سیاست ناشی از ساختار سیاسی و نهادی جامعه و بسته به نوع روابط حکومت و رهبران با فرماندهان نظامی نیز می باشد.حضور پررنگ نظامیان در عرصه ی سیاست، علی الخصوص پس از فوت آیت الله خمینی و به روی کار آمدن علی خامنه ای، به شدت محسوس بوده است. نظامیان حتی در مناصب فرهنگی و هنری نیز به کار گرفته شده اند. به عنوان مثال پاسداران نظامی در مناصب مدیریت بنیاد مستضعفان و جانبازان، معاونت سینمایی وزارت ارشاد، سازمان سیاحتی و زیارتی بنیاد، ریاست باشگاه ورزشی پرسپولیس، ستاد رسیدگی به حوادث غیرمترقبه و زلزله زدگان و... به کار گرفته می شوند. دلیل این امر این است که هر چقدر مشکلات مهم اقتصادی و اجتماعی و سیاسی در یک جامعه بیشتر شود و مدیریت جامعه و حاکم سیاسی کفایت اصلاح امور را نداشته باشد، بی‌شک اعتراضات مردمی و عمومی همچون شورش، نارضایتی ملی و... و همچنین واکنش‌های مشکلات مردم همچون فقر، تورم و... روز افزون می شود. از همین جاست که حاکم درمانده تنها را ممکن را «اقتدارطلبی» می داند و نظامیان مشتاق بازگشت به دوران اقتدارگرایی (که در ایران مساوی بود با هشت سال جنگ تحمیلی در جمهوری اسلامی) در سیاست دخالت می کنند و اصولا این دخالت و اظهارنظرها را هم حق لاینفک خود می دانند، چرا که بر این باور می باشند که تنها شرط ابقای این نظام، حضور فعالانه آن‌ها در عرصه ی سیاست می باشد.این واقعیت است که هر چه جامعه و حکومت واپس مانده تر باشد، حضور نظامیان در آن فعالانه تر و هر چه جامعه مدرن تر باید، نقش نظامیان، محافظه کارانه تر می شود.امروزه با توجه به نقش پررنگ نظامیان از جمله فرماندهان و قشر عظیمی از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در عرصه ی سیاست و عدم توانایی‌شان در کشورداری، ما شاهد آن هستیم که اکثر غائله ها و بحران‌های سیاسی نیز بر اثر حضور غیرمسئولانه ی آن‌ها در جامعه بوده که مختصری از آن‌ها را ذکر می نمایم:
ساخت فیلم به ظاهر مستند کارناوال «عصر عاشورا» توسط بخشی از اطلاعات سپاه، بازداشت نیروهای ملی و مذهبی توسط حفاظت سپاه، انتشار بولتن‌ها و خبرهای دست چین شده توسط حوزه و نمایندگی ولی فقیه سپاه برای ائمه جمعه و جماعت، دخالت بسیجیان در انتخابات، فتوای رای به ناطق نوری به پاسداران و بسیجیان توسط نماینده ولی فقیه در سپاه و... بر همین اساس است که جامعه ی ما را بیش از پیش خطر «کودتا و نظامی شدن» تهدید می کند، چرا که فضای سیاسی ایران هر روزه پلیسی تر و امنیتی تر می شود و نقش نظامیان با شیوه‌های ارتجاعی و خشن خاص خودشان بیشتر و بیشتر می گردد. فشار و اعمال زور جای خود را به فرهنگ دموکراسی و گفتمان می دهد و نظامیآن هر روزه خود را محق تر از دیروز برای حاکمیت و حکومت بر مردم می بینند. این وضع امروزه ی ایران است و به نظر من اگر کودتایی نظامی توسط عده‌ای از خشک مغزان سپاه پاسداران صورت نگیرد، بی‌شک فضای سیاسی به شدت امنیتی و بسته خواهد شد که هر ندایی در نطفه خفه شود. در آن زمان است که حاکمان سیاسی سکوت و نخوت عمومی را که البته از ترس و نفرت ملی می باشد، به حساب رضایت مردم خواهند گذاشت و از سکوت جامعه نوعی آرامش ملی تلقی خواهند کرد.

بعد از پرژکتور رهبری حالا چشممان به پدال رهبری روشن شد

اگر یادتان باشد چندی قبل عکسی منتشر شد که سلطان خامنه ای را در حالی نشان می داد که دو عضو حزب الله لبنان داشتند شیشه ماشینشان را لیس میزدند و وی هم در حالی ایشان را مورد تفقد قرار داده بودند که بوسیله چند پروژکتور و رفلکتور نورانی شده بودند :


حالا بعد از آن چشممان روشن شده است به پدال رهبری !  که حتما برای  استفاده از تمهيدات فني در ديدارهاي عمومي ایشان است !
کسی چه می داند شاید این پدال زير پا!  وظيفه اعلام زمان تكبير را بر عهده داشته باشد!





عاقبت به خیر !


باز برگشته بودیم خط و دوباره گلوله و خمپاره بود که دارد می آمد. باران گلوله بود که می بارید هوا هم آتیش بود انگار شلمچه دیوانه شده بود ، باید از کامیون  پیاده می شدیم و پیاده می رفتیم .
جنگ داشت سخت تر می شد ، نیروها هی کم و کمتر می شدند ساعت طرفهای  دو نیم سه عصر بود که رسیدیم پشت خاکریز ، فاصله ى خاكريز ما و عراقى ها خيلى كم بود  فقط چند متر بود ، دوشکاچی پشت سنگرشون رو قشنگ می دیدیم بی شرف انگار خستگی نداشت یه ریز داشت شلیک میکرد و گردو خاکی بپا کرده بود!
به خاکریزاول که رسیدیم  دراز كشيديم پشت خاك ريز، هوا همچنان وحشی و داغ بود نفسم هم از هوا و هم از ترس بند آمده بود . تا دراز کش رو خاکریز خوابیدیم ، جواد رفت برای قبضه آرپی جی اش موشک بیاره که یه بسیجی سیزده چهارده ساله همسن و سال خودم چهارتا  كمپوت گيلاس، خنك، عينهو يك تكه يخ آورد انداخت بغلم و رفت ، انگار گنج پيدا كرده بودم  توى اون گرما، اولی رو نفهمیدم چجوری باز کردم و همونجوری همشو با هسته خوردم رفت پی کارش داشتم دومیش رو داشتم  باز میکردم که یکی اومد نشست بغل دستم ، گفت وضع چه جوریه دلاور؟ حال نداشتم جوابشو بدم گفتم می بینی که حاجی ؟ قمردر عقربه !
گفت نمیخوای از مهمونت پذیرایی کنی ؟ نگاش رو اون دو تا کمپوت  بود که برای جواد گذاشته بودمش گفتم نه والا خیلی تشنمه این که مال خودمه اون دوتا هم  صاحب دارن  نداشته باشن هم خودم  بلدم چى كارشون كنم. برو از اون  اخوی بگیر ! ته خاکریزو نشونش دادم که داشت همونجور کمپوت می انداخت و می رفت !
چند دقیقه ای نشست و با دوربینش اونور دید زد و رفت !
جواد كه اومد، عرق از سر و رويش مى بارید دوتا كمپوت  رو دادم دستش و گفتم بگیرش داشت از دستت می رفت يه نفر اومده بود، لاغر مردنى. كمپوت مى خواست بهش ندادم. خيلى پررو بود!
گفتش :همين كه الآن سوار موتورش شد ؟
گفتم :آره همون
گفت: خاك تو سرت ! حاج محمد بود که !
تیرماه ۱۳۶۷ ،سه راه شلمچه
....
حالا باورم نمیشه که اون بسیجی بی ادعا ، اون فرمانده لشگر خاکی این روزها نماینده مجلس شده و داره جلوی ملت می ایسته و اونها رو دشمن می دونه !

حاج محمد اسماعیل کوثری!  فراموش نکن که تو روزی جانشین  «شهید محمد ابراهیم همت » شدی و الان مردم دارند داد میزنن :«بسیجی واقعی همت بود و باکری» ! آری حاجی خدا همه رو عاقبت به خیر کنه ...

...خاطراتی از روزهای خون و آتش کوی دانشگاه



دوازده سال از آن روزها می گذرد و چه بسا همه حرفها درباره کوی دانشگاه گفته شده باشد ، همه جوانانی که آن روزها در تهران و شهرستانها به خیابانها ریختند و فریاد زدند و باتوم خوردند و زخم برداشتند و به زندان افتادند الان دیگر همه آن جوانان دارند دوران میانسالی را می گذراند ....
متن زير خاطراتي از آن روزهاست كه تا بحال منتشر نشده ....
شنبه ۱۹تير
شبی ديگر شد ديشب.جمعه ظهر درگرماي هولناك در خانه نشسته بوديم. فاكسي آمد: «ديشب درخوابگاه دانشگاه تظاهرات بود. و۵ نفر كشته شده‌اند.» به دوستم گفتم. گفت: برويم؟ و رفتيم.
در خيابان اميرآباد سراسر گاردايستاده بود. خيلي وقت بود آن خيابان را نديده بودم. سراسر به يك محوطه دانشگاهي مبدل شده است. جلوي در اصلي خوابگاه حدود ۳۰۰دختر و پسر جمع بودند. دخترها صورتشان را با روسري بسته بودند. همگي شعار مي دادند: مرگ بر استبداد. دخترها پلاكاردهايي دردست داشتند كه رويش نوشته شده بود. دست نظاميان از دانشگاه كوتاه. اخبار مي‌گفت شب قبل در اعتراض به تعطيل روزنامه «سلام» راهپيمايي و تحصن شده و سپس انصار حزب الله وپليس ضدشورش به حمايت آنها حمله كرده‌اند. تا صبح زد وخورد بوده. تعداد كشته‌هاي احتمالي ومجروحين و دستگير شدگان را مثل هميشه متناقض مي‌گفتند. همين براي من كافي بود.
من خواستم برگردم.دوستم اما مي‌خواست بماند. باا تومبیل دور زد یم. به در بالا ی خوابگاه رسیدیم. چند تا دختر پشت ميله‌ها بودند. با لباس خانه رفته بوديم. با اينهمه دوستم طاقت نياورد و پايين رفت. به يكي از دخترها گفت: «ما سن شما كه بوديم براي انقلاب تظاهرات مي‌كرديم.» او جواب داد: «ما براي حفظ انقلاب تظاهرات مي‌كنيم.»
دوستم برآشفته بود. نمي‌خواست بيايد. او را آوردم.عصر در خانه بودم و با ميهمانهايمان رفتيم براي قدم زدن در پارك. ۳۰/۱۱ شب كه آمديم روي پيغام‌گير صداي دوستی بود كه خانه‌اش درآن حوالي است. مي‌گفت تظاهرات ادامه دارد. ماجراي ظهر تكرار شد. رفتيم. اين بار با لباس مناسبتر. سراسر خيابان اميرآباد را گارد گرفته بود و در چند رديف. از دور شعله‌هاي آتش ديده مي‌شد. مردم گروه گروه مي‌آمدند. رفتيم جلو. سربازها باطوم در دست وماسك شيشه‌اي برسر نگذاشتند رد شويم. هر كدام از سربازها لهجه‌اي داشتند. دوتايشان با هم عربي حرف مي‌زدند. وسط جمعيت ابراهيم نبوي را ديدم. داشت با موبايل صحبت مي‌كرد. آخرين جمله‌اش را شنيدم:ـ خانه‌اي؟ شماها پيشاهنگ تئوريك هستيد.
خودش گفت: شمس الواعظين بود. داور خبر داد كه سه وزير به اعتراض حضور ارتش در دانشگاه استعفا داده‌اند و«تاج زاده» دارد با دانشجويان مذاكره مي‌كند. از همان موقع مي‌خواستم برگردم. همراهانم مي‌خواستند بمانند ،مدام با شور وارد بحث مي‌شدند. نيروهاي امنيتي كم نبودند. انصار حزب الله هم حضور داشتند وبا مردم بحث مي‌كردند. بالاخره از آنجا آمديم. انداختيم پشت استاديوم.ايستاديم. آن محله قبل از دستگيري حوزه هاي سیاسی تحت مسئوليت ما بود. ضلع جنوبي استاديوم نيروهاي پليس متوقفمان كردند. پياده شديم. راه درازي را آمديم تا رسيديم به قلب حادثه. سراسر آن كوچه پهن، پربود از نيروهاي مسلح. اتومبيل‌هاي مخصوص بردن زنداني، ميني‌بوس و اتوبوس در تمام طول خيابان كردستان وكوچه‌هاي اطراف ديده مي‌شد. در كوچه‌هايي كه ما از آن مي‌گذشتيم سپرهاي محافظ را وسط كوچه چيده بودند و سربازها كنار آن خواب بودند. انصار حزب الله دسته دسته نشسته بودند. پشت وانتي چند سربازخوابيده بودند. رسيديم به سركوچه. رديف سربازان روي زمين نشسته بودند و چندمتر آنطرفتر دانشجوها در ميان آتش ودود مي‌دويدند. از كسي كه معلوم بود از انصار است پرسیدم: «براي رفتن به خانه‌امان چه بايد بكنيم؟» او باريكه راهي را پشت سربازان نشان داد. از پشت سربازان گذشتيم واز وسط معركه سردرآورديم. دانشجوها لاستيك آتش زده بودند وشعار مي‌دادند. رفتيم به طرف پايين اميرآباد. سركوچه پائيني كه رسيديم گاز اشك آور زدند. دويديم توي كوچه. دانشجوياني فرياد مي‌زدند: «توي كوچه نرويد.». برگشتم. همه صورتم مي‌سوخت. داشتم خفه مي‌شدم وچشمانم باز نمي‌شد. بقیه بدتر از من. به شكلي خودمان را رسانديم همان كوچه اول وهمان فرد آمد وراهنمايي كرد كه آب به صورت نزنيد و آتش نزديك صورت بگيريد. اين كار را كرديم. مردم دورمان جمع شده‌بودند. زياد طول نكشيد كه خوب شديم. از همان كوچه برگشتيم. مدتي پياده رفتيم. مسير را گم كرده بوديم. وچه حس ويراني داشتم من.برگشتيم به جاي اول. سربازها جلوتر آمده بودند. من با حس ويراني پرسه مي‌زدم.

سه شنبه ۲۲ تير
حس عجيبي دارم. در هم كوفته‌ام. تا صبح به خود پيچيده‌ام. حسي كسي را دارم كه يك بار ديگر در انقلاب شركت مي‌كند وشكست مي‌خورد. چهار روز وشب حيرت‌آور گذشت. جنبش دانشجويي ناگهان همه‌گير شد، به حادثه بزرگ ملي مبدل گرديد و مي‌رفت كه با سرايت به مشهد و اصفهان به شبه انقلابي مبدل گردد. از همان شب اول حس عجيبي به من مي‌گفت همه چيز را درهم خواهند كوبيد كه اگر اخبار ديروز دانشگاه درست باشد، اين اتفاق روي داده. شب دوم كه جلوي خوابگاه رسيديم، همه چيز شبيه شبهاي مقابل لانه جاسوسي بود. اميرآباد شمالي از جمعيت موج مي‌زد. نيروهاي نظامي رفته بودند. اما پيدا بود كه نيرويي پنهان برهمه چيز نظارت دارد. در نيمه شب، همچنان سيل جمعيت در رفت‌وآمد بود. جاهايي بچه‌ها دسته دسته نشسته بودندوكساني برايشان حرف مي‌زدند. درست روبروي خوابگاه به جمعيتي نزديك شديم. دختري از ميان جمعيت برخاست. فرياد زد: «گوش كنيد. من هجده سال دارم. انقلاب راحتي نديده‌ام. پدرم آن را برايم تعريف كرده است.» ملت شلوغ مي‌كردند. دختري دستهايش را به دو طرف تكان مي‌داد، مثل يك سخنران حرفه‌اي ادامه مي‌داد: «گوش كنيد. پدران ومادران ما بلد نبودند زندگي كنند. بروي هم اسلحه مي‌كشيدند. بلد نبودند حرف بزنند، اما ما بايد زندگي كنيم. اگر الان انصارهم آمدند اينجا نبايد آنها را بزنيم، نبايد بكشيم، بايد به آنها بفهمانيم…» ديروز هم در درگيري مقابل دفتر كه تمام مدت آن را مي‌ديدم، از اين دختران و پسران زياد بودند، اما افراد مشكوك هم در ميانشان بسيار بودند. و هم آنها كار را به جايي كشاندند كه نبايد. همانها شعارهاي افراطي مي‌دادند. جو ملتهب دانشجويي وفشارهايي كه از جانب جناح انصار جان مردم را به لب آورده، زمينه را مساعد مي‌كرد و بر اين بستر آماده شعارهاي افراطي اوج مي‌گرفت. ديشب جلوي پارك لاله شايد آخرين شعارها اين بود: بيست سال سكوت تمام شد، ملت چرا نشستي؟همان موقع در دانشگاه گروههاي فشار داشتند كار را تمام مي‌كردند. از عصر ديروز جلوي دانشگاه سنگربندي و جنگ وگريز بود تا ساعت ۱۲ ديشب هم حداقل ادامه داشت. امنيت را به سپاه سپرده بودند و انصار حزب اله از مسجد الجواد اسلحه گرفته بودند. شايعات اينها را مي‌گفت.

چهارشنبه ۲۳ تير
شايعات اما درست بود. روزنامه‌ها نوشتند واخبار هم تاييد كرد كه از ظهر پريروز حدود هزار نفر با پيراهن سفيد سه دگمه وشلوارهاي تيره كه بر بازو آرم سپاه داشته‌اند، وارد صحنه شده‌اند. فرماندهان آنها بيسيم وكلت داشتند. همه به باطوم‌هاي سبزرنگ نيروي انتظامي مجهزبودند. جلوي دانشگاه سنگربندي شد ودرحاليكه نيروهاي انتظامي نظارت مي‌كردند، جنگ مغلوبه شد. شعارهاي دانشجوها مدام تند وتندتر مي شد. همزمان در مناطق مختلف تهران تظاهرات موضعي انجام مي‌شد كه با شعارهاي تند همراه بود وبه زد وخورد، آتش زدن اتومبيل وخرد كردن مغازه‌ها مي‌انجاميد.
روز دوشنبه مركز زد وخورد درست زير دفتر ما بود. كاملا مي‌ديدم كه در ميان دانشجويان افراد مشكوك بسيارند. دفتر ما هم به حزب كوچكي تبديل شده كه ايدئولوژي آن چيزي جز آزادي نيست. بيشتر بچه‌ها در هيجان ورفت وآمد بودند. از خيابان كه برمي‌گشتند تاييد مي‌كردند كه تعداد افراد مشكوك در ميان دانشجويان زياد است. درگيري نهايي درست زير پنجره اتاق من بود. نيروهاي ضد شورش جلو آمده بودند، دانشجويان هم آن طرفتر جمع بودند. بچه‌ها خبر دادند یکی از بچه ها رفته كه با دانشجويان صحبت كند. از آن بالا شنيدم كه فرمانده نيروها مي‌گويد: «اين آقاي خبرنگار مي‌خواهد با شما صحبت كند.» همکارم را مي‌ديدم كه مثل نقطه‌اي در ميان جمعيت بود. نگران بودم. اندكي بعد صداي همهمه شنيده شد وهمکارم را هول دادند. جمعيت بهم ريخت. شعار داد وگارد حمله كرد. همکارم كه بالا آمد، نفس بريده ورنگ پريده گفت: «من داشتم حرف مي‌زدم وتوضيح مي‌دادم خشونت چه خطراتي دارد كه يك چاق و چله كه معلوم بود صورتش را تازه تراشيده با مشت توي صورتم آمد وگفت: «من بسيجي‌ام…»
اين ماجرا گسترش يافت وبه جريان تبديل شد. ديروز صبح دوان دوان به دفتر رسيديم. ماجرا بصورت تظاهرات موضعي در نقاط مختلف شهر ادامه داشت. بچه‌ها كه از بيرون مي‌آمدند مدام خبر مي‌آورند كه در ميادين شهر جمع‌آوري افراد بيكار و مسلح كردن آنها ادامه دارد. از نزديك ظهر حزب اله ميادين شهر را اشغال كرد. حالا كلاشينكف هم داشتند. در همان موقع به هركسي دسترسي داشتيم از «فائزه هاشمي» گرفته تا «عيسي سحرخيز»، «ابراهيم حاتمي كيا»، «ماشاءاله شمس الواعظين» و دفتر «حسين مرعشي» خبر داديم كه اوضاع چگونه است. «سحرخيز» و«فائزه» روزهاي اول مي‌گفتند كه همه چيز تحت كنترل است. فائزه گفت: «ادامه فشار دانشجويان براي فشار بر جناح مقابل خوب است.» ظهر ديروز بود كه «سحرخيز» نگران وبريده گفت: «هر دو جناح يك جناح است.» آتش از طرف انصار حزب الله بطرف مشتي «بيگانه» و «منافق» برگشت كه عليه امنيت ملي فعاليت مي‌كنند وآتش مي‌زنند. راهپيمايي امروز هم به محكوم كردن اين جريان مبدل شد. جبهه دوم خرداد نشان داد كه هيچ تبحري در اين امور ندارد. برگ بزرگ برنده به جناح مقابل واگذار شد. حتي «خاتمي» هم يا بازي خورد يا تسليم شد. تلويزيون بعد از جلسه شوراي امنيت ملي اورا نشان مي‌داد. سعي مي‌كرد بخندد، اما دهانش كج شده بود وخيلي طول كشيد تا آن لبخند معروف را نيمه كاره برلب بياورد. اماكم وبيش نقشه كودتا را تاييد كرد.
ومن به آن دختر هیجده ساله‌اي فكرمي‌كنم كه مثل خورشيد در آن شب مي‌درخشيد وبه آينده‌اش فكر مي‌كنم كه اعدام يا زندان است. سعي كرده‌ام اين حادثه تاريخي را به شكل زير جمع بندي كنم:
«ازسحرگاه جمعه ۱۸تير ۱۳۷۸ تا عصر روز چهارشنبه ۲۳تير ايران شاهد حوادث عظيمي بود كه به مثابه يك انقلاب در تعميق اوضاع سرنوشتي ايران تاثير كرد.
در اين انقلاب دانشجويي، دو جبهه بزرگ مردمي وضد مردمي با همه ساز وبرگ خود به ميدان آمدند، ضعف و قوت خود را نشان دادند و در دو جانب صحنه رودرويي شگفتي را كه از دوم خرداد آغاز شده بيشتر وبيشتر روشن كردند.
ماجرا از حمله سحرگاهي به خوابگاه دانشجويان دانشگاه در اميرآباد شمالي (كارگر) آغاز شد. تحليل گران معتقدند كه اين حمله حلقه‌ ديگري از توطئه‌هاي ارتجاع براي خنثي كردن برنامه‌هاي اصلاحي بود و در دل اين نقشه راهبردي دو هدف كاربردي عمده را هم در دستور كار داشت: ۱ـ ايجاد جو كاذب براي جلوگيري از افشاي پرونده «قتل‌هاي زنجیره ای» كه وارد مرحله حساس و تازه‌اي شده است. ۲ـ انحراف اذهان از توطئه عليه مطبوعات كه خود سنگري از سنگرها براي نبرد عمده‌ايست كه به سر انتخابات مجلس درگرفته است. نقشه وقتي به اجرا درآمد كه گروه كوچكي از دانشجويان در شب جمعه در اعتراض به بستن روزنامه «سلام» در محدوده خيابان اميرآباد راهپيمايي كردند و بعد ازدادن شعارهاي بسيار نرم به خوابگاههاي خود رفتند. تنها عده كمي در خيابان باقي ماندند. در اين هنگام يگان‌هاي ضد شورش نيروي انتظامي با ساز وبرگ كامل نظامي در محل حاضر شدند. حضور نيروي انتظامي با اين تجهيزات وسيع براي مقابله با حداكثر ۵۰ يا ۶۰ نفري كه در خيابان مانده بودند، آنقدر مايه تعجب شد كه مسئولان بالاي وزارت كشور بلافاصله در محل حضور يافتند.
محمدجواد حق شناس مدير كل سياسي وزارت كشور در گفت‌وگو با روزنامه نشاط (۲۲تير ۱۳۷۸) تشريح كرد كه «مدير كل سياسي انتظامي استانداري تهران» در محل حضور مي‌يابد و بعد از توافق با دانشجويان درباره قطع شعارها وبازگشت به درون خوابگاه از مقام ارشد نيروي انتظامي مستقر در محل نيز مي‌خواهد كه منطقه را ترك كند. اين خواسته اجابت نشد. مقام ارشد نظامي اين درخواست را به صورت مكتوب مي‌خواست، در حاليكه در بحبوحه اين نوع اقدامات اخذ دستور به صورت مكتوب به هيچ وجه مرسوم ومتعارف نيست.» در حاليكه مقام‌هاي سياسي سرگرم مذاكره بودند، از ميان دانشجويان چند نفر كه هرگز شناخته نشدند و صورتهاي خود را بسته بودند، يك سرباز را به گروگان گرفتند واو را به خوابگاه بردند وكتك زدند. سرتيپ احمدي مقدم فرمانده ارشد نيروي انتظامي (از افسران قديمي شهرباني) كه اكنون معزول ودستگير شده بعد از دستگيري اعتراف‌ كردكه با آيت الله يزدي تماس گرفته ودستور حمله را گرفته است. به دنبال اين كسب تكليف نيروهاي ضد شورش كه در حدود ۲۰۰۰نفر بودند، وارد خوابگاه شدند وآن را به محاصره كامل خود درآوردند. در اين هنگام كه نزديك صبح بود، انصار حزب الله كه سياه پوشيده وبه انواع سلاح سرد مجهز بودند وبه خوابگاه ريختند.
 آنها درها را مي‌شكستند، دانشجويان را درحال خواب بيرون مي‌كشيدند وبه تونل مرگي مي‌انداختند كه نيروهاي انتظامي در راهروها درست كرده بودند. حاصل اين هجوم بي‌سابقه صحنه‌هاي دلخراش است كه تقريبا همه رسانه‌هاي جهان آن را پخش كرده‌اند. از غروب روز جمعه كه دانشجويان توانستند گرد هم جمع شوند وخيابان اميرآباد را ببندند، ودرست تا ۲۴ ساعت بعد حادثه سير عجيبي را طي كرد. با پخش اخبار ابتدا بطور شايعات، سپس توسط روزنامه‌هاي جبهه دوم خرداد، ماجرا بعد ملي بخود گرفت. جبهه دوم خرداد بسرعت تمام كوشيد از اين حادثه براي افشاي جناح انصار و زدن يك ضربه كاري استفاده كند. بلافاصله سعيد حجاريان و مصطفي تاج‌زاده در دانشگاه مستقر شدندو دفتر تحكيم وحدت كوشيد رهبري حركت دانشجويي را بعهده بگيرد. اما دو چيز قابل محاسبه و كنترل نبود. نفرت مردمي كه بيست سال است زير شديدترين فشارها قرار دارند و عدم تشكل دانشجويان. اين حادثه نشان داد كه جريان هاي سياسي نفوذ بسيار اندكي در دانشگاه دارند و اين امر راه را براي هر نوع نفوذ و تبديل جنبش دانشجويي به ضد خود بازگذاشت. جناح راست كه با يك رسوايي ملي روبرو شده بود، در پيله سكوت فرو رفت. حتي روزنامه‌هاي كيهان و رسالت هم نمي‌توانستند آشكارا از اين اتفاق دفاع كنند. روزنامه كيهان كه بي‌ترديد از طريق حسين شريعتمداري (دوست صميمي سعيد امامي) به جريان قتل‌ها وصل است و در نقش فرماندهي اين جريان حركت مي‌كند، در سرمقاله شنبه ۱۹تير خود سخن ازحضور منافقين و عناصر بيگانه به ميان آورد. در حاليكه تا آن موقع تحصن آرام دانشجويي ادامه داشت. شنبه شب، عنصر بسيار مهم ديگري به حادثه اضافه شد. جنبش دانشجويي به سرعت رنگ مردمي گرفت.

انبوه مردم تا سحر در مقابل كوي دانشگاه حاضر بودند، سخن مي‌گفتند ومي‌شنيدند. حاضران در صحنه ديده اند كه نفرت مردم آماده جرقه ايست كه به شعله‌اي غير قابل كنترل تبديل شود. جناح انصار كه حادثه اخير بازهم نشان داد داراي تشكيلات عظيم، برنامه ريزي منسجم و ساز و برگ فراوان است، درست از همين ظرفيت براي تبديل ماجرا به ضد آن استفاده كرد. برعكس جبهه دوم خرداد كه نشان داد دچار پراكندگي است، برخلاف انتظار فرماندهي متمركز ندارد و لحظه تاريخي را نمي‌شناسد، دچار غرور كاذبي شد. اين جبهه درست بعد از صبح روز يكشنبه كه اعلاميه شوراي امنيت ملي در محكوم كردن مهاجمين انتشار يافت، بايد بلافاصله به تجمعات خياباني پايان مي داد، دانشجويان را به داخل دانشگاه فرا مي‌خواند واز طرق لازم ـ از جمله مشخص كردن دانشجويان ـ راه را برنفوذ مي‌بست. واين كار فقط وفقط از «خاتمي» ساخته بود. او در ميان ناباوري همگان سكوت كرد. حتي پيغام تسليت هم براي دانشجويان نفرستاد. جبهه دوم خرداد در اقليت خود، خواستار پايان دادن يا محدودكردن دانشجويان بود، اما اكثريت آن گمان مي‌بردند كه كنترل اوضاع را در دست دارند وبا افزودن برفشارهاي خود خواهند توانست امتيازات بيشتري بگيرند. محاسبه آنها غلط بود. بعد از «خاتمي»، دانشجويان به سخن مهره ديگري گوش نمي‌كردند. تقريبا تمامي چهره‌هاي درجه اول ودوم جبهه دوم خرداد ـ غير از خوئيني‌ها و رهبران سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ـ به ميان دانشجويان آمدند. سخنان آنان مخاطبان محدودي داشت. از جانب ديگر انبوه دانشجوياني كه با هيچكدام از تعريف هاي رايج در چهارچوب جريانات «مسلمان» نمي‌گنجند به ميدان آمدند. روز يكشنبه ناگهان نسل جوان ايران كه كل حاكميت را در برابر خودمي‌بيند، به ميدان آمد. دختر ۱۸ساله‌اي نيمه شب در ميان انبوه مردمان بپاخواست و حرف بقيه را زد: «من ۱۸سال دارم. انقلاب را نديده‌ام. تعريفش را شنيده‌ام. ما از انقلاب چيزي نديده‌ايم. ما آزادي زيستن، انسان بودن را مي‌خواهيم… ما صاحب اين مملكتيم… ما درجه دوم نيستيم… » .
ماشاالله شمس الواعظين سردبير روزنامه نشاط كه در آنجا حاضر بود، سرمقاله روز بعد خود را به تحقيري اختصاص داد كه همه مردم ايران از آن رنج برده‌اند ومي‌برند. از صبح يكشنبه تيراژ مطبوعات دوم خرداد از مرز يك ميليون گذشت. صبح امروز، خرداد ونشاط هر روز در سه چاپ مختلف منتشر شدند. مردم در گروههاي انبوه، از آغاز صبح در انتظار مي‌ايستادند وبه روزنامه‌ها يورش مي‌بردند. اما اين اقبال به معناي گوش دادن به سخنان آنها نبود. روزنامه‌هايي بي‌تجربه تاريخي و مغرور از پيروزي لحظه‌اي فقط آتش را تيز مي‌كردند. انبوه بيشمار خبرنگاران كه در ميان مردم حضور داشتند وخبر اجتماعات در چهار راههاي شهر را به روزنامه‌ها مي‌بردند، برداشت مستقيم چهره‌هاي سياسي دوم خرداد را كامل كردند: مردم فراتر از وضع موجود را مي‌خواستند. شايد درك اين واقعيت دست وپاي گردانندگان جبهه دوم خرداد را لرزاند وآنها هم با خطري مواجه شدند كه «نظام» را تهديد مي‌كرد. در پنج روز اول تنها دو مطلب (يكي مقاله‌اي در صبح امروز ودومي مصاحبه‌اي از عزت الله سحابي در نشاط) چاپ شد كه جوانان را به پرهيز از افراط وشعارهاي قهرآميز فرا مي‌خواند. اما ديگر دير شده بود. از غروب يكشنبه، جمعيت آميخته دانشجويان با افراد ناشناس، راه را باز كرد تا هر نوع شعار افراطي بر زمينه نفرت مردم گل كند. از همان شب شناسايي جوانان حزب ملت ايران كه با گروه طبرزدي همراه بودند وحداكثر به دويست نفر هم نمي‌رسيدند، كار دشواري نبود. دشوار، شناسايي بقيه بود. تنها ابتكار جبهه دوم خرداد، ممانعت از ورودافراد بدون كارت دانشجويي به دانشگاه و خوابگاه بود. بيرون از دانشگاه هيچ چيز كنترل نداشت. در اين شب زنگ خطر ديگري بصدا درآمد. شعار عليه رهبري بدرون تحصن دانشجويان هم نفوذ كرد. وقتي دكتر معين وزير علوم سخن مي‌گفت واز ناراحتي رهبري خبر مي‌داد ومي گفت كه ايشان انصار را از خود نمي‌دانند، جواني از ميان جمعيت حرف او را بريد و به پشت ميكروفون رفت. او فرياد زد: «ما رهبر را از حرفهاي شما نمي‌شناسيم. از كردارش مي‌شناسيم. وقتي لاجوردي ترور شد ايشان سه روز عزاي ملي اعلام كرد، اما دانشگاه بخون كشيده شد وهنوز حرفي نزده‌اند. ايشان از انصار حمايت مي‌كنند. ما به رهبري اعتماد نداريم.» ودانشجويان تقريبا يكدست با صلوات حرفهاي او را تاييد كردند.از صبح دوشنبه نقشه جناح راست به اجرا درآمد. تجمع‌هاي موضعي در ميادين شهر با تندترين شعارها شكل گرفت. افرادي كه ريش خود را تازه تراشيده بودند در اين تجمعات بيشتر از همه بودند. نيروي انتظامي كه دخالت نمي‌كرد، آرام آرام ميدان را به افرادي سپرد كه با لباس متحدالشكل به صحنه آمدند. آنها كه همگي از مسجد سجاد (واقع در خيابان جمهوري اسلامي ـ شاه سابق ـ كه از مراكز قديمي موتلفه و انصار حزب الله است) سازمان يافته بودند، با لباسهاي متحدالشكل (پيراهن سفيد سه دكمه و شلوار تيره) ابتدا در مقابل دانشگاه تهران حاضر شدند. روزنامه خرداد در سرمقاله چهارشنبه 23 تير 1378 صحنه را چنين توصيف كرد: «فضاي شهر وبه ويژه خيابان‌هاي انقلاب، جمهوري وخيابان‌هاي مركزي شهر به گونه‌اي بي‌سابقه، غير منتظره و اسرارآميز، شاهد حضور نيروهاي شبه نظامي با لباس‌ها و ظواهري يك دست ولي شخصي شده است…» آيت اله منتظري در اعلاميه خود اين افراد را چنين معرفي كرد: «در واقع اينان نيروهايي رسمي هستند كه جهت سركوب مردم تربيت شده‌اند و در موقع حمله لباس شخصي مي‌پوشند وبه نام نيروهاي مردمي حمله مي‌كنند و متاسفانه از بودجه مردم شريف ارتزاق مي‌نمايند….» (خرداد همان روز) اين نيروها كه عملكردشان نشان مي‌داد از يك مركز واحد دستور مي‌گيرند به شكلي كاملا سازمان يافته، مجهز به باطوم هاي سبز ويژه نيروي ضد شورش به حركت درآمدند. فرماندهان آنها بيسيم داشتند وبا رمزهاي «علي۱»، «علي۲»، «علي۳» با مركز معيني ارتباط مي‌گرفتند وبه اين اقدامات دست زدند:
۱ـ اشغال محوطه جلوي دانشگاه تهران و زد وخورد با دانشجويان۲ـ درگيري در ميدان‌هاي شهر با افراد ديگري از همان جريان كه با ريش‌هاي تازه زده تندترين شعارها را مي‌دادند.۳ـ اشغال تدريجي ميادين تهران. روز سه شنبه ساعت ۱۰ صبح «سعيد حجاريان» از دانشجويان خواست از دانشگاه خارج نشوند. او گفت: «همينكه خارج شويد، شيشه بانك‌ها خواهد شكست.» اكثريت دانشجويان به حرفهاي او گوش نكردند. يا اگر مي‌خواستند گوش كنند، كساني با شعارهاي تند وتحريك دانشجويان مانع مي‌شدند. بعد از خروج دانشجويان، همان نيروهاي سازمان يافته كه اكنون رهبري اوضاع را در دست گرفته بودند، آنها را به نقاط مختلف شهر بردند و پيش بيني «حجاريان» ظهر روز سه شنبه به وقوع پيوست. همه صحنه‌هاي آتش زدن درنقاط مختلف شهر كه دوربین های تلويزيون هم در آنجا حضور داشت! بطور عمده از ظهر سه شنبه به بعد بوجود آمد. همان روز سازمان تبليغات اسلامي مردم را براي راهپيمايي روز چهارشنبه دعوت كرد. از پنج شبكه تلويزيون و تمام كانال‌هاي راديويي به پخش برنامه‌هاي واحدي پرداختند وبا پخش سرود‌ «اي ايران» و صحنه‌هاي آتش سوزي اتومبيل‌ها و دكه‌ها از مردم خواستند كه براي مقابله با دشمنان به خيابان بيايند و راهپيمايي كنند.ساعت ۱۰ شب محمدخاتمي بعد از خروج از جلسه شوراي امنيت ملي براي اولين بار درمقابل دوربين تلويزيون حاضر شد. به زحمت مي‌كوشيد چهره درهم رفته‌اش را باز و چانه ودهان كج شده‌اش را رام كند. تنها در اواخر مصاحبه بود كه بزور لبخند زد. او نااميدانه از حفظ قانون و مقابله با خشونت سخن گفت. هر چند خودش مستقيما مردم را به راهپيمايي دعوت نكرد، هيئت دولت اين كار را انجام داد. شهر اكنون در اختيار نيروهاي بسيج بود وهنوز هم هست. موتورسواران در خيابان‌هاي خلوت حركت مي‌كردند و فرياد مي‌زدند: «رهبر فقط سيد علي…»روز چهارشنبه همه نيروهاي نظامي و انتظامي با لباس شخصي به خيابان آورده شدند. حداكثر جمعيت از ۴۰۰ هزار نفر بيشتر نبود. همه پلاكاردهاي يكدست با آرم سپاه را در دست داشتند كه روي آن نوشته شده بود «جانم فداي رهبر» حتي يك عكس خاتمي هم در دست‌ها ديده نمي‌شد. شعارها: مرگ بر آمريكا ـ مرگ بر اسرائيل ـ مرگ بر منافق. در ميان جمعيت بيشتر از همه همان پيراهن سفيد‌ها ديده مي‌شدند.
شايعات مي گويد: ده نمكي را دستگير كرده‌اند و دنبال الله كرم مي‌گردند.
شبكه موبايل تهران هم از نيمه شب ديشب قطع شد، براي عدم ارتباط افراد با هم. پنجشنبه ۲۴تير دوشب است باران مي‌آيد. باران تابستاني تهران را خنك مي‌كند.ديروز براي خريدن روزنامه رفتم. كار لذتبخشي كه سالها نمي‌كنم. صبح كه مي‌روم بچه‌ها روزنامه‌ها را خريده‌اند. جلوي دكه زنان و مردان مثل صبح روز بعداز كودتا در انتظار روزنامه بودند. شنبه ۲۶ تير همه پكر و دلگيرند. درست به روزهاي بعد از كودتا مي‌ماند. سه شنبه ۲۹تير دستگير شدگان حوادث اخير را به تلويزيون مي‌آ‌ورند. همان پرده آبي. همان فضا. انگار خودم بودم كه داشتم داوطلبانه مصاحبه مي‌كردم وبعد به آن سلول تاريك برمي‌گشتم. صبح كه قهوه هر روزه را آماده مي‌كردم، بخودم گفتم: «كار خاتمي هم تمام است. بو مي‌كشم.» لابد ديگران هم همين فكر را مي‌كنند كه اينقدر افسرده‌اند. رفتيم ديدن کسی از جناح چپ مذهبي. سالها قبل مدير كل مطبوعات داخلي وزارت ارشاد بود.و حالا در ساختمان شيكي در خيابان جردن كه از پنجره‌هايش كوه تمام قد پيداست نشسته‌ايم. از پراكندگي جبهه دوم خرداد گفت و اطلاعات زير را درباره اوضاع اينروزها در اختيارمان گذاشت: «حادثه دانشگاه مقدمه يك «كودتاي قانوني» عليه خاتمي بود كه براساس طرح «واكنش گسترده از درون» مطرح شده توسط اسدالله بادامچيان اسفند ۷۷ ـ به اجرا درآمد. موتلفه كه بخش تندرو و نظامي جناح راست است، اين عمليات را توسط نيروهايش در انصار حزب اله ونيروهاي انتظامي سازمان داد. بعد از حمله اوليه كه علت بيرحمي آن برانگيختن دانشجويان بود، عناصري مانند منوچهر محمدي كه از مدتها پيش براي انجام اين نقشه در آب نمك خوابانده شده بودند، وارد صحنه شدند. به تدريج عناصر مخالف آنها كه آنها هم از همان انصار ونيروهاي تربيت شده براي اين مواقع بودند به صحنه آمدند و بسرعت تهران را شلوغ كردند. طبق يك مصوبه قبلي «شوراي عالي امنيت ملي» در صورت شلوغ شدن، امنيت تهران بخودي خود به سپاه واگذار مي‌شود. امري كه شب دوشنبه انجام شد. در اينجا نيروهاي عملياتي سردار ذوالقدر (از عناصر جناح راست سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي كه سال ۶۰ از آن جدا شد) وارد صحنه شدند. طبق همان مصوبه تا پايان شلوغي كليه ارگانهاي امنيتي و انتظامي و نظامي در اختيار سپاه قرار مي‌گيرند. باين ترتيب در شب دوشنبه ذوالقدر فرمانده كودتاي اعلام نشده شد. اوهمان شب از رئيس جمهور خواست به مدت ششماه وضع فوق العاده اعلام كند. خاتمي در جواب تسليم نشد وگفت استعفاي خود را به مردم مي‌دهد. اين به معناي حضور مردم و خونريزي بود. «خامنه‌اي» كه غير از مساله فرهنگ با «خاتمي» مشكل ندارد. بدليل اينكه نمي‌خواهد در زمان ولايت او خون ريخته شود، با ادامه كودتا مخالفت كرد. در حال حاضر هنوز وزارت اطلاعات و نيروهاي انتظامي تحت امر سپاه است و بهمين دليل به شكل كنوني عمل مي‌كند. تلاش خاتمي پايان دادن اين مرحله، براي خارج شدن از وضعيت اضطراري و درنتيجه برگرداندن سپاه به پادگان است. جناح راست پيش از حمله به كوي سعي كرده بود وزارت كشور را راضي كند كه انتخابات را ششماه عقب بيندازد. وزارت كشور نه تنها قبول نكرد، زمان آن را هم اعلام داشت. جناح راست مي‌كوشد وضعيت اضطراري فعلي را تا ششماه ادامه بدهد كه به هدف خود برسد.»

در همین مورد:

فردا نامش را صدا خواهند كرد ، فرشته علیزاده

!محسن مخملباف تحت تعقیب است


از شبکه سوم تلویزیون جمهوری اسلامی سریالی در حال پخش است به نام «نابرده رنج» داستان این سریال که هر شب پخش می شود  و تا الان چهارده قسمت آن پخش شده ، درباره پسری است بنام اسد (کامبیز دیرباز) که در سالهای جنگ از فرط بیکاری به قاچاق کالا رو می آورد و البته در اینکار از بس بی عرضه و بدشانس است موفق نمی شود و به زندان می افتد و در زندان با کمک شریک جرمش عماد(سام درخشانی) از زندان فرار می کنند و الان هم طی اتفاقاتی پایشان به جبهه باز شده ! از آن طرف هم  آگاهی دنبالشان هست و باقی ماجرا که موضوع این یادداشت نیست ..
دیشب در قسمت چهاردهم وقتی در دفتر آگاهی جابر (محمود رضایی) که افسر پرونده آنها است و داشت با همکارانش درباره تعقیب و دستگیری اسد حرف می زد چند عکس روی تابلوی اعلانات اتاق این افسر آگاهی بود که معمولا عکس متهمان فراری وخلافکارهای تحت تعقیب هستند و در میان آن عکسهای خلافکارها عکس محسن مخملباف در زمان زندانی بودنش در دوران قبل از انقلاب البته با کمی تغییر هم بود !
حالا این شوخی و شیطنت کارگردان علیرضا بذرافشان بوده یا پیامی به آقای مخملباف نمی دانم ! عکسها را اینجا برایتان می گذارم :
محسن مخملباف در زندان کمیته مشترک  ساواک


! جریان انحرافی؛ یک «انحرافی»بیش نیست


اگر یادتان باشد در بحبوحه استعفاء و برکناری حیدر مصلحی از وزارت اطلاعات و آغاز این بازی اختلاف رهبری – احمدی نژاد هم گفتم که اصولا این دعوا را حیدری نعمتی می دانم و این جنگ جنگ زرگری است ، خوب عده ای پذیرفتند و عده ای هم اعتقاد داشتند که  نه این جنگ تمام عیار است و غلام گوش به فرمانی چون احمدی نژاد گستاخ شده است و اکنون در برابر مولای خود ایستاده است .
با گذشت قریب به دو ماه از آغاز آن اختلافات هنوز آن بازی ادامه دارد و من احساس می کنم این نمایش کم کم دارد خطرناک می شود و تیم محمود احمدی نژاد و رحیم مشایی که این روزها «جریان انحرافی » نام گرفته اند به همراهی مولای خودشان سلطان علی خامنه ای خوابهای خطرناکی برای ایران و آینده سیاسی آن می بینند .
 بزرگترین دلیلی که من در این بحث دارم این است که  در مهندسی عملیات روانی به آن می گویند «مدیریت افکار عمومی» .
این موضوع اختلافات درست در زمانی شکل گرفت که نظام جمهوری اسلامی بعد از آخرین حضور سبزها در بیست و پنجم بهمن ماه سال گذشته فهمید که آنطور که تصور می کرد سبزها و رهبرانشان هنوز آرام نگرفتند و این پتانسیل را دارند که ملت را به خیابانها بکشانند بعد از آنبود که ابتدا موسوی و کروبی را در خانه هایشان محبوس کردند و بعد از آن شروع به آغاز تئوری خودشان نمودند ،یعنی  نظام فهمید که  اگر موضوع همچنان بر اساس  دعوای بین نظام و اصلاح طلبهاو سبزها  باقی بماند  احتمال باختش در این نبرد بسیار است واز آنجائیکه توان برخورد ضربتی را هم با توجه به اینکه سبزها توانسته بودند افکار جهانی را به خود معطوف کنند برایش پر هزینه بود چون جامعه  جهانی هم روی این موضوع کار میکرد و اینچنین بود که خود بخود اصلاح طلبهاگرچه در ظاهر داشتند سرکوب می شدند و به زندان می افتند اما عملا درحال جان گرفتن بودند از نظر سیاسی .
نظام این را به درستی فهمیده است که خطرناک ترین آلترناتیو جدی اش نه بین سلطنت طلبها و مجاهدین و ... در خارج از کشور و نه هیچ گروه دیگری در داخل هست بلکه فقط و فقط از ناحیه اصلاح طلبها احساس خطر می کند .
اینجا بود که آمد یک موضوع «انحرافی»  درست کرد و ذهن همه را با این موضوع انحرافی  بصورت فوق العاده تند وغیر عادی و مشکوک درگیر کرد و همه را به نوعی مبتلا به این مسئله سخت کرد . اینجاست که به نوعی نام «جریان انحرافی» بر این گروه گذاشتن به نظر من بهترین نام و تعریف است !
پس از بروز این حادثه خود بخود تمام حساسیت خبری و سیاسی  اصلاح طلبها و جنبش سبز و .. رفت پائین و سبزها در این میانه تنها شدند  و پوشش خبری بین المللی شان هم کم شد ، توجه داخلی مردم به آنها کم شد و در همین اثنا هم نظام بار دیگر فرصت این را یافت که در همین سکوت خبری در همین زمان بیشترین و خونبار ترین فشارش را هم بر آنها وارد کند .از زمان آغاز این بحث نگاه کنید سخت ترین فشارها بر سبزها در طی این دو سال در همین ماههای اخیر بر آنها وارد شده است اما در کمال تعجب هیچگونه بازتاب سیاسی و خبری هم نداشته است ، مرگ هاله سحابی و هدی صابر تنها یک نمونه کوچک این برخوردهاست.
الان اصلا و ابدا جمهوری اسلامی مشکل افکار عمومی ندارد و هر چقدر هم فشار و بلا بر سر همین جنبش سبز و اصلاح طلبان وارد می آورد ، درست است که بازتاب دارد اما به عنوان یک موضوع جدی و یک اتفاق تاثیر گذار سیاسی نیست ، بلکه صرفا یک اتفاق نقض حقوق شهروندی و بشری است با حساسیت بسیار کم که سالها همه دارند از جهوری اسلامی می شنوند .
اکنون  همه نگاهها و توجهات بسوی اختلافات بین خامنه ای و احمدی نژاد است و همگان بر این باورند که سرنوشت سیاسی ایران بسته به این اختلاف است .
دلیل دوم :
از طیف خامنه ای تمام کسانی که حمله کرده اند و کماکان دارند حملات خود را به احمدی نژاد ادامه می دهند همه رفقاو هم پیمانان  تاپ و فابریک احمدی نژاد بوده اند !
این مسئله به خودی خود همین را نشان می دهد که این موضوع کاملا هماهنگ است ، یعنی خودشان به این توافق رسیده اند که حفظ نظام از اوجب واجبات است و الان درگیر یک مسئله حیاتی هستیم و خیلی خوب ایرادی ندارد آقای احمدی نژاد هم که خودش می گوید خدمتگزار این نظام است و سرباز گوش به فرمان رهبر است ،پس حالا بیاید در این دو سال باقی مانده به یک سراشیبی بزرگ کمی هم بخاطر نظام فحش بخورد ، اگر قرار است کسی فحش بدهد خوب بیایند به او و رحیم مشایی فحش بدهند که در اینصورت آینده سیاسی کشور هم بدین شکل در پس این دو سال فحش خوردن به دامان آنها تعلق خواهد داشت.
اینجاست که کاملا موضوع رو پوشش دادند و سد بندی کردند و الان شما نگاه بکنید در تمام دفاتر و مراکز تحقیقاتی مرتبط به ایران در آمریکا و اروپا همه دارند روی اختلاف خامنه ای و احمدی نژاد بحث می کنند یعنی از پایه درگیر یک بحث انحرافی هستند ! و اصلا اثری از آثار سبزها نیست .
و اینجاست که نظام هم فرصت طلایی خودش را دارد که  دمار از تک تک سبزها درآورد !
اما دلیل سوم :
در همین روزها و هفته گذشته خبرش را هم شنیدیم که اجازه دادند به بخشی از اصلاح طلبها که بیایند در انتخابات مجلس شرکت کنند ، این اجازه کاملا یک استراتژی فوق العاده هوشمندانه است که شک ندارم محصول دفتر خامنه ای و سرداروحید و مجتبی است چرا اینکار را کردند ؟ بخاطر اینکه از این بهتر و زیبا تر نمی توانستند اختلاف بیندازند بین اصلاح طلبان .
و از آنجائی که بدون رودربایستی بین اصلاح طلبان یک سری بشدت عشق حکومت وتشنه  قدرت است اینجاست که خود بخود و چه بسا اصلا بصورت مستقل اینها خواهند رفت و خودشان را کاندیدا می کنند ،از سوی دیگر هم خوب طبیعی است که یکسری دیگر از اصلاح طلبان هم با این جماعت در می افتند و زاویه می گیرند که اخوی ها ! شما چگونه به خودتان جرات دادید بعد از اینهمه درگیری و دستگیری و خشونت و ... وارد این قدرت بشوید ؟اینجاست که شکاف بسیار بسیار بزرگی در سیستم اصلاح طلبان راه می افتد و بطور طبیعی خود اصلاح طلبان و سبزها شروع می کنند خودشان را زدن !
این پروژه به زعم من هوشمندانه ترین حرکتی است که سیستم جمهوری اسلامی در این سالها داشته است و علائمش هم بشدت ملموس است که دارد انجام می شود .
حالا نگاه کنید در یک سوی دیگر هم  این مسئله است که نظام توانسته است با هوشمندی افشاگری  بر علیه کلیت نظام  را با یک مهندسی دقیق بسمت افشاگری بر علیه اشخاص ببرند .
و اکنون همه از افشاگری بر علیه دخالتهای مجتبی در سیاست و چگونگی زندگی و عملکرد خامنه ای و عالی رتبگان نظام مشغول مهره های دست چندمی مثل بقایی و ملک زاده و رحیم مشایی و مثلا دوست دخترش خانم پانته آ فیوضی و ... شده اند !. من دلایل و شواهد بسیاری دارم که جمهوری اسلامی و بطور مشخص خامنه ای ها (پدر و مجتبی) و وحید و کلا دفتر او در طی این دو سال توانستند دست کم بیش از چند هزار نفر نیروی فعال و کارآزموده را در اروپا و آمریکا و کانادا برای خودشان دست و پا کنند که این شبکه سراسری فقط و فقط هدفش این است که اجازه ندهند در خارج از کشور حرف درست و حسابی زده بشود و بازی ها را در واقع مدیریت بکنند و بدست بگیرند .
خیلی هم بشدت این کار هسته ای و شبکه ای در حال انجام است ، که مثلا هر سه نفر چهار نفر فعال در اپوزسیون ایران مسئولیتش به یک نفر سپرده می شود و اون یک نفر هم لزوما اصلا چه بسا فرد و فعال سیاسی ای هم نیست ، یک بازاری ، یک دانشجوی خوش فکر ، یک خانم زیبا رو ، یک کار آفرین موفق است که هدفش فقط این است که نگذارند جریان خارج از کشور وارد یک بازی جدی و مسیر درستی بشود .
این امر البته فقط به اطلاعات خاص احتیاج ندارد و کافی است کمی زمزمه های داخلی بین مخالفین را شنید ، لابلای خطوط و مطالبی منتشر شده از آنها گشت آنوقت پس از تطبیق دادن به آنچه که دو سال پیش داشت رقم می خورد نگاه کنید می بینید که کاملا این عملیات سیستماتیک دارد انجام می شود .
و تمام بحث شان هم این است که ما درست است که نمی توانیم دیگر در اروپا و آمریکا و ... آدم بکشیم ولی میتوانیم که همه اینها را زایل کنیم و ضایع کنیم . داستان محمد رضا مدحی تنها یکی از بازخورد این سناریویی  بود که مطمئنا در روزها و ماههای آتی نمونه های مشابه آنرا به کرات خواهیم دید ، چرا که آنها به درستی همه نقاط ضعف مخالفین را می دانند نقاط قوت را می داند حساسیتها را درک کرده اند و ...
به درستی می دانند که چه کسی را با پول می شود خرید چه کسی را با توجه چه کسی را با شغل و ...اینجوری است که خیلی راحت می توانند جماعت کثیری را بازی بدهند و ابتکار عمل را بدست گیرند .
من همچنان این بحث «جریان انحرافی» را زنگ خطری می دانم و مطمئنم اینها فقط به انتخابات مجلس بسنده نخواهند کرد و خوابهای بسیار خطرناکی برای دو سال آینده و انتخابات آتی ریاست جمهوری دیده اند !...



درجستجوی آرمان و سمینار علیه افراط گرایی در دوبلین


از ۲۶ تا ۲۹ ماه ژوئن در دوبلین قرار است سمیناری از سوی گوگل آیداز برپا شود، این سمینار به تاثیرشبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها بر روی نحوه عملکرد بنیادگرایان و ایجاد تغییر بر نگرش آنها اختصاص دارد و علیه افراط گرایی خشونت آمیز است.

من نیز قرار است در این سمینار شرکت کنم و از دگرگونی انسانها بر اثر شرایط های اجتماعی و همچنین از تجربیات شخصی خودم بگویم .

مثل همه نشست ها و سمینارها آنها نیز بنا دارند بروشوری برای نشست شان منتشر کنند و از من خواستند که مطلبی از زندگی خودم برایشان بنویسم ، مطلب که تمام شد گفتم اینجا هم بگذارم شما هم بخوانید :
من اميرفرشاد ابراهيمي در تابستانی ترین ماه سال ۱۹۷۵ به دنیا آمدم . ازدوران كودكي ام چيز به خصوصي ندارم كه بگويم و درحقيقت زندگي ام از نوجوانی شروع شد وقتی که از خانه فرار کردم و به جبه های جنگ ایران و عراق رفتم .
 من نيز مثل هر بچه أي علاقه به ابراز عقيده وحضور داشتم و آن روزها کشور من هم درگیر جنگی بود که  آیه الله  خميني گفته بود «جنگ در راس همه امور است»  جنگ ایران و عراق در خاکریزها و بوی باروت و خون به دنبال آرمانم می گشتم .
 اما نیافتمش ! جنگ تمام شد و باز با همان دوستان جنگ خاکریزها را به شهرها آوردیم و جنگی دیگر را آغاز کردیم ! جنگ فقر وغنا،جنگ مظلومين ومرفهين وبدنبال آرمانشهري توحيدي وبي طبقه اسلام گشتم باز نیافتمش .دردم آمد، دلم  سوخت  فریاد زدم  فریاد که زدم گرفتنم و افتادم زندان !
حالا اینبار اونها بودند که افتادن به گشتن و جستجو کردن !
روزی که  دوازده سيزده مامور به تفتيش خانه پرداختند ماموران وظيفه شناس هر كدام سهمي از خانه نود متري ما راانتخاب كرده بودند  وخوب ميكاويدند اماچيزي جز مشتي ورق پاره وكتاب نيافتند ومن فقط نگاه مي كردم به چهره غمزده پدرم كه چون كوه دماوند ايستاده بود ودر برابر اين زيروروكردن ميهمانان ناخوانده حرفي نداشت .
به مادرم كه چون ابر بهاري فقط مي گريست وخواهر وبرادر كوچكم كه همچون كبوتران ياكريم در گوشه اي مچاله شده بودند ورنگ بررخسار نداشتند  و من فقط نگاه مي كـردم ، نگاه می کردم به مــامورانی که در طلب گمشده خويش بودند كه گاه در آلبوم خانوادگي به جستجويش بودند وگاه در كمد لباسها. وبعدهم همه خسته براه افتادند ...
مادرم وقتی نگاهش افتاد به مامورها و دستبندی که به دستم بود يك كلام بيشتر نگفت «خودت با ش حق وحقيقت»!
به سلول انفرادی که رسیدم ، دیدم نه این اتاق کوچک بزرگترین جای دنیاست و من رفته رفته به اين زندگي انفرادي عادت ميكردم اما سلول انفرادي فقط اسمش انفــرادي است نميــدانم چه حكمتي در اين اتاق يك در سه متري نهفته است كه دنيايي درش جــا ميگيرد كه يكـبار ميبردتت وسط شلوغي هاي تهران مي اندازدت يكبار ميبردتت به كودكي و بار ديگر خاطرات جنگلهاي گيلان را برايت زنده ميكند و در آخر تو به قول زندانيها کم میاوری  اما اين بريدن نه به معناي تسليم شدن در برابر بازجوست كه تو را رها ميكند و چون پر كاهي سبك ميشوي و گريه وگريه و شايد به اندازه تمام عمرت گريه ميكني و هي سبك ميشوي و كسي هم نيست كه مزاحم خلوتت بشود آزاد آزاد هستي درست مثل وقتي كه مادر بزرگ عزيزم « مرحمت » مرده بود و من گريه ميكردم و همه ميگفتند : كاريش نداشته باشيد بگذاريد گريه كند سبك شود درست مثل آنروزها گريه ميكردم اما نه براي مادر بزرگم نه براي وضعيتي كه گرفتارش شده بودم نه براي مادرم كه آن روز مظلومانه نگاهم میکرد و نه براي خودم فقط گريه ميكردم آنقدر كه به هين هين مي افتادم و از فرط گريه سكسكه ام ميگرفت و چقدر با صفا بود آن حال و چه حال عجيبي بود مرا ميبرد به آسمان هفتم شايد هم بالاتر نمي دانم آنقدر كه سرم ميخورد به سقف دنيا و اينچنين بود كه من هنوز باور ندارم آن اتاق يك در سه متري كوچك است و تنگ وتاريك نـع! ســلول انفرادي بهترين جاي دنياست بهترين جائي كه دچار بي وزني ميشوي آدم در آن تاريكي تنها به غير از دو پتوي رنگ رو رفته كه بر زمين سرد سيماني افتاده هيچ چيز ندارد هيچ چيز حتي اختيار خودش را و يك كاسه توالت استيل ساخت فرنگ و شير آبي كه مدام چكه ميكند و با موسيقي اش هي پتك ميكوبد بر مغزت .
 تو تاريكي دراز ميكشيدم و اين وضع هیجده ماه طول كشيد ...
در اين مدت تا چه حد به مرز ديوانگي و جنون رسيده بودم خدا ميداند ...
اما یافتمش !
یافتم وقتی که شکنجه ام می دادند ! وقتی که با کابل بر پایم می زدن و از خدا و قرآن می گفتند آنجا بود که فهمیدم  بعضي وقتها قرآن در دست اينجورها آدمها از اسلحه دست دیوانه ها و عرق و شـراب تو دسـت الكلــي ها بـدتر و خطرناكتر است ...
Excerpt: The Google Ideas team are incredibly excited about welcoming you to our upcoming Summit Against Violent Extremism (SAVE) in Dublin. This is an extraordinary group that we are bringing together from all different backgrounds, countries, languages, experiences, and organizations. We believe in what all of you are doing and in what we can achieve together as a broader cross-cutting community - so much so that we decided to make this the very first Google Ideas initiative. In association with Council on Foreign Relations and Tribeca Film Festival, we are convening this Summit in the spirit of collaboration, teamwork, ideas, and action. Just by being here, we have already achieved what many thought was impossible, and when we depart Dublin, we will shock the world again with what can happen when a diverse group of positive activists seeking to affect change can do when they band together around the common goal of standing against violent extremism.

اصلاح طلبی یا براندازی ؟ آلترناتیو کجاست؟

سال پیش در آستانه تصمیم من برای بازگشتم به ایران مصاحبه ای داشتم با تلویزیون ایرانیان برلین ، من اونجا گفته بودم که: اگر همین جمهوری اسلامی اصول معطل مانده قانون اساسی »اش را اجرا کند بی شک بسیاری از مشکلات حل می شود.
به عنوان مثال چرا در طی این سالها هنوز نخواستند هیات منصفه دادگاه سیاسی را تشکیل بدهند ؟ چرا هنوز جرم سیاسی در جمهوری اسلامی تعریف نشده است ؟ آیا هیچ متهم سیاسی در جمهوری اسلامی وجود ندارد ؟
من گرچه با بسیاری از اصلاح طلبان حکومتی مخالفم ،اما با کودتا یا حمله‌ی نظامی، هم مخالفم ! . و این مخالفت هم از نظر اخلاقی است و هم از نظر سیاسی و علمی .
مخالفت اخلاقی‌ام به این دلیل است که به نظر من اصل انقلاب ایران، چه اسلامی‌اش بدانیم و چه ندانیم به هر حال  یک پیشرفت تاریخی بود. هم در چهارچوب تاریخی ایران که در آن استبداد و عدم شفافیت در شکل نظام سلطنتی نهادینه شده بود، و هم در چهارچوب منطقه‌ی خاورمیانه که تقریبا هنوز هم تمام حکومت‌هایش در همان ساختار استبدادی و غیر شفاف به سر می‌برند و هم اکنون دچار یک خیزش بنیادی شدند ، اما لزوما هر انقلابی هم آن کشور را به سوی دموکراسی نمی برد ، کما اینکه اکنون در مصر هم ما این نگرانی را احساس می کنیم که مبادا کشور پس از دیکتاتوری مبارک به آغوش دیکتاتوری اخوان المسلمین برده شود ؟ .
 اولین دلیل  را با بیشتر خواندن درباره‌ی تاریخ معاصر ایران فهمیده‌‌ام و دومی را با دیدن کشورهایی مانند مصر و اردن و امارات و تونس و اسراییل از نزدیک به آن رسیده ام.
ازسوی دیگر هم درست است که می‌شود استدلال کرد استبداد و عدم شفافیت در ساختار جمهوری اسلامی هم بازتولید شده است، ولی علت این مساله ساختار جمهوری اسلامی نیست. نه تنها می‌شود قانون اساسی ایران را ریز به ریز با قانون مشروطه‌ی زمان پهلوی مقایسه کرد، بلکه می‌توان عملکرد و دستاوردهای جمهوری اسلامی را هم با دوران سلطنت پهلوی مقایسه کرد.

طبیعتا گرچه از بعضی جهات خرد جمهوری اسلامی کم می‌آورد، ولی در مسایل کلان کارنامه‌اش بسیار بهتر از حکومت پهلوی است. کافی است شاخص‌هایی بنیادی را مانند میزان تولید و مصرف انرژی و آب آشامیدنی، درصد بی‌سوادی بخصوص بی‌سوادی زنان، میزان پوشش آموزش ابتدایی و عالی، درصد پوشش رسانه‌ای، و میزان تولید دانش و محصولات فرهنگی، را مثلا در سال ۱۳۸۰ با سال ۱۳۵۰ مقایسه کنید. درست است که ممکن است فکر کرد گذشت زمان به خودی خود بعضی شاخص‌ها را بهبود داده است، ولی اگر کشورهای منطقه را با ایران فعلی مقایسه کنید می‌بینید که این پیشرفت به طور معنی‌داری بیشتر و سریع‌تر بوده است.
در مقابل تنها حیطه‌ای که جمهوری اسلامی در مقایسه با حکومت پهلوی کم می‌آورد آزادی‌های اجتماعی و چه بسا سیاسی و مطبوعاتی است که آن هم دلیلش ساختاری نیست. بلکه در نتیجه‌ی رفتار و ارزش‌های رهبران و مدیران کشور و برداشت آنها از قانون است که این سیاست‌ها به وجود آمده است. برای همین است که می‌بینید که حجاب اجباری زنان، به عنوان یکی از نمادهای این پس رفت در آزادی‌های اجتماعی، حتی در قانون اساسی و به گمانم قوانین مدنی جمهوری اسلامی هم به صراحت نیامده است و تنها با برداشت خاص حاکمان از قانون اساسی عملی شده است.
 در نتیجه از نظر منطقی بعید نیست که حاکمان دیگری با برداشتی متفاوت همین محدودیت را( که خیلی‌ها به اشتباه از پایه‌های جمهوری ‌اسلامی و ویژگیهای ذاتی آن می‌دانند) از بین ببرند.
در تمام سه حیطه‌‌ی دیگر حکومت یعنی سیاست، فرهنگ، و اقتصاد ساختار حکومت ایران بسیار دموکراتیک تر و شفاف تر از زمان پهلوی است. حتی میتوان استدلال کرد که بیشتر محدودیتهای فرهنگی هم در واقع در محدودیتهای اجتماعی ریشه دارند. مثلا ممنوعیت آواز خوانی زنان یا رقص یا موسیقی راک یا نمایش بدن زن در سینما یا نقاشی و امثال آن بخاطر برداشت محافظه‌کارانه‌ی حکومت از قانون اساسی است که اتفاقا بخش بزرگی از آن به شورای نگهبان برمیگردد که بر طبق خود قانون اساسی وظیفه‌ی تفسیر قانون اساسی را به عهده دارد.
بیشتر محدودیتهای سیاسی هم مانند نظارت استصوابی بر انتخابات یا فشار روی روزنامه‌نگاران یا روشنفکران یا گزینش برای استخدام کارمندان دولت یا پذیرش دانشجویان و مانند آن گرچه در قانون اساسی هم به صراحت به آن اشاره شده است اما اعمال شورای نگهبان فعلی بیشتر از آنکه معطوف به قانون اساسی باشد بیشتر به نگاهها و قرائتهای سیاسی تمامیت خواهانه خامنه ای و جنتی و دار و دسته اش برمیگردد که همواره با فوبیای «دشمن» و تئوری توهم توطئه بوده است  به این نگاه تمامیت خواهانه حالا شما پارانویای کهن حاکمان ایران را (ازصفویه و قاجاریه بگیرید تا خامنه‌ای) هم اضافه کنید تا دلیل واکنش محافظه‌کارانه‌ی حاکمان را بهتر بفهمید.

از بعد دیگر، حتی اگر به فرض هم قبول کنیم که حکومت ایران بخاطر اینکه حقوق حداقلی مردمش را هم رعایت نمی‌کند مشروعیت اخلاقی حکومت را از دست می‌دهد، باید ببینیم چه کسی صلاحیت اخلاقی برانداختن این حکومت را دارد. اپوزسیون فعلی که هنوز پس از سی سال نتوانسته است یک تشکل واحد و منسجم را تشکیل بدهد و در چنبره اختلافات و انشعابات و درگیری های خودش است و یا مثلا دولتهای خارجی ؟
الان همین آمریکا که بسیاری تقاضا دارند بیاید و مردم ایران را از دست حکومتش نجات دهد،با کدام صلاحیت می‌خواهد جمهوری اسلامی  را ساقط کند؟ اصولا چه تضمینی وجود دارد که پس از سرنگونی جمهوری اسلامی حکومتی مردم سالار بر سر کار بیاید ؟ واصلا کجاست آلترناتیو جمهوری اسلامی؟
و همه بحث همین جاست ! آلترناتیو جمهوری اسلامی کیست و کجاست ؟ اصلا آمدیم این جمهوری اسلامی همین امروز ساقط شد ! تصور کنید که یکروز که از خواب برمی خیزید ببینید نه خامنه ای هست و نه دار و دسته اش (فرض محال که محال نیست) آنوقت چه می شود ؟
همه حرف من این است ،حرف بر سر چگونه رفتن است ؟ آیا این حاکمان باید مثل عراق و افغانستان بروند ؟ اینجا بسیار گفته ام و باز هم می گویم که دموکراسی برنج و پلوپز نیست که گونی رو کول بگیریم و از اون ور آب بیاوریم ایران و پلوپزرا بزنیم به برق و بگوئیم :ملت ایران بفرمائید آماده شد میل بفرمائید !
از همه این اتفاقهای تلخ و شیرین و گوارا و ناگواری که به عنوان مثال در همین دو سال گذشته اتفاق افتاده است باید درس بگیریم و بدانیم که نه به قدرتهای خارجی می شود امیدوار شد و نه لزوما باید چشم امیدی هم داشت که تجربه ثابت کرده اصولا همه آنها در ابتدا فکر منافع کشورهای خودشان هستند (وباید هم باشند همه که مثل ایران نیستند که مثلا منافع ملی و فرصتهای خودش را بخاطر دیگرانی همچون حزب الله لبنان و حماس و... به خطر بیندازد) ونه در انتظار یک اتفاق و حرکت از سوی مثلا اپوزسیون خارج از کشور باشند که تجربه نشان داده از چه قماش و گروهی هستند و طرز فکرشان چگونه است! بلکه واقعا اگر قرار است اتفاقی بیفتد  باید در همان داخل بیفتد ،باید همان ملت ایران همانهایی که دارند الان کف خیابانها داد میزنند و کتکش را هم میخورند و «کهریزک» را هم تجربه می کنند ،همینها از همین حداقل فضایی که میتوانند استفاده کنند و اعتراض کنند استفاده کنند و بی خیال این اپوزسیون و قدرتهای خارجی خودشان اون کشور را به سرانجام برسانند و دموکراسی را بدست بیاورند، شاید دیر بدست بیاید اما بدست آوردنی است و خواهد آمد آن روز خوب...

مدحی تمام شد باید از این اتفاق درس بگیریم


مسئله کمدی – تخیلی «محمدرضا مدحی» هرچه که بود تمام شد و او اکنون در تهران در زندان و یا در خانه اش  است که هیچ فرقی هم ندارد ، اینکه چه اطلاعاتی را هم با خود برده است نیز اهمیتی ندارد چراکه اصولا ارتباطی با مهره های خاص و حساس اپوزسیون جمهوری اسلامی نداشته است و اوج ارتباط وی با کسانی همچون مهرداد خوانساری و امیر حسین جهانشاهی و … بوده است که اصولا اگر آنها راهم امروز بروی باسکول سیاسی مخالفین ببرند احساس نمی کنم وزنی داشته باشند  .
ذکر چند نکته را من در این مورد لازم می دانم عنوان نمایم و دیگر در این باره هم هرگز نخواهم نوشت :
اول اینکه ؛انگیزه پخش این فیلم با توجه به نزدیک شدن سالگرد انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۸ و تلاش حکومت برای مرتبط جلوه دادن اعتراضات پس از انتخابات با بیگانگان است که البته سناریویی تکراری و کسل کننده است .
دوم اینکه ؛ نیروهای امنیتی ایران فقط  کارکرد داخلی این فیلم مد نظرشان بوده  چرا که اصولا ایرانیان خارج نشین هم افراد به عنوان مثال دخیل در اعترافات مدحی را می شناسند و هم جایگاه آنها راهم در اپوزسیون می دانند . سازندگان و طراحان این فیلم آنچه که در ذهنشان این بوده که بینندگان داخلی و چه بسا پاسداران و اطلاعاتی ها و بسیجی هایی که بیننده این برنامه هستند بفهمند که خیال خروج ازکشور و اعتراض به ذهنشان خطور نکند و از سوی دیگر هم سرمست و کیفور از قدرت عظیم و غیرقابل وصف نیروهای امنیتی گردند و با فراغت بال بیشتری به سرکوب بپردازند !
و سوم اینکه ؛ بی شک اولین کسانی که تریبون های اطلاع رسانی خود را آنهم در حد وسیع و گسترده و مداوم در اختیار این فرد معلوم الحال گذاشته و از یک فرد ناچیز و گمنام یک «قهرمان ملی» و «سردار تواب» ساختند باید پاسخگو باشند که چرا به یکباره همه توش و توان تبلیغاتی و حمایتی و رسانه ای خود را در اختیار فردی گذاشتند که نه تنها از پیش هیچ نمی شناختند بلکه بی شک افراد بسیاری نسبت به سلامت و صداقت وی هشدار داده بودند ؟
درست است که مدحی هیچگونه ضربه فیزیکی و تاثیر گذاری نتوانست بر بدنه مخالفان جمهوری اسلامی وارد آورد اما جواب ناامید کردن مردم ،آنهایی که ساعتها می نشستند برپای رادیوها و تلویزیونها و برنامه های هیجانی وی را می دیدند و به سقوط روز افزون جمهوری اسلامی امیدوار تر می شدند را چه کسی اکنون باید بدهد؟
مطمئنا اذهان عمومی ایرانیان داخل و خارج از کشور حالا همه برایشان این سئوال پیش آمده که آیا مطرح کردن محمدرضا مدحی امری سهوی بوده است یا عمدی ؟ اگر سهوی بوده است که منطقی هم می باشد و «دیکته نانوشته غلط ندارد» باید بیایند و صادقانه از این اشتباه و قصور شان عذرخواهی نمایند که ناآگاهانه وارد یک بازی یک مامور اطلاعاتی ایران و یا نهایتا یک شیاد و فرصت طلب شدند . همین نکات ریز و درشت است که صداقت مخالفان جمهوری اسلامی را مورد محک قرار می دهد و ما را در آزمونی سخت می نشاند که براستی در فردای نبود جمهوری اسلامی چه سیاستی را در پیش خواهند گرفت ؟
اینکه بجای عذرخواهی بیائیم صورت مسئله را پاک نمائیم تنها صداقت آنها را خدشه دار می نماید ، اینکه به عنوان مثال  روزنامه نگاری که می آید می گوید :« مدحی ۹۵ هزار سند با خودش آورده ... من رفتم نشستم صدها سند را با ایشان بررسی کردم ... اظهاراتش را رفتم به جاهایی دادم تائید کردند.» خب حالا باید بیاید وصادقانه بگوید فریب خوردم و از گذشته درس خواهم گرفت .
اینکه امروز همه می گویند با «محمد رضا مدحی» و معاونش«احسان سلطانی» ارتباطی نداشتیم که راه حل نیست ؟ کافی است فقط یک سرچ و تحقیق اینترنتی نمائید رد همه اش در می آید ! خب دروغ و کتمان چرا ؟
و در آخر اینکه دوست عزیزم «دکترعلیرضا نوری زاده» در چند مصاحبه اعلام کرده اند که من مقدمات آمدن آقای مدحی را به آلمان و اروپا انجام داده ام به هیچ عنوان صحت ندارد و احتمالا ایشان اشتباه کرده اند چرا که به گواهی تاریخ اسناد منتشر شده من از دو سال پیش ماهیت واقعی ایشان را برملاء کرده بودم و با ایشان اعلام مرزبندی کرده بودم و اصلا  با یک نگاه ابتدایی معلوم می شود زمانی که آقای مدحی بنابر اظهار خودش در آلمان بوده است زمانی بوده که با همیاری سایت «پیروان نظام مشروطه به پادشاهی رضاشاه دوم» ایشان برعلیه من افشاگری کرده بودند و منطقی نبوده است که من کمک ایشان نموده باشم ! .
و حرف آخر اینکه ای کاش همه ما یاد بگیریم این را که : «معذرت خواهی و قبول مسئولیت » کسی را نه تنها کوچک نمی کند بلکه بزرگی روح اظهار کننده را می رساند.