نامه اي به خدا
اين وزير خارجه خشن
پادكست اول گفتني ها
انباشت حادثه در هفته اي كه گذشت
سكولاريسم
سکولاریسم هم مثل کلملاتی روشنفکری ویا غربزدگی امروزه در ایران تبدیل شده است به یک ناسزا ! و برای اینکه کسی را بخواهند تحریم سیاسی کنند و یا با چوب تکفیر دینی بکوبندش کافی است که او را "سکولار" قلمداد کنند ، چیزی که می بینیم و دیدیم بر سر افرادی همچون دکتر آغاجری و یا دکتر سروش و گاها هم محمد خاتمی آورده اند و کماکان می آورند .
اما سکولاریسم چیست و به چه کسی به واقع میتوان گفت سکولار ؟
سکولاریسم که واژه ای است غربی چیزی در حدود دو قرن عمر دارد و چنانچه پاره ای از مورخان نوشته اند اولین با در جدال و نزاعی بین دولت و کلیسا در فرانسه بکار رفته است .
اموال کلیسا را دولت مصادره کرد و بر این مصادره کردن نام سکولاریزه کردن نهاد ، و اکنون که به عقب برمیگردیم و کاربرد تاریخی این واژه را مورد بررسی دقیق قرار می دهیم می بینیم که حقیقتا این واقعه و این استعمال ، به نحو سمبلیک میتواند تمام ماهیت و اصالت سکولاریسم و سکولاریزاسیون را توضیح دهد و شفاف کند .
شما برای اینکه تابلوی روشن و گویایی از مفهوم سکولاریزاسیون بر پیش چشم داشته باشید همواره باید آن نزاع و جدال کلیسا و حکومت و یا دین و دولت را در ذهن بیاورید و مفهوم آنرا بررسی نمائید ، یعنی آن واقعه تاریخی نزاع دین و دولت و آنگاه مصادره شدن اموال کلیسا به دست دولت را ، این واقعه گویای تمام امر است . البته سکولاریسم در این حد نه بود و نه باقی ماند ولی واژه اش در آن موقعیت بکار رفت . به همین سبب بود و بوده است که سکولاریسم را جدایی دین از دولت معنا کرده اند و امروز هم افراد سکولار در جامعه ما به افرادی گفته می شود که در راغب و مشتاق جدایی دیانت از سیاست هستند که در مقابل اینان هم البته کسانی هستند که به همبستگی و عینیت و برابری دیانت و سیاست پای می فشارند و سخت در تقلایش هستند و همواره این قول مدرس را ورد زبان می سازند که : "دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین دیانت ما " و حتی آنقدر در حقانیت و رسمیت این کلام ایماندار هستند که بر پول رسمی و رایج کشور نیز این قول را درآورده اند ! و این قول امروزه نه قول مدرس شده است که غالب و اکثر فقهای شیعی بر آن رضا دارند و آنرا به عنوان یکی از ارکان دین اسلام و خاصه شیعه برشمرده اند و میگویند که :اسلام و به طور ریزترش مذهب تشیع همواره مانند دیگر ادیان همچون مسیحیت و یهودیت نیست که نسبت به سیاست بی تفاوت بوده ، در اسلام این طور نیست و اسلام یک دین سیاسی است ! فلذا در ذات اسلام سیاست مستتر است و یک مسلمان مومن نمیتواند سیاسی نباشد همانطور که پیامبر اسلام نیز یک فعال و کوشنده سیاسی بوده ، وارد عرصه سیاست شده و مدینه تشکیل داده و از کیان آن مدینیت دفاع کرده و حتی برای حفظ و استقرار آن جنگ نموده و پیروان خود را نیز درسهای سیاسی میداده و ... پس مسلمانان هم باید سیاسی باشند و شیوه اورا تبعیت کنند .
محل نزاع در همینجا و همین کلام است ! اینجاست که به زعم اینان جداکردن دین از سیاست امری است حرام و بقول حاکمان امروزی دینی و قضایی کشور نفی مسلمات و تشکیک در دین است و امری است در جهت تفریق اسلام .
حالا برای اینکه این مدعیات و معانی اش را بیشتر وارسی کنیم باید به یکی از زیر مجموعه های "سکولاریسم" که جدایی دیانت از سیاست است بیشتر دقت کنیم ، چراکه لازم به ذکر است بر خلاف نظر آحاد عامه سکولاریسم به معنی جدایی دین از سیاست نیست بلکه یکی از میوه های این درخت پر شاخ و برگ سکولاریسم جدا کردن دین از سیاست است .
سکولاریسم به معنای لغوی آن یعنی زمان و عصر و سکولار یعنی امروز ی و کنونی ، در فلسفه غرب بدنبال اصطلاحات فلسفی شان تقسیم بندیی را که نسبت به جهان هستی دارند چنین می گویند که جهان هستی دو مرتبه دارد ، یکی مرتبه زمانی و یکی مرتبه بی زمانی و بی مکانی البته در مشرق زمین نیز هم در فلسفه و هم در عرفان این تقسیم بندی رایج و مشهود است ، فوق زمان (لازمان و لامکان ) و تحت شمول زمان و یا بقول مرحوم ملاصدرا "زمانیات " لذا وقتی که صحبت از زمانیات می کنند منظورشان عالم ماده است در مقابل عالم ماوراء طبیعت .
این حکم را عموم و عامه عقلا و بزرگان فکری پیشین صادر می کردند که جهان ماوراء طبیعت زمان ندارد و در بی زمانی و بی مکانی محض است و یا بقول امروزی آن فرا زمانی و فرامکانی است ، ماده ندارد و فرا مادی است ، و این جهان طبیعت ماست که ماده دارد ، زمان دارد و وزن دارد و مکان ، و مشمول مرور زمان و گذشت زمان می شود و این زمان دار بودن را یکی از مشخصات اصلی این جهان طبیعی می دانند .
پس وقتی که میگویند عالم زمانی یعنی عالم طبیعت . لذا سکولاریسم یعنی ورود و پادر کشیدن بر دامن طبیعت و ماوراءطبیعت ، عالم بالا را پشت سر گذاشتن و نا دیده گرفتن . این معنای دقیق کلمه و لغوی سکولاریسم است . سکولاریزاسیون که مفهومی متعددی دارد نیز یعنی به پدیده ها به حوادث و البته به انسان از چشم طبیعت نگریستن و بعد ماوراء طبیعی آنها را نادیده گرفتن و به کناری نهادن .
شما خواه به حکومت نگاه کنید ، خواه به تاریخ ، خواه به شخصیتهای تاریخی ، خواه به وظیفه انسان و یا اخلاقیات و حقوق ، همه اینها را وقتی که بیائید و پوسته و غلاف ماوراء طبیعی اش را بکنید و از آنها جدایش کنید و جامه غیر طبیعی و لازمان را از تن آنها بدر آورید و آنها را خالص و عریان و صد در صد طبیعی ببینید و در عالم طبیعت و ماده و زمان بنشانید به این کار شما می گویند "سکولاریزاسیون" و به محصول و فرآورده عمل شما می گویند «سکولاریسم» .
این معنای لغوی سکولاریسم و سکولاریزاسیون بود و لذا اینجاست که در تمام تحقیقات و تحلیل ها که انسان پای تمام عناصر و اجرام ماوراء طبیعی را از صحنه بدر می کشد و خارج می کند نوعی سکولاریزاسیون مرتکب شده است . یعنی محدود و محصور می کند یک حادثه و واقعه را در چهره طبیعی او و به وجود ابعاد ماوراء طبیعی او نگاه نمی کند .
در جهان معاصر ما نیز چنین اتفاقاتی به کرات افتاده است نمونه های بی شماری که مشاهده می شود انسانها و حتی مسلمانها و متشرعین چگونه قدم به قدم پای در عرصه سکولاریسم گذاشته اند و کمابیش کوشیده اند تا حساب عالم طبیعت را از حساب عالم ماورا طبیعت جدا کنند و این جدا سازی را چنان دقیق و ظریف انجام داده اند که یا کسی آگاه به آن نمی شود و یا گمان می برد که اینها عین و مکمل هم هستند و بوده اند .
ساده ترین آن این است که ما وقتی به هم می رسیم ، می گوییم سلام ! و هنگلمیکه از هم جدا می شویم می گوئیم : خدا حافظ ، این خداحافظ یک زبان و ادبیات غیر سکولار است ، یعنی در حفظ و نگهداری همدیگر پای خدا را وسط می کشیم و از آن استمداد می طلبیم . یک عنصر ماوراء الطبیعت را به میان طبیعت می کشیم و هم از او یاد می کنیم و از او کمک می خواهیم . این یعنی اینکه ما همچنان در دامن ماوراء الطبیعت زندگی می کنیم اما زبان و دل ما هنوز سکولار نشده است و همچنان این عوامل در او دخیل هستند ، چرا که زبان نقش مهم و عامل اصلی شکل دادن به ذهن و عقل می باشد و همه فرهنگها و.... از طریق زبان وارد ذهن ما می شود و ما تحت تاثیر قرار می گیریم . زبان بسیار مهم است اما از ان مهمتر و اولی تر مسئله انگیزه هاست .
انگیزه ها و اندیشه ها
ما در عمل بیش از هر چیزی تابع انگیزهای خود هستیم اگر انگیزه ها دینی باشد نگاه جامعه دینی است ، انسان دینی است و غیر سکولار می باشد ، اما اگر انگیزه ها غیر دینی باشد آنوقت است که انسان و جامعه سکولار می شود . با نگاهی به تاریخ معاصر می بینیم که رفته رفته انگیزه های دینی به جای انگیزه های غیر دینی در جوامع نشانده می شود ، به عنوان مثال همه انسانها بدنبال نظافت و بهداشت هستند ، اگر بیائیم انگیزه ها را از بهداشت و نظافت مورد کنکاش قرار بدهیم می بینیم که در روایات اسلام آمده اسا : « النظافه من الایمان » یعنی انسان حسب دلیل دیندار بودن باید اهل نظافت و بهداشت هم باشد و یا اینکه ما همه دوستدار و عاشق آب و خاک سرزمین مادری مان و میهنمان هستیم و می بینیم که در روایات اسلام نیز آمده است : « حب الوطن من الایمان » یعنی وطن دوستی و ملیت گرایی از ایمان است ، یعنی به مجرب ایمان داری باید وطن و سرزمینمان را هم دوست داشته باشیم و از آن دفاع کنیم .
حالا امروز ما وقتی از بهداشت حرف می زنیم و آنرا رعایت می کنیم و یا وطنمان را دوست می داریم و از آن دفاع می کنیم کدام انگیزه ها را رعایت می کنیم ؟ یعنی آیا قربه الی الله مسواک می زنیم و حمام می رویم و یا نه عاقلانه و بر حسب عقل و شعورمان می فهمیم که باید نظافت و بهداشت را رعایت کنیم چرا که برای سلامت بدنمان واجب است حالا خدا هم راضی است چه بهتر ! اما اگر خدا هم نگفته بود و ما در روایات هم نداشتیم امروز عامه مسلمانان و حتی متشرعان هم مسواک می زدند و حمام می رفتند چرا که از طریق عقل و استنباط جمعی اینچنین بر آمده که نظافت و بهداشت امری است مطلوب و لازمه زندگی و یا وقتی که دشمن به خانه ما حمله می کند و خاک ما را مورد تجاوز قرار می دهد ممکن است ما بنا به انگیزه های دینی به دفاع از خود برخیزیم اما می شود هم انگیزه دینی نداشت و باز هم به دفاع برخواست همچنانکه می بینیم در جوامع غیر دینی هم هنگامیکه خاکشان مورد تجاوز قرار می گیرد به دفاع بر می خیزند و با او می جنگند و خاک و مال خویش را محترم می شمارند و از آن دفاع می کنند .
امروز جوامع سکولار اینچنین شده اند و با نگاهی گذرا می بینیم که عموم اعمالی را که جوامع دیندار انجام می دهند آنها هم انجام می دهند و نسبت به آنها معتقدند و آنهارا انجام می دهند ، یعنی در جوامع سکولار هم دفاع هست ، بهداشت هست و... آنها هم اگر ببینند که نابینا و چاه هست خاموش نمی نشینند ، به کمکش می شتابند اما نه به حکم اینکه اگر خاموش بنشینند گناه هست به حکم اینکه انسان هستند و لازمه انسان بودن هم نوع دوستی و انسانیت است .
مثال دیگر اینکه در جامعه سکولار ما وزارت کشاورزی داریم ، وزارت کشور داریم ، وزارت خارجه داریم ، وزارت نیرو داریم و در یک جامعه دینی هم اینها را داریم ، پس در ظاهر امر هیچ فرقی بین یک جامعه دینی و سکولار نیست اما در این میان انگیزه ها متفاوت است و همین انگیزه هاست که اختلاف برانگیز است .
اعمال و بنا و ساختمان در هر دو جامعه یکسان است ، نهادها و اعمال واحد است و این انگیزه ها و داعی هاست که فرق دارد .
این مفهوم از سکولاریزیم را ما باید در نظر داشته باشیم : " اعمال در جوامع دینی از سر داعی و رضایت خداست و در جوامع غیر دینی و سکولار اعمال نه از سر مخالفت با خدا و دشمنی با او بلکه بنا به حکم عقل و شعور و منطق است .
سکولاریزیم آن هیولا و شبه وحشتناکی که تصورش در جوامع دینی می رود نیست . عالم امروز محضر انگیزه ها و اندیشه هاست نه چیز دیگر !
کوتاه کلام این است که در جوامع دینی به ما می گویند که : "ما مکلفیم به انجام وظیفه و تکلیف " یعنی باید اینچنین بکنیم چون موظفیم اما در جوامع سکولار عین همان اعمال را انجام می دهند و می گویند این اعمال را به دلیل عقل و اندیشه است که انجام می دهیم .
* دانشجوی دکترای حقوق بشر، دانشگاه خاور میانه ترکیه
روايت قتل سعيدي سيرجاني
با بخوان اين فصل را باقي فسانه است
انقلاب
شليك بعدي به سوي اوست
چهارشنبه ١۶ اردیبهشت ١٣٨٣ – ۵ مه ٢٠٠۴
این روزها پس از ترور احمد یاسین و رنتیسی در محافل بین المللی این سخن می رود که اسرائیل پس از حذف این دو رهبر فلسطینی، دیگر ماشه را بر روی کدام رهبر فلسطینی خواهد چکاند؟ ظن همکان به یاسر عرفات می رود، عرفات رهبر سازمان آزادی بخش فلسطین!
اما دولت جمهوری اسلامی چرا هیچ اشاره ای به این تهدید نمی کند؟ تمامی آگاهان ضمن قبول این مساله که ایران این چریک بازنشسته را بر ژنرال های اسرائیلی ارجحیت می دهد، اما این را نیز می دانند که ابوعمار مرده بسیار باارزش تر از ابوعمار زنده است!
چرا این دوست قدیمی و رفیق دیرین جمهوری اسلامی امروز فقط یک آشناست؟
گرچه جمهوری اسلامی در شرایط کنونی بیش از هر چیز به جلب اذهان بین المللی بر علیه دولت اسرائیل احتیاج دارد و باید دشمنان اسرائیل از جمله عرفات را خودی بداند، اما هیچ گاه نمی تواند خصومت های دیرین خود را با ابوعمار به فراموشی بسپارد...
دوستی بین ابوعمار و رهبران جمهوری اسلامی به زمان دیری بر می گردد که نهضت اسلامی علیه رژیم پهلوی در جنب و جوش بوده و در همین احوال حمایت از یاسر عرفات و سازمان آزادی بخش فلسطین (PLO) را از محورها اصلی این نهضت قلمداد می کردند.
ساف از چندین گروه نظامی و سیآسی فلسطینی از جمله، الفتح، العاصفه، الصاعقه، الرعد، جبهه خلق برای آزادی فلسطین و القارعه تشکیل شده که با ادغام تمامی آن ها بنا به ابتکار عرفات، سازمان آزادی بخش فلسطین شکل گرفته و طبیعی است که نقش عرفات در این میان بسیار پررنگ و محوری بوده است.
یاسر عرفات که برای اولین بار به جمهوری عربی مصر تحت ریاست جمال عبدالناصر برای آموزش نظامی رفته و در آن جا به شدت تحت تاثیر اندیشه های روحانی جوان رادیکالی قرار می گیرد که رهبر گروه نظامی سیاسی در ایران بوده است، سید مجتبی نواب صفوی، رهبر گروه فدائیان اسلامی، که برای مبارزه با رژیم پهلوی هیچ ابایی از دست بردن به اسلحه نداشته و آن ها را «اعدم انقلابی» می نامیده است. نواب و ابوعمار حلقه ی دوستی نهضت اسلامی ایران و نهضت آزادی بخش فلسطین بوده و این دو چریک جوان، گرچه اساسا اختلافاتی بنیادین با یک دیگر داشتند، اما بسیار بر روی همدیگر تاثیر معنوی گذاشتند. نواب هنگامی که از مصر به عراق و از آن جا به ایران باز می گشت، با خود اسلحه ی پرابلومی همراه داشت که هدیه ابوعمار بود و بر روی لوله ی آن حک شده بود «نحن منتصرون»، ما پیروزیم!
اگرچه نواب صفوی اسلام گرایی متعصب و رادیکال و به شدت بنیادگرا بود، اما ابوعمار عرف گرایی به شدت ملی و سکولار، اما از آن جا که عرفات در راس سازمانی بود که به آزادی فلسطین می اندیشید و مبارزه ی این دو با اسرائیل هدفی استراتژیک بود، هیچ گاه اعتقادات شخصی خود را بر این هدف دخیل نکردند.
این دو رهبر در یک چیز اشتراک داشتند، «دشمن مشترک». و دشمن مشترک آنها، ایران و اسرائیل بود. اسرائیل به واسطه ی اشغال فلسطین و سیاست های خصمانه ای که برعلیه اعراب داشت و ایران از آن جا که کشوری بوده به شدت ضدعرب و برخاسته از اندیشه پان ایرانیستی و البته غاصب (چرا که به زغم آن ها جزایر سه گانه و خوزستان از آن خلق عرب بوده) در ثانی ایران در آن زمان از معدود کشورهایی بوده که در خاورمیانه با اسرائیل روابط سیاسی – اقتصادی داشته است. رژیم پهلوی نیز بدین جهت که اسرائیل همسو با آمریکا بوده و با روحیه ی ضدعربی خود می توانست بازوی خودبی برای وی شود، ارتباط خود را با اسرائیل روز به روز افزایش می داد و روحانیون مخالف و مراجع تقلید منتقد پهلوی هرچند که آن زمان امید زیادی به پیروزی قیام خویش نداشتند، اما قطع ارتباط ایران و اسرائیل را یکی از اهداف اصلی خود می دانستند. دولت پهلوی نیز نه تنها این ارتباط را کم رنگ نمی کرد، بلکه روز به روز آن را گسترش می داد و حتی هنگامی که ایران به عنوان کشوری اسلامی عزم شرکت در کنفرانس اسلامی را داشت و این ارتباط حساسیت زا شده بود، دست از آن برنداشت و در ابتدای نهضت اسلامی نیز تنها شرطی که پهلوی برای منابر روحانیون قائل شده بود، این بود که برعلیه اسرائیل حرفی زده نشود.
و همین اسرائیل بود که اولین وجه انشقاق و اختلاف در دل نهضت اسلامی بود، روحانیون سنتی، رژیم پهلوی را به دو جناح بهایی همچون امیرعباس هویدا و جناح اسلامی همچون امیراسدالله علم تقسیم می کردند و به این برآورد رسیده بودند که باید ضمن مبارزه کلان با هر دو جناح، اسلامگرایان را نیز در برابر بهائی ها تقویت کرد.
اما از سوی دیگر، چون روحانیون سنتی بر هویت شیعی خویش نیز پای بند بودند، همین برآورد را نیز با اسرائیل و اعراب داشتند و ضمن این که در کلان با هر دو در مبارزه بودند (با اسرائیل که دشمن اسلام بوده و اعراب سنی چرا که ایشان را رافضی می خواندند)، اما اعتقاد داشتند باید اعراب اهل سنت را در برابر اسرائیل تقویت کرد.
در مقابل روحانیون سنتی، گروه دیگری قد علم کردند که به روحانیون چپ گرای اسلامی شناخته می شدند، همچون سید محمود طالقانی، مرتضی مطهری و هاشمی رفسنجانی که این گروه ضمن ارسال کمک های مالی و برگزاری مراسم سخنرانی و منابر در مساجدی همچون هدایت، دارالسلام و حسینیه ارشاد، روحانیون سنت گرا را به چالش و انتقاد کشیده تا آن جا که یک بار مطهری در جوابشان گفت:
«یزید امروز، موشه دایان است!»
این گروه هر دو جناح اسلامی و بهایی پهلوی را مردود می دانست، چرا که هویدا را عامل آمریکا و علم را عامل انگلیس می خواند و هم بهائیت و هم اسلامیت این دو را دو روی یک سکه ی انگلیسی می دانستند و ورای گرایش های ناسیونالیستی و مذهبی اعراب، اسرائیل را دشمن شماره ی یک اسلام و پهلوی را متحد اسرائیل می شمردند.
انقلابیون جوانتر نیز نهایتا از دل جبهه ی ملی و نهضت آزادی برخاستند و با تاثیر از سازمان های آزادی بخش فلسطینی مبارزه مستقیم و مسلحانه با اسرائیل را در دستور کار خویش قرار دادند و قرار بر این شده بود تا:
«تمام روزنامه عربی را باید می خواندیم تا پس از این که به تحلیل متحدی رسیده، بتوانیم با فلسطینی ها ارتباط برقرار نموده...»
یادداشت های مهدی شریف واقفی
سازمان مجاهدین خلق که به گفته ی «آرام» از موسسان این سازمان در ابتدا قرار بود نام سازمان آزادی بخش ایران را بر خویش داشته باشد، به شدت متاثر و متحد ساف بود و پس از آن که عرفات تشابهات فراوان خویش و این سازمان را دریافت:
... آن ها ابتدا حدس زده بودند که تفکر ما مثل اخوان المسلمین و فدائیان اسلام است و با ناسیونالیسم بیشتر از امپریالیسم دشمنی داریم، به همین دلیل جواب مثبتی نمی دادند. (1)
به تدریج حمایت ها از حد شعار و ظاهر پیش رفت و بسیار ارگانیک شد تا بدانجا که:
فلسطینی ها گفتند اگر بخواهیم در ایران یا خلیج فارس عملیاتی داشته باشیم، آیا شما به ما کمک می کنید؟ (2)
البته این که جواب مجاهدین خلق در قبال این سوال چه بوده است را نمی دانیم، اما همکاری و نزدیکی این دو گروه به حدی بوده که وقتی در سال 1349 اقدام به عملیات هواپیماربایی و گروگان گیری برای نجات تعدادی از اعضای خویش نمودند و نهایتا هواپیما را در بغداد نشاندند، از طریق دوستی عرفات با دولت عربی عراق به آزادی دوستان خود و گروه «جبهه ی ملی خاورمیانه» که جوانان همتای آن ها و از دل جبهه ی ملی برخاسته بودند، رسیدند.
همان طور که پیشتر نیز گفته شد، تنها نکته ی بحران زای این میان ناسیونالیسم عربی و هویت شیعی ایرانیان بود که آن هم با مرگ جمال عبدالناصر، حاکم مصر، قطب اصلی پان عربیسم، از میآن رفت. پس از ناصر، انور سادات بر روی کار آمد و در کمال ناباوری همگان به زودی دستان نخست وزیر اسرائیل را فشرد و چریک های اعراب و روحانیون ایران دریافتند که ورای همه ی اعتقادات سطحی، سه دشمن استراتژیک بیش ندارند، آمریکا، اسرائیل و ایران.
در این جا بود که آیت الله خمینی لیدر اصلی مبارزه با اسرائیل و پهلوی در ایران، ارتباط با یاسر عرفات را از طریق فرستادن گروه های روحانی به اردوگاه های فلسطینی آغاز کرد. در سال 1356 هنگامی که مصطفی خمینی، به طرز مشکوکی فوت نمود، یاسر عرفات پیام تسلیتی برای آیت الله خمینی فرستاد و ایشان نیز در جواب پیامی را توسط علی اکبر محتشمی به «جناب آقای یآسر عرفات رئیس کمیته ی اجرائی سازمان آزادی بخش فلسطین» فرستاد و ضمن سپاسگزاری از ایشان یادآوری نمود که:
وظیفه ی اسلامی و ملی شماست که اضافه بر وظایف انقلابی تان در راه آزاد کردن سرزمین فلسطین، در راه وحدت دول اعراب و اتفاق کلمه ی آن ها جدیت و فداکاری کنید. ما فداکاری و جهاد مقدس شما را فراموش نمی کنیم. (3)
البته پیشتر نیز روحانیون جوانی بودند که ارتباط با ساف برقرار نموده بودند و دوره های نظامی را در اردوگاه های نظامی – آموزشی ساف سپری کرده بودند، سید علی اندرزگو، محمد منتظری و هاشمی رفسنجانی از این میان بودند. البته افراد غیرروحانی دیگری نیز بوده اند همچون محمد غرضی و جلال الدین فارسی و اسدالله بادامچیان. ارتباطات انقلاب اسلامی با ساف آن چنان صمیمی شد که ابوجهاد فرمانده ی نیروی نظامی سازمان آزادی بخش فلسطین طی نامه ای مفصل و سری در 19 آذر 1357 در پاریس به آیت الله خمینی اعلام نمود که ساف با تمام توان نظامی و سیاسی خویش آماده است برای هرگونه عملیات نظامی در جهت پیشبرد انقلاب اسلامی خدمت نماید. به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی نیز اولین دیدار سیاسی آیت الله خمینی با هیاتی بود که در صدر آن عرفات بود. عرفات در طول اقامت در تهران، همواره در کنار آیت الله خمینی بود و از معدود کسانی بود که در طول مدت اقامتش در مدرسه علوی مسکن گزیده بود. عرفات در همان ایام به خیابان کاخ تهران رفته و پرچم اسرائیل را از سفارت اسرائیل به زیر کشید و سفارت فلسطین را افتتاح کرد و خیابان نیز فلسطین نام گرفت. عرفات در آن دیدار گفت:
من در جواب موشه دایان و بگین به آن ها گفتم که تو می توانی بروی یک پشتیبان انتخاب بکنی و تکیه به آمریکا بدهی و من هم می توانم پشتیبان پیدا کنم و این پشتیبان را پیدا کرده ام و تکیه به ملت ایران به رهبری آیت الله العظمی موسوی الخمینی داده ام. (4)
آیت الله خمینی نیز در این دیدار به عرفات و هیاتش گفت:
من از خدای تبارک و تعالی می خواهم که ملت برادر ما فلسطین را بر مشکلات خودش غلبه دهد. ما با شما برادر هستیم. من از اولی که این نهضت قبل از 15 سال که ابتدای این نهضت بود، راجع به فلسطین همیشه گفته ام و راجع به جنایاتی که اسرائیل در آن حدود کرده همیشه متذکر شده ام و الان هم ان شاءالله بعد از اینکه ما از این غائله فارغ بشویم، همان طوری که آن وقت در کنار شما بودیم، حالا هم در کنار شما هستیم.
رفاقت و صمیمیت ابوعمار و خمینی گرچه در سال های مبارزه طولانی بود، اما پس از پیروزی دیرسالی از آن نگذشت و درست سه سال بعد جرقه ی اولین اختلاف زده شد.
ابوعمار در سال های مبارزه با نظام پهلوی دوستان بسیاری پیدا کرده بود، از این میان بودند «سازمان مجاهدین خلق» و عرفات نمی دانست که کدام این دو یار را باید حفظ کند، چرا که اولین اختلاف بر سر این سازمان بود.
هنگامی که دکتر ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور مخلوع ایران به همراه مسعود رجوی ایران را ترک گفتند، ساف بلافاصله با آنان ارتباط برقرار نمود و آمادگی خویش را برای هرگونه مساعدت اعلام داشت. سران جمهوری اسلامی از این حرکت بسیار خشمگین شده بودند و بلافاصله در بیست و یک بهمن ماه سال 1360 سفیر فلسطین را احضار نموده و مراتب اعتراض خویش را از ملاقات هانی الحسن عضو برجسته ی شورای مرکزی با بنی صدر و رجوی اعلام نمودند. پس از آن بود که عرفات نماینده ای به ایران فرستاد و آن ملاقات را یک دیدار غیرسمی و دوستانه و صرفا به منظور یادآوری خاطرات گذشته و منع سازمان مجاهدین خلق از ترور خمینی که شایعه ی آن گسترده شده بود، عنوان نمود.
عرفات بسیار تلاش کرد تا این غائله را سر و سامان دهد، اما به هر جهت اولین لکه در دل سران جمهوری اسلامی از وی پیدا شده بود. عرفات نه می توانست از جمهوری اسلامی به عنوان دولتی انقلابی و اسلامی دل بکند و نه از سازمان مجاهدین خلق که اشتراکات سازمانی و عقیدتی بسیاری با آن داشت، چرا که بنا به گفته ی مهدی خانبابا تهرانی از اعضای قدیمی این سازمان:
... به نظر من این تصور و برداشت [ایجاد سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت] دقیقا کپی برداری از الگوی سازمان الفتح فلسطین است منتهی به صورت کاریکاتور.
دوران بخت و اقبال عرفات ظاهرا به سر آمده بود چرا که عرفات گرفتار مساله عمده ی دیگری نیز بود. پس از مرگ ناصر، اعراب به ناگاه از چپ روی به راست روی گردش کرده بودند و عرفات نیز بالتبع همین طور.
مصر خسته از خصومت با اسرائیل، همان طور که علمدار مخالفت با اسرائیل بود، پیشتاز سازش با او نیز! مصر دست سازش و صلح با اسرائیل داده و گرچه اعراب با وی در دشمنی افتادند، و حتی وی را از اتحادیه ی عرب نیز اخراج کردند، اما باز در کمال تعجب هم اتحادیه ی عرب و هم دیگر کشورهای عرب، یک به یک و به نوبت از در دوستی با اسرائیل وارد شدند به طوری که همان طور که جنگ با اسرائیل مدتی پیش افتخار اعراب بود، امروز صلح با اسرائیل مد اعرب شده بود.
در آبان ماه سال 1360، فهد پادشاه عربستان، طرح صلحی به نام «فاس» ارائه داد که دنباله رو طرح کمپ دیوید بود. در این طرح بخشی از اراضی اشغالی به ساف تعلق می گرفت و مشروعیت اسرائیل نیز به رسمیت شناخته شده بود. ایران به شدت با این طرح مخالفت کرد و حتی در اعتراض به این مساله ضمن احضار سفیر عربستان راه پیمایی میلیونی در کشور به راه انداخته شد. «فاس» گرچه نتوانست به نتایج مطلوبی برسد، اما حداقل نتیجه ی آن این بود که قبح سازش با اسرائیل را ریخت.
عرفات نیز تسلیم شد! و در پنج مرداد همان سال (1360) با امضای سندی که سازمان ملل متحد آن را تنظیم نموده بود، اسرائیل را به رسمیت شناخت.
میرحسین موسوی، نخست وزیر وقت ایران موضع به شدت تندی علیه عرفات و ساف اتخاذ کرد و ماه عسل عرفات و جمهوری اسلامی پایان یافت، دوران دوستی به سر آمد.
عرفات با جمهوری اسلامی دوستی را تمام کرد، اما سازمان مجاهدین خلق را همچنان در کنار خویش داشت. حتی زمانی که مجاهدین عراق را پایگاه خویش قرار دادند، بسیاری گفتند که عرفات حلقه ی رابط این تشکیلات با عراق بوده است. مثلت دوستی «ساف، رجوی، حزب بعث»، تا آخرین روزهای حکومت بعثی عراق ادامه داشت و حتی چندی پیش نیز که دولت عراق ساقط شد و مجاهدین در وضعیت تعیین کننده و حساسی قرار گرفتند، این شایعه بود که قرار است مرکزیت این سازمان در غزه و اریحا، مقر اصلی ساف قرار بگیرد و در برابر اسرائیل صف آرایی کنند.
عرفات گرچه از اولین یاران جمهوری اسلامی بود، از اولین مغضوبین جمهوری اسلامی نیز تا به امروز بوده است. پس از سازش عرفات، جمهوری اسلامی به کلی از ساف روی برگرداند و ضمن تقویت جنبش اسلامی حماس از حامیان استراتژیک آن به شمار رفت و در ثانی در ایجاد و حمایت از حزب الله لبنان نیز نقش اساسی و محوری داشت.
عرفات با آن که بارها و بارها از سوی دولت ایران و حکامش مورد حملات شدید اللحنی قرار گرفت، اما در برابر تمامی این اعتراضات و انتقادات و حتی فحاشی های رهبران ایران از جمله سید علی خامنه ای که او را «کریه و خودفروخته» خواند، سکوت نمود. و حتی هنگامی که در ایام کنفرانس سران کشورهای اسلامی به تهران دعوت شد، ساکت و صبور به تهران امد و رفت و لب به گلایه نگشود. و باز حتی در قطر نیز که محمد خاتمی ریاست سازمان کنفرانس اسلامی را تحویل می داد، بار دیگر با وی دیدار کرد و مثل همیشه ساکت و صبور هیچ نگفت.
امروزه دیگر دوست عرفات و جمهوری اسلامی، بیشتر به افسانه شبیه شده است. اما یک سوال مطرح است. همان طور که شواهد حاکی است، اگر همین فردا یاسر عرفات به دست نیروهای اسرائیلی کشته شود، موضع ایران چه خواهد بود؟ آیا آن وقت نیز این شهید فلسطینی را خامنه ای و دولت ایران «کریه و خودفروخته» خواهند خواهد؟
پانوشت:
1. خاطرات لطف الله میثمی – ج اول- ص 36
2. همان
3. خاطرات جلال الدین فارسی – ص 169
4. همان