از این فرزاد کش فریاد

کاری به این تازه به دوران رسیده های بسیجی ندارم ! اون قدیمی ها بسیجی های جبهه دیده اونهایی که بسیج را نه یک نیروی سرکوبگر و چماق بدست که مردمی ترین ارتش شاید دنیا می دونستند که با گوشت و پوست و استخوانشان در برابر ارتشی ایستادند که هفتادو چند کشور دنیا تجهیزش کرده بود تا به آب و خاک میهنمان تجاوز کند حتما شلوارهای خاکی رنگ شش جیب بسیجی را یادشان هست ! شلوارهایی که معروف بود به شلوار اوینی !

الان که نگاه می کنم می بینم چه داستان غمناک و تراژیکی آن شلوارها داشت ! شلوارهای خاکی رنگ که جنسشان از کتان بود و نمی توانستی رزمنده ای و بسیجی را پیدا کنی که آن شلوارها پایش نبود گفتم شلوارها اسمش شلوار اوینی بود و شاید هیچ کداممان هم که آن سالها پایمان می کردیم زیاد توجه نمی کردیم که اصلا چرا این شلوارها به شلوار اوینی معروف است ؟ جنگ تمام شد و آیه الله خمینی هم سال بعدش فوت کرد و به یکباره آن شلوارها هم نایاب شد !

پوشیدیم و پوشیدم تا اینکه دیگر واقعا آن شلوارها هم به نوستالوژی دوران جنگ داشت تبدیل می شد، یادم نمی رود آن روز تلخ را سال 1370 بود و ما هنوز به خلق و خوی شهرها عادت نکرده بودیم و به هر بهانه ای بود خود را به جبهه ها می رساندیم و آن روز هم بهمراه شهید حاج قاسم دهقان رفته بودیم کمک بچه های تفحص برای جستجوی پیکرهای شهدا در طلائیه در اون کنج خاک ایران بودیم پیکر شهیدی را یافته بودیم که از او جز پلاکی و استخوانی و لباسهای پوسیده چیزی نمانده بود که بعد از چند سال دوباره چشمم افتاد به شلوار خاکی اوینی پوسیده شده آن شهید و انگار همه خاطرات جبهه و آن ایام دوباره برایم زنده شد .

شب که در چادر نشسته بودیم از یکی از دوستان پرسیدم فلانی راستی چرا به این شلوارها می گویند اوینی ؟ گفت :آخه اینارو زندانیان زندان اوین می دوختند ! پرسیدم خب چرا دیگه نمی دوزند ؟ نگاهی معنادار بمن کرد و گفت نمی دانم و بحث را هم زود عوض کرد !

مدتی گذشت تا من جواب تلخ اینکه چرا آن شلوارها نایاب شد را فهمیدم :"برای اینکه از سال 1367 دیگر کسی در زندان نبود و همه را کشتند " ! جواب این سئوال مثل هواری بر سرم خراب شد و اینکه زندانیان اوین همه آنهایی که برای ما شلوارهایی را می دوختند که برایمان مقدس ترین لباس آن روزگاران بود و چه بسا همان شلوارها کفن بسیاری شده بود همه اعدام شدند و قتل عام شدند !

هنوز که هنوز هست این داستان برایم تلخ است ...

امروز صبح که خبر اعدام این پنج نفر را شنیدم خیلی چیزها در ذهنم وول می خورد یکیش همین داستان شلوار بود و دیگری اش سخنرانی عطالله مهاجرانی و فرخ نگهدار در قبل از انتخابات ریاست جمهوری در برلین بود که آقای مهاجرانی در جواب سئوال چند نفر از دوستان همان اعدام شده ها که موضعتان در قبال قتل عام سال 1367 چیست برگشت خیلی آرام گفت خب آنها از مجاهدین خلق بودند که در عملیات مرصاد و دیگر عملیاتهای تروریستی به کشور تجاوز کرده بودند و همان جا من یاد یکی از بستگانمان افتادم که جرمش فقط گرفتن یک پلاکارد در میدان توحید یا همان کندی سابق بود که نه عضو سازمانی بود و نه تروریست و فقط هوادار یک گروه بود و اعدام شد ...

یاد سرهنگ پدرام افتادم که وقتی در زندان اوین بودیم و خیلی از بچه های هم بندی سالن سه زندان اوین هم یادشان هست و می شناختنش که واقعا چه انسان نیکی بود و یک روز عصری به بهانه ملاقات صدایش کردند و رفت و فردا صبحش خبر اعدامش را شنیدیم در حالیکه آن روزها خوشحال بود و می گفت شنیده حکمش شکسته است و بزودی آزاد می شود ...

نمی دانم ظاهرا دوباره داریم به آن سالهای سیاه برمیگردیم از یک طرف رهبران این حکومت از اقتدار و صلابتشان دم می زنند و دارند برای مدیریت جهان اسلام و دنیا برنامه و چشم اندازهای بیست سی ساله می ریزند و از یکطرف هم از زنده ماندن یک معلم بیگناه در زندان هم وحشت دارند معلمی که خودشان هم در اطلاعیه شان نمی توانند برایش جرمی دست و پا کنند و آخر اعلام می کنند :" حسب بررسي‌هاي به عمل آمده يكي از برادران فرزاد كمانگر به شيرزاد، در سليمانيه عراق فعاليت حزبي مي‌كند و سابقه‌‌ محكوميت به علت همكاري با گروهك پ. ك. ك را دارد. " یعنی برادری را به جرم عضویت برادر دیگری اعدام می کنند ؟ و یا وقتی می خواهند اقدام مجرمانه دیگر اعدامی را توضیح بدهند می گویند : از كيف متهمه حين دستگيري چند متر سيم برق، چهار عدد باطري بزرگ، يك اهم متر، چسب شيشه‌اي پهن، و وسايل ديگري كشف شده كه حاكي از تهيه مقدمات براي بمب‌گذاري ديگري بود. او مدعي است كه لوازم ياد شده را فاروق به وي داده و از دليل آن ابراز بي‌اطلاعي مي‌كند. !

من نمی دانستم همراه داشتن سیم برق و چسب و اهم متر و فازمتر و حتما ناخن گیر و ... هم جرم است ؟

دونفر دیگر راهم که به اتهام بمب گذاری حسینیه شیراز اعدام کردند و لا اقل تا آنجا که من یادم می آید در چند ماه پیش هم که دو نفر را اعدام کردند اعلام کردند که جرمشان اقدام تروریستی بمب گذاری در حسینه شهدا شیراز بوده است و من نمی دانم مگر چند نفر در این بمب گذاری دست داشته اند ؟ اصا کاری به صحت و سقم همه آن شایعه ها ندارم و حتا حرف مسئولین وقت امنیتی و انتظامی کشور را هم کاری ندارم که همان زمان اعلام کردند که بمب گذاری ای در کار نبوده و انفجار بخاطر تسلیحات و نمایشگاه نظامی زمان جنگ کنار حسینیه بوده است ! این سئوال برایم پیش آمده که دیگر با اتوبوس که نرفته بودند یک بمب در حسینیه بگذارند که هر از گاهی دو نفر را به آن اتهام می آورند و اعدام می کنند ؟

واقعا ما داریم به کجا می رویم ؟ مسئولیت ما چیست ؟ آیا باید باز هم با زدن خودمان به کوچه علی چپ مثل آقای مهاجرانی بگویم بله حتما تروریست بودند و به راحتی از کنارش بگذریم ؟

این زخم همچنان تازه هست هنوز قتل عام زندانیان دهه شصت به تاریخ و افسانه تبدیل نشده است که اینان با اعدام های اخیر دوباره دارند خاطرات آن روزها را زنده می کنند . واقعا وظیفه و مسئولیت ما چیست حتما شنیدی که می گویند وقتی ملتی حافظه ی تاریخی خود را از دست می دهد اشتباه حاکمانشان تکرار می شود .

بیائید لا اقل اگر کاری هم نمی کنیم دست کم فراموش نکنیم یادمان نرود که اینها هم حق حیات داشتند ، یادمان نرود که فرزاد کمانگری بود که عشق به میهن داشت و معلمی عاشق بود و جرمش فقط بی گناهی بود ، شيرين علم هولي را فراموش نکنیم که از روستایش برای زندگی بهتری به تهران می آید و درست ده روز بعدش به جرم تروریست بازداشت و حالا هم اعدام شده ....

فراموش نکنیم تا این حکومت لعنتی «جمهوری اسلامی» هست شکنجه و زندان و اعدام هم هست. فقر و فساد و خودکامگی هم هست.

فراموش نکنیم که اصلا اعدام و قتل و شکنجه و تجاوز امضا و شناسنامه این حکومت است که این نظام سروپای وجودش آغشته به خون است. و یادمان نرود که ما هم حق حیات و زندگی بهتری داریم و هیچ تضمینی وجود ندارد اعدامی بعدی همین ما باشیم .......

از آخرین نامه به جا مانده از فرزاد کمانگر

اما امروز که قرار است زندگی را از من بگیرند با عشق به همنوعانم تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه عشق و مهری که در آن است به کودکی هدیه نمایم.

فرقی نمیکند که کجا باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می نشیند، فقط قلب یاغی و بیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی تر از من آرزوهای کودکیش را شب ها با ماه و ستاره در میان بگذارد و آنها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکی اش خیانت نکند،

قلبم در سینه کسی بتپد که بیقرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بر بالین نهاده اند و یاد حامد دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت: “کوچکترین آرزویم هم در این زندگی برآورده نمیشود” و خود را حلق آویز کرد.

بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگ پوستش چه باشد فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پینه بسته پدرش ، شراره طغیانی دوباره در برابر نابرابریها را در قلبم زنده نگهدارد.

بگذارید قلبم در سینه کودکی بتپد تا فردایی نه چندان دورمعلم روستایی کوچک شود و هر روز صبح بچه ها با لبخندی زیبا به پیشوازش بیایند و او را شریک همه شادی ها و بازیهای خود بنمایند شاید آن زمان کودکان طعم فقر وگرسنگی را ندانند و در دنیای آنها واژه های زندان ، شکنجه ، ستم و نابرابری معنا نداشته باشد.

من گروگانم

آخرین نامه شیرین علم هولی

دوران زندانیم وارد سه سالگی خود شده است، یعنی سه سال زندگی زجر آور پشت میله های زندان اوین، که

دو سال از آن دوران زندان را بلاتکلیف بدون وکیل و بدون وجود داشتن حکمی مبنی بر قرار بازداشتم را گذراندم. در مدت بلاتکلیفیم روزهای تلخی را در دست سپاه به سر بردم و بعد از آن هم دوران بازجویهای بند 209 شروع شد. بعد از دوران 209 بقیه مدت را در بند عمومی گذراندم . به در خواستهای مکرر من برای تعین تکلیفم پاسخ نمیداند. در نهایت حکم ناعادلانه اعدام را برایم صادر کردند.

من بابت چه چیزی حبس کشیده ام، یا باید اعدام شوم؟ آیا جواب به خاطر کرد بودنم است؟ پس میگویم: من کرد به دنیا آمده ام و به دلیل کرد بودنم زحمت محرومیت کشیده ام.

زبانم کردی است، که از طریق زبانم با خانواده و دوستان و آشنایانم رابطه بر قرار کرده ام و با آن بزرگ شده ام و زبانم پل پیوندمان است. اما اجاز ندارم با زبانم صحبت کنم و آن را بخوانم و تحصیل بکنم و در نهایت هم اجاز نمیدهند با زبان خودم بنویسم.

به من میگویند بیا و کرد بودنت را انکار کن، پس میگویم: اگر چنین کنم خودم را انکار کرده ام.

جناب قاضی محترم، آقای بازجو!!

در آن زمان که من را بازجویی میکردید حتی نمیتوانستم به زبان شما صحبت کنم و من در طی دو سال اخیر در زندان زنان زبان فارسی را از دوستانم آموختم، اما شما با زبان خود بازجوییم کردیت و محکمه ام کردید و حکم را برایم صادر کردید. این در حالی بوده که من درست نمیفهمیدم در اطرافم چه میگذرد و من نمیتوانستم از خود دفاع کنم.

شکنجه هایی که بر عیله من به کار گرفته اید، کابوس شبهایم شده، درد و رنجهای روزانه ام در اثر شکنجه های که شده بودم با من روزی را سپری میکنند. ضربهای که در دوران شکنجه به سرم وارد شده، باعث آسیب دیدگی در سرم شده است. بعضی از روزها دردها ی شدید هجوم میاورند. سر دردهایم آنقدر شدید میشود، که دیگر نمیدانم در اطرافم چه میگذرد، ساعاتها از خود بیخود میشوم و در نهایت از شدت درد، بینییم شروع به خونریزی میکند و بعد کم کم به حالت طبیعی برمیگردم و هوشیار میشوم.

هدیه دیگر آنها برای من ضعف بینایی چشمانم است که دائم تشدید میشود و هنوز هم به درخواستم برای عینک پاسخ نداده شده. وقتی وارد زندان شدم موهایم یک دست سیاه بود، حال که سومین سال را میگذرانم، هر روز شاهد سفید شدن بخشی از آنها هستم.

میدانم که شما نه تنها این کار را با من و خانواده ام نکرده اید، بلکه این شکنجه ها را برعلیه تمام فرزندان کرد و از جمله با کسانی مانند زینب (جلالیان) و روناک (صفارزاده) و ….. به کار برده اید. چشم مادران کرد هر روز در انتظار دیدن فرزندانشان اشک باران است، دائم نگرانند از اینکه چه اتفاقی در پیش است، با هر زنگ تلفنی وحشت شنیدن خبر اعدام فرزندانشان را دارند.

امروز 12 اردیبهشت 89 است (2/5/2010) و دوباره بعد از مدتها مرا برای بازجویی به بند 209 زندان اوین بردنند و دوباره اتهامات بی اساسشان را تکرار کردند. از من خواستنند، که با آنها همکاری کنم تا حکم اعدمم شکسته شود. من نمیدانم این همکاری چه معنی دارد، وقتی من چیزی بیشتر از آنچه که گفته ام برای گفتن ندارم.

در نتیجه آنها از من خواستند تا آنچه را که میگویند تکرار کنم و من چنین نکردم. بازجو گفت: ما پارسال میخواستیم آزادت کنیم اما چون خانواده ات با ما همکاری نکردند به اینجا کشید. خود بازجو اعتراف کرد که من فقط گروگانی هستم در دست آنها و تا به هدفهای خود نرسند مرا نگاه خواهند داشت، یا در نتیجه اعدام خواهم شد، اما آزادی هرگز.

شیرین علم هولی 13/2/89

نارضایتی از رسانه های فارسی زبان سر چیست؟


متاسفانه ما ایرانی ها ورای همه خوبی هایی که داریم ! یک ایراد بزرگ هم داریم و آن هم قر زدن و گیر دادنهای الکی هست ! یکی از آن قرهایی که این روزها دوباره باب شده این است که جماعتی که کاملا از روی بغض شخصی – که مثلا این بغض می تواند بیکار شدن و یا به کار گرفته نشدن در یکی از رسانه های فارسی زبان خارج از کشور باشد – جماعت بی خبر از همه جا و همه چیز را هم به بازی گرفته اند و مشغولند تا کمپین راه بیندازند که رادیو فردا و صدای آمریکا و بی بی سی فارسی دارد برای جمهوری اسلامی تبلیغ می کند ؟! .
من به شخصه خودم هیچ ارتباط و منفعتی در هیچ کدام از این رسانه ها ندارم و چه بسا انتقادات زیادی هم به همه اینها داشته باشم ولی اینکه بیایم کلیت این رسانه ها را زیر سئوال ببرم و بگویم اینها در جهت منافع جمهوری اسلامی قدم برمی دارند را نیز از آن جمله حرفهایی می دانم که مرغ پخته هم خنده اش میگیرد .
خیلی از این افراد مثلا از این شاکی هستند که چرا وقتی می خواهند این رسانه ها از دولت ایران حرف بزنند پرچم جمهوری اسلامی را نشان می دهند نه پرچم شیر خورشید را و یا چرا وقتی می خواهن بگویند علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی نمی گویند مثلا خامنه ای جاکش یا نمی گویند محمود احمدی نژاد الدنگ و می گویند رئیس جمهوری اسلامی ! این دوستان که بدون شک با ادبیات و اصول اولیه روزنامه نگاری و کار مطبوعاتی آشنایی ندارند هنوز فرق کار در این رسانه ها را با مثلا وبلاگنویسی قاطی کرده اند .
البته این کارها بماند که تازه نیست و در قدیم هم همین جماعت توانسته بودند با تیر کردن چند سناتور دست راستی و طبیعتا جمهوری خواه آمریکایی در کنگره سرو صدایی هم آنجا راه بیندازند و تو بوق بکنند که بله صدای آمریکا دارد برای جمهوری اسلامی تبلیغ می کند که نتیجه اش شد همان نامه  سناتور تام کابرن به بوش رئیس جمهور وقت که باعث شد یک تحقیق و تفحص بشود و چند نفر را از صدای آمریکا انداختند بیرون و چند نفر را از دوستان این حضرات استخدام کردند و همه چیز حل شد ! حالا دوباره انگار چند نفر بیکار شده اند و یا قصد دارند که استخدام بشوند ! که برداشتند این کمپین را راه انداخته اند .
این کارها دقیقا مثل همان کاری هست که الان  ستاد امر به معروف و نهی از منکر که رئیسش هم جنتی  هست در ایران می کند هست که سالها تنها کار و زندگی شان این است که بشینند مطبوعات اونوری و مثلا  اصلاح‌طلب را واو به واو بگردند تا یه چیزی و بامبولی پیدا بکنند و بروند در دادگاه شکایت و شکایت کشی و بتوانند آن روزنامه ها را ببندند .

اگر یادتان باشد چند سال پیش هم وقتی فخر آور دید که نه می تواند در صدای آمریکا و رادیو فردا برای خودش کاری دست و پا کند و نه اینکه دیگر این رسانه ها سراغ این رهبر جنبش دانشجویی ایران !! می آیند رفت و پیش بزرگترهای خودش که این روزها بدنام ترین آدمهای آمریکا هستند شکایت کرد و پتیشن راه انداخت که بله صدای آمریکا شده آلت دست رژیم ایران و مستنداتش هم آنقدر خنده دار بود که به جایی هم نرسید مثلا عنوان کرده بود شیلا گنجی  جادوگر است و جاسوس جمهوری اسلامی است !! چرا که به عنوان مثال منصور فرهنگ را آورده تا در صدای آمریکا بگوید آمریکا مقصر وضعیت عراق است و یا چرا عباس میلانی در صدای آمریکا از گوانتانامو بد تعریف کرده است !
خلاصه که این فشارها دو عاقبت دارد یکی اینکه اینقدر این مسخره بازیها و شکایت و شکایت کشی ها و امضا جمع کردن ها ادامه پیدا میکند تا دیگر هیچ کشوری رغبت نکند اصلا درباره ایران و ایجاد رسانه فارسی زبان کاری بکند ( چه بسا هدفشان هم همین باشد ) و عطای رادیو و تلویزیون و سایت فارسی زبان را به لقایش ببخشند – مثلا همین چند روز پیش من داشتم با یکی از مدیران وزارتخارجه آمریکا در همین باره صحبت میکردم که یکهو گفت واقعا چرا ایرانی ها همه با هم بد هستند ؟ که خب من هیچ جوابی جز سرخ شدن و خجالت نداشتم بهش بدم ! .
 عاقبت دومش هم که البته چندان بی خطر نیست این هست که بی بی سی و تلویزیون صدای آمریکا و رادیو فردا برای ساکت کردن این معترضان شارلاتان یا به آنها سمت و شغلی بدهند که بروند مثلا اونجا فاکس بگیرند و فاکس بفرستند و اونها هم خوشحال و راضی بشوند و بروند مثلا در پروفایل فیس بوکشان و وبلاگشان بنویسند  ژورنالیست شاغل در بی بی سی یا صدای آمریکا یا اینکه خوب بیشتر از پیش به اینها توجه بکنند و هفته ای و یا ماهی یکبار با اینها مصاحبه بکنند تا بیایند  تیپ بزنند پشت تلویزیون و مزخرفاتشان را تحویل ملت بیچاره ایران بدهند .
البته در کل امیدوارم که این چند رسانه ضمن اینکه به انتقادات اصولی و سازنده ای که به نحوه عملکردشان برای جذب مخاطب بیشتر توجه دارد بپردازند در برابر این کوچولوهای فکری هم ایستادگی کنند .

آگهی گمشده

لاک پشت فوق که یک کاوشگر افتخاری برای جمهوری اسلامی بوده است مدتی است پس از عزیمت به محل کارش مفقود شده و هیچ خبری از وی تا کنون نیست لطفا چنانچه اطلاعی از وی دارید به خانواده اش اطلاع دهید و ملتی را از نگرانی در بیاورید ! و چه بسا مژدگانی هم دریافت خواهید نمود .

مرتضی رضایی و حضورش در نشست آتن

نام مرتضي رضايی مدتی است که ديگر برده نمی شود و وی نیز مثل بسياری از اعضای مافيای نظامی گذشته ايران که پشت شرکتهای غول پیکر پنهان شده اند و بدون نام زندگی

می کنند به عنوان مثال تاجر بزرگ اسلحه و اطلاعات، آقای حميد نقاشيان کجاست؟

اما مرتضی رضايی سالهاست که به عنوان سايه محسن و شريک او در همه امور و حتا تجارت نقش مهمی را در دست دارد. آنها سرمايه ای در حدود صد ميليارد دلاردر تجارت قاچاق ميان ايران و عراق در اختيار دارند. تجارت پول های سياه که فقط توسط نيروهای اقتصادی که از قدرت عظيم امنيتی و سياسی برخوردارند می تواند صورت بگيرد. محسن رضايی با اتکاء به همين تجارت بی پايان و از سوی ديگر تلاش برای يک حضور رسمی و داشتن رسانه های متعدد مانند روزنامه جوان و نشريات وابسته به آن و همچنين سايت بازتاب و اکنون تابناک تلاش مي کند که حضورش را به عنوان يک سياستمدار در کشور حفظ کند.

بواسطه اینکه این دو نام همیشه در کنار همدیگر بودند بسیاری مرتضی رضایی را برادر محسن می دانند در حالیکه نه این دو فقط برادر خوانده اطلاعات و تجارت هستند ، مرتضی رضایی از جمله فرماندهان قدیمی سپاه و از همان هفت نفری است که چند شبی پس از پیروزی انقلاب در جلسه ای طرح راه اندازی سپاه پاسداران را مطرح کردند از آن هفت تن برخی یادر جنگ کشته شده و یا برخی مانند محسن رضایی کسوت نظامی گری را کنار گذاشته و به سیاسا پیوستند ، محسن سازگارا نیز که از همان هفت نفر بود اکنون سالهاست که از چتر انقلاب و نظام گریخته است !

اما مرتضی رضایی سالها مسئول اطلاعات سپاه بود تا اینکه در آرایش جدید سپاه مشهور به «آرایش موزائیکی » به عنوان قائم مقام سپاه برگزدیده شد اما این سمت دوسالی پابرجا نبود و پس از آنکه مرتضی جای خود را به سردار حجازی داد دوباره به اتاق سکوت رفت درواقع آن دوسال نیز تنها برای اینکه سپاه را آرایش جدی و امنیتی بدهد از سایه به بیرون آمده بود وگرنه این تجربه سی و چند ساله ثابت کرده است مرتضی رضایی مرد در سایه است ، مرتضی رضایی و یا آنطور که سپاهیان می شناسندش"حاج مرتضی"برای دو ماموریت مهم و بزرگ از حاشیه به متن آمده بود او آمد تا یک - در انتخابات رياست جمهوری با تمام ثروت و قوا سپاه برنده بازی ای شود که همه نيروها با سرگردانی با آن مواجهند و دو - تلاش برای اینکه سپاه به عنوان تنها نيروی نظامی در صورتی که احمدی نژاد برنده انتخابات نشود با کودتایی بزرگ کار را یکسره کنند یا مجددا اورا بر سر کار بیاورند و یا با تعطیلی موقت جمهوری شرایط را برای برقراری حکومت اسلامی سهل نمایند .

و خوب اکنون که یکسال از آن روزهای خونین کودتای خرداد 1388 سپاه می گذرد می بینیم که سپاه پاسداران بخوبی از عهده آن ماموریت شوم برآمد اما این همه خوش خدمتی مرتضی رضایی نبود که او انجام داده است .

در خرداد سال 1382 وقتی که با یادداشت "درویلای لواسانات چه گذشت ؟" که در روزنامه مشارکت با اندکی جرح و تعدیل و در گفتنی ها بطور کامل منتشر شد (+) پرده از برگزاری جلسه کذایی کارگزاران سازندگی در ویلای لواسانات برداشتم که در فضای سیاسی آنزمان جریانی بپا کرد اشاره به طرحی بنام "مارشال " نموده بودم که متعاقب آن تیمی از ایران که در آن فائزه هاشمی و مرتضی رضایی نیز جزوشان بودند به نیکوزیا سفر نموده بودند تا با آمریکائی ها دیداری محرمانه داشته باشند .

اکنون نیز ظاهرا لابیست های وطنی که علیرغم همه سخنان ضد آمریکایی پی به سخت بودن شرایط و بحران مشروعیت داخلی و بین المللی برده اند در ماه گذشته در آتن جلسه ای ترتیب داده تا با بعضی از مقامات آمریکایی دیدار و گفتگو داشته باشند ، محمد نهاوندیان و مرتضی رضایی آنطور که خبر رسیده است نیز در این جلسه بوده اند و با بعضی از سیاستمداران دولتی آمریکا دیدار داشته اند ، در اینکه در "نشست آتن" چه گذشته است هنوز اطلاع چندانی در دست نیست اما با رصد اتفاقاتی که در چند ماه آینده بوقوع خواهد پیوست بازتاب آنرا به خوبی می شود دید .

بخاطر یک مشت قاقالیلی

آنطور که در خبرها آمده است امروز گروهي از دانش‌آموزان و فرهنگيان بسيجي، در حمايت از اجراي طرح «عفاف ‌و‌ حجاب» در ميدان تجريش تهران دست به راهپيمايي زده اند ، ایلنا تعداد آنها را حدود 1500 نفر اعلام کرده و گفته است که اکثریت آنها دانش‌آموزان مقطع ابتدايي، راهنمايي و دبيرستان و فرهنگيان بسيجي بوده اند .

البته آنچه که از عکسها بر می آید بیشتر به دانش آموزان دبستانی و چه بسا مهدکودکی شبیه هستند که به بهانه یک روز گردش و حتما قاقالیلی و تغذیه رایگان برداشتند آوردنشان راهپیمایی ! اين دانش‌آموزان بی خبر از همه چیز امروز پس از آنکه یکنفر با بلندگو فریاد می زد و شعار می داد تکرار می کردند : «ما دختران عاشورايي سپاهيان زهرائيم، با حجاب زهرائي، شكوه و فخر ايرانيم» و «پيش به سوي حجاب، زيبايي بي‌پايان» و یا اینکه «بي‌حجاب‌ بي‌عفت خجالت خجالت» و «عامل ترويج فساد بدحجاب بدحجاب» . اینکه حالا چه شده که کار حکومت لنگ این دانش آموزان خرد سال شده است تا بکشاند اینها را به راهپیمایی و قطعنامه خواندن و این حرفها خود داستان دیگری دارد اما جالب اینجاست که آنچه که مسلم است خود دولت و حکومت متولی این راهپیمایی بوده است بعد در قطعنامه ای که در پایان این راهپیمایی خوانده شده است ما می بینیم که در آن از دولت خواسته شده تا طرح «عفاف و حجاب» را در كشور به اجرا بگذارد! و در اين قطعنامه همچنين از مسئولان وزارت آموزش و پرورش خواسته شده «با تجديدنظر در كتاب‌هاي درسي، مطالبي را در مورد فوايد حجاب و زيان‌هاي بد‌حجابي» در كتاب‌ها بگنجانندو ضمنا از مسئولان صدا و سيما نيز خواسته شده: «در سريال‌ها، فيلم‌ها و برنامه‌هاي مختلف، حجاب اسلامي را الگو قرار دهند و در زيبا جلوه دادن حجاب و زشت نشان دادن بدحجابي تلاش بيشتري كنند.» !

خب من اینرا متوجه نمی شوم که دولت خودش راهپیمایی می گذارد و خودش برای خودش قطعنامه صادر می کند و دستورالعمل می دهد و مشتی بچه هم تکبیر می گویند !

چرا بلاگر فیلتر شد؟

از امروزدوشنبه ششم اردیبهشت 1389 طبق آنچه که دوستان از ایران خبر داده اند بلاگر هم به جمع سایت های فیلتر شده پیوسته است ، یعنی دیگر نظام فیلترینگ به فیلتر کردن یکی ، یکی وبلاگها بسنده نکرده است و بلکل بلاگر را که طبق آمار خود بلاگر در سال پیش بیش از یکصد هزار وبلاگ فارسی زبان را میزبانی می کند و بزرگترین سرویس وبلاگ نویسی جهان است را فیلتر کرده است !

این حرکت از دو بخش عمده قابل بررسی است که به نظر مهم ترینش سوق دادن وبلاگ نویسان ایرانی به سیستم خدمات دهندگان وبلاگ نویسی در داخل کشور مثل بلاگفا ، میهن بلاگ و یا پرشین بلاگ و ... است ، صرفنظر از حرف و حدیثهایی که پیرامون این خدمت دهندگان و به خصوص بلاگفا می باشد که وبلاگ نویسان نگران از افشای اطلاعاتی شخصی شان در سیستم خدمات دهندگان داخلی هستند .

همکاری کردن برخی خدمات دهندگان وبلاگ نویسی همچون بلاگفا در بستن وبلاگ های سیاسی و خصوصا هوادار جنبش سبز ، در ماهها اخیر بخش بیشتری از وبلاگ نویسان را به سمت دیگر خدمات دهندگان مثل بلاگر و یا وردپرس سوق داده است که این اقدام فیلتر نمودن فله ای بلاگر می تواند اقدام بازدارنده ای در همین راستا باشد ، چرا که اگر نگوئیم شرکتهای یاد شده داخلی زیر نظر و کنترل نیروهای امنیتی و اطلاعاتی ایران هستند دست کم نمی توانند از همکاری با آنها سرپیچی کنند .

اما دلیل دوم همان ترسی است که همواره نه تنها ایران بلکه تمام نظامهای سیاسی توتالیتر از گردش اطلاعات آزاد دارند .

امروز اینترنت با همه سانسورها و فیلترهایی که نسبت به آن اعمال می شود همچنان یک منبع قابل اعتماد و مورد رجوع مردم در ایران هست و خوب معلوم هست که حکومت از این منبع مورد وثوق که نمی تواند مثل مطبوعات و رسانه های داخلی آنها را زیر نظر خود نگاه دارد دل خوشی نداشته باشد ! به عنوان مثال چند وقت پیش خبرگزاری ایسنا نظر سنجی ای انجام داده بود که نشان می داد مردم ایران در بین رسانه‌های در دسترشان اینترنت را با ۵/۴۵ از همه بیشتر مورد اعتماد قرار داده اند و بعد از آن مردم شهرهای بزرگ ایران به رادیو و تلویزیون با ۷/۴۳، ماهواره با حدود ۲۵ درصد، مطبوعات با ۵/۲۳ درصد، و رادیوهای خارجی با ۲۰ درصد اعتماد دارند. این نظر سنجی نمی دانم چرا از سایت ایسنا حذف شده است اما به هر حال سورس آن اینجاست که می توانید آنرا مشاهده کنید .

خوب با این تفاسیر فیلتر کردن سایت ها و حالا هم بستن بلاگر بطور کل از سوی حکومت قابل فهم است و حالا است که آدم می‌فهمد چرا این‌قدر محافظه‌کاران تندرو و کودتاچی ها سرکوب و کنترل دست اندرکاران اینترنت و وبلاگنویسان را در یک سال گذشته جدی گرفته‌اند.

از یک طرف بی‌رحمانه دارند تمام وب‌سایت‌های سیاسی و خبری غیرخودی را فیلتر می‌کنند، و از طرف دیگر خودشان چپ و راست وبسایت خبری درست می‌کنند. چون که واقعا برایشان فاجعه است که صدا و سیما با این همه خرج نتوانسته اعتماد مردم را به اندازه‌ی اینترنت جلب کند. (البته دلیل موقعیت اینترنت در این بین شاید بخاطر این هم باشد که تنها رسانه‌ای است که واقعا دو طرفه است و درنتیجه مخاطبان واقعا در محتوای آن نقش دارند) .

از آن طرف آدم افسوس می‌خورد که با توجه به این اهمیت بعد از این یکسال هنوز هم که هنوز است رهبران جنبش سبز اهمیت اینترنت را نفهمیده‌اند و یک وبسایت خبری درست و حسابی دو زبانه و یا چند زبانه را برای خودشان راه نینداخته‌اند که سرش به تنش بی‌ارزد و فقط دنبال افشاگری و عمل سیاسی نباشد.

این را هم اضافه کنم که نکته‌ مهم دیگری نیز که از آن نظر سنجی برمی آید میزان اعتماد بسیار پایین مردم به ماهواره ها در مقایسه با اعتماد به صدا و سیما است که همان‌قدر که ضرغامی و رهبرش را باید خوشحال کند، دارندگان تلویزیونها و رسانه های فارسی زبان خارج از کشور را هم باید ناراحت کند ، حالا کاری اصلا به تلویزیونهای بنجل لوس آنجلسی ندارم اما ای کاش مسئولان بی بی سی فارسی و صدای آمریکا را کمی هوشیار تر کند تا تغییری در رفتار و محتوا و برنامه هایشان ایجاد نمایند .

مجمع الجزایر نقابداران - سه

دقیقا قریب دو هفته بعد از افشاگری محسن رضایی که بطرز مشکوک و غیر قابل باوری هم افشاگریهایش بازتاب خاصی نداشت سعید امامی در زندان توحید به قتل رسید ودر کولاک خبری ناشي از انتشار خبر «خودکشي» سعيد امامی این ماجراها فراموش شد .

حال نگاهی کوتاه به اتفاقات آن زمان می اندازیم :

27 آبان 1377 مجید شریف در تهران به قتل می رسد .

نیمه شب جمعه 29 آبان 1377 اتوبوس حامل گروهی از بازرگانان آمریکایی مورد حمله قرار می گیرد .

فردای آنروز، ساعت یازده شب شنبه 30 آبان 1377، داریوش فروهر و همسرش، پروانه اسکندری، در خانه‌شان به شکلی فجیع به قتل می رسند .

پنجشنبه 12 آذر محمد مختاری، عضو کانون نویسندگان، ناپدید و روز بعد جسد او در پشت کارخانه سیمان شهر ری پیدا می شود .

یکشنبه اوّل آذر 1377 اعلامیه گروهی به‌نام «فدائیان اسلام ناب محمدی » با همان امضای مصطفی نواب منتشر می شود که مسئولیت حمله به اتوبوس بازرگانان آمریکایی را به عهده گرفته است .

18 آذر محمد جعفر پوینده، عضو کانون نویسندگان، مفقود و شنبه 21 آذر جسد وی در پل بادامک شهریار پیدا می شود .

عصر روز 18 آذر رئیس جمهور به عنوان رئیس شورایعالی امنیت ملی خاتمی، کمیته ویژه‌ای را برای تحقیق درباره «قتل‌های زنجیره‌ای» تشکیل می دهد و به وزارت اطلاعات فرمان می دهد موضوع را پیگیری نماید .

29 آذر دوّمین اعلامیه گروه «فدائیان اسلام ناب محمدی » منتشر می شود که طی آن «اعدام انقلابی» هر چهار کشته شده ؛ داریوش فروهر، پروانه اسکندری، محمد مختاری، محمد جعفر پوینده را به عهده می گیرد .

چهارشنبه 9 دی ماه " کمیته ویژه پیگیری قتلهای زنجیره ای " بهمراه رئیس جمهور با مقام رهبری دیدار داشته و خامنه ای به کمیته مزبور اعلام می کند که برای شناسایی عامل یا عاملین این جنایت از هیچ اقدامی فروگذار نکنید .

جمعه شب 11 دی ماه سید مصطفی کاظمی شخصا به منزل سید محمد خاتمی رئیس جمهور وقت مراجعه می کند و اظهار می دارد که قتلها کار اعضای وزارت اطلاعات بوده است و صلاح نیست کار پیگیری قتلها را به ما بسپارید ( مصطفی کاظمی خود نیز عضو کمیته پیگیری بوده است و در دیدار رهبری نیز بوده است و گزارش کار را نیز ایشان در آنجا قرائت نموده ) .

شنبه 12 دی سید مصطفی کاظمی (موسوی) و مهرداد عالیخانی (صادق)، دو تن از مقامات ارشد وزارت اطلاعات، به اتهام هدایت این قتل‌ها دستگیر می شوند .

سه‌شنبه 22 دی 1377 روح الله حسینیان به عنوان ریاست مرکز اسناد انقلاب اسلامی ( زیر نظر وزارت اطلاعات ) در برنامه‌ای به‌نام «چراغ»، که به‌طور مستقیم از تلویزیون پخش شد، مقتولین را «ناصبی» و «مرتد» خواند که از نظر شرع اسلام خونشان مباح بوده است .

دوشنبه 5 بهمن، سعید امامی (اسلامی)، معاون پیشین امنیت وزارت اطلاعات و مشاور وقت وزیر اطلاعات هنگامیکه عازم منزل حسین شریعتمداری در شهرک شهید محلاتی بوده است مقابل مینی سیتی تهران دستگیر می شود .

سه‌شنبه 20 بهمن 1377 آیت‌الله دری نجف‌آبادی، وزیر اطلاعات، استعفا می دهد .

11 خرداد 1378 محسن رضایی در یک کنفرانس مطبوعاتی احتمال دست داشتن موساد در قتلها و نفوذی بودن بازداشتیها را اعلام می نماید و از وجود یک عنصر "صهیونیست رادیکال" پرده برمی دارد که هم اکنون بازداشت شده است ، رضایی این فرد را یک عنصر قدیمی عنوان می کند که سالها در سپاه و وزارت اطلاعات فعالیت داشته و با چند گروه مذهبی افراطی نیز ارتباط داشته است .

چهارشنبه 26 خرداد 1378 در ساعت 9:15 صبح سعید امامی با خوردن داروی نظافت در حمام زندان توحید اقدام به خودکشی می نماید معمولا اینگونه بیماران را هم بر اساس نزدیکی از لحاظ مکانی و هم بر اساس قرار داد و تخصص از زندان توحید به بیمارستان سینا منتقل می نمایند اما پس از کسب تکلیف مقام امنیتی و قضایی اعلام می شود که وی را به بیمارستان لقمان الدوله منتقل نمایند .

جمعه 28 خرداد از بیمارستان دکتر امیدوار رضایی (رئیس بیمارستان و برادر محسن رضایی ) با ریاست سازمان قضایی تماس میگیرد و عنوان می کند حال وی خوب و آماده ترخیص است که مقام قضایی عودت وی را به فردا موکول می نماید .

شنبه 29 خرداد ساعت 9:40 صبح ، سعید امامی بر اثر ایست قلبی در بیمارستان لقمان الدوله سکته و سپس فوت می نماید .

با نگاهی مختصر به همه این حوادث ضمن آنکه می بینیم همه اتفاقات بصورت زنجیری بهم متصل شده اند هر زمان که اتفاق مهمی در شرف وقوع بوده است و یا انجام عمل دیگری در نظر بوده است " یک اتفاق " انجام شده است .

حال بهتر است برگردیم به یک جلسه و از مفاد آن مطلع شویم :

در 24/10/1377 یعنی درست قریب بیست روز بعد از بازداشت سعید امامی اسدالله بادامچیان به نزد رهبر رفته و با ارائه دلایلی آزادی بی‌قید و شرط سعید امامی را طلب می‌نماید چراکه ماندن وی را در زندان به صلاح نمی‌داند و بیان می کند که نیروهای انقلاب از این وضع ناراضی هستند و سیستم امنیتی نیز با این بازداشتها مختل شده و این برای نظام ناگوار است ، بادامچیان دلایل متعددی می آورد و خود خامنه ای را گواه می گیرد که سالها از نزدیک با امامی آشنا بوده است و باید حالا اقدامی انجام دهد، اما خامنه‌ای زرنگرتر از آن است که اعتبار خویش را هرچند برای وفادارترین عنصر خویش به زیر سؤال ببرد در ثانی دیگر برای این اقدامات دیر شده بود و سعید امامی و دیگر متهمان لب به سخن گشوده بودند.

و این همه نگرانی افرادی همچون بادامچیان بوده است ! بادامچیان وقتی که سکوت رهبر را می‌بیند بار دیگر زحمات و فداکاری‌ها و خدمات سعید امامی را برای وی بازگو می‌کند که اینجا رهبر با لحنی حاکی از ناراحتی به وی می‌گوید: "سعید امامی دیگر تمام شد! بروید خودتان هر کاری به نظرتان می‌آید انجام بدهید"

اسدالله بادامچیان از بیت رهبری مستقیما" به شهرک شهید کلاهدوز منزل حسین الله‌کرم آمده و در آنجا تصمیم گرفته می شود آخرین تلاش برای آزادی سعید از زندان انجام شود و آن فرافکنی و جریان‌سازی بود همان شب نامه‌ای جعلی از دست‌خط رهبر جعل شد نامه خطاب به رحیم صفوی با این مضمون که این دگراندیشان را از بین ببرید و ... نوشته شده و فورا در حد وسیع تکثیر و در تهران و قم و اصفهان و نجف‌آباد پخش می شود .

هدف از این کار منحرف کردن افکار کمیته تحقیق بود چراکه با اطلاعاتی که از داخل زندان توحید بدست آمده بود حاکی از آن بود که کاظمی و اسلامی و عالیخانی منکر حضور در قتلها شده‌اند و اعلام کرده‌اند که احتمال می‌دهیم کار سپاه باشد. با این نامه مشوش شدن اذهان بازجوها و در نتیجه احتمال آزادی حداقل سعید امامی انتظار می‌رفت که البته راه به جایی نبرد و متهمان همچنان در بند ماندند و لب به سخن گشودند. اینجا بود که هوادارن تیم ترور دیگر به آزادی متهمان فکر نمی‌کردند بلکه صرفا" به خاموش شدن آنها می‌اندیشیدند. درست هنگامیکه اعترافات سعید امامی به وزیر و کمیته قتلها رسیده بود و از نقش هاشمی در قتلهای سیاسی و علی‌الخصوص به قتل رساندن سید احمد خمینی پرده بر می‌داشت. حکم قتل خود وی نیز صادر شده بود.

اما در همان ایام اتفاقات دیگری در حال وقوع بود که منابع دولتي نيز تعمدي آِشکار در عدم تبليغات و اطلاع‌رساني درباره آن داشتند ، درست در هنگامی که همه مطبوعات و افکار عمومی درگیر جنجالهای قتلهای زنجیره ای و حواشی فوت سعید امامی بودند در چهارم تيرماه 1378، يک هيئت بلندپايه انگليسي وارد تهران شد تا طي سفري شش روزه مذاکرات مهمي با مقامات دولتي و بخش خصوصي ايران انجام دهد.

رابرت گراهام، يکي از ترتيب‌دهندگان سفر هيئت فوق، به خبرگزاري فرانسه گفت: «اين مهم‌ترين مأموريت از اين نوع از زمان انقلاب اسلامي است.» اين هيئت با مسئولين وزارت نفت، سازمان برنامه و بودجه، سازمان مناطق آزاد، اتاق بازرگاني و بخش خصوصي ايران ديدار خواهد داشت. (نشاط، 5 تيرماه 1378، ص 1)

بجز چند روزنامه اصلاح طلب مثل صبح امروز و نشاط در هیچ مطبوعات و رسانه دیگری خبر این دیدار منعکس نشد و خبرگزاریهای رسمی کشور نیز هیچ اطلاع رسانی ای در این مورد نداشتند اما همانزمان فرانس پرس ضمن پر اهمیت خواندن این دیدار ها و" غیر قابل باور بودن رفتن این افراد به ایران " تعدادی از مسافرین تهران را نامبرد : تنی چند از مقامات بانک بارکلي ، مدیران گروه فضايي- دفاعي انگليس ، مدیران شرکت مارکوني ، جک ترنر سهامدار عمده شرکت نفت انگليس- بورنئو، و چند مدیر صاحب نفوذ در کمپاني رويال داچ شل .

رویترز نیز ضمن برشمردن اهمیت بالای این سفر فاش ساخت که کمپاني مالي کلينورت بنسون، از سرشناس‌ترين کمپاني‌هاي وابسته به سرويس اطلاعاتي بريتانيا (MI6)، سفر هيئت فوق را ترتيب داده است !

يکشنبه 23 آبان 1378 قرارداد بزرگي ميان وزارت نفت جمهوری اسلامی ايران و کمپاني رويال داچ شل به امضا می رسد و از آنجا که این قرارداد در نوع خود بی نظیر بوده و تا کنون چنین اقدامی در شکل و محتوا و اختیارات به یک کمپانی خارجی داده نشده بود یکی از نگرانی هیات خارجی ضعف قانونی و نبود ضمانت اجرایی آن احساس می شد که سخاوتمندانه جمهوری اسلامی نسبت به رفع این نگرانی اقدام عاجل انجام داده .

دوشنبه 24 آبان، یعنی درست یکروز بعد از امضای قرارداد مجلس لايحه‌اي را تصويب کرد که طبق آن «انجام فعاليت‌هاي مربوط به عمليات اکتشاف، استخراج، پالايش، پخش و حمل و نقل مواد نفتي و فرآورده‌هاي اصلي و فرعي آن با رعايت اصل 32 قانون اساسي توسط بخش غيردولتي و کمپانی های خارجی» مجاز اعلام شده . (اخبار اقتصاد، شماره 56، سه‌شنبه 25 آبان 1378)

و باز در اقدامی عجیب تر یعنی دو روز بعد چهارشنبه 26 آبان 1378 شورای نگهبان لایحه را تصویب و مغایر شرع و قانون اساسی نداسته و همان روز به دولت و مجلس ابلاغش نموده است .

یک هفته بعد از این سفر در 8 آذر 1378 کمپانی سرمایه گذاری HSBC، متعلق به همين کانون، در حالیکه بیش از هفتاد درصد سهام این کمپانی در اختیار صهیونیستها می باشد اولین شعبه خود را در تهران گشود.

..... ادامه دارد

در همین مورد :

مجمع الجزایر نقابداران – یک

مجمع الجزایر نقابداران – دو

ارتباط حلقه حقانیه و حجتیه ای ها با بنیادگرایان یهودی ، شایعه یا واقعیت ؟

اخلاق پرستارانه

من زیاد فلسفه نمی دانم و فکر هم نکنم روزی خواهم دانست ! ولی خوب این روزها یک کتاب فلسفه دارم می‌خوانم که درباره‌ی «اخلاق» است. اینکه ریشه‌‌های نئوریک اخلاق چیست و اینکه ما چیزی را خوب یا بد می‌دانیم از کجا می‌آید. چیزی که در آن برایم تازه و جالب بود، مفهوم Ethics of care یا با ترجمه‌ شاید ناقص من «پرستاری اخلاق یا «اخلاق پرستارانه » است در برابر Ethics of justice یا «اخلاق عدالت‌مدار».

«اخلاق پرستارانه » (که البته هیچ ربطی به پرستاری و پرستار و بیمارستان و اینها هم ندارد) راجع به این است که قضاوت اخلاقی در مورد یک عمل بسیار بد و یا زشت به شرایط فرد عمل‌کننده و روابط اجتماعی‌اش ربط دارد تا اصول جهانشمولی که «اخلاق عدالت‌مدار» وضع می‌کند. اگر بخواهم برایتان بیشتر بازش کنم شاید خیلی از شما ها فیلم دزد و دوچرخه ساخته ویتوریا دسیکا را دیده اید ؟ شاید نود و نه درصد کسانی که این فیلم را دیده اند دزدیدن دوچرخه توسط ریچی قهرمان فیلم را نه تنها عملی زشت نمی دانند بلکه سوگوارانه او را بخاطر آن دزدی می ستایند ! باز مثلا اگر عملی مانند دزدیدن یک داروی گران‌قیمت را ازداروخانه برای همسر در حال مرگ‌تان در نظر بگیرید، هرکدام از این اخلاق‌ها یک جور به این مساله نزدیک می‌شود.

اخلاق عدالت‌مدار با دو شاخه‌اش یعنی اخلاق کانتی و اخلاق یوتیلیترین رفتارهایی کاملا متناقض پیشنهاد می‌کنند. اخلاق کانتی که به مقدمات و شرافت انسانی و این چیزها کار دارد می‌گوید که دزدی اصولا در هر شرایطی غلط و زشت و ناپسند است و اصلا هم به شرایط و نتیجه اش کاری ندارد و می گوید زشت است و دورش را اگر اخلاق مدار هستید خط بکشید !

اما اخلاق یوتیلترین فقط به نتیجه کار ، کار دارد و مثلا می‌گوید اگر این دزدی باعث نجات جان یک نفر می‌شود و در عین حال فرد داروخانه ‌دار را هم به گرفتاری نمی‌اندازد، اشکالی ندارد !

حالا در این بین نگاه «اخلاق پرستارانه» این است که این فرد و همسرش روابط اجتماعی دیگری هم با ساخت‌ها اجتماعی و افراد دیگر دارند. در نتیجه شاید اگر این فرد آن دارو را بدزدد دستگیر شود و به زندان بیفتد و در نتیجه کاملا برخلاف نیتش که کمک به همسرش بوده است اصلا ناتوان از هر جور کمک به او شود و در نتیجه همسرش همان یک نجات‌دهنده را هم از دست بدهد. پس بهتر است این فرد نزد داروخانه‌دار برود و شرایط را برایش شرح بدهد و سعی کند با او به یک راه حال دیگر جز دزدیدن آن داروی گران قیمت بیفتد.

حالا این مثال زیاد مهم نیست. ولی این نگاه اجتماعی به اخلاق خیلی خیلی قضاوت‌های آدم را می‌تواند منعطف کند ، اصلی ترین دلیلی که من دارم اینها را برای شما می نویسم اینجا این است که فکر کردم این داستان مثلا می‌تواند استدلالی قوی برای مخالفت اصولی با اعدام هم باشد ولی در عین حال سوال‌هایی جدی هم درباره‌ خیلی مسایل که ما فکر می‌کنیم اصول قطعی و جهانشمول اخلاقی هستند ایجاد می‌کند.هنوز زیاد درباره‌اش نخوانده‌ام، ولی خوب خواهشا اگر در این مورد شما هم چیزی سراغ دارید برایم بفرستید و کلا از هرچیز که قطعیت‌های اخلاقی و شناختی آدم‌ها را به چالش بگیرد استقبال می‌کنم.

فعلا با کمی جستجو یک مقاله پیدا کردم که بد نیست نگاهی هم (اینجا) به آن بیندازید.

غمی که در چشمان ابطحی نهفته است

جواد امام دچار حمله قلبی شده است و به بیمارستان کارش کشیده و بستری شده ، آنطور که عاطفه دخترش می گوید : " پدر را به بخش اکو برده اند...جمعیت بسیاری نیز برای ملاقات ایشون آمده بودند . در ساعت دو و چهل دقیقه ایشان از بخش اکو خارج شدند و بعد از آن هم افرادی که برای ملاقات آنجا آمده بودند گروه گروه وارد اتاق ایشون میشدند...بر خلاف تمام شایعات حال ایشون خوب بود و بسیار خوشحال از دیدن دوستانی که برای ملاقات آنجا آمده بودند . "

البته این روزها آقا جواد تنها نیست ، معلوم نیست در زندان چه بر سر این افراد می آورند که یکی پس از دیگری راهی بیمارستان می شوند ، بهزاد نبوی ، ابراهیم یزدی ، مصطفی تاج زاده و .... همگی افرادی هستند که بر تخت های بیمارستان دوران حبس می گذرانند ... امیدوارم همه این عزیزان شفای خود را بازیابند که خانواده هایشان و ملتی چشم به راهشان هستند .

اما سخن دیگر ، داشتم عکسها را می دیدم که چشمم افتاد به عیادت آقای محمد علی ابطحی از آقا جواد ، این شاید اولین عکسی بود که بعد از آزادی آقای ابطحی از ایشان دیده بودم و همه سخن همین جاست ، ابطحی دیگر آن ابطحی شاد و شوخ و پر از انرژی که می شناختیمش نیست و خوب چرایش را هم همه ما می دانیم ....

همان روزها نیز بارها گفتم که گول این اعترافات را نخورید و این اعترافات اصلا برای ما پخش نمی شود و اینها فقط برای دل خوشی خودشان هست اما افسوس که ما همه مان هنوز که هنوز است این فرهنگ قهرمان پرور و قهرمان کش را رها نکرده ایم.

کسی را یکشبه رستم دستان میسازیم و دیگری را در لحظه ای ضحاک مار به دوش و فراموش می کنیم که ابطحی هم یک انسان است و کدام انسانی را سراغ داری که از زندان و کتک و شکنجه خوشش بیاید ؟ ابطحی نیز مثل همه ماها حق انتخاب دارد ، حق حیات دارد ، حق اینکه برای خودش تصمیم بگیرد که بگوید یا نگوید بماند یا در فکر رهایی باشد دارد .

چه کسی گفته است که نه ابطحی بلکه همه زندانیان و قهرمانان ما تضمین شش دانگ داده اند به ما که شهوت ما را برای بزرگ ماندن قهرمانانمان در اذهانمان ارضا کنند ؟