همه چیز درباره سارا پلین

من زیاد به این نظر سنجی ها اعتقادی ندارم ، مخصوصا تو آمریکا که دقیقا مثل ایران همه اتفاقاتش در دقیقه نود می افتد ، من هنوزم اعتقاد دارم که با این اوضاع و احوال کار اوباما تمام است و همه چیز داره بسمت برنده شدن مک کین حرکت می کنه ! مک کین دقیقا می داند که چطوری با چراغ خاموش حرکت کند و مثل اوباما فقط شلوغکاری نمی کند یکی از بهترین موفقیتهای مک کین همین سارا پلین هست معاون اولی که آقای مک‌کین انتخاب کرده فعلاً دارد همه را آچمز می کند ! خانمِ پلین زنی زیبا، خوش‌پوش و خوش‌صحبت است। اما آن چه مرا وا داشت تا از این خانم یادی بکنم حرکتی بود که وی در همان ابتدای ورودش انجام داد و به نظر من بهترین حرکت متحورانه ممکن بود ، وقتی که خبر حامله بودن دخترکِ پانزده‌ساله‌ ایشان منتشر شد و خانمِ فرماندارِ آلاسکا و معاون‌اول مک‌کین در جواب خبرنگاری که از اوضاع و احوال دخترک می‌پرسید می‌گوید: «دخترم و دوستش هر دو در خانه ما زندگی می‌کنند. به‌زودی ازدواج خواهند کرد و دخترم فرزندش را به دنیا خواهد آورد، آن‌وقت خواهد فهمید که بزرگ کردن بچه چقدر سخت...؟» . چقدر این حرف زیبا و حساب شده و منطقی بود و همه حتا اوباما هم در این دام افتادند و ثابت کردند که برای سیاست ورزی قائلا خصوصی ترین زوایای زندگی افراد را نیز کاوش کنند ، اما زندگی خانم پلین زندگی بسیار جالبی است که بد ندیدم با هم مروری داشته باشیم :
سارا لوئیز هیث پیلین متولد ۱۱ فوریه ۱۹۶۴ در آیداهو ، سیاستمدار آمریکایی است که در حال حاضر سمت فرماندار ایالت آلاسکا را برعهده دارد و توسط جان مک کین به عنوان نامزد حزب جمهوریخواه برای پست معاونت رئیس جمهوری در انتخابات سال ۲۰۰۸ معرفی شد، سارا پیلین نخستین زن عضو حزب جمهوریخواه است که در انتخابات برای یک پست مهم سیاسی نامزد می شود و نخستین سیاستمدار آلاسکایی است که برای انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا شده است، زندگی شخصی سارا دختر چارلز و سالی هیث (شیران) در ۱۱ فوریه ۱۹۶۴ در سند پوینت، آیداهو به دنیا آمد، اما هنگامی که او نوزاد بود پدر و مادرش به آلاسکا مهاجرت کردند و او در شهر واسیلا در آلاسکا بزرگ شد، پدرش معلم علوم و مربی دو بود، از ابتدای کودکی سارا خانواده آنها به طور مرتب دوهای ۵ یا ۱۰ کیلومتری را میدویدند و سارا و پدرش گاه برای تماشای گوزن قطبی از ساعت ۳ نیمه شب از خانه بیرون میزدند.پی‌لین در یک خانواده‌ای کاتولیک متولد شده. او و والدینش مسیحیان کلیسای پروتستان جماعت ربانی واسیلا بودند که یک کلیسای پنجاهه‌گرا( پنتاکستال یکی از انشعابات دین مسیحی) است. او در سال ۲۰۰۲ کلیسای خانگی اخیر خود را به کلیسای انجیل‌ واسیلا، یک کلیسای انجیل‌گرا، تغییرا داد. پالین خود را یک مسیحی معتقد به انجیل می‌خواند. پیلین کاپیتان و گارد رأس تیم بسکتبال دبیرستان واسیلا؛ جنگجویان واسیلابود و در ۱۹۸۲ در جام قهرمانی مسابقات کوچک قهرمانی مدارس آلاسکا را به دست آورد، بازی تهاجمی او باعث شده بود که به لقب «باراکودا» معروف شود. باراکودا نام يک ماهي است و اين لقب به علت سماجت در بازي بسکتبال به او داده شده بود.پیلین در سال ۱۹۸۴ با به دست آوردن عنوان «دوشیزه واسیلا» در مراسم دوشیزه آلاسکا شرکت کرد و با رسیدن به مقام دوم این مسابقه برای دور نهایی مسابقات دوشیزه جهان امریکا انتخاب نشد، اما با کمک هزینه تحصیلی که جایزه او در این مسابقات بود، به دانشگاه آیداهو رفت تا در رشته روزنامه نگاری ادامه تحصیل دهد، او پس از دریافت مدرک لیسانس خود، به عنوان گزارشگر ورزشی برای شبکه های تلویزیونی فعالیت می کرد و همراه دوست پسر دوران دبیرستان و همسرش «تاد» به شغل ماهیگیری نیز می پرداختسارا و تاد در ۲۹ اوت ۱۹۸۸ ازدواج کردند، پنج فرزند دارند و تاد که از اسکیموهای بومی آلاسکا است، علاوه بر ماهیگیری یک ورزشکار حرفه ای در رشته اسنوموبیل و همچنین دارنده چهار عنوان قهرمانی در مسابقات «سگ آهنی» ؛ بزرگترین مسابقات سورتمه رانی دنیا است. پیلین در اول سپتامبر ۲۰۰۸ اعلام کرد که دختر مجرد ۱۷ ساله او بریستول، ۵ ماهه باردار است و در اواخر دسامبر زایمان خواهد کرد. او اعلام کرد که برای مادر بزرگ شدن خود احساس غرور میکند و خوشحال است که دخترش بسیار زودتر از آنچه وی فکر می‌کرده مادر شده ‌است. خانواده پیلین هویت پدر این نوزاد را به دلایل شخصی اعلام نکرده اند، اما گفته شده که این دو به زودی با یکدیگر ازدواج خواهند کرد و بریستول با وجود سن پائین خود بچه خود را بزرگ خواهد کرد . با وضعیت پیش آمده پیلین در یک موقعیت واقعی، به طور عملی از موضع خود در مخالفت با سقط جنین که یکی از مهمترین و بحث انگیز ترین نظریات او و مک کین است، دفاع میکند.در تصاویری که از خانواده پیلین در مراسم اعلان نامزدی او به انتشار رسید، فرزند کوچک سارا پیلین در آغوش بریستول بود. موضوع باردار بودن بریستول نیز از پیش به جان مک کین گفته شده بود
فعالیت سیاسی
پیلین در ۲۸ سالگی، سال ۱۹۹۲ در شهر کوچک خود واسیلا به سمت نماینده شورای شهر انتخاب شد و در ۱۹۹۶ (با ۹۰۹ رأی در برابر ۲۹۲ رأی شهردار سابق) شهردار این شهر شد، او پس از شهردار شدن وعده خود مبنی بر کاهش ۶۰٪ مالیات بر اموال را عملی کرد و در ۱۹۹۲ مجددا با فاصله رأی بیشتری به عنوان شهردار انتخاب شد. و در همان سال رئیس نشست شهرداران ایالت آلاسکا شد. او در سال ۲۰۰۲ نامزدی ناموفقی را برای پست معاون فرماندار آلاسکا در انتخابات حزب جمهوریخواه داشت. او در آن انتخابات به مقام دوم رسید.پیلین در سال ۲۰۰۶ با فاصله زیادی (۵۱۴۴۳ رأی و ۵۰٫۲۹٪ آراء) فرماندار آن هنگام فرانک مارکوسکی را شکست داد و به عنوان نماینده جمهوریخواهان برای فرمانداری آلاسکا انتخاب شد و با پیروزی در انتخابات نهایی بر (با ۱۱۴۶۹۷ رأی و ۴۸٫۳۳٪ آراء) بر تونی نولس دمکرات، فرماندار اسبق، در ۴۲ سالگی اولین زن و جوانترین شخصی شد که تاکنون به فرمانداری ایالت آلاسکا انتخاب شده است.نتایج یک نظر خواهی در سال ۲۰۰۷ نشان میدهد که میزان مقبولیت او در میان مردم آلاسکا ۹۰٪ است و به این ترتیب بالاترین درصد حمایت را در میان فرمانداران آمریکایی و احتمالا تمام دولتمردان ایالات متحده دارد نظرسنجی دیگری هم در ۲۸ ژوئیه ۲۰۰۸ محبوبیت هشتاد درصدی سارا پیلین را نشان می دهد
انتخابات ریاست جمهوری
انتخاب پیلین که ۴۴ سال دارد، بدون داشتن سابقه قانونگذاری و محدود بودن سابقه اجرایی او به بیست ماه فرمانداری در یکی از کم جمعیت ترین ایالتهای آمریکا و ۱۰ سال اداره شهر ۶٬۵۰۰ نفری واسیلا، ممکن است با هدف جذب هوداران هیلاری کلینتون در حزب دمکرات صورت گرفته باشد و همچنین برگ برنده باراک اوباما را به عنوان تنها منادی تغییر و اصلاح در ساختار حکومت امریکا خنثی کند، مک کین انتخاب غیر قابل پیش بینی پیلین را در یک سالن بسکتبال در اوهایو در پیش روی ۱۵ هزار نفر از هوادارانش و همچنین سارا و تاد و چهار تا از پنج فرزند آن ها اعلام کرد.پیلین همچنین در مدرسه رهبر «سازمان ورزشکاران مسیحی» بوده و مراسم نیایش قبل از مسابقات را انجام میداده است، اعتقادات محکم مذهبی موضوعی است که برای بخش بزرگی از جامعه امریکا در هنگام انتخابات اهمیت زیادی دارد.البته تجربه ناکافی پیلین برای مقام معاونت رئیس جمهور کشور ۳۰۰ میلیون نفری ایالات متحده امریکا و بی‌تجربگی مطلق او در سیاست خارجی با توجه به اینکه که او در یک شهر حداکثر ۸ هزار نفری ستاره تیم بسکتبال مدرسه، ملکه زیبایی و بعد چهار سال عضو شورای شهر و ۱۰ سال شهردار آن بوده است و تا قبل از شهردار شدن بیشتر عمر خود را در ورزشگاهها برای گزارش مسابقات و در اقیانوس آرام برای ماهیگیری گذرانده است، مهمترین انتقادی است که به او وارد میشود.
اعتقادات
پیلین از مخالفان سرسخت قانونی شدن سقط جنین و ازدواج همجنسگرایان است، البته او در دوران شهردار بودنش، قانونی که استخدام همجنس گرایان را با مشکل مواجه می کرد، وتو کرد.پیلین همچنین از هواداران یک همه پرسی قانون اساسی غیر الزام آور برای افزودن یک اصلاحیه در مورد ازدواج همجنسگرایان است. آلاسکا به همراه هاوایی دو ایالت پیشرو در این زمینه هستند که در قانون اساسی خود ممنوعیتی را علیه ازدواج همجنسگرایان ایجاد کرده اند پیلین نیز گفته است که در سال ۱۹۹۸ او از این اصلاحیه پشتیبانی کرده بود.
چند عکس از خانم سارا پلین

ملکه زیبایی واسیلا- آلاسکا1984

پلین به ماهیگیری و شکار علاقه وافر دارد

خانواده سارا پلین

آنچه خواندید برداشتی بود از این وبلاگ

انصار حزب الله چگونه توجیه می شوند؟

چند وقت پیش رادیو ان پی آر در آمریکا مصاحبه ای با من کرد درباره کمیته نجات و اینکه چگونه ما به فرار مخالفین جمهوری اسلامی کمک می کنیم و دست آخر بحث به اینجا کشیده شد که انصار حزب الله و یا حزب الله ایران چگونه گروهی هست و چطور نیروهایش را سازماندهی میکند ؟ البته متاسفانه ذهنیتی که در رادیوهای غربی هست حالا تعمدی هست و یا از روری بی اطلاعی نمی دانم که همیشه انصار حزب الله و یا کلا حزب الله ایران را با حزب الله لبنان قاطی می کنند ، در حالیکه این دو گروه فقط در نام با هم شبیه هستند و هیچ ربط و یا ارتباط ارگانیکی با هم ندارند ، من البته حزب الله لبنان را ورای همه حرکات و اعمال تروریستی اش و ارتباط مزدورانه اش با جمهوری اسلامی ( مثلا در حادثه میکونوس یکی از آنها بود که دو تن از اعضای حزب الله لبنان در آن تیم تروریستی بنامهای عباس راحیل و یوسف امین حضور داشتند ) بسیار دموکراتیک تر از انصار حزب الله می دانم ، حزب الله لبنان به هر حال حزبی هست پارلمانی در لبنان که با حضور خودش در انتخابات دموکراتیک لبنان در شوراهای شهر و شهرداری و پارلمان لبنان حضور دارد ، حزب الله لبنان البته خدمات شهری بسیاری هم در جنوب لبنان مثل ساخت مدرسه و درمانگاه و بیمارستان و ... دارد ، جالبه که بدانید این حزب حتا در میان مسیحیان و مارونی های لبنان هم محبوب است ( البته این را هم می دانم که همه اینها به برکت شارژ پول از سوی جمهوری اسلامی هست ) اما انصار حزب الله هیچگاه در هیچ انتخاباتی کاندیداهای خودش را بصورت شفاف اعلام نکرده ، هیچ حرکت و خدمات شهری نداشته و البته که جایگاهش هم در میان مردم و محبوبیتش معلوم هست ! درسته که انصار حزب الله مثل حزب الله لبنان نیروی نظامی نیست و ارتشی ندارد و ... اما به جرات هم نمی شود این گروه را شبه نظامی نام نگذاشت ، انصار حزب الله هیچ وقت در مقام یک حزب سیاسی شناسنامه و تابلو مشخصی نداشته و در هیچ جایی به جز وزارت فرهنگ و ارشاد آنهم برای اخذ مجوز برای انتشار نشریه یا لثارات الحسین نامش ثبت نشده است ، همه اینها دال بر این است که انصار حزب الله، یک گروه غیررسمی و شبه نظامی است که زیر بلیط جناح راست است و نام راست افراطی برای آنها پر بیراه نیست . البته در رسانه های ایران از عنوان های "لباس شخصی" و "گروه فشار" همیشه برای تعریف و یا نام بردن از این گروه استفاده می شود ، انصار حزب‌الله در طول دو دهه اخیر مسئول اغلب حملات فیزیکی و خشونت‌آمیز به تجمعات مسالمت‌آمیز نیروهای منتقد نظام جمهوری اسلامی ایران و شهروندان بی‌اعتنا به علایق دولتمردان کنونی ایران، معرفی شده‌است. گرچه اوج فعالیت انصار در دوران اصلاحات و زمامداری خاتمی و اصلاح طلبان بود اما اکنون نیز با وجود دولتی همسو با علائق انصار فعالیت این گروه را در قالبهای دیگری می توان دید ، امروزه که دیگر مخالف و گروه مخالفی نیست که دست به تجمع و برگزاری میتینگ بزند تا آنها بریزند و آن اجتماعات را بر هم بزنند و حاضران را مورد ضرب و شتم قرار بدهند و یا دیگر نشریه و روزنامه ای نیست که مخالف وضع موجود باشد و آنها بریزند یا دفتر و تحریریه نشریه را در هم بکوند و یا از آنها در قوه قضائیه شکایت کنند ، نقش انصار نقش دیگری شده است که میتوان از حضور ذوالقدر در پست معاونت امنیتی وزیر کشور و یا مشاورت محمد علی رامین ( عامل تحریک احمدی نژاد برای انکار هولوکاست) در ریاست جمهوری نام برد . و یا در رده های پائین تر انصار حضور کاوه اشتهاردی را در موسسه روزنامه ایران از این جمله دانست . اما به آغاز کلام برگردیم ؛ انصار حزب الله چگونه نیروهایش را در آشوبها و تجمعاتش سازماندهی می کند ؟ نوزدهم شهریور سال 1374 از جمله اولین دفعاتی بود که انصار حزب الله به مخالفت علنی با برگزاری سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش برآمد ، این سخنرانی قرار بود در تالار شهید چمران دانشکده فنی برگزار شود । آن ایام به لحاظ اینکه هنوز انصار حزب الله دچار انشعاب نشده بود همه در قالب یک نام فعالیت می کردند (یک) . برخورد با سروش و برهم زدن سخنرانی هایش مدتها بود که در نشریات انصار حزب الله مثل یا لثارات الحسین و انصار ولایت اصفهان و همچنین روزنامه های کیهان و رسالت و نشریه صبح مهدی نصیری پیگیری می شد ، دکتر سروش متهم شده بود به تشکیک در دین و آوردن مباحث پلورالیسم دینی که همه آنها از آنجایی آغاز شده بود که مباحثی را در کتاب "قبض و بسط تئوریک شریعت و همین بهانه خوبی بود برای برخورد با این دگر اندیش دینی و سیاسی ، البته اگر بخواهیم کلی تر به این قضیه نگاه کنیم ماجرا از آنجا شروع می شد که اصلا علی خامنه ای با ایشان مشکل شخصی داشتند از همان زمان عضویت ایشان در شورای عالی انقلاب فرهنگی و سران جناح راست و انصار هم از این موضوع آگاه بودند و برای خوش رقصی هم که شده بد نمی دیدند که با دکتر سروش به شدید ترین وجه ممکنش برخورد کنند . من در آنزمان در عین حالی که در انصار حزب الله دبیر سیاسی بودم ، در پادگان امام علی در دانشکده علوم و فنون هم مشغول به کار بودم ، ظهر همانروز در نماز جماعت پادگان یکی از دیگر اعضای انصار - سید باقر مهتدی ( ایشان الان رایزن نظامی ایران در سفارت ایران در نیکاراگوئه هستند ) ، خبر برگزاری این مراسم را توسط انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده فنی دانشگاه تهران دادند و گفتند برنامه ای چیزی دارید ؟ خلاصه از بچه ها پرسیدم و معلوم شد که بله مسعود ده نمکی قرار شده با چند تایی از بچه های انصار به عنوان مخالفت بروند آنجا ، در دانشکده علوم و فنون ، همان موقع اتفاقی دوره آموزشی ای برپا بود و نیروهای تازه واردی مشغول آموزش بودند که عصر همانروز حدود بیست یا سی نفری از آنها که کمی بیشتر مشتاق این نوع فعالیتها بودند من و سید باقر ترتیبی دادیم که با خودمان ببریمشون و آوردیم آنها را و خلاصه سخنرانی در اواسطش توسط مسعود ده نمکی برهم زده شد و مسعود ده نمکی بر دوش کیانوش مظفری داشت شرط و شروط تعیین می کرد که دکتر سروش باید بیاید و به سئوالات ما پاسخ بدهد وگرنه نمیگذاریم سخنرانی در اینجا و هیچ جای دیگر برگزار شود ، از همه اینها که گفتم منظورم این بود که به روایت خود حزب اللهی ها در انصار همه چیز هیاتی و یلخی بود و علیرغم آنکه مثلا خیلی ها فکر می کنند نه برای همین مسئله حتما ساعتها فکر شده است و نیروها را توجیه کردند و برایشان گفته اند که چکار کنند آنجا و ... نه اصلا از این خبرها نبوده و گمان هم نکنم الان هم باشد چراکه در انصار حزب الله شما با یکسری نیروهای شرطی شده طرف هستید و احتیاجی نیست به این حرفها فقط کافیه که بگوئید مثلا امروز ساعت شش عصر بیائید دانشگاه تهران دیگه آنها وظیفه خودشان را می دانند ، البته که اصلا شاید خیلی از آن افرادی که آمده بودند آنجا همان روز برای برهم زدن مراسم دکتر سروش شاید تا بحال نه اسمی از سروش شنیده بودند نه می دانستند که اصلا کیست و چه می گوید ، برای آنها مهم این بود که حاجی گفته بریم اونجا ! همه اینها را گفتم برایتان یه خاطره هم در این مورد بگویم تا به شرطی شدن این نیروها واقف شوید : حتما می دانید که حسینیه ارشاد معمولا محل برگزاری جلسات نیروهای ملی مذهبی و عمدتا روشنفکران دینی منتقد هست که اغلب مراسم و سخنرانی این طیف را هم انصار ونیروهای حزب الله بر هم می زدند و اینکه بیائید حسینیه ارشاد یعنی بیائید آنجا را بهم بزنید ! سال 77 بود که برای کنگره شهدای اهل قلم حزب الله جبهه فرهنگی موعود که بخش فرهنگی و رسانه ای حزب الله بود مراسمی گذاشته بود در حسینیه ارشاد و به همه هم خبر داده بودند که به دوستان و بچه های مساجد تهران بگویند بیائید اینجا ، اواسط برنامه بود و فکر کنم آیه الله جنتی داشتند سخنرانی می کردند که یکهو خبر رسید یه عده ای با چوب و چماق و زنجیر ریختند دم در حسینه ارشاد و دارند داد و بیداد می کنند که به حرمت خون شهدا هم که شده نمیگذاریم این مراسم برگزار شود و ... یادم می آید که همین آقای کاوه اشتهاردی را که الان برای خودشان رئیس موسسه ایران هستند را مسئول این کرده بودند که با چند نفر دیگر بروند دم حسینیه ارشاد بایستند و بگویند این بار قرار نیست مراسم را بهم بزنید مال خودمان هست بیائید داخل ! و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
پی نوشت :
یک - انصار حزب الله بعدها در سالهای 1374 و 1375 دچار انشقاق و انشعاب شد و از دل آن چندین گروه بنامهای اتحادیه دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشگاههای سراسر کشور و حزب الله تهران و خود انصار حزب الله بوجود آمد البته گروهی هم مدند بی نام و نشان که عمدتا کارشان فقط هرج و مرج و آشوب بود و اصطلاحا بچه های حاجی بخشی از آنها اسم برده می شد .

انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا و ایران

مدتیه اینجا خیلی مهجور و تنها شده خودم هم میام می بینمش دلم می گیره دلیلش هم سفر و چند تا پروژه کاری هست که تمام مدت وقتمو گرفته و واقعا نمیگذاره دیگه به گفتنی ها برسم اما همینجوری یواشکی تو وقتهایی چایی و سیگار نشستم و یه خاطره ای از اون روزها نوشتم ! وبزودی تموم بشه براتون می گذارم .اما شنیدید دیگه حتما محمود احمدی نژاد هم دوباره قرار شده بره آمریکا و خدا فقط خودش رحم کنه که اینبار چه دسته گلی دیگه آب می ده اما مخالفین ایشون اینبار نسبت به قبل منسجم تر دارن عمل می کنند . نازنین افشین جم که چند سال پیش بخاطر انتخاب شدنش به عنوان دختر شایسته کانادا مطرح شد و بعد از آن همواره در کنار فعالیتهای هنری اش مسائل حقوق بشری و دموکراسی خواهی را فراموش نکرده قرار شده با کشیدن دیوار شرم در برابر دیدگان احمدی نژاد تلنگری را به وجدان ایشون بزند ! . از سوی دیگر خوب آمریکا الان در اوج فعالیتهای انتخاباتی اش هست و جان مک کین طی بیانیه رسمی ای اعلام کرده که: ایران بزرگترین کشور حامی تروریسم در دنیاست و اینکه دنیا نمی تواند از خطر دستیابی این شبکه ترور به سلاح هسته ای غفلت نماید، احمدی نژاد با نفی هولوکاست، اسرائیل را مرده متعفن نامیده است، خطر ایران هسته ای می تواند منطقه را به ناامنی بکشد، متوقف ساختن ایران از دست یابی به سلاح هسته ای سیاستی فراجناحی است"..."دوشنبه هفته آینده قرار است قبل از سخنرانی احمدی نژاد در سازمان ملل، مراسمی با حمایت سازمانهای مختلف با هدف جلب توجه دنیا به برنامه های هسته ایران برگزار شود، من و سارا پیلین با هدف تبیین خطر ایران هسته ای برای امنیت آمریکا و متحدان خود با این برنامه اعلام همبستگی کردیم برگزار کنندگان مراسم متاسفانه با فشار دموکراتها دعوت از سارا پیلین را برای حضور در این برنامه پس گرفته اما با این حال ما همچنان شانه به شانه همه جمهوری خواهان، دموکراتها و نیروهای مستقل مخالفت خود را با دستیابی احمدی نژاد به سلاح هسته ای اعلام می داریم. مک کین همچنین در این بیانیه اش شاید برای اولین بار از اوباما هم خواسته که بیاید و در کنارش با وی ائتلاف نماید و صراحتا گفته سناتور اوباما نیز این فرصت را دارد که به ما بپیوند! و البته هشداری هم به وی داده که: سناتور اوباما منافع ملی را به اهداف سیاسی ترجیح داده است . من از این کار مک کین خوشم آمد و البته شاید خودم هم در این راهپیمایی شرکت کنم .
فعلا این راهپیمایی سروصدای زیادی براه انداخته البته فعلا حواشی این راهپیمایی همون طوری که مک کین هم در بیانیه اش گفته فعلا تبدیل شده به موضوعات روز هیلاری کلینتون هم که ابتدا گفته بود در این راهپیمایی خواهم آمد بعدا اعلام کرده که گرچه بسیار دوست داره بیاد ولی چون شنیده که سارا پلین هم در این راهپیمایی هست به صلاح انتخابات نیست که بیاید !
البته من برایم زیاد انتخاب شدن اوباما و مک کین فرقی نداره و به لحاظ بسیاری از مک کین خوشم میاد و احساس می کنم الان در این وضعیت آشفته و البته خرابه هایی که بوش بر جای گذاشته بجای اینکه مسیح و خاتمی ای مثل اوباما داشته باشیم بیشتر به یک چریک سیاسی ای مثل مک کین احتیاج هست
اما انتخابات خودمان هم که به نظر من آنچه که مسلمه احمدی نژاد بی شک و صد در صد اولین رئیس جمهور چهارساله جمهوری اسلامی خواهد بود و حتا اگر اصولگرایان و یا آباد گرایان هم شانس موفقیت داشته باشند مطمئنا فرد دیگری بجز احمدی نژاد خواهد بود از سوی دیگر هم میر حسین موسوی طبق معمول در ناز و فکر است و فعلا گزینه های جدی ظاهرا عبدالله نوری و سید محمد خاتمی است اما یک جوری احساس می کنم در این حدود نه ماه دیگر این احتمال وجود دارد که همچنان این بازار ناز و کرشمه و عشوه آقایان داغ باشند همین سه هفته پیش خاتمی اعلام کرد که حتما خواهم آمد و امروز در دیدار با عبدالله نوری گفته قطعا شرکت نخواهم کرد ! اینجوری که فعلا معلومه به نظر من هیچ کدام از این گزینه های مطرح شده حتا نوری و خاتمی جدی نیستند و اصلاح طلبان دقایق نود فرد دیگری را معرفی خواهند کرد البته سه نفر دیگر هم هستند که آنها هم در شکستن رای دیگران موثرند مهدی کروبی و محمد باقر قالیباف که این روزها در تمام روزنامه های و رسانه های غربی به نحو عجیبی مطرح شده است و دست آخر علی لاریجانی .
اما ماجرای حرفهای مشایی هنوز بازارش داغ است تا اینکه در خطبه های نماز جمعه دیروز هم خامنه ای نسبت به آن واکنش نشان داد والبته رهبری با اقتدار کامل تکلیف همه را روشن کرد و گفت : خفه !اما یک نکته بسیارجالب این وسط هست و اون اینکه علیرغم اینکه من اصلا از احمدی نژاد خوشم نمی آید و فکر نکنید دارم وی را حمایت می کنم و اصلا کاری هم به حرفهای مشایی که درست بوده یا غلط ندارم اما واقعا از اینکه احمدی نژاد قرص و محکم پشت سر مشایی ایستاده است غبطه خوردم ای کاش یک ذره این جرات و صلابت را خاتمی داشت عطاالله مهاجرانی و عبدالله نوری دو وزیر کلیدی وی را در مجلس دخلشون را آوردند و تمام مدافعین و یارهای کلیدی اش را به زندان انداختند و لت و پار کردند اون سعید حجاریان را جلوی شورای شهر دراز کردند آقا فقط گریه کرد و بیانیه داد و هی دست به ریش و سیبیل دور دهنش کشید ! حالا بازم بگید خاتمی تنها امید ماست در مورد خاتمی که من با تمام علایقی که نسبت به ایشون دارم در عین حال ازش متنفر هم هستم حرفهای بسیار زیادی دارم که اگر واقعا ایشان بخواهند بصورت جدی وارد کارزار انتخابات بشوند خواهم گفت شاید هم یه ویژه نامه درباره پشت پرده عملکرد ایشان در هشت سال ریاست جمهوری منتشر کنم که دست کم بخش عمده ای از آن اسناد و مدارک و مشاهدات خودم در آن دو پرونده قضائی ام هست ، هیچ وقت یادم نمیره روزی را که بعد از ضبط آن نوار ویدئویی و تهدیداتی که می شدم و خطر ترور و بازداشتم بود با دستور خاتمی من رابه خانه امن شورای عالی امنیت ملی کشور برده بودند و محمد خاتمی پشت تلفن گفت یک رئیس جمهور و دو وزیر پشت سرت هستند و توکل کن به خدا ما این فتنه را به خودشان برمی گردونیم اما بعدها که من رو بر اثر شکنجه لت و پار کرده بودند و در بیمارستان قمر بنی هاشم بستری بودم و خبرشو به خاتمی رسوندند فقط برگشته بوده گفته که امشب حتما سرنماز دعا می کنم چکار کنم اینها وحشی هستند ؟! به نظر من اصلاح طلبان هم باید به این نتیجه منطقی برسند که آزموده را آزمودن خطاست و بهتره بروند سراغ گزینه های دیگر که هم شجاع باشد و هم البته صدیق

برای شفای بیماران دعا کنید

Amirfarshad Ebrahimi's Facebook profile
دیوانه های بیکار وعلاف ظاهرا دوباره موقع مرخصی شان هست و یا باز دوباره این دکترها و نگهبانها دقت نمی کنند و در تیمارستان ها را باز گذاشتند ! از اونجائی هم که من بیچاره شانس ندارم یکیشون هم گیر من افتاده و برای بار سوم برداشتند پروفایل فیس بوک منرا پاک کرده اند و بعد میل می زنند که حال میکنی یا نه ؟! حالامن خوشبین هستم و  انشاالله که گربه هست و کار کار دیوانه هاست ! پس دوستان عزیزی که در فیس بوک هستید  خوشحال می شوم که دوباره  پروفایل جدید من را اد کنید 

هویتهای مرگبار

امروز هفتیمن سال حادثه مرگبار یازده سپتامبر بود ! . حادثه ای که به جرات می توان بعد از فروپاشی بلوک شرق آنرا فصلی نوین در عرصه سیاست بین المللی دانست . دو برج معروف تجارت جهانی و پهنایی از ساختمان پنتاگون آمریکا فرو ریخت و در بعد از آن به بهانه انتقام و مبارزه با تروریست بین المللی خاکهای افغانستان و عراق یکی پس از دیگری درهم نوردیده شد بر خرابه های برجهای دو قلو دو کشوری اشغال شد و آمریکا با "آزاد سازی آنها " در هریک از آنها دولتهایی را بر سرکار آورد که اگر فقط برای یک لحظه حمایتهای نظامی اش را ازآنها بردارد دوباره جز تلی خاکستر و هرج مرج چیزی در آنها وجود نخواهد داشت ...

بی شک در یازده سپتامبر دهها و صدها انسان بیگناه کشته و مجروح شدند وهنوز که هنوز است جراحات آن زخم بزرگ بر پیکره آمریکا و آمریکائیان سنگینی می کند ، خرابه های برجهای دو قلو سمبل مظلومیت و خشونت شده است ( همین امروز هر دو کاندیدای کارزار انتخاباتی آمریکا مک کین و اوباما با حضورشان در آن محل و با اهدای دسته گل و سخنرانی از این فرصت استفاده کردند تا آن روحیه جریحه دارشده آمریکائیان را ملعبه انتخابات کنند و بتوانند شانس پیروزی خود را هریک بالاتر ببرند ) .

همین جا نقطه ای بگذاریم و با خودمان دلایل این همه قتل و غارت و جنایت را بکاویم ! چگونه می شود که انسانی دست به این همه فجایع می زند ؟ آیا همه انسانها اینچنین هستند ؟ در آمریکای بعد یازده سپتامبر چه چیزی رقم خورد ؟

در درون هر جماعت و کشور جریحه دار شده طبعا همیشه رهبران و سرکردگانی پیدا می شوند که اگر نه مثل خود جورج بوش بلکه مشابه وی همیشه در بحرانهای اینچنینی عمل می کنند .

این رهبران از سر خشم یا حسابگری تندروانه ترین اظهارات را می گویند که به عباراتی هم به زخم ها نمک بپاشند و هم بر آنها مرهم گذارند ، آنها وعده پیروزی یا انتقام می دهند ، آتش ارواح را شعله ورتر می سازند و گاه از چنان وسایل افراطی استفاده می کنند که شاید بازماندگان آن جراحتها فقط در خوابشان آنها را تصور می کردند . و اینچنین است که " جنگ " آغاز می شود .

و از این لحظه به بعد دیگر هر اتفاقی که بیفتد " دیگران " حقشان بوده است و " ما " از " هرآنچه آنها از آغاز تاریخ بر سرمان آورده اند " خبر داریم ! . تمام جنایت ها ، تمام باجگیری ها ، تمام توهین ها و تحقیرها ، تمام هول و هراس ها ، نام ها ، تاریخ ها ، اعدا و ارقام ها ...

من خودم چون در کشوری جنگ زده زیسته ام و بزرگ شده ام ، چون شبهای بمباران ، پناهگاهها ، اعلام خطر و وضعیت قرمز ، صدای انفجار و کشته شده هزاران انسان بیگناه و ... را دیده ام مثل همه هم نسلی هایم خوب می دانم که ترس چگونه می تواند هر انسانی را به سوی جنایت سوق دهد .

وقتی انسانی با مغز سالم یک شبه تبدیل به قاتلی بیرحم می شود این جنون است اما هنگامی که کشوری و هزاران سرباز به یکباره قاتل و متجاوز بشوند آنگاه اصطلاح جنون دیگر کافی نیست !

آمریکا و دولت در حال احتضار جورج بوش در بعد از یازده سپتامبر از سر ترس و اضطراب اینکه کشور و تبارش مورد تهدید قرار گرفته دست به کشتاری زد که دیگر تعریف جنون برایش کافی نیست .

من نه آمریکا ستیزم و نه مدافع افغانستان و عراق اما آنچه که این روزها فکرم را به خود وا داشته است این است که چه می شود که هرگونه جماعت انسانی اعم از کشور و دولت و ارتش و حتا محله و خانواده همواره با کم ترین احساس تحقیر و یا تهدید در این عصر ناخودآگاه به جوش می آید و کارخانه تولید قاتل و جنایتش شروع به کار می کند و به بدترین و درنده خویی می پردازد ؟

و البته این سئوال هم در مورد کسانی است که از جان و گوشت و خون آدمیان بمب ساختند و بر دیواره های برجهای دو قلو کوبیدند و هم در مورد کسانی است که فجایع آنچنانی را بنام مبارزه با تروریست در افغانستان و عراق آفریدند .

چند ماه پیش فیلمی دیدم بنام " یاسمین " که اتفاقا موضوعش در حوالی همین یازده سپتامبر بود و نشان می داد که چگونه از خانواده مهاجر پاکستانی ای در لندن که نه سیاست می دانستند و نه تروریست با فشارهایشان و ندانم کاری هایشان که البته آنها هم از سر ترس بود مجاهدی ساختند که به فلسطین رفت و بر خود بمب بست !

هفت سال از آن روزها گذشت و من هنوز برای این هویت های مرگباری که یازده سپتامبر را رقم زدند و بعد از آن عراق و افغانستان را در آتش کشیدند هیچ تعریفی در قاعده ذهنم ندارم .

! حذف دو ماده‌ی بحث‌انگیز

تبريک مي گم به همه فعالان حقوق زنان و به همه مردان و زنان آزاد انديش ايران بالاخره با تلاش مداوم  و همه جانبه مطبوعات و رسانه های مستقل و فعالان حقوق زنان مجلس که سرسختانه بدنبال این لایحه مرتجعانه بود صبح دیروز مواد ۲۳ و ۲۵ این لایحه در کمیسیون قضایی و حقوقی مجلس حذف و نیز ماده ۵۳ آن اصلاح شد.براساس ماده ۲۳ لایحه حمایت از خانواده مرد می توانست بدون اجازه همسر اول با دارا بودن شرط تمکن مالی و اجرای عدالت با اجازه دادگاه ازدواج مجدد داشته باشد. ماده ۲۵ همین لایحه مالیات بر مهریه را مطرح می کرد که براساس آن زن موظف بود در بدو ازدواج مالیات مهریه خود را بپردازد. اما این همه پیروزی نیست و با حذف این دو ماده جنجالی  باید همچنان اعتراض ادامه داشته باشد چرا که  متاسفانه کلیات این طرح به رغم همه اعتراضات صبح امروزبا رای مثبت 171 نماینده تصویب شده است . 
 همه فعالان حقوق زن از جمله همه آن عزیزانی که با حضورشان در مجلس اعتراضات خودشان را به نمایندگان اعلام کردند و همچنین همه آن سه هزار نفری که بیانیه اعتراض را امضا کردند و  روحانیون آزاد اندیشی که نسبت به این لایحه ابراز مخالفت کردند دستشان درد نکند و خسته نباشند .

آی عوضی چرا میزنی ؟

وقتی اولین بار مطلبی کوتاه از من در کیهان بچه‌ها در سال ۱۳۶۴ چاپ شد که یک داستان بسیار کوتاه به اسم روستای موسی آباد بود فکر کردم دیگه شدم روزنامه نگار ! اگه بگم صدتا از اون شماره کیهان بچه‌ها را خریدم شاید دروغ نگفته باشم ، این اولین بار بود که اسم خودمو و مطلبی که برای من بود را با حروف سربی چاپ شده می دیدم و حالی داشت که حتما باید اهلش باشی تا بفهمی ، چند بار اون داستانک را از روی مجله خوندم خدا می داند ... ماجرا به همون داستان تموم نشد و نشد تا روزی که نوزده سال بعدش بهمن ماه ۱۳۸۳ اولین پیش شماره روزنامه مهران چاپ شد و حالا اون بچه ده ساله کیهان بچه هایی شده بود مدیر مسئول روزنامه مهران ( که البته چهارده شماره هم بعدها به لطف دادگاه مطبوعات و قاضی مرتضوی مهربان مطبوعات اقبال چاپ نیافت) . آن روز هم با اینکه نوزده سال بزرگتر شده بودم ولی باز اولین روز انتشار روزنامه خواب و خوراک نداشتم و تمام روزنامه را بارها و بارها خواندم و از دفتر روزنامه خیابان فلسطین تا خانه‌ام هر روزنامه فروشی را که می دیدم می ایستادم و می گفتم : یه مهران لطفا ! آن روز هم با خودم فکر می کردم بعد از سالها بقول معروف خاک تحریریه خوردن دیگه شدم روزنامه نگار ! حالا از آن روزها خیلی میگذرد و هنوز هم باور دارم روزنامه نگارم ، هنوز هم وقتی جائی مطلبی می نویسم بارها و بارها می خوانمش دست می کشم روی روزنامه و عین نابیناها همه حروفش را حس می کنم و از شما چه پنهان همون کیف و شوق ده سالگی و داستان روستای موسی آباد را می برم ! اما همه مان می دانیم دیکته نانوشته غلط ندارد .و روزنامه نگاری هم همان دیکته نوشتن هست و وای اگر این کار تنها حرفه ات باشد و دیگر آن عشق انتشار ممزوج شود با همه زندگی ات باید بنویسی که بتوانی زنده باشی و خرج زندگی ات را در بیاوری ...

اینها را داشته باشید و یک خاطره کوتاه هم از زندان لعنتی توحید برایتان بگویم تا در آخر همه این نقطه هارا با هم خط بکشیم تا آن شکل در بیاد (یادتونه اون موقع‌ها تو مجله‌های کودک و نوجوان یه سری عدد بود که زیرش هم نقطه‌ای بود باید همه نقطه‌ها را به ترتیب اون اعداد بهم وصل می کردیم که آخرش یک شکلی معلوم می شد هواپیمایی بود یا خونه‌ای یا حیونی و ... یادش بخیر عجب حالی می داد !) . وقتی داشتم از اتاق بازجوئی به سلولم برمی گشتم که یک طبقه بالاتر بود از پله‌های پیچ در پیچ توحید که داشتم با چشم بند و به کمک نگهبان بالا می اومدم یکهو صدای سیلی‌ای شنیدم بعدش دادیی که می گفت : آی عوضی چرا میزنی ؟ اون موقع صاحب صدا را نشناختم و با خودم گفتم اینم یکی مثل من اون صدا همیشه تو ذهنم بود و بعدها وقتی تو زندان اوین همه ماهارو داده بودند بند عمومی اولین بار که احمد باطبی رو دیدم و گفت سلام صاحب اون صدارو شناختم ! و از همون روز احمد شد دوست من تا همین امروز . این را گفتم که همه بدانند من و احمد دوست فراغت وپارتی و کوه و آسایش نبودیم و در کشاکش سیلی و شکنجه و انفرادی و بعد ترش زندان و فرار و حالا هم این تبعید ناخواسته لعنتی با هم بودیم و هستیم و باید حتما طعم تلخ زندان را چشیده باشی تا بفهمی رفیق زندان چقدر برایت عزیز است ، همین الان شاید من ماه به ماه بشود که با برادرم حرف نزنم و ایمیلی و چیزی بهم دیگر ندهیم ولی حتما هفته‌ای یکبار با دوستان زندانم اگه صحبت نکنم احساس می کنم چیزی کم دارم و چیزی سر جایش نیست . این نقطه را هم داشته باشید .

موضوع پست قبلی همین وبلاگ نه افشاگری بود ، نه له کردن و نه دفاع از کسی فقط و فقط یک تلنگر ساده بود به یک دوست به یک هم خانواده‌ای عزیز که بداند امروز در این عصر ارتباطات حداقل ماها که ادعای روشنگری و تنویر افکار عمومی داریم بدانیم چیزی پنهان نخواهد ماند همین و بس که احمد عزیزم بداند این حرفها پشت سرش هست اگر نبود عشق و علاقه‌ای به احمد من هم مثل خیلی‌های دیگر همین حرفهارو پشت سرش با تلفن و ایمیل و چت ، یک کلاغ و چهل کلاغ می کردم و بازار شایعه و دروغ و خاله بازی مبارزه در خارج از کشور را داغتر می کردم ! اما اگر من آمدم نوشتم اگر آمدم همه آن نجواها را فریاد کردم البته که می دانستم فرصت طلبانی مثل فخر آور و درخشان و همه کیهانی‌های خارج از کشور بل می گیرند و با دمشان گردو می شکنند اما در دو چیز شک نداشتم ، دوستی من و احمد بالاتر از این حرفهاست و اینکه آستانه تحمل و انتقاد پذیری احمد هم بالاتر از اینهاست . و البته حالا که می خوانم می بینم بله من هم گاف دادم ، زندگی خصوصی هیچ کس حتا قهرمانها و خبرسازها هم به من مربوط نیست ، اینکه احمد عاشق هست یا فارغ مسئله خودش هست و من هم اصلا هدفم کنکاش این مسئله نبود همه درد و دغدغه من این بود که احمد بیا و بگو این حرفها و نجواها چیست و احمد عزیز هم گرفت حرفم را آنجائی را که در جوابیه همین مطلب نوشت :

" بین امیر جان خانم مظاهری وکیل من بود تا من را از عراق به یک جای امنی برسونه . حتی مقصد آمریکا هم نبود . فقط یک جای امن . حالا ایشان من رابه اینجا آورد . که دستش درد نکنه . ایشان وظیفه‌اش را انجام داد و حالا دیگه کار ما باهم تمام شده . "

همین و تمام من به هدفم رسیده‌ام و این داستان را دیگر تمام شده می دانم وحالا که همه آن نقطه‌های کذایی را بهم وصل می کنیم می بینیم که تصویر خیلی‌ها واضح می شود که در پس آن تصویرها هم من و هم احمد دوست و دشمنمان را شناختیم و فهمیدیم که چه کسانی منتظرند که از آب گل آلود ماهی بگیرند و چه عزیزان دیگری که مهربانانه نگران دوستی و خاطرات خوب مشترکمان هستند .

پی نوشت یک :

شاید یکی دیگه از نتایج همون نوشته این بود که احمد تصمیم بگیره از لاک خودش بیرون بیاد و بشه همون احمد باطبی قبلی و تو ایران و دوباره وبلاگنویسی را شروع کنه و وبلاگ خودش را دوباره با شکل و شمایل جدید راه بندازه که میتوانید اینجا ببینیدش ! خلاصه احمد جان وبلاگتم مبارک – حیف که نگذاشتی فقط نمک گیر بشی- حالا دیگه مجبوری بنویسی ! هی هم نگو همونقدر که آزادی بیان داریم آزادی عدم بیان هم داریم نه داداش این خبرها نیست ما همه زدیم بیرون که فقط حرف بزنیم و بنویسیم !!

پی نوشت دو :

کیانوش سنجری هم بعد آن پست برایم گفت که ظاهرا بسیاری بر این فهم رفته اند که خانم مظاهری ایشان را از عراق به آمریکا منتقل نموده که البته اینطور نمی باشد . کیانوش از عراق توسط کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل به سوئد منتقل شده و بعدها خانم مظاهری ترتیب انتقالشان را از سوئد به آمریکا داده اند .

! قهرمانان هم گاف می دهند

این روزها در تعداد مشخصی از سایتها و وبلاگستان فارسی به یکباره دیده ایم که همه پرداخته اند به لیلی مظاهری و اینکه ایشان دروغگو هست ، ایشان بنام مبارزه با جمهوری اسلامی و یا دفاع از حقوق بشر از آمریکا پول می گیرد و ...

من خانم لیلی مظاهری را فقط از طریق ارتباطات و جستجو در اینترنت می شناسم و اینکه چند ماه پیش درست در همان زمانی که احمد در عراق بود ایشان در فیس بوک مرا اد کرد و گفت که وکیل احمد باطبی است ، من آنروزها فرد دیگری را به احمد برای وکالت معرفی کرده بودم که از دوستان نزدیکم بود و تا حدود بسیار زیادی احساس می کردم که با توجه به ارتباطات فراگیرش وی میتواند کار انتقال احمد را انجام بدهد ، که احمد به من گفت به دلایل بسیار زیادی فعلا نمی توانم وکالتم به لیلی مظاهری را کنسل بکنم ، همین شد که من رفتم تحقیق ببینم ایشان کیست که دیدم ارتباطات بسیار خوبی دارد و اتفاقا دیدم کار انتقال کیانوش سنجری را هم در مدت زمان بسیار کوتاهی یعنی شاید قریب چند ساعت توانسته انجام بدهد – حالا این نشانه موفقیت حرفه‌ای ایشان هست و یا نشانه مثلا بقول کیهانی‌های داخلی و خارجی جاسوس بودن ایشان اصلا مورد بحث من نیست - । القصه که ایشان توانست در مدت زمان بسیار کمی احمد و فرد دیگری را که در آنزمان همسر احمد و بعدها نامزد احمد و کمی بعدتر دوست دختر احمد و الان هیچ کس احمد معرفی شده است را به آمریکا بیاورد – این کار را شاید خیلی از افراد ندانند چقدر سخت است اما برای من که به نوعی کارم هست و در کمیته نجات گاها می بینم نقل و انتقال افراد حتا بسیار معروف به کشوری امن چقدر سخت و طاقت فرسات واقعا قابل تحسین است و همین جا فارغ از همه چیز باید از ایشان بخاطر نجات دادن جان احمد و انتقالش به آمریکا تشکر کنم .

همه اینها را گفتم تا بگویم که خانم لیلی مظاهری به عنوان یک وکیل مدافع مهاجرتی و یا بقول خودشان وکیل مدافع حقوق بشری و نهایتا و قدر مسلم در هیات یک وکیل حرفه‌ای کارش را در قبال احمد باطبی ، کیانوش سنجری و احتمالا منوچهر محمدی و کوروش صحتی و ... نه تنها خوب بلکه عالی انجام داده است . این را داشته باشید تا همین جا و اصلا خودتان را هم گرفتار نامها نکنید به قضیه اینطوری نگاه کنید : یک فرد که جانش در ایران در خطر بوده و یا نه اصلا عرصه برایش سخت شده بوده از ایران به کردستان عراق فرار می کند و فردی که وکیل هست با خبر می شود و از عراق وی و فرد همراهش را به سرعت به کشور ثالثی منتقل می کند و مایه امن و آسایش وی می شود . حالا به ادامه ماجرا می پردازیم .

فرض اول

برای نجات یافتگان و یا فعالین حقوق بشری و یا کوشندگان سیاسی مشخص می شود که وکیل فوق خیانتکار است و از نام و اعتبار افراد برای رسیدن به مطامع حزبی / سیاسی / اعتقادی / اقتصادی / و در آخر اصلا جنسی خودش دارد سوء استفاده می کند و در پشت نامهای مبارزین جمهوری اسلامی دارد خودش را مطرح می کند و با آوردن افراد به کشوری خاص دارد بقول معروف اسب خودش را زین می کند ! خوب چاره چیست ؟ چه کار باید بکنند ؟ که هم چهره خودشان سالم بماند و هم این خیانتکار را رسوا کنند ؟ ساده‌ترین راه به نظر من این هست که اول وکالت خودشان را از آن فرد کنسل و بعد هم مثلا با اطلاعیه‌ای بگویند بله ایشان که تا اینجای کار کمک کرده اند هدفشان سوء استفاده بوده نه دفاع از حقوق بشر و این حرفها . آنوقت است که مثلا خانم مظاهری و یا مظاهری‌ها رسوا می شوند و می نشینند سرجایشان .

فرض دوم

این خانم با لطایف الحیل خاص و ترفندهای ویژه و حتا شاید امنیتی از طعمه‌های خودشان آتو می گیرد و اینگونه افراد مجبور می شوند به ایشان حق السکوت بدهند مثلا خانه آخرش این هست دیگر مثلا یک فیلم پورنو از ارتباط فرد با یکنفر دیگر داشته باشد و یا نامه‌ای و یا واقعیتی که ثابت کند فرد فوق اصلا سابقه مبارزاتی نداشته است و یا اینکه اصلا زندانی نبوده است و همه اینها صحنه سازی بوده است و ... و فرد هم مجبور باشد برای اینکه پته‌اش رو آب نیفته همینجوری به ایشان باج بدهد و عکس یادگاری با ایشان بیندازد و در همه مصاحبه‌هایش از وی به عنوان ناجی وقهرمان و ... نام ببرد ! خوب اینجا حالا چاره چیست ؟ چه کار باید بکند ؟ عقل سلیم هر آدم ساده‌ای چه برسد به یک فعال سیاسی و آگاه و بقول معروف بچه زرنگ حکم می کند که حالا که به نقطه امنی رسیده است و در جائی هست که دیگر مثل ایران دیکتاتوری و باند بازی و مافیایی و نبود مطبوعات آزاد و مستقل نیست دیگر باج ندهد و علنا و شجاعانه بیاید بگوید که بله دارد از من سوء استفاده می شود و من دارم قربانی می شوم – فراموش نکنید که این من هم نه مثلا یک نام ساده و گمنام بلکه نامی هست که برای خودش اسطوره‌ای است و متعلق به یک تاریخ مبارزاتی هست نه مثلا یک پناهنده ساده و گمنام – و ماجرا مثلا از این قرار است آی فعالان حقوق بشری و مطبوعات و دادگاه و ... به داد من برسید و من را از دست این خائن نجات بدهید و بازدر این فرض هم آنوقت است که مثلا خانم مظاهری و یا مظاهری‌ها رسوا می شوند و می نشینند سرجایشان .

اما متاسفانه این روزها هیچ کدام از این دو فرض موجود انجام نمی شود و جامعه ما هم که متاسفانه جامعه‌ای است قهرمان پرور و مرد سالار ، همه اعتقاد دارند قهرمانها هیچ وقت خطا نمی کنند ، مردها همیشه معصوم و مظلوم هستند و این زنها هستند که عفریته هستند و شیاد و شیطان ! و البته که همه ماها عاشق این هستیم که کاسه داغتر از آش و یا کاتالویک تر از پاپ بشویم . و متاسفانه و تاسف بار تر اینکه این طرز تفکر نه تنها برای مردم عامی و فرو دست جامعه بلکه قشر الیت و مثلا روشنفکر جامعه هم اینگونه است همانهایی که این روزها وکالت افتخاری احمد باطبی را پذیرفته اند که وای احمد مظلوم از زندان ایران در رفت و اسیر و زندانی دیگری شد ، وای دارد جیب خودش را از نام و عنوان احمد پر می کند ، وای این بیسواد جاهل از اتفاقات ایران را چه به این حرفها ، وای می خواهد حتما احمد را گول بزند و زن احمد بشود و ....

بار دیگر به آغاز این بخش برگردیم ، من لیلی مظاهری را زیاد نمی شناسم اما احمد را زیاد می شناسم و آشنائی مان هم از سخت‌ترین روزهای زندگی هر دویمان شروع شده - زندان لعنتی اوین - و احمد دوست عزیزم هست و خواهد بود اما احساس می کنم اینجا دارد در حق یک فرد یک کسی که اتفاقا زن هم هست جفا می شود . اگر خانم لیلی مظاهری شیاد است و دروغگو هست و یا مثلا خیانتکار هست اینرا نه من می توانم بگویم نه مثلا فلان نفر و نه بهمان نفر فقط و فقط مثلا در همین یک مورد این احمد باطبی عزیز است که باید بیاید و بگوید این فرد خطاکار هست و کسی هم در جرات و شجاعت احمد هم شک ندارد ، احمدی که در خفقان و سرکوب جمهوری اسلامی در روزهای ۱۸ تیر در تهران پر از سرباز و پاسدار و لباس شخصی و داغ و درفش شجاعانه پیراهن خونی یار دانشجویش را بلند کرده حتما جراتش را دارد تا در آمریکا در کشوری که حق آزادی بیان برای همه حتا برای مخالفین و منکرین رئیس جمهورش هم محترم است بیاید و ماهیت این فرد را فاش کند .

سکوت احمد باطبی این روزها متاسفانه در هر دو حالتش بد است و خدا نیاورد اینرا که حقیقت داشته باشد که احمد پیش دوستانش می گوید این زن شیاد است و پیش لیلی مظاهری می گوید ول کن این حرفها اینها دارند به من حسودی می کنند ، خوب لیلی جان مصاحبه فردا با کیست ؟ سخنرانی پس فردایم کجاست ؟ کار اقامتم چه شد ؟ که در این صورت در پس آن عکس همیشه بیاد ماندنی و اسطوره‌ای جنبش دانشجویی ایران فردی خفته که نمونه بارز و رایج لمپنیسم موجود در اپوزیسیون ایران است ،اینها را که می نویسم خودم هم حالم بهم می ریزد که وای قهرمانان هم می توانند گاف بدهند ! و دلم می سوزد برای آن مثلا دانشجوی ساده شهرستانی که در سالگرد کوی دانشگاه عکس جاودانه احمد باطبی را بر دست گرفته و یا آن دختر جوانی که با گریه با دست خط ساده و شکسته خود نوشته : گنجی باید زنده بماند و در مقابل در بیمارستان میلاد ایستاده است ، برای آن دانشجوی کرمانی که می گفت از همسایه‌ها و دوستانش پول قرض کرده تا به آمل بیاید و در مراسم به خاک سپاری اکبر محمدی به منوچهر محمدی بگوید دست مریزاد ! آیا قهرمانان هم گاف می دهند ؟ احمد بیا و ثابت کن اینطور نیست !

آن مرد آمد ، آن مرد با درد آمد!

خرداد ۱۳۶۷ کردستان – دره قاسملو

از جبهه جنوب عازم غرب شده بودیم بعثی‌ها و تجزیه طلبان کرد و گاها مجاهدین دست در دست هم اقدام به تک‌های جسته و گریخته کرده بودند به علت کمبود نیرو لشگر بیست و هفت یک گردان را برای کمک به لشکر بیست و یک امام رضا فرستاده بود و از قضا گردان ما نیز کمیل همانی بود که حالا باید از جنوب به غرب می آمد همان روز اول اعزاممان سید مهدی بوجانی دوست شانزده ساله‌ام بچه خوب محله بلوار ابوذر هدف تک تیر اندازها قرارگرفت که از ارتفاعات مشرف به دره قاسلمو درست پیشانی‌اش را نشانه گرفته بودند و هنوز از گرد راه نرسیده در غم این شیر بچه بودیم ، صبح سومین روز اعزاممان من که پیک گردان بودم باید برای معرفی گردان به ستاد شمالغرب می رفتم در راه با چهار رزمنده دیگر که پیاده از اردوگاه به سمت ستاد حرکت می کردیم که ناگاه صدای رگباری دل کوه را شکافت و مارا زمین گیر کرد در یال جاده هر چهار نفر خوابیده بودیم نه تکانی می توانستیم بخوریم و نه می دانستیم دشمن در کجاست جم می خوردیم رگبار بود و خاک و تیرو ترکش شاید نیم ساعتی در همان وضعیت زمین گیر بودیم تا به یکباره از دور جیپی را دیدیم با پرچم سبز رنگ یا ابوالفضل که با دیدنش جانی تازه گرفتیم و مردی که از پشت جیپ با تیربار کلاشینکف ارتفاعات مشرف را نشانه گرفته بود به مارسید و فریاد زد که بپرید بالا به سرعت سوار شدیم و به محضی که نشستیم و کمی از دره دور شدیم پرسید اینجا چه می کنید ؟ چرا تنها هستید؟ که گفتیم از جنوب آماده ایم و برگه معرفی گردان را دادم و به ستاد که رسیدیم فهمیدم ناجی ما همان حاج سید مهدی معروف و یل دره قاسلمو است فرمانده ستاد شمالغرب ! تا آخرین روزهای حضورم در غرب همیشه آن نگاه مهربانانه و پدرانه سید مرا جذب خودش کرده بود نگاهش ، رفتارش از جنس همت و باکری و بروجردی بود ، بی‌آلایشی سید ، ایمان زلالش ودوستی نابش مرا جذب کرده بود ، هنوز آن نگاه آخرش یادم هست که در روز خداحافظی پرسیدم راستی آقا سید از کجا فهمیدی ما در کمین گیر افتاده ایم ؟ که گفت صدای تیر در دل کوه را که شنیدم فهمیدم از بچه‌ها کسی گرفتار کمین شده و آمدم گفتم حالا چرا خودتان ؟ شما چرا ؟ که زد پشتم و گفت برو بچه شما بسیجی‌ها هر کدامتان یک گنج هستید من جانم را هم فدایتان می کنم ، سید واقعا هم جانش را به خطر انداخته بود .....

مهرماه ۱۳۷۱ دفتر قضائی سپاه

هفت سال از آنروزهای خاک و خون می گذشت در یک ماموریت شهری با چند نفر از نیروهای قرارگاه ثارالله تهران با یکی دیگر از همان نیروهای اطلاعات موازی ! درگیر شده بودیم و خلاصه پاپوشی برای همه مان ساخته بودند و دادگاه ما را احضار کرد و همانروز فرستادنمان به بازداشتگاه ۶۶ جائی که چهار سال بعدش البته به اتهام دیگری و نگاه دیگری هم البته فرستاده شدم ، همان شب اول بازجوئی وقتی که به اتاق بازجوئی رفتم بازپرس را که دیدم خشکم زد و وا رفتم همان سید مهدی دره قاسلمو که البته سخت هم شکسته شده بود ، دیگر از آن صدای رسا که دل کوه را می شکافت خبری نبود و سرفه بود و خش خش صدا ، داستان دادگاه و شکایت و پاپوش را که برای سید گفتم نگاهی کرد و با همان نگاه مهربانش گفت درستش می کنم و چهار روز بعدش همگی آزاد شدیم

زمان گذشت و چه بد هم گذشت کار من از سربند به چشم بند کشید و زندان و دادگاه و شکنجه و دست آخر هم فرار و این تبعید ناخواسته لعنتی ، اما دورادور از سایتها و مطبوعات و دوستان دور و نزدیک هر از گاهی خبر سید را می شنیدم ، سید اگرچه دایره المعارف جنگ بود اما گنجینه جنگ هم بود و از هر عملیات و منطقه‌ای یادگاری در بدن با خود داشت ، سید شیمیایی ، سید موج انفجار چشمهایش را گرفته ، سید پر ترکش ، و سید مظلوم ، فکر کنم آخرین خبری که از سید داشتم آن بود که حاج حمید دوست مهربان روزهای دوکوهه زنگ زد و گفت فرشاد ، سیدمهدی آخرین روزهای عمرش هست بیمارستانه بی‌معرفت نشو زنگ بزن و صحبتی کن ، اما نمی توانستم ، چه داشتم که به سید بگویم ؟ اما دست تقدیرسید را نگاه داشت و از پیوستنش به یاران شهیدش مانع شد اما داستان کهنه و تکراری بلعیدن فرزندان انقلاب توسط خود انقلاب گریبانگیر سید هم شد ! سید سازش ناپذیربود و از اینکه مدعیان اسلام و انقلاب در پی نام و نان بودند سخت دل نگران بود و دست آخر کار او هم به محکمه و دادگاه و بازداشت و زندان رسید ، خبرها مدام از ایران می رسید و اتهامات بود که پشت سر هم از این سو و آن سو بر سر این جانباز نیمه جان خراب می شد ... همان روزها با خود می گفتم وای بر نظامی که اینچنین فدائیانش را هم تحمل نمی کند .

مرداد ۱۳۸۷

در پشت میزکارم نشسته بودم و مشغول تنظیم اخبار بودم که اسکایپ زنگ خورد و دیدم فردی با سلام بر مهدی ! پشت خط بود ! جواب دادم ، صدای بی‌رمق و نیمه جانی گفت آقا سلام شما همان امیر فرشاد کذایی هستید ؟ که گفتم تا کذائی‌اش چه باشد و ... و خلاصه حرف و حرف تا اینکه گفت : مشتی ، بی‌معرفت منم سید مهدی!

به یکباره بغض چندین و چند ساله‌ام ترکید و گفتم حاجی جون تویی ؟ تو کجا اینجا کجا ؟ که اینبار این سید بود که درد دل میکرد از کارهایش گفت و اینکه زده‌ام بیرون تا شاهد غارت خون شهدا نباشم اما اینجا نیز گرفتار گرگ شده‌ام ، شیادانی که مرا تهدید کرده اند خانواده‌ام را به اسارت می برند و خودم را هم در غربت می کشند و جنازه‌ام را هم محاکمه خواهند کرد که تروریستم ! و این بار این سید بود که به کمک احتیاج داشت ، ناجی من اینبار جان خودش در خطر بود ، وقتی که داستان اخاذی‌ها و تهدیداتش را برایم تعریف کرد شناختم آن زورگیران را که در قد و قامت مبارزه با جمهوری اسلامی و پناهنده سیاسی بودن بسیاری را در ترکیه و اروپا سر کیسه کرده اند ، همانهایی که بو می کشند و بدنبال پول و نام و نان از هیچ جنایتی فروگذار نیستند !

چند روز بعدش خودم را به سید رساندم ، در هتلی در جنوب فرانسه بروی تخت افتاده بود و دورش را دهها قرص رنگارنگ و اسپری‌های تنفسی جوراجور گرفته بود و در کنار تختش چفیه‌اش هنوز خودنمایی می کرد ، برایم گفت که در ایران بر سر زیاده خواهی خیلی از گردن کلفتها مقاومت کرد و دست آخر دانه درشتها کارش را ساختند و ثمره همه مجاهدتهایش را با زندان و تبعید !! و میلیونها تومان جریمه برای اتهامات واهی دادند ، که همسر و بچه‌هایش را به بازداشت کشیدند و شکنجه کردند ، که دنیا عوض شده و جای متهم و شاکی تغییر کرده ، که مملکت شهدا در حال غارت است ، که چه خوش گفت شهید باکری که آرزو کنید در زمان جنگ شهید شوید وگرنه بعداز جنگ رزمندگان کنونی سه دسته میشوند : پشیمان ها ، معامله گران و منزوی ها و دسته ی سوم که از غصه دق مرگ میشوند !

سید امروز تنها و بی‌کس و مظلوم است نه جای در وطنش دارد که روزگاری برای حفظش جانش را بر سر آن گذاشته و نه توان مقاومت در برابر زیاده خواهان و اینچنین است که امروز بی‌سرزمین تر از باد است اما هنوز ایمان دارد به خون شهدا به انقلابی که شهدا با خون آبیاری‌اش کرده اند ! و می گوید : ما به شهداء (ع) تعهد داریم و نباید فراموش کنیم که روزی میمیریم و آنروز حتما شهداء ما را می بینند و باید کاری نکنیم که آنروز خیلی شرمسارش شویم ....

برایش گفتم سید این نظام و انقلابی که تو از آن دم می زنی همینی است که من و تو را آواره کرده ، همینی است که می گویی زن و بچه ات را به زیر کتک گرفته ، تو یا مجرمی یا نیستی اگر مجرمی که گلایه ات چیست و اگر نیستی که خوب مگر نمی دانی حکومت با کفر می ماند و با ظلم نمی ماند ؟

خنده‌ای کرد و تازه فهمیدم چقدر دلم برای این خنده و نگاه تنگ شده بود و فقط گفت ول کن اینها رو پسر فقط یادت باشد من کسی رو خارج از کشور ندارم اگر اینجا مردم تو رو خدا هر کاری از دستت بر می آید بکن تا جنازه‌ام به ایران برگردد و کنار بچه‌ها در قطعه ۴۴ یا جلوی قطعه ۲۹ قطعه شهدای گمنام خاکم کنند و حدالامکان اسمم رو هم رو سنگ قبر ننویسند ...

تمام دنیا بروی سرم سنگینی کرد این سید بود که حالا داشت برای من در هتلی دور تراز آب و خاکش وصیت می کرد ، هنوز دستانش از جای دستبندها زخم بود اما خم بر ابرو نمی آورد ، سرداری که تمام آرزوها و سپاهش درهم ریخته و شکسته شده اما هنوز چشم بر افق دارد ، شاید خیلی‌ها بگویند شستشوی مغزی و از این حرفها و یا ذوب شده در انقلاب نمی دانم چه می توانم بگویم فقط اینکه کم نیستند از جنس سید رضا ها، جانبازی که پایش را داده ، سلامتی‌اش را داده ، خانواده‌ای که فرزند و فرزندانش را داده ، همسرش را داده ، پدر و عزیزانش را داده و از آن مهمتر بدترین تهمتها را هم می شنود که : آره خانواده شهدا همه یخچال و گاز و خانه و ماشین گرفتند ! جانبازها که همه خودشونو بستند ! اما همینها هم اولین حذف شدگان این انقلاب هستند . خیلی‌ها شاید نشناسند اما همین چند روز دیگر است که سالگرد شهادت حاج داود کریمی است ، فرمانده جنگ و جانبازی که بر سر همان اعتقادات سازش ناپذیری‌اش و اینکه مثلا مقلد آیه الله منتظری بود و با حصر وی مخالف بود ماهها به زندان افتاد و حالا هم که امثال او مثل حاج رضا ، همانی که چند وقت پیش در بیمارستان از دانشجو و بسیجی و رزمنده و نماینده مجلس و وزیر و معاون رئیس جمهور برای ملاقاتش صف کشیده بودند امروز با تمام اعتقادات و باورهایش یک روز اینجا و روز دیگر آنجا آواره است و‌ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ، سید هنوز از ولایت فقیه می گوید و من از بی عدالتی و بی ولایتی خامنه ای که می می گویم نمی خواهد باور کند و هنوز از خمینی می گوید و اینکه وصیت کرده است: نگذارید این انقلاب بدست نا اهلان بیفتد از او می پرسم خوب همین اهل و نا اهل را برایم تعریف کن ؟ تو چه کسانی را اهل می دانی که می گوید نا اهلان آدم‌هایی هستند که نان جبهه را خوردند و خون جبهه را ندادند و بعد از جنگ به دنبال غنیمت‌ها اونهایی که در مسئولیت‌ها قرار گرفتند و امروز بر خر مراد سوارند...

پی نوشت بعد یکسال :

همیشه گفته ام که بزمجه ها با من مشکل دارند بزمجه هایی مثل ابراهیم نبوی یا ایرج مصداقی ! که از این پست بل گرفته اند .

سید مهدی پس از طی دوران نقاهتش به ایران بازگشته و زندگی اش را می کند گرچه سخت و رنجور اما آرزویش این بوده که در وطن باشد بنا بر این من زیاد نمی توانم درباره اش اطلاعات بدهم شاید که بعضی را خوش نیاید .

در روزهای اول پست این مطلب چند عکس از جانباز دیگری برایش کار کرده بودم که بعد از مشخص شدن هویت وی آنرا برداشتم و تعمد دیگری در کار نبوده است .خدا همه عقده ای ها و منافقین را درمان کند