و گفتني ها همچنان هست !

دوستان عزيز متاسفانه يا خوش بختانه فردي از شهر ري با آي پي 80.191.36.198 دلش را خوش كرده بود و وبلاگ من را با
استفاده از اينكه چند روزي در مسافرت بودم و مراقبتي رويش نداشتم به خيال خودش هك كرده و با پاك كردن تمام پستها و قالب مسرت مندانه و با شادماني در اغلب وبلاگهاي دوستانش از جمله اينجا ( همون دلقك هاي معروف ) و ... اعلام كرده كه به سلامتي هلالي وبلاگ من هك شده است ! اما خوب فكر اينجا رو نكرده بود كه مي شود با يك اي ميل ساده به مديريت بلاگ اسپات تمام عمليات حزب الهي پسند وي را به باد هوا گرفت ! .هر چه كه بود به خير گذشت و من را مصمم تر كرد تا زير و بالاي تمام مدعيان دينداري از جمله عبدالرضا خان هلالي و ليدا خانم دوست دخترش را براي شما بگويم . به قول قديما موشك جواب موشك !

نوع زيبايي از مخالفت مدني!

اين روزها در آلمان اتفاقات جالبي در حال وقوع است كه مي تواند روند خوبي براي جنبش چپ داشته باشد ، مطمئنا در اطلاع مي باشيد كه مخالفان و منتقدان سياست جهانی‌شدن اين روزها برای تدارک اعتراض و تظاهرات در حالي كه اجلاس رهبران گروه ۸ (رهبران هفت کشور بزرگ صنعتی به علاوه روسيه) در ماه هاي آتي در حال برگزاري مي باشد فعاليتهاي بسيار زيبايي را در جهت همراه كردن آحاد مردم با خود انجام داده اند ! اين اجلاس ماه ژو‌ئن آتی در ايالت مکلنبورگ فورپومرن آلمان برگزار می‌شود ، گرچه در جبهه مخالفان سياست جهاني شدن اختلافات بي شماري به چشم مي خورد و هر گروهي از يك نوع و نظر مخالف اين سياست مي باشد اما در نحوه ابراز مخالفتها تفاوتهاي زيادي به چشم نمي خورد اكثريت مخالفان با نافرمانی‌های مدنی و آکسيون‌های کم و بيش غيرقانونی مخالفند و اعتقاد دارند كه با استفاده از تمام رسانه هاي در دستشان بايد اعلام كنند كه هيچ اقدام جنجالی و مخل نظم و آسايش عمومي در اين تظاهرات و اعتراض ها صورت نخواهد گرفت، چرا كه در گذشته شاهد بوديم كه همين مخالفان با حمله به مراكز خريد و يا مركز مك دونالد و ... آنها را به آتش مي كشيدند ، البته گروههاي ديگري هم هستند كه معتقدند شايد نشود جلوي خشونت را گرفت ! و نوع برخورد دولت و حتي نوع برخورد ونظارت پليس هم شرط هست که خودش تحريک‌کننده است و يا در جهت ايجاد آرامش تلاش مي كند . (كه البته حرفي است منطقي ) . اما وراي اين هارت و پورتهاي تئوريك و پشت ميز نشيني و يقه سفيدان روز گذشته تعدادی از فعالان تدارک برای تظاهرات عليه اجلاس گروه ۸، با طناب‌های صخره‌نوردی خودشان را به قسمت‌های بالای ساختمان پارلمان آلمان رساندند و پلاكارد بزرگي را بر سر در مجلس نصب كردند كه برويش نوشته شده بود :«مجلس در خدمت سرمايه آلمان » ! اما مخالفتها فقط در مقابل مجلس نبود و به داخل صحن علني مجلس هم كشيده شد و تعدادي از مخالفان كه بروي صندلي هاي تماشاچيان پارلمان نشسته بودند به يكباره برخواسته و اسکناسهايي را كه يك روي آن يورو بوده و روي ديگرش دلار و حاوي كاريكاتورهاي مركل و بوش ،بر سر نمايندگان ريختند و حتي دو نفري هم توانستند با عبور از ميله هاي حفاظ خود را بداخل صحن مجلس انداخته و نهايتا چه مخالفان بيروني و چه مخالفان دروني توانستند جلسه مجلس را بهم بريزند ! و نمايندگان هم كه ظاهرا اشتياقي براي ادامه جلسه نداشتند اكثريتشان به بيرون صحن آمده تا مخالفان بيرون پارلمان و پلاكارد بزرگ بر سر در مجلس را ببينند ، و همين مسئله باعث شد كه جلسه علني مجلس از اکثريت بيفتد و ختم جلسه را معاون رئيس مجلس ولفانگ اعلام نمود ! وراي همه حرفهايي كه دو رو بر سياست جهاني شدن هست اين نوع ابراز مخالفت براي من جالب بود ( البته شايد نشود اينچنين نسخه هايي را در ايران پياده كرد اما همين نوع مخالفتهاي مدني به نظر من اگر در ايران انجام شود عليرغم تمام سركوبهايي كه مي شود درست مثل آنچه كه بر سر معلمان معترض در مقابل مجلس انجام شد شك نكنيد كه بي تاثير نخواهد بود ) اقدام ديروز مخالفان جهاني شدن در برلين ابتكار عمل زيبايي بود كه ضمن اينكه بازتاب جهاني داشت در رسانه ها نشان داد كه براي ابراز مخالفت مي شود فكرهاي جديدي داشت كه همين اجراي آنها مي تواند اذهان بسياري را با خود همراه نمايد . تمام آنچه را كه گفتم مي توانيد درفيلم كوتاه اشپيگل آن لاين ببينيد كه البته فقط به زبان آلماني است ولي داستانش همان هست كه گفتم . پي نوشت :
بازداشت حسین موسویان دیپلمات ارشد هسته‌ای ایران و معاون پژوهش‌های بین‌الملل مرکز تحقیقات استراتژیک در روزهای اخیر بازتاب‌های فراوان و تحلیل‌های گاه بسیار ضد و نقیضی در پی داشته است، به زودي برايتان از موسويان خواهم نوشت اما فعلا لينكهايي از اين بازداشت و نوع نگاههاي منابع و گروههاي سياسي را برايتان مي آورم كه جالب است : آفتاب وابسته به طيف فكري هاشمي رفسنجاني مروري بر يك بازداشت ! روز آن لاين حلقه اي از روزنامه نگاران اصلاح طلب خارج از كشور : احتمال بازداشت های ديگر در تيم سابق هسته اي خبرگزاري فارس وابسته به طيف امنيتي و قضايي كشور : تحقيقات از موسويان به اتهام جاسوسی همچنان ادامه دارد. سعيد مرتضوي دادستان عمومي و انقلاب كشور : وزارت اطلاعات مسئول پرونده موسويان هست ! راديو فردا وابسته به بنگاه خبر پراكني آمريكا : دیپلمات "دانه درشت" در اوین ! راديو بي بي سي وابسته به بنگاه خبر پراكني بريتانيا : بازداشتي اسرار آميز ! سايت رجا نيوز وابسته به طيف فكري تسويه شدگان وزارت اطلاعات در دوم خرداد مرثيه اي براي ايران؛ مخزن اسرار در دست نااهلان الشرق الاوسط در مقاله اي به قلم عليرضا نوري زاده
پي نوشت دوم :
دوستان عزيز من از فردا براي دو هفته به سفر مي روم و احتمالا دسترسي ام به اينترنت محدود خواهد بود . به اميد ديدار و التماس دعا !

نمي خواهيم كشورمان بمباران شود !

يك هفته بعد از انتشار مقاله چهل تن در زود دويچه سايتونگ، كه در مجال پيش برايتان گفتم "گی هلمينگر"، شاعر و نويسنده لوکزامبورگی مقيم آلمان که به تازگي از سفري پر ماجرا و جذاب از ايران بازگشته است سفرنامه مكتوب و تجربياتش را از اين كشور شرقي در روزنامه دی ولت آلمان منتشر کرد، دي ولت شايد ندانيد كه يكي از وزين ترين و معتبر ترين مطبوعات آلمان هست و اينكه مطبوعات آلماني و مخصوصا دي ولت نسبت به ايران حساسيتشان بالاتر رفته جاي اميد واري هست . نكته جالبتر اين مقاله وراي اينكه هفته بعد از نوشته چهل تن منتشر شده ، اين است كه هلمينگر در اين سفر ميهمان اميرحسن چهل تن هم بوده است ، و اكنون در اين دو نوشته فاصله نگاه دو هم انديش نسبت به يك نقطه واحد زيبا رخ نمايانيده است . هلمينگر با تمام غربي فكر كردنش و اينكه تمام غير ايراني ها معمولا اهل سياه و سفيد ديدن هستند در اين مقال زيبا نوشته است كه تكليف مردم و دولت را بايد سوا كرد و اينكه حكومت در ايران راه خودش را می‌رود و مردم هم راه خودشان راو آنها را دو خط موازي فرض كرده كه هيچ وقت در طي اين بيست و هشت سال نتوانسته اند برخوردي متقاطع با يكديگر داشته باشند او بر خلاف خيلي از خبرنگاران و فيلمبرداران غربي كه اول از مساجد و صداي اذان شروع مي كنند اتفاقا از اينكه مساجد و صدای موذن‌ها در تهران چندان به چشم و گوش نمی‌آيند اظهار شگفتی کرده و حتي مي گويد كه تنها يكبار و آنهم يک هفته‌ای پس از ورودش به تهران آخوند عمامه‌ به سری را در خيابان ديده است ، نگاه هلمينگر به تهران البته به عنوان يک مسافر كه مدتي گذرا به ايران مي آيد و بر مي گردد بسيار منطقي تر وبسيار خوشبينانه‌تر از چهل تن است، مخصوصا آنجا كه مي گويد : تهران رنگ‌های گوناگونی دارد. باز و گشاده روست و آماده کمک. و صبح زود، وفتی که چتری از دود بر سر شهر حائل نيست قله‌های متفاوت ارتفاعات البرز گويی که يک آينده گشوده به جهان را به نظاره نشسته‌اند. جوان‌هايی هم که من‌ با آنها صحبت کردم شهرشان را باحال می‌دانند، زيرا که در آن همه کاری می‌توان کرد. هر موزيکی را می‌توان شنيد و هر فيلمی را هم که بخواهی قابل دسترسی است. البته آنها ديسکو ندارند که مکانی برای تماس با جنس مقابلشان باشد، ولی برای اين کار هم، مراکز خريد را ميعادگاه خود کرده‌اند. آنها در ميان ستون‌ها و سوق‌های اين مراکز شماره تلفن ردوبدل می‌کنند و به هنگام اين کار، طوری رفتار می‌کنند که انگار در حال صحبت در باره لباس پشت ويترين‌ها هستند . هلمينگر به اصفهان می‌رود و در آنجا در يک پياده‌رو،‌ مردی که از چهره‌ او متوجه خارجی‌بودنش شده از پشت به شانه‌اش می‌زند و به زبان انگليسی شکسته‌بسته می‌گويد: من نمی‌دانم که تو روزنامه‌نگاری يا نه،‌ ولی برو و در روزنامه‌های کشورت بنويس که هيچ‌کس در ايران هوادار آخوندها نيست ، قول بده که بنويسی‌ها! ما نمی‌خواهيم که کشورمان بمباران شود،‌ به هيچ وجه! ما در سال‌های گذشته به اندازه کافی جنگ را تجربه کرده‌ايم ... بازم تذكر : راستي دوستان من متاسفانه تلفن دستي ام را از بس كه با هوشم گم كردم ! اون دسته از عزيزاني كه من شماره شان را داشتم لطفا برايم دوباره شماره تلفنهايتان را بفرستيد .

یک ایستگاه به جهنم ؟

اميرحسین چهل تن را شاید بسیاری بشناسند و شاید هم بسیاری نشناسند ! چهل تن یکی از نویسندگان معاصر کشورمان هست و با آثار روضه قاسم و تالار آيينه ، مهر گياه و ... معمولا شناخته می شود ، اصلی ترین دغدغه و شناسنامه آثار وی حساسیت بروی واقعه مدرنیته است و اینکه در گذر از سنت به مدرنیسم چه بر سر جامعه ایران و ایرانی آمده است چند وقت پیش روزنامه آلمانی زود دويچه سايتونگ از چهل تن دعوت نموده تا وی آنچه که از تهران یعنی زادگاه خویش می داند با خوانندگان روزنامه در میان بگذارد ، در این مجال چهل تن دوباره بروی دغدغه همیشگی خویش زوم نموده و به مسئله گذراز سنت به مدرنیته در تهران و اصولا ایران پرداخته ، چهل تن که اکنون در آستانه دهه پنجم عمر خود می باشد در ابتدای نوشتار خویش به دوران کودکی خویش برمی گردد و با یادی از آن ایام برای خوانندگان آلمانی زبان روایت می کند که هنگامی که هفت‌ساله بوده ، مادرش در يک عصر بهاری دستش را گرفته و با اشتیاق وی را به فرودگاه مهرآباد تهران برده تا همراه با جمعیتی بی شمار از مردم شاهد ورود خانم "جينا لولوبريجيدا" ، هنرپيشه معروف ايتاليایی به تهران باشند ! اما سیل جمعيت چنان بوده که پليس با همه تلاش خود نتوانسته نظم را حفظ کند و هرج و مرج فرودگاه تهران و اطراف آن را فراگرفته و تا روزی هم که لولو بريجيدا تهران را ترک می‌کند مادر چهل تن که اشتیاق دیدار وی را داشته علیرغم تلاشهای زیاد به ديدار چهره او از نزديک موفق نمی‌شود و تنها در روزنامه‌ها جريان سفر وی را تعقيب می‌کند. چهل تن بعد ازنقل این خاطره می گوید : يکی دو روزی پس از آن که لولوبريجيدا تهران را ترک کرد ،‌رويداد ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ به وقوع پيوست و اهالی بخش‌های جنوبی تهران به حمايت از آيت‌آلله خمينی دست به تظاهرات زدند،‌ تظاهراتی که توسط پليس پراکنده شد و آیه الله خمينی نيز پس از واقعه به تبعيد رفت تا اینکه در بهمن ۱۳۵۷،‌يعنی ۱۵ سال پس از استقبال کم سابقه تهرانی‌ها از هنرپيشه زن ايتاليايی اکنون باز دوباره تهرانی ها به همراه خیل کثیری از هم میهنان دیگر خویش در فرودگاه مهرآباد به استقبال رفته بودند و این بار آيت‌آلله خمينی بود که با استقبالی مشابه از تبعيد وارد تهران می شد . در همین مجال است که چهل تن به انقلاب ایران می پردازد و اشاره می کند به روسپی‌خانه‌ های تهران و محله ويژه ایشان در تهران که درآن دختران روستايی و یا بی سرپرست به کار تن فروشی مشغول بودند ودر جریان حضور نظامیان بیگانه این دختران با ميل و سليقه نيروهای متفقين سازگار نبودند و نهایتا اين روسپی‌خانه ها و محله شان در جريان انقلاب مورد حمله و تخریب انقلابيونی قرار گرفتند که شايد برخی از آنها خود پيش‌تر از مشتريانی چنين مکان‌هايی بودند ، با وقوع انقلاب و بر سر کار آمدن روحانیون به گفته چهل تن ، ملایان در سال ۱۳۵۷ شهری را تحويل گرفتند که دارای سينما و تئاتر و فاحشه‌خانه و دانشگاه و عرق‌فروشی و کتابخانه و البته مسجد بود!. و در گذر همین تعویض قدرت بوده که زنان روسپی که محل کسب و کارشان برچیده شده بود به کنار خیابانها آمدند و بازيگران تئاتر نیز به بازکردن چلوکبابی روی آوردند و دانشگاه ها و عرق‌فروشی‌ها هم تعطيل شدند، چرا که همه چيز بايد اسلامی می‌شد! ، اما يک مشکل لاينحل وجود داشت که هنوز هم باقی است و آن اين که خود تهران را نمی‌شد تعطيل کرد ، چهل تن بعد از آن به ترافيک وسائل نقلیه در تهران و نقشی که اين معضل در ايجاد يک زندگی جهنم‌گونه در تهران ايجاد کرده، نگاه می اندازد و در موخره نوشته اش به طنز می نویسد ؛ جرج بوش دائم اشاره می‌کند که در برخورد با ايران گزينه نظامی کماکان روی ميز وی است، اما آمريکايی‌ها بهتر است که اين گزينه را در کشو ميز بگذارند، زيرا بدون يک حمله نظامی هم تهران از هر جهت که نگاه کنی تنها يک ايستگاه با جهنم فاصله دارد ! اما تهران شهر زیبا و غول پیکر ایران که محل وماوای حکومتیان نیز هست آیا به راستی ایستگاه بعدی اش جهنم است ؟ آیا واقعا مدرنیته بی قواره این شهر را به زانو در خواهد آورد ؟ آیا برجها و کافی شاپ های تهران توانسته اند مردمی را که روزی به استقبال جينا لولوبريجيدا رفته اند و روز دیگر به استقبال روحانی انقلابی شان آیه الله خمینی و روز دیگر به تخریب روسپی خانه ها توانسته اند خود را به مدرنیته برسانند ؟ و آیا اصلا هنوز با تمام این اوصاف تهرانی را که هنوز در آن می توان زورخانه و بازار و سقاخانه یافت اصلا شهر مدرنی هست ؟ پی نوشت : اما تهران و موضوعاتش همچنان برای مطبوعات آلمان جذاب است و اهمیت دارد که در پستهای آتی به شرح آن خواهم پرداخت . اين هم عكسهايي از تلاش نگهبانان در جهنم كه نمي خواهند زنان به جهنم بروند ! اين هم عكسي از كارت بازگشت افتخار آفرين حاج آقا و بقيه! راستي دوستان من متاسفانه تلفن دستي ام را از بس كه با هوشم گم كردم ! اون دسته از عزيزاني كه من شماره شان را داشتم لطفا برايم دوباره شماره تلفنهايتان را بفرستيد .

جنبش زنان و پست فطرتی باجناق ها

جنبش زنان و دره پیش رو !
امروزه در داخل کشور، با فرصتهای گرفته شده و تجارب اخذ شده زنانی که به آزادی و حقوق برابر می اندیشند، جنبش زنان شاید طلایی ترین دوران خویش را در حال سپری نمودن است . پس از سالگرد هشت مارس دو سال پیش، حکومت با برخورد خشنی که با زنان در تجمع میدان هفت تیر داشت و علنا رودر رویی خویش را با جنبش زنان در لخت ترین شکل ممکن نشان داد، اتفاقات بسیار مهم و حساسی را برای جنبش زنان رقم زد . این اتفاقات و حوادث درست همانی است که در یک دهه پیش جنبش دانشجویی با آن دست به گریبان بود . با به روی کار آمدن دولت اصلاحات خاتمی و باز شدن نسبی فضای سیاسی جنبش دانشجویی که خود را برنده انتخابات می دانست و به نوعی خود را وارث رای بیست میلیونی به خاتمی را که این جنبش یکی از اصلی ترین حامیانش بود می دانست، شکوفا ترین دوران خویش را در حال تجربه بود تا که حادثه کوی دانشگاه سال هفتاد و هشت برای آن اتفاق افتاد. بعد ازآن بود که آن جنبش شاداب به نوجوانی نرسیده دوران پیری و رخوت خود را سپری نمود و از آن جنبش شاداب و صاحب بیست میلیون رای اکنون تنها ردایی بر جا مانده بر پیکری زار و نزار. آن شباهت ها و قرینه های تاریخی متاسفانه امروزه بر جنبش زنان نیز سایه انداخته ! اشتباهات استراتژیک و راهبردی ای را که آن روزها دانشجویان مرتکب آن شدند تک و توک امروز نیز می بینیم که زنان مشمول آنها هستند .در قبل و بعد از حادثه کوی دانشگاه و یا تا بعد از حادثه اعتراض دانشگاه به حکم اعدام دکتر آغاجری شاهد آن بودیم که محافظه کاران و قوه قضائیه با تمام سازو برگ مقابل جنبش دانشجویی ایستاده بودند و قطار قطار دانشجویان را به محاکمه و زندان می سپردند و بی شک شما نیز شاهد بودید که با سوت و کف و تجلیل دانشجویان را تا در زندان اوین و یا دادگاه مشایعت و بدرقه می کردیم و در مطبوعات مدافع اصلاحات هم پر بود از اخبار زندان و دادگاه و پرتره های اصلاح طلبان دربند ! در همین میانه بود که هنرپیشگانی وارد گود مبارزه شدند که نه عقبه دانشجویی و حتی مبارزه سیاسی داشتند و نه حتی دارای بینش لازم سیاسی و همین فقدان بود که سوار بر موج احساسات هر کدام برای خود وزن وجایگاهی متصور شدند و پای صحبت هر کدام که می نشستی خود را رهبر دانشجویان می دانستند و اینچنین شد که با استفاده از افتخار زندانی بودن هر کدام تکه ای را به ناکجا آباد بردند و نتیجه اش هم که چندپارگی جنبش و امروز اضمحلال و متلاشی شدن آن جنبش دانشجوئی قدرتمند می باشد !اگر بخواهیم در نگاهی کوتاه اشتباهات را بارم بندی کنیم پنجاه درصد نبود کار و آموزش تئوریک و تشکیلاتی و نبود کادر مناسب و پنجاه درصد هم خطای راهبردی باعث این اضمحلال بود . دانشجویان می خواستند دموکراسی و سکولاریسم و لیبرالیسم را با شیوه هایی رادیکال و چپگرانه به جامعه بیاورند !از دفاتر انجمنهای اسلامی به عنوان کمون های دانشجویی استفاده می کردند و در جلسات تفسیر نهج البلاغه و سخنرانی عبدالله نوری و اشکوری و سروش عکس گلسرخی و چگورا و احمد زاده وشریعتی را بلند می کردند ! و در صف اول همیشه اصلاح طلبان و دانشجویانی بودند که طعم زندان را چشیده بودند ، یادم می آید همانروز ها بسیاری ما و حکومت را تواما هشدار می دادند که مگذارید زندان رفتن افتخار باشد اما افتخار شد و این اشتباه همه ما بود که گمان می کردیم مبارزه خلاصه است در فریاد و زندان ! بیاد دارم فردای روزی را که از زندان آزاد شده بودم پلاکارد بزرگ دفتر تحکیم وحدت را که مقابل در دانشکده حقوق زده بودند که به خانه خوش آمدی وبرای من و دکتر رهامی و خانم عبادی مجلس پاسداشت گرفته بودند ، آنروز بود که از زندان رفتنم خوشنود بودم و بی شک بسیاری دیگر آرزوی رفتن به زندان را نمودند .البته این درست است که خواستگاه و گرانیگاه جنبش دانشجویان و جنبش زنان با هم تفاوت ریشه ای و ماهوی دارد اما از این راه طی شده زنان نیز باید بدانند که مسئله زندان رفتن و احکام زندان صادر کردن حکومت برایشان نباید بازتابش در به به و چه چه و تقدیس آنها قرار گیرد ، زنان اگر هم که به زندان می روند و بازداشت می شوند باید بدانند که برای چه به زندان افتاده اند ؟ احساسات و ذوقشان را برای هدفشان نگهدارند نه برای خاطرات زندان و رفتار بازجوها . من همه زندانیان جنبش زنان را از ژیلا بنی یعقوب گرفته تا فرناز سیفی و شادی صدر و ... همه آنها را می ستایم و برای همه فعالیتهایشان تک تک ارزش و احترام و ستایش قائلم اما باید این را هم دید که ژیلا بنی یعقوب اگر به زندان و بازداشت می افتد صرفا و صرفا بخاطر حضورش در میدان هفت تیر و یا مقابل دادگاه انقلاب و فریاد و شعار ای زن نیست ! و یا اگر شادی صدر بازداشت هم می شود و همه شان برای ما افتخار می آورند اما همین شادی صدر در کنار پرونده زندگی اش و بازداشتش دهها طرح وپروژه و لایحه دفاعیه و وکالت دیگر هم دارد اینها در مطبوعات وتریبونهای مختلف از هزار نقض حقوق زنان در ایران ایراد می گیرند و برای استقلال زنان و یا برای حق طلاق و یا برای حقوق برابر در قوانین ایران و یا خشونت بر علیه زنان و ... هم تلاش می کنند و اینهاست که قابل ارزش است و باید آنها را ستود و حالا اگر در این گذر به زندان هم بیفتند وبازداشت شوند خوب وظیفه ماست که آنها را حمایت کنیم و برای آزادی شان از هر شکل ممکن اقدام نمائیم . اما حرف اصلی اینجاست که جنبش زنان را نباید امروز با تعداد زندانی هایش بشماریم و مهم بدانیم بلکه باید بشماریم که در جنبش زنان چند ژیلا بنی یعقوب و یا شادی صدر داریم ؟ وگرنه آنچه که زیاد است در ایران زندان و زندانی ؟! من تمام فعالان جنبش زنان در ایران می ستایم اما یک موی فمنیستهای عملگرا را با یک لشگر فمنیست زندانی داد و هواری مقابل دادگاه انقلاب و یا میدان هفت تیر عوض نمی کنم !امروزه در داخل کشور، با فرصتهای گرفته شده و تجارب اخذ شده زنانی که به آزادی و حقوق برابر می اندیشند، جنبش زنان شاید طلایی ترین دوران خویش را در حال سپری نمودن است . پس از سالگرد هشت مارس دو سال پیش، حکومت با برخورد خشنی که با زنان در تجمع میدان هفت تیر داشت و علنا رودر رویی خویش را با جنبش زنان در لخت ترین شکل ممکن نشان داد، اتفاقات بسیار مهم و حساسی را برای جنبش زنان رقم زد . این اتفاقات و حوادث درست همانی است که در یک دهه پیش جنبش دانشجویی با آن دست به گریبان بود . با به روی کار آمدن دولت اصلاحات خاتمی و باز شدن نسبی فضای سیاسی جنبش دانشجویی که خود را برنده انتخابات می دانست و به نوعی خود را وارث رای بیست میلیونی به خاتمی را که این جنبش یکی از اصلی ترین حامیانش بود می دانست، شکوفا ترین دوران خویش را در حال تجربه بود تا که حادثه کوی دانشگاه سال هفتاد و هشت برای آن اتفاق افتاد. بعد ازآن بود که آن جنبش شاداب به نوجوانی نرسیده دوران پیری و رخوت خود را سپری نمود و از آن جنبش شاداب و صاحب بیست میلیون رای اکنون تنها ردایی بر جا مانده بر پیکری زار و نزار. آن شباهت ها و قرینه های تاریخی متاسفانه امروزه بر جنبش زنان نیز سایه انداخته ! اشتباهات استراتژیک و راهبردی ای را که آن روزها دانشجویان مرتکب آن شدند تک و توک امروز نیز می بینیم که زنان مشمول آنها هستند .در قبل و بعد از حادثه کوی دانشگاه و یا تا بعد از حادثه اعتراض دانشگاه به حکم اعدام دکتر آغاجری شاهد آن بودیم که محافظه کاران و قوه قضائیه با تمام سازو برگ مقابل جنبش دانشجویی ایستاده بودند و قطار قطار دانشجویان را به محاکمه و زندان می سپردند و بی شک شما نیز شاهد بودید که با سوت و کف و تجلیل دانشجویان را تا در زندان اوین و یا دادگاه مشایعت و بدرقه می کردیم و در مطبوعات مدافع اصلاحات هم پر بود از اخبار زندان و دادگاه و پرتره های اصلاح طلبان دربند ! در همین میانه بود که هنرپیشگانی وارد گود مبارزه شدند که نه عقبه دانشجویی و حتی مبارزه سیاسی داشتند و نه حتی دارای بینش لازم سیاسی و همین فقدان بود که سوار بر موج احساسات هر کدام برای خود وزن وجایگاهی متصور شدند و پای صحبت هر کدام که می نشستی خود را رهبر دانشجویان می دانستند و اینچنین شد که با استفاده از افتخار زندانی بودن هر کدام تکه ای را به ناکجا آباد بردند و نتیجه اش هم که چندپارگی جنبش و امروز اضمحلال و متلاشی شدن آن جنبش دانشجوئی قدرتمند می باشد !اگر بخواهیم در نگاهی کوتاه اشتباهات را بارم بندی کنیم پنجاه درصد نبود کار و آموزش تئوریک و تشکیلاتی و نبود کادر مناسب و پنجاه درصد هم خطای راهبردی باعث این اضمحلال بود . دانشجویان می خواستند دموکراسی و سکولاریسم و لیبرالیسم را با شیوه هایی رادیکال و چپگرانه به جامعه بیاورند !از دفاتر انجمنهای اسلامی به عنوان کمون های دانشجویی استفاده می کردند و در جلسات تفسیر نهج البلاغه و سخنرانی عبدالله نوری و اشکوری و سروش عکس گلسرخی و چگورا و احمد زاده وشریعتی را بلند می کردند ! و در صف اول همیشه اصلاح طلبان و دانشجویانی بودند که طعم زندان را چشیده بودند ، یادم می آید همانروز ها بسیاری ما و حکومت را تواما هشدار می دادند که مگذارید زندان رفتن افتخار باشد اما افتخار شد و این اشتباه همه ما بود که گمان می کردیم مبارزه خلاصه است در فریاد و زندان ! بیاد دارم فردای روزی را که از زندان آزاد شده بودم پلاکارد بزرگ دفتر تحکیم وحدت را که مقابل در دانشکده حقوق زده بودند که به خانه خوش آمدی وبرای من و دکتر رهامی و خانم عبادی مجلس پاسداشت گرفته بودند ، آنروز بود که از زندان رفتنم خوشنود بودم و بی شک بسیاری دیگر آرزوی رفتن به زندان را نمودند .البته این درست است که خواستگاه و گرانیگاه جنبش دانشجویان و جنبش زنان با هم تفاوت ریشه ای و ماهوی دارد اما از این راه طی شده زنان نیز باید بدانند که مسئله زندان رفتن و احکام زندان صادر کردن حکومت برایشان نباید بازتابش در به به و چه چه و تقدیس آنها قرار گیرد ، زنان اگر هم که به زندان می روند و بازداشت می شوند باید بدانند که برای چه به زندان افتاده اند ؟ احساسات و ذوقشان را برای هدفشان نگهدارند نه برای خاطرات زندان و رفتار بازجوها . من همه زندانیان جنبش زنان را از ژیلا بنی یعقوب گرفته تا فرناز سیفی و شادی صدر و ... همه آنها را می ستایم و برای همه فعالیتهایشان تک تک ارزش و احترام و ستایش قائلم اما باید این را هم دید که ژیلا بنی یعقوب اگر به زندان و بازداشت می افتد صرفا و صرفا بخاطر حضورش در میدان هفت تیر و یا مقابل دادگاه انقلاب و فریاد و شعار ای زن نیست ! و یا اگر شادی صدر بازداشت هم می شود و همه شان برای ما افتخار می آورند اما همین شادی صدر در کنار پرونده زندگی اش و بازداشتش دهها طرح وپروژه و لایحه دفاعیه و وکالت دیگر هم دارد اینها در مطبوعات وتریبونهای مختلف از هزار نقض حقوق زنان در ایران ایراد می گیرند و برای استقلال زنان و یا برای حق طلاق و یا برای حقوق برابر در قوانین ایران و یا خشونت بر علیه زنان و ... هم تلاش می کنند و اینهاست که قابل ارزش است و باید آنها را ستود و حالا اگر در این گذر به زندان هم بیفتند وبازداشت شوند خوب وظیفه ماست که آنها را حمایت کنیم و برای آزادی شان از هر شکل ممکن اقدام نمائیم . اما حرف اصلی اینجاست که جنبش زنان را نباید امروز با تعداد زندانی هایش بشماریم و مهم بدانیم بلکه باید بشماریم که در جنبش زنان چند ژیلا بنی یعقوب و یا شادی صدر داریم ؟ وگرنه آنچه که زیاد است در ایران زندان و زندانی ؟! من تمام فعالان جنبش زنان در ایران می ستایم اما یک موی فمنیستهای عملگرا را با یک لشگر فمنیست زندانی داد و هواری مقابل دادگاه انقلاب و یا میدان هفت تیر عوض نمی کنم !

با جناق جزو فامیل نیست ! مرگ بر با جناق !

اظهارات محمود جون درباره سرو وضع جوانان را در قبل از انتخابات را که بیاد دارید حتما اگر نه پس حتما در بالا ببینید ! سریع دیدید خوب ! این فرمانده نیروی انتظامی آقای سردار سرتیپ پاسدار احمدی مقدم بد جنس بد بد بد وقتی این اظهارات محمود جون را در قبل از انتخابات ریاست جمهوری دیده از اونجا که میگن اگر ژیان ماشین شد باجناق هم فامیل می شه با تمام نیروهای خود سر و بی خود سرش ریخته تو خیابونها و داره محمود را خراب می کنه پس به جای مرگ بر بدحجاب در نماز جمعه این هفته باید همه با هم بگوئیم : مرگ بر با جناق ، مرگ بر با جناق !

امیر فرشاد ابراهیمی در تهران است !

مدتی است که برای من مکررا ای میل و کامنت در همین وبلاگ می آید که آقا چرا رفتی ایران ؟کی رفتی ایران ! برای چه رفتی ایران ؟ من هم طبق معمول از آنجا که میزان علاقه همه را نسبت به خودم می دانم فکر کردم که سر کارم ! و جواب می دادم آره دیگه نمی شد اونجا زندگی کرد ، خوب نبود دلم برای آقای خامنه ای تنگ شده بود گفتم یه سر بیام تهرون ! تا اینکه چندوقت پیش در مراسمی که رادیو صدای آلمان یاهمون دویچه وله در برلین گذاشته بود با عنوان "صدای آلمان و وبلاگهای ایرانی " که جای شما خالی هم شام حسابی خوردم و هم از اینکه در بخش بلاگرهای ایرانی وبلاگ من و سیبیل طلا را معرفی کردند حسابی چاق شدم ! خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران ، ایرنا بعد مراسم آمد و یکهو میکروفن را گرفت جلوی من و گفت آقای ابراهیمی ؛چرا به ایران برگشتید ؟ (به جان خودم شوخی نیست ها ! ) گفتم بله ؟ من کی برگشتم ؟ گفت شنیده شده شما به ایران برگشتید ! خندیدم و گفتم نه بالام جان اشتباه به عرض رسوندند که دوباره پرسید یعنی اینکه ایران نیستید را تکذیب می کنید ؟!! گفتم عزیزم اینجا کجاست ؟ برلین هست ! منم که اینجا راست وایسادم دیگه چیو تکذیب کنم ؟ داری می بینی دیگه ! گفت خوب من می بینم بقیه که خبر را می خوانند که نمی بینند واقعا شما اگه بودید چی می گفتید ؟ منم گفتم نه من تکذیب نمی کنم و برلین نیستم بلکه الان در کوچه برلن تهران ایستادم و دارم در حین خرید قرص لاغری با شما مصاحبه می کنم ! ( البته بعدا از اون داداشمون سئوال کردم شما چند ساله شغل شریف خبرنگاری را انتخاب نموده اید ؟ اگر شما خبرنگار ایرنا در برلین هستید پس واقعا طفلی اون کاوه اشتهاردی مدیریت روزنامه و موسسه ایران برازنده اش هست ! ظاهرا همه برو بکس جمع هستند ! اما این پایان ماجرا نبود چند روز بعدش یک خانمی که نه خودش را معرفی کرد و نه گفت شماره تلفن منو از کجا آورده ( البته در جوابش با یه خنده از اون خنده دختر لوسها گفت هه هه هههههههه جوینده یابنده است !) از خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا به تلفن همراه من زنگ زد و گفت شنیدیم شما ایران هستید حاضرید یک مصاحبه با شما بکنم ؟ من هم گفتم هه هه هههههههه نع حاضر نیستم !حالا این چه صیغه ای هست نمی دانم ! خلاصه دوستان بله همانطوریکه خبرنگار سخت کوش ایرنا هم در برلین شاهد بودند من در کوچه برلن هستم و تا دقایقی دیگر هم دارم حرکت می کنم به سمت رستوران البرز ! ببینم باز مثل قدیمها آقای احمد بورقانی را می تونم اونجا پیدا کنم ؟ کاری داشتید شما هم تشریف بیاورید ! .

بازم علیرضا عسگری

دیروز با روزنامه وال استریت ژورنال درباره عسگری مصاحبه کردم نمی دونم مصاحبه را کار کردند یا نه کسی اگه دید خبر بده !

عليرضا عسگري ، معاون سابق وزير دفاع پناهنده آمريكا شده !

نيمه بهمن ماه سال گذشته عليرضا عسگري معاون آماد و پشتيباني وزارت دفاع و پشتيباني نيروهاي مسلح در دوران وزارت شمخاني ، (دولت خاتمي) در شهر استانبول مفقود شد ، همان زمان خبري منتشر شد كه تيمي از سازمان مجاهدين خلق وي را ربوده و تحويل نيروهاي آمريكايي در عراق داده اند اين خبر كه با پيگيري هايي سازمان مجاهدين خلق نه تائيدش نمودند و نه تكذيب(فرشته يگانه يكي از اعضاي شوراي رهبري آن گروه ) ، به زودي به فراموشي سپرده شد ، تهران با اعزام تيمي به آنكارا در سفارت ايران هياتي را مسئول پيگيري سرنوشت نامبرده نمود كه با همكاري با ميت " سازمان ملي استخبارات تركيه " مفقود شدن این افسر ارشد سپاه راپي گيرند ، اخبار بعدي حاكي از آن بود كه نامبرده درخواست پناهندگي به چند كشور اروپايي و آمريكا داده است و خانواده اش هم از مدتها قبل كشور را ترك گفته بودند اما به چند دليل آن خبر مردود به نظر مي رسيد دليل اول اينكه خانواده وي در اقدامي كه به نظر مي رسيد مسئولان دولت ايران متولي آن بوده اند با تجمع در مقابل سفارت تركيه در تهران اعلام كردند كه ما در ايرانيم ! و نگران عليرضا هستيم ، و دليل ديگر اينكه معمولا شم اطلاعاتي ايران هر گاه متوجه شود فردي كه زماني درنظام داراي جايگاهي بوده و اكنون مشكوك به مخالفت و معاندت

شده است از همان ابتدا وي را تكذيب مي كنند و اينچنين است كه به نا گاه وي را كه داراي يكي از عاليترين مناصب دفاعي و نظامي كشور بوده را حتي منشي و يا حتي آبدارچي اعلام مي كنند تا اطلاعات و اخبار وي را به نوعي بسوزانند و اورا فاقد ارزش بدانند ، اما اينبار دولت ايران در بخشهاي اطلاعاتي و ديپلماتيك نه تنها وي را تكذيب ننمودند بلكه در عاليترين سطوح وضعيت وي را پيگيري مي نمودند . در همان زمان خبرگزاري فارس كه نزديكترين ارتباطات را به دستگاههاي امنيتي و قضايي كشور دارد براي اولين بار عكسي از وي را منتشر نمود كه به شيوه اي كاملا ابتدايي و آشكار و با استفاده از فتو شاپ تمام ريش وي را محو نموده بود و عليرضا عسگري را بدون ريش و با سبيل در معرض ديد گذاشت ، اين امر جاي بحث و حدس و گمانهاي زيادي را گشود . اكنون و با گذشت بيش از دوماه از مفقود شدن وي و سكوت به يكباره محافل خبري و ديپلماتيك ايران اين گمان تقويت مي شد كه عسگري مفقود نشده است و بر اساس ميل و اراده خود به نقطه اي نامعلوم رفته است و يا درخواست پناهندگي داده است ، البته این موضوع از همان ابتدا حدسش می رفت ، چرا که طبق قوانين جمهوري اسلامي خروج نيروهاي مسلح حتي در پنج سال اوليه دوران بازنشستگي جز با اجازه سازمان حفاظت اطلاعات متبوع آن فرد مجاز نمي باشد و عليرضا عسگري نيز با اجازه سازمان حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران و براي زيارت

حرم حضرت زينب و رقيه در سوريه اجازه داشته است و درسيزدهم دي ماه سال گذشته با رواديد زيارتي و توسط پرواز هواپيمايي ماهان به دمشق مي رود ، اين رواديد كه گذرنامه زيارتي مي باشد و فقط براي يكبار سفر و در زماني معين آنهم به اماكن زيارتي همچون عتبات عاليات عراق و سوريه و مكه مكرمه مي باشد طبيعتا براي استفاده به ديگر كشورها همچون تركيه مجاز نمي باشد و فاقد اعتبار بوده است ، واينكه چگونه عليرضا عسگري در هفدهم همان ماه خود را با اتوبوس و از مرز زميني به دوبايزيد و آنكارا و پس از آن استانبول مي رساند جاي بحث دارد و اصلا اصولا وي در تركيه چه كار و منظوري داشته است ؟ اکنون و پس از مدتها تحقیق از منابع مختلف در ترکیه و ایران برای اولین بار در این مجال برایتان ناگفته های علیرضا عسگری را منتشر می نمایم :

علیرضا عسگری پس از آنكه يك روز در هتلي بنام هتل ارشان در آنكارا اقامت مي نمايد با هدایت فردی بنام " گرین " ( مامور امنيتي سفارت آمریکا در آنکارا ) خود را به دفتر نمایندگی پناهندگان سازمان ملل متحد معرفی می نماید و در خواست پناهندگی سیاسی مي دهد ، پرونده وی بدلیل حساسیتهای مطرح در آن و پیگیریهای سفارت آمریکا و واشنگتن با سازمان ملل ظرف مدت پنج روز بررسی و ضمن موافقت با آن به علیرضا عسگری پناهندگی سیاسی اعطاء و با توجه به پذیرش داوطلبانه دولت آمریکا برای پذیرش وی نامبرده و پرونده اش به استانبول دفتر نمایندگی سازمان اعزام پناهندگان به آمریکا – آی سی ام سی – فرستاده می شود ، عسگری که به مدت چهار روز در هتل هیلتون آنکارا تحت حفاظت و نگهداری دو مامور آمریکایی بود خود را به استانبول مي رساند كه توسط فردي بنام "محمت ایلماز " کارمند محلی آی سی ام سی براي وي در هتل جیران طبق معمول همه پذیرفته شدگان اتاقی رزرو می شود اما هم عسگری و هم ماموران مراقبت وی ترجیح می دهند ی در هتل دیگری با نام هتل مرمره اقامت نماید ، عسگری در بیست وپنجم ژانویه موافقت رسمی اعزام به آمریکا را می گیرد و در تاریخ هفت فوریه نیز استانبول را به مقصد آمریکا ترک می گوید .

علیرضا عسگری کیست ؟
عسگری سرتیپ دوم سپاه و از فرماندهان ارشد ستاد مشترک کل سپاه پاسداران بوده که مدت بیش از سه سال نیز طی سالهای 1370 تا 1373 در نیروی قدس سپاه فرماندهی یگان القادمون ( ستاد مسئول حوزه بالكان ) را بر عهده داشته است ، پس از آن از نيمه سال 1373 به ستاد مشترك سپاه پاسداران رفته و تا پايان سال 1376 دراداره طرح و تجهيزات ستاد مشترك به عنوان مسئول مديريت خريد خارجي فعاليت مي نمايد و با ايجاد دهها شركت و نهادهاي اقتصادي پوششي در داخل كشور و همچنين كشورهاي حاشيه خليج فارس و مالزي و سوئد به تامين نيازمنديهاي نظامي سپاه مشغول مي گردد ، با منصوب شدن علي شمخاني در دولت خاتمي به وزارت دفاع و پشتيباني نيروهاي مسلح ، عسگري به معاونت آماد و پشتيباني نيروهاي مسلح آن وزارت خانه منصوب مي گردد ، با توجه به تجارب عسگري اصلي ترين وظيفه و ماموريت نامبرده تامين امكانات و تجهيزات توان موشكي و هوايي نظامي كشور بوده است . عسگري در سال 1379طي توافقي كه با ساپو ( سازمان امنيت سوئد ) انجام شده بود به همراه هياتي براي خريد رادارهای فلدرماوس كه به جهت تامين قدرت موشكي و ضد هوايي نيروهاي مسلح كشور بوده عازم سوئد مي شود و همانزمان عكسهايي از جلسات و ديدارهاي وي سر از مطبوعات كشور سوئد درآورد كه واكنش هر دو كشور را دنبال داشت و اعلام شد صرفا اين ديدار و اعزام هيات نظامي ايران ديداري دوستانه بوده است . عسگري از جمله مشاوران فني شركت كالا الكتريك بوده است كه از جمله اصلي ترين نهادهاي پيگير تكنولوژي هسته اي نظامي ايران مي باشد . اكنون عسگري در آمريكاست و بايد در انتظار باشيم تا زماني كه اين خادم و محرم نظام لب به سخن بگشايد .
پي نوشت :
كساني كه تصاوير اسناد را در ابعاد بزرگتر مي خواهند ببينند به اينجا بروند
فعلا هيچ توضيحي بابت منابع خودم نمي توانم بدهم ، همانطوريكه اولين بار نيز وقتي در نشريه عربي زبان المجله درباره مفقود شدن عسگري گفتم همگان گفتند كه اين شايعه است ، حالا نيز مي توانيد اين پناهندگي را شايعه بدانيد !

! تجاوزبا چوب بيسبال در زندان اوين

چند روز پيش يكي از دوستانم از فرانسه زنگ زد كه فلاني كجايي سريع برو تلويزيون رو روشن كن سي ان ان داره با يه خانمي ايراني مصاحبه مي كنه ببين چيا ميگه ! من اصولا سي ان ان نگاه نمي كنم اگر هم نگاه كنم از اين شوهاي مسخره مثلا سياسي اش متنفرم ، ديدم كه خانمي به اسم غزل امید تو برنامه گلن بک دارند از حقوق زنان مي گويند و در مورد جنبش زنان و ظلم و ستمهايي كه بر وي رفته است حرف مي زند و يكهو زدند تو خط افشاگري واينكه در مورد یه زن 22 ساله به نام آسوده ذاكري زاده حرف زد که اين خانم هم در اون تجمعي بوده كه مقابل دادگاه انقلاب برپا شده بوده و اينجا بود كه حالا يا من فهم زبانم مشكل داشت يا حافظه ايشان ! چون كه يكبار مي گفت تجمع زنان و يكبار ديگه مي گفت تجمع معلمان به هر حال ايشون را اطلاعاتي ها مي گيرند و بازداشتش مي كنند و مي برند زندان اوين و به وي تجاوز مي كنند و حتي با چوب بیسبال از جلو و پشت وي را مورد تجاوز قرار مي دهند ، بعد حال اين خانم به دليل تجاوزات متعدد و كثيره آنقدر وخيم بوده كه سريع خود وزير اطلاعات دستور مي دهد ايشان را آزاد كنيد و بعد سعيد مرتضوي ، با گرفتن وثیقه هفت هزار و پونصد دلاري ايشان را آزاد مي كند ، حال اون خانم در بعد از آزادي به شدت بد مي شود و بعد هم از شدت خونريزي و جراحت وارده فوت مي كند و الان پزشكي قانوني هم جنازه اش رو تحویل خانواده اش نمي دهد و برادر ايشان هم كه اين موضوع را به ايشان ( يعني خانم اميد ) اطلاع داده الان پنهان شده و وزارت اطلاعات ايران هم به خانواده اش گفته كه اگر جايي اين مسئله را عنوان كنند و حرفي در اين مورد بزنند همه شان را مي كشند ! من بعد از ديدن اين برنامه شوكه شدم اول رفتم اسم اين خانم را سرچ كردم ديدم يك وب سايت هم دارند و جالب كه از اين موضوع بسيار مهم هم اصلا در وب سايت خودشان حرفي نزده ! بعد تلفن را برداشتم و با تعداي از بچه هايي كه تو اون تجمع بازداشت شده بودند حرف زدم و همه گفتند نه اين ماجرا بيشتر جوك هست تا خبر و افشاگري ايشان مخصوصا اون قسمت چوب بيسبالش ! كمي تو مخه ! و بعد يكي از دوستام تو تورنتو به قول معروف پرونده اين خانم غزل اميد را برايم باز كرد و گفت اين خانم همينجوريه ! و اگه الان ايران بود اصلا مي گفت همين كارها را با خودم كردند ! ، نمي دانم چرا سي ان ان اين دروغ شاخدار را منتشر كرده ، ببينيد من حالا اينجا نمي خواهم بگم كه در زندانهاي ايران تجاوز به كسي نمي شه نه قبول دارم و مي دانم كه ميشه حالا اين رودستور هست يا يه مامور ازگلي يهو شلوارش شل ميشه و اينكارو مي كنه اون يك بحث ديگه اي است اما حرفم اينه الان جمهوري اسلامي داره دروغ مي گه داره ظلم مي كنه و هزار شلنگ تخته ديگه داره در مياره خوب حالا اگه ما هم بخواهيم اينكارو بكنيم براي خراب كردن جمهوري اسلامي پس چه فرقي با اون عوضي هاي ذوب شده در ولايت داريم ! چند سال پيش از سفارت يه كشوري هي با من تماس مي گرفتند كه ما يكسري اطلاعات داريم كه اينه و فلان مي انيم هم درسته اما خودمان نمي توانيم عنوانش كنيم شما هم كه تو اون تاريخ اونجا بوديد ( منظورش زندان اوين بود ) بيا بگو من اونجا بودم و اينها رو ديدم ، مسئله من هم با اون طرف اين بود كه بالام جان ! درسته كه اين اتفاقات به قول شما عين حقيقته و اتفاق افتاده ولي به هر حال من بايد بيايم و دروغ بگم كه آره من شاهد بودم اين ر‍ژيم جبار اينكارو داشت مي كرد ! . متاسفانه امروز در ميان ايرانيان اين مسئله به طرز فاحشي در حال اتفاق افتادن است از دروغهايي كه براي گرفتن پناهندگي مي گويند تا دروغهايي كه خيلي ها همينجوري براي مبارزه با جمهوري اسلامي و نشان از سفاك بودن اين رژيم به خورد ديگران مي دهند اين خودش به خودي خود طرح يك موضوع است كه واقعا بايد بشينيم و در موردش بحث كنيم ، به هر حال من هنوز هم هر چند كه احتمال نود و نه و نيم درصد مي دهم كه اين حرف و خبر اين خانم دروغ محض است و حالا چه دليلي داره كه اين دروغ رو هم سي ان ان منتشر بكنه اونو ديگه نمي دونم ولي ما براي جابجاي دروغگو ها كار نمي كنيم كه مثلا اين دروغگو ها بروند و ما بيائيم سر جايشان اگر واقعا به دموكراسي و مبارزه با ديكتاتوري ايمان داشته باشيم جز صدق و حق نبايد بگوئيم و حتي حرف حق را هم از تريبون ناحق نبايد بزنيم حالا دوستان اگه واقعا كسي اطلاعي از اون خانم مرحوم شده و چوب بيسبال داره بياد بگه ، در ضمن تو سايت سي ان ان هم كه مي گشتم ديدم متن برنامه روگذاشته ميتونيد برويد و بخونيد الانم ديدم يه شير پاك خورده اي تو يوتيوب هم فيلم اون برنامه رو گذاشته اينجا ميتونيد ببنيد .

پي نوشت

يك سئوال : دوستان اصلا در ايران چوب بيسبال هست ! حالا به زندان اوين كاري ندارم در مورد عليرضا عسگري بزودي زود خواهم نوشت ! حالا كه موضوع اين نوشته تجاوز و اين حرفهاست به نظر شما اگه قبل از تجاوز به يك زن از او عكس هم بگيرند موضوع چه حكمي دارد ؟ ، حضرت آيه الله روحاني پاسخ اين سئوال را خواهند داد

خبرها و نظرهاي گفتني ها !

كوه به كوه نمي رسه ولي احمدي نژاد به هاشمي رسيد ! بالاخره با مخالفت شورای نگهبان با مصوبه مجلس مبنی بر افزایش دوره هفتم پارلمان برای تجمیع انتخابات آتی مجلس و ریاست جمهوری براي نظام يك معزل پيش آمد و معضل و گره هاي كور را هم كه در مجمع تشخيص مصلحت حل مي كنند و اينجاست كه مرد دوم جمهوري اسلامي وارد صحنه مي شود ؛ اكبر !، اكبر هاشمي كه هميشه اكبره به مولا ! فعلا دو طرف لخت شدن و دارن خودشونو مي كشن و سينه مي زنن !، دسته اولی مال نمایندگان مجلس هست و ظاهرا قراره بعد از سينه زني يه پلوو قيمه حسابي بخورن مي گن كه بايد عمر دولت كوتاه بشه و پايان امسال همه با هم دوباره بريم سر صندوق هاي راي و فريضه الهي انتخابات را بجا بياوريم ! دسته دوم هم كه مال ده احمدي نژاد هست و فعلا با علم و كتل و زنجير وارد تكيه دولت و مجلس شدند و دارند سه ضرب مي زنن و مي تركونن ، مداحشون هم پورمحمدی وزیر کشور نازنينه ووسط ذكر مصيبت هي يواشكي به مخالفين داره ميگه بابا نامسلمونها اگر دين نداريد آزاد مرد باشيد ديگه كدوم آدمي را پيدا مي كنيد به غير از محمود جون منو وزير كنه ؟! چرا مي خواهيد منو از نون خوردن و وزارت بندازيد و محمود جون رو هم زود بفرستيد بغل خانوادش ؟ بيائيد شوراها رو عمرشونو كوتاه كنيم ! كه اينجوري هم شكستمون تو شوراها گورو گم ميشه هم حال اين قاليباف رو مي گيريم ! خلاصه ماجرا با حال شده و اين جوري كه بوش مياد خيلي از كله گنده ها هم فهميدند محمود جون اين كاره نيست و با اين قطار بدون بوق و ترمز و كلاچ و دنده داره مملكت رو به ... يا همون بيب ميده و مي خوان هرچه زودتر به علت گراني عينكهاي دودي و در نتيجه نداشتن عينك دودي و آفتابي از شر اين هاله نوراني خلاص بشوند ! همين الان مي بينيد كه بخاطر تغيير ساعت رسمي كشور وقيمت بنزين و حذف طفلي قاليباف خوش تيپ چه تضاد و جنگولك بازي بين محمود جون و برو بچه هاش با برو بكس نسبتا عاقل جمهوري اسلامي است ! خلاصه از همه اينها كه بگذريم از قديم قديما گفتند كه آره داداش "گذر پوست به دباغ خانه می افتد" با رسيدن اين پرونده به روی میز مجمع تشخیص مصلحت نظام و به تبع آن اكبر بلا اينجاست كه آقا محمود جيكش در نمي آد و نتيجه خوبش اينه كه نظر اكبر حتي اگر به تغییر عمر دولت هم منجر نشه حداقل مي تونه يه ترمز بر اون قطار كذايي باشه و جلوي تندروی های بیش از اندازه محمود جون رو تو پرونده هسته ای و مدیریت اقتصادی رو بگيره . كيانوش سنجري هم از كشور خارج شد ! بنا به گفته كميته حقوقي فدراسيون دانشجويان مدافع صلح و حقوق بشر كيانوش سنجري از كشور خارج شده است در اين بيانيه آمده است ، كيانوش سنجري فعال جنبش جوانان و وبلاگ نويس منتقد حكومت ديني ايران كه چندي پيش نيز به اتهام حضور در تجمع هواداران آيت الله بروجردي در تهران بازداشت و منتقل به زندان اوين شده بود ، بر اثر فشارهاي مضاعف وزارت اطلاعات و دادستاني انقلاب اسلامي تهران ، و همچنين تهديدات نيروهايي كه بي نام و نشان مي باشند و عمدتا با تلفن و يا حتي مراجعه به منزل ايشان صورت مي گرفته و دست آخر به تهديدات جاني ايشان منجر شده بود از كشور خارج شده و هم اكنون در يكي از كشورهاي همسايه ايران به سر مي برد . كيانوش سنجري كه بدليل فعاليتهاي سياسي و حكمهاي طويل المدت زندان ممنوع الخروج شده بود مجبور به ترك كشور به صورت غير قانوني شده است و هم اكنون در وضعيتي نا بسامان و خطر ناك به سر مي برد . از تمامي فعالين حقوق بشري و همچنين فعالان سياسي درخواست امداد حقوقي عاجل براي انتقال ايشان به كشور ثالثي داريم . روبرت مارون حاتم و ماجراي چهار ديپلماتهاي ايراني به گروگان گرفته شده در لبنان اگر به يادتان باشد در چند ماه پيش برايتان از ماجراي ديدارم با روبرت در آنكارا گفتم و اينكه ايشان عليرغم تمام ادعاهايش صحه گذاشته بود كه مطمئن هست سه تن از اين ديپلماتها يعني احمد متوسليان (فرمانده تيپ محمد رسول الله سپاه پاسداران) ، كاظم اخوان (خبرنگارايرنا) ، سيد محمد موسوي ( كاردار سفارت ايران در بيروت ) زنده مي باشند ، در همان ايام من در آنكارا از ايشان مصاحبه اي گرفتم كه در آن شرح كامل نحوه اسارت و شهادت تقي رستگار راننده تيم مذكور را بيان داشته و همچنين بصورت كاملا آشكاري از انتقالشان به اسرائيل كه بعدها در جريان قرار گرفته پرده برداشت ، اتفاقات بسياري در اين ميان از جمله مشكلاتي كه من براي ترجمه اظهارات ايشان داشتم و يا دفاعيه از رساله دكترايم و نقل مكانم از آنكارا همگي دست بهم داد و مانع انتشار به موقع اين مصاحبه شد ، البته دوباري هم روبرت تماس گرفته و اعلام كرده كه مايل نمي باشد اين مصاحبه منتشر شود ، اما به هر ترتيب با توجه به توافق آنروز مصاحبه من كليات مصاحبه را بزودي اعلام خواهد كرد .
همه با هم با تراكتور بريم به جنگ كوير لوت نالوطي ! آقا اين حسني نابغه هست چرا كسي دركش نمي كنه ! من اون موقع ها هر وقت مي رفتم اروميه اول مي رفتم خدمت حاج آقا و كلي رهنمود مي گرفتم ! واقعا كه اين اروميه چه كرده همه رو نمك گير كرده ! اين مصاحبه رو اگه نخونيد از دستتان رفته ! من هم مثل اون كوچولويي كه خيلي دلش مي خواهد معروف بشه كه چند وقت پيش نوشته بود اگه جنگ بشه بر مي گردم بجنگم (حالا يكي نيست بگه تو اگه بجنگ بودي حداقل مي رفتي سربازي نه اينكه با پول آقا جون بازاري ات بري سربازي رو بخري ! ) من هم به زودي مي خواهم بنويسم اگه جنگ هم نشه مي روم در ركاب تراكتور حاج آقا به جنگ كوير
كلاف سر در گم عليرضا عسگري ! عليرضا عسگري معاون آماد و پشتيباني وزارت دفاع و پشتيباني نيروهاي مسلح در دولت خاتمي كه در بهمن ماه سال گذشته با ويزاي زيارتي به مقصد سوريه از كشور خارج شده بود ، گرچه از همان روزهاي اول مطبوعات تركيه و ديگر نشريات دنيا هم اخباري از آن نقل مي كردند ( من به جز وبلاگ خودم در نشريه المجله هم همان زمانها مطلبي نوشتم كه مي توانيد بخوانيد، البته به عربي است .) اما دولت ايران بعد از تاخيري دوماهه نسبت به اين خبر واكنش نشان داد و آنرا تائيد نمود .به هر حال دو گمان و روايت رايج شد در بعد از انتشار اين خبر ، روايت اول اين بود كه مجاهدين خلق وي را ربوده و تحويل نيروهاي آمريكايي در عراق داده اند ( امري كه سازمان مجاهدين خلق بنا به گفته فرشته يگانه يكي از اعضاي شوراي رهبري سازمان نه آنرا تائيد مي نمايند و نه تكذيب ! ) و روايت دوم هم اين بود كه سازمان موساد با همكاري سازمان ملي استخبارات تركيه "ميت" عسگري را ربوده و به محل ديگري منتقل كرده ، اما بعد از مدتي اصلا ورود عسگري به تركيه محل بحث شد و اينكه اصلا وي در تركيه چه مي كرده است ، به زودي ( احتمالا ظرف فردا يا پس فردا ) ، برايتان اسناد و مداركي را در همين مجال خواهم آورد تا احتمالا به تمام شك و شبهات در اين مورد خاتمه خواهد داد .
لعن الله امير فرشاد ابراهيمي ملعون ! اخير يك روحاني خوش فكر ناز و ماماني به نام "حجه السلام والمسلمين رحيم احمد زاده " در يك اقدامي كاملا خفن وبلاگي را با كمك پسر خاله عزيزشان حاج مرتضي راه اندازي نموده اند كه به قول خودشان ستاد مخالفان امير فرشاد ابراهيمي را سازماندهي نمايند ! براي اين عزيزان آرزوي موفقيت مي نمايم و از آنجائيكه من در خارج از كشور و مخصوصا در ميان اپوزيسيون مشهورم به اينكه هنوز عضو انصار حزب الله هستم و همه اين زندانها و شكنجه ها و دوري از وطن فيلمه و بازي اطلاعاتي است براي فريب افكار تيز بين و زرنگ اپوزيسيون ناقلا چند توصيه خدمت اين دوستان عزيزم دارم ! رفقا اول كه قالب وبلاگتان بسيار ابتدايي است و در شان اين انجمن و ستاد نيست ، اگر خواستيد با هم وقت بگذاريم يك قالب قشنگ درست كنيم و يا اينكه برويد اينجا و خودتان يك قالب قشنگ طراحي نمائيد ، دوم هم خوب مسئول انجمن و ستاد كه خود حضرت حجه السلام والمسلمين احمد زاده هستند و مقام ولايت هم كه معرف حضور هست پس چرا هر دو عكس بالاي وبلاگ مكلاء هست يعني بدون عبا و عمامه نكند خداي ناكرده با لباس و اساس روحانيت شما مشكل داريد ؟ يا اينكه اينجور خواستيد مردمي جلوه كنيد ! خلاصه در اين باب حتما روشنگري كنيد در ثاني چي شده كه عكس مستطاب احمدزاده را گذاشتيد بالاي عكس طفلي مقام معظم رهبري من اگه هنوز تو انصار حزب الله بودم بخاطر اينكارتان حالتون رو مي گرفتم ! و در آخر اينكه ناقلا از كجا فهميدي من هلندم ! كه اينجوري با خوشحالي اعلام كرديد ما ميدانيم ، ما ميدانيم امير فرشاد هلند است ! البته اگه هلند همون آلمان باشه ها ؟! . و در آخر ضمن آرزوي موفقيت و صحت و سلامت براي شما نمي دانيد چقدر خوش حالم كرديد از اين كار حيف كه من مشكل اقامت و يا پناهندگي ندارم وگرنه همين وبلاگ و تهديدات شما خودش يه كيس توپ بود براي پناهندگي گرفتن دمتان گرم حال داديد ! من كاري نمي توانم برايتان بكنم جز اينكه لينكتان را گذاشتم .

براي تو كه هنوز هم نشناختمت

آخرين شام با مرتضي ، فردا صبحش مرتضي رفت ... من نفر اول سمت راست هستم ، شهيد قاسم دهقان هم كه در قطعه اي از بهشت
آسماني شد او هم در عكس هست ، يادش به خير
امروز كه با خود حساب مي كردم گيج ماندم و دست آخر با ماشين حساب امتحان كردم باز هم ماندم يعني چهارده سال هست كه رفتي ! يعني چهارده سال از آن روز جمعه ساعت يازده صبح فكه ارتفاع چهارصدو هشتادو شش مي گذرد كه تو رفتي و من جا ماندم ! ، خوشا به سعادتت ، شهادت قسمت ما مي شد اي كاش مرتضي ، چه روزگاري بهم زديم همه مان در بعد از رفتنت .... مرتضي اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود بر نشسته اي دستي برآر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را از اين منجلاب زندگي بركش ! ... براي ديدن عكسهايي بيشتر از مرتضي آويني به اينجا برويد
مرتضي آويني در يك نگاه :
سيدمرتضي آويني در شهريور سال 1326 در شهر ري به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه‌ي خود را در شهرهاي زنجان، كرمان و تهران به پايان رساند. سپس به عنوان دانشجوي معماري وارد دانشكده‌ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران شد. او از كودكي با هنر انس داشت. شعر مي‌سرود، داستان و مقاله مي‌نوشت و نقاشي مي‌كرد. معماري را با علاقه‌ي زياد يادگرفت،‌ ولي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي بنا به ضرورت‌هاي انقلاب آن را كنار گذاشت و به فيلم‌سازي پرداخت. از اولين كارهاي او در گروه جهاد مي‌توان به مجموعه‌ي شش‌روز در تركمن صحرا، سيل خوزستان و مجموعه‌ي مستند خان‌گزيده‌ها اشاره كرد. گروه جهاد اولين گروهي بود كه بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت. دو نفر از اعضاي گروه در همان روزهاي اول جنگ در قصر شيرين اسير شدند و نفر سوم، در حالي‌كه تير به شانه‌‌اش خورده بود، از حلقه‌ي محاصره گريخت. يك هفته‌اي نگذشته بود كه خرمشهر سقوط كرد و گروه كه تازه توانسته بود شكل دوباره به خود بگيرد، راهي منطقه شد. آن‌ها در جستجوي حقيقت ماجرا به خرمشهر و آبادان رفتند كه سخت در محاصره بود. توليد مجموعه‌ي «حقيقت» اين‌گونه آغاز شد. كار گروه جهاد در جبهه‌ها ادامه يافت. عمليات والفجر هشت كه شروع شد، گروه ديگر منسجم و منظم شده بود. همين شد كه مجموعه‌ي تلويزيوني «روايت فتح» در همان حال و هوا شكل گرفت و تا آخر جنگ هم ادامه پيدا كرد. آويني مي‌گويد «انگيزش دروني هنرمنداني كه در واحد تلويزيوني جهاد سازندگي جمع آمده بودند، آن‌ها را به جبهه‌هاي دفاع مقدس مي‌كشاند، نه وظايف و تعهدات اداري. روح كارمندي نمي‌توانست در اين عرصه منشأ فعل و اثر باشد. گروه‌هاي فيلم‌برداري ما با همان انگيزه‌‌هايي كه رزم‌آوران را به جبهه كشانده بود كار مي‌كردند... اين‌جا عرصه‌اي نبود كه فقط پاي تكنيك و يا هنر درميان باشد.» با پايان جنگ و در فاصله‌ي سال‌هاي پايان جنگ و تأسيس مؤسسه‌ي روايت فتح،‌ آويني نوعي فعاليت هنري‌ـ ‌مطبوعاتي را تجربه كرد. او در اين دوره به سينما،‌ هنر،‌ فرهنگ واحد جهاني و مواجهه‌ي آن با مسائل مختلف فكر مي‌كرد. حاصل همه‌ي آن فكر كردن‌ها، تحقيق‌ها و مباحثات،‌ نوشته‌هايي است كه از او به جا مانده. تأملاتي در ماهيت سينما كه در فصل‌نامه‌ي فارابي به چاپ رسيد و بعد مقالاتي با عناوين جذابيت در سينما، آينه‌ي جادو، قاب تصوير و زبان سينما و ... كه از فروردين سال 1368 در ماهنامه‌ي هنري سوره منتشر ‌مي‌شد. مجموعه‌ي اين مقالات در كتاب آينه‌ي جادو كه جلد اول از مجموعه‌ي مقالات و نقدهاي سينمايي اوست جمع آوري شد. هرچند آشنايي با سينما در طول مدت بيش از ده سال مستندسازي و تجارب او در زمينه‌ي كارگرداني مستند و به‌خصوص مونتاژ باعث شد كه قبل از هر چيز به سينما بپردازد، ولي فكر‌ها و حرف‌هاي او بيش‌تر از اين‌ها بود. او در كنار تأليف مقالات تئوريك درباره‌ي ماهيت سينما و نقد سينماي ايران و جهان، مقالات متعددي درمورد حقيقت هنر، هنر و عرفان،‌ هنر جديد اعم از رمان،‌ نقاشي، گرافيك، تئاتر، هنر ديني و سنتي، هنر انقلاب و ... تأليف كرد كه بيش‌تر آن‌ها در ماهنامه‌ي سوره به چاپ رسيد. طي همين دوران در خصوص مباني سياسي‌ـ ‌اعتقادي نظام اسلامي وجمهوريت و اسلاميت و فرهنگ و سينماي ديني در مقابله با فرهنگ واحد جهاني و موضوعات ديگر تفكر و تحقيق كرد تا بتواند جواب‌هايي براي همه‌ي سؤال‌هايي كه داشت پيدا كند. اواخر سال 1370 مؤسسه‌ي فرهنگي روايت فتح مجددا بازسازي شد تا به كار فيلم‌سازي مستند و سينمايي درباره‌ي دفاع مقدس بپردازد و تهيه‌‌ي مجموعه‌ي «روايت فتح» را كه بعد از پذيرش قطع‌نامه رها شده بود، ادامه دهد. آويني و بقيه‌ي گروه، سفر به مناطق جنگي را از سر گرفتند و طي مدتي كم‌تر از يك سال، كار تهيه‌ي شش برنامه از مجموعه‌ي ده قسمتي «شهري در آسمان» را به پايان رساندند و مقدمات تهيه‌ي مجموعه‌هاي ديگري را درباره‌ي آبادان، سوسنگرد، هويزه و فكه تدارك ديدند. اگرچه مقارن با همين زمان، فعاليت‌هاي مطبوعاتي او نيز ادامه داشت. «شهري در آسمان» كه به واقعه‌ي محاصره، سقوط و بازپس‌گيري خرمشهر مي‌پرداخت، در ماه‌هاي آخر سال 1371 از تلويزيون پخش شد، اما برنامه‌ي وي براي تكميل اين مجموعه و ساختن مجموعه‌هاي ديگر با شهادتش در روز بيستم فروردين 1372 در فكه ناتمام ماند.