دموکراتهای تمامیت خواه !

ماهنامه آرش با یک زن زندانی و تواب سابق مصاحبه ای کرده که خواندش به همه عزیزان توصیه می شود ! (دستور نیست ها یه پیشنهاده !) ، این مصاحبه و سرنوشت این زن بار دیگه لااقل برای من ثابت کرد که ما ایرانی ها فرسنگها تا دموکراسی فاصله داریم ! این خانم مورد اشاره تواب است. زنی که اول با نام سیبا دوره ای از بهترین اوقات عمر و زندگی اش را به پای عقاید مارکسیستی اش گذاشته و با نظام شاهنشاهی مبارزه کرده و بعد مثل همه ( این همه را باز هم تاکید می کنم ) همراه سایر گروههای چپ دست به دست گروههای تندرو مذهبی داده و انقلاب اسلامی را به ثمر رسانده اما ماجرایش تمام نشده و دوباره اینجا مثل بعضی ها فهمیده انقلاب به غارت رفته پس مبارزه را از سر گرفته و در نتیجه دستگیر شده، دوره ای را در زندان به سر برده، شکنجه روحی و جسمی شده و سپس تحت فشار های وارده تغییر شخصیت داده، از سیبای مارکسیست به زینب تواب تبدیل شده و امروز هم زیبای مهاجریست در آلمان . چندی پیش همین خانم با رفتن به یک گردهمایی زنان چپ ( که ادعای دموکرات بودنشان گوش فلک را کر کرده و خود را با شیوه های کاملا دموکراتیک مشغول مبارزه با تمامیت خواهی جمهوری اسلامی می دانند و خواهان دموکراسی هستند ) موجب تشنج آن جلسه می شود. از او خواسته می شود که جلسه را ترک کند (بله عزیزان نه در ایران در همین آلمان٬ یعنی کشوری که دمکراتیک محسوب می شود!و توسط کسانی که ادعای دموکراتیک بودن را دارند و دارند تلاش می کنند برای ایجاد دموکراسی در ایران ) زیرا که به عنوان تواب زمانی شکنجه گر روحی تعدادی از زنان حاضر در جلسه بوده است. این اتفاق سوژه مقالات بسیار و بحث و جدل های بیشمار می شود ولی هیچکدام این ها به اندازه گفتگوی آرش با سیبا معمار نوبری تأمل برانگیز نیست. این مصاحبه را چون احساس کردم واقعا خواندنی است کاملش را در زیر برایتان می آورم : آرش: خانم سیبا معمار نوبری، با تشکر از این ‏که وقتی برای مصاحبه در اختیار ما قرار دادید.‏ پس از شرکت شما در سمینار زنان در شهر ‏هانور آلمان، مقالات بسیار زیادی در مورد ‏شرکت شما به عنوان یک توابِ زندان رژیم ‏جمهوری اسلامی ایران در این سمینار، چاپ ‏شده است و در ضمن شما نیز اقدام به دادن ‏بیانیه ای در این مورد کرده اید. با خواندن این ‏مقالات و بیانیه شما بر آن شدیم که برای روشن ‏تر شدن ماجرا ضمن طرح سئوالاتی برای ‏زندانیان سیاسی که با مقاومت و ایستادگی خود ‏طرح تواب سازی رژیم جمهوری اسلامی ایران را ‏نقش بر آب کردند، مصاحبه ای هم با شما - که ‏در روز سمینار نشان می دادید که هنوز به ‏عنوان یک تواب سر موضعی به دفاع از گذشته ‏تان بر خواسته اید - داشته باشیم ، ما معتقد هستیم که برای روشن شدن بخش ‏تاریکِ سیستم تواب سازی رژیم اسلامی ایران، ‏باید به سراغ توابانی رفت که خود زخمی بزرگ ‏بر پیکر جامعه ‌هستند. آگاهی از ساز و کار ‏سیستم تواب سازی رژیم کنونی ایران بدون ‏کمک و همیاری توابان، دچار کاستی های بسیار ‏است. بخشی از جنایاتی که در تاریک خانه ی ‏تواب سازی رژیم اسلامی صورت گرفته، ‏شکستن و مچاله کردن بخشی از آزادی خواهان ‏در زیر وحشیانه ترین شکنجه های قرون ‏وسطایی است. این جانیان قرن بیستمی، ‏شکستگی را تا بدان جا پیش بردند که حتا ‏گروهی از این توابان، بروی همرزمان دیروز خود، ‏تیر خلاص شلیک کردند! و امروز اکثر توابانِ ‏رژیم اسلامی سکوت اختیار کرده اند. بخشی یا ‏در ایران به زندگی عادی خود ادامه می دهند و ‏یا به بیماری های روانی دچارند. بخشی دست به ‏خودکشی زده، و بخشی نیز در خارج از کشور به ‏دور از محافل سیاسی با درد و رنج خود روزگار ‏می‌گذرانند؛ و تعدادی نیز هنوز به کار سیاه ‏سابق خود ادامه می‌دهند. جمعی نیز، قصد دارند ‏به گذشته ی خود برخورد کرده و به اجتماع ‏بازگردند. ‏ ‏اما، تا کنون کسی از شما زبان به سخن گفتن ‏باز نکرده است تا نوری به تاریکخانه ی تواب ‏سازی رژیم جمهوری اسلامی ایران بتاباند. ما ضمن مرز بندی قاطع بین تواب و زندانی ‏مقاوم و شکنجه شده، معتقدیم که در بین شما ‏تواب‌ها، رده بندی های فراوان وجود دارد. به ‏همین خاطر با شما و یکی دیگر از توابین- که ‏برای ما حدتان روشن است- به مصاحبه نشسته ‏ایم؛ زیرا معتقدیم که توان و آگاهی و نوع زندگی ‏انسان ها یکسان نیست، پس باید زمینه‌های ‏برخورد به اشتباه، و شرایط جبرانِ خطا، برای ‏توابان فراهم شود؛ و البته این امکان پذیر نیست ‏مگر این که انسان شکسته شده به خودآگاهی ‏لازم نیز برسد؛ و برای این رسیدن نیز به کمک ‏و همیاری جامعه روشنفکری نیاز است. از این رو وقتی ما شنیدیم که شما پس از 8 ‏سال اقامت در آلمان برای اولین بار به یک ‏محفل ایرانی با سمت و سوی چپ و آن هم با ‏بودن بچه های زندانِ زمان زینب بودنتان قدم ‏گذاشته اید، برایمان این سئوال مطرح شد، چرا؟ ‏آیا شما به کار و خطایی که در گذشته کرده ‏آگاه شده اید؟ آیا باز مانند زمان زینب بودن، ‏رسالتی برای ارشاد دیگران برای خود قائل ‏هستید؟ آیا سعی در رسیدن به خودآگاهی ‏دارید؛ و یا گمگشته ای هستید که به دنبال راه ‏می گردد؟ خانم معمار نوبری: در وحله ی اول، خیلی ‏خوشحالم که شما آمدید و دارید با من برخورد ‏می کنید و از این که در موضع مخالف هم ‏هستید مهم نیست. همین که شما به وجود من ‏اهمیت دادید خوشحالم. همین که امروز شما با ‏من مثل یک انسان برخورد می‌کنید، ممنونم. ‏زیرا چیزی که من در طول عمر، چه زمانی که ‏مبارزه می کردم و چه بعد از آن که تواب شدم و ‏چه امروز، مسئله‌ی بایکوت بوده است. این که ‏انسان را به خاطر اختلاف نظر بایکوت می‌کنند، ‏برای من شکنجه ی سختی است. ولی امروز که ‏به خاطر گذشت زمان و تغییر شرایط به این ‏نتیجه رسیده‌ایم که علیرغم مخالف بودن، اجازه ‏ی حرف زدن را به دیگران هم بدهیم، خیلی ‏خوشحالم و کمبود درونی مرا هم که نیاز به ‏رسمیت دادن است، برطرف می کند. من ‏همیشه می خواستم خودم باشم، ولی کنار ‏گذاشته می شدم؛ و از این که با دیگران تطابق ‏نداشتم، همیشه راحت کنار گذاشته شده‌ام. به ‏همین خاطر ممنونم که این اهمیت را به من ‏دادید. به هیچ وجهی ناراحت نخواهم شد که ‏عریان برخورد کنید و هر چه عریان‌تر و بدون ‏ملاحظه، بهتر. به این مسئله توجه نکنید که من ‏ناراحت می‌شوم این مربوط به من است و من ‏باید با این مسئله، کنار بیایم. و قطعاٌ این ‏برخوردها برای من تلخی هایی هم دارد و باید ‏بپذیرم. برای این به این مصاحبه آمده ام که با ‏اصل موضوع برخورد واقعی داشته باشم. ‏ در مورد خطایی که گفتید کرده ام باید بگویم ‏که من یک انسان نرمالی هستم و قطعاٌ مثل هر ‏انسانی در برهه هایی از زندگی‌ام حتماٌ خطاهایی ‏هم کرده‌ام و همه ی این خطاها به عنوان یک ‏انسان به من تعلق دارد و کسانی که کامل ‏هستند باید به آن‌ها آفرین گفت؛ ولی من یک ‏انسان هستم و خطاها و اشتباهاتی که کرده ام، ‏چه در رابطه با پدر مادر و همسرم و چه در ‏رابطه با زندان و تواب شدن. یک انسانی هستم ‏که خطا کردن را جزئی از شخصیت خودم و ‏جزئی از مسیر تکامل خودم می‌دانم. اگر امروز ‏مرا بخواهند به گذشته برگردانند، حتا به دو ماه ‏قبل، حاضر نیستم برگردم. چرا که بر پایه ی ‏خطاهای خودم ایستاده‌ام. پس، از این که ‏برخوردم به خطا و اشتباه چگونه است، باید ‏بگویم که اگر بخواهم اقرار کنم که خطا کرده ام ‏آن را ننگ نمی دانم.‏ آرش: کسی شما را نمی خواهد به گذشته ‏برگرداند. اما تا زمانی که شما در زندگی آزارتان ‏به کسی نرسیده آزادید هر طور که می خواهید ‏فکر و زندگی کنید؛ ولی آن‌جایی که رفتار فردی ‏شما آزادی دیگران را به مخاطره بیاندازد و باعث ‏آزار و اذیت دیگران شود، مورد سئوال جامعه ‏قرار می گیرید. جامعه نگاه می کند که آزار ‏دهنده، نسبت به عمل خود چگونه برخود می ‏کند. آیا شما پی برده اید که آزارتان به کسی ‏رسیده و یا می رسد؟!‏ نوبری : شاید هم رسیده آرش: در واقع زمانی که انسان در جامعه آزارش ‏به دیگران برسد، باید پاسخ گوی جامعه باشد!‏ نوبری: در شعرها و نوشته هایم که اگر خوانده ‏باشید، در مورد مسائل شخصی، این خطی که ‏دیگران می کشند من نمی‌کشم. احساس ‏می‌کنم که انسان در تمام ابعاد با اجتماع در ‏تماس است. من در ارتباط با دنیای اطرافم ‏هستم بنابراین در تمام زمینه ها این را می ‏گذارم که همه، کار و فکرم را زیر سئوال بکشند. ‏زیر سئوال از این نظر بکشند که اثرات آن رو به ‏تکامل بوده یا عقب گرد داشته است. این حق ‏دیگران است که به همه چیز من برخورد کنند. ‏این که با همسرت چه کار کردی با بچه‌ات چه ‏کردی با زندان چه کردی؛ ولی از این که این ‏خطاها و اشتباهات را چیزی جبران ناپذیر بدانم، ‏نیست.‏ ‏ مثلاٌ وقتی در سمینار فهمیدند که بعد از آزادی ‏به دیدن حاج داوود رفتم همه خیلی تعجب ‏کردند. پدر و مادرم هم سخت مخالف این کار ‏بودند و مادرم می‌گفت که چطور راضی شده ای ‏که پس از این همه شکنجه بروی دیدن ‏شکنجه‌گر خودت. مادرم می گفت ببین چطور ‏ترا شستشوی مغزی داده اند که می خواهی به ‏دیدن شکنجه گرت بروی. ولی من با یکی از ‏تواب‌هایی که از مجاهدین بود به نام معصومه که ‏مسئول بند هم شده بود و قرار بود مثل من به ‏حوزه علمیه برود- به پیش‌نهاد من- بعد از آزاد ‏شدن رفتیم اطراف خیابان شهباز تا آهنگری ‏حاج داوود را پیدا کنیم. به خاطر این که در ‏دورانی که در تابوت‌ها بودم حالت‌هایی که من از ‏این آدم دیدم رابطه‌ی مرا با این آدم تغییر داد. ‏شخص خودم را می‌گویم. دیگران چه حالتی با ‏حاج داوود دارند را من می‌فهمم؛ نفرتشان را هم ‏می‌فهمم؛ برخورهاشون را هم می‌فهمم؛ من ‏حالت خودم را می‌گویم. حاج داوود مطرح کرد ‏که در تو حالتی اتفاق افتاد که روی من اثر ‏گذاشت و برای همین بیشتر سعی کردم که ‏روی تو کار کنم. مرتب می‌‌آمد پیش من ‏می‌نشست و حرف می‌زد و من چون اونو ضد ‏انقلاب می‌دانستم باهاش حرف نمی‌زدم. تا ‏زمانی که من مصاحبه‌ها را شنیدم. او مرتب ‏می‌گفت چرا یکی از شما نمی‌آید از موضع ‏کمونیستی خودش دفاع کند. نمی‌خوام زیادی ‏وقت شما را بگیرم. می‌خواهم سیرِ رابطه‌ای را ‏بگویم که بین من و حاج داوود شکل گرفت. من ‏باید به طور کامل آن مرحله‌ی چهار ماه تابوت و ‏برگشتم و زینب شدنم را توضیح دهم که بسیار ‏طولانی است و در کتابم خواهد آمد. ولی باید به ‏این نکته اشاره کنم که بعد از زینب شدن من، ‏یک رابطه عرفانی عاطفی بین من و حاج داوود ‏ایجاد شد. البته نه عشقی. طوری شده بود که ‏برای این که با من حرف بزند می‌رفت و کتاب ‏می‌خواند. یک بار آمد گفت که 15 کیلو لاغر ‏شده و واقعاٌ هم شده بود. می‌گفت که احساس ‏تغییر در وجود خود می‌کند. حتا مطرح می‌کرد ‏که احساس پشیمانی می‌کند. اولین باری که در ‏‏«آکاکلوپ» هامبورگ منو بیرون کردند، برای ‏این جمله بود که بلند شدم و گفتم شما که ‏صدتا کار منفی اونو مطرح می‌کنید، این را هم ‏مطرح کنید که جلوی پنج هزار نفر آمد گفت ‏که: منِ آهنگر بی‌سواد فکر می‌کردم که این ‏دکتر مهندس‌ها و با سوادهای سطح بالا، همه ‏دنبال دختربازی و پسربازی هستند؛ از جمله ‏خود من. و بعد از این که با خود من برخورد ‏می‌کند نظرش عوض می‌شود و .... به هر حال ‏این می‌شود که یک رابطه‌ای برقرار می‌شود که ‏هر چه من می‌خواستم فراهم می‌کرد. مثلاٌ من ‏می‌گفتم می‌خوام با این حرف بزنم و یا با اون؛ ‏قبول می‌کرد. در رابطه با مصاحبه خودم هم ‏می‌گفت که تو حالت خوب نیست و ما که از تو ‏نخواستیم! من می‌گفتم که باید حرف بزنم.‏ آرش: آیا حاج داوود با دیگران هم مانند شما ‏همین قدر مهربان بود؟ نوبری: من نمی‌دانم! این مراحلی را که با من ‏گذراند دارم می‌گویم.‏ آرش: درست آن زمانی که شما از تلطیف ‏روحیه برای ما می‌گویید درست دورانی است که ‏حاج داوود را از زندانبانی قزل حصار برکنار می ‏کنند.‏ نوبری: درست است و تقریباٌ در این زمان من به ‏اوین منتقل شدم و دو سال در آن‌جا بودم و ‏حاج داوود را ندیدم. در اوین، هم بین تواب‌ها ‏تحریم بودم و هم بین زندانی‌ها. برای همین ‏تصمیم داشتم وقتی آزاد شدم بروم و او را پیدا ‏کنم. زیرا تنها کسی که همیشه پشت من بود، ‏حاج داوود بود. البته در اوین هم یکی از بازجوها ‏و یکی از بچه‌های اطلاعات، مدافع من بودند.‏ ‏ آرش: می توانید بگوئید که چرا به دیدن حاج ‏داوود رفتید؟ نوبری: من به معصومه گفتم که می‌خواهم ‏بروم حاج داوود را پیدا کنم و او آمد و نمی دانم ‏گل و یا شیرینی هم گرفتیم. ما خیلی گشتیم تا ‏آهنگری او را پیدا کنیم. وقتی ما را دید خیلی ‏خیلی تعجب کرد و گفت چطور شده که شما ‏آمدید و منو پیدا کردید؟! گفتم من آمده‌ام فقط ‏یک حرف بزنم! برگشت گفت: کارنامه‌ی من ‏پیش خدا ردی است. گفت من آنقدر کارهای ‏بدی کرده‌ام که احساس گناه زیادی دارم. من ‏گفتم حاج آقا یادت هست که چقدر خود منو ‏زدی؟! من به آن‌های دیگر کاری ندارم! من به ‏خاطر اون برخوردهای آخری که با من داشتید ‏آمدم به شما بگویم که هر چه منو زدید، من ‏شما را بخشیدم. آمدم به شما بگویم که اگر حتا ‏هیتلر بودی، نگذار عذاب وجدان داشته باشی، ‏که این داغون‌ات خواهد کرد. کارنامه‌ات ‏می‌گویی ردی است؟! هر چیزی آغازی دارد، از ‏همین امروز یک زندگی تازه را شروع کن. من ‏آمده‌ام به تو بگویم که شما را بخشیدم. من رفتم ‏و بعد از اون تلطیف روحی که به من نشان داده ‏بود بعد از تمام شکنجه هایی که به من داده ‏بود، رفتم تا شاید احساس کند که یک نفر هم ‏می‌تواند او را ببخشد. اما این که دیگران ‏نمی‌خواهند او را ببخشند مسئله‌ی اون‌ها با حاج ‏داوود است. امروز هم من از او نفرت ندارم. من ‏رفتم و به شکنجه‌گر خودم تسلی دادم. حتا مادر ‏خودم هم منو دیوانه فرض می‌کرد.‏ آرش: شما بر اساس نوشته‌های خودتان، تا قبل ‏از رفتن به تابوت‌ها، چنین نگاهی نداشتید. بنا بر ‏گفته‌ دوستانِ سابقتان، شما بسیار افراطی بودید ‏در دفاع از مارکسیسم؛ بسیار افراطی بودید در ‏دفاع از مقوله تواب؛ و امروز هم بسیار افراطی ‏هستید در دفاع از سیستم جنایتِ رژیم اسلامی. ‏خودتان هم میگویید در همه موارد اکسترم ‏هستید. حاج داوود مهربانی‌اش تنها با شما بوده است! در ‏تاریخ، دیکتاتورهایی چون گوبلز، موسولینی و ‏هیتلر در روابط خصوصی خودشان، بسیار انسان ‏های لطیف و عاطفی بودند؛ اما در پیوند با ‏قدرت، که بند ناف آن‌ها به آن گره خورده ‏است، آدم‌های دیگری می شدند. این روایت شما، ‏روایتی شخصی ست.‏ نوبری: تناقض کجاست؟ آرش: شما در تمام گفته‌ها و نوشته هایتان ‏مرتب می‌گویید که من خودم رسیدم. به نوعی ‏حتا شکرگزار حاج داوود رحمانی و شرکا هستید ‏که شما را انسان لطیف‌تری کردند. شما در ‏حقیقت در دوره‌ای که از تابوت‌ها بیرون میایید ‏به یکی از سه آرزویی‌ که از دوران جوانی ‏داشته‌اید می رسید. شما دوست داشتید که یک ‏پرورشگاه داشته باشید. دوست داشتید پزشکی ‏باشید که همه‌ی فقرا را درمان کند؛ و ملایی ‏باشید که مردم را ارشاد ‌کنید. ما فکر می‌کنیم ‏که الان هم دارید ما را ارشاد می‌کنید. آیا تابوت ‏های حاج داود رحمانی مکانی مناسب برای ‏طلبه شدن بوده است؟! یعنی رسیدن به یک ‏خودآگاهی، رسیدن به یک نقطه‌ی شروع و ‏تغییر، که می توان آن را در شما تغییر ‏ایدئولوژیک نام نهاد. در این حالت است که شما ‏‏- بنا بر گفته‌های خودتان- حاضر به همکاری ‏اطلاعاتیِ داوطلبانه با جمهوری اسلامی ‏می‌شوید. شما بعد از چهار ماه شکنجه در تابوت ‏حاج داوود، در دو عرصه سیاسی و عقیدتی ‏تغییر می کنید و مدعی هستید که خودتان ‏رسیده اید و در اثر فشار نبوده است. به لحاظ ‏عقیدتی مسلمان می شوید و زینب. و در عرصه ‏سیاسی، طرفدار جمهوری اسلامی. و تازه بعد ‏هم پیش شکنجه گر خود رفته و او را می ‏بخشید!!‏ نوبری: من رفتم تا به او بگویم هر کار زشتی که ‏کرده و علیرغم همه‌ی این کارها، می‌تواند به ‏گذشته‌اش برخورد کند.‏ آرش: خانم نوبری، بنا به گفته خودتان، شما ‏کارهای پیش پا افتاده را در زندان قبول ‏نداشتید. شما کارهای مهم را دوست داشتید. ‏مانند گزارش راجع به سوسن نیلی و سوسن ‏مولوی به عنوان کسانی که با نگاه احساسی به ‏سازمان‌های مخالف پیوسته‌اند و نه از نظر ‏ایدئولوژیک- سیاسی! و این کار را به عنوان یک ‏کار زینبی نام می‌برید که گزارش شما باعث ‏آزادی آن دو نفر شده است.‏ نوبری: من فکر می‌کنم.‏ آرش: تجربه زندان می‌گوید سقوط یک زندانی ‏در تمام طول سالیان حبس، از زمانی آغاز ‏می‌شود که به بازجوی خود اعتماد می‌کند. زیرا ‏زندانی در یک شرایط برابر با بازجو نیست. آیا ‏شما علاوه بر این دو نفر، در مورد کسانی که از ‏نظر ایدئولوژیک - سیاسی و نه احساسی مخالف ‏رژیم اسلامی بودند، گزارشی داده اید و یا اگر از ‏شما ‌خواسته می‌شد، گزارش می‌دادید؟ نوبری: نه، از من گزارش نخواستند، آن دو ‏گزارش هم داوطلبانه بود. من می‌خواهم از این ‏فرصتی که برام فراهم شده استفاده کنم و مطرح ‏بکنم که من هم اکنون احساس آن کسانی را که ‏از حضور من در کنفرانس ناراحت شدند را درک ‏می‌کنم و باید اذعان کنم که به هیچ وجهی قصد ‏آزار و اذیت کسی را نداشتم، خصوصاٌ کسانی را ‏که احساس می‌کنم در برهه‌ای، قسمتی از خود ‏من بودند. این‌ها را که می‌دیدم انگار که سیبا را ‏می دیدم. آن‌ها را می‌فهمم، و نمی‌خواهم آزاری ‏به آن‌ها بدهم ولی این آزار من یک چیز اجتناب ‏ناپذیر است. در آزار من، عمدی در کار نیست ‏که من بیایم زخم‌های آن‌ها را باز کنم و با کمال ‏خودخواهی بیایم و از رژیم دفاع کنم. من می ‏خواهم تنها حرف‌هایم را بدون سانسور و آن ‏جوری که خودم می‌فهمم مطرح کنم. هر چند ‏که تلخی زیادی در آن است. ‏ البته، آن ها هم مرا آزار دادند. تا وارد شدم، ‏جمع را که دیدم یک جوری شدم! همان لباس ‏های قدیم و پوشیده ی چپ ها. تمام فضاهای ‏قبلی برایم تداعی شد و عصبی شدم آرش. اما در آن فصل از سال و سرمای آلمان ‏حضور شما با تاپ و شلوارک و دمپایی نا ‏متعارف بوده! دوستانی که در روز دوم ماجرا را ‏می فهمند از طرز لباس و آرایش، به حضور ‏شما پی می بردند! البته آزادی پوشش حق شما ‏بوده و هیچ کس معترض آن نشده. چرا شما به ‏عکس آن فکر نمی کردید و عصبی شدید. ‏ ببینید خانم نوبری، شما هر آن چه را فکر ‏می‌کنید که به آن رسیده‌اید، بیان اجتماعی اش ‏حق شماست و باید از هر وسیله‌ای که آزار آن ‏به کسی نرسد و آزادی کسی را خدشه‌دار نکند، ‏برای بیان آن فکر، استفاده کنید. اما حق ندارید ‏به حریم آزادی دیگران تجاوز کنید؛ این ‏اولیه‌ترین حق شهروندی است که باید به حق ‏دیگران احترام گذاشت تا به حق‌ات احترام ‏بگذارند. زمانی که شما مطرح می‌کنید در زمانِ ‏زینب شدنم، انسانی لطیف‌تر و رئوف‌تر شدم، ‏چرا فکر نمی‌کنید به این که: آن چیزی که شما ‏در دوران زینب بودن خود رسیده‌اید، در ‏عریان‌ترین شکل، دفاع از شکنجه، دفاع از ‏شکنجه‌گر، دفاع از ماشین جنایت رژیم ‏جمهوری اسلامی است. این چه نوع لطیف شدن ‏و انسانیتی است که چشم و گوش خود را بر ‏قتل‌عام هزار انسان کت بسته در زندان‌های ‏زینب کبرا بسته ‌اید؟! چرا به این تناقض آشکار ‏خود توجه نمی‌کنید؟ چرا قبل از این که به این ‏محافل سرک بکشید و بگویید این ها از من و ‏من از این‌ها هستم، به گذشته ی خود نگاهی ‏واقعی نمی کنید؟! شما بعد از زینب شدن از ‏این‌ها نبودید؛ شما در کنار رژیم بودید و امروز ‏هم همدستی با جنایت را محکوم نمی‌کنید!! ‏شما حق ندارید که مسئله‌ی شخصی خودتان را ‏که همانا بخشش شکنجه‌گرتان است به یک ‏مسئله‌ی عمومی تبدیل کنید و دیگران را که ‏اکثریت هم هستند، آزار بدهید.‏ نوبری : همان‌طور که گفتم، عمدی نیست و این ‏آزار را اجتناب ناپذیر می‌دانم.‏ آرش: اما، ما معتقدیم که در آن زندان جهنمی، ‏چنان فشاری بر شما تحمیل کرده‌اند که انتهای ‏آن فشار، ماشین تواب سازی حاج داوود رحمانی ‏بوده که به شما باورانده ‌است که خود شما به ‏این ایده زینب شدن رسیده‌اید. در سیستم ‏جنایت دیکتاتورها در تمام زندان‌ها، همیشه ‏شاهد دو نوع برخورد از طرف بازجویان به ‏زندانی بوده‌ایم. بازجوی خشن و قصاب؛ بازجوی ‏مهربان و دلسوز. به فراخور زندانی، همیشه ‏جای این دو با هم عوض می‌شود. و این بار در ‏مورد شما، این جاج داوودِ جلاد دیگران است که ‏مهربان شما شده و زخمی در شما باقی گذاشته ‏که ترمیم آن سال‌ها به طول خواهد انجامید. اگر ‏شما قبل از رفتن به این محافل، سعی می ‏کردید با کمک دوستان و نزدیکان‌ خود حداقل ‏شناخت را از ماشین جنایت رژیم اسلامی به ‏دست بیاورید، حتماٌ سعی می کردید که نه تنها ‏آزارتان به کسی نرسد، بلکه مرحمی باشید بر ‏زخم‌های خود و دیگران؟ شما اگر نظرات خود را ‏از طریق اینترنت طرح می کردید ماجرا شکل ‏دیگری می یافت و هر کس آزاد بود به شما ‏پاسخ بدهد یا ندهد. ولی اکنون شما جمع را به ‏چالش کشیده اید! چرا این زمین را برای بازی ‏انتخاب کردید؟ نوبری: من دلم می‌خواهد توضیحی بدهم که ‏فکر نکنند که عمدی در کار بوده و خواسته ام ‏آزارم به دیگران برسد. من خودم به خاطر ‏ضرباتی که از جریانات سیاسی خورده و دیده‌ام ‏نفرتی در درونم لانه کرده که هنوز هم باقی ‏است. و باور کنید که با تمام وجود دارم مبارزه ‏می‌کنم که این نفرت را از وجود خودم پاک ‏کنم. این کار یکی از دستآوردهای بزرگی است ‏برای خودم. اما در مورد کنفرانس زنان هانوفر، ‏یک نکته را باید توضیح بدهم که من ناخودآگاه ‏بدون این که بدانم در جریان قرار گرفتم. اولاٌ نام ‏این کنفرانس، تشکل‌های زنان همجنس‌گرا و ‏دگر جنس‌گرایان بود. من هم چون خودم علاقه ‏داشتم یک مرتبه دیدم که زنان ایرانیِ هم ‏جنس‌گرا! خیلی خوشحال شدم.‏ آرش: اما روایت مینو غیر از این است و او گفته ‏است که به شما گفته است چه عواقبی در پی ‏است نوبری: الان توضیح می‌دهم. من خبردار شدم ‏که مینو هم قرار است برود. وقت حرکت که ‏بلیط ثبت نام را پرداخت کرده بودیم و عازم ‏هانوفر بودیم، مینو گفت ممکن است یک عده ‏بچه‌های چپ را در آن‌جا ببینی. در همین بین با ‏یکی از بچه‌های چپ به نام سیامک - به خاطر ‏شعری که گفته بودم به نام «آخر مبارزه»! آشنا ‏شده بودم، که این‌ها مقدمه‌ای برای آشتی من با ‏گذشته‌ام بود. وقتی مینو این حرف را زد. من ‏نگاهی کردم و با کمی مکث، فکر کردم بد هم ‏نیست! نمی دانستم که یک تشکل چپ است. ‏فکر کردم شاید بچه‌های زندان را هم ببینم. ‏خوب این گذشته‌ی خود من هم بود. ذهنیت ‏من این بود که یک تشکلی است که بچه‌های ‏هم‌جنس‌گرا با دوستان دختر خود در این ‏کنفرانس هستند‎ ‎؛ خوب من هم الان به عشق ‏آزاد معتقدم ولی وقتی وارد شدم این ذهنیت ‏شکست و دیدم اشتباه کردم. باور کنید که اگر ‏به عهده‌ی ذهنیت من بود نمی‌آمدم. ولی حالا ‏فکر می‌کنم که چه خوب شد که اتفاق افتاد؛ و ‏من با این مسئله برخورد کردم. وقتی هم که با ‏مینو و بچه‌ها برگشتیم تا یک هفته باید روی ‏خودم کار می‌کردم تا بتوانم به خودم مسلط ‏بشوم. اما چون این فاز را گذرانده‌ام الان ‏می‌گویم خوب شد که رفتم. البته قبلاٌ اگر قرار ‏بود آزادانه این کار را بکنم، امکان نداشت که ‏بروم.‏ آرش: شما در نوشته‌ی خود گفته‌اید که من ‏پلی زدم که راه برای شرکت بقیه تواب ها در ‏چنین کنفرانس هایی باز شود.‏ نوبری: بله درست است و امیدوارم این طور ‏باشد. فراخوان من بعد از سمینار هانوفر در ‏فوریه منتشر شد. متأسفانه از بچه‌های چپ، ‏مثل سیامک بعد از خواندن بیوگرافی من، رابطه ‏خود را با من قطع کردند. برخوردهای بسیار ‏ناحق و غیر عادلانه در بعضی از مجامع با من ‏گردید.‏ آرش: چرا زمانی که از شما خواستند کنفرانس ‏را ترک کنید برای این که عده‌ای از بچه‌ها دچار ‏تشنج شده‌اند، این کار را نکردید؟ نوبری: چرا باید ترک کنم. مگر آن‌ها مرا درک ‏کردند که من آن‌ها را درک کنم. صبر کنید. یک ‏سوزن به خودتان بزنید و یک جوالدوز به ‏دیگران. شصت نفر بدون این که همه چیز را ‏بدانند ریختن سر من. مثلاٌ سر بنفشه، که من ‏اصلاٌ رابطه‌ای با او نداشتم و فقط به عنوان یک ‏هم زندانی قیافه‌اش برایم آشنا بود، این همه ‏حرف زدند. همه ناروایی‌ها را در حق من کردند ‏و حالا باید از سمینار هم خارج شوم. شصت ‏یوروی مرا با پول بلیط‌ام را می‌دادند و آنوقت از ‏من می خواستند تا سالن را ترک کنم.‏ آرش: برگردیم به چند مرحله قبل. آن‌جایی که ‏گفتید حاج داود رحمانی به گذشته‌ی خودش ‏برخورد کرده و گفته که من به بهشت نخواهم ‏رفت.‏ نوبری: این جمله را گفت آرش: چند دقیقه قبل هم مطرح کردید که ‏دوست دارید به هر چیزی که می‌رسید، دیگران ‏هم به آن برسند.‏ نوبری: ولی نه با زور آرش: در واقع شما یک چنین روحیه‌ای دارید. ‏شما با این روحیه زمان مارکسیست بودن خود ‏را شلاق کش به نقد کشیدید و شدید زینب. ‏یعنی به دورانی رسیدید که انسانی رئوف‌تر و ‏لطیف‌تر شده‌اید. و حالا هم مطرح می‌کنید که ‏دیگر زینب نیستید و از این دوران گذشته‌اید و ‏به عشق آزاد رسیده‌اید. چیزی که باید با ‏خودتان حلاجی کنید اینست که، شما آدم ‏عادی متفاوت نیستید. هیچ وقت به یک ‏مسلمان حزب‌الله طرفدار رژیم نمی توان گفت ‏که تو چرا از لاجوردی دفاع می‌کنی. مسلمان ‏است و اعتقاد دارد. از اسلام دفاع می‌کند و کفار ‏را باید نابود کند. ولی شما یک پیش زمینه‌ای ‏داشته‌اید که آن را رد کرده و شده‌اید توابِ ‏زینبی و بعد بدون این که زینب را بزنید شده‌اید ‏طرفدار عشق آزاد. خوب حالا که زینب بودن را ‏دیگر قبول ندارید، چرا به دوران زینب بودن ‏خود نگاه نمی‌کنید؟! چه رابطه‌ای است بین ‏انسانیت و لطافت با جنایت و کشتار و زندان و ‏قتل‌عام در دوران زینب بودن؟ آیا نباید آن ‏دوره‌ی پر از جنایت را هم محکوم کرد؟‏ نوبری: من اصلاٌ به جایی رسیده‌ام که دیگر ‏نمی‌خواهم گوش بدهم که در دنیا کی شکنجه ‏می‌شود و چه کسی زندانی می‌شود و حتا اخبار ‏را هم گوش نمی دهم که کجا زلزله آمده. تنها ‏نگاه می‌کنم کجا به حد توان می‌توانم بیست ‏یورو یا کمتر یا بیشتر کمک کنم. نمی‌خوام ‏بدانم که کی، کی را کُشت. توان من دیگر به این ‏چیزها نمی رسد. نه سیاسی هستم و نه ‏ایدئولوژی دارم. آنوقت هم که زینب بودم ‏ایدئولوژی نداشتم. الان هم به قول شما ختنه ‏سیاسی شدم که ده سال طول کشید. من اگر ‏امروز در همین اطراف خودم بتوانم دو تا کار ‏مثبت بکنم، خیلی هنر کردم و راضی هستم. نه ‏می‌خوام بدونم احمدی نژاد آمده و چی میگه و ‏نه آقای بوش و دیگران. چون کاری از دست من ‏ساخته نیست. هر چند که خیلی‌ها میگن که ‏هنوز شعرهای من رنگ و بوی کمونیستی دارد. ‏خوب این بخشی از وجودم بوده و مگر می‌شود ‏یک شبه بعد از آن همه خواندن چه باید کرد و ‏دیالکتیک و مبارزه طبقاتی و این جور چیزها و ‏یک مرتبه گفت خداحافظ. اگر هم بگویم در ‏ضمیر ناخودآگاه من باقی است و عمل خواهد ‏کرد، همین‌طور از دوران زینب بودنم. کوری که ‏بینا شد دیگر نمی‌تواند دوباره برگردد به دوران ‏کوری. ‏ آرش: شما در نوشته خود مطرح می‌کنید که ‏حاج داود و شرکایش برای این ما را به تابوت‌ها ‏می‌فرستادند که زندان را آرام نگه دارند. ‏ نوبری: از روی نوشته‌ی من بخوان‏ آرش: «برای اون‌ها مهم این بود ما دست از ‏مبارزه برداریم ضد آن‌ها نباشیم». امروز از درون ‏خود حکومت هم می‌گویند در آن دوره ‏جنایت‌هایی اتفاق افتاده است.‏ نوبری: کجا من انکار کرده‌ام؟ آرش: می‌گویند که آن جنایت محصول شرایط ‏روز بوده و امروز شرایط تغییر کرده است. یعنی ‏آن ها هم به جنایتی که اتفاق افتاده معترفند ‏ومثل شما معتقدند که هرکس قدرت داشت می ‏کشت! شما آگاهانه حد فشار را پایین می آورید ‏تا به توجیه آن برسید که این دگردیسی اتفاق ‏افتاده در شما، محصول فشار زندانبان نبوده بلکه ‏نتیجه بایکوت و عوامل دیگر از جمله سیاست ‏اشتباه سازمان های سیاسی بوده این تفکر مقصر ‏تراش شما عملا به دفاع از سیستم جنایت منجر ‏می شود هر چند بگویید که به برخی از آن ها ‏انتقاد هم داشته اید چیزی را حل نمی کند نوبری: هفتاد و پنج صفحه گزارش من نقد این ‏سیاست‌های رژیم بوده که امیدوارم روزی این‌ها ‏علنی بشود. من زمانی که با بازجویم حرف می ‏زدم- برادر جواد- می‌گفت اگر تجربه‌ای که الان ‏داریم زمان 59 داشتیم، آن کارها که در آن روز ‏کردیم امروز نمی‌کردیم. من که این‌ها را انکار ‏نکردم.‏ آرش: ولی انکار می‌کنید.‏ نوبری: من با زبان خودم می گویم انکار ‏نمی‌کنم شما می گویید انکار می کنم!‏ آرش: شما جواد باز جو را هنوز برادر خطاب می ‏کنید. با یک واژه مهربانانه.‏ نوبری: برای این که در آن‌روزها این گونه مطرح ‏می‌کردیم امروز نه برادر را قبول دارم و نه رفیق ‏را.‏ آرش: شما تا به حال کسی را شکنجه‌ی فیزیکی ‏داده‌اید نوبری: شما چیزهایی رو برای خودتون درست ‏کردید که واقعی نیست. من کسی رو شکنجه‌ی ‏فیزیکی ندادم ولی امروز قبول می‌کنم که آزار و ‏اذیت‌ام به دیگران رسیده و چیزی کمتر از ‏شکنجه فیزیکی نبوده است. ولی باور کنید که ‏بدترین شکنجه‌ها را توانستم در آن دو سالی که ‏سر موضع بودم تحمل کنم؛ از شلاق و مشت و ‏لگد تا قپانی و در دهانم چیز فرو کردن و در ‏تابوت‌ها نشاندن؛ ولی آن چیزی که بدتر از ‏همه‌ی این‌ها بود بایکوت بچه‌ها به خاطر محکوم ‏نکردن علی شوهرم بود. زمانی که از تابوت‌ها ‏حرف می‌زنم دردناک‌تر از دوران بایکوت نیست. ‏جلسه تشکیل دادند فقط برای یک جمله. از ‏فردا وقتی می‌رفتم سلام می‌کردم همه رو ‏برمی‌گرداندند. ‏ ‏ برای نمونه یکی از دوست‌های خود من به نام ‏پروین که از بچه‌های مقاوم کومله بود و برای ‏من اسوه بود- تنها کسی بود که در دوران ‏بایکوت که حاضر نشدم علی را خائن بدانم، منو ‏بایکوت نکرده بود- وقتی در زیر شکنجه‌های ‏حاج داود و تابوت‌ها تواب شد. روزی منو بردن ‏توی اطاق تا کسی با من حرف بزند، در رو که ‏باز کردم پروین را دیدم که با چادر مشکی و ‏مقنعه نشسته است. برام کافی بود. چون در آن ‏موقع سرموضع بودم از هر شکنجه‌ی فیزیکی ‏دردناک‌تر بود. من می‌فهمم آدم هایی که بعداٌ ‏داوطلبانه بالای سر آن‌ها رفتم امروز چه حالی ‏دارند. ‏ آرش: احساس می کنیم در شما نکاتی وجود ‏دارد که شاید این بحث و مصاحبه-حتا بسیار ‏کم- بتواند تلنگری باشد به خودآگاهی شما و به ‏جایی برسید که احساس کنید که استنباط شما ‏از مسایل شخصی خودتان به گونه‌ای بوده که ‏فکر کرده‌اید معمولی است و برده‌اید درون ‏جامعه، ولی باعث شده‌اید که دیگرانی را زجر ‏بدهید در واقع به گونه ای باعث شکنجه‌ی ‏روحی دیگران شده اید؟!‏ نوبری: من به این مسئله آگاه هستم و قبول ‏دارم آرش: همانطور که خود شما هم قبول دارید، ‏تغییر منطقی در یک روند طولانی صورت ‏می‌گیرد. ولی شما در یک روند نسبتاٌ کوتاه و آن ‏هم در زیر شدید‌ترین فشارهای روحی روانی ‏حاج داود، به پذیرش زینب بودن رسیدید. و ‏حاضر شدید که هم سازمانی‌های خود و زندانیان ‏مقاومی مثل بنفشه را در تابوت‌ها شکنجه روحی ‏بدهید و تازه فکر هم می‌کردید و می کنید که ‏آن‌ها را ارشاد کرده اید. ‏ بزرگترین شکنجه برای بنفشه زمانی است که ‏هنگام مقاومت در دستگاه جهنمی حاج داود، ‏شما بالای سر او می‌رفتید تا او را هم مثل ‏دیگران ارشاد کنید.‏ نوبری: من به این خودآگاهی رسیده‌ام که این ‏کارهای من شکنجه‌ بوده است. قبول دارم.‏ تازه بالای سر بنفشه‌ها رفتن در مقابل کاری که ‏من بعداٌ انجام دادم چیزی نیست. الان فکر ‏میکنم من از خواهر شوهرم حاضرم صدبار ‏معذرت خواهی کنم! چرا که بعد از آزادی‌ام یک ‏روز او را نزد بازجویم بردم تا برای او توضیح دهد ‏که اعدام علی بی سبب نبوده است. بازجویم ‏گفت که در پرونده علی، اسلحه وجود داشته و ‏اعدام او اجتناب ناپذیر بوده است. من این را علناٌ ‏اقرار می‌کنم که اشتباه بود و این امر شکنجه‌ی ‏سختی برای خواهر شوهرم سیاره بوده که از ‏طرف من چنین کاری انجام شود، هر چند که ‏گفت هنوز باور ندارد. من این عمل را از نکات ‏منفی و ناپخته دوران زینب بودنم می‌دانم؛ و ‏علناٌ اقرار می‌کنم که اشتباه کردم و امیدوارم که ‏این نوشته‌ی مرا سیاره هم بخواند. در ضمن باید ‏بگویم خانواده علی بعد از آزادی من، علیرغم ‏اصرار و خواهش من، قاطعانه در مقابل تغییر ‏نامم ایستادند و هرگز حاضر نشدند که مرا زینب ‏صدا کنند.‏ ولی دلم می‌خواد این‌جا به نکته‌ای هم اشاره ‏کنم که بعضی از مواقع عمداٌ لج هم می‌کنم مثلا ‏در سمینار 60 نفر سر من ریخته بودند و خبر ‏یک کلاغ چهل کلاغ تا به آخر سالن برسد، من ‏شده بودم تیر خلاص زن. تازه گزارش75 صفحه ‏ای و ماجرای آن دو نفر را خودم طرح کردم که ‏بعدا سارا و بقیه علیه من به کار بردند اگر خودم ‏نمی گفتم کسی نمی دانست. برای همین خیلی ‏سوخته بودم و در آن‌جا لج کردم و گفتم که ‏عاشق شکنجه‌گرم و حاج داوود بودم. ‏ آرش: شما که بعضی از این مسائل را قبول ‏دارید چرا حاضر نیستید با صدای بلند به اشتباه ‏خود اقرار کنید و در آینده دست به افشای ‏تاریکخانه‌‌ی تواب سازی رژیم اسلامی بزنید؟ ‏فکر نمی کنید طرح یک چنین مسئله‌ای به طور ‏آگاهانه، به شما کمک خواهد کرد؟ نوبری: دو تا عامل در رسیدن به این خودآگاهی ‏به من کمک خواهد کرد. مینو هم که ضد ‏جمهوری اسلامی است در پر کردن نوارهای ‏خاطرات من، مرتب با هم کلنجار می رفتیم و ‏نمی‌توانستیم با هم ارتباط برقرار کنیم. چون ‏اون از موضع ضد جمهوری اسلامی برخورد ‏می‌کرد و من از موضعی که دیگر این حالت را ‏نداشتم، چون اصولاٌ از سیاست بدم میآد. این دو ‏عاملی که گفتم یکی توان من است که انسان ‏توانمندی نیستم. الان این‌جا که با شما چپی‌ها ‏نشسته‌ام خیلی خوشحالم. منی که تا دو سال ‏قبل نمی‌توانستم به مجامع ایرانی‌ها بروم و ‏نمی‌توانستم ایرانی‌ها را تحمل کنم، حتا از نوع ‏حرف زدن پدر مادرم در پای تلفن عصبی ‏می‌شدم و دکترم به من گفته بود که جواب نده؛ ‏و سه چهار سال اولی که این‌جا بودم، با ورزش و ‏طبیعت خودم را سرگرم کردم با این که 7 بارهم ‏بستری شدم، روی خودم کار کردم. چیزی که ‏دکترم به من گفته بود این بود که تمام اون ‏سال‌های سیبا و زینب و زیبا به تو تعلق دارند و ‏تو یک روزی باید با آن‌ها روبرو بشوی. من کلمه ‏زندان را نمی‌توانستم بشنوم. ولی بخاطر اتفاقاتی ‏که در بیرون برایم افتاده، زندگی در زندان برایم ‏بهتر بوده است. این که در وحله‌ی اول توانمندی ‏خودم است. باید اول می‌رسیدم که با این مسئله ‏برخورد کنم. و می‌فهمم که این ضعف من بوده. ‏برای همین یواش یواش اول با افغانی‌ها رابطه ‏گرفتم و بعد با بهایی‌ها. بعد که به مجامع ایرانی ‏در هامبورگ آمدم هر شعری که می‌خواندم ‏حس می‌کردم که یک امتحان است. ولی محافل ‏سیاسی یکی از چیزهایی بود که همیشه فرار ‏می‌کردم و نمی‌خواستم که با آن روبرو شوم. ‏پارسال وقتی با مینو شروع کردم گفتم که ‏می‌ترسم ولی دلم می‌خواد که شروع کنم. حالا ‏فکر می‌کنم علیرغم این که آگاهانه نبوده، ولی ‏خوب شد که رفتم. برای خود من دستآوردهای ‏زیادی داشت زیرا مسائل زیادی را که من سال‌ها ‏به زیر برده و پنهان کرده بودم بیرون ‌کشید. من ‏با انبوهی چیزها روبرو بودم خصوصاٌ در دوران ‏زینب بودنم. پنج سالی در زندان بودم آن هم به ‏شکلی که همه شاهد بودند. دو سال و نیم ‏سرموضع و دو سال ونیم تواب. و اگر روزی ‏بتوانم دنیای تواب‌ها را بازکنم آنوقت می‌بینید ‏که چه دنیایی در آن‌ها بوده. یا رابطه‌ای که با ‏بازجوی خودم برقرار کرده بودم. و گزارشی که از ‏نظرات خودم برای آن‌ها مطرح کردم و امیدوارم ‏روزی روشن شود که این چه نوع گزارشی بوده. ‏شوهر من علی همه چیزها را گفته بود و چیزی ‏نمانده بود که پس از گذشت دو سال من بیان ‏کنم. هر چند که به خاطر... ‏ آرش: یکی از زندانیان زن روایت دیگری را ‏مطرح می‌کند. و معتقد است که شما همسرتان ‏علی را لو داده‌اید!!‏ نوبری: من که سر موضع بودم و به خاطر ‏محکوم نکردن علی یک سال و نیم تحریم بچه‌ها ‏را که بدترین شکنجه‌ها برایم بود، تحمل کردم. ‏متأسفانه علی نیست که خودش شهادت بدهد. و ‏ای کاش من علی را لو می‌دادم تا او زودتر ‏دستگیر می‌شد و در آن صورت مطمئناٌ اعدام ‏نمی‌شد.‏ عامل دوم این است که باید به طور واقعی به ‏یک آگاهی سیاسی برسم که لازمه برخورد با ‏این مسائل است. بارها از من سئوال شده بود که ‏نظر تو راجع به رژیم، شکنجه، زندان، اعدام ‏چیست؟! من سکوت می‌کردم. من اگر کسی دو ‏بار تعارف کند که قهوه خود را بخورم، عصبانی ‏می‌شوم. می‌گویم که تو قهوه را ریخته‌ای، من ‏دلم بخواهد می‌خورم. دو بار لازم نیست که ‏بگویید. چرا که از فشار بیزارم. و به هیچ کس ‏نباید این فشار را آورد. چه فشار جسمی و چه ‏فشار روحی. انسان‌ها باید در یک فضای آرام به ‏چیزهای جدید برسند. غیر از این، نوعی شکنجه ‏است. و در رابطه با این که بخواهم یک ‏دیدگاهی پیدا بکنم و این رژیم را نقد بکنم و ‏اعمال غیر انسانی‌اش را برملا کنم، زمانی که سیاسی و کمونیست بودم، و مرتب ‏سخنرانی و مقاله می‌نوشتم، حاضر بودم که پدر ‏خودم را به عنوان بورژوا محاکمه کنم. ولی امروز ‏توان و درک این را ندارم و حاضر نیستم بدون ‏این که بتوانم به یک آگاهی درست برسم، ‏چیزی را مطرح و یا کسی را محکوم کنم.‏ آرش: شما که امروز به این دستگاه فکری جدید ‏رسیده‌اید آیا با شکنجه و آدم کُشی مخالفید ؟! ‏آیا با زندان و اعدام مخالف هستید؟!‏ نوبری: بله امروز مخالف هستم و زمان زینب ‏بودنم هم مخالف بودم.‏ آرش: چرا شما که مطرح می‌کنید مخالف ‏هستید، حاضر نیستید با نگاه امروزتان، رژیمی را ‏که از فردای انقلاب دست به کشتار و جنایت ‏زده و در طول این 28 هشت سال غیر ‏انسانی‌ترین اعمال فاشیستی را بر مردم ایران روا ‏داشته- و خود شما نمونه‌ای از جنایت رژیم ‏هستید و ربطی به مارکسیست بودن شما ندارد- ‏و هم چنان به جنایات خود ادامه می دهد را، ‏محکوم ‌کنید؟ نوبری: اگر قرار باشد که این کار را بکنم باید ‏یک تحلیل سیاسی ارائه بدهم، که توان این کار ‏را ندارم.‏ آرش: شما دارید آگاهانه فرار می‌کنید!‏ نوبری: در آن موقع هم که مارکسیست بودم ‏کشتارهای استالین را توجیه می‌کردم.‏ ‏ آرش: ما متوجه آن روز شما هستیم. ولی امروز ‏شما ربطی به استالین ندارد زیرا شما این دوره را ‏رد کرده‌اید و به جهان بینی جدید رسیده‌اید.‏ نوبری: برای همین است که امروز جمهوری ‏اسلامی را قبول ندارم. اصلاٌ دولت را قبول ندارم ‏زیرا معتقدم لازمه دولت سرکوب است. چه لنین ‏چه خمینی.‏ آرش: خارج از اراده‌ی ما و شما دولتی وجود ‏دارد که بیست و هشت سال است که با جنایت ‏و آدم کُشی به حکومت خود ادامه می‌دهد و ‏خصوصاٌ در دهه‌ی 1360 قتل‌عامی را در باره‌ی ‏زندانیان سیاسی سامان داده است که در تاریخ ‏بشریت بی‌نظیر است. حال سؤال ما از شما این ‏است که شما یک چنین دولتی را محکوم و ‏افشاء می‌کنید یا نه؟ نوبری: البته که محکوم می‌کنم ولی به طور ‏مشخص روی ایران متمرکز نمی شوم و به طور ‏کلی دولت را محکوم می‌کنم. البته زمانی که ‏دولت را قبول داشتم، با زندان مخالف نبودم و ‏تنها مخالف روش‌های غلط بودم و به روش‌های ‏فرهنگی اعتقاد داشتم.‏ آرش: خانم نوبری، شما یک سری عوامل را ‏پشت سرهم بدون توضیح اصلی می‌شمارید: ‏بچه‌ها منو بایکوت کردند، حالت‌‌ها چنین بود و ‏علی چنین بود، ولی آن عامل اصلی، چیزی که ‏دلیل اصلی فشار به ذات آدم‌ها بوده - ‏دستگاه‌های آدم خُرد کنِ اسلامی- ماست مالی ‏می کنید؟! ‏ نوبری: اگر چنین بوده پس چرا من در آن زمان ‏این روش‌ها را در همان گزارش هفتاد صفحه‌ای ‏نقد کردم؟!‏ آرش: خانم نوبری، باز تکرار می‌کنم: شما امروز ‏به عنوان زیبا نوبری که تمام این مرحله‌ها را رد ‏کرده‌اید، وقتی می‌گویید که قبول دارم جنایت ‏بد است، شکنجه بد است، اعدام بد است، حتا ‏مطرح می‌کنید که اگر کسی را شکنجه روحی ‏هم بدهند بد است؛ و قبول می‌کنید که به ‏عنوان یک ابزار روحی، رفته‌اید بالای سر بچه‌ها ‏و شکنجه داده‌اید، و...‏ نوبری: من در آن لحظه این کار را کردم زیرا ‏احساس می‌کردم که نباید این آدم در آن لحظه ‏در آن‌جا بنشیند و به نوعی شکنجه شود.‏ آرش: خانم نوبری، ما می‌فهمیم که شما به ‏کاری که در دوران زینب بودن می‌کردید ایمان ‏داشتید. باور داشتید که زینب هستید، قرآن سر ‏می‌گرفتید و قصد تحول در بین تواب‌ها داشتید ‏و تقریباٌ اگر هر کاری را از شما می‌خواستند ‏انجام می‌دادید و معتقدیم که تظاهر نمی‌کردید. ‏ما به عنوان روزنامه‌نگار آمده‌ایم گفته‌های شما را ‏منعکس کنیم، حالا که به این مرحله سوم ‏رسیده‌اید و قرار است که هم از مارکسیست ‏بودن و هم از زینب بودن نفرت داشته باشید. ‏سئوال ما از شما این است که شما به عنوان ‏کسی که ادعا می کنید انسان آزادی هستید، ‏انسان مدرنِ امروزی با جهان بینی مدرن، این ‏رژیمی که شکنجه داده، زندانی کرده، اعدام ‏کرده، وانسان‌هایی نظیر شما را به تابوت های ‏هویت کُش فرستاده، چه لقبی می‌دهید؟!‏ نوبری: من سکوت می‌کنم. چرا که هنوز ‏نمی‌دانم چه باید بگویم. روزی یکی از خانم‌ها در ‏جامعه زنان هامبورگ گفت که 12 بار در زندان ‏به او تجاوز کرده‌اند و باید رژیم را افشاء کرد. من ‏گفتم چون ندیده ام و به من هم تجاوز نشده ‏نمی دانم. شما می‌توانید بروید و افشا کنید.‏ آرش: مسئله بر سر افشاء کردن نیست. شما در ‏صحبت قبول کردید در کنفرانس شرکت ‏کرده‌اید و قبول کردید که این حرکت شما ‏برخی از زندانیان سیاسی مقاوم را زجر داده‌ و ‏حتا پذیرفتید که شکنجه تنها فیزیکی نیست و ‏در مواردی شکنجه روحی سخت ‌تر و شکننده‌تر ‏از شکنجه‌ی فیزیکی است و می‌پذیرید که شما ‏این شکنجه روحی را داده‌اید!‏ نوبری: بله، ولی به خاطر این که در آن شرایط ‏اجتناب ناپذیر بوده است آرش: اگر هم حرف شما درست باشد! بحث آن ‏شرایط نیست. چرا که در آن دوره شما مسلمان ‏بوده‌اید و احتیاج به توضیح نیست و اگر از شما ‏می‌خواستند که تیر خلاص هم بزنید، شاید ‏دست به چنین عملی هم می‌زدید. شاید هم ‏شانس یار شما بوده که به خاطر شرایط روحی و ‏فیزیکی که داشتید، از شما نخواسته‌اند تیر ‏خلاص بزنید!!‏ ‏ نوبری: تیر خلاص را نمی‌زدم. نمی‌دانم شاید ‏هم میزدم شاید! نه نمیدانم.‏ آرش: البته امروز می توانید بگویید نه، ولی شما ‏چنان ایدئولوژیک بودید که حتماٌ دست به هر ‏کاری می زدید. اما سئوال امروز این است که ‏شما با دیدی که امروز دارید به آن جنایت‌ها ‏چگونه نگاه می‌کنید؟ آیا دستگیری، شکنجه، ‏اعدام آن‌ها را محکوم می‌کنید یا نه؟ نوبری: من الان شکنجه و اعدام و زندان را ‏محکوم می‌کنم و زندان و شکنجه و اعدام رژیم ‏جمهوری اسلامی را هم محکوم می‌کنم. ولی در ‏مقابل محکوم کردن سیستم، سکوت می‌کنم. ‏زیرا می خواهند با محکوم کردن سیستم منو به ‏مبارزه با رژیم بکشانند که من نمی‌خواهم با ‏هیچ جریانی مبارزه کنم. ‏ آرش: مگر همه کسانی که جمهوری اسلامی را ‏محکوم می‌کنند و با سیاست‌های انسان خُرد ‏کن آن توافق ندارند، مبارزه علنی می‌کنند؟ نوبری: خوب، منظورتان چیست؟ آرش: خانم نوبری: توجه کنید کسی که شکنجه ‏را محکوم می‌کند، نمی‌تواند شکنجه‌گر را ‏محکوم نکند! مگر ریگی به کفش داشته باشد. ‏شما با اعدام مخالف هستید ولی در باره‌ی کسی ‏که اعدام می‌کند سکوت می‌کنید. در واقع اگر ‏درست متوجه شده باشیم شما، شکنجه را ‏محکوم می‌کنید، اعدام انسان‌ها را محکوم ‏می‌کنید، و با زندان موافق نیستید، اما دستگاه ‏حکومتی که از بدو تولداش مرتکب همه‌ی این ‏فجایع شده، سکوت می‌کنید. ‏ نوبری: فعلاٌ سکوت می‌کنم.‏ آرش: شما از زمانی که به آلمان آمده‌اید تا به ‏حال، مأمورین امنیتی رژیم جمهوری اسلامی ‏ایران، و یا کارمندان سفارت، با شما تماسی ‏داشته‌اند؟ نوبری: متأسفانه نه. حتا بیوگرافی خودم را ‏فرستادم به سفارت. ولی محل نگذاشتند.‏ آرش: در رابطه با این که می گویید متأسفانه با ‏من تماس نگرفتند؛ می‌دانید که حکومت های توتالیتر و سرکوبگر به خصوص از نوع ایدئولوژی ‏و واپسگرای مذهبی، همیشه انسان ها را به ‏عنوان لوازم یک بار مصرف، استفاده می کنند.‏ نوبری: مانند سازمان سهند که من عضو آن ‏بودم، یک بار تماس نگرفتند. بعد از پنج سال ‏زندان! چرا این ها را نمی گویید. سگ زرد برادر ‏شغال است. هر دو تای این ها سرکوبگرند.‏ آرش: ولی انسان های بسیار بسیار معتقد و ‏ایدئولوژیک، زمانی که تاریخ مصرفشان در ‏گردونه قدرت به پایان می رسد، مانند لاجوردی، ‏کنار گذاشته می شوند. و این تجربه ی تلخ ‏تاریخ همه نظام های سرکوب است.‏ نوبری: همین کار را هم با من کردند و هر دوی ‏آن ها منو کنار گذاشتند. چرا در اول گفتم که از ‏آمدن شما بسیار خوشحال شدم؟ با خودم گفتم ‏بازم دم بچه های چپ گرم که منو آدم حساب ‏کردند.‏ آرش: شما فکر می کنید در رابطه با این که ‏سفارت رژیم اسلامی شما را تحویل نگرفته، ‏ظلمی نسبت به شما شده است؟ نوبری: آره، آره ظلم بزرگی کرده. تاریخ مصرف ‏ام تمام شده. مثل سازمان سیاسی ام سهند، که ‏استفاده کردند و بعد کنار گذاشتند!!‏ آرش: یعنی شما فکر می کنید اکنون به عنوان ‏یک مهره سوخته برای مأموران اطلاعاتی رژیم ‏در خارج از کشور هستید؟ نوبری: اصلاٌ از زمانی که به خارج آمدم آن ها ‏با من تماس نگرفتند و منو آدم حساب نکردند و ‏اهمیتی هم به من ندادند. حتا زمانی که تواب ‏شدم هم به من اهمیت ندادند. حال به هر دلیل ‏شاید به این خاطر که حالت های هیستریک و ‏غش داشتم. اما به صورت فردی، چرا، چون ‏شوهر دوم من جمال شیر محمدی، عضو سپاه ‏پاسداران بود. این فرد وجود خودش را برای من ‏گذاشت و شغل اش را در سپاه از دست داد، زیرا ‏به او می گفتند اگر با این زندانی- نمی گفتن ‏تواب- ازدواج کنی از سپاه اخراج خواهی شد. و ‏اخراج شد. من با این که تواب شده بودم باز منو ‏قبول نداشتند.‏ آرش: شما در رابطه با این مسئله ی بخشش که ‏امروز مطرح می کنی که شکنجه گر خودتان را ‏بخشیدید. البته این حق شماست. ولی آیا شما ‏این حق را برای افرادی مثل بنفشه قائل هستید ‏که شکنجه گر خود را نبخشند. شما که لباس ‏پوشیدن بچه ها در سمینار آزارتان می دهد ‏وشما که دوره بایکوت را بد تر از تابوت میدانید ‏وقتی بالای سر بنفشه و نازلی پرتوی رفته اید و ‏خود شما قبول کردید که این کار برای اونا یکی ‏از بدترین شکنجه ها بوده؛ آیا حق می دهید که ‏بنفشه و نازلی شما را نبخشند. به عنوان یک ‏انسان دموکرات که مدعی هستید امروز به آن ‏رسیده اید؟ نوبری: آن‌ها آزادند که مرا ببخشند یا نبخشند.‏ آرش : شما ضمن محکوم کردن شکنجه و ‏زندان و اعدام، تا حرف حکومت آدمکشان به ‏میان میاید، بحث را بر می گردانید به دوران ‏مارکسیست بودنتان و این که مارکسیست ها ‏بدتر و دیکتاتورتر هستند. به نظر من علیرغم ‏این که شما مورد بی مهری رژیم اسلامی قرار ‏گرفته اید- چه آگاه باشید و چه آگاه نباشید- ‏یکی از بهترین مهره هایی هستید که رژیم ایران ‏بدون آن که برای آن بودجه ای خرج کند، ‏بهترین مدافع و مبلغ جمهوری اسلامی برای ‏پاشیدنِ گرد فراموشی بر روی بیست و هشت ‏سال جنایت و کشتارِ دگراندیشان در ایران، ‏هستید.‏ نوبری: نه من مدافع نیستم، سکوت می کنم. ‏شما می‌توانید هر نظری که دوست دارید داشته ‏باشید. به هر حال این واقعیت من است.‏ آرش: خانم نوبری: جمهوری اسلامی ایران با ‏تمام امکانات سیاسی، مالی و امنیتی خود تلاش ‏می کند که روی این کُشتار بزرگ خود، گرد ‏فراموشی بریزد؛ و سکوت در مقابل یک چنین ‏جنایاتی، همدستی با جنایت‌کار است. شما ‏انسان معمولی نیستید که از مسائل بی خبر ‏باشید و یا در خارج از کشور، زیر فشار رژیم ‏نیستید که سکوت کنید. سکوت شما به عنوان ‏یک تواب، که خود محصول همین جنایات رژیم ‏است، و می پذیرید که شکنجه روحی هم داده، ‏یک عمل سیاسی است. و..‏ نوبری: بله می پذیرم که شکنجه روحی داده ام آرش: ... و حالا این زینب دیروز و زیبای امروز ‏که به عشق آزاد رسیده و حاضر نیست که ‏آزاراش به کسی برسد، قبول ندارد که باید آن ‏دستگاه مرگ و شکنجه را محکوم کرد!!‏ ‏ نوبری: آیا شما می خواهید من هم مثل دیگران ‏بگویم که در زندان به من تجاوز شده است؟ من ‏میگم به من نشده. به دیگران که شده بروند ‏افشا کنند. وقتی که به من خوبی کردند چرا ‏نباید آن را مطرح کنم. و این در رابطه با خودم ‏است و نه با دیگران. من اگر آدم رژیم هستم ‏کاش یک تشکر از من بکنند. یک بار من به ‏سفارت گفتم: بروید روی این سایت ها و مطالب ‏مرا بخوانید و یک بار بگویید این زیبا کیست؟ تا ‏من دلم خوش باشد. تلفن مرا هم که دارید. ‏کاش یک دستخوشی به من می دادند.‏ آرش: شما چطور سیل عظیم کشته شدگانِ ‏حکومت اسلامی را می بینید، ولی باز مطرح می ‏کنید که چرا سفارت به شما دستخوش نداده ‏است؟! این همه کشته، این همه زندانی، این ‏همه تواب، چرا شما حداقل به حرمت انسان که ‏مدعی رسیدن به آن هستید وفادار نیستید؟ شما ‏که مدعی هستید انسان مدرنی شده اید، آیا ‏انسان مدرن طرفدار شکنجه‌گر و جانی می‌شود؟! ‏و یا چشم خود را بر روی اعمال غیر انسانی ‏جانیان می‌بندد؟ نوبری: من شاید روزی به جایی برسم که به ‏همه ی این چیزها فکر کنم. ولی الان در ‏شرایطی هستم که توان فکر کردن به این همه ‏مسائل را ندارم.‏ آرش: خانم نوبری، بگذارید نکته‌ای را به شما ‏بگویم، شما با خودتان تعیین تکلیف نکرده‌اید. ‏شما یک بهم ریختگی تحلیلی در ارتباط با خود ‏دارید. آن موقع که چپ بودید، خود را ‏سرموضعی می‌دانستید، زمان زینبی هم ‏سرموضعی بودید و حالا هم که در خارج هستید ‏باز مطرح می‌کنید که فکر نکنید که من دوباره ‏می‌خوام تواب بشم. اگر قرار باشد تواب بشوم، ‏اول باید شماها را بزنم. در واقع تهدید در کلام‌؛ ‏منیت و خودخواهیِ بیمارگونه. شما همه جا ‏میزان را خودتان می گیرید؛ اگر من مقاومت ‏کردم بقیه هم باید مقاومت کنند آنجا که کم ‏می آورید چون حد خود را می دانید همه باید ‏ببرند. حالا هم لابد به عشق آزاد رسیدن، ایده ‏ایست عمومی و فراگیر. حد مقاومت شما ‏نیستید که بعد از چهار ماه تواب می شوید ‏بنفشه هم نیست که بعداز نه ماه از تابوت ‏سربلند بیرون میآید. حد در انسان ها متفاوت ‏است و شما به لحاظ منیت وجودیتان همه جا ‏خودتان را میزان و حد، ارزیابی کرده اید. شما که با جنایت توافق ندارید چرا سکوت ‏می‌کنید؟ شما سندی هستید از یک زخم باز که ‏جمهوری اسلامی در تن جامعه ایران تزریق ‏کرده است. اگر این زخم باز به آن حدی نرسد ‏که تمام آن چیزی که در کارخانه‌ی تواب سازی ‏رژیم اسلامی اتفاق افتاده روایت کند، هنوز بر ‏پیکر جامعه سنگینی می‌کند. و ما برای این به ‏این‌جا آمدیم که طرح بحثی داشته باشیم در ‏رابطه با یکی از فجیع‌ترین جنایت‌هایی که در ‏ارتباط با دگردیسی انسانی اتفاق افتاده است. ما ‏قصد محاکمه و قضاوت در مورد شما را نداشته و ‏نداریم.‏ نوبری: شما معتقدید با یک فردی که به هم ‏ریخته است و خودآگاه و یا ناخودآگاه با ایده ‏هایی که دارد- کاری نداریم که این ایده ها از ‏کجا ناشی می‌شود- بهترین مهره برای تأیید ‏رژیم سرکوبگر اسلامی است، با کسی که در واقع ‏قربانی یک سیستم است، چگونه باید برخورد ‏کرد؟ آرش: ما از طرف نشریه آرش که به خانواده‌ی ‏چپ ایران تعلق دارد- همان چپی که شما مرتب ‏به آن حمله می‌کنید- به این‌جا آمدیم تا بگوییم ‏با درد و زخم شما آشناییم؛ زخمی که زده اید و ‏زخمی که خود بر تن دارید. و از آن پیشتر زخم ‏زنندگان را که در کارخانه های آدم کشی شان ‏انسانیت را مجروح کرده اند می شناسیم . ما نه ‏روانکاو هستیم و نه تراپوت؛ تنها می‌خواستیم ‏فرصتی ایجاد شود تا شاید پرده از جنایات زخم ‏زننده‌ی اصلی کنار رود. ‏ نوبری: این خوشحالی من است که شما آمدید و ‏با من حرف زدید. ولی الان یک مقاومت‌های ‏شدیدی در من است که محصول سال‌هاست. ‏همان طور که می‌بینید حتا کلماتی که به کار ‏می‌برم بیشتر از دوران زینب بودنم است و شما ‏راست می‌گویید. و حتا امروز رسیده ام به این ‏که من روزی که به سمینار رفتم بچه‌ها را آزار ‏دادم و یا در مورد شکنجه روحی که قبول دارم ‏این کار را کرده‌ام. و شاید در آینده همین ‏برخوردها به من بیشتر کمک کند. ‏ آرش: در مورد برخورد با شما هم، بیشتر از هر ‏کس خود شما هستید که می‌توانید به خود ‏کمک کنید. کمی بیشتر فکر کنید. به همان ‏نشاندن شما در تابوت‌ها!! روزهای اول فشار و ‏کتک و بی‌خوابی و بعد هم سکوت. یک سکوت ‏مرگ‌بار.‏ نوبری: آره من در این دوره رفتم تو خودم و ‏همین به من کمک کرد.‏ آرش: این تابوت‌ها اصلاٌ برای همین بوده که ‏پس از فشار زیاد وادار به سکوت کنند، تا شما را ‏ببرند به تهی کردن از حرمت انسانی در درونتان ‏و سپس بازنگری گذشته. در این بازنگری با شما ‏کاری کردند که به گذشته برگردید و عامل تمام ‏بدبختی هایی را که اکنون می‌کشید را در ‏گذشته پیدا کنید؛ و آنگاه گذشته را بزنید و نقد ‏کنید و دستگاه فکری جدید را که همان اسلام ‏عزیزشان است، قبول کنید. اما بنفشه همان ‏مراحل اول شما را گذراند و 9 ماه دوام آورد. او ‏در مرحله اول تشخیص داد که آن‌ها قصد دارند ‏حرمت انسانی اش را از او بگیرند.. برای همین ‏مقاومت کرد. و به دستگاه انسان خُرد کن، نه گفت.‏ نوبری: ما دو انسان متفاوت هستیم. من الان به ‏قدری ناز نازی شده ام که با کوچک‌ترین حرکت ‏همه را لو می‌دهم. الان با یک تکان دست، همه ‏چیز را می گویم. من الان نه مقاومت را قبول ‏دارم و نه می توانم مقاومت کنم. به نظر شما هم ‏الان من یک انسان خرد شده‌ و متلاشی هستم! ‏شما در تحلیل و فکر کردن خود آزاد هستید.‏ آرش: زندان حکومت اسلامی با شما چنان ‏رفتاری کرده است که شما باورتان شده است که ‏از اول یک زینب واقعی بوده‌اید. همان حاج ‏داوودی که شما از او به خوبی یاد می‌کنید، با ‏شلاق و تابوت و سکوت، چنان کرده که شما باور ‏ندارید زینب شدن شما، محصول شکنجه و ‏شلاق و فشار روحی روانی بازجویانِ زندان ‏جمهوری اسلامیست. چرا؟ ‏ نوبری: می‌دانم. در دو سه نواری که با مینو پر ‏کردیم می‌خواست به من بقبولاند که تواب، ‏محصول فشار سرکوب است من معتقدم فشار و ‏سرکوب یکی از عوامل است؛ تواب شدن ‏محصول عوامل مختلفی است.‏ آرش: شما فکر می‌کنید که جامعه تبعیدی چه ‏برخوردی باید با شما داشته باشد و شما در ‏مقابل چه برخوردی باید با آن‌ها داشته باشید؟ نوبری: من به سوی آن‌ها رفتم؛ البته ناخودآگاه، ‏به این سمینار رفتم. من پدیده‌ای بودم که ‏روزگاری از خود این ها بودم. با وجود این که ‏عمداٌ به سمینار نرفته بودم، با این‌ها روبرو شدم. ‏حق این بود که این‌ها منو بپذیرند. علیرغم این ‏که دیدگاه‌های من مورد پسند آن‌ها نیست، منو ‏همان طور که هستم به پذیرند. حتا اگر یک ‏توابی تیرخلاص زن بوده، بگذارید که پیش شما ‏بیاید. امروز که شما می‌دانید که او به چه دلیل ‏تیرخلاص زن شده، حالا که به طرف شما آمده ‏و می‌خواهد حرف بزند او را بپذیرید. برخوردی ‏کنید که بیشتر به طرف شما بیاید. کاری نکنید ‏که مقاومت در اون‌ها ایجاد بشود. ‏ انتظار من این است که جامعه روشنفکریِ چپ ‏و راست، با ما تواب‌ها جدا از هر دیدگاهی که ‏داریم، برخورد انسانی و آگاهانه کنند و به درون ‏تواب‌ها بروند تا دنیای آن‌ها را بشناسند؛ بدون ‏ترحم و برخورد از بالا. برای آن‌ها ارزش قائل ‏شوند. امروز که شما با من نشستید، احساس ‏می‌کنم که علیرغم موضع مخالف و مرزبندی ‏قاطع شما با دیدگاه‌های من، برخورد انسانی و ‏ارزش‌گذارنده دارید. حتا می‌توانم بگویم که در ‏یک حالتی، برای من جنبه‌ی تراپی هم دارد.‏ آرش: ببینید خانم معمار نوبری: رژیم اسلامی ‏طی سال‌ها دست به قتل عام دگر اندیشان زده و ‏هزاران نفر را اعدام کرده، خانواده هایی را ‏متلاشی کرده، انسان های مبارزی را زیر شکنجه ‏های طاقت فرسا، خرد و متلاشی کرده است و ‏حتا وادار به زدن تیرخلاص به رفقای خود. ‏خانواده این قربانیان، شما و امسال شما را در ‏دوره‌ای همدست رژیم اسلامی می‌دانند؛ حال ‏سئوال ما این است که انسان خُرد شده‌ای مثل ‏شما چه وظیفه‌ای در مقابل جامعه دارد؟ چه ‏برخوردی باید با جامعه روشنفکری داشته باشد؟ نوبری: من این نفرت خودم را خیلی کم کردم و ‏آماده‌ام که بیام و حرف‌هایم را بزنم و در شناخت ‏چیزهایی که این‌ها می‌گویند کمک کنم. ولی ‏اگر از من بخواهند که موافق نظر آن ‌ها را ‏بگویم، نمی‌توانم قول بدهم. ممکن است نظر ‏شما را که امروز حرف زدید یک سال دیگه یک ‏ماه دیگه یا یک ساعت دیگر جرقه ای در ذهنم ‏بزند و بگویم راست می‌گفت. سئوال این‌ها این ‏بود بروم ببینم چی می‌گفت؛ ممکن است. ولی ‏در این لحظه نقش بازجوها را نداشته باشید. ‏اجازه بدهید این آدمی که دیدگاه هاش حتا ‏ناراحت کننده است، خودش باشد وقتی که شما ‏خوب باشید من چه بخوام چه نخوام به طرف ‏شما کشیده می‌شوم.آنها باید با من فقط دوست ‏باشند.‏ آرش: این دوستی که شما مطرح می‌کنید که از ‏دو طرف وجود داشته باشد، لازمه‌اش به یک ‏حداقل خودآگاهی رسیدن است. زخم خورده و ‏زخم زننده برای دوستی می باید مبنای ‏مشترکی داشته باشند. شما از همین محل ‏تبعید که برای ما تبعیدیان هزاران معنا دارد به ‏سردسته‌ی قصابان، علی خامنه ای، آن هم از ‏طریق جاسوس خانه حکومت یعنی کنسول ‏گری هامبورگ، نامه مینوسید؛ این ها علائم و ‏پیش زمینه های مثبتی برای دوستی نیست!‏ زیبایی که ما امروز شناختیم، زیبایی است که ‏هنوز با این مرحله فاصله دارد. با آن چیزی که ‏می‌بایست باشد تا جامعه‌ی روشنفکری با ‏صداقت‌اش و از آن مهم تر با زخم اش مهربان ‏باشد.‏ نوبری: شاید عدم صداقت من از جایی بلند ‏می‌شود، سعی کنید با روش های خود به آن ‏کمک کنید. همین الان سئوال‌هایی که کردید ‏باعث می‌شود که بیرون بزند.‏ آرش: ما امیدوار بودیم که نشست با شما، ‏بتواند بخشی از دستگاه تواب سازی رژیم ‏اسلامی را برملا کند. و نشان دهد این انسانی که ‏امروز در مقابل ما نشسته، می‌توانست چهره ‏دیگری غیر از چهره‌ی امروز داشته باشد. ‏ با تشکر از شما برای وقتی که در اختیار ما قرار ‏دادید. و با امید که در آینده ای نه چندان دور ‏کسانی چون شما، بتوانند برای مستندسازی این ‏بخش از تاریک‌خانه‌ی رژیم اسلامی، زبان به نا ‏گفته ها بگشایند.‏ ‎*‎به هنگام پیاده کردن متن از روی نوار، تا سر ‏حد امکان سعی کرده ایم برای آن که به روح ‏مصاحبه آسیب نرسد ویرایش ادبی و دستوری ‏روی آن صورت نگیرد تا خوانندگان با فضا و ‏زوایای بحث ومصاحبه راحت تر ارتباط برقرار ‏کنند.‏ پی نوشت گوشه های از مصاحبه ویدئویی کریستین امانپور را میتوانید اینجا ببینید ظاهرا حضرات فیلتر ساز این روزها سخت مشغولند ! خوشه هم فیلتر شد ! این ایران هم واقعا گل و بلبل هست ها یه کتاب تو تهران مجوز چاپ نمی گیره بعد میره تو مشهد مجوز چاپ می گیره بعد قم شکایت می کنه مجوزش باطل میشه ( حالیه ها !) بوس کن حالشو ببر ! فرناز سیفی هم « در رابطه با اراجیف و مهمل بافی های حسین درخشان » حرفهای خوبی زده ! بخونید

ما تروریسم هستیم !

هفته پیش هفته نامه صبح صادق که تنها مطبوعه ای است که علنا اعلام می نماید ارگان دفتر سياسي سپاه پاسداران انقلاب است ( چرا که به عنوان مثال روزنامه جوان هم از سوی سپاه منتشر می شود اما این امر را در شناسنامه روزنامه شما نمی بینید ! ) . به هر روی در این نشریه مقاله ای منتشر شد با نام « ارزان تر و آسان تر از کالاهاي بنجل چيني» ، این مقاله با تمام کوتاه بودنش حاوی سیگنال بس مهم و خطر ناکی بود به حدی که تمامی مدافعین جنبش ضد تروریسم و جنگ را در داخل و خارج از کشور در بهت و حیرت فرو برد و از سوی دیگر نیز با توجه به وابستگی این نشریه به سپاه پاسداران دلیل مستند و گویای جنگ افروزی و تروریست پروری سپاه و بالتبع جمهوری اسلامی بود ، سندی که سخت شاید بتوان آنرا کتمان کرد و یا به فراموشی سپرد. در این مقاله نویسنده ضمن اشاره به دستوری که ظاهرا از سوی کاخ سفید صادر شده است تا عاملین تروریستی ایران را در پوشش دیپلمات شناسایی نمایند اعلام می کند که نیروهای آمریکایی امروزه در منطقه از عراق، افغانستان، آسياي ميانه و قفقاز، هند گرفته تا افريقا، آمريکاي لاتين و اروپا پراکنده اند و به صراحت عنوان می نماید که ربودن اين آمريکايي ها و انتقالشان به "هر نقطه دلخواه" بسیار راحت تر است از حمل يک کانتينر "لوازم بنجل چيني" به ایران و یا هرجا دیگر است . صبح صادق و یا بهتر بگویم دفتر سیاسی سپاه در این مقاله و یا باز بهتر بگویم بیانیه تهدید آمیز تاکید می کند که ؛ زماني که افسران امنيتي آمريکا به راحتي در دام نيروهاي آموزش نديده و کم تجربه جيش المهدي قرار مي گيرند و يا افسر برجسته موساد در پاريس به يک باره سر به نيست مي شود، قايق نيروهاي انگليسي در اروند به علل نامعلومي ناپديد مي شود، مي تواند پيامي روشن براي آنان باشد که خيال هاي باطل در ذهن مي پرورانند." دفتر سیاسی سپاه تنها به همین اشارات و کنایه های بو دار بسنده نمی کند و علنا بسیاری ازمسئولیت اقدامات تروریستی اخیر را می پذیرد و ضمن یاد آوری اینکه ایران با نفوذي که بر طرفداران خود و نيز گروه هاي مزد بگير در منطقه دارد ] بخوانید حزب الله لبنان و یا حماس و یا گروه مقتدی صدر ! [ ، قادر به انجام کارهاي زيادي است: "اگر کشوري به فرض، هيچ پشتوانه و نفوذ معنوي درکشورهاي ديگر نداشته و يا از افسران کارکشته و زبده عملياتي و امنيتي هم برخوردار نباشد و از طرفداران و پيروان خود در کشورهاي اسلامي و مسلمان نشين هم مطالبه اي نداشته باشد و ده ها اگر ديگر، کافي است کمي سرکيسه را شل نمايد تا آن گاه شاهد به صف کشيده شدن کلکسيوني از افسران چشم آبي و موبوري باشد که چونان تله هايي از ارزن، اسير خروس هاي جنگي گرسنه اي مي شوند که منتظر اشارتي هستند." اما چرا این مقاله گونه بسیار کوتاه از اهمیت به سزایی برخوردار است ! بخاطر اینکه هنگامی که این مقاله منتشر شد درست در هفته گذشته اش در یک عملیات گروگانگیری بر علیه نیروهای آمریکایی یک تن در دم کشته شده و چهار تن از آنها ابتدا ربوده شده و بعدا پس از تخلیه اطلاعاتی و شکنجه جان سپرده اند ( این همان عملیاتی است که انگشت اتهام با توجه به نوع عملیات آن متوجه ایران است ) ، و از سوی دیگر دو روز پس از آنکه خلیل زاد سفير آمريکا در عراق، ضمن متهم کردن سپاه پاسداران به تقويت گروه هاي مسلح شيعه عراقي، که مهمترين آنها "جيش الهمدي" است، و این وعده که به زودي اسنادي را در مورد دخالت جمهوري اسلامي ايران در ناآرامي هاي عراق را فاش خواهد ساخت ، منتشر می شود . در این که اینچنین نوشته ای به صورت کاملا اتفاقی در ارگان دفتر سیاسی سپاه پاسداران منتشر شود و تهدید به اسارت و گروگان گرفتن نیروهای آمریکایی بکند آنهم در این زمان که با توجه به ماجرای بازداشت نیروهای سپاه در اربیل به گمان من غیر قابل امکان است و نویسنده و یا نویسندگان این مقاله عالما و عامدا خواسته اند به آمریکا تفهیم کنند که تهدید منافع آمریکا در منطقه و یا دنیا امری است سهل و کاملا در توان ایران می باشد و اگر آمریکا مدتهاست که ایران را « تهدید به جنگ » می نماید ، ایران مدتهاست که « جنگ را آغاز نموده است » . و با آوردن نمونه های بسیار از عملیاتهای موفق برعلیه آمریکا ادامه این عملیاتها را نیز بشارت می دهد ! البته نا گفته نماند که در همین مقاله دفتر سیاسی سپاه خود بطور خود خوانده مسئولیت عملیات ربایش افسر موساد را در پاریس بر عهده می گیرد امری که هنوز هیچ کشوری آنرا بر عهده ایران نگذاشته بود . حالا این مقاله و یا بیانیه یک بلوف امنیتی سپاه بوده است و یا یک هشدار ، باید به آن زمان داد تا صحتش معلوم شود اما من اعتقاد دارم آنقدری که خطر حمله ایران به آمریکا و اسرائیل وجود دارد خطر حمله آمریکا به ایران وجود ندارد !
پی نوشت : اول که دوستان ، حاج عبدالرضا خان هلالی که معرف حضور است اگر نه که میتوانید اینجا را بخوانید و ببینید ! ایشان چند روز پیش افاضه کلام فرمودند که اگر این عزاداری‌ها نباشد، ملت فاسد می‌شود. به نظر من این دقیقا درست ترین و صحیح ترین کلامی است که تا کنون هلالی گفته است ، چرا که تا ایشان تو عزاداری است که مشکلی نیست مشغول عبادت و مداحی و تعزیت است اما به محض تمام شدن همین عزاداری هاست که ایشان مجبور است برود پای بساط و لیدا خانم هم لم بدهند کنارشان خوب معلوم است که آدم دچار معصیت می شود! دوم هم اینکه ببینید دوستان از قدیم گفتند کار کاره و عار نیست حالا هر چه می خواهد باشد از زمین شویی گرفته تا گارسونی و حتی درست کردن سایت برای رادیو اسرائیل و یا سایت ران آراد ولی وقتی میشنویی که این سایتها را کسی قراره بازسازی کند که اعتقاد دارد خمینی بزرگمرد تاریخ بشریت است و جمهوری اسلامی ایران فی الفور باید مجهز شود به بمب اتم اینجاست که می بینی ته خیلی از چیزها کمی باد می ده !
مژده به همه شکاکان عزیز ! دوستان شکداران عزیز و همه کسانی که هی برو بر اینجا کامنت می گذاشتید که چرا وبلاگت فیلتر نیست به اطلاعتان برسانم که ظاهرا به مقصود خود رسیده اید و این وبلاگ هم فیلتر شد ، جانتان به سلامت بادا و شکتان پایدار !
در ضمن دیدن این چند عکس عاشورایی هم و همچنین دیدن این فیلمها هم برای خالی نبودن عریضه تجویز می شود .

برای تو که آسمانی شدی

امیر عزیزم پنج روزه تو رفتی و پنج روزه که هوا ابریه و دل من ابری تر خسته ام! خسته ترازهمیشه روحم ، جسمم قلبم ، وحتی قلمم ! عزیزم با خودم فکر می کنم و می بینم درست سال پیش همین روزها تو باید می رفتی هیچ کس امیدی به ماندنت نداشت ، دکترها جواب کرده بودند و می گفتند مرگ مغزی کرده ای ام دست تقدیر و قسمت الهی مقدر بر این بود که تو زنده بمانی و ماندی اما شوق رفتن از همان سال پیش در وجودت لانه کرد و تو توانستی یکسال دیگر فرصت زندگي كردن راداشته باشی و در همین یکسال بود که كارهاي عقب مانده ات را به سامان رساندی و لی ما چه ؟ خدا به ما رحم كند كه چگونه و كجا ما را به چه ترتيب فرا خواهد خواند و برویم . امیر جان چقدرخوب است مرگ آگاهی ... نمیدونم!!!! فقط عزیزم توی این روزای عزیز منو فراموش نکنید..... اما بعد از تو می گویم همیشه خواهم گفت چقدر مردن خوب است چقدر مردن ، - دراین زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است – خوب است!

امیر آسمانی ترین شد !

همه زندگي تو، زیبایی بود وعشق. آن همه شور در دل داشتي كه در قيد حيات زميني‌ات نيز، گويي از قيد زمان و مكان رها شده بودي.چربی و شیرینی و سنگینی زمين ما را به خود مي‌كشد، وهمین است که زمینی هستیم و بر خاك ايستاده‌ايم .جنس تو از ما نبود آسمانی بودی اما نجیبانه سالها ما را تحمل نمودی و سال‌ها در زمين ماندي و هر روز عاشق تر شدي تا آن گاه كه هوای آسمان کردی و بقول خودت از همان سال پیش که رحمت را دیده بودی چگونه دیگر زمین را تاب تحمل داشته باشی و چگونه توان اینکه بار تن را بر دوش كشی؟و اين چنين شد كه خداي عشق، تو را به خود خواند و تو خود منزلگه عشق شدي و والعصر ان الانسان لفي خسر .... چه وسيع بودی و دريادل با دیدنت و با لمس حضورت همیشه با خود می گفتم آخر مگر مي‌شود در اين وانفسا اين همه خالص بود، اين همه ناب، اين همه صيقل‌يافته، اين همه شفاف، پاك و زلال . آن قدر زلال كه در ني‌ني چشم‌هايش تا ته ته دلش را مي‌ديدي و البته آن كرانه‌ي كوچكي از درياي دلت را که ما مي‌فهميديم. چه زیبا گفته اند که معشوقه به قدر همت عاشق باشد - و من هرگز آن قدر شفاف نبودم كه بتوانم همه‌ي‌ بيكرانگي درياي دلش را ببينم.بعضي‌ها بزرگند، به راستي بزرگند ونه اينكه فقط در ذهن‌هاي حقير بزرگ باشند و تو آن كيمياي كميابي بودی كه به راستي بزرگ بود. بي‌نيازي و وارستگي و نجابت متاعي نيست كه بر سرهر بازار بفروشند. اين گوهرها به صد خون دل از كان وجود بر مي‌آيد و كان وجود تو سرشار از گوهر بود، گنج بودی گنج عشق و دوستی گنج بودی ، بزرگ و وارسته داغ پرپر شدن وجود نازنين تو ... امروز که آرزوی دیدار ایران بعد از سالها برایت میسر شد من هم آرزو می کنم کاش روزگاری بتوانم در کنار تو در آن امامزاده کوچک که همیشه دوستش داشتی آرام بگیرم ...
فدراسیون دانشجویان مدافع صلح و حقوق بشر

سوزنی به بعضی ها

قسمت اول نقد خود را خوانده اید که ؟ آن جوالدوزی بود به خودم که البته ادامه خواهد داشت حالا بعد از آن جوالدوز یه سوزن هم به آنطرف ماجرا می چسبد ای کاش همه آنهایی که با شوق و ولع و شادمانی پستی که گفته بودم جنایتکار هستم را برای عالم و آدم می فرستادند این را هم بفرستند .
از همه اینها که بگذریم من الان ديگه چهار ساله كه از ايران خارج شدم ، قبل از آنهم يكسال بود كه از زندان آزاد شده بودم يعني درست با احتساب زندانم هشت ساله كه دارم براي شش سال همكاري ام در حزب الله تاوان پس ميدهم و جوابگو هستم ، در اين مدت هم هزاران حرف دري وري و فحش شنيدم ، طرف تو ايران كنكور قبول نشده مي آيد در وبلاگ من فحش خواهر و مادر به من ميدهد ، ديگري داره راست راست تو خيابانهاي اروپا برا خودش جولون ميده براي اينكه در مبارزه اش با جمهوري اسلامي شهامت و جرات خودش را به نمايش بگذارد منرا ميگيره زير باد فحش و انتقاد و تخطئه كه حزب الله چرا اين كارو كرده و اون كارو .... آن يكي در ترورهاي عوامل اطلاعاتي جمهوري اسلامي شوهرش را ترور كرده اند تا مرا مي بيند انگار تروريست شوهرش من بوده ام هر چه از دهنش در مي آيد اول با فحش و ناسزا بعد كه كمي آرامش مي كنم و توضيح ميدهم با طعنه و متلك بار من مي كند . الان درست سه سال و هشت ماه و پانزده روز است كه من از ايران فرار كرده ام ! اينك مي گويم فرار كرده ام تشبيه نيست نه من درست هنگاميكه شعبه پانزده دادگاه انقلاب تهران و شعبه دويست و نه عمومي تهران از حوزه قضائي تهران تواما مرا ممنوع خروج كرده بودند يعني هر شب بايد مي رفتم كلانتري شهرك قدس امضاء ميدادم از ايران فرار كردم ، مثل خيلي ها هم نه پولي داشتم رشوه بدهم با پاسپورت بيايم و نه اينكه سفارتخانه و كشوري و آدمي بود كه دلش براي من بسوزد ! تك و تنها بدون هيچ اطلاعي كوه و بيابان را گرفتم وقتي به خود آمدم كه پس از يك هفته بيابانگردي و كوهپيمائي سر از تركيه درآورده بودم . به تركيه هم كه رسيدم نه سفارتخانه و سناتور و حزب و گروه سياسي اي منتظرم بود و نه كس و كاري را در خارج داشتم اما از چپ و راست از سلطنت طلب گرفته تا جمهوري خواه از روزنامه نگار گرفته تا مدافع حقوق بشري بود كه تلفن منرا پيدا مي كرد و زنگ ميزد و وعده ميداد كه كارت را درست مي كنم و هفته ديگر مثلا در پاريس يا لندن و واشنگتن همديگر را ملاقات مي كنيم ! اما هفته ديگرش طرف ديگر جواب تلفن را هم نميداد !! من كاري ندارم كه اصولا اين اپوزيسيون قدرتي دارد و يا نه اما چرا بايد لاپوشاني كنيم اين لخت و عور وضعيت اپوزيسيون ماست اگر كسي ادعايي هم دارد بگويد تا اسامي تمام آن آدمهاي كله گنده اپوزيسيون و يا حتي نامه ها يشان را مشروحا در همين وبلاگ بياورم . بسيار خوشحالم كه در همان ماههاي اول بلاتكليفي و آوارگي در تركيه فهميدم كه اين اپوزيسيون و اين آدمها مشتي از خود راضي و دروغگو هستند و به عينه ميديم كه طرف در يك شب حاضر است هزاران دلار در كافه و نايت كلاب قمار كند و ببازد ولي حاضر نيست مثلا پنجاه دلار به آن خانواده بي پناه و بدبخت پناهنده سياسي كمك كند ، آن يكي كه نشئه ترياك است در پشت راديو تلويزيونش واي ايران واي ايران ميكند ولي حاضر نيست براي دقايقي هم كه شده صداي آن پناهنده سياسي را پخش كند كه مثلا در خط سياسي او نيست و يا حاضر نشده تابلوي تبليغاتي وي بشود ! اين بود كه زود خودم را جمع كردم و با شرايط وفق دادم و مشغول درس خواندن شدم ، امروز هم سرفرازانه اعلام مي كنم هرگروه و دسته و فردي كمكي كرده بيايد بگويد بدانم كيست و كجاست ؟ الان بيش از سه سال از آن وعده هاي يك هفته اي ميگذرد درسم را به پايان رسانده ام و خوشحالم كه گول وعده و عيدهاي دروغين اين اپوزيسيون را نخوردم ، بقول پدر بزرگ خدا بيامرزم اسب خودم را هي مي كنم و زمين خودم را شخم ميزنم اما نميدانم كه باز هم چرا هر ننه قمري به خودش حق ميدهد از گذشته من ايراد بگيرد و منرا متهم كند به اينكه من روزگاري حزب اللهي بودم و در میان کارگزاران جمهوری اسلامی ؟ ميدانم كه اين حرف را هيچ سايت و رسانه اي پخش نمي كند پس در همين وبلاگ خودم پس از هشت سال پاسخگويي و دليل و برهان آوردن برايشان درشت مي نويسم به شما چه مربوط است و اصلا غلط مي كنيد كه سئوال ميكنيد و متهم مي كنيد ! من اگر اينقدر اعتقاد داشتم به راهم كه در سن سيزده سالگي راهي جبهه شدم ،اگر حزب اللهي بودم ، اگرپاورقي نويس روزنامه رسالت و كيهان بودم اگر دوست وهمراه جنتي و مصباح يزدي بودم ، اگر همكار سعيد امامي بودم ، اگر پاسدار بودم ، اگر لبنان رفتم ، اگر خامنه اي را حجت زمانه مي دانستم اگر .... اگر ... اينقدر مرد بودم كه وقتي كه فهميدم راهم اشتباه است ، وقتي كه فهميدم مدتهاست بر سر گوري نشسته ام و برايش فرياد ميزنم و سينه چاك مي كنم كه در آن اصلا جنازه اي نيست بدون آنكه نه شما را بشناسم ، بدون آنكه نه زور و فشاري پيش راهم باشد و يا پس راهم ، در همان تهران مخالفت و انزجار خودم را اعلام کردم و حرفهايي را زدم كه در كنج عافيت و فرسنگها فاصله با جمهوري اسلامي هنوز خيلي از شما خارج نشينان جرات زدنش را نداريد ، علنا فرياد زدم كه « قاتلين فروهر زير عباي رهبر هستند » ، علنا و بدون هيچ نقطه چين و واهمه اي گفتم كه اين سپاه پاسداران و مدعيان حزب الله بودند كه كوي دانشگاه را به خاك و خون كشيدند و اين رهبر بود كه گفت دانشجويان را بكشيد تا فردا مجبور نشويم تانك به خيابانها بياوريم ! ، بدون اينكه پشتم به شماها گرم باشد و بدون اينكه حتي دلخوشي اي حتي به دوم خردادي ها و مخالفان درون كشور هم داشته باشم گفتم كه اين بازار است كه پول توجيبي چماقداران و قداره بندان را مي دهد و .... تاوانش را هم دادم و هنوز هم دارم ميدهم ، همین الان نگاه کنید آن "مجید صادقی درازگیسو" که من دو سال پیش بارها و بارها همان موقع که در ترکیه بود افشایش کردم و گفتم این جاسوس است و فقط برای چپاول و ضربه آمده است و همین امروز هم که دادگاه سوئد حکم داده هنوز هیچ سایت و رادیو ... جرات نمی کند اسم این طرف را بیاورد و فقط می گویند جاسوس جمهوری اسلامی در سوئد ! بابا یک ذره جسارت و غیرت هم چیز خوبی است ، دست مریزاد به خدا ! ای همه آقایان که ادعاهایتان گوش فلک را کر کرده و چه در گفتار و چه در کردار علنا دارید می گوئید که این میدان مبارزه با جمهوری اسلامی سرقفلی ماست و تو هم بیخود کردی از رژیم بریدی برگرد برو ! در آن چهار سالي كه من در زندان و زير شديد ترين شكنجه ها بودم شماها كجا بوديد ؟ در آن هيجده ماه انفرادي و زجري كه من مي كشيدم شماهاي كه امروز به خود اجازه ميدهيد هر خزعبلاتي را به هم ببافيد و منرا حتي دخيل در اعدامهاي سال 66 و 67 بدانيد در حاليكه من آنموقع سيزده سالم بود و رفته بودم جبهه تا جانم را براي كشور و اعتقادم بدهم ، كجا بوديد ؟ كدام يك از شما ميدانستيد كه پدر و مادر من چه مي كشند ؟ آيا ميدانستيد كه پدر من مجبور بوده شبها در آژانس مسافركشي كار كند تا پول وكيل مدافع دوم خردادي منرا بدهد ؟ كه فقط پول را گرفت و حتي يكبار هم نه در دادگاه و نه در زندان به ملاقات من نيامد و به خانوادم مي گفت صبر كنيد دارم از راههاي ديگر اقدام مي كنم ! آنموقع كه آنقدر كابل و شلنگ در زندان توحيد بر كف پاي من زده بودند كه توان راه رفتن را هم نداشتم و سرو چانه ام بر اثر ضربات باتوم شكسته بود شماهايي كه امروزه در پال تاک و سايتها و اين ور و آن ور منرا مزدور رژيم مي ناميد چه ميكرديد ؟ خوشحالم كه نه آن روز اعتقادي به شما داشتم و نه امروز ! اي شماهايي كه مي گوئيد بايد اين رژيم را از درون از هم پاشيد همين من يكنفر گواه صادقي براي دروغگويي شما هستم شما چه حركتي انجام داديد تا فرشاد ابراهيمي هاي ديگري كه هنوز در درون اين رژيم ديكتاتوري هستند بدانند كه اگر اين رژيم را رسوا كنند و تركش كنند حداقل كسي و سازماني هست حمايتش كند ؟ فرق شماها با جمهوري اسلامي اين است كه جمهوري اسلامي دروغگو و حيله گري است كه علنا تزوير مي كند و شما با حيله و تزوير دروغ مي گوئيد ! حرف آخر اينكه كسي كه در خانه شيشه اي نشسته است به خانه ديگري سنگ پرتاب نمي كند .
پی نوشت !
خيلی روزها‌ست که سعی می‌کنم خيلی آدم‌ها را ببخشم. خيلی روزهاست که سعی می‌کنم رد لگد‌هايشان را از روی صورتم پاک کنم. من زبان چهارپايان را بلد نيستم. نيازی هم به آموختن‌اش ندارم. نمی‌دانم طبيعت چهارپايان چگونه‌است. اما می‌دانم سرشت آدميان اين‌است که پس از دير زمانی از آزار دادن ديگران دست می‌کشند. من اما حتا منتظر خستگی‌شان هم نمی‌مانم. خب يعنی اين را بايد خدمت ِ... خب نمی‌دانم می‌شود چيزی خدمت چهارپايان عرض کرد يا نه... پس اين را بگويم که مدت‌هاست هيچ‌کس (انسان يا هر چيز ديگر...) در من هیچ خشمی‌ برنمی‌انگيزد. اينطور خواسته‌ام که آنچه را که پسندم نيست نبينم. نمی‌بينم! حتا به ريشخندی در دل هم مهمانتان نمی‌کنم... ياوه‌گويی‌هايتان تا به ابد هم ادامه يابد اگر، پس از اين سطری از من نخواهيد خواند... حکايت واگذاری حق و ناحق‌ است. مدت‌هاست از تشخيص حق و ناحق و دنبال دليل چيزها گشتن دست برداشته‌ام. من خيلی شب‌ها توی تاريکی خانه‌ام سعی کرده‌ام توی دل‌ام خيلی‌ها را... نتوانسته‌ام... سخت است... هنوز هم نمی‌توانم بگذرم. تنها چشم‌هايم را می‌بندم و نمی‌بينم. تنها واگذارتان کرده‌ام به او که می‌گويد (أسمع و أری...)...من از گذشت کردن عاجز شده‌ام... ديگر هيچ چيز دل‌ام را مهربان‌تان نمی‌کند... برويد و با خدای من پنجه در هم بيندازيد...

عامل مک فارلين در سفارت ايران در آلمان !



سرپل ارتباطي ايران و اسرائيل در ماجراي مک فارلين در سفارت ايران در آلمان چه مي کند ؟
ماجراي مک فارلين چه بود ؟
مجله‌ي عربي الشراع روز 11 آبان‌ماه 1365 (دوم نوامبر 1986) خبر داد "مك فارلين" مشاور امنيت ملي آمريكا مخفيانه وارد ايران شده تا مذاكراتي را با سران جمهوري اسلامي انجام دهد [1]. دو روز بعد، مراسم سالگرد اشغال سفارت آمريكا در ايران (13 آبان) به صحنه‌ي افشاي اين ماجرا تبديل شد. سخنران اين مراسم، هاشمي رفسنجاني بود. او در ميانه‌ي سخنراني، ناگهان موضوع را به يك افشاگري داغ كشاند و خبر داد كه مك فارلين با پاسپورتي ايرلندي و با نام شون دولين در يك فروند هواپيماي حامل اسلحه‌هاي خريداري‌شده‌ي ايران وارد پايتخت شده و به نشانه‌ي حُسن نيت سه هديه همراه خود آورده است: كيك، كلت و كتاب مقدس مسيحيان انجيل كه رونالد ريگان رئيس‌جمهور وقت آمريكا صفحه‌ي نخست آن را امضا كرده بود. بازار سياه اسلحه
ساختار نظامي ايران در زمان محمدرضا شاه توسعه‌ي قابل ملاحظه‌اي پيدا كرده بود. محمدرضا پهلوی در گسترش توان نظامي ايران بيشتر به كشورهاي غربي به‌خصوص آمريكا متكي بود. همين واقعيت سبب شد تا پس از انقلاب و وقوع جنگ، كشورهاي غربي، راه تأمين قطعات و تجهيزات نظامي مورد نياز ايران را سد كنند تا ايران زير فشار قرار گيرد. ايران نيز براي جبران اين امر، به بازار غير رسمي تأمين ادوات نظامي روي آورد. هاشمي رفسنجاني خود به اين موضوع اشاره مي‌كند: «از همان روزهاي اول همه‌ي دنيا مي‌دانستند كه سيستم نظامي ما به دليل برجاي ماندن از زمان شاه مخلوع، غربي و آمريكايي است. هواپيماها، رادارها، توپ‌ها و خيلي از تانك‌هاي‌مان غربي است و همه مي‌دانند كشوري كه از نظر سطح ترقي مثل ما است قدرت اينكه اين امكانات را خودش تهيه كند ندارد و جايگزين كردن يك سيستم نظامي ديگر براي كشوري مثل ما كه با هر دو ابرقدرت درگير هستيم مقدور نيست. لذا براي ما كاملاً طبيعي بود كه سيستم نظامي موجود را حفظ كرده و آن را تدارك كنيم... شايد ده يا بيست بار از مسؤولان كشور شنيدند كه ما به هر حال از جيب همين غربي‌ها، دلال‌ها و يا كمپاني‌هاي غربي آنها را بيرون مي‌آوريم؛ با واسطه، بي‌واسطه، گران‌تر و گاهي ارزان‌تر.2 گروگان‌گيري در لبنان
در اواخر مارس 1984، "ويليام باكلي" رئيس ايستگاه سيا در بيروت كه به عنوان كارمند ديپلماتيك انجام وظيفه مي‌كرد توسط سه جوان شيعه ربوده شد. تلاش‌هاي سيا براي يافتن باكلي كه اطلاعات بسيار ارزشمند و محرمانه‌اي از فعاليت‌هاي سازمان سيا داشت بي‌نتيجه ماند. با شكست تيم نجات گروگان‌ها كه از سوي اف.بي.آي به بيروت اعزام شده بود، سازمان سيا دست كمك به سوي موساد (سازمان جاسوسي اسرائيل) دراز كرد. پرز نخست‌وزير وقت اسرائيل به رئيس موساد دستور داد نهايت همكاري را با آمريكايي‌ها در آزادسازي گروگان‌ها به عمل آورد. با اين حال براي موساد، تنها منافع و موجوديت خودش اهميت داشت؛ به همين دليل چندان تمايلي به همكاري همه‌جانبه با سيا نداشت. بي‌ميلي موساد به همكاري با سيا سبب شد پرز مشاور ضد تروريستي خود به نام "آميرام نير" را به عنوان رابط ويژه‌ي دو كشور منصوب كند. اين انتصاب به آشنايي و ارتباط نير با سرهنگ دوم "اليور نورث" آمريكايي منجر شد. نورث همان كسي بود كه در سفر مك فارلين به ايران، انجيل امضاشده توسط ريگان را حمل مي‌كرد. او بعداً يكي از متهمان اصلي رسوايي ايران‌گيت شد.
اسلحه در برابر گروگان
جنگ ايران و عراق و نياز تسليحاتي ايران و ماجراي ربوده شدن مأموران سيا، شرايط منطقه را دستخوش تغيير كرده بود. اسرائيلي‌ها در طي گفت‌وگوهاي خود با آمريكا در تحليل شرايط منطقه، دو نكته‌ي مهم را مطرح ساختند. نخست آنكه «الان شوروي‌ها در ايران بيشتر اطلاعات و نيرو دارند و آمريكا با اين وضع فاقد قدرت مانور لازم در حال و آينده خواهد بود» و دوم آنكه «در رابطه با جنگ بايد از طولاني‌شدن آن تا موقعي كه طرفين (ايران و عراق) به بن‌بست برسند دفاع كرد» [3]. پيشنهاد مشخص اسرائيلي‌ها در ادامه‌ي اين تحليل، فروش اسلحه به ايران در ازاي آزادي گروگان‌هاي آمريكايي بود. نگراني شديد سيا از سلامت و آزادي گروگان‌ها به‌ويژه شخص باكلي، "كيسي" رئيس سيا را واداشت تا بدون اطلاع كنگره‌ي آمريكا در اين ماجرا درگير شود. فرجام كار اما رسوايي مك فارلين بود. اسرائيل قصد داشت از اين راه، هم توازن نظامي ميان ايران و عراق (كه مورد حمايت ديگر قدرت‌ها بود) را برقرار سازد تا در طول زمان هر دو كشور به بن‌بست برسند و هم از طريق وارد شدن در اين كانال ارتباطي، سلاح‌هاي خود را زير پوشش تحويل اسلحه از آمريكا به ايران، به فروش برساند.
گروگان‌گيري، كابوس رؤساي جمهور آمريكا
در آبان‌ماه 1358 سفارت آمريكا در تهران اشغال مي‌شود و كاركنان آن به اسارت دانشجويان پيرو خط امام درمي‌آيند. ايران در برابر تحويل گروگان‌ها از آمريكا مي‌خواهد شاه را به ايران بازگرداند. زندگي آخرين پادشاه ايران اما خيلي زود به پايان مي‌رسد. ايران در مقابل، شروط ديگري مطرح مي‌كند: 1- بازگشت اموال شاه 2- لغو ادعاهاي آمريكا 3- عدم دخالت آمريكا 4- رفع توقيف اموال ايران. زمان به سرعت سپري مي‌شد و تلاش‌هاي كارتر براي حل موضوع همگي ناكام مانده بود؛ از سوي ديگر، ريگان نامزد حزب جمهوري‌خواه اعلام كرد حاضر است درباره‌ي همه‌ي شروط جز بازگرداندن اموال شاه، با ايران مذاكره كند. در ايران، بني‌صدر و قطب‌زاده تأكيد مي‌كردند كه ترجيح مي‌دهند دموكرات‌ها بر مسند قدرت باقي بمانند. آنها فعالانه سعي مي‌كردند با اطرافيان كارتر معامله كنند اما ديگران با اين نظر مخالف بودند و ترجيح مي‌دادند با كارت‌هاي ريگان بازي كنند. با ناكام ماندن تلاش‌ها، دولتمردان ايران، آزادي گروگان‌هاي آمريكايي را تا برگزاري انتخابات رياست‌جمهوري آمريكا به تأخير مي‌اندازند. نتيجه‌ي اين اقدام شكست جيمي كارتر (نامزد حزب دموكرات كه در زمان رياست‌جمهوري او انقلاب اسلامي به وقوع پيوست و سفارت آمريكا در ايران اشغال شد) و پيروزي رونالد ريگان (نامزد حزب جمهوري‌خواه) بود. مجله‌ي آلماني اشپيگل همان زمان نوشت: «زماني ايالات متحده مي‌توانست تصميم بگيرد كه چه كسي در ايران بر مسند قدرت بنشيند اما امروز در 1980 آيت‌اللهي در تهران مي‌تواند سرنوشت انتخابات رياست‌جمهوري آمريكا را رقم بزند» [4]. ريگان به دليل همين سابقه، به خوبي از حساسيت ماجراي گروگان‌ها آگاه بود [5]. او اميدوار بود با برقراري ارتباط با ايران و تأمين نيازهاي تسليحاتي آن، اين بار از نفوذ جمهوري اسلامي بر مقاومت اسلامي لبنان بهره گرفته و گروگان‌هاي آمريكايي را در بيروت آزاد كند. او بدين ترتيب مي‌توانست موفقيت مهمي را در كارنامه‌ي خود و جمهوري‌خواهان به ثبت برساند.
دلالان اسلحه
هاشمي رفسنجاني در مصاحبه‌ي خود [2] به دلالاني اشاره مي‌كند كه جمهوري اسلامي به‌وسيله‌ي آنها سلاح‌هاي مورد نياز خود را تهيه مي‌كرد. ماجراي مك فارلين نام دو تن از اين دلالان را بر سر زبان‌ها انداخت: منوچهر قرباني‌فر و عدنان خاشوقچي [6]. منوچهر قرباني‌فر از سال 1974 عامل سيا بود تا اينکه در سال 1981 رابطي ( يکي از عوامل سازمان جاسوسي موساد) به او پيامي را مي رساند و از او مي خواهد چنانچه ارتباطاتي با سيا دارد آنها را مطلع نمايد و او نيز بلافاصله پس از کسب خبر به سيا اطلاع مي دهد که يك تيم ليبيايي براي ترور ريگان عازم آمريكا هستند. دو سال بعد مشخص شد اين خبر، شايعه‌اي بيش نبوده است. و همين امر موجب قطع رابطه‌ي سيا با قرباني‌فر به عنوان يك منبع اطلاعاتي معتبر مي شود . با اين حال، قرباني‌فر همچنان به عنوان يك دلال پرنفوذ منطقه‌اي حضور و فعاليت داشت و پس از قطع ارتباطش با سازمان سيا بلادرنگ جذب سازمان جاسوسي اسرائيل موساد مي شود . در بعد از آن در سال 1985 قرباني فر در اتريش طي يک معامله تجاري ورق آهن گالوانيزه با فردي بنام مجتبي علوي آشنا مي شود . علوي خود را دلالي معرفي مي کند که با مقامات عالي ايران و بسياري ديگر از کشورها ارتباط دارد ! قرباني فر موضوع را به اطلاع موساد مي رساند و دستور مي گيرد که ارتباط خودش را با علوي همچنان حفظ و گرم نگه دارد ، اين سرآغاز ارتباط اين دو بود . تا اينکه علوي بعد از گذشت مدتي قرباني فر را دعوت مي نمايد تا ضمن ديدار از نمايشگاه واردات فرش وي که در هامبورگ آلمان برپا شده است با دوست ديگري وي را آشنا سازد ، قرباني‌فر دعوت را قبول مي نمايد و به نمايشگاه علوي مي آيد و در آن ديدار با عدنان خاشوقچي اين سرمايه دار سعودي و قاچاقچي بين المللي آشنا شود . در آن جلسه علوي ضمن معرفي و آشنايي اين دو با يکديگر از آنها مي خواهد که در معاملات قاچاق اسلحه و مهمات وي را ياري نمايند ضمن آنکه تحليل و علت علاقه مندي خود را نيز بيان کنند ، قرباني فر بدون هيچ تاملي قبول نموده و اعلام آمادگي مي کند و دليل همکاري اش را با ايران را اينچنين تشريح مي‌كند: «در ايران، سه خط سياسي وجود دارد. خط اول از نظر سياست داخلي و خارجي طرفدار غرب است، خط دوم در سياست حالت راديكال و بنيادگرايي دارد و خواهان صدور انقلاب است و خط سوم از نظر سياست اقتصادي ليبرال ولي از نظر سياست خارجي موضعي خصمانه نسبت به غرب دارد.» قرباني‌فر به عدنان پيشنهاد مي‌كند به خط اول كمك شود تا راديكال‌ها كنار گذاشته شوند. عدنان نسبت به تحليل قرباني‌فر از شرايط ايران مشكوك شده بود و از سخنان او اينگونه برداشت كرده بود كه قرباني‌فر يك مأمور بلندپايه‌ي جاسوسي است. با اين حال، عدنان اين پيشنهاد را مي‌پذيرد و از نزديكي خود به سران كشورهاي خاورميانه استفاده مي‌كند و وارد مذاكره براي گشودن كانالي ميان ايران و آمريكا مي‌شود. سعودي‌ها، تحليل قرباني‌فر را رد مي‌كنند و مي‌گويند علاقه‌اي به درگير شدن با ايران ندارند. مصري‌ها ابتدا از اين پيشنهاد استقبال مي‌كنند اما وقتي درمي‌يابند حتي آمريكا هم به قرباني‌فر اعتماد ندارد از پذيرش نقش واسطه، سر باز مي‌زنند. و فرانسوي ها هم که ابه دليل پي بردن رابطه عدنان با علوي از قبول هر گونه همکاري اي سرباز مي زنند . اما رابطه اين دو به مدد علوي رابطه اي گرم مي شود و هر دو نهايتا قبول مي نمايند که وارد کار معاملات قاچاق سلاح به ايران شوند ، تا اينکه سرانجام قرباني فر ملاقاتي ميان رئيس سابق موساد و عدنان در قبرس ترتيب مي‌دهد. در همين ايام مي باشد که دوباره رابطه قرباني فر و آمريکائيها « سيا » حسنه مي گردد و قرباني فر در بعد از آن جلسه در قبرس در 15 جولاي 1985 نامه‌اي به مك فارلين مشاور امنيت ملي آمريكا مي‌نويسد. از اينجاست كه پاي مك فارلين به اين ماجرا باز مي‌شود و بحث سلاح در برابر گروگانها مطرح و پيگيري مي گردد . تا اينکه معامله به مقطع نهايي مي رسد اما مشکل اصلي در اينجا بود که فروشنده و خريدار اسلحه (آمريكا و ايران) در اين معامله به يكديگر اطمينان نداشتند. علوي حاضر نبود قبل از تحويل سلاح‌ها پولي بپردازد و آمريكا نمي‌پذيرفت قبل از دريافت پول، سلاحي ارسال كند نهايتا با پا درمياني عدنان قاشقچي يك وام 5 ميليون دلاري براي تضمين انجام معامله فراهم مي‌ گردد و معامله سر مي‌گيرد. گام بعدي، آزادي گروگان‌ها در برابر تحويل سلاح‌هاست.
آزادي گروگان‌ها
نير به كمك منوچهر قرباني‌فر موفق مي‌شود يكي از گروگان‌ها به نام لورنس جنكو را در 26 جولاي 1986 آزاد كند. كيسي رئيس سيا در جريان ماجراي مك فارلين به نورث هشدار داده بود كه قرباني‌فر در پس از قطع ارتباطش با سيا عامل سرويس اطلاعاتي اسرائيل شده است و بايد جانب احتياط را با وي نگه داشت . چند روز بعد از آزادي اولين گروگان آمريكايي، نير به آمريكا اطلاع مي‌دهد كه اكنون بايد با ارسال سلاح به اين حركت پاسخ داده شود. حال نوبت اسرائيل بود تا در پوشش انجام معامله ميان آمريكا و ايران، معامله‌ي 500 ميليون دلاري فروش اسلحه‌ي خود را پيش ببرد.
اسرائيل به ايران سلاح مي‌فرستد
«در ماه سپتامبر اولين محموله‌ي اسلحه شامل يك هواپيما پر از موشك‌هاي تاو از تل‌آويو به تبريز حمل گرديد. اسرائيلي‌ها مي‌گويند انتظار داشتند در پي اين اقدام ويليام باكلي (مسؤول سازمان سيا در بيروت) آزاد شود اما باكلي مرده بود و سيا مدتها قبل از اين قضيه اطلاع داشت در حالي كه اسرائيلي‌ها را در جريان قرار نداده بود. چون اتفاقي پس از آن روي نداد، دو هفته بعد يك هواپيماي ديگر حامل سلاح به ايران ارسال شد كه منجر به آزادي بنجامين وبر كشيش آمريكايي گرديد» [7[
مك فارلين در تهران
در چينن شرايطي است كه مك فارلين براي انجام مذاكره، مخفيانه همراه يك محموله‌ي تسليحاتي وارد تهران مي‌شود. جان كستر (از مقامات آمريكايي كه خود در ماجراي مك فارلين، قرباني شد) درباره‌ي هدف آمريكا از سفر مك فارلين گفته است: «مسأله سرنگوني دولت ايران نيست بلكه تغيير سياست‌هاي آن است. سياست ما تشويق ميانه‌روها و محافظه‌كاران و حمايت بيشتر از نقطه‌نظرات آنان است». اين در حالي است كه نير در 29 جولاي 1986 پس از ملاقاتي که قرباني فر ترتيب مي دهد تا وي با علوي در هاوايي داشته باشد طي ، يادداشتي به آمريكايي‌ها اطلاع مي‌دهد: «ما در حال معامله با راديكال‌ترين عناصر هستيم، زيرا دريافته‌ايم آنها مي‌توانند گروگان‌ها را آزاد كنند اما ميانه‌روها نمي‌توانند». در مقابل ريگان پي‌درپي اصرار مي‌كند كه «ارسال سلاح براي نزديكي به ميانه‌روها بوده است». اما نير پاسخ مي‌دهد: «ما كانال را فعال كرده‌ايم، ما براي عمليات تسهيلات فيزيكي، پايگاه و هواپيما تأمين كرده‌ايم». واكنش ايران به سلاح‌هاي اسرائيلي
اما مقامات ايران وقتي از دخالت اسرائيل در جريان حمل اسلحه به ايران باخبر مي‌شوند موشك‌ها را پس مي‌فرستند. هاشمي رفسنجاني درباره‌ي محموله‌ي ارسالي از تل‌آويو به تبريز مي‌گويد: «اينها چهار تا پنج سال زحمت كشيدند كه بگويند ايران از اسرائيل اسلحه مي‌خرد، هيچ‌جا نتوانستند يك مورد پيدا كنند. اينجا شيطنتي كردند تا آن را ثابت كنند (خط تل‌آويو-تبريز). البته ما در اينجا ضرر كرديم... ولي دنيا فهميد كه ما نمي‌دانستيم. اين امر از گزارش‌هاي خود آمريكايي‌ها روشن است... يك بار كه متوجه شديم به نوعي در اين جريان اسرائيل دخالت دارد جلوي تخليه سلاح‌ها را در فرودگاه گرفتيم و دستور داديم محموله را برگردانند». كميسيون تحقيق ماجراي مك فارلين نيز اين موضوع را تأييد مي‌كند: «ايراني‌ها پس از اطلاع از اينكه برخي موشك‌ها علامت اسرائيل را دارند عصباني شدند و اعتراض كردند. آنها 18 موشك تاو را به تهران انتقال داده و با يك هواپيماي ديگر پس فرستادند.» اسحاق شامير نخست‌ وزير وقت اسرائيل نيز در پنجم آذرماه 1365 دخالت اين دولت را در ماجراي مك فارلين تأييد مي‌كند: «دولت اسرائيل تأييد مي‌كند كه به درخواست ايالات متحده در انتقال تسليحات دفاعي و لوازم يدكي از آمريكا به ايران همكاري كرده است. وجه اين تجهيزات به‌وسيله‌ي يك نماينده‌ي ايراني( که در گزارش مفصل کميسيون تاور از او بنام «مستر ام . اي » نامبرده شده است و بي شک مجتبي علوي بوده است) مستقيماً به بانكي در سوئيس پرداخت گرديد.»
افشاي حضور مك فارلين در تهران
برخلاف تحليل قرباني‌فر و طرح آمريكايي‌ها، مأموريت مك فارلين به گشودن راهي براي برقراري رابطه ميان دو كشور نينجاميد و افشاي اين مأموريت، شرايط را به‌شدت بحراني كرد. هشت نماينده‌ي مجلس ايران در نامه‌اي به رئيس وقت مجلس، خواستار حضور دكتر ولايتي وزير امور خارجه در مجلس و توضيح درباره‌ي اين سفر و مشروح مذاكرات مي‌شوند. آيت‌الله خميني رهبر وقت نظام در يك سخنراني با عتاب از اقدام اين نمايندگان گلايه مي‌كند. نامه پس گرفته مي‌شود و شعله‌ي بحران در ايران خاموش مي‌شود. [8]بحران، هنگامي ابعاد تازه‌اي پيدا كرد كه فاش شد دولت آمريكا با سود حاصل از فروش اسلحه به ايران، به شورشيان نيكاراگوئه (معروف به كنتراها) كه بر ضد دولت دانيل اورتگا (رهبر ساندنيست‌ها) مبارزه مي‌كردند، كمك كرده است. «ايران، پول اسلحه‌ها را توسط علوي به حسابي در بانك ليكرسورس ژنو ريخته بود. اوليور نورث افسري كه حق برداشت از حساب را داشت به جاي بازگرداندن مازاد پرداختي پول به محافظه‌كاران ايراني، آن را به حساب دوستان نيكاراگوئه‌اي خود واريز كرده بود» [9[
ايران گيت؛ بازگشت بحران به آمريكا
با افشاي اين ماجرا، مك فارلين خودكشي كرد اما زنده ماند. گزارش كميسيون تاور (سناتور تگزاس، جان تاور) كه براي تحقيق ماجراي مك فارلين تشكيل شده بود در 27 فوريه 1985 منتشر شد: «از نظر اين كميسيون فروش تسليحات به ايران، تلاش براي معاوضه‌ي سلاح در قبال آزادي گروگان‌هاي آمريكايي بوده است كه ريگان در انجام رهبري اين مسأله شكست خورده است.» اين كميسيون دو دليل اصلي را براي ورود آمريكا به اين سطح از روابط با ايران را تشريح كرده بود: «اول علاقه‌مندي بيش از اندازه‌ي دولت آمريكا به رهايي 7 آمريكايي ربوده شده در بيروت... دوم اينكه دولت آمريكا قلباً علاقه‌مند به برقراري روابط با ايران بود.» . با پيگيري و اصرار كنگره‌ي آمريكا براي روشن شدن ابعاد اين ماجرا، در 15 نوامبر 1986 ريگان اعتراف كرد كه 18 ماه است ارتباط سياسي محرمانه‌اي در ارتباط با ايران دارد. مك فارلين در روز 22 مارس 1987 با خوردن 20 تا 30 قرص واليوم خودكشي كرد. و سرانجام، كنگره‌ي آمريكا در 21 نوامبر 1987 ريگان را مسؤول همه‌ي اشتباهات مك فارلين معرفي كرد. كميسيون تاور نيز در اطلاعيه‌اي ريگان را مردي گيج، بي‌توجه و پرت معرفي كرد كه نتوانسته اجراي نظريات ابتكاري خود را كنترل كند. با اين حال جنگ ميان ايران و عراق ادامه پيدا كرد و خواست اسرائيل براي به بن‌بست رسيدن دو طرف در عمل تحقق يافت. اما يك نكته بسيار روشن است ! اگر موساد براي ياري سازمان سيا در پيدا كردن گروگان‌هاي خود در لبنان، آينده‌نگري بيشتري به خرج داده بود و صرفاً منفعت و موجوديت خود را در گرفتن ارتباط با علوي در نظر نمي‌گرفت، رسوايي مك فارلين هرگز رخ نمي‌داد .
خدمات داخلي علوي و ارتباطاتش با باند هاشمي

مجتبي علوي اما برادر ديگري دارد بنام احمد وي که از سرمايه داران بنام ايران در امر ساخت و ساز مي باشد ارتباط بسيار گسترده و حسنه اي با غلامحسين کرباسچي و کلا حزب کارگزاران سازندگي داشته و دارد ، بطوريکه در يک فقره اختلاس کلان در زمان شهرداري غلامحسين کرباسچي ، عظيمي‌نيا (رئيس دبير خانه کميسيون ماده 5 شهرداري) با دستور کرباسچي از وي و فرد ديگري ، جمعا مبلغ 000/000/230/1 ريال جهت کمک به امور تبليغات کارگزاران در انتخابات اخذ نمود و در مقابل، طبق توافقات بعمل آمده، تسهيلات غيرقانوني و ويژه‌اي براي آنان قائل شد. از جمله اينکه مقدار 1500 متر مربع تراکم مجاني به ارزش 000/000/450 ريال به آقاي علوي اعطاء نموده و از تخلفات شهرسازي پاساژ ملت که متعلق به نامبرده مي باشد ، چشم پوشي مي‌گردد . مجتبي علوي را بهتر بشناسيم ! مجتبي علوي مقيم شهر وين اطريش و يکي از مظنونين اصلي در پشتيباني طرح ترور قاسملو مي باشد .در سال 1364 درست يک سال پس از تاسيس وزارت اطلاعات و شکل گيري منسجم هسته هاي ترور جمهوري اسلامي در خارج از کشور از ايران خارج مي شود و در پوشش بازرگان در اروپا اقامت مي گزيند ، نامبرده پيشتر در وزارت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي فعاليت مي نموده است ، گفتني است پيرامون احمد علوي و عدنان خاشوکچي و همچنين ارتباطات احمد علوي با موساد در مجله اکونوميست شماره ماه مي سال 2004 به تفصيل نوشته ام ، همانطوريکه مفصلا گفته شد علوي از جمله رابطان و پل هاي ارتباطي جمهوري اسلامي با دلالهاي فروش اسلحه و مهمات بوده است که از قبل همين معاملات و پورسانتها وي دارايي سرسام آوري را بهم زده است ، و همواره از او به عنوان يکي از افرادي که دخيل در ماجراي مک فارلين بوده است ياد مي شود . علوي همچنين در ترانزيت پنهان مواد مخدر وزارت اطلاعات نيز دستي بر آتش دارد آنسانکه در ژوئن سال 2000 مجتبي علوي به همراه فرد ديگري که کارمند سفارت ايران در سوئد بوده و نامش هرگز فاش نشد در فرودگاه استکهلم ،با صد کيلو مرفين بازداشت مي شود گرچه اين خبر به سرعت در مطبوعات سوئدي منتشر شد و دولت ايران مکلف به پاسخگويي شد اما پس از سي و شش ساعت هر دو آزاد شدند و سفارت ايران در بيانيه اي اعلام کرد محموله فوق مرفين نبوده و ماده شيميايي بوده که صرفا مورد استفاده پزشکي قرار مي گيرد و خواستار پوزش گمرک سوئد نيز شد ! مجتبي علوي البته ميزبان خوبي نيز است ، وي دراکتبر سال 2003 هنگاميکه همسر کرباسچي ، خانم خيرالنساء عسکريان به جهت عمل زيبايي شکم ( ساکشن) عازم اطريش شده بود در کنار ايشان بوده ويا در سالهاي اقامت و تحصيل مهدي و ياسر هاشمي در نروژ همواره به عنوان بانک و حامي اصلي ايشان بوده است ، ضمنا مجتبي علوي در گذشته از فعالين اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان اروپا بوده و بمدت سه سال نيز در خلال سالهاي 1990 تا 1992 با کاظم دارابي از متهمان اصلي عمليات تروريستي کافه ميکونوس برلين در کار واردات لوازم التحرير به ايران بوده اند . علوي در سفارت ايران در برلين ! پيشتر درباره ارتباطات ايران با وزارت امورخارجه دولت آلمان در کميسيون مشترکي که در تهران و به منظور حل و آزاد سازي گروگانهاي اسرائيلي و حزب الله لبنان در ايران تشکيل شده بود برايتان گفته ام اين ارتباطات همواره از سوي مقامات جمهوري اسلامي تکذيب شد در حاليکه همانزمان « سناتور سرجيو دوگرگوريو» رئيس کميسيون دفاعي ايتاليا علنا فاش ساخت سازمان امنيت و دولت ايتاليا مذاکره با جمهوري اسلامي ايران بر سر آزادي گروگان‌هاي اسرائيلي از اسارت حزب‌الله لبنان را آغاز کرده است اما اکنون پس از گذشت سه ماه از رايزني محرمانه ايران و ايتاليا در جهت پيگيري مسئله سربازان اسرائيلي دربند حزب الله لبنان که به بن بست رسيده است ، بار ديگر آلمان اعلام آمادگي نموده تا در سکوت کامل رسانه اي مسئله گروگانها ي لبناني و اسرائيلي را و اينبار در برلين پيگيري نمايد . اولين جلسه اين مذاکرات با حضور فردي بنام " خالد عبيد " به نمايندگي از طرف حزب الله لبنان و "بنجامين ايهود" يکي از فعالان حزب ليکود و به نمايندگي از طرف اسرائيل و " کميسيوني از ايران به سرپرستي ياسر فراتي " و گردانندگي مجتبي علوي در 4 نوامبر سالجاري برابر با 13 آبانماه در دفتر مطالعات و تحقيقات وزارت امور خارجه آلمان تشکيل شده و مقرر می گردد تا جلسه بعدي پانزده روز بعد تشکيل گردد . محورهاي مورد بحث بین ایران - اسرائیل - آلمان
در اولين جلسه مذکور طرفين خواسته هاي خود را ذکر نموده خواسته هاي طرفين اسرائيلي و لبناني که کاملا مشهود است و گروگانهاي خويش را طلب مي نمايند اما ايران در قبال اين ميانجيگيري از دولت آلمان فشار بر ديگر دولتهاي اروپايي در جهت مطرود نمودن مذاکرات با سران سازمان مجاهدين خلق و همچنين حمايتهاي جانبي از ايران در جهت مسئله بحران هسته اي را مطرح نموده است . بر اساس آخرين اطلاعات درز شده به بيرون دولت آلمان خواسته اول ايران را معقول و داراي بحث دانسته اما خواسته دوم را بشدت رد نموده است . ماجراي افشاي اين مذاکرات و نقش علوي حدود بيست روز پيش روزنامه نگاري سوئدي اين موضوع را به اطلاع من رساند و اطلاعات بيشتري را درباره مجتبي علوي از من نمود و من پس از اطلاع از چند و چون اين ماجراها و نقش علوي و خواست ايران در مذاکراتش با دولت آلمان از تعدادي از دوستان در ايران که مورد وثوق من مي باشند پرس و جو نمودم و صحت اخبار را تائيد مي نمايم . به اطلاعتان مي رسانم همچنان در صدد بوده تا اطلاعات بيشتري را از مفاد و شرکت کنندگان در اين جلسات را که در برلين در حال انجام است را براي خوانندگان عزيز منتشر نمايم . اکنون و در خاتمه فقط يک سئوال را که همچنان در ذهن من نقش گرفته است و شايد نيت اصلي من از افشاي اين مذاکرات بوده است را براي شما نيز بازگو مي نمايم ، اينکه اکنون سياست و قدرت ديپلماتيک جمهوري اسلامي آنچنان زيرکانه و هوشمند شده است که در عيان شعار مرگ بر اسرائيل مي دهد و در خفا با اسرائيل ارتباط ديپلماتيک برقرار مي نمايد به نوعي قابل تحسين است اما چرا حدااقل به عنوان خواسته سوم و يا در خواست دوستانه از اسرائيل درباره روشن شدن چهار گروگان ايراني يعني (احمد متوسليان، محسن موسوي، کاظم اخوان و تقي رستگار مقدم )که اکنون به مدت بيست و چهار سال است در اسارت نيروهاي لبناني و سپس اسرائيل به سر مي برند نام و صحبتي به ميان نمي آورد ؟ آيا انرژي هسته اي اينقدر حق مسلم ماست که سرنوشت شهروندان ايراني هم در اين ميان بايد فراموش شود ؟ و هزاران آيا ديگر ....

 توضیحات  :
1 - يكي از اتهامات سيد مهدي هاشمي كه محاكمه و اعدام شد، افشاي سفر مك فارلين به ايران و سوء استفاده از اين خبر بر ضد مقامات جمهوري اسلامي بود.
2- مصاحبه‌ي هاشمي رفسنجاني با كيهان هوايي، 17/1/13663- بهروز گرانپايه، كيهان سال، سال 66-13654- بحران 444 روزه در تهران، اميررضا ستوده، حميد كاوياني، ص 2095- گري سيك معاون برژينسكي مشاور امنيت ملي كارتر از اين حادثه در روابط ايران و آمريكا به سورپريز اكتبر ياد مي‌كند. او ادعا مي‌كند اين برنامه‌ريزي براي جلوگيري از به قدرت رسيدن دموكرات‌ها در جولاي و آگوست 1980 و با حضور ويليام كسي (رئيس ستاد انتخاباتي ريگان و رئيس سازمان سيا) و هيأتي ايراني در هتل رينز مادريد و سپس يك‌ماه بعد در فرانسه انجام شده است: كتاب تسخير، نوشته‌ي معصومه ابتكار، ص  146
3- نقش عدنان خاشوقچي و خاندان او در حوادث خاورميانه، تنها به اين ماجرا محدود نمي‌شود. به عنوان مثال عدنان رابطه بسيار تنگاتنگي با بن لادن و ديگر عناصر القاعده نيز داشته و احتمالا کماکان هنوز دارد .
4 تا 7- كيهان سال، 66-1365.
 8- آيت‌الله خميني پس از اطلاع از حضور مك فارلين در تهران، مذاكره‌ي مقامات رده اول نظام را با او ممنوع ساخت. با اين حال، از زمان حضور مك فارلين در تهران تا افشاي خبر حضور او در ايران در مطبوعات منطقه، چندين ماه فاصله بود. تا امروز از مذاكرات احتمالي او با ديگر مقامات ايراني در زمان حضورش در ايران هيچ گزارشي منتشر نشده است ، که بطور قطع مذاکراتي انجام شده است .
 9- كيهان سال، 66-1365؛ اوليور نورث در عمليات آزادسازي گروگان‌هاي آمريكايي نيز كه در طبس شكست خورد، شركت داشت.

پي نوشت دوم : دوستان سيروس گرجستاني را که همه ما مي شناسيم هنرمند تواناي ايراني مخصوصا در عرصه طنز وي چندي پيش در برنامه تلويزيوني اي در صدا و سيما شرکت کرده بود و تا .... بهتر است خودتان اينجا را ببينيد ديدن اين طنز کوتاه هم برايتان بد نيست ، ببينيد و اما «نقد بي رحمانه خودم » را هم فراموش نکرده ام و تا چند روز ديگر قسمت دوم آنرا برايتان خواهم نوشت اما ذکر چند نکته در اين ميان لازم است : آن دسته از افراد که همچنان با خواندن اين نقد خود را در جايگاه ستاد فرماندهي کل خداي اپوزيسيون دانستند و عفو را بر بنده لازم مي دانند بهتر است بدانند که من پشيزي هم برايشان ارزش قائل نيستم و اصولا اعتقاد داشته و دارم که اصلا چيزي بنام اپوزيسيون وجود ندارد يک تعداد آدم شايد باشند که مخالف جمهوري اسلامي هستند اما چيزي به اسم اپوزيسيون وجود خارجي ندارد شما مي گوئيد دارد ؟ کوش کجاست ؟ در طي اين 28 سال چه عملکردي داشته ؟ وگرنه غر زدن و ايراد گرفتن و انگ زدن و ... را که هر ننه قمري بلد است ! و در آخر اينکه من اگر نيکم و گر بد اي اپوزيسيون درب و داغون تو برو خود را باش !
و اما دوستان اگر خاطرتان باشد رحیم مشایی که نمی دانم به چه دلیل از افراد بسیار نزدیک احمدی نژاد است و در سوتی و گاف دادن البته گوی سبقت را از همه تا بحال ربوده است بعد از آن مصاحبه تاریخی اش با خبر نگار ترک و اینکه حجاب در ایران اجباری نیست ! بار دیگر هم برای دولت نورانی و اصولگرا و ارزشی احمدی نژاد درد سر درست کرد !
ماجرا از این قرار است که وی چندی پیش درشهر ازمیر ترکیه در مراسمی شرکت نمود که در آن وزرای جهانگردی و توریسم و فرهنگ کشورهای منطقه و از جمله ایران دعوت داشتند در بخش حاشیه ای آن مراسم تعدادی از هنرمندان ترکیه و از جمله سردار اورتاچ در آن شرکت داشته و حاضرین ضمن نوشیدن بیرا -آبجو- به تماشای این رقص و آواز می پرداختند حالا سئوال از آقای احمدی نژاد این است که چطور برای دیگران حرام است و پروازها به آنتالیا و ازمیر ممنوع است اما برای آقای مشاعی این صحنه ها حلال است ؟ خودتان ببینید گوشه های از این مراسم را در اینجا و اینجا و اینجا
آقا ایران قراره بزنه رو دست تگزاس و همه قراره برن تو کار هفت تیر کشی باور نمی کنید ؟ اینجا را ببینید
اگه یادتون باشه تو پست قبلی همه درباره اینکه چرا به انگلیسی دوستان حزب الله ایراد می گیرم هشدار دادن و گفتند خوب یاد می گیرند
بهشون فرصت بده ولی بد بختی اینها عربی شون هم تعریف نداره و گاف می دن اینجا رو ببینید با شماموافقم باید بازم بهشون زمان داد شاید یک معلم عربی هم پیدا شد ولی ظاهرا فارسی این دوستان هم نم کشیده باور نمی کنید ؟ این عکس رو ببینید و متاسفانه تمامی این عکسها از پلاکاردهای برادران ارزشی و درست و حسابی دانشگاهها برداشته شده است ، بازم بگید چرا اینقدر به سهمیه ها گیر می دن ! عجبا .