رابطه دین و حقوق بشر

چندی پیش سرکار خانم دکتر شیرین عبادی به هنگام دریافت جایزه صلح نوبل مطلبی را بیان فرمودند که «اسلام با حقوق بشر منافاتی ندارد! . این شد که بر آن شدم تا با طرح مجدد این سوال، تمامی صاحب نظران و اندیشمندان در این عرصه را به طرح و نقد این مقوله دعوت نمایم تا باز بخوانیم که ادیان و از جمله ی آن ها اسلام، چه رابطه متضاد و یا مفارقتی با احکام و حقوق بشر دارند؟ذکر این نکته را هم در ابتدای این یادداشت بجا و شایسته می دانم که از آن جائی که نویسنده دانش آموخته ی حقوق می باشم، بیشتر سعی نموده ام تا از منظر حقوقی ماجرا به این ارتباط نظر داشته باشم و این عرصه همچنان برای پرداختن به آن از جنبه های فقهی و اجتماعی و فلسفی باز می باشد و البته که هرگز به معنای خدشه دار نمودن دینی از جمله دین اسلام نمی باشد و صرفا و صرفا به منظور آسیب شناسی و بررسی ارتباط حقوق بشر با ادیان به منظور راه یابی و یآفتن چاره جویی مناسب آمده است. جهان جدید امروز جهانی است که بر مدار حق می گردد و حق شمول است، برخلاف گذشته که جهانی بوده است تکلیف مدار. در گذشته همین که آدمیان به عقل و شعور ادراکی می رسیدند، جویای تکالیف خویش بودند و در پی شناخت مسئولیت هایشان بر می آمدند، اما امروزه این طور نمی باشد و انسان ها بر این سوال می باشند که ما از چه حقوقی برخورداریم و خط قرمزها کجاست و یا چرا خط قرمزی است و تا کجا می توانیم با عقل و شعور خود تصرف کنیم، بطوریکه امروز حقوق انسان در محور دایره است و مرکز اصلی خواست ها و افکار می باشد.و این سوال جدی و اساسی که حقوق بشر با دین در تعارض است یا تفاهم، بر خواسته از همین بینش امروزی است. با این پرسش است که ما دین را از منبع واحد معرفت جدا می نمائیم و دایره های شناختی دیگری را نیز در این دنیا متصور می شویم. امروزه،بشر دیروز تک منبعی، که همه چیز را از دین می خواست و از دین پرسش می نمود به چند منبع جدید رسیده است و اگر در گذشته همه معرفت های خود را از دین درک می نمودند، امروز رقبای دیگری نیز وارد عمل شده اند و این چنین است که بحث دین و حقوق بشر یک سوال اساسی است.برای یافتن این رابطه و رسیدن به شناخت دین و حقوق بشری، ابتدا ما باید مفهوم حق و تکلیف را بشناسیم و آن ها را بدانیم. حق چیست؟حق دارای معنای اعتباری و حقیقی است.معنای حقیقی حق که از واقعیت یا حقیقت متبادر می شود یعنی آن است که مطابقت با حقیقت و یا حق گفته شود. یعنی آن چه که هست و و اقعیت خارجی داشته باشد. مثل این که گفته می شود: حق است که شب تاریک است. یعنی تاریکی شب یک حقیقت یا یک واقعیت است.اما معنای اعتباری حق همانی است که در عرصه حقوق و اخلاق و ارزش ها از آن بحث می شود. در این عرصه حق به معنای اجازه و یآ رخصت است، مثل این که گفته می شود شما حق دارید به سفر بروید. یعنی اجازه و رخصت دارید که به سفر بروید و مانعی هم در مقابلتان نیست، حالا شما می توانید بروید سفر یا نروید. اگر رفتید پاداشی نخواهید دید و اگر هم نرفتید کسی ملامتتان نخواهد کرد. این حق، حق لازم است در مقابل حق متعدی. در حق لازم، شما برای خود این اجازه را داشته اید و پای شخص دیگری هم مطرح نیست. خودتان هستید و خودتان، اما در حق متعدی پای شخص دیگری نیز مطرح است مثل اینکه من بر گردن شما حق دارم، دو همسر حقوقی بر یکدیگر دارند، حکومت حقوقی بر گردن رعایا دارد و رعایا هم حقوقی بر گردن حکومت دارند. این حق البته به معنای طلب هم می باشد. یعنی تا شما آن را ادا نکرده اید حق دیگری ادا نشده است. این حق همان حقی است که عمدتا در روابط انسانی جاری است و حقوق متعدی می باشد.معنای دیگر حق معنای استحقاقی آن است. «حقیقت بود که مجازات شدی». این حق نه از جنس اولی است و نه از جنس دومی بلکه سزاوار بودن و مستحق بودن را معنا می دهد.اما در مقابل این حقوق و معنای اصیل حق، تکیف هم می باشد و اصولا در مقابل تمامی حقوق همواره تکالیف هم موجود می باشد، به عنوان مثال در مقابل حق لازم، تکلیف این است که آن حق را از کسی سلب نکنیم. وقتی می گوئیم که شما حق دارید به سفر بروید، تکلیف دیگران نیز این می باشد که جلوی آن را نگیرند و مانع استفاده از آن حق نشوند و بطور کلی حلالی را حرام نکنند. در مقابل حق متعدی نیز همین طور است. آنجا تکلیف این است که حق را پرداخت. یعنی اگر شما حقی بر گردن من دارید، در مقابل شما هم، من تکلیف دارم آن را ادا کنم. اگر حکومت حقی بر گردن رعایا دارد، در مقابل هم رعایا تکلیف دارند آن حقوق را ادا کنند. تکلیف پس معنای آن است که حلالی را حرام نکنند و ادای دین و پرداخت بدهی هاست. تکلیف یعنی لگدمال نکردن استحقاق ها و آن ها را شناختن و ادا کردن. اگر کسی شایسته پاداش و یا مجازات است، این شایستگی ها را مراعات کردن و ادا کردن.حالا که معنای نسبی و کلی حق و تکلیف را دانستیم باید یک سوال را مطرح نموده و بحث را پی گیریم، به زعم نویسنده این سوال اساس و کلیت دین و حقوق بشر می باشد. این سوال این است که: «آیا ما حق داریم که دیندار باشیم و یا مکلفیم که دیندار باشیم؟» یعنی اگر دین را رها کنیم از یک حقی استفاده نکرده ایم و یآ تکلیفی را پایمال و رها کرده ایم؟در عالم دینداری جواب دینداران این است که ما باید دیندار باشیم و مکلفیم که متدین باشیم نه این که محقیم و لذا اگر از دایره دینداری خارج شویم، تکلیفی را لگدمال نموده ایم و حق آن را ادا نکرده ایم و مستحق مجازاتیم.حالا فرض را بر این می گذاریم که ما حق داریم دیندار باشیم (حق لازم) و یا این که تکلیف داریم دیندار باشیم (تکلیف متعدی). این جاست که به هر جوابی برسیم، در مقابل این تکلیف و حق این است که این حق یا تکلیف در حوزه ی برون دینی است، چرا که چه دین حق ما باشد و یا چه تکلیف ما، بی شک و مطمئنا این حق و تکلیف از دین گرفته نشده است، چرا که ما هنوز در آستانه ی دین هستیم و وارد دین نشده ایم که بخواهیم از آن سوال کنیم یا متعابت. نمی شود که از خود دین سوال کرد که ما حق داریم ترا داشته باشیم؟ چرا که هنوز بر اصل خود دین سوال داریم و بر آن مبنا و چارچوب نیستیم! لذا جواب همان طور که گفته شد هر چه که باشد این است که یک عملیات فکری و حقوقی در بیرون دین نیز موجود است و ما یک رشته حقوق بیرون دینی و غیردینی نیز داریم.و آن این است که ما به حکم انسان بودن یک سری حقوق داریم، خواه دیندار باشیم، و خواه بی دین. خواه مسلمان و خواه مسیحی و البته بر همین منوال هم یک سری تکالیف. آری، این همان سنگ بنا و زیربنای حقوق بشر در دنیای معاصر امروزی است.ما به حکم انسان بودن واجد یک سری حقوق و یک سری تکالیف هستیم، بطوری که این حقوق و تکالیف کلی و ماقبل و بیرون دینی حتی تعیین می کنند که ما باید دیندار باشیم یا خیر؟حالا باز اگر بگوئیم که دینداری حق ماست، که البته ما مختاریم که از این حق استفاده بکنیم که دیندار باشیم و همینطور مختار هستیم که از این حق استفاده نکنیم. اگر در این میان هم کسی آمد و گفت که نه! دینداری حق شما نیست بلکه تکلیف شماست، همان طوری که در جوامع کهن هم می گفتند و شخص باید ایمان می آورد و حق هم نداشت که آن را ترک کند که اگر هم آن را ترک می کرد به چوب تکفیر و ارتداد ملامت و مجازات می شد، باید پرسید که این تکلیف از کجا آمده است؟ چه کسی حق دارد و محق است که ما را بر بی دینی مجازات کند که البته این سوالی است که بی پاسخ مانده است.در همین جا یک سوال دیگر هم می تواند وجود داشته باشد که آیا دینی مجاز است که خود را فصل الخطاب قرار دهد و مردم را از گرویدن به دین دیگر منع کند؟برای فهم بهتر این سوال مثالی را بکار می بریم. آیا می شود و مقبول است که پارلمانی داشت که مردم را از حق پارلمان سلب کنند؟ یعنی مادامی که مردم به آن ها رای دادند و آن ها را انتخاب کردند بیآیند بگویند حالا که به ما قدرت دادید و ما را واجد حق تصمیم گیری و تصویب قوانین دانستید ما هم تصویب می کنیم که همیشگی هستیم و مادام العمر ما حق تقنین قوانین داریم؟ آیا این پارادوکسیکال نمی باشد؟ آیا می شود که این حق را به آنان داد؟ همان طور که ادیان هم نمی توانند چنین حقی داشته باشند. چرا که ادیان اگر از مبداء حق آغاز شوند که آدمیان حق دارند دین را انتخاب بکنند، نمی توانند این حق را پس از انتخاب دینی از آن ها سلب کنند چرا که دانستیم این یک پارادوکسیکال است و اگر هم از مبداء تکلیف آغاز شود که تکلیف است آدمیان دین را انتخاب کنند، باز هم نمی توانند؛ چرا که بی شک آدمیان می توانند باز به قطع و یقین دیگری و تکلیف دیگری هم برسند. پس چه از این سر محور که حق است ما دینداری را آغاز کنم و چه از آن سوی محور که تکلیف است باز هم دینداری را آغاز کنیم، به یک نقطه خواهیم رسید که نه آن حق و نه این تکلیف مجاز هستند که بعد از انتخاب دینی، حق انتخاب دین را از آدمیآن سلب کنند و این حق است و این حق برای آدمیان ابدی است. چرا که دانستیم نمی شود وقتی که به دین رسیدیم نردبان حق و یا نردبان تکلیف را بشکنیم. ما اگر محقانه و یا مکلفانه به دین برسیم، باید این نردبان مبنا را همچنان پا بر جا نگه داریم چرا که این مبانی، مبانی زیرپای دین است. اگر تکالیف و حقوق درون دینی با آن تکالیف و حقوق برون دینی در خصومت و تناقض افتادند ما باید آنی را محترم بشماریم که در اصل و ابتدا ما را به دین رسانده است، چرا که آن حقوق و تکالیف برون دینی هستند که مقدم هستند و ما را به دین ورزی رسانده اند و عزل شدنی هم نمی باشند.اینجاست که ما تکلیف داریم به تنقیح حقوق برون دینی. چرا که ما اگر چشممان را بر روی تعالیم دینی ببندیم و فقط به فرآورده های بشری و عقلانی بپردازیم، درست است که کار خوبی است اما این کار، کار دیندارانه ای که نیست و اگر هم که فقط نظرمان به محتویات دین باشد و آن راه ها و نردبان های برون دینی را فراموش کنیم، این کار هم کار دیندارانه ای نخواهد بود و ما را گرفتار مشکلات و سوالات بیشمار بی پاسخی خواهد کرد که فاجعه ای خواهد بود برای آن. پس همان قدر که به دین باید حساس باشیم، باید به بیرون دین نیز حساسیت داشته باشیم. حال این بحث را مختص می نمائیم به دین اسلام. ما در مسلمات دین اسلام و فقه اسلام، چندین عدم تساوی داریم که البته درون دینی هستند. از آن جمله می باشند: عدم تساوی حقوق زن و مردعدم تساوی حقوق مسلمان و غیرمسلمانو عدم تساوی حقوق برده و ارباب و یا عبد و مولا و البته عدم تساوی دیگری نیز می باشد که این را فقط نگفته اند ولی در حکومت دینی ایران تئوریزه شده و اساسی است و آن عدم تساوی حقوق خودی و غیرخودی است.البته که حقوق بشر و آن حقوق و تکالیف برون دینی این ها را نمی پذیرد و خود فقها و شارعان دین نیز به این مساله اذعان دارند تا آن جائی که خودشان نیز با جمع آوری سران کشورهای اسلامی در سال 1990 در مصر، با تدوین حقوق بشر اسلامی، آن را تایید نمودند و بر این اختلافات و تناقضات گردن نهادند.این جاست که ما باز به آن سوال کهن می رسیم که «یا اسلام با حقوق بشر منافات دارد؟» که می بینیم دارد و دست کم فقها تا به امروز نه تنها جوابی برای این سوال نیافته اند، که بی شک جوابی هم وجود ندارد، بلکه با بستن و شکستن نردبان های برون دینی راه را برای رسیدن به یک جامعه ی دیندار اصیل، همان طور که بر شمرده ایم، بسته اند و با این کار موجب شده اند که سوالات و مشکلات بیرون دینی بی شماری به وجود بیاید. و همیشه فقط نگاه خودشان را معطوف به درون دین نموده اند، که البته دانستیم که این امر هر چند که کار دینی است، اما عمل مناسب دیندارانه ای نمی باشد!

چراپارلمان در ايران مورد بي مهري است؟

در جوامع مدرن و مدنی پارلمان و ترتیبات آن از جمله نحوه انتخابات از جمله راهکارهایی است که بین حاکمیت و مردم پیوند برقرار می نماید و این چنین مردم در جامعه مدنی خود دارای حاکمیت می شوند و مستقیما از طریق پارلمان در تعیین سرنوشت خویش نقش می یابند. این چنین است که پارلمان که محل حاکمیت مردم است همواره در کنار حاکمیت حکومت نقش قابل توجهی می یابد و حتی حکومت را کنترل می نماید و از طریق تصویب قوانین نیز حکومت را یاری می کند.حال با توجه به این مطلب سوال است که چرا قریب به یک صد سال ما هنوز نتوانسته ایم در جامعه ایران یعنی از انقلاب مشروطیت به بعد که تصمیم به ایجاد نظام پارلمانی گرفته شده است، پارلمانی صحیح داشته باشیم؟چرا همچنان نیروهای قدتمدار و انحصارطلب بر ان هستند که تمامی این سی و هشت پارلمان تاریخ ایران را بی معنا و امری غیرلازم نشان دهند و برای آن که ایران از پارلمان قدروزن محروم باشد، دست به هر عملی می زنند؟برای نشان دادن بی توجهی و به بازی گرفتن حاکمیت مردم در قبل از انقلاب سال 1357 همین بس که تمام پارلمان ها «مجالسی فرمایشی» بودند، انقلاب سال 1357 که انجام شد قرار بر آن بود که «میزان رای ملت باشد» و مجلس خانه ملت و در راس امور قرار گیرد، اما متاسفانه باز همان اراده و منش ضدمردمی به نوعی دیگر خود را نشان و جریانی از شعبه حاکمیت حکومت، به نام شورای نگهبان، با مخالفت با کاندیدا شدن برخی از شهروندان مستقیما مقابل حاکمیت مردم ایستاده است و همواره در طی این هفت دوره ی پارلمان در کل حیات جمهوری اسلامی، مانعی اساسی برای پارلمانی آزاد و مستقل بوده است.بنابر این تاریخچه و عدم تمایل حاکمان ایرانی به پارلمان قوی و مستقل، لازم است که عللی را که این تمایل کهن را همواره دامن می زند، بررسی نمود که چرا این تمایل و خواست ملی ایرانیان بیش از یک صد سال است که به سخره گرفته می شود. این نوشته در حد بضاعت خود تنها به ذکر دو علت اساسی از منظر ساختار سیاسی، می پردازد. اول. فقدان اندیشه ی سیاسی مدرن و سامان یافته با عصر امروزی در میان حاکمان سیاسی و تاثیرگذاران در عرصه ی سیاست ایران بوده است. از میان دیگر،قوام یافتن تفکر پدرسالارانه در حوزه ی سیاست ایران باعث شده است تا این که حاکمان سیآسی همواره اداره ی جامعه را بر اساس روش پدرانه مناسب بدانند و به نوعی حاکمان سیاسی قبل از آن که حاکم باشند، همواره می پسندند که ریش سفید جامعه باشند و همواره این تلقی که اگر اداره ی جامعه به دست افراد صالح و ریش سفید بیفتد، امورات کشور نظم یافته و بسامان خواهد گردید.از همین روست که این اندیشه سال هاست در میان کارگزاران حکومتی است که «ترتیبات پارلمانی و به نوعی دموکراسی، سوغات غربیان است و از طریق پارلمان است که افراد فاسد و فرصت طلب به حریم حکومت نفوذ پیدا می کنند.»اندیشه ی سیاسی پدرمآب، سال هاست که در میان ایرانیان است و گرچه اندیشه ی مدرن مهار حکومت به وسیله ی ترتیبات پارلمانی نیز سال هاست به وسیله ی قشری از فعالان و کوشندگان سیاسی در ایران دنبال می شود، اما هنوز نتوانسته است در مقابل غریزه ی انحصارطلبی حاکمان سیاسی ایران بایستد. دوم. غیر از میراث تاریخی دو هزار ساله ی اندیشه ی سیاسی پدرمآب که البته تا حدودی هم قابل فهم است، توجه به اندیشه ی چپ مذهبی هم زمینه ای را برای این بی توجهی فراهم نمود.تفکر چپ مذهبی که از دهه ی چهل خورشیدی تحت تاثیر اندیشه های «برابری اجتماعی و برابری در عرصه ی سیاست» در میان غالب روشنفکران سیاسی و انقلابی ایران رایج شده و توسط دکتر علی شریعتی صراحتا تبلیغ می شد که از مجلس و ترتیبات حکومتی به عنوان حکومت «راسها» یاد می نمود. میزان تاثیر افکار ایشان و مضموم بودن مجلس و... به حدی است که هنوز که هنوز است عده ی بی شماری از متاثران مکتب ایشان از دموکراسی متعهد که توسط عده ای از فعالان و روشنفکران انقلابی که حکومت را بر اساس صلاح دیدشان اداره نمایند، دفاع می نمایند. به روایتی دیگر در اندیشه ی چپ مذهبی، هیچ خبری از ترتیبات پارلمانی نبود تا این که در پایان دهه ی شصت روشنفکران مذهبی ایران که عده ای از ان ها هم اکنون به عنوان نیروهای اصلاح طلب اشتهار یافته اند، بر روش های اصلاحی و ترتیبات پارلمانی به عنوان وجه غالب اندیشه شان پرداختند و از آن همچنان در مقابل طیف سنت گرایان (مدافعان اندیشه پدرمآب) به دفاع پرداختند. به سوال نخست این نوشتار برگردیم... چرا ترتیبات پارلمانی به مدت دیرپائی در ایران مورد بی توجهی قرار گرفته است؟ و در میان نیروهای تاثیرگذار سیاسی و حکومتی ایران هنوز پارلمان جایگاه خویش را نیافته است و آن را صرفا امری فانتزی و دکوری می دانند و بر اندیشه ی ریش سفیدی و تشخیص مصلحت توسط عده ای از خواص و خودی ها صحه گذارده می شود.در برگزاری هفتمین دوره ی پارلمان جمهوری اسلامی نیز بار دیگر شاهد همین معضل اساسی بودیم و صدای طرفداران روش های اصلاحی و پارلمانی که با اعتراض و اعتصاب و... نیز همراه بود شنیده نشد و با ریش سفیدی و نهایتا حکم حکومتی انتخابات در فضایی برگزار شد که همگان دریافتند مجلس در جمهوری اسلامی امری تشریفاتی و فرمایشی بیش نیست.از همین روست که مسئولیت نیروهای اپوزیسیون مضاعف تر می شود. چرا که از یک سو باید بر روش های مبارزاتی خویش سامان دهند و از سوی دیگر ترتیباتی را بیآفرینند تا با اندیشه ی کهن چپ مذهبی و تفکر پدرمآب که هنوز در میان ایرانیان طرفداران بی شماری دارد، مبارزه نمایند و به تبلیغ و معرفی روش های مدرن اصلاحی و پارلمانی خویش به جهت امکان حضور مستقیم آحاد مردم در حکومت بپردازند.

آقاي حجاريان ! حكايت همچنان باقي است

اشاره: در مقاله ای که در اختیار اخبار روز قرار داده ام ، بخش های دیگری از ناگفته های ترور سعید حجاریان را فاش ساخته و تاکید کرده ام برای اثبات گفته های خود آمادگی داشته و بار دیگر نقش هاشمی رفسنجانی در این ترور را مورد تاکید قرار داده . گفتنی است در مقاله دیگری که اخیرا از آقای محمدرضا فطرس روزنامه نگار مستقل در اخبار روز به چاپ رسید، نیز بر نقش هاشمی رفسنجانی به عنوان یکی از آمران این ترور تاکید شده بود.مقاله را در زیر می خوانید:من ستیزه جو خلق شده ام تا با مفسدان و شریران در افتم، از همین روی، از نوشته های من جنگ و توفان بر می خیزد. من باید ساقه ها و تنه های درختان را از راه خویش بر کنم و چون جنگلبانی راه را صاف و هموار سازم (1). چندی پیش در سالگرد ترور دکتر حجاریان که در تهران به همت دانشجویان و مخالفان انحصار و خشونت برگزار گردید، سعید حجاریان مطالبی را پیرامون مساله ترورش بیان داشت. از آن جمله که نه به قوه ی قضائیه جمهوری اسلامی برای پیگیری مساله ترورش شکایت کرده و نه به آن قوه ایمانی دارد و برای مفتضح بودن آن قوه همین بس که آن هایی را که ضارب ایشان می دانسته و هر کدام به حبس های طویل مدت محکوم شده بودند، اکنون آزادانه در سطح شهر رهایند و باز به قلع و قمع مردم مشغولند و حتی چندی پیش که سعید عسگر به اتهام مشابه دیگری محاکمه می شده، وی را فاقد پیشینه کیفری نام برده است.در گوشه ی دیگری خبرنگاری از وی درباره مقاله ی افشاگرانه ی «مهندسی پرونده ترور حجاریان» (2) که نوشته من می باشد سوال می نماید که آقای حجاریان در پاسخ می گویند: «بعید می دانم اطلاعات وی در این باره کافی بوده باشد.»بعد از آن بود که روزنامه حکومتی کیهان و دو سایت اینترنتی منصوب به هاشمی و رضایی مطالبی را خرسندانه بیان نموده اند که سعید حجاریان افشای دست داشتن هاشمی رفسنجانی در ترورش را که نگارنده بیان نموده بودم، رد کرده و صرفا به گفتن این بسنده نموده که «اطلاعات وی در این باره ناکافی است».از همین موضع گیری شتابزده ی روزنامه کیهان و سایت های وابسته به انحصارطلبان برآورد می شود که بسیاری در انتظار نشسته اند تا به خوبی بتوانند موارد فاش شده برعلیه شان در آن نوار ویدئویی و مقالات منتشره توسط نگارنده را مخدوش جلوه دهند.اکنون با قبول نظر آقای سعید حجاریان که شاید اطلاعات بنده در رابطه با مساله ترورشان ناکافی بوده، اما هرگز مخدوش نمی باشد، فرصت را مغتنم می دانم و در فراغت بیان خارج از کشور که امروزه میسر شده است، اشاره را مستقیم تر می نمایم و اعلام می کنم که، هاشمی رفسنجانی از آن که افتضاح شکست انتخاباتی اش را کار تیم فکری و مطبوعاتی حجاریان می دانست، به نحوی در صدد انتقام از وی برآمده و از آن جا که آیت الله خزعلی نیز پیشتر در جلسه ای در منزل آیت الله یزدی در قم در حضور حبیب الله عسگراولادی مسلمان، مصباح یزدی، اسدالله بادامچیان، محسن رفیق دوست و سردار ذوالقدر حکم مذهبی و شرعی (فتوا) مباح بودن خون اکبر گنجی و سعید حجاریان را داده، اینجا بود که هاشمی رفسنجانی، محسن رضایی را مسئول اجرای این «مصلحت و فتوای مذهبی» می نماید.محسن رضایی نیز از طریق قاسم سلمیانی فرمانده ی کرمانی و همشهری و یار قدیمی هاشمی رفسنجانی که نیروی قدس سپاه در ید فرمان وی می باشد، به مدت دو هفته کلیه رفت و آمدهای حجاریان را کنترل و نهایتا از طریق یگان فرماندهی میثاق (9000 نیروی قدس سپاه)، تیمی از اعضای مجاهدان افغانی را پس از طی دوره آموزشی که عازم پاکستان بودند مامور ترور سعید حجاریان نمود که بعد نیز از طریق هواپیمائی ماهان که این شرکت هواپیمائی نیز در اختیار محسن هاشمی و حسین مرعشی که از سرمایه گذاران اصلی آن هستند، به طور مرموزی به کراچی می رسانند.پس از آن نیز محسن رضایی تعدادی از ذوب شدگان در ولایت را مکلف می کند که اتهام فوق را قبول نمایند. محمدعلی مقدمی، سعید عسگر، علی پورچالویی، موسی جان نثاری، مهدی روغنی و سعید گگونی را که تماما از پاسداران سپاه حفاظت انصار المهدی (یگان محافظان شخصیت ها و اماکن مجلس و بیت رهبری و ریاست جمهوری) بوده، اتهام فوق را با جان و دل قبول می نمایند و پس از گذشته فقط 6 ماه حبس که آن هم غالب آن را در مرخصی بودندف از رانت های قوه قضائیه و رهبری بهره می برند.1. سعید عسگر هم اکنون عضو سپاه بوده و بدون اخذ لیسانس در مجتمع علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد در مقطع فوق لیسانس، ریاضی می خواند.2. جان نثاری، روغنی و گگونانی هر کدام مغازه ی موتور فروشی و... در پاساژ مهستان واقع در خیابان کارگر پائین تر از میدان اقلاب (پاساژی که با سرمایه ی محسن رضائی در شش طبقه دایر شده است) راه انداخته اند.3. محمدعلی مقدمی و علی پورچالویی در شهر ری در محله ی دیلمان صاحب مغازه ای برای خرید و فروش اتوموبیل شده اند که این ساختمان قبلا برای جمعیت موتلفه بوده است.4. محسن مجیدی در لجستیک سپاه با فرمان سردار مجتبی ارگانی دو درجه ترفیع گرفته و یک باب ویلا در شهرک شهید محلاتی به وی هدیه شده است.آری، حکایت همچنان باقی است و من همواره با این «اطلاعات ناکافی» آمادگی خویش را برای اثبات همین ادعاها و آن چه را که در مقاله «مهندسی پرونده ترور سعید حجاریان» گفته ام، اعلام می نمایم و همواره آن چنان که در اولین روزهای آزادی ام از زندان در مصاحبه با خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) گفته ام، آماده اثبات اظهاراتم هستم. بار دیگر نیز در همین جا اعلام می نمایم چنانچه آقای محسن رضایی و هاشمی رفسنجانی و آیت الله خزعلی دلیلی بر کذب بودن اظهاراتم دارند، بیایند و تن به مناظره بدهند به شرط آن که این مناظره علنی باشد و در حضور خبرنگاران انجام شود. من برای انجام این مناظره دو سال است که حاضرم و هم اکنون نیز حاضرم برای انجام این مناظره به ایران برگردم و اگر هم نتوانم ادعاهای خود را ثابت کنم، داوطلبانه به زندان اوین بر می گردم. آقایان به جای آن که آدرس غلط دهند و خلط مبحث کنند، جوابگو باشند. امید که آقای سعید حجاریان نیز به زودی سلامت خویش را بیابند و همانطورکه پیشتر همین اطلاعات ناکافی را از جمله عدم شباعت ضارب با سعید عسگر را تایید نموده بودند، بدون ترس از عالیجناب هاشمی رفسنجانی و قوه ی بی عدل و داد قضائیه بیان نمایند که به قول خیام:هست از پس پرده گفتگوی من و توچون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من پی نوشت:1. ویل دورانت، تاریخ تمدن ج 6 صفه 7. اصلاح دین و ولتر – چاپ سازمان انتشارات و آموزش2. مجله ی اینترنتی سیاه و سپید (مقاله فوق در سایت گفتنی ها موجود است).

جمهوري نظاميان

سرتیپ دوم سپاه حسین الله کرم: هرکس بخواهد خلاف موج انقلاب حرکت کند، دست و پایش را خواهیم شکست. (1)
سرتیپ محسن رفیقدوست: این ماجرا [مساله سخنرانی 13 رجب آیت الله منتظری] تنها زمانی تمام خواهد شد که سر فتنه از بدنش جدا شود.
سرتیپ قاسم سلیمانی: اگر سپاه فقط برای خون دادن است ما این لباس را می بوسیم و کنار می گذاریم. ما هستیم برای این که کسی خلاف مقام عظمای ولایت غلطی نکند (2)
سرلشگر رحیم صفوی: بعضی ها را باید گردن بزنیم. بعضی ها را زبانشان را قطع می کنیم و دست و قلم بعضی ها را باید شکست. (3)
سرتیپ محمدرضا نقدی: ما طاقت نداریم خلاف اسلام چیزی را ببینیم. ما که نگران اسلام در قلب اروپا در بوسنی هرزگوین هستیم، اگر کسی بخواهد در این کشور اسلامی چیزی خلاف اسلام بگوید، به خون برادران شهیدمان قسم، حنجره اش را با چنگ و دندان خواهیم درید. (4)
سرلشگر محسن رضائی: ما خودمان آزادی داده ایم، ما خودمان به مطبوعات آزادی دادیم. یک شبه هم می توانیم همه ی این ها را جمع کنیم. کسی به ما چیزی تحمیل نکرده و مگر کاری برای انقلاب دارد یا برای نظام. خودمان مطبوعات را درست کردیم، خودمان آزادی دادیم و خودمان هم می توانیم تمام این ها را برداریم. (5)
روابط عمومی سپاه پاسداران: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بار دیگر ضمن هشدار به دشمنان پیدا و پنهان ملت و به آن دسته از مطبوعات و قلم های مسموم و مشکوکی که از فضای آزاد کشور و نجابت و بردباری نیروهای انقلاب سود جستند... همگان را به رعایت امنیت ملی و اطاعت بی چون و چرا از مقام معظم رهبری دعوت نموده و در غیر این صورت گرفتار آتش خشم ملت حزب الله خواهند شد. (6)
 ماموران نیروی انتظامی سه شنبه (25/1/1377) و بامداد چهارشنبه (26/1/77) برخلاف ماده ی 3 قانون مطبوعات با مراجعه به چاپخانه های افست، ایرانً، چاپ گستر، تمام صفحات روزنامه های ایران و همشهری را بازرسی نمودند.
ماموران اطلاعات قرارگاه ثارالله تهران در عصر روز 16/9/1379 با در اختیار گرفتن موسسه فرهنگی سبز ایران، کلیه اموال و کتب این موسسه را مورد بازرسی و مدیران آن را به مدت بیش از پنج ساعت مورد بازجویی قرار دادند.
 بنابر اخبار رسیده بازداشت و نگهداری غالب متهمان سیاسی و مطبوعاتی از سال 1377 تا به حال توسط حفاظت اطلاعات و معاونت اطلاعات سپاه پاسداران انجام می گیرد و عمده ی بازجویان از پرسنل نظامی سپاه می بشند. همچنین وجود بازداشت گاه های وصال، 59 و 66 و 110 که برای سپاه می باشد گواه این مساله بوده است.


 1. نظامیان نباید در سیاست دخالت کنند:نظامیان نباید وارد عرصه ی سیاست بشوند. این اصلی است که هم در قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده و هم اکثر کشورهای توسعه یافته آن را پذیرفته اند.جوامع جدید و نظام های سیآسی و اجتماعی آن ها بسیار پیچیده و تخصصی عمل می کنند و نظامیان از آن جا که برای وظایفی خاص و بسیار حساس و البته خطیر آموزش دیده اند، عمدتا با این علوم سیاسی و اجتماعی بیگانه هستند و فاقد این تخصص برای شیوه های مدیریتی و اجتماعی بوده اند، و در ثانی نظامیان از آن جا که همواره به «نظام پادگانی» و بی چون و چرا بودن فرامینشان با اتکا به زور و اسلحه می اندیشند، فلذا هیچ گاه مشروعیت حکومت کردن بر شهروندان را ندارند.از طرف دیگر از آن جا که علوم و فنون نظامی همچون دیگر علوم بسیط نیست، هیچگاه نیروهای مسلح و نظامیان نسبت به زوایای پرپیچ و خم مصالحه و مصلحت اندیشی و مذاکره و... در جوامع پیچیده و آینده و حال حکومت داری ضروری است، مهارتی نداشته اند.


 2. نظامیان در سیاست دخالت می کنند:اما هستند نظامیانی که علیرغم موارد گفته شده در سیاست آن هم به طرز محوری دخالت می نمایند، چرا که همواره در کشورهای توسعه نیافته «زور» جایگاه کلیدی و تعیین کننده ای دارد و تصمیم گیری پیرامون آینده ی کشور در این قبیل کشورها بیشتر با زور و فشار توام می باشد. در این کشورها ما شاهدیم که یا نظامیان همانند گروه ها و احزاب متنفذ سیاسی بر سیاستمداران و حکومت تسلط و یا در آن ها دست دارند و یا این که با کودتا، حکومت و دولتی نظامی تشکیل داده و حکمرانی می نمایند. البته کودتا و ایجاد حکومت نظامی در زمانی موفق خواهد بود و وقوع خواهد یافت که یا شمار فعالان در نظام و کوشندگان سیاسی محدود باشد و یا این که قسمت عمده ای از کوشندگان سیاسی و صاحب نظران با کودتا و کودتاچیان موافق باشند.البته از دیگر مواردی که نظامیان این حق را به خود می دهند تا در سیآست دخالت نمایند، قدرت و کفایت رهبران سیاسی، سنت هایی که شکل دهنده ی آنان و نوع روابط رهبران و حاکمان سیاسی با فرماندهان نظامی می باشد.فرماندهان و نظامیان همواره به نحوی تربیت شده اند که «امنیت ملی» را در خطر احساس می نمایند، فلذا برای دفع خطر و از بین بردن تهدیدات همواره دخالت و حضور فعالانه و مستقیم خویش را ضروری حس می نمایند. به اطلاعیه زیر توجه کنید:«سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در اولین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی به فرمان مبارک امام راحل (ره) به منظور پاسداری از انقلاب و ارزش های گران قدر آن پدید آمد، هیچ گاه از دغدغه ی دفاع از مردم کشور، نظام اسلامی و اصول و ارزش های مقدس انقلاب در قبال توطئه های دشمنان خالی نبوده است و اساسا ماموریتی جز این برای خود نیستند...» اما عمده ترین و اصلی ترین دلیلی که دخالت نظامیان در سیاست را باعث می شود، سیاست زدگی نیروها و نهادهای آن جامعه می باشد. همان طور که می دانیم در جوامع توسعه نیافته همه ی نیروهای اجتماعی اعم از نظامیان، روحانیون، دانشجویان و کارگران... که کارکرد و شرح وظایف اصلی شان سیاست نبوده، در سیاست دخالت می کنند و خواهان پیشبرد نظرات و احکامشان در سیاست و حکومت می باشند.ساموئل هانتینگتون، جامعه ی سیاست زده را «جامعه ی پراتوری» (8) می نماید.
 در جوامع مدرن و توسعه یافته نهادهای سیاسی و نیروهای اجتماعی در توزیع قدرت و مشارکت فعالانه سیاسی و شیوه های کنترل قدرت (مثل انتخابات، گفتمان، پاسخگو بودن حکومت و...) توافق دارند، اما در جامعه ی پراتوری چون دامنه ی مشارکت سیاسی محدود می باشد، انواع صورت های اعمال مستقیم مثل اعتصاب، کودتا، ترور، حذف فعالان و... به وفور یافت می شود و چون در این گونه جوامع ستیز گروه ها و اصطکاک نیروهای اجتماعی و دسته های سیاسی بسیار می باشد، حضور نظامیان همواره همیشگی و جوابی به این کنش خواهد بود و از همین روی کارآیی و مشروعیت نهادهای سیاسی و حاکمیت و دولت در سطح بسیار پائینی می باشد.


 3. چرا نظامیان جمهوری اسلامی در سیاست دخالت می کنند؟همان طوری که پیشتر گفتیم، دخالت نظامیان در سیاست ناشی از ساختار سیاسی و نهادی جامعه و بسته به نوع روابط حکومت و رهبران با فرماندهان نظامی نیز می باشد.حضور پررنگ نظامیان در عرصه ی سیاست، علی الخصوص پس از فوت آیت الله خمینی و به روی کار آمدن علی خامنه ای، به شدت محسوس بوده است. نظامیان حتی در مناصب فرهنگی و هنری نیز به کار گرفته شده اند. به عنوان مثال پاسداران نظامی در مناصب مدیریت بنیاد مستضعفان و جانبازان، معاونت سینمایی وزارت ارشاد، سازمان سیاحتی و زیارتی بنیاد، ریاست باشگاه ورزشی پرسپولیس، ستاد رسیدگی به حوادث غیرمترقبه و زلزله زدگان و... به کار گرفته می شوند. دلیل این امر این است که هر چقدر مشکلات مهم اقتصادی و اجتماعی و سیاسی در یک جامعه بیشتر شود و مدیریت جامعه و حاکم سیاسی کفایت اصلاح امور را نداشته باشد، بی شک اعتراضات مردمی و عمومی همچون شورش، نارضایتی ملی و... و همچنین واکنش های مشکلات مردم همچون فقر، تورم و... روز افزون می شود. از همین جاست که حاکم درمانده تنها را ممکن را «اقتدارطلبی» می داند و نظامیان مشتاق بازگشت به دوران اقتدارگرایی (که در ایران مساوی بود با هشت سال جنگ تحمیلی در جمهوری اسلامی) در سیاست دخالت می کنند و اصولا این دخالت و اظهارنظرها را هم حق لاینفک خود می دانند، چرا که بر این باور می باشند که تنها شرط ابقای این نظام، حضور فعالانه آن ها در عرصه ی سیاست می باشد.این واقعیت است که هر چه جامعه و حکومت واپس مانده تر باشد، حضور نظامیان در آن فعالانه تر و هر چه جامعه مدرن تر باید، نقش نظامیان، محافظه کارانه تر می شود.امروزه با توجه به نقش پررنگ نظامیان از جمله فرماندهان و قشر عظیمی از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در عرصه ی سیاست و عدم توانایی شان در کشورداری، ما شاهد آن هستیم که اکثر غائله ها و بحران های سیاسی نیز بر اثر حضور غیرمسئولانه ی آن ها در جامعه بوده که مختصری از آن ها را ذکر می نمایم:ساخت فیلم به ظاهر مستند کارناوال «عصر عاشورا» توسط بخشی از اطلاعات سپاه، بازداشت نیروهای ملی و مذهبی توسط حفاظت سپاه، انتشار بولتن ها و خبرهای دست چین شده توسط حوزه و نمایندگی ولی فقیه سپاه برای ائمه جمعه و جماعت، دخالت بسیجیان در انتخابات، فتوای رای به ناطق نوری به پاسداران و بسیجیان توسط نماینده ولی فقیه در سپاه و... بر همین اساس است که جامعه ی ما را بیش از پیش خطر «کودتا و نظامی شدن» تهدید می کند، چرا که فضای سیاسی ایران هر روزه پلیسی تر و امنیتی تر می شود و نقش نظامیان با شیوه های ارتجاعی و خشن خاص خودشان بیشتر و بیشتر می گردد.
 فشار و اعمال زور جای خود را به فرهنگ دموکراسی و گفتمان می دهد و نظامیآن هر روزه خود را محق تر از دیروز برای حاکمیت و حکومت بر مردم می بینند. این وضع امروزه ی ایران است و به نظر من اگر کودتایی نظامی توسط عده ای از خشک مغزان سپاه پاسداران صورت نگیرد، بی شک فضای سیاسی به شدت امنیتی و بسته خواهد شد که هر ندایی در نطفه خفه شود. در آن زمان است که حاکمان سیاسی سکوت و نخوت عمومی را که البته از ترس و نفرت ملی می باشد، به حساب رضایت مردم خواهند گذاشت و از سکوت جامعه نوعی آرامش ملی تلقی خواهند کرد.


 پی نوشت:1. بهمن شماره 16 – ص 62. شلمچه شماره 263. شلمچه شماره 304. ماهنامه صبح شماره 95. روزنامه اخبار 10/2/ 13776. روزنامه همشهری 14/2/13777. Politicization8. Praetorinism

جمهوري اسلامي و معضل مشروعيت

آیه الله خمینی در مهمترین دلیلشان برای مبارزه با نظام شاهنشاهی و بر چیدن اساس سلطنت گفته اند که :پدران ما حق نداشتند برای ما قانون و تکلیف وضع کنند ! یعنی اینکه حق تعیین سرنوشت از آن انسانهاست در زمان خودشان و برای خودشان .با همین مانیفست بود که پدران و مادران ما یک نظام شاهنشاهی را در ایران با مجاهدت خودشان از پای درآوردندو نظامی دینی را در قالب جمهوری اسلامی بجای آن نشاندند . خوب امروز ما به هیچ وجه به کارآمدی و یا خوب یا بدی هم کاری نداریم . پدران ما در بهار 1358به جمهوری اسلامی رای دادند و به نظامی مشروعیت بخشیدند که مبتنی بوده است بر ولایت فقیه و آن شیوه حکومتی را پسندیدند و خوب تشخیص دادند. اما من و هم عصر و نسل من چه؟چه بسا جوان امروزی نظام خوب دیگری مثلا جمهوری تمام عیار و یا اصلا نه حکومت عدل اسلامی را بپسندد؟ سئوال من این است که جمهوری اسلامی در حال حاضر مشروعیت خود را از کجا بدست می آورد؟ما حتی در قرائت دینی فقها هم داریم که بنیاد و اساس مشروعیت هر حکومتی مبتنی بر دو عامل عمده می باشد:1_مشروعیت مدنی2_مشروعیت الهیمرحوم آیه الله نائینی مشروعیت قدرت سیاسی را در حاکمیت اراده عمومی (ملی) می داند ایشان در بیان حکومت و مشروعیت آن می فرمایند:"حکومت در جامعه بشری یکی از الزامی ترین و ضروری ترین نهادهای اجتماعی است."آیه الله نائینی که البته یکی از اولین فقهای دین حکومتی نیز می باشنددر بیان نظرات حکومت می گویند:"حکومت باید در حفظ شرف و استقلال و قومیت چه آنکه راجع به امتیازات دینیه باشد ویا وطنیه منوط به قیام اماراتشان به نوع خودشان."یعنی آنکه حکومت وقتی مشروع است که هیات کل اجتماع و مردمانش در آن شریک باشند و نسبت به آن رضایت عمومی داشته باشند. و اساسا اینکه حکومت برای این است که نیازهای زندگی داخلی و خارجی یک قوم یا یک ملت که جایگاه معینی بنام وطن دارند را پاسخ گوید.آیه الله خمینی نیز در بدو ورودش در دوازدهم بهمن ماه سال 1357 در بهشت زهرا گفتند که :"من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین میکنم من به واسطه اینکه این ملت مرا قبول دارند دولت تشکیل می دهم ."بدنبال آن نیز هنگامیکه دولت موقت و انقلابی ایشان تشکیل گردید در حکم انتصابی مهدی بازرگان نخستین نخست وزیز انقلابی ایران آوردند که :"بر حسب حق شرعی و حق قانونی ناشی از آرای اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران که در طی اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسر ایران نسبت به رهبری جنبش ابراز شد..."همه اینها حاکی از آن است که اساس مشروعیت هر نظامی و نظام جمهوری اسلامی ایران منوط به ملت همان عصر و نظامش می باشد. جمهوری اسلامی ایران که در فروردین سال 1358 به رفراندوم گذارده شده در آن رفراندوم 90843920 نفر شرکت نمودند و جمهوری اسلامی را برگزیدند متعاقب آن هشت ماه بعد قانون اساسی این نظام توسط مجلس خبرگان تنظیم و به تصویب رسانیده شد و مردم در میان بهت و ناباوری دریافتند که این جمهوری مثل همه جمهوری های دنیا نیست ووقتی که این قانون اساسی و در نتیجه دوباره همان نظام به همه پرسی گذارده شد اینبار 14269015 نفر در این انتخابات شرکت نمودند یعنی جمهوری اسلامی در طول هشت ماه حاکمیت خود با 25 درصد کاهش اقبال عمومی مواجه بوده است!از آن سالها و از آن هشت ماه امروزه بیست و چهار سال می گذرد امروز دیگر تمامی شقوق و نهانیات جمهوری اسلامی برای همه چه انانی که به این نظام رای داده اند وچه آنانی که به این نظام رای نداده اند روشن شده است .آیا زعما و حاکمان جمهوری اسلامی که خود را ملزم به وفاداری به اندیشه های امام خمینی می دانند نباید کلام ایشانرا فصل الخطاب خود بدانند و برای بررسی و روشن ساختن مشروعیت این نظام و شیوه حکومتی جمهوری اسلامی تن به قبول همه پرسی و رفراندوم بدهند؟نقطه حل تمام مصائب و مشکلات امروز ایران در رفراندوم می باشد

اولين مصاحبه پس از آزادي از زندان

مصاحبه با نشريه شهروند - كانادا اشاره: امیرفرشاد ابراهیمی عضو پیشین شورای مرکزی دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله ، پس از حوادث تیر ماه 78 دانشگاه تهران به دلیل اعتراض به عملکرد "انصار حزب الله" در هجوم به دانشجویان، استعفا داد. پس از استعفا دستگیر و ماه ها در زندانهای مختلف شکنجه شد. پس از آزادی به شیرین عبادی (وکیل دادگستری) مراجعه کرد. اظهارات امیر فرشاد ابراهیمی به منظور ارائه به مراجع ذیصلاح و تحقیق در این زمینه، توسط شیرین عبادی ضبط ویدیویی شد که همین امر موضوع پرونده تازه ای به نام "نوارسازان" شد که طی آن امیرفرشاد ابراهیمی به عنوان متهم اصلی، شیرین عبادی و محسن رهامی وکلای مدافع دانشجویان بر صندلی اتهام قرار گرفتند. امیرفرشاد ابراهیمی مجددا زندانی شد و ماه های متوالی را در زندان های مختلف گذراند. او در 31 اکتبر سال 2001 با قرار 20 میلیون تومان وثیقه از زندان آزاد شد. در گفتگویی که قبل از آزادی امیرفرشاد با مادر ایشان داشتیم، توضیحاتی در مورد پرونده وی و همچنین شخص او داد که در شهروند چاپ شد. در اینجا از زبان خود او با امروز و گذشته اش آشنا میشویم . تأکید یک نکته ضروریست و آن اینکه انجام این گفت وگو در شرایط امیرفرشاد ابراهیمی شهامت بسیار میطلبد. گرچه او خود میگوید که "آب از سرش گذشته و مدتهاست به تنفس در زیر آب عادت کرده است." از ایشان برای انجام این گفت وگو سپاسگزاریم . خ . ش مقدمه بیست و سه سال پیش در ماه های اول بعد از انقلاب بهمن 57، گروه هایی در تهران و شهرستانهای ایران شکل گرفتند که غالباً "چماقداران" خوانده میشدند. بعدها "چماقداران" به "حزب اللهی"ها تغییر نام یافتند. این گروهها غالباً افراد خودانگیخته ای بودند که ارتباط ارگانیک با یکدیگر و یا با ارگانهای حکومتی نداشتند. در زمان ریاست جمهوری علی اکبر هاشمی رفسنجانی، پروسه سازماندهی این گروهها و برقراری ارتباط ارگانیک آنها با دستگاه های حکومتی آغاز شد. این گزارش بر آن است تا گوشه ای از روند تشکل یابی این نیروها را که هم اکنون به عنوان لباس شخصی ها، و یا موتورسواران نیز معروفند، آشکار کرده و درهم تنیدگی این نیروها را با ارگانهای رسمی حکومتی همچون قوه قضاییه، شورای نگهبان، نیروهای انتظامی، سپاه پاسداران و بسیج نشان دهد. این مطلب براساس گفته های آقای امیرفرشاد ابراهیمی تنظیم شده است. او متهم اصلی پرونده نوارسازان بود که در تاریخ 31 اکتبر 2001 با قید وثیقه آزاد شد. او در گفتگو با ما جریان دستگیری و شکنجه های بسیار شدیدی را که طی ماه ها زندان بر او رفته است، بیان داشت. نسخه ای از شکایتنامه وی به سازمان قضایی نیروهای مسلح در دست ماست که در آن نیز امیرفرشاد ابراهیمی چگونگی دستگیری و یا به عبارت بهتر ربودن خود از خانه اش را توضیح داده و انواع شکنجه هایی که بر او رفته با نام برخی شکنجه گران که مورد شکایت هستند ذکر کرده است. لازم به توضیح است که چارت تشکیلاتی "انصار حزب الله" که در اینجا ارائه شده است نیز غالباً براساس گفته ها و بعضاً براساس کنایه های امیرفرشاد ابراهیمی است. آقای ابراهیمی در پاسخ به سئوالی میگوید:"وقتی که من در یک کفه ترازوی عدالت و آقای جنتی و یا عسگراولادی در کفه دیگر آن باشد..." در اینجا اشاره وی به اظهاراتی است که او درباره رابطه این دو فرد با لباس شخصی ها بیان کرده است. این اظهارات در نوار ویدیویی که موضوع پرونده نوارسازان شد، ثبت شده است. هنگامی که او در زندان و به گفته خودش تحت شدیدترین شکنجه ها بود، اعلام شد که او اظهاراتش را پس گرفته است . اما در این گفت وگو و بیرون از زندان ابراهیمی بر صحت تک تک گفته هایش تأکید کرده و میگوید که توانایی اثبات آنها را در دادگاهی منصف و یا در دادگاه ملت داراست. وی توسط فردی به نام سرهنگ حسین مستوفی با اطلاعات ناجا در رابطه بوده است و یک بی سیم "فعال" این نیرو را در اختیار داشته و با کد "ذوالفقار" از آن استفاده میکرده است. پس از زندانی شدن او اعلام شد که بی سیمش از نیروهای انتظامی به سرقت رفته بوده است. اما علی یونسی وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی بر "فعال" بودن بی سیم وی صحه گذاشته است (کیهان مورخ 5/6/79) این بدان معنی است که مکالمات ضبط شده ی وی در اتاق کنترل موجود بوده و بی سیم از طرف ناجا به او واگذار شده است . ابراهیمی در جای دیگری اظهار میدارد که تیمسار نقدی در روز حمله به نوری و مهاجرانی برای دادن پوشش امنیتی به لباس شخصی های مهاجم (که خود ابراهیمی یکی از آنها بوده است) در محل حضور داشته است. این نکته آنگاه اهمیت بیشتر می یابد که به جمله دیگر امیرفرشاد ابراهیمی ، دبیر سیاسی وقت شورای مرکزی دانشجویان حزب الله دقت کنیم "... ما در آن روز مأموریت قتل آقای نوری را داشتیم." من دیگر از او نمیپرسم که آیا این دستور مستقیماً از سوی آیت الله مصباح یزدی و یا آیت الله جنتی صادر شده بود، زیرا تا همین جا میدانم که او زیاد گفته است. او خود میگوید که پس از آزادی از زندان وقتی از خانه خارج میشود حس میکند که تابوت خود را به همراه میکشد. اینکه لباس شخصی ها و دستگاه قضایی ایران به لحاظ فکری در کنار یکدیگر قرار دارند بر کسی پوشیده نیست و مستقل از آن موضوع بحث ما نیز نمیباشد، اما اینکه آنها با یکدیگر هماهنگ میشوند نکته قابل توجهی است که ابراهیمی بیان کرده و شواهدی در اثبات آن بیان میدارد. در13 شهریور ماه سال 77 آقایان مهاجرانی و نوری مورد تهاجم لباس شخصی ها قرار گرفتند. دو روز پس از آن یعنی یکشنبه 15 شهریور، 17 تن از حمله کنندگان به ایشان توسط شعبه 6 دادگستری تهران به ریاست آقای طاهری محاکمه شده و تبرئه میشوند. پس از آن رئیس جمهوری از این افراد شکایت کرده و 7 روز بعد یعنی در 22 شهریور توسط همان شعبه و همان قاضی این افراد مجددا محاکمه شده و به 2 سال حبس محکوم میشوند. این حکم به هیچ یک از آنها ابلاغ نشده و در مورد هیچ کدام اجرا نگردیده است، تا زمانی که امیرفرشاد ابراهیمی به خاطر اعتراض به حمله انصار حزب الله در تیرماه 78 به کوی دانشگاه از عضویت در این سازمان استعفا میدهد(استعفانامه خطی او در اختیار ما قرار دارد) مدتی بعد از خانه ربوده میشود و ماه های بعد را تحت بدترین شکنجه ها در بازداشتگاههای مختلف به سر میبرد. او خود میگوید که این احکام در حقیقت ابزاری برای زیر فشار قرار دادن اعضای حزب هستند. تخطی از مشی میتواند به اجرای حکم بینجامد. همانطور که در مورد وی اتفاق افتاد. این نکته عیان تر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد. یعنی اجرا یا عدم اجرای این حکم در هماهنگی با قوه قضائیه، نیروی انتظامی و رهبری اصلی (مافوق شورای مرکزی) "انصار" صورت میگیرد. نمونه های دیگری در بیانات ابراهیمی وجود دارند که هماهنگی قوه قضائیه با رهبری این نیرو را عیان میکنند. از جمله او در شکایت نامه خود به سازمان قضایی . .. مینویسد: در شعبه 209 عمومی تهران، در حالی که آثار جراحات حاصل از شکنجه تماما مشهود بود به خیال عدالت به قاضی عنوان کردم که مرا شکنجه کرده اند. جواب قاضی یعنی داور اجرای قوانین در کشور در عین سادگی بسیار جالب است. او میگوید: "هر کسی شگرد خود را دارد بیا حقیقت را بگو و خود را راحت کن." اینکه حقیقتی که قاضی به دنبال آن است کدام است، در جای دیگری از شکایت نامه از زبان شکنجه گران عنوان شده است: بگو که نفوذی دو خردادی ها در حزب الله هستی. رابطه این "حزب" با سپاه پاسداران و بسیج نیز رازی آشکار است. اولا غالب افراد این جریان در استخدام سپاه و یا عضو بسیج هستند. داستان بسیجی و پاسدار بودن امیر فرشاد ابراهیمی را از زیان خودش در گفتگو میخوانیم. دبیرکل حزب الله حسین الله کرم افسر سپاه پاسداران بوده و در مکانهای مختلف و جلسات انصار با یونیفورم ظاهر میشود. ابراهیمی بعد از استعفا از "انصار" بخشی از شکنجه هایش را در زندان، سپاه متحمل میشود و . . . مسئول سابق انصار تبریز محمدجواد فرهنگی که در قضایای دانشگاه تبریز کشته شد برادر فرمانده سپاه پاسدارن تبریز است. اینها شواهد انکار ناپذیری ست که شاید هر کدام به تنهایی بی اهمیت باشد و دلیل رابطه ی "انصار" با سپاه به حساب نیاید اما وقتی که کنارهم گذاشته میشوند تصویری کمتر قابل تردید به وجود میآورند. برای ارتباط شورای نگهبان با انصار حزب الله ما اسنادی در دست نداریم. در این گفتگو ابراهیمی اشاره ای گذرا به آیت الله جنتی دارد. واقعیت این است که در نوار ویدیویی یادشده او به تفصیل درباره رابطه آیت الله جنتی و مصباح یزدی با "انصار" توضیح داده است. او در این گفتگوهم بارها تاکید میکند که نه تنها تمام اظهاراتش در آن نوار عین حقیقت و قابل اثبات است بلکه ادعا میکند که این نوار قرار بود شروعی باشد برای تحقیق توسط ارگانهای ذیصلاح و او میخواست توضیحات مبسوط تر و مدارک کامل را به آن دادگاه ارائه کند. رابطه آیت الله جنتی با "انصار" به عنوان یک فرد دلیل رابطه شورای نگهبان با این جریان نیست. اما ادامه ی سرنوشت آن نوار ویدیویی و به وجود آمدن پرونده نوارسازان که در آن دو تن از برجسته ترین وکلای کشور شیرین عبادی و محسن رهامی نیز به عنوان متهم در کنار آقای ابراهیمی قرار گرفتند جای شک بسیار باقی میگذارد که آیا این داستان سر درازتری ندارد؟ و "انصار حزب الله" بالاخره به کجا ختم میشود؟ * آقای ابراهیمی خواهش میکنم ابتدا کمی از خودتان بگویید. ـ بیست و هفت ساله هستم . تحصیلاتم تا مقطع کارشناسی ارشد سینماست. هم اکنون دانشجوی رشته حقوق هستم. از سال 74 عضو شورای مرکزی دانشجویان حزب الله شدم و در سال 77 و 78 نیز دبیر سیاسی اتحادیه دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله کشور بودم. * کمی به عقب برویم و از زمانی شروع کنیم که جذب نیروهای حزب الله شدید. ـ نزدیکی من به این نیرو بازمیگردد به سالهای 66ـ65، یعنی زمانی که هنوز محصل بودم. آن زمان در مدرسه گروه تئاتری داشتیم و در رابطه با رزمندگان نمایش هایی برپا میکردیم . سال بعد که وارد دبیرستان شدم به خاطر فعالیتهای گذشته کمی شناخته شده بودم و به همین دلیل به عضویت انجمن اسلامی دبیرستان "پاسداران اسلام" درآمدم و مسئولیت آن نیز به عهده من گذاشته شد. در همین دبیرستان در رشته علوم انسانی دیپلم گرفتم در حالی که مستمراً با و برای انجمن اسلامی فعالیت میکردم. بعد از اخذ دیپلم در کنکور سراسری شرکت کردم که قبول نشدم . به خاطر رفت وآمدها و رابطه های موجود به استخدام سپاه درآمدم. در آن زمان 17 ساله بودم. سال بعد مجددا در کنکور شرکت کردم، قبول شدم و همانطور که گفتم رشته سینما با گرایش کارگردانی را در دانشگاه هنر به اتمام رساندم. در دانشگاه شرایط متفاوت بود. ارتباطات وسیع تر بودند، فضا بازتر بود، سطح و عمق مطالعات افزایش می یافت، در عین حال فعالیتهایم در مسجد محل نیز بیشتر شده بود ، همچنین مرتب به نماز جمعه میرفتم. زمانی بود که به قول معروف خود را شناخته بودم و راه خودم را انتخاب کرده بودم . حول و حوش سال 72 در ارتباط با رشته تحصیلی پایم به "روایت فتح" باز شد. "روایت فتح" گروهی بود که بیشتر با خاطرات رزمندگان کار میکرد. به مناطق سابق جنگی می رفت و خاطرات رزمندگان را بازسازی میکرد. کارگردان گروه شهید آوینی بود. وی در همان سال 72 در حال تهیه فیلم بر اثر انفجار یک مین شهید شد. اولین کاری که من در آن شرکت داشتم و سازماندهی شده بود در رابطه با مجله "فاراد" بود. ظاهراً این مجله یک نشریه تخصصی الکترونیکی بود.( فکر میکنم نامش هم به نوعی ترانزیستور و یا چیزی مشابه آن بازمیگردد) به امام خمینی توهین کرده بود که البته بعداً تعطیل شد. من و بقیه بچه ها متوجه شدیم که این شرایط مناسبی برای یک حرکت است . این زمانی بود که تازه گروه های خیابانی انسجام می یافتند و هنوز تحت نامهای "موتورسوارها" و یا "بچه های رزمنده" و غیره معروف بودند. سال 71 بود که آقای اله کرم که او را در ارتباط با "روایت فتح" میشناختم پیش من آمد و گفت که میخواهد گروهی تشکیل دهد و به من نیز چون سابقه فرهنگی دارم، در این گروه نیاز است. منظور ایشان از سابقه فرهنگی همکاری من با روایت فتح و همچنین نشریه "سوره" به مسئولیت آقای آوینی بود. دیگر اینکه من دانشجوی رشته سینما بودم و در عین حال نسبت به همسن و سالان خودم فعالتر بودم و در خیلی کارها شرکت میکردم که خودم نام آن را درد دین و یا درد جامعه داشتن میگذارم. در همین رابطه بود که من به نشریه "یالثارات الحسین" رفتم . نشریه حزب الله که هنوز هم منتشر میشود. به همین ترتیب ناخواسته رابطه من با این گروه بیشتر و بیشتر شد و روزی به خود آمدم و دیدم که در شورای مرکزی نشسته ام. اما از همان ابتدا من همکاری ام را مشروط کرده بودم . روزی که آقای اله کرم به من پیشنهاد عضویت در انصار حزب الله را داد، من گفتم تنها به شرطی که ما اصولگرا بمانیم. زیرا مجموعه این گروه همواره تأکید داشته است که یک گروه ارزشی بوده و اهل تعامل است و قواعد بازی را رعایت میکند. او شرط مرا پذیرفت و گفت: بله ، ما همینطور هستیم و خواهیم ماند. همکاری من شروع شد و ادامه یافت تا اینکه در سال 76ـ75 اختلافات من با آنها آغاز شد. من معتقد بودم که تکفیر رقیب رعایت قواعد بازی نیست ، میگفتم که اگر مثلا در صحنه انتخابات میبازیم نباید طرف مقابل را تخریب کنیم، دیگر اینکه با حمله به دفاتر طرف مقابل مخالف بودم. اما من یکی از پنج عضو شورا بودم و دیگران همچنان بر اعتقادات و روش خود پایبند بودند. روند دوری من ادامه یافت. تا رسید به حوادث دانشگاه . من جزئیات آن را در آن فیلم * کذایی توضیح دادم. شب اول حادثه (18 تیر 78) من به خاطر اعتراضی که داشتم همراه بچه ها نبودم. آن شب همراه با خانواده ام به شهریار رفتم. روز یکشنبه که در آنجا حضور پیدا کردم، سعی در آرام کردن بچه ها داشتم. به آنها میگفتم که این حرکت، یک پیراهن عثمانی خواهد شد و دیگر ما را ول نخواهند کرد. از این گذشته مجموعه آن عمل از هر دیدگاهی زشت و زننده بود. حتی اگر امروز هم خود را محافظه کار و وابسته به جناح راست بدانم، یعنی از منظر محافظه کارانه نیز این عمل زننده بود. از دیدگاه چپ نیز زشت بود و خلاصه اینکه از هر نقطه نظری غیرقابل توجیه بود. شاید جناح راست هم اکنون خود نیز پشیمان شده باشد، زیرا کاری را آغاز کرد که هزینه زیادی در بر داشت و طرف مقابل هرگز آن را رها نخواهد کرد. * بگذارید قبل از ادامه بحث ببینیم تشکیلات حزب الله چگونه است؟ شما از شورای مرکزی، هیئت دبیران و انتخابات گفتید؛ آیا اصلاً انتخاباتی صورت میگرفت؟ ـ تا سال 78 که من با آنها همکاری میکردم، در چندین شهرستان و استان ما دفاتر نمایندگی داشتیم. میتوانم از انصار حزب الله اصفهان نام ببرم که برادران کاوه آن را اداره میکنند. نمونه دیگر انصار مشهد بود که تحت مسئولیت حمید استاد اداره میشد، انصار حزب الله همدان یکی دیگر از شعبات ما بود. خلاصه بگویم که یکی از اهداف ما توسعه سازمان حزب الله بود. ما هر تابستان نشستی برگزار میکردیم که کنگره نام داشت. در همین دوره بود که بچه های تهران، شورای تهران را انتخاب کردند. در هر شهرستان دیگری نیز شورای آن شهر توسط اعضای آن شاخه انتخاب میشدند. در نهایت از میان اعضای انتخاب شده شوراها اعضای شورای مرکزی انتخاب میشدند. گرچه در حال حاضر من از فرم تشکیلاتی بی اطلاع هستم، اما احتمالاً این روش همچنان رعایت میشود. اخیرا شنیده ام که آقای ده نمکی نیز از شورای مرکزی خارج شده است. لازم به توضیح است که شکلی که درباره آن صحبت شد، تنها بر روی کاغذ بود و ما پز دمکرات بودن میدادیم ، در حالی که اعمال نفوذ بسیار میشد و اگر تصمیم بر آن بود که آقای ایکس انتخاب شود، حتی اگر دو رأی بیشتر نمی آورد، او انتخاب میشد. چیزی که فکر میکنم فقط مختص حزب الله نبود و بسیاری تشکل های سیاسی به همین ترتیب عمل میکردند. *آیا تحصیل در رشته کارگردانی انتخاب خودت بود یا اینکه توصیه ای در این زمینه دریافت کردی؟ در مورد رشته حقوق چطور؟ ـ در حقیقت رشته حقوق انتخاب خودم (برای خودم) بود . من به دانشگاه هنر رفتم زیرا معتقد بودم که بچه های انقلاب و نظام کمتر در آن دانشگاه حضور دارند. و اگر شما به شرایط این دانشگاه آشنایی داشته باشید، میدانید جایی نیست که برای بچه های حزب الله جذاب باشد. پس دلیل اول این بود که میخواستم ثابت کنم میشود حزب اللهی بود و در دانشگاه هنر هم تحصیل کرد. علت دیگر آن نیز تأثیر حرف های آوینی بود و حضور من در "روایت فتح" و انجام کارهای فنی مثل مونتاژ و غیره . اما اصل قضیه این بود که میخواستم نشان بدهم که حزب اللهی به دانشگاه هنر رفته ام و حزب اللهی از آنجا خارج شده ام! چرا که برخی فکر میکردند که ورود به این دانشگاه یعنی روغن به مو زدن و تیپ هِوی متال درست کردن است. بچه ها میگفتند این دانشگاه مورد شدیدترین هجوم فرهنگی بوده و من میخواستم یک خط شکن باشم. اگرچه امروز دیگر این اعتقاد را ندارم و در اساس با اصطلاح تهاجم فرهنگی مخالفم . زیرا فکر میکنم به فرهنگ نمیتوان تهاجم کرد. عنوان پایان نامه من که هنوز از آن دفاع نکرده ام "سینمای انقلاب اسلامی" بود. بعد از اینکه در سال 72 فارغ التحصیل شدم ، برای حقوق و علوم سیاسی ثبت نام کردم که در رشته حقوق دانشگاه آزاد تهران قبول شدم ولی متأسفانه نتوانستم مستمراً آن را ادامه دهم، زیرا پس از دو ترم برای قضیه دانشگاه و سپس بعد از یک ترم به خاطر پرونده نوار دستگیر شدم . الان نیز بین زمین و هوا هستم. باید کمیته انضباطی تشکیل بشود و در آنجا معلوم خواهد شد که آیا میتوانم ادامه بدهم یا خیر؟ * در دوران تحصیل در رشته سینما، طبیعتاً با کارهای کسانی چون کیارستمی و مخملباف آشنا شدی. آیا فکر نمیکنی هنر هم در تحول فکری تو تأثیر داشت؟ ـ به طور مشخص کارهای کیارستمی شاید نه، ولی مجموعه فضای دانشگاهی چرا . برای نمونه فشارهایی که بر دانشجویان وارد میشد که هجوم ما به تک تک نشست های تحکیم وحدت جزء آن بود و در نقطه مقابل ما هر لحظه میتوانستیم به نام جامعه اسلامی دانشجویی و یا بسیج دانشجویی برنامه برگزار کنیم، بر من تأثیر داشت. دیگر اینکه میدیدم بچه های انجمن اسلامی برای هر برنامه کوچکی باید در به در به دنبال منابع مالی آن میگشتند در حالی که مشکل مالی اصلاً دغدغه ما نبود. گاه در خلوت به مجموعه این مسائل فکر میکردم و اینکه بالاخره کدام ما برحق هستیم. خود سینما نیز شاید تأثیری کوچک در این روند داشته است، زیرا من خود را به سینما مقید میدانستم . برای نمونه وقتی که بچه ها به سینمای ولیعصر حمله کردند، من با آنها مخالفت بسیار کردم . حمله به خاطر نمایش فیلم "تحفه هند" بود که اکبر عبدی با لباس زنانه در آن فیلم میرقصید و بچه ها میگفتند به اسلام و اصلاً خلقت انسان توهین شده است. در حالی که هیچکدام این فیلم را ندیده بودند. یا مثلا حملاتی که به هنر سینما میشد به نظر من کورکورانه بود. به عنوان مثال آقای بهنود فیلمنامه ای نوشت به نام "شاه" که سروصدای زیادی برپا کرد. من فیلمنامه را خواندم برای خودم آن را دکوپاژ کردم و در ذهن لوکیشن های آن را بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که ایرادی به این فیلمنامه وارد نیست، در حالی که آنها میگفتند به انقلاب توهین شده است. سعی میکردم بچه ها را توجیه کنم که این فیلم موردی ندارد اما وقتی که میخواستم توضیح بدهم که "سناریو" این فیلم قوی ست و ... اصلا مشکل اولم این بود که آنها نمیدانستند "سناریو" چیست! اما وقتی به طور مشخص به فیلمهای کیارستمی و مخملباف اشاره میکنید، خیر. من اصلا آن زمان از دیدگاه انزجار به آنها نگاه میکردم. به خاطر دارم که من روی "طعم خوش گیلاس" نقدی به نام "طعم تلخ گیلاس" نوشتم . * برگردیم به پرونده نوارسازان. گفته میشود که در حمله به آقای نوری و مهاجرانی، آقای نقدی شخصا عملیات را نظارت میکرده است که احتمالاً شما نیز در نوار کذایی به آن اشاره کرده اید... ـ ببینید من هرچه در آن نوار گفته ام، عین حقیقت است و برای اثبات ادعاهای خود نیز مدارک فراوان دارم. مسئله بدینگونه بود که حمله به ایشان از مدتها پیش برنامه ریزی شده بود، ولی به هیچ وجه قرار نبود من در آن شرکت داشته باشم ، زیرا که چهره شناخته شده حزب الله و نمازجمعه بودم. روال این بود که برای چنین کارهایی بچه ها را از شهرستانها می آوردیم که در اینجا ناشناس هستند. ولی شب قبل از آن روز، ضرب الاجل گفته شد که نوری و مهاجرانی در نمازجمعه شرکت میکنند، دیگر وقت برای آوردن بروبچه ها نبود و تمام نیروهای حاضر از جمله من گرد آمدیم . * پس یعنی حضور شما و آقای نقدی در حقیقت نقص سازماندهی به دلیل کمبود زمان بود. ـ این در مورد من صادق است . اما آقای نقدی همانطور که در فیلم گفته ام به هرترتیب در آن ماجرا شرکت میکردند. زیرا وظیفه ایشان ساختن یک چتر امنیتی برای بچه های ضارب بود. *بار اول چگونه، توسط چه کسی و به چه دلیلی دستگیر شدید؟ من همیشه فکر میکردم که شما بعد از قضیه حمله به آقای مهاجرانی دستگیر شدید؟ ـ خیر، اصلاً نام آن را نمیتوانم دستگیری بگذارم. زیرا که چند بار ما را خواستند و ما نرفتیم و بالاخره خیلی محترمانه به دنبال ما آمدند. دادگاه جالبی برگزار شد و همه ما برائت گرفتیم، زیرا همه ما مدعی شدیم که اصلا در نماز جمعه نبوده ایم. همانطور که امروز آقای نقدی همچنان تأکید دارد که آن روز در نماز جمعه نبوده است. ابتدا ما توسط ناجا به دادگاه برده شدیم و سریعاً هم برائت گرفتیم اما بعداً آقای خاتمی شکایت کرد و خواستار دستگیری ما شد . ما نیز از دادگاهی که چند روز پیش برائت گرفته بودیم، دو سال حبس گرفتیم . * آیا این محکومیت بعد از قضیه کوی دانشگاه بود، یا قبل از آن ؟ ـ ببینید، 13 شهریور سال 77 نماز جمعه بود، بعد دو روز بعد از آن یعنی یکشنبه ما دستگیر شدیم، روز پنجشنبه برائت گرفتیم و آزاد شدیم، روز یکشنبه بعد از آن دوباره توسط وزارت اطلاعات بازداشت شدیم و سریعاً دادگاهی و به دو سال حبس محکوم شدیم . آن حکم موجود است و خاک میخورد. ما 17 نفر بودیم که محکوم شدیم و این حکم در مورد آن بقیه هنوز در دادگستری موجود است و خاک میخورد و فقط در مورد من اجرا شد. در حقیقت این احکام وسیله فشاری بود تا هرکس از مواضع خودش عدول کرد حکم را در مورد او اجرا کنند. همانطور که میدانید این حکم سال 77 برای من صادر شد و در سال 80 اجرا شد. یقیناً اطمینان دارم که اگر از حزب الله خارج نمیشدم این حکم همچنان برای من نیز اجرا نمیشد. * توسط کدام شعبه و کدام قاضی در این دو بار تبرئه و بار دیگر محکوم شدید؟ ـ هر دو دادگاه در شعبه 6 بود و قاضی پرونده نیز هر دو بار آقای طاهری بود که هم اکنون تعلیق شده است. یعنی توسط یک شعبه و یک قاضی و در جریان یک پرونده ظرف یک هفته یک بار تبرئه و بار دیگر محکوم شدم. داستان ادامه یافت تا رسیدیم به جریان کوی دانشگاه . پس از این ماجرا من رسماً استعفانامه ام را نوشتم . عنوان استعفانامه بود:"من حزب اللهی نیستم" و در آن توضیح داده بودم که اگر حزب اللهی چنین است پس من نیستم و به حزب اللهی نبودنم افتخار میکنم. البته به همین خاطر از سوی "شلمچه" و دیگران مورد حمله قرار گرفتم . * آیا استعفانامه شما علناً منتشر شد؟ ـ یک نسخه این نامه را برای اداره سیاسی وزارت کشور فرستادم چرا که نام من به عنوان یکی از مؤسسان "اتحادیه دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله " در مجوز صادره از وزارت کشور درج شده بود. نسخه دیگری را نیز برای شورای مرکزی حزب الله فرستادم. گرچه برای خبرگزاریها چیزی ارسال نکردم اما به خاطر دارم که "صبح امروز" خبر استعفای مرا درج کرد و دلیل آن را نیز به درستی اعتراض به ماجرای دانشگاه اعلام نمود. البته هنوز برای من سئوال است که آنها چگونه این خبر را دریافت کردند. استعفای من در تاریخ 20 تیر 78 انجام شد و در تاریخ 27 مرداد من برای بار دیگر دستگیر شدم. * پس شما یک بار در شهریور 77 توسط ناجا و چند روز پس از آن توسط وزارت اطلاعات دستگیر شدید و مرداد 78 در حقیقت سومین دستگیری شما بود. گرچه در گفت وگویی که من با مادر شما داشتم نحوه غیرمتعارف آن بازداشت را توضیح داده بودند، اما خواهش میکنم خودتان آن را توضیح دهید. ـ واقعیت این است که وقتی استعفا دادم حساب یک سری برخوردها را میکردم اما اینکه تا این حد پیش بروند، برایم قابل تصور نبود. فکر میکردم حداکثر شب نامه ای در خانه ام بیاندازند و یا چیزی از این قبیل . یک روز حدود ساعت 7 صبح یکی از بچه های اطلاعات ناجا که شرفی نام دارد، دنبال من آمد. بعد از سلام و علیک گفت : یک دقیقه بیا کارت دارم. رفتم جلوی ساختمان شروع به قدم زدن و صحبت کردیم. چند قدمی بعد یک تاکسی پیکان در کنار ما توقف کرد و آشنای دیگری که مقدم نام دارد از ماشین پیاده شد و با کمک یکدیگر مرا داخل صندوق عقب ماشین کردند و محل را ترک کردند. از سروصدای من خانواده متوجه شدند. ظاهراً مادرم از پنجره ماجرا را دیده بود و تصور کرده بود که نیروهای ضدانقلاب قصد آزار و یا ربودن مرا دارند. ما در آن هنگام در منازل سازمانی ارتش زندگی میکردیم که ورود و خروج توسط دژبانی کنترل میشد، پس مادر با دژبانی تماس میگیرد که مانع شود اما اینها به هر ترتیب موفق شدند که مرا از محدوده خارج کنند. این دستگیری به چندین ماه زندان تحت بدترین شرایط انجامید. شکنجه های وارده بر من چنان بود که الان از تعریف کردن آنها مو بر تن من راست میشود و این را به معنای واقعی کلمه میگویم و نه به مفهوم رایج اغراق آمیز آن ! گاه آنقدر با کابل و زنجیر بر کف پاهایم میکوبیدند که توانایی راه رفتن نداشتم و با چرخهای حمل غذا مرا به سلول آورده و یا از آنجا برای بازجویی میبردند. گاه مرا از پاهایم آویزان کرده و با باتوم بر پشتم میکوبیدند. در اثر شکنجه ها در دو نوبت سر و فک پایینم شکست. جراحات وارده در ابتدایی ترین شرایط بخیه میشدند. وقتی که به خاطر درد شدید تقاضای مسکن کردم آقای نجفی یکی از بازجویان و از اطلاعات ناجا به من گفت:"آن را برای موقعی نگه داشتیم که مغزت آمد توی دهنت" در صورتی که همین فرد از دوستان من بود که بارها همسفر بودیم و آقای اکبر شرفی نیز چندین بار در حین بازجویی سر مرا در کاسه توالت فرنگی فرو کرد. آن موقع با خود فکر میکردم اینها که با یک حزب اللهی که خود را سرباز ولایت میداند اینچنین رفتار میکنند چه بر سر مخالفان نظام خواهند آورد. تعجب من از این بود که چگونه اینها که از دوستان من بودند و میدانستند من صادقانه در این راه گام میزدم از من میخواستند که اقرار کنم که نفوذی دو خردادی در حزب الله هستم و چنان بلاهایی را سر من آوردند. اصلا یکی از مسئولین امنیتی در دادگاه میگفت:"هرجایی در این کشور اتفاقی می افتد از گروگان گیری در سیستان و بلوچستان تا شلوغی های اصفهان، قبل از آن که استاندار خبردار شود فرشاد در محل حضور داشته است ." یعنی خودم را با بچه ها از تهران به آنجا میرساندم و آنها با من که سابقه اینگونه فعالیتها را داشتم چنین میکردند. *آیا در مدتی که زندان بودید هیچگاه اله کرم شخصاً به ملاقاتتان آمد؟ ـ تنها زمانی که در زندان 66 سپاه بودم و شک کرده بودند که من نفوذی ملی مذهبی ها بوده ام اله کرم پیغامی برای من فرستاد مبنی بر اینکه بیا و حقیقت را بگو. من هم جواب دادم که دچار فراموشی شده ام و کسی را به نام اله کرم نمی شناسم و دیگر از او خبری نشد. * آیا پرونده اول شما در ارتباط با ضرب و شتم آقایان نوری و مهاجرانی بسته شده است؟ ـ بله ! من زندانی خودم را کشیدم و نسبت به این مسئله اعتراضی هم ندارم زیرا که موافق مراعات قانون هستم. من در آن زمان مستقل از اعتقاداتم، تخلفی انجام دادم و باید کیفر آن را نیز متحمل میشدم. اعتراض من در تمام مدت که به اعتصاب غذا نیز انجامید این بود که چرا این حکم که میگویید قطعی شده است، فقط در رابطه با من اجرا میشود. حتماً مدتی پیش در روزنامه ها خواندید که برادران کاوه نیز به زندان و تبعید محکوم شده اند. چرا حکم آنها اجرا نمیشود و آزادانه در اصفهان مشغول گشت و گذار هستند. حمید استاد یکی دیگر از افرادی ست که محکوم شده اما حکمش اجرا نمیشود. بابک شهرستانی، عباس بیجارچی و خود حسین اله کرم نیز با من هم پرونده بودند، چرا حکم درباره آنها اجرا نمیشود. واقعیت این است که حکم محکومیت من هیچگاه به من ابلاغ نشد و دلیل آن بود که اسامی تمام این افراد در حکم مکتوب بود. به اعتقاد من همانطور که حکم موجود وسیله فشاری در دست اله کرم بود که با استفاده از آن به من، بابک و کیانوش میگفت که اگر از حزب الله تخطی کنیم، حکم اجرا خواهد شد، احتمالاً او نیز خود تحت همین فشار است و به او میگویند اگر تخطی کند حکم در مورد او نیز اجرا میشود. * منظور شما از "به او میگویند" چیست ؟ چه کسی بالاتر از او قرار دارد و برایش تعیین تکلیف میکند؟ ـ ببینید من در آن نوار به این موارد اشاره کرده ام . نکته دیگر اینکه من مطمئن هستم گفتگوی ما شنود میشود. اما به هر ترتیب اضافه میکنم که هر چه در نوار گفته ام صحت دارد و توانایی اثبات ادعاهایم را دارم . و آن نوار تنها یک آغاز بود. خانم عبادی به من گفت که این نوار به مراجع ذیصلاح خواهد رفت و در آنجا گفته های من بررسی خواهد شد. هدف من آن بود که در آنجا گفته هایم را کامل کنم. هفت هشت سال همکاری با این جریان زمان کوتاهی نیست. دانسته های من کمک خواهد کرد که به جریان دانشگاه از دیدگاه دیگری پرداخته شود. اینکه برنامه چه بود و قرار بود چگونه جلو برود و به کجا بیانجامد، خود داستانی ست . و ارتباط آن با شکایات از مطبوعات و تعطیلی آنها . بسیاری از این شکایت ها از سوی خود من اقدام میشد و به عنوان مدعی العموم مطرح میشد . ببینید اگر بگوییم که گفته های من باید به اثبات برسند من در چه محکمه ای باید آنها را ثابت کنم، در حالی که در یک کفه ترازوی عدالت من و طرف دیگر آن مثلا آقای عسگراولادی مسلمان و یا آیت الله جنتی قرار دارند، یقیناً من محکوم خواهم شد. اینجا دیگر عدالت مطرح نیست، بلکه افراد مطرح هستند. در این سیستم قضایی اگر من هنگام ظهر بگویم که روز است و آقای عسگراولادی بگوید که شب است یقیناً حرف وی پذیرفته خواهد شد و نه گفته من . آیا جایی وجود دارد که من در شرایط عادلانه بتوانم ادعای خودم را مبنی بر اینکه ما در روز 13 شهریور 77 از سوی جریان محافظه کار دستور قتل آقای نوری را داشتیم، ثابت کنم؟ * چگونه از زندان آزاد شدید؟ ـ آزادی از زندان نیز با شکنجه روحی توأم بود. نیمه شعبان (31 اکتبر) حدود ساعت 12 شب سراغم آمدند و خواستند که وسایلم را جمع کنم. پرسیدم کجا؟ گفتند خودت میفهمی . فکر کردم میخواهند اعدامم کنند. مرا سوار یک آمبولانس پزشک قانونی کردند . دوباره پرسیدم مرا کجا میبرید؟ جواب قبلی را تکرار کردند. ترسم بیشتر شد. تا بالاخره در را باز کردند و دیدم که در مقابل خانه مان هستم. همانجا رهایم کردند. با خودم گفتم، مشکل من این است که شما که میگویید اسلامی، انقلابی و قانونی عمل میکنید، اگر این درست است چرا مانند دزدها رفتار میکنید، مخفیانه میگیرید و مخفیانه آزاد میکنید. آیا پس از 23 سال این برخوردها کافی نیست؟ من معتقدم که این ها تاوان سختی پس خواهند داد. آقای عمادالدین باقی در زندان به من میگفت که خداگیر شده ای و چوب کارهایی را که کرده ای میخوری . من که از اصولگراهای آنها بودم چنین شدم وای به حال بقیه! * از بازجویانتان کدامیک را میشناختید؟ ـ همیشه حین بازجویی چشمانم بسته بود، و اگر لازم بود چیزی بنویسم مرا رو به دیوار میگذاشتند که کسی را نبینم. اما از بازجوهای نیروی انتظامی میتوانم از سرهنگ اکبر شرفی و تیمسار نجفی مسئول اطلاعات ناجای تهران بزرگ نام ببرم . فرد دیگری نیز که برخوردش نسبتاً انسانی بود، سرهنگ حسین مستوفی بود که زمان همکاری من با حزب الله رابط من با اطلاعات ناجا بود. اما در دور دوم زندانم که بازجوها، بازجوهای وزارت اطلاعات بودند، وضعیت غیرقابل تصور بود. همواره چشم بند داشتم و فقط در مقابل ساختمان دادگاه بود که چشم بندم را برداشتند. آن روز را فراموش نمیکنم . در مسیر اولین جلسه دادگاه خانواده های زیادی در راه من ایستاده بودند، نقل و گل بر سر من میریختند و صلوات میفرستادند. این امر سبب اطمینان من از راهی شد که در آن قدم گذاشته بودم، زیرا تا آن هنگام وقتی که به عنوان حزب اللهی در راه بودم جز فحش چیزی از مردم نمیشنیدم . این اولین باری بود که از سوی مردم پذیرفته میشدم . * دادگاه در کدام شعبه توسط کدام قاضی و چگونه برگزار شد؟ ـ در شعبه 16 عمومی تهران به ریاست آقای علی پوریان و بسیار مضحک و تأسف آور انجام شد. منِ متهم در کناری نشسته بودم ، قاضی آن بالا بود و آقای اله کرم و چند نفر دیگر به عنوان شاکی در سوی دیگر قرار داشتند. آنها شکایت خود را اعلام کردند و قاضی تایید کرد. گفتم اجازه بدهید دفاع کنم . قاضی گفت:"از چه میخواهی دفاع کنی، این مسائل روشن هستند." * آیا در این جلسه خانم عبادی نیز حضور داشت؟ ـ بله . هم خانم عبادی و هم آقای رهامی حضور داشتند. در یکی از جلسات حتی آقای علی پوریان به من گفت که اگر وکیل بگیرم مرا اعدام خواهند کرد. این در حالی است که در سیستم قضایی ما وکلا نقش بزرگی بازی نمیکنند، اما با این وجود آنها نمیخواستند من وکیل داشته باشم زیرا وکیل حق دارد که پرونده را مطالعه کند و آنها نمیخواستند این اتفاق بیفتد. اینها شصت هفتاد صفحه به عنوان اظهارات من در دادگاه، پرونده کرده اند در حالی که من کلمه ای حرف نزدم و فقط در آخرین دفاع گفتم که من هیچ چیز نمیگویم تا روزی از زندان آزاد شوم و در یک دادگاه ملی محاکمه شوم . من از روزی که آزاد شده ام از برخورد دوست و آشنا، اقوام، هم محلی ها و فروشنده محل و ... می بینیم که در دادگاه ملی تبرئه شده ام، گرچه دادگاه محافظه کار ایران مرا محکوم کرده است! ولی هنوز امید ناچیزی به دادگاه تجدیدنظر وجود دارد. * حال که از زندان آزاد شده اید نمیخواهید دفاعیات خودتان را به قضاوت مردم بگذارید ؟ ـ دقیقاً در حال انجام این کار هستم. دفاعیات خود را در جزوه ای به نام "خط تشنج" گرد آورده ام و دارم کوشش میکنم آن را منتشر کنم. بعضاً مدارکی را که صحت ادعاهای مرا در آن نوار کذایی تایید میکنند، ارائه کرده ام. مثلا برای اثبات ادعای تغذیه مالی از طرف فلان فرد، شماره چکِ مربوطه را ارائه کرده ام . مورد دیگر اینکه آقای مصباح یزدی ادعا کرده است مرا نمیشناسد. عکس هایی را که با ایشان دارم نیز در کتاب منتشر خواهم کرد. * آیا در "انصار" که بودید، مأموریت های خارج از کشور هم داشتید؟ بله . مدتی با شهید نواب در بوسنی بودم . در جبل العامل در لبنان حضور داشتم و یا همراه با سرتیپ سپاه س . ق در سودان بودم . ما اغلب در پوشش خبرنگار، کمیته امداد امام خمینی و یا جهاد سازندگی ویزا میگرفتیم، نکته ای که سبب خنده بروبچه های خودمان نیز میشد. در کتاب دیگری که آن را نیز برای اخذ مجوز به وزارت ارشاد داده ام، خاطرات خودم با انصار حزب الله را شرح داده ام و بخشاً به مسافرت های خارج از کشور نیز که تحت عنوان فیلمسازی و خبرنگاری انجام میشد، نیز اشاره کرده ام . * انگیزه شما از نوشتن این کتاب چه بود؟ ـ "سراب راه راست" که نام کتاب من است فقط سرگذشت من نیست بلکه روندی ست که بسیاری از اعضای انصار طی کرده اند. کیانوش مظفری از آن جمله است . او از اعضای حزب الله بود و اکنون معتاد شده و در وضعیت بسیار بدی به سر میبرد. حاج آقا پروازی عضو دیگری بود که کنار کشید و الان در گوشه ای در قم نشسته و اجازه منبر و سخنرانی ندارد. انگیزه من، در حقیقت نگرانی من از وضع این افراد و بیشتر از آن، نگرانی برای کسانی است که هنوز در این جریان هستند. میدانم که اکثر آنها روزی جدا خواهند شد . آیا آنها سرانجام کیانوش مظفری و یا من را خواهند داشت و یا آینده دیگری در انتظار آنهاست، خدا میداند! * برنامه شما برای آینده یعنی بعد از به فرجام رسیدن پرونده تان چیست؟ ـ برنامه اول ادامه تحصیل است. گرچه الان دانشگاه آزاد به دلیل غیبت زیاد مرا اخراج کرده است. اما شاید بتوانم در کمیته انضباطی دلایل خود را به کرسی بنشانم و دوباره تحصیلم در رشته حقوق را از سر بگیرم . برنامه دیگرم تأسیس گروهی برای دفاع از حقوق بشر در ایران است . اگر خدا بخواهد و بتوانم چند نفر همفکر خود را جمع کنم حتما اینکار را خواهم کرد. اما در مجموع در این وضعیت نمیتوان از هیچ چیز اطمینان داشت زیرا ممکن است همین فردا به خاطر عبور از چراغ قرمز مرا دستگیر کرده و به اوین ببرند.

جنبش فاشيستي ذوب در ولايت

پس ازارتحال آیت‌الله خمینی و روی کار آمدن حجت‌الاسلام خامنه‌ای به عنوان دومین رهبر جمهوری اسلامی تغییرات فاحشی نیز درانگاره‌های ساختاری نظام و قانون اساسی جمهوری اسلامی بوجود آمد. از آن جمله بود تبدیل ولایت فقیه به ولایت مطلقه فقیه که به شهادت جمع کثیری از فضلا و مراجع تقلید آزاده‌ای همچون آیت‌الله‌العظمی منتظری، آیت‌الله‌العظمی صانعی و ... فاشیستی‌ترین قرائت ممکن از تئوری ولایت فقیه است. محصول این نظریه جعلی جدید افرادی است استحاله شده و یا ذوب شده در ولایت که اطلاعت بی‌چون و چرا و کورکورانه از ولایت عظمای مطلقه فقیه را حتی از اطاعت خدا نیز واجب‌تر می‌دانند. "جنبش فاشیستی ذوب در ولایت" همچون تمامی جنبشهای فاشیستی در حالی در جامعه ایران بروز کرد که جامعه دوران گذار خویش را طی می‌نمود. دولت هاشمی رفسنجانی در حالیکه در صدد توسعه و سازندگی ساختگی خویش برآمده بود شاهد تغییراتی درنوع ذائقه مردم شد که خوشایند وی نبود پس بدون آنکه ساختارهای سیاسی و اجتماعی جامعه را بر اساس علائق مردم مورد دستخوش قرار دهد راه نظامیگری و مشی امنیتی کردن جامعه را برگزید که وی بعدها البته سکوت و خفقان ناشی از ترس و رعب بوجود آمده در بین مردم را رضایت و آسایش مردم نام نهاد. در همان سالها بود که جنبش فاشیستی ذوب در ولایت در دامان امنیتی پر مهر هاشمی متولد شد و دوران بلوغ و فطرت خویش را پشت سر گذاشت. این جنبش کوششی فراگیر در جهت خلقی و مردمی کردن ارتجاع و محافظه‌کاری بوده و همچون مکتب اصیل خویش فاشیست همواره نقطه مقابل حکومت و قانون بوده است. جنبشهای فاشیستی همواره در تمامی نقاط دنیا دارای خصائص مشترکی همچون؛ روحانی بودن، وجود نوستالوژی رمانتیکی در آنها، ترس از جهان جدید و مدرن و سخت و غیرقابل نفوذ بودن هسته آنها، می‌باشند. در تمامی جنبشهای فاشیستی قدرت، انضباط و اطاعت بی‌چون و چرا نه امری ناپسند بلکه از ارزشی مقدس و والا برخوردارند، برادری فاشیستی در برادری اطاعت و تسلیم است. از دیگر ویژگیهای برجسته جنبشهای فاشیستی می‌توان به ؛ تسلیم و اطاعت محض بدون تفکر، تأکید بر خشونت تا پرستش عرفانی آن، پیشوا و رهبر را مظهر حقیقت و عدل و تمام خوبی‌ها دانستن و در آخر تعطیلی فرهنگ و اندیشه و نشاندن تبلیغ بر آن. بنیتو موسولینی بنیانگذار مکتب و جنبش فاشیستی خود در تعریف فاشیسم می‌گوید: "زندگی بر پایه فرد فاشیست باید جدی، بی پیراید و توأم با ریاضت و مذهبی باشد فرد فاشیست زندگی مرفه و آسوده را خوار می‌داند" در نگاهی دیگر به جنبشهای فاشیستی می‌بینیم که فاشیسم همواره توتالیتر و انحصار طلب بوده و حاکمیت مظهر تمامی مرجعیتها در آن بوده است. حال که شناخت نسبی از مکتب و جنبش فاشیسم بدست آوردیم با نگاهی گذرا به عناصر و نیروهای ذوب شده در ولایت پی به تشابهات بسیاری بین ایشان خواهیم برد که اطلاق عنوان فاشیستی را به آن پر بیراه نخواهیم یافت. در جنبش فاشیستی ذوب در ولایت اوصاف زیر مشاهده می شود: ایدئولوژی کل‌گرا دارای حزب و منشی واحد که نسبت به ایدئولوژی بشدت وفادار بوده و باشد. توسط ولایت مطلقه فقیه (پیشوا) رهبری شوند. حکومت رعب و وحشت بوسیله عناصر مردمی وفادار (لباس شخصی!) ایجاد می‌گردد. کنترل انحصاری اقتصاد- رسانه‌ها- ارتش تقلیل فرهنگ به عناصر تبلیغاتی برای نظام در اولین رویکرد جنبش فاشییتی ذوب در ولایت ما شهد کشتن شخصیت حقوقی اینجاست که جامعه خود درگیر شود خشونت امری رایج است هر کس با کمتر اختلافی به جان دیگری می‌افتد. در ثانی در این مرحله تمام توان مبلغان این تفکر ملموس نمودن خشونت است، رواج فیلمهای خشن و کشت و کشتار از رسانه ملی و دولتی تبلیغ خشونت و تئوریزه نمودن آن از سری تریبون فکری هدف اصلی در این گام است. گام آخر جنبش فاشیستی ذوب در ولایت "کشتن فردیت" است. وقتی که فردیت از بین رفت و جامعه شد یک جامعه پوپولیستی و توده‌ای دیگر فردی وجود نخواهد داشت .مثال خارجی آن اردوگاه‌های مخوف مرگ آلمان نازی باشد و زندانهای غیر مسئولانه همچون 59-66-209 و ... مثال بارز داخل کشور می‌باشد. هانا آرنت می‌گوید: بهترین و تنها راه استقرار فاشیسم در هر جامعه‌ای 2 عامل می‌باشد: پلیس مخفی گانگسترهای خیابانی (اوباش و گروههای فشار) محفل های اطلاعاتی ترور همچون ستاد قتلهای زنجیره‌ای و بروز پدیده لباس شخصی‌ها عینیت بخش کلام آرنت در تقویت گمانه زنی ما برای پیدایش فاشیستی ذوب در ولایت در نظام ج.ا.ا امروزی ایران می‌باشد. امروز جنبش فاشیستی ذوب در ولایت با تسلط بر قوا و ارکان انتصابی نظام به تمامی اهداف خویش دست یافته است. اسارت اندیشمندان قشر فرهیخته جامعه، بستن دهانها و چشمها و گوشها، توقیف مطبوعات، انحصار رسانه‌های جمعی، ممنوع کردن کلاسها و تفکرها، حصار بیوت و اماکن فکری غیرخودی و ... فاشیسم کسی است که می‌خواهد بر انسانها و کل جامعه چیرگی تام پیدا کند و ما امروز شاهدیم که قوه قضائیه نظام جمهوری اسلامی ایران عملا" با ابزارهای قهره خود در پی تبلیغ آن است که همه مثل ما باید فکر کنند و تکثیر و قرائت‌های مختلف ممنوع است و مجازات توقیف و بازداشت و حتی اعدام را در پی دارد و ارعاب مؤثرترین راه برای شیوه می‌باشد مثلا" ما در برخورد با نشریاتی همچون پیام دانشجو، ایران فردا، راه نو و ... ابتدا شاهدیم که عناصر لباس شخصی و گروه‌های فشار اقدام به تهدید و حمله به دفاتر مطبوعاتی می‌نمایند و پس از آن چنانچه این ارعاب مؤثر نیفتد قوه قهریه جنبش کار خود را به اتمام می رساند. به کارنامه درخشان جنبش فاشیستی ذوب در ولایت با هم نگاهی می‌اندازیم؛ آتش زدن کتابفروشی‌ها حمله به دفاتر مطبوعاتی حمله به تجمع‌های سیاسی با کابل و پنجه بوکس تهدید کردن اساتید و دانشجویان به شمع‌آجین نمودن آوردن دار و کشاندن نیروهای مسلح به دانشگاهها وبه گروگان گرفتن توریست‌های خارجی جنبش فاشیستی ذوب در ولایت همواره با تهدید به مرگ و یادآوری نمودن "نواب زنده است!" به جامعه اعلام می‌نماید که؛ ما مصلحت جامعه و شما را بهتر از خودتان "تشخیص" می‌دهیم پس یا به "راه راست" که همان راه "مصلحت" است بیائید وگرنه با چماغ می‌بریمتان ... اما خشونت درمان بیچارگی است و درد بی درمان فروپاشی قدرتهای دیکتاتوری است. خشونت، خشونت است. قانونی و غیر قانونی. تئوریزه شده و غیر تئوریزه شده هم ندارد و از بذر خشونت ثمری هم جز خشونت برداشت نمی‌شود. در دنیای مدرن نیز هیچ کسی حق ندارد به صرف اینکه خود را حق و مکتبی و ولایتمدار و...بداند دیگران را باطل انگارند و دست به خشونت بزند و در صدد حذف مخالفات خویش برآید. چرا که اگر اینچنین شود بی‌شک به دروازه‌ای وارد شده است که روزی موسولینی و هیتلر و صدام وارد شده‌اند. دیکتاتورها گرچه یکی بعد از دیگری می‌آیند ولی دیری نمی‌پاید که یکی بعد از دیگری می‌روند و جنبش فاشیستی ذوب در ولایت نیز از این قاعده مستثنی نخواهد بود.

علي فلاحيان و انديشه هاي بلند يارانش

علی فلاحیان متولد سال ۱۳۲۸ نجف آباد / دارای تحصیلات در درس خارج فقه و اصول

سوابق :

حاکم شرع دادگاههای انقلاب اسلامی آبادان ، باختران وخراسان ،

قائم مقام دادستان کل انقلاب ، معاون وزیر اطلاعات ،

رئیس دفتر بازرسی فرماندهی کل قوا

دادستان ویژه روحانیت

وزیر اطلاعات در هر دو کابینه هاشمی رفسنجانی

اکبر هاشمی رفسنجانی در تاریخ ۵/ ۶/۱۳۶۸ فلاحیان را اینچنین به مجلس معرفی نمود :

"با مجموعه بررسیهایی که کردیم مناسب ترین فرد به نظرمان آقای فلاحیان آمد اولا به خاطر سوابق طولانی ایشان که تقریبا بعد از انقلاب تا به امروز یکسره در این کار مسئولیت داشته اند در جاهای مختلف به گونه های مختلف با مسائل امنیتی نیازهای کشور و تهدیدها و نیروهایی که دارند کار میکنند آشنایی کامل دارند و شاید یکی از ارکان این وزارت در گذشته هم یعنی مهمترین رکن ایشان بودند . از لحاظ صلاحیت شخصی بنده خودم ایشان را خوب میشناسم ازدوران طلبگی تا به امروز علاقه ای که ایشان به انقلاب دارد و حاضر است جان بدهد برای اینکه تهدیدها را از اسلام دور بکند . برای ما روشن است و مخصوصا این اواخر که من ایشانرا مسئول بازرسی ویژه فرماندهی کل قوا کرده بودم که کار کردن ایشان برای من بسیار جالب بود «یعنی جزو زیباترین کارهایی که ارائه می شد در حوزه های ما کارهای ایشان بود» ".

فلاحیان نیز در مجلس به نمایندگان و شهروندان در همان جلسه وعده داد که :"در صورتی که بنده به عنوان وزیر اطلاعات انتخاب شوم کسانی که اندیشه های بلندی دارند را بر سر کار خواهم آورد و امنیت کشور را به دست ایشان خواهم سپرد ."فلاحیان در ۷/۶/۱۳۶ با۱۵۸ رای موافق و ۷۹ رای مخالف و ۸ رای ممتنع موفق گردید که از مجلس برای وزارت اطلاعاتی رای اعتماد کسب نماید . وی اما پس از آنکه به وزارت رسید به وعده خویش با شهروندان و نمایندگان وفادار ماند . و امنیت کشور را به دست سعید امامی سپرد که بی شک اندیشه های بلند و والایی را برای این مملکت در سر داشت !فردی که " اعتقاد داشت مخالفین جمهوری اسلامی را باید از دم تیغ گذراند " و در اینمورد "صدها عملیات موفق درون و برون مرزی داشته " است . حال با هم یکی از مواردی را که در زمان وزارت فلاحیان و مدیریت امامی اتفاق افتاده است را مرور می نماییم :

درمورخه ۲۶/۱۲/۱۳۷۴ در استان قم بانوئی مجتهده و متدینی بنام اشرف السادات برقعی به نحو بسیار فجیعی بقتل می رسد . آن مرحومه همسر پسر عموی مصطفی پور محمدی معاون وزیر اطلاعات بوده که شوهر ایشان نیز برادر زن آقای پور محمدی بوده است .

عوامل محفل اطلاعاتی در زمانی که پور محمدی در ماموریتی در کشور عراق بسر می برد به منزل آن مرحومه رفته و پس از کشتن وی با موادی شیمیایی گوشت بدن نامبرده را نیز سوزانده و بعد از باز نمودن شیرهای گاز منزل را ترک گفته اند .

پس از آنکه اداره اطلاعات استان قم از موضوع مطلع شده بلافاصله مصطفی پور محمدی را در جریان گذارده که ایشان نیز مستقیما بعد از اتمام ماموریت از مرز خسروی به قم آمده و در منزل قدیمی علی فلاحیان در قم جلسه ای برای پیگیری این حادثه تشکیل شده و ضمن آنکه دیگر عوامل امنیتی و انتظامی را نیز از پیگیری این مسئله بر حذر داشته معاونت ویژه و امور سرویس وزارتخانه را مامور پیگیری این قتل نموده .

متعاقب آن پس از گذشت هشت روز تعدادی از پرسنل اداره کل امنیت استان تهران و معاونت امنیت وزارت بازداشت میگردند( در میان بازداشت شدگان نامهایی به چشم می خورد که چند سال بعد اندیشه والاتری در سر داشتند افرادی چون علی (رضا)روشنی, محمود جعفرزاده و حمید رسولی که همانهایی هستند که در قتل مرحومان فروهرها و پوینده و مختاری دست دا شتند ).البته تمامی بازداشت شد گان ظرف گذشت یکماه بعد آزاد شدند و برای آن مرحومه مراسم باشکوهی نیز برگزار گردید و آیه الله جوادی آملی نیز بر ایشان نماز گذاردند و تمام !

براستی اگر آن روزها جلوی اندیشه والای سعید امامی و اعوان و انصارش گرفته می شد آیا ما شاهد قتلهای زنجیره ای پائیز ۱۳۷۸ می بودیم؟از اینگونه اعمال« زیبا» به زعم آقای هاشمی و« اهداف و افکار والا» که آقای فلاحیان به شهروندان وعده داده بودند باز برایتان گفته خواهد شد

كشتماني براي تمام فصول

پرده اول
بازگشت دایناسورهاسال 1377 هنگامی که یکسال از «فاجعه دوم خرداد» به قول آیت الله خزعلی میگذشت، لایه های خشونت طلب در حالی از شوک اعتراض بیست میلیونی خارج شدند که دست به تشکیل هسته های خشونت در برابر اصلاحات زدند و هیچ ابایی هم نداشتند تا در مطبوعات و تریبونهایشان خبر ایجاد«جبهه مقاومت انقلاب اسلامی» را در برابر «جبهه دوم خرداد» بدهند.نبض سیاست پول است و پول هم همیشه در بازار و بازار هم در ایران در دست کسانی است که از آنها به نام خشک مغز و محافظه کار یاد میشود. در همان زمان بود که کار به تدریج از حملات زبانی و مقالات فحش واره به درگیری و ضرب و شتم مخالفان انجامید...اسلحه ها و چاقوها و پنجه بکس ها کم کم از زیر اورکت ها پیدا شد، تجمعات دانشجویی و رفرمیستها به ضرب گاز اشک آور و چماق و تیر هوایی از هم پاشیده شد و مطبوعات و احزاب هم که یا دفاترشان با یقه سیاه ها به آتش کشیده شد و یا با یقه سفیدهایشان در قوه قضاییه در محاق توقیف و زندان درآمدند.دایناسورهای خشونت پس از یک خواب زمستانی کوتاه به شهرها باز گشتند.
پرده دوم: خیلی محرمانه، مستقیم
کاغذها از بازار میرسد و تبدیل میشود به بولتن و شب نامه هایی با نام؛ آماج ـ غیرت اطلاع رسانی حزب الله ـ از خون تا شبیخون و...دستگاه های فتوکپی در تهران، قم، اصفهان و مشهد یکی پس از دیگری روشن میشود و اینچنین آتش تهیه حوادث سالهای پس از 1377 در ایران رقم میخورد؛ نویسندگان، روشنفکران و فعالان سیاسی و کوشندگان مستقل از حکومت یکی پس از دیگری معلوم الحال، ناصبی و مزدور و حکم به دست و سلمان رشدی وطنی نام میگیرند.بولتن ها در قم به دست مراجع میرسد و تریبونهای دولتی و خطبه های نماز جمعه بازتاب بولتن ها میشود. شنبه ها یکی پس از دیگری روزهای التهاب و حادثه میشوند و اینچنین است که در هر شنبه باید منتظر یک حادثه بود؛ به آتش کشیده شدن «مرغ آمین»، توقیف مطبوعات، حمله به دفاتر مطبوعاتی ایران فردا، خرداد، پیام دانشجو، جامعه و... همه روزهای شنبه یعنی یک روز پس از نماز جمعه و چند روز پس از چاپ بولتن ها اتفاق افتاده است.«قتل های زنجیره ای» یکی از این حوادث شوم و خونبار بود. از مدتها پیش لیستی 74 نفره در بولتن ها رقم میخورد. تا آن که به عیانی تمام در مدرسه علمیه متعلق به آیت الله خوشوقت در تهران جلسه ای معروف به لعن ناصبی ها تشکیل میگردد. سخنرانان که بعدها نامهای آشنایی میگردند برای مراجع و غیرتمندان دینی گزارشی از وضعیت جامعه میدهند و از آنها استمداد میطلبند.سعید امامی که البته در لفافه در دانشگاه همدان یک بار دیگر نیز از طرح خود برای برخورد با مخالفان یاد کرده بود این بار به صراحت در این جلسه از حذف محاربان فکری دفاع کرد. زیارت عاشورایی خوانده شد و ناصبی ها هم لعن شدند؛ فروهرها، پوینده، مختاری، دوانی، شریف و... از جمله ناصبی ها بودند... پرده سوم: فتوا ـ شیرینی ـ چاقوبولتن ها و جلسات لعن و دفاعیه های سعید امامی از طرحش بالاخره کار خودش را میکند. چهار غیرتمند دینی که حامل فتوای شرعی (1) بودند از نزدیکترین قنادی خیابان دبستان جعبه ای شیرینی میگیرند و به میهمانی ای در خیابان هدایت میروند. میهمانان ناخوانده با «74 ضربه» چاقوهایشان را از خون فروهرها سیراب میکنند. شام آخر فروهرها، رقص خون صاحبان فتوا در قم و تهران بود.پرده چهارم: التهاب ـ جلسه ـ بیانیهپاییز 1377، پاییز روشنفکران و بهار بولتن نویسان بود. اوج پیروزی و غرور همواره شکست است. پروژه حذف مخالفان با بیانیه تاریخی 16/3/1377 وزارت اطلاعات، به دنبال فشارهای داخلی و خارجی و افکار عمومی و مطبوعات مستقل از حاکمیت ناکام ماند. سعید امامی، مهرداد عالیخانی و مصطفی کاظمی و تیم ترور محسنی، روشن و محمدی بازداشت شدند. به منظور تلاش برای آزادی بازداشت شدگان و فریب افکار عمومی و بازجویان در شهرک شهید محلاتی، خانه امنیتی حسین شریعتمداری جلسه ای تشکیل شد. حاضران در جلسه عبارت بودند از: اسدالله بادامچیان، حسین الله کرم، حسین شریعتمداری، اکبر خوش کوش، سید داود واقفی، سردار میرکیانی و نگارنده[امیرفرشاد ابراهیمی]. بالاخره پس از ساعتها بحث و بررسی جلسه منتج به آن شد که گروه مجعولی ساخته شود تا با صدور بیانیه هایی مسئولیت قتلها را بر عهده گیرند و اینچنین با امید به چانه زنی ها در بالا و بازی با افکار عمومی و کمیته تحقیق شاید مفری برای آزادی بازداشت شدگان باز شود.«گروه فدائیان اسلام ناب محمدی» اینچنین متولد شد و سید داود واقفی با نام مستعار مصطفی نواب، هدایت این گروه را بر عهده گرفت و اولین بیانیه خود را روز یکشنبه 29/9/1377 صادر نمود و مسئولیت قتلها را پذیرفت و حتی در قبال این تندروی ها از «رهبر غریب و مظلوم» پوزش خواست چرا که خود را مکلف به وظیفه در قبال هتاکی های مشتی وطن فروش مزدور و ناصبی میدانست و اعلام نمود که این آغاز راهی است که در پیش گرفته ایم. از سوی دیگر پشت پرده نشینان این گروه چانه زنی و تلاش را برای آزادی یارانش آغاز کردند. در 24/10/77 اسدالله بادامچیان نزد علی خامنه ای میرود و ضمن اشاره به بغض انقلابی این گروه که از «خادمان نظام و بچه های سپاه و وزارت اطلاعات میباشند» درخواست آزادی سعید امامی را که تنها شرط ساکت نشستن اینها[بچه های سپاه و وزارت اطلاعات] میباشد، مینماید. در همین جا بود که خامنه ای که زیر فشارهای عدیده قرار داشت و توان آزادی سعید امامی را در خود نمیبیند با لحنی آکنده از بغض به اسدالله بادامچیان میگوید:«سعید امامی دیگر تمام شد! بروید خودتان هر کاری که به نظرتان می آید انجام دهید.»یک هفته بعد مجددا «فداییان ناب محمدی» دومین بیانیه را صادر مینمایند و تهدید میکنند که منتظر حوادث بعدی باشید.پرده پنجم: بمب ـ داروی نظافت ـ بازداشت«فداییان اسلام ناب محمدی» به وعده خویش عمل میکنند و در میدان آب مشهد با انفجار بمبی چهار تن را به کشتن داده و ده ها تن دیگر را زخمی میکنند. سعید امامی به هر حال لب به سخن میگشاید و پرده از راز قتلها و فتواها بر میدارد. فلاحیان و هاشمی وارد صحنه میشوند و با پروژه داروی نظافت(2) سعید امامی را در بیمارستان لقمان الدوله تهران با آمپول هوا برای همیشه ساکت میکنند. لایه های عمده ستاد قتلهای زنجیره ای بازداشت میشوند. داود واقفی یا همان مصطفی نواب برای دومین عملیات انتقامی در حالی که میخواست بمبی را در خیابان پاستور در حوالی نهاد ریاست جمهوری کار بگذارد بازداشت و روانه بازداشتگاه توحید میشود. یونسی وزیر اطلاعات در مصاحبه ای مطبوعاتی خبر بازداشت و دستگیری اعضای گروه «فداییان اسلام» را میدهد و خاطرنشان میسازد که چشم فتنه کور خواهد شد. البته این بار چانه زنی و فشار جواب میدهد و پس از گذشت شش ماه و سکوت نسبی اوضاع، خامنه ای دستور آزادی تمامی بازداشت شدگان (داود واقفی، سردار میرکیانی، رضا مقدم، عبدالحمید جولایی، هاشم عباسی، رضا تهرانی و میثم گودرزی) گروه فداییان اسلام را صادر میکند. بازداشت شدگان که از اعضای وزارت اطلاعات و لشگر 27 محمد رسول الله(ص) سپاه پاسداران بودند با تعهد عدم تکرار اعمال گذشته، آزاد میشوند.پرده ششم: آزادی کوران و بیانیه و بیانیه...«فداییان اسلام ناب محمدی» گروهی که کوچکترین جرمشان ریختن خون تعدادی از هموطنان بیگناه در مشهد بود و با حمله به توریست های خارجی در مقابل هتل آزادی باعث آن رسوایی برای ایران شده بودند به ضرب اشاره رهبر از بند رستند و آزاد شدند گرچه پیشتر یونسی اعلام کرده بود چشم فتنه را کور خواهد کرد. تروریستهای غیرتمند دینی آزاد میشوند و هر از چند گاهی هر بار که صلاح میبینند وارد عمل میشوند!گرچه ظاهرا وعده یونسی درست از آب درآمده اما تروریست کور خطرناکتر از تروریست بینا است. این گروه در آخرین اقدام خویش روز چهارشنبه 7 آبان 1382 ضمن تهدید به قتل و کشتن ده نفر از فعالان سیاسی اعلام کرده اند که:«... برای آخرین بار به این افراد معلوم الحال هشدار داده میشود تا در هر نقطه ای از این عالم که باشند دست از جسارت و پرده دری و خیانت برداشته، در غیر این صورت سرب داغ سلاح نواب پاسخ کلام سرد و بی روحشان خواهد بود...»«فداییان اسلام» ظاهرا بجز بیانیه و کشتمان چیزی نمیشناسند، آزادانه عمل میکنند و حمایت های رهبری را هم با خود دارند و جز با «سرب داغ» حرفی با دیگران ندارند...