جمهوري اسلامي و معضل مشروعيت

آیه الله خمینی در مهمترین دلیلشان برای مبارزه با نظام شاهنشاهی و بر چیدن اساس سلطنت گفته اند که :پدران ما حق نداشتند برای ما قانون و تکلیف وضع کنند ! یعنی اینکه حق تعیین سرنوشت از آن انسانهاست در زمان خودشان و برای خودشان .با همین مانیفست بود که پدران و مادران ما یک نظام شاهنشاهی را در ایران با مجاهدت خودشان از پای درآوردندو نظامی دینی را در قالب جمهوری اسلامی بجای آن نشاندند . خوب امروز ما به هیچ وجه به کارآمدی و یا خوب یا بدی هم کاری نداریم . پدران ما در بهار 1358به جمهوری اسلامی رای دادند و به نظامی مشروعیت بخشیدند که مبتنی بوده است بر ولایت فقیه و آن شیوه حکومتی را پسندیدند و خوب تشخیص دادند. اما من و هم عصر و نسل من چه؟چه بسا جوان امروزی نظام خوب دیگری مثلا جمهوری تمام عیار و یا اصلا نه حکومت عدل اسلامی را بپسندد؟ سئوال من این است که جمهوری اسلامی در حال حاضر مشروعیت خود را از کجا بدست می آورد؟ما حتی در قرائت دینی فقها هم داریم که بنیاد و اساس مشروعیت هر حکومتی مبتنی بر دو عامل عمده می باشد:1_مشروعیت مدنی2_مشروعیت الهیمرحوم آیه الله نائینی مشروعیت قدرت سیاسی را در حاکمیت اراده عمومی (ملی) می داند ایشان در بیان حکومت و مشروعیت آن می فرمایند:"حکومت در جامعه بشری یکی از الزامی ترین و ضروری ترین نهادهای اجتماعی است."آیه الله نائینی که البته یکی از اولین فقهای دین حکومتی نیز می باشنددر بیان نظرات حکومت می گویند:"حکومت باید در حفظ شرف و استقلال و قومیت چه آنکه راجع به امتیازات دینیه باشد ویا وطنیه منوط به قیام اماراتشان به نوع خودشان."یعنی آنکه حکومت وقتی مشروع است که هیات کل اجتماع و مردمانش در آن شریک باشند و نسبت به آن رضایت عمومی داشته باشند. و اساسا اینکه حکومت برای این است که نیازهای زندگی داخلی و خارجی یک قوم یا یک ملت که جایگاه معینی بنام وطن دارند را پاسخ گوید.آیه الله خمینی نیز در بدو ورودش در دوازدهم بهمن ماه سال 1357 در بهشت زهرا گفتند که :"من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین میکنم من به واسطه اینکه این ملت مرا قبول دارند دولت تشکیل می دهم ."بدنبال آن نیز هنگامیکه دولت موقت و انقلابی ایشان تشکیل گردید در حکم انتصابی مهدی بازرگان نخستین نخست وزیز انقلابی ایران آوردند که :"بر حسب حق شرعی و حق قانونی ناشی از آرای اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران که در طی اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسر ایران نسبت به رهبری جنبش ابراز شد..."همه اینها حاکی از آن است که اساس مشروعیت هر نظامی و نظام جمهوری اسلامی ایران منوط به ملت همان عصر و نظامش می باشد. جمهوری اسلامی ایران که در فروردین سال 1358 به رفراندوم گذارده شده در آن رفراندوم 90843920 نفر شرکت نمودند و جمهوری اسلامی را برگزیدند متعاقب آن هشت ماه بعد قانون اساسی این نظام توسط مجلس خبرگان تنظیم و به تصویب رسانیده شد و مردم در میان بهت و ناباوری دریافتند که این جمهوری مثل همه جمهوری های دنیا نیست ووقتی که این قانون اساسی و در نتیجه دوباره همان نظام به همه پرسی گذارده شد اینبار 14269015 نفر در این انتخابات شرکت نمودند یعنی جمهوری اسلامی در طول هشت ماه حاکمیت خود با 25 درصد کاهش اقبال عمومی مواجه بوده است!از آن سالها و از آن هشت ماه امروزه بیست و چهار سال می گذرد امروز دیگر تمامی شقوق و نهانیات جمهوری اسلامی برای همه چه انانی که به این نظام رای داده اند وچه آنانی که به این نظام رای نداده اند روشن شده است .آیا زعما و حاکمان جمهوری اسلامی که خود را ملزم به وفاداری به اندیشه های امام خمینی می دانند نباید کلام ایشانرا فصل الخطاب خود بدانند و برای بررسی و روشن ساختن مشروعیت این نظام و شیوه حکومتی جمهوری اسلامی تن به قبول همه پرسی و رفراندوم بدهند؟نقطه حل تمام مصائب و مشکلات امروز ایران در رفراندوم می باشد

اولين مصاحبه پس از آزادي از زندان

مصاحبه با نشريه شهروند - كانادا اشاره: امیرفرشاد ابراهیمی عضو پیشین شورای مرکزی دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله ، پس از حوادث تیر ماه 78 دانشگاه تهران به دلیل اعتراض به عملکرد "انصار حزب الله" در هجوم به دانشجویان، استعفا داد. پس از استعفا دستگیر و ماه ها در زندانهای مختلف شکنجه شد. پس از آزادی به شیرین عبادی (وکیل دادگستری) مراجعه کرد. اظهارات امیر فرشاد ابراهیمی به منظور ارائه به مراجع ذیصلاح و تحقیق در این زمینه، توسط شیرین عبادی ضبط ویدیویی شد که همین امر موضوع پرونده تازه ای به نام "نوارسازان" شد که طی آن امیرفرشاد ابراهیمی به عنوان متهم اصلی، شیرین عبادی و محسن رهامی وکلای مدافع دانشجویان بر صندلی اتهام قرار گرفتند. امیرفرشاد ابراهیمی مجددا زندانی شد و ماه های متوالی را در زندان های مختلف گذراند. او در 31 اکتبر سال 2001 با قرار 20 میلیون تومان وثیقه از زندان آزاد شد. در گفتگویی که قبل از آزادی امیرفرشاد با مادر ایشان داشتیم، توضیحاتی در مورد پرونده وی و همچنین شخص او داد که در شهروند چاپ شد. در اینجا از زبان خود او با امروز و گذشته اش آشنا میشویم . تأکید یک نکته ضروریست و آن اینکه انجام این گفت وگو در شرایط امیرفرشاد ابراهیمی شهامت بسیار میطلبد. گرچه او خود میگوید که "آب از سرش گذشته و مدتهاست به تنفس در زیر آب عادت کرده است." از ایشان برای انجام این گفت وگو سپاسگزاریم . خ . ش مقدمه بیست و سه سال پیش در ماه های اول بعد از انقلاب بهمن 57، گروه هایی در تهران و شهرستانهای ایران شکل گرفتند که غالباً "چماقداران" خوانده میشدند. بعدها "چماقداران" به "حزب اللهی"ها تغییر نام یافتند. این گروهها غالباً افراد خودانگیخته ای بودند که ارتباط ارگانیک با یکدیگر و یا با ارگانهای حکومتی نداشتند. در زمان ریاست جمهوری علی اکبر هاشمی رفسنجانی، پروسه سازماندهی این گروهها و برقراری ارتباط ارگانیک آنها با دستگاه های حکومتی آغاز شد. این گزارش بر آن است تا گوشه ای از روند تشکل یابی این نیروها را که هم اکنون به عنوان لباس شخصی ها، و یا موتورسواران نیز معروفند، آشکار کرده و درهم تنیدگی این نیروها را با ارگانهای رسمی حکومتی همچون قوه قضاییه، شورای نگهبان، نیروهای انتظامی، سپاه پاسداران و بسیج نشان دهد. این مطلب براساس گفته های آقای امیرفرشاد ابراهیمی تنظیم شده است. او متهم اصلی پرونده نوارسازان بود که در تاریخ 31 اکتبر 2001 با قید وثیقه آزاد شد. او در گفتگو با ما جریان دستگیری و شکنجه های بسیار شدیدی را که طی ماه ها زندان بر او رفته است، بیان داشت. نسخه ای از شکایتنامه وی به سازمان قضایی نیروهای مسلح در دست ماست که در آن نیز امیرفرشاد ابراهیمی چگونگی دستگیری و یا به عبارت بهتر ربودن خود از خانه اش را توضیح داده و انواع شکنجه هایی که بر او رفته با نام برخی شکنجه گران که مورد شکایت هستند ذکر کرده است. لازم به توضیح است که چارت تشکیلاتی "انصار حزب الله" که در اینجا ارائه شده است نیز غالباً براساس گفته ها و بعضاً براساس کنایه های امیرفرشاد ابراهیمی است. آقای ابراهیمی در پاسخ به سئوالی میگوید:"وقتی که من در یک کفه ترازوی عدالت و آقای جنتی و یا عسگراولادی در کفه دیگر آن باشد..." در اینجا اشاره وی به اظهاراتی است که او درباره رابطه این دو فرد با لباس شخصی ها بیان کرده است. این اظهارات در نوار ویدیویی که موضوع پرونده نوارسازان شد، ثبت شده است. هنگامی که او در زندان و به گفته خودش تحت شدیدترین شکنجه ها بود، اعلام شد که او اظهاراتش را پس گرفته است . اما در این گفت وگو و بیرون از زندان ابراهیمی بر صحت تک تک گفته هایش تأکید کرده و میگوید که توانایی اثبات آنها را در دادگاهی منصف و یا در دادگاه ملت داراست. وی توسط فردی به نام سرهنگ حسین مستوفی با اطلاعات ناجا در رابطه بوده است و یک بی سیم "فعال" این نیرو را در اختیار داشته و با کد "ذوالفقار" از آن استفاده میکرده است. پس از زندانی شدن او اعلام شد که بی سیمش از نیروهای انتظامی به سرقت رفته بوده است. اما علی یونسی وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی بر "فعال" بودن بی سیم وی صحه گذاشته است (کیهان مورخ 5/6/79) این بدان معنی است که مکالمات ضبط شده ی وی در اتاق کنترل موجود بوده و بی سیم از طرف ناجا به او واگذار شده است . ابراهیمی در جای دیگری اظهار میدارد که تیمسار نقدی در روز حمله به نوری و مهاجرانی برای دادن پوشش امنیتی به لباس شخصی های مهاجم (که خود ابراهیمی یکی از آنها بوده است) در محل حضور داشته است. این نکته آنگاه اهمیت بیشتر می یابد که به جمله دیگر امیرفرشاد ابراهیمی ، دبیر سیاسی وقت شورای مرکزی دانشجویان حزب الله دقت کنیم "... ما در آن روز مأموریت قتل آقای نوری را داشتیم." من دیگر از او نمیپرسم که آیا این دستور مستقیماً از سوی آیت الله مصباح یزدی و یا آیت الله جنتی صادر شده بود، زیرا تا همین جا میدانم که او زیاد گفته است. او خود میگوید که پس از آزادی از زندان وقتی از خانه خارج میشود حس میکند که تابوت خود را به همراه میکشد. اینکه لباس شخصی ها و دستگاه قضایی ایران به لحاظ فکری در کنار یکدیگر قرار دارند بر کسی پوشیده نیست و مستقل از آن موضوع بحث ما نیز نمیباشد، اما اینکه آنها با یکدیگر هماهنگ میشوند نکته قابل توجهی است که ابراهیمی بیان کرده و شواهدی در اثبات آن بیان میدارد. در13 شهریور ماه سال 77 آقایان مهاجرانی و نوری مورد تهاجم لباس شخصی ها قرار گرفتند. دو روز پس از آن یعنی یکشنبه 15 شهریور، 17 تن از حمله کنندگان به ایشان توسط شعبه 6 دادگستری تهران به ریاست آقای طاهری محاکمه شده و تبرئه میشوند. پس از آن رئیس جمهوری از این افراد شکایت کرده و 7 روز بعد یعنی در 22 شهریور توسط همان شعبه و همان قاضی این افراد مجددا محاکمه شده و به 2 سال حبس محکوم میشوند. این حکم به هیچ یک از آنها ابلاغ نشده و در مورد هیچ کدام اجرا نگردیده است، تا زمانی که امیرفرشاد ابراهیمی به خاطر اعتراض به حمله انصار حزب الله در تیرماه 78 به کوی دانشگاه از عضویت در این سازمان استعفا میدهد(استعفانامه خطی او در اختیار ما قرار دارد) مدتی بعد از خانه ربوده میشود و ماه های بعد را تحت بدترین شکنجه ها در بازداشتگاههای مختلف به سر میبرد. او خود میگوید که این احکام در حقیقت ابزاری برای زیر فشار قرار دادن اعضای حزب هستند. تخطی از مشی میتواند به اجرای حکم بینجامد. همانطور که در مورد وی اتفاق افتاد. این نکته عیان تر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد. یعنی اجرا یا عدم اجرای این حکم در هماهنگی با قوه قضائیه، نیروی انتظامی و رهبری اصلی (مافوق شورای مرکزی) "انصار" صورت میگیرد. نمونه های دیگری در بیانات ابراهیمی وجود دارند که هماهنگی قوه قضائیه با رهبری این نیرو را عیان میکنند. از جمله او در شکایت نامه خود به سازمان قضایی . .. مینویسد: در شعبه 209 عمومی تهران، در حالی که آثار جراحات حاصل از شکنجه تماما مشهود بود به خیال عدالت به قاضی عنوان کردم که مرا شکنجه کرده اند. جواب قاضی یعنی داور اجرای قوانین در کشور در عین سادگی بسیار جالب است. او میگوید: "هر کسی شگرد خود را دارد بیا حقیقت را بگو و خود را راحت کن." اینکه حقیقتی که قاضی به دنبال آن است کدام است، در جای دیگری از شکایت نامه از زبان شکنجه گران عنوان شده است: بگو که نفوذی دو خردادی ها در حزب الله هستی. رابطه این "حزب" با سپاه پاسداران و بسیج نیز رازی آشکار است. اولا غالب افراد این جریان در استخدام سپاه و یا عضو بسیج هستند. داستان بسیجی و پاسدار بودن امیر فرشاد ابراهیمی را از زیان خودش در گفتگو میخوانیم. دبیرکل حزب الله حسین الله کرم افسر سپاه پاسداران بوده و در مکانهای مختلف و جلسات انصار با یونیفورم ظاهر میشود. ابراهیمی بعد از استعفا از "انصار" بخشی از شکنجه هایش را در زندان، سپاه متحمل میشود و . . . مسئول سابق انصار تبریز محمدجواد فرهنگی که در قضایای دانشگاه تبریز کشته شد برادر فرمانده سپاه پاسدارن تبریز است. اینها شواهد انکار ناپذیری ست که شاید هر کدام به تنهایی بی اهمیت باشد و دلیل رابطه ی "انصار" با سپاه به حساب نیاید اما وقتی که کنارهم گذاشته میشوند تصویری کمتر قابل تردید به وجود میآورند. برای ارتباط شورای نگهبان با انصار حزب الله ما اسنادی در دست نداریم. در این گفتگو ابراهیمی اشاره ای گذرا به آیت الله جنتی دارد. واقعیت این است که در نوار ویدیویی یادشده او به تفصیل درباره رابطه آیت الله جنتی و مصباح یزدی با "انصار" توضیح داده است. او در این گفتگوهم بارها تاکید میکند که نه تنها تمام اظهاراتش در آن نوار عین حقیقت و قابل اثبات است بلکه ادعا میکند که این نوار قرار بود شروعی باشد برای تحقیق توسط ارگانهای ذیصلاح و او میخواست توضیحات مبسوط تر و مدارک کامل را به آن دادگاه ارائه کند. رابطه آیت الله جنتی با "انصار" به عنوان یک فرد دلیل رابطه شورای نگهبان با این جریان نیست. اما ادامه ی سرنوشت آن نوار ویدیویی و به وجود آمدن پرونده نوارسازان که در آن دو تن از برجسته ترین وکلای کشور شیرین عبادی و محسن رهامی نیز به عنوان متهم در کنار آقای ابراهیمی قرار گرفتند جای شک بسیار باقی میگذارد که آیا این داستان سر درازتری ندارد؟ و "انصار حزب الله" بالاخره به کجا ختم میشود؟ * آقای ابراهیمی خواهش میکنم ابتدا کمی از خودتان بگویید. ـ بیست و هفت ساله هستم . تحصیلاتم تا مقطع کارشناسی ارشد سینماست. هم اکنون دانشجوی رشته حقوق هستم. از سال 74 عضو شورای مرکزی دانشجویان حزب الله شدم و در سال 77 و 78 نیز دبیر سیاسی اتحادیه دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله کشور بودم. * کمی به عقب برویم و از زمانی شروع کنیم که جذب نیروهای حزب الله شدید. ـ نزدیکی من به این نیرو بازمیگردد به سالهای 66ـ65، یعنی زمانی که هنوز محصل بودم. آن زمان در مدرسه گروه تئاتری داشتیم و در رابطه با رزمندگان نمایش هایی برپا میکردیم . سال بعد که وارد دبیرستان شدم به خاطر فعالیتهای گذشته کمی شناخته شده بودم و به همین دلیل به عضویت انجمن اسلامی دبیرستان "پاسداران اسلام" درآمدم و مسئولیت آن نیز به عهده من گذاشته شد. در همین دبیرستان در رشته علوم انسانی دیپلم گرفتم در حالی که مستمراً با و برای انجمن اسلامی فعالیت میکردم. بعد از اخذ دیپلم در کنکور سراسری شرکت کردم که قبول نشدم . به خاطر رفت وآمدها و رابطه های موجود به استخدام سپاه درآمدم. در آن زمان 17 ساله بودم. سال بعد مجددا در کنکور شرکت کردم، قبول شدم و همانطور که گفتم رشته سینما با گرایش کارگردانی را در دانشگاه هنر به اتمام رساندم. در دانشگاه شرایط متفاوت بود. ارتباطات وسیع تر بودند، فضا بازتر بود، سطح و عمق مطالعات افزایش می یافت، در عین حال فعالیتهایم در مسجد محل نیز بیشتر شده بود ، همچنین مرتب به نماز جمعه میرفتم. زمانی بود که به قول معروف خود را شناخته بودم و راه خودم را انتخاب کرده بودم . حول و حوش سال 72 در ارتباط با رشته تحصیلی پایم به "روایت فتح" باز شد. "روایت فتح" گروهی بود که بیشتر با خاطرات رزمندگان کار میکرد. به مناطق سابق جنگی می رفت و خاطرات رزمندگان را بازسازی میکرد. کارگردان گروه شهید آوینی بود. وی در همان سال 72 در حال تهیه فیلم بر اثر انفجار یک مین شهید شد. اولین کاری که من در آن شرکت داشتم و سازماندهی شده بود در رابطه با مجله "فاراد" بود. ظاهراً این مجله یک نشریه تخصصی الکترونیکی بود.( فکر میکنم نامش هم به نوعی ترانزیستور و یا چیزی مشابه آن بازمیگردد) به امام خمینی توهین کرده بود که البته بعداً تعطیل شد. من و بقیه بچه ها متوجه شدیم که این شرایط مناسبی برای یک حرکت است . این زمانی بود که تازه گروه های خیابانی انسجام می یافتند و هنوز تحت نامهای "موتورسوارها" و یا "بچه های رزمنده" و غیره معروف بودند. سال 71 بود که آقای اله کرم که او را در ارتباط با "روایت فتح" میشناختم پیش من آمد و گفت که میخواهد گروهی تشکیل دهد و به من نیز چون سابقه فرهنگی دارم، در این گروه نیاز است. منظور ایشان از سابقه فرهنگی همکاری من با روایت فتح و همچنین نشریه "سوره" به مسئولیت آقای آوینی بود. دیگر اینکه من دانشجوی رشته سینما بودم و در عین حال نسبت به همسن و سالان خودم فعالتر بودم و در خیلی کارها شرکت میکردم که خودم نام آن را درد دین و یا درد جامعه داشتن میگذارم. در همین رابطه بود که من به نشریه "یالثارات الحسین" رفتم . نشریه حزب الله که هنوز هم منتشر میشود. به همین ترتیب ناخواسته رابطه من با این گروه بیشتر و بیشتر شد و روزی به خود آمدم و دیدم که در شورای مرکزی نشسته ام. اما از همان ابتدا من همکاری ام را مشروط کرده بودم . روزی که آقای اله کرم به من پیشنهاد عضویت در انصار حزب الله را داد، من گفتم تنها به شرطی که ما اصولگرا بمانیم. زیرا مجموعه این گروه همواره تأکید داشته است که یک گروه ارزشی بوده و اهل تعامل است و قواعد بازی را رعایت میکند. او شرط مرا پذیرفت و گفت: بله ، ما همینطور هستیم و خواهیم ماند. همکاری من شروع شد و ادامه یافت تا اینکه در سال 76ـ75 اختلافات من با آنها آغاز شد. من معتقد بودم که تکفیر رقیب رعایت قواعد بازی نیست ، میگفتم که اگر مثلا در صحنه انتخابات میبازیم نباید طرف مقابل را تخریب کنیم، دیگر اینکه با حمله به دفاتر طرف مقابل مخالف بودم. اما من یکی از پنج عضو شورا بودم و دیگران همچنان بر اعتقادات و روش خود پایبند بودند. روند دوری من ادامه یافت. تا رسید به حوادث دانشگاه . من جزئیات آن را در آن فیلم * کذایی توضیح دادم. شب اول حادثه (18 تیر 78) من به خاطر اعتراضی که داشتم همراه بچه ها نبودم. آن شب همراه با خانواده ام به شهریار رفتم. روز یکشنبه که در آنجا حضور پیدا کردم، سعی در آرام کردن بچه ها داشتم. به آنها میگفتم که این حرکت، یک پیراهن عثمانی خواهد شد و دیگر ما را ول نخواهند کرد. از این گذشته مجموعه آن عمل از هر دیدگاهی زشت و زننده بود. حتی اگر امروز هم خود را محافظه کار و وابسته به جناح راست بدانم، یعنی از منظر محافظه کارانه نیز این عمل زننده بود. از دیدگاه چپ نیز زشت بود و خلاصه اینکه از هر نقطه نظری غیرقابل توجیه بود. شاید جناح راست هم اکنون خود نیز پشیمان شده باشد، زیرا کاری را آغاز کرد که هزینه زیادی در بر داشت و طرف مقابل هرگز آن را رها نخواهد کرد. * بگذارید قبل از ادامه بحث ببینیم تشکیلات حزب الله چگونه است؟ شما از شورای مرکزی، هیئت دبیران و انتخابات گفتید؛ آیا اصلاً انتخاباتی صورت میگرفت؟ ـ تا سال 78 که من با آنها همکاری میکردم، در چندین شهرستان و استان ما دفاتر نمایندگی داشتیم. میتوانم از انصار حزب الله اصفهان نام ببرم که برادران کاوه آن را اداره میکنند. نمونه دیگر انصار مشهد بود که تحت مسئولیت حمید استاد اداره میشد، انصار حزب الله همدان یکی دیگر از شعبات ما بود. خلاصه بگویم که یکی از اهداف ما توسعه سازمان حزب الله بود. ما هر تابستان نشستی برگزار میکردیم که کنگره نام داشت. در همین دوره بود که بچه های تهران، شورای تهران را انتخاب کردند. در هر شهرستان دیگری نیز شورای آن شهر توسط اعضای آن شاخه انتخاب میشدند. در نهایت از میان اعضای انتخاب شده شوراها اعضای شورای مرکزی انتخاب میشدند. گرچه در حال حاضر من از فرم تشکیلاتی بی اطلاع هستم، اما احتمالاً این روش همچنان رعایت میشود. اخیرا شنیده ام که آقای ده نمکی نیز از شورای مرکزی خارج شده است. لازم به توضیح است که شکلی که درباره آن صحبت شد، تنها بر روی کاغذ بود و ما پز دمکرات بودن میدادیم ، در حالی که اعمال نفوذ بسیار میشد و اگر تصمیم بر آن بود که آقای ایکس انتخاب شود، حتی اگر دو رأی بیشتر نمی آورد، او انتخاب میشد. چیزی که فکر میکنم فقط مختص حزب الله نبود و بسیاری تشکل های سیاسی به همین ترتیب عمل میکردند. *آیا تحصیل در رشته کارگردانی انتخاب خودت بود یا اینکه توصیه ای در این زمینه دریافت کردی؟ در مورد رشته حقوق چطور؟ ـ در حقیقت رشته حقوق انتخاب خودم (برای خودم) بود . من به دانشگاه هنر رفتم زیرا معتقد بودم که بچه های انقلاب و نظام کمتر در آن دانشگاه حضور دارند. و اگر شما به شرایط این دانشگاه آشنایی داشته باشید، میدانید جایی نیست که برای بچه های حزب الله جذاب باشد. پس دلیل اول این بود که میخواستم ثابت کنم میشود حزب اللهی بود و در دانشگاه هنر هم تحصیل کرد. علت دیگر آن نیز تأثیر حرف های آوینی بود و حضور من در "روایت فتح" و انجام کارهای فنی مثل مونتاژ و غیره . اما اصل قضیه این بود که میخواستم نشان بدهم که حزب اللهی به دانشگاه هنر رفته ام و حزب اللهی از آنجا خارج شده ام! چرا که برخی فکر میکردند که ورود به این دانشگاه یعنی روغن به مو زدن و تیپ هِوی متال درست کردن است. بچه ها میگفتند این دانشگاه مورد شدیدترین هجوم فرهنگی بوده و من میخواستم یک خط شکن باشم. اگرچه امروز دیگر این اعتقاد را ندارم و در اساس با اصطلاح تهاجم فرهنگی مخالفم . زیرا فکر میکنم به فرهنگ نمیتوان تهاجم کرد. عنوان پایان نامه من که هنوز از آن دفاع نکرده ام "سینمای انقلاب اسلامی" بود. بعد از اینکه در سال 72 فارغ التحصیل شدم ، برای حقوق و علوم سیاسی ثبت نام کردم که در رشته حقوق دانشگاه آزاد تهران قبول شدم ولی متأسفانه نتوانستم مستمراً آن را ادامه دهم، زیرا پس از دو ترم برای قضیه دانشگاه و سپس بعد از یک ترم به خاطر پرونده نوار دستگیر شدم . الان نیز بین زمین و هوا هستم. باید کمیته انضباطی تشکیل بشود و در آنجا معلوم خواهد شد که آیا میتوانم ادامه بدهم یا خیر؟ * در دوران تحصیل در رشته سینما، طبیعتاً با کارهای کسانی چون کیارستمی و مخملباف آشنا شدی. آیا فکر نمیکنی هنر هم در تحول فکری تو تأثیر داشت؟ ـ به طور مشخص کارهای کیارستمی شاید نه، ولی مجموعه فضای دانشگاهی چرا . برای نمونه فشارهایی که بر دانشجویان وارد میشد که هجوم ما به تک تک نشست های تحکیم وحدت جزء آن بود و در نقطه مقابل ما هر لحظه میتوانستیم به نام جامعه اسلامی دانشجویی و یا بسیج دانشجویی برنامه برگزار کنیم، بر من تأثیر داشت. دیگر اینکه میدیدم بچه های انجمن اسلامی برای هر برنامه کوچکی باید در به در به دنبال منابع مالی آن میگشتند در حالی که مشکل مالی اصلاً دغدغه ما نبود. گاه در خلوت به مجموعه این مسائل فکر میکردم و اینکه بالاخره کدام ما برحق هستیم. خود سینما نیز شاید تأثیری کوچک در این روند داشته است، زیرا من خود را به سینما مقید میدانستم . برای نمونه وقتی که بچه ها به سینمای ولیعصر حمله کردند، من با آنها مخالفت بسیار کردم . حمله به خاطر نمایش فیلم "تحفه هند" بود که اکبر عبدی با لباس زنانه در آن فیلم میرقصید و بچه ها میگفتند به اسلام و اصلاً خلقت انسان توهین شده است. در حالی که هیچکدام این فیلم را ندیده بودند. یا مثلا حملاتی که به هنر سینما میشد به نظر من کورکورانه بود. به عنوان مثال آقای بهنود فیلمنامه ای نوشت به نام "شاه" که سروصدای زیادی برپا کرد. من فیلمنامه را خواندم برای خودم آن را دکوپاژ کردم و در ذهن لوکیشن های آن را بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که ایرادی به این فیلمنامه وارد نیست، در حالی که آنها میگفتند به انقلاب توهین شده است. سعی میکردم بچه ها را توجیه کنم که این فیلم موردی ندارد اما وقتی که میخواستم توضیح بدهم که "سناریو" این فیلم قوی ست و ... اصلا مشکل اولم این بود که آنها نمیدانستند "سناریو" چیست! اما وقتی به طور مشخص به فیلمهای کیارستمی و مخملباف اشاره میکنید، خیر. من اصلا آن زمان از دیدگاه انزجار به آنها نگاه میکردم. به خاطر دارم که من روی "طعم خوش گیلاس" نقدی به نام "طعم تلخ گیلاس" نوشتم . * برگردیم به پرونده نوارسازان. گفته میشود که در حمله به آقای نوری و مهاجرانی، آقای نقدی شخصا عملیات را نظارت میکرده است که احتمالاً شما نیز در نوار کذایی به آن اشاره کرده اید... ـ ببینید من هرچه در آن نوار گفته ام، عین حقیقت است و برای اثبات ادعاهای خود نیز مدارک فراوان دارم. مسئله بدینگونه بود که حمله به ایشان از مدتها پیش برنامه ریزی شده بود، ولی به هیچ وجه قرار نبود من در آن شرکت داشته باشم ، زیرا که چهره شناخته شده حزب الله و نمازجمعه بودم. روال این بود که برای چنین کارهایی بچه ها را از شهرستانها می آوردیم که در اینجا ناشناس هستند. ولی شب قبل از آن روز، ضرب الاجل گفته شد که نوری و مهاجرانی در نمازجمعه شرکت میکنند، دیگر وقت برای آوردن بروبچه ها نبود و تمام نیروهای حاضر از جمله من گرد آمدیم . * پس یعنی حضور شما و آقای نقدی در حقیقت نقص سازماندهی به دلیل کمبود زمان بود. ـ این در مورد من صادق است . اما آقای نقدی همانطور که در فیلم گفته ام به هرترتیب در آن ماجرا شرکت میکردند. زیرا وظیفه ایشان ساختن یک چتر امنیتی برای بچه های ضارب بود. *بار اول چگونه، توسط چه کسی و به چه دلیلی دستگیر شدید؟ من همیشه فکر میکردم که شما بعد از قضیه حمله به آقای مهاجرانی دستگیر شدید؟ ـ خیر، اصلاً نام آن را نمیتوانم دستگیری بگذارم. زیرا که چند بار ما را خواستند و ما نرفتیم و بالاخره خیلی محترمانه به دنبال ما آمدند. دادگاه جالبی برگزار شد و همه ما برائت گرفتیم، زیرا همه ما مدعی شدیم که اصلا در نماز جمعه نبوده ایم. همانطور که امروز آقای نقدی همچنان تأکید دارد که آن روز در نماز جمعه نبوده است. ابتدا ما توسط ناجا به دادگاه برده شدیم و سریعاً هم برائت گرفتیم اما بعداً آقای خاتمی شکایت کرد و خواستار دستگیری ما شد . ما نیز از دادگاهی که چند روز پیش برائت گرفته بودیم، دو سال حبس گرفتیم . * آیا این محکومیت بعد از قضیه کوی دانشگاه بود، یا قبل از آن ؟ ـ ببینید، 13 شهریور سال 77 نماز جمعه بود، بعد دو روز بعد از آن یعنی یکشنبه ما دستگیر شدیم، روز پنجشنبه برائت گرفتیم و آزاد شدیم، روز یکشنبه بعد از آن دوباره توسط وزارت اطلاعات بازداشت شدیم و سریعاً دادگاهی و به دو سال حبس محکوم شدیم . آن حکم موجود است و خاک میخورد. ما 17 نفر بودیم که محکوم شدیم و این حکم در مورد آن بقیه هنوز در دادگستری موجود است و خاک میخورد و فقط در مورد من اجرا شد. در حقیقت این احکام وسیله فشاری بود تا هرکس از مواضع خودش عدول کرد حکم را در مورد او اجرا کنند. همانطور که میدانید این حکم سال 77 برای من صادر شد و در سال 80 اجرا شد. یقیناً اطمینان دارم که اگر از حزب الله خارج نمیشدم این حکم همچنان برای من نیز اجرا نمیشد. * توسط کدام شعبه و کدام قاضی در این دو بار تبرئه و بار دیگر محکوم شدید؟ ـ هر دو دادگاه در شعبه 6 بود و قاضی پرونده نیز هر دو بار آقای طاهری بود که هم اکنون تعلیق شده است. یعنی توسط یک شعبه و یک قاضی و در جریان یک پرونده ظرف یک هفته یک بار تبرئه و بار دیگر محکوم شدم. داستان ادامه یافت تا رسیدیم به جریان کوی دانشگاه . پس از این ماجرا من رسماً استعفانامه ام را نوشتم . عنوان استعفانامه بود:"من حزب اللهی نیستم" و در آن توضیح داده بودم که اگر حزب اللهی چنین است پس من نیستم و به حزب اللهی نبودنم افتخار میکنم. البته به همین خاطر از سوی "شلمچه" و دیگران مورد حمله قرار گرفتم . * آیا استعفانامه شما علناً منتشر شد؟ ـ یک نسخه این نامه را برای اداره سیاسی وزارت کشور فرستادم چرا که نام من به عنوان یکی از مؤسسان "اتحادیه دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله " در مجوز صادره از وزارت کشور درج شده بود. نسخه دیگری را نیز برای شورای مرکزی حزب الله فرستادم. گرچه برای خبرگزاریها چیزی ارسال نکردم اما به خاطر دارم که "صبح امروز" خبر استعفای مرا درج کرد و دلیل آن را نیز به درستی اعتراض به ماجرای دانشگاه اعلام نمود. البته هنوز برای من سئوال است که آنها چگونه این خبر را دریافت کردند. استعفای من در تاریخ 20 تیر 78 انجام شد و در تاریخ 27 مرداد من برای بار دیگر دستگیر شدم. * پس شما یک بار در شهریور 77 توسط ناجا و چند روز پس از آن توسط وزارت اطلاعات دستگیر شدید و مرداد 78 در حقیقت سومین دستگیری شما بود. گرچه در گفت وگویی که من با مادر شما داشتم نحوه غیرمتعارف آن بازداشت را توضیح داده بودند، اما خواهش میکنم خودتان آن را توضیح دهید. ـ واقعیت این است که وقتی استعفا دادم حساب یک سری برخوردها را میکردم اما اینکه تا این حد پیش بروند، برایم قابل تصور نبود. فکر میکردم حداکثر شب نامه ای در خانه ام بیاندازند و یا چیزی از این قبیل . یک روز حدود ساعت 7 صبح یکی از بچه های اطلاعات ناجا که شرفی نام دارد، دنبال من آمد. بعد از سلام و علیک گفت : یک دقیقه بیا کارت دارم. رفتم جلوی ساختمان شروع به قدم زدن و صحبت کردیم. چند قدمی بعد یک تاکسی پیکان در کنار ما توقف کرد و آشنای دیگری که مقدم نام دارد از ماشین پیاده شد و با کمک یکدیگر مرا داخل صندوق عقب ماشین کردند و محل را ترک کردند. از سروصدای من خانواده متوجه شدند. ظاهراً مادرم از پنجره ماجرا را دیده بود و تصور کرده بود که نیروهای ضدانقلاب قصد آزار و یا ربودن مرا دارند. ما در آن هنگام در منازل سازمانی ارتش زندگی میکردیم که ورود و خروج توسط دژبانی کنترل میشد، پس مادر با دژبانی تماس میگیرد که مانع شود اما اینها به هر ترتیب موفق شدند که مرا از محدوده خارج کنند. این دستگیری به چندین ماه زندان تحت بدترین شرایط انجامید. شکنجه های وارده بر من چنان بود که الان از تعریف کردن آنها مو بر تن من راست میشود و این را به معنای واقعی کلمه میگویم و نه به مفهوم رایج اغراق آمیز آن ! گاه آنقدر با کابل و زنجیر بر کف پاهایم میکوبیدند که توانایی راه رفتن نداشتم و با چرخهای حمل غذا مرا به سلول آورده و یا از آنجا برای بازجویی میبردند. گاه مرا از پاهایم آویزان کرده و با باتوم بر پشتم میکوبیدند. در اثر شکنجه ها در دو نوبت سر و فک پایینم شکست. جراحات وارده در ابتدایی ترین شرایط بخیه میشدند. وقتی که به خاطر درد شدید تقاضای مسکن کردم آقای نجفی یکی از بازجویان و از اطلاعات ناجا به من گفت:"آن را برای موقعی نگه داشتیم که مغزت آمد توی دهنت" در صورتی که همین فرد از دوستان من بود که بارها همسفر بودیم و آقای اکبر شرفی نیز چندین بار در حین بازجویی سر مرا در کاسه توالت فرنگی فرو کرد. آن موقع با خود فکر میکردم اینها که با یک حزب اللهی که خود را سرباز ولایت میداند اینچنین رفتار میکنند چه بر سر مخالفان نظام خواهند آورد. تعجب من از این بود که چگونه اینها که از دوستان من بودند و میدانستند من صادقانه در این راه گام میزدم از من میخواستند که اقرار کنم که نفوذی دو خردادی در حزب الله هستم و چنان بلاهایی را سر من آوردند. اصلا یکی از مسئولین امنیتی در دادگاه میگفت:"هرجایی در این کشور اتفاقی می افتد از گروگان گیری در سیستان و بلوچستان تا شلوغی های اصفهان، قبل از آن که استاندار خبردار شود فرشاد در محل حضور داشته است ." یعنی خودم را با بچه ها از تهران به آنجا میرساندم و آنها با من که سابقه اینگونه فعالیتها را داشتم چنین میکردند. *آیا در مدتی که زندان بودید هیچگاه اله کرم شخصاً به ملاقاتتان آمد؟ ـ تنها زمانی که در زندان 66 سپاه بودم و شک کرده بودند که من نفوذی ملی مذهبی ها بوده ام اله کرم پیغامی برای من فرستاد مبنی بر اینکه بیا و حقیقت را بگو. من هم جواب دادم که دچار فراموشی شده ام و کسی را به نام اله کرم نمی شناسم و دیگر از او خبری نشد. * آیا پرونده اول شما در ارتباط با ضرب و شتم آقایان نوری و مهاجرانی بسته شده است؟ ـ بله ! من زندانی خودم را کشیدم و نسبت به این مسئله اعتراضی هم ندارم زیرا که موافق مراعات قانون هستم. من در آن زمان مستقل از اعتقاداتم، تخلفی انجام دادم و باید کیفر آن را نیز متحمل میشدم. اعتراض من در تمام مدت که به اعتصاب غذا نیز انجامید این بود که چرا این حکم که میگویید قطعی شده است، فقط در رابطه با من اجرا میشود. حتماً مدتی پیش در روزنامه ها خواندید که برادران کاوه نیز به زندان و تبعید محکوم شده اند. چرا حکم آنها اجرا نمیشود و آزادانه در اصفهان مشغول گشت و گذار هستند. حمید استاد یکی دیگر از افرادی ست که محکوم شده اما حکمش اجرا نمیشود. بابک شهرستانی، عباس بیجارچی و خود حسین اله کرم نیز با من هم پرونده بودند، چرا حکم درباره آنها اجرا نمیشود. واقعیت این است که حکم محکومیت من هیچگاه به من ابلاغ نشد و دلیل آن بود که اسامی تمام این افراد در حکم مکتوب بود. به اعتقاد من همانطور که حکم موجود وسیله فشاری در دست اله کرم بود که با استفاده از آن به من، بابک و کیانوش میگفت که اگر از حزب الله تخطی کنیم، حکم اجرا خواهد شد، احتمالاً او نیز خود تحت همین فشار است و به او میگویند اگر تخطی کند حکم در مورد او نیز اجرا میشود. * منظور شما از "به او میگویند" چیست ؟ چه کسی بالاتر از او قرار دارد و برایش تعیین تکلیف میکند؟ ـ ببینید من در آن نوار به این موارد اشاره کرده ام . نکته دیگر اینکه من مطمئن هستم گفتگوی ما شنود میشود. اما به هر ترتیب اضافه میکنم که هر چه در نوار گفته ام صحت دارد و توانایی اثبات ادعاهایم را دارم . و آن نوار تنها یک آغاز بود. خانم عبادی به من گفت که این نوار به مراجع ذیصلاح خواهد رفت و در آنجا گفته های من بررسی خواهد شد. هدف من آن بود که در آنجا گفته هایم را کامل کنم. هفت هشت سال همکاری با این جریان زمان کوتاهی نیست. دانسته های من کمک خواهد کرد که به جریان دانشگاه از دیدگاه دیگری پرداخته شود. اینکه برنامه چه بود و قرار بود چگونه جلو برود و به کجا بیانجامد، خود داستانی ست . و ارتباط آن با شکایات از مطبوعات و تعطیلی آنها . بسیاری از این شکایت ها از سوی خود من اقدام میشد و به عنوان مدعی العموم مطرح میشد . ببینید اگر بگوییم که گفته های من باید به اثبات برسند من در چه محکمه ای باید آنها را ثابت کنم، در حالی که در یک کفه ترازوی عدالت من و طرف دیگر آن مثلا آقای عسگراولادی مسلمان و یا آیت الله جنتی قرار دارند، یقیناً من محکوم خواهم شد. اینجا دیگر عدالت مطرح نیست، بلکه افراد مطرح هستند. در این سیستم قضایی اگر من هنگام ظهر بگویم که روز است و آقای عسگراولادی بگوید که شب است یقیناً حرف وی پذیرفته خواهد شد و نه گفته من . آیا جایی وجود دارد که من در شرایط عادلانه بتوانم ادعای خودم را مبنی بر اینکه ما در روز 13 شهریور 77 از سوی جریان محافظه کار دستور قتل آقای نوری را داشتیم، ثابت کنم؟ * چگونه از زندان آزاد شدید؟ ـ آزادی از زندان نیز با شکنجه روحی توأم بود. نیمه شعبان (31 اکتبر) حدود ساعت 12 شب سراغم آمدند و خواستند که وسایلم را جمع کنم. پرسیدم کجا؟ گفتند خودت میفهمی . فکر کردم میخواهند اعدامم کنند. مرا سوار یک آمبولانس پزشک قانونی کردند . دوباره پرسیدم مرا کجا میبرید؟ جواب قبلی را تکرار کردند. ترسم بیشتر شد. تا بالاخره در را باز کردند و دیدم که در مقابل خانه مان هستم. همانجا رهایم کردند. با خودم گفتم، مشکل من این است که شما که میگویید اسلامی، انقلابی و قانونی عمل میکنید، اگر این درست است چرا مانند دزدها رفتار میکنید، مخفیانه میگیرید و مخفیانه آزاد میکنید. آیا پس از 23 سال این برخوردها کافی نیست؟ من معتقدم که این ها تاوان سختی پس خواهند داد. آقای عمادالدین باقی در زندان به من میگفت که خداگیر شده ای و چوب کارهایی را که کرده ای میخوری . من که از اصولگراهای آنها بودم چنین شدم وای به حال بقیه! * از بازجویانتان کدامیک را میشناختید؟ ـ همیشه حین بازجویی چشمانم بسته بود، و اگر لازم بود چیزی بنویسم مرا رو به دیوار میگذاشتند که کسی را نبینم. اما از بازجوهای نیروی انتظامی میتوانم از سرهنگ اکبر شرفی و تیمسار نجفی مسئول اطلاعات ناجای تهران بزرگ نام ببرم . فرد دیگری نیز که برخوردش نسبتاً انسانی بود، سرهنگ حسین مستوفی بود که زمان همکاری من با حزب الله رابط من با اطلاعات ناجا بود. اما در دور دوم زندانم که بازجوها، بازجوهای وزارت اطلاعات بودند، وضعیت غیرقابل تصور بود. همواره چشم بند داشتم و فقط در مقابل ساختمان دادگاه بود که چشم بندم را برداشتند. آن روز را فراموش نمیکنم . در مسیر اولین جلسه دادگاه خانواده های زیادی در راه من ایستاده بودند، نقل و گل بر سر من میریختند و صلوات میفرستادند. این امر سبب اطمینان من از راهی شد که در آن قدم گذاشته بودم، زیرا تا آن هنگام وقتی که به عنوان حزب اللهی در راه بودم جز فحش چیزی از مردم نمیشنیدم . این اولین باری بود که از سوی مردم پذیرفته میشدم . * دادگاه در کدام شعبه توسط کدام قاضی و چگونه برگزار شد؟ ـ در شعبه 16 عمومی تهران به ریاست آقای علی پوریان و بسیار مضحک و تأسف آور انجام شد. منِ متهم در کناری نشسته بودم ، قاضی آن بالا بود و آقای اله کرم و چند نفر دیگر به عنوان شاکی در سوی دیگر قرار داشتند. آنها شکایت خود را اعلام کردند و قاضی تایید کرد. گفتم اجازه بدهید دفاع کنم . قاضی گفت:"از چه میخواهی دفاع کنی، این مسائل روشن هستند." * آیا در این جلسه خانم عبادی نیز حضور داشت؟ ـ بله . هم خانم عبادی و هم آقای رهامی حضور داشتند. در یکی از جلسات حتی آقای علی پوریان به من گفت که اگر وکیل بگیرم مرا اعدام خواهند کرد. این در حالی است که در سیستم قضایی ما وکلا نقش بزرگی بازی نمیکنند، اما با این وجود آنها نمیخواستند من وکیل داشته باشم زیرا وکیل حق دارد که پرونده را مطالعه کند و آنها نمیخواستند این اتفاق بیفتد. اینها شصت هفتاد صفحه به عنوان اظهارات من در دادگاه، پرونده کرده اند در حالی که من کلمه ای حرف نزدم و فقط در آخرین دفاع گفتم که من هیچ چیز نمیگویم تا روزی از زندان آزاد شوم و در یک دادگاه ملی محاکمه شوم . من از روزی که آزاد شده ام از برخورد دوست و آشنا، اقوام، هم محلی ها و فروشنده محل و ... می بینیم که در دادگاه ملی تبرئه شده ام، گرچه دادگاه محافظه کار ایران مرا محکوم کرده است! ولی هنوز امید ناچیزی به دادگاه تجدیدنظر وجود دارد. * حال که از زندان آزاد شده اید نمیخواهید دفاعیات خودتان را به قضاوت مردم بگذارید ؟ ـ دقیقاً در حال انجام این کار هستم. دفاعیات خود را در جزوه ای به نام "خط تشنج" گرد آورده ام و دارم کوشش میکنم آن را منتشر کنم. بعضاً مدارکی را که صحت ادعاهای مرا در آن نوار کذایی تایید میکنند، ارائه کرده ام. مثلا برای اثبات ادعای تغذیه مالی از طرف فلان فرد، شماره چکِ مربوطه را ارائه کرده ام . مورد دیگر اینکه آقای مصباح یزدی ادعا کرده است مرا نمیشناسد. عکس هایی را که با ایشان دارم نیز در کتاب منتشر خواهم کرد. * آیا در "انصار" که بودید، مأموریت های خارج از کشور هم داشتید؟ بله . مدتی با شهید نواب در بوسنی بودم . در جبل العامل در لبنان حضور داشتم و یا همراه با سرتیپ سپاه س . ق در سودان بودم . ما اغلب در پوشش خبرنگار، کمیته امداد امام خمینی و یا جهاد سازندگی ویزا میگرفتیم، نکته ای که سبب خنده بروبچه های خودمان نیز میشد. در کتاب دیگری که آن را نیز برای اخذ مجوز به وزارت ارشاد داده ام، خاطرات خودم با انصار حزب الله را شرح داده ام و بخشاً به مسافرت های خارج از کشور نیز که تحت عنوان فیلمسازی و خبرنگاری انجام میشد، نیز اشاره کرده ام . * انگیزه شما از نوشتن این کتاب چه بود؟ ـ "سراب راه راست" که نام کتاب من است فقط سرگذشت من نیست بلکه روندی ست که بسیاری از اعضای انصار طی کرده اند. کیانوش مظفری از آن جمله است . او از اعضای حزب الله بود و اکنون معتاد شده و در وضعیت بسیار بدی به سر میبرد. حاج آقا پروازی عضو دیگری بود که کنار کشید و الان در گوشه ای در قم نشسته و اجازه منبر و سخنرانی ندارد. انگیزه من، در حقیقت نگرانی من از وضع این افراد و بیشتر از آن، نگرانی برای کسانی است که هنوز در این جریان هستند. میدانم که اکثر آنها روزی جدا خواهند شد . آیا آنها سرانجام کیانوش مظفری و یا من را خواهند داشت و یا آینده دیگری در انتظار آنهاست، خدا میداند! * برنامه شما برای آینده یعنی بعد از به فرجام رسیدن پرونده تان چیست؟ ـ برنامه اول ادامه تحصیل است. گرچه الان دانشگاه آزاد به دلیل غیبت زیاد مرا اخراج کرده است. اما شاید بتوانم در کمیته انضباطی دلایل خود را به کرسی بنشانم و دوباره تحصیلم در رشته حقوق را از سر بگیرم . برنامه دیگرم تأسیس گروهی برای دفاع از حقوق بشر در ایران است . اگر خدا بخواهد و بتوانم چند نفر همفکر خود را جمع کنم حتما اینکار را خواهم کرد. اما در مجموع در این وضعیت نمیتوان از هیچ چیز اطمینان داشت زیرا ممکن است همین فردا به خاطر عبور از چراغ قرمز مرا دستگیر کرده و به اوین ببرند.

جنبش فاشيستي ذوب در ولايت

پس ازارتحال آیت‌الله خمینی و روی کار آمدن حجت‌الاسلام خامنه‌ای به عنوان دومین رهبر جمهوری اسلامی تغییرات فاحشی نیز درانگاره‌های ساختاری نظام و قانون اساسی جمهوری اسلامی بوجود آمد. از آن جمله بود تبدیل ولایت فقیه به ولایت مطلقه فقیه که به شهادت جمع کثیری از فضلا و مراجع تقلید آزاده‌ای همچون آیت‌الله‌العظمی منتظری، آیت‌الله‌العظمی صانعی و ... فاشیستی‌ترین قرائت ممکن از تئوری ولایت فقیه است. محصول این نظریه جعلی جدید افرادی است استحاله شده و یا ذوب شده در ولایت که اطلاعت بی‌چون و چرا و کورکورانه از ولایت عظمای مطلقه فقیه را حتی از اطاعت خدا نیز واجب‌تر می‌دانند. "جنبش فاشیستی ذوب در ولایت" همچون تمامی جنبشهای فاشیستی در حالی در جامعه ایران بروز کرد که جامعه دوران گذار خویش را طی می‌نمود. دولت هاشمی رفسنجانی در حالیکه در صدد توسعه و سازندگی ساختگی خویش برآمده بود شاهد تغییراتی درنوع ذائقه مردم شد که خوشایند وی نبود پس بدون آنکه ساختارهای سیاسی و اجتماعی جامعه را بر اساس علائق مردم مورد دستخوش قرار دهد راه نظامیگری و مشی امنیتی کردن جامعه را برگزید که وی بعدها البته سکوت و خفقان ناشی از ترس و رعب بوجود آمده در بین مردم را رضایت و آسایش مردم نام نهاد. در همان سالها بود که جنبش فاشیستی ذوب در ولایت در دامان امنیتی پر مهر هاشمی متولد شد و دوران بلوغ و فطرت خویش را پشت سر گذاشت. این جنبش کوششی فراگیر در جهت خلقی و مردمی کردن ارتجاع و محافظه‌کاری بوده و همچون مکتب اصیل خویش فاشیست همواره نقطه مقابل حکومت و قانون بوده است. جنبشهای فاشیستی همواره در تمامی نقاط دنیا دارای خصائص مشترکی همچون؛ روحانی بودن، وجود نوستالوژی رمانتیکی در آنها، ترس از جهان جدید و مدرن و سخت و غیرقابل نفوذ بودن هسته آنها، می‌باشند. در تمامی جنبشهای فاشیستی قدرت، انضباط و اطاعت بی‌چون و چرا نه امری ناپسند بلکه از ارزشی مقدس و والا برخوردارند، برادری فاشیستی در برادری اطاعت و تسلیم است. از دیگر ویژگیهای برجسته جنبشهای فاشیستی می‌توان به ؛ تسلیم و اطاعت محض بدون تفکر، تأکید بر خشونت تا پرستش عرفانی آن، پیشوا و رهبر را مظهر حقیقت و عدل و تمام خوبی‌ها دانستن و در آخر تعطیلی فرهنگ و اندیشه و نشاندن تبلیغ بر آن. بنیتو موسولینی بنیانگذار مکتب و جنبش فاشیستی خود در تعریف فاشیسم می‌گوید: "زندگی بر پایه فرد فاشیست باید جدی، بی پیراید و توأم با ریاضت و مذهبی باشد فرد فاشیست زندگی مرفه و آسوده را خوار می‌داند" در نگاهی دیگر به جنبشهای فاشیستی می‌بینیم که فاشیسم همواره توتالیتر و انحصار طلب بوده و حاکمیت مظهر تمامی مرجعیتها در آن بوده است. حال که شناخت نسبی از مکتب و جنبش فاشیسم بدست آوردیم با نگاهی گذرا به عناصر و نیروهای ذوب شده در ولایت پی به تشابهات بسیاری بین ایشان خواهیم برد که اطلاق عنوان فاشیستی را به آن پر بیراه نخواهیم یافت. در جنبش فاشیستی ذوب در ولایت اوصاف زیر مشاهده می شود: ایدئولوژی کل‌گرا دارای حزب و منشی واحد که نسبت به ایدئولوژی بشدت وفادار بوده و باشد. توسط ولایت مطلقه فقیه (پیشوا) رهبری شوند. حکومت رعب و وحشت بوسیله عناصر مردمی وفادار (لباس شخصی!) ایجاد می‌گردد. کنترل انحصاری اقتصاد- رسانه‌ها- ارتش تقلیل فرهنگ به عناصر تبلیغاتی برای نظام در اولین رویکرد جنبش فاشییتی ذوب در ولایت ما شهد کشتن شخصیت حقوقی اینجاست که جامعه خود درگیر شود خشونت امری رایج است هر کس با کمتر اختلافی به جان دیگری می‌افتد. در ثانی در این مرحله تمام توان مبلغان این تفکر ملموس نمودن خشونت است، رواج فیلمهای خشن و کشت و کشتار از رسانه ملی و دولتی تبلیغ خشونت و تئوریزه نمودن آن از سری تریبون فکری هدف اصلی در این گام است. گام آخر جنبش فاشیستی ذوب در ولایت "کشتن فردیت" است. وقتی که فردیت از بین رفت و جامعه شد یک جامعه پوپولیستی و توده‌ای دیگر فردی وجود نخواهد داشت .مثال خارجی آن اردوگاه‌های مخوف مرگ آلمان نازی باشد و زندانهای غیر مسئولانه همچون 59-66-209 و ... مثال بارز داخل کشور می‌باشد. هانا آرنت می‌گوید: بهترین و تنها راه استقرار فاشیسم در هر جامعه‌ای 2 عامل می‌باشد: پلیس مخفی گانگسترهای خیابانی (اوباش و گروههای فشار) محفل های اطلاعاتی ترور همچون ستاد قتلهای زنجیره‌ای و بروز پدیده لباس شخصی‌ها عینیت بخش کلام آرنت در تقویت گمانه زنی ما برای پیدایش فاشیستی ذوب در ولایت در نظام ج.ا.ا امروزی ایران می‌باشد. امروز جنبش فاشیستی ذوب در ولایت با تسلط بر قوا و ارکان انتصابی نظام به تمامی اهداف خویش دست یافته است. اسارت اندیشمندان قشر فرهیخته جامعه، بستن دهانها و چشمها و گوشها، توقیف مطبوعات، انحصار رسانه‌های جمعی، ممنوع کردن کلاسها و تفکرها، حصار بیوت و اماکن فکری غیرخودی و ... فاشیسم کسی است که می‌خواهد بر انسانها و کل جامعه چیرگی تام پیدا کند و ما امروز شاهدیم که قوه قضائیه نظام جمهوری اسلامی ایران عملا" با ابزارهای قهره خود در پی تبلیغ آن است که همه مثل ما باید فکر کنند و تکثیر و قرائت‌های مختلف ممنوع است و مجازات توقیف و بازداشت و حتی اعدام را در پی دارد و ارعاب مؤثرترین راه برای شیوه می‌باشد مثلا" ما در برخورد با نشریاتی همچون پیام دانشجو، ایران فردا، راه نو و ... ابتدا شاهدیم که عناصر لباس شخصی و گروه‌های فشار اقدام به تهدید و حمله به دفاتر مطبوعاتی می‌نمایند و پس از آن چنانچه این ارعاب مؤثر نیفتد قوه قهریه جنبش کار خود را به اتمام می رساند. به کارنامه درخشان جنبش فاشیستی ذوب در ولایت با هم نگاهی می‌اندازیم؛ آتش زدن کتابفروشی‌ها حمله به دفاتر مطبوعاتی حمله به تجمع‌های سیاسی با کابل و پنجه بوکس تهدید کردن اساتید و دانشجویان به شمع‌آجین نمودن آوردن دار و کشاندن نیروهای مسلح به دانشگاهها وبه گروگان گرفتن توریست‌های خارجی جنبش فاشیستی ذوب در ولایت همواره با تهدید به مرگ و یادآوری نمودن "نواب زنده است!" به جامعه اعلام می‌نماید که؛ ما مصلحت جامعه و شما را بهتر از خودتان "تشخیص" می‌دهیم پس یا به "راه راست" که همان راه "مصلحت" است بیائید وگرنه با چماغ می‌بریمتان ... اما خشونت درمان بیچارگی است و درد بی درمان فروپاشی قدرتهای دیکتاتوری است. خشونت، خشونت است. قانونی و غیر قانونی. تئوریزه شده و غیر تئوریزه شده هم ندارد و از بذر خشونت ثمری هم جز خشونت برداشت نمی‌شود. در دنیای مدرن نیز هیچ کسی حق ندارد به صرف اینکه خود را حق و مکتبی و ولایتمدار و...بداند دیگران را باطل انگارند و دست به خشونت بزند و در صدد حذف مخالفات خویش برآید. چرا که اگر اینچنین شود بی‌شک به دروازه‌ای وارد شده است که روزی موسولینی و هیتلر و صدام وارد شده‌اند. دیکتاتورها گرچه یکی بعد از دیگری می‌آیند ولی دیری نمی‌پاید که یکی بعد از دیگری می‌روند و جنبش فاشیستی ذوب در ولایت نیز از این قاعده مستثنی نخواهد بود.

علي فلاحيان و انديشه هاي بلند يارانش

علی فلاحیان متولد سال ۱۳۲۸ نجف آباد / دارای تحصیلات در درس خارج فقه و اصول

سوابق :

حاکم شرع دادگاههای انقلاب اسلامی آبادان ، باختران وخراسان ،

قائم مقام دادستان کل انقلاب ، معاون وزیر اطلاعات ،

رئیس دفتر بازرسی فرماندهی کل قوا

دادستان ویژه روحانیت

وزیر اطلاعات در هر دو کابینه هاشمی رفسنجانی

اکبر هاشمی رفسنجانی در تاریخ ۵/ ۶/۱۳۶۸ فلاحیان را اینچنین به مجلس معرفی نمود :

"با مجموعه بررسیهایی که کردیم مناسب ترین فرد به نظرمان آقای فلاحیان آمد اولا به خاطر سوابق طولانی ایشان که تقریبا بعد از انقلاب تا به امروز یکسره در این کار مسئولیت داشته اند در جاهای مختلف به گونه های مختلف با مسائل امنیتی نیازهای کشور و تهدیدها و نیروهایی که دارند کار میکنند آشنایی کامل دارند و شاید یکی از ارکان این وزارت در گذشته هم یعنی مهمترین رکن ایشان بودند . از لحاظ صلاحیت شخصی بنده خودم ایشان را خوب میشناسم ازدوران طلبگی تا به امروز علاقه ای که ایشان به انقلاب دارد و حاضر است جان بدهد برای اینکه تهدیدها را از اسلام دور بکند . برای ما روشن است و مخصوصا این اواخر که من ایشانرا مسئول بازرسی ویژه فرماندهی کل قوا کرده بودم که کار کردن ایشان برای من بسیار جالب بود «یعنی جزو زیباترین کارهایی که ارائه می شد در حوزه های ما کارهای ایشان بود» ".

فلاحیان نیز در مجلس به نمایندگان و شهروندان در همان جلسه وعده داد که :"در صورتی که بنده به عنوان وزیر اطلاعات انتخاب شوم کسانی که اندیشه های بلندی دارند را بر سر کار خواهم آورد و امنیت کشور را به دست ایشان خواهم سپرد ."فلاحیان در ۷/۶/۱۳۶ با۱۵۸ رای موافق و ۷۹ رای مخالف و ۸ رای ممتنع موفق گردید که از مجلس برای وزارت اطلاعاتی رای اعتماد کسب نماید . وی اما پس از آنکه به وزارت رسید به وعده خویش با شهروندان و نمایندگان وفادار ماند . و امنیت کشور را به دست سعید امامی سپرد که بی شک اندیشه های بلند و والایی را برای این مملکت در سر داشت !فردی که " اعتقاد داشت مخالفین جمهوری اسلامی را باید از دم تیغ گذراند " و در اینمورد "صدها عملیات موفق درون و برون مرزی داشته " است . حال با هم یکی از مواردی را که در زمان وزارت فلاحیان و مدیریت امامی اتفاق افتاده است را مرور می نماییم :

درمورخه ۲۶/۱۲/۱۳۷۴ در استان قم بانوئی مجتهده و متدینی بنام اشرف السادات برقعی به نحو بسیار فجیعی بقتل می رسد . آن مرحومه همسر پسر عموی مصطفی پور محمدی معاون وزیر اطلاعات بوده که شوهر ایشان نیز برادر زن آقای پور محمدی بوده است .

عوامل محفل اطلاعاتی در زمانی که پور محمدی در ماموریتی در کشور عراق بسر می برد به منزل آن مرحومه رفته و پس از کشتن وی با موادی شیمیایی گوشت بدن نامبرده را نیز سوزانده و بعد از باز نمودن شیرهای گاز منزل را ترک گفته اند .

پس از آنکه اداره اطلاعات استان قم از موضوع مطلع شده بلافاصله مصطفی پور محمدی را در جریان گذارده که ایشان نیز مستقیما بعد از اتمام ماموریت از مرز خسروی به قم آمده و در منزل قدیمی علی فلاحیان در قم جلسه ای برای پیگیری این حادثه تشکیل شده و ضمن آنکه دیگر عوامل امنیتی و انتظامی را نیز از پیگیری این مسئله بر حذر داشته معاونت ویژه و امور سرویس وزارتخانه را مامور پیگیری این قتل نموده .

متعاقب آن پس از گذشت هشت روز تعدادی از پرسنل اداره کل امنیت استان تهران و معاونت امنیت وزارت بازداشت میگردند( در میان بازداشت شدگان نامهایی به چشم می خورد که چند سال بعد اندیشه والاتری در سر داشتند افرادی چون علی (رضا)روشنی, محمود جعفرزاده و حمید رسولی که همانهایی هستند که در قتل مرحومان فروهرها و پوینده و مختاری دست دا شتند ).البته تمامی بازداشت شد گان ظرف گذشت یکماه بعد آزاد شدند و برای آن مرحومه مراسم باشکوهی نیز برگزار گردید و آیه الله جوادی آملی نیز بر ایشان نماز گذاردند و تمام !

براستی اگر آن روزها جلوی اندیشه والای سعید امامی و اعوان و انصارش گرفته می شد آیا ما شاهد قتلهای زنجیره ای پائیز ۱۳۷۸ می بودیم؟از اینگونه اعمال« زیبا» به زعم آقای هاشمی و« اهداف و افکار والا» که آقای فلاحیان به شهروندان وعده داده بودند باز برایتان گفته خواهد شد

كشتماني براي تمام فصول

پرده اول
بازگشت دایناسورهاسال 1377 هنگامی که یکسال از «فاجعه دوم خرداد» به قول آیت الله خزعلی میگذشت، لایه های خشونت طلب در حالی از شوک اعتراض بیست میلیونی خارج شدند که دست به تشکیل هسته های خشونت در برابر اصلاحات زدند و هیچ ابایی هم نداشتند تا در مطبوعات و تریبونهایشان خبر ایجاد«جبهه مقاومت انقلاب اسلامی» را در برابر «جبهه دوم خرداد» بدهند.نبض سیاست پول است و پول هم همیشه در بازار و بازار هم در ایران در دست کسانی است که از آنها به نام خشک مغز و محافظه کار یاد میشود. در همان زمان بود که کار به تدریج از حملات زبانی و مقالات فحش واره به درگیری و ضرب و شتم مخالفان انجامید...اسلحه ها و چاقوها و پنجه بکس ها کم کم از زیر اورکت ها پیدا شد، تجمعات دانشجویی و رفرمیستها به ضرب گاز اشک آور و چماق و تیر هوایی از هم پاشیده شد و مطبوعات و احزاب هم که یا دفاترشان با یقه سیاه ها به آتش کشیده شد و یا با یقه سفیدهایشان در قوه قضاییه در محاق توقیف و زندان درآمدند.دایناسورهای خشونت پس از یک خواب زمستانی کوتاه به شهرها باز گشتند.
پرده دوم: خیلی محرمانه، مستقیم
کاغذها از بازار میرسد و تبدیل میشود به بولتن و شب نامه هایی با نام؛ آماج ـ غیرت اطلاع رسانی حزب الله ـ از خون تا شبیخون و...دستگاه های فتوکپی در تهران، قم، اصفهان و مشهد یکی پس از دیگری روشن میشود و اینچنین آتش تهیه حوادث سالهای پس از 1377 در ایران رقم میخورد؛ نویسندگان، روشنفکران و فعالان سیاسی و کوشندگان مستقل از حکومت یکی پس از دیگری معلوم الحال، ناصبی و مزدور و حکم به دست و سلمان رشدی وطنی نام میگیرند.بولتن ها در قم به دست مراجع میرسد و تریبونهای دولتی و خطبه های نماز جمعه بازتاب بولتن ها میشود. شنبه ها یکی پس از دیگری روزهای التهاب و حادثه میشوند و اینچنین است که در هر شنبه باید منتظر یک حادثه بود؛ به آتش کشیده شدن «مرغ آمین»، توقیف مطبوعات، حمله به دفاتر مطبوعاتی ایران فردا، خرداد، پیام دانشجو، جامعه و... همه روزهای شنبه یعنی یک روز پس از نماز جمعه و چند روز پس از چاپ بولتن ها اتفاق افتاده است.«قتل های زنجیره ای» یکی از این حوادث شوم و خونبار بود. از مدتها پیش لیستی 74 نفره در بولتن ها رقم میخورد. تا آن که به عیانی تمام در مدرسه علمیه متعلق به آیت الله خوشوقت در تهران جلسه ای معروف به لعن ناصبی ها تشکیل میگردد. سخنرانان که بعدها نامهای آشنایی میگردند برای مراجع و غیرتمندان دینی گزارشی از وضعیت جامعه میدهند و از آنها استمداد میطلبند.سعید امامی که البته در لفافه در دانشگاه همدان یک بار دیگر نیز از طرح خود برای برخورد با مخالفان یاد کرده بود این بار به صراحت در این جلسه از حذف محاربان فکری دفاع کرد. زیارت عاشورایی خوانده شد و ناصبی ها هم لعن شدند؛ فروهرها، پوینده، مختاری، دوانی، شریف و... از جمله ناصبی ها بودند... پرده سوم: فتوا ـ شیرینی ـ چاقوبولتن ها و جلسات لعن و دفاعیه های سعید امامی از طرحش بالاخره کار خودش را میکند. چهار غیرتمند دینی که حامل فتوای شرعی (1) بودند از نزدیکترین قنادی خیابان دبستان جعبه ای شیرینی میگیرند و به میهمانی ای در خیابان هدایت میروند. میهمانان ناخوانده با «74 ضربه» چاقوهایشان را از خون فروهرها سیراب میکنند. شام آخر فروهرها، رقص خون صاحبان فتوا در قم و تهران بود.پرده چهارم: التهاب ـ جلسه ـ بیانیهپاییز 1377، پاییز روشنفکران و بهار بولتن نویسان بود. اوج پیروزی و غرور همواره شکست است. پروژه حذف مخالفان با بیانیه تاریخی 16/3/1377 وزارت اطلاعات، به دنبال فشارهای داخلی و خارجی و افکار عمومی و مطبوعات مستقل از حاکمیت ناکام ماند. سعید امامی، مهرداد عالیخانی و مصطفی کاظمی و تیم ترور محسنی، روشن و محمدی بازداشت شدند. به منظور تلاش برای آزادی بازداشت شدگان و فریب افکار عمومی و بازجویان در شهرک شهید محلاتی، خانه امنیتی حسین شریعتمداری جلسه ای تشکیل شد. حاضران در جلسه عبارت بودند از: اسدالله بادامچیان، حسین الله کرم، حسین شریعتمداری، اکبر خوش کوش، سید داود واقفی، سردار میرکیانی و نگارنده[امیرفرشاد ابراهیمی]. بالاخره پس از ساعتها بحث و بررسی جلسه منتج به آن شد که گروه مجعولی ساخته شود تا با صدور بیانیه هایی مسئولیت قتلها را بر عهده گیرند و اینچنین با امید به چانه زنی ها در بالا و بازی با افکار عمومی و کمیته تحقیق شاید مفری برای آزادی بازداشت شدگان باز شود.«گروه فدائیان اسلام ناب محمدی» اینچنین متولد شد و سید داود واقفی با نام مستعار مصطفی نواب، هدایت این گروه را بر عهده گرفت و اولین بیانیه خود را روز یکشنبه 29/9/1377 صادر نمود و مسئولیت قتلها را پذیرفت و حتی در قبال این تندروی ها از «رهبر غریب و مظلوم» پوزش خواست چرا که خود را مکلف به وظیفه در قبال هتاکی های مشتی وطن فروش مزدور و ناصبی میدانست و اعلام نمود که این آغاز راهی است که در پیش گرفته ایم. از سوی دیگر پشت پرده نشینان این گروه چانه زنی و تلاش را برای آزادی یارانش آغاز کردند. در 24/10/77 اسدالله بادامچیان نزد علی خامنه ای میرود و ضمن اشاره به بغض انقلابی این گروه که از «خادمان نظام و بچه های سپاه و وزارت اطلاعات میباشند» درخواست آزادی سعید امامی را که تنها شرط ساکت نشستن اینها[بچه های سپاه و وزارت اطلاعات] میباشد، مینماید. در همین جا بود که خامنه ای که زیر فشارهای عدیده قرار داشت و توان آزادی سعید امامی را در خود نمیبیند با لحنی آکنده از بغض به اسدالله بادامچیان میگوید:«سعید امامی دیگر تمام شد! بروید خودتان هر کاری که به نظرتان می آید انجام دهید.»یک هفته بعد مجددا «فداییان ناب محمدی» دومین بیانیه را صادر مینمایند و تهدید میکنند که منتظر حوادث بعدی باشید.پرده پنجم: بمب ـ داروی نظافت ـ بازداشت«فداییان اسلام ناب محمدی» به وعده خویش عمل میکنند و در میدان آب مشهد با انفجار بمبی چهار تن را به کشتن داده و ده ها تن دیگر را زخمی میکنند. سعید امامی به هر حال لب به سخن میگشاید و پرده از راز قتلها و فتواها بر میدارد. فلاحیان و هاشمی وارد صحنه میشوند و با پروژه داروی نظافت(2) سعید امامی را در بیمارستان لقمان الدوله تهران با آمپول هوا برای همیشه ساکت میکنند. لایه های عمده ستاد قتلهای زنجیره ای بازداشت میشوند. داود واقفی یا همان مصطفی نواب برای دومین عملیات انتقامی در حالی که میخواست بمبی را در خیابان پاستور در حوالی نهاد ریاست جمهوری کار بگذارد بازداشت و روانه بازداشتگاه توحید میشود. یونسی وزیر اطلاعات در مصاحبه ای مطبوعاتی خبر بازداشت و دستگیری اعضای گروه «فداییان اسلام» را میدهد و خاطرنشان میسازد که چشم فتنه کور خواهد شد. البته این بار چانه زنی و فشار جواب میدهد و پس از گذشت شش ماه و سکوت نسبی اوضاع، خامنه ای دستور آزادی تمامی بازداشت شدگان (داود واقفی، سردار میرکیانی، رضا مقدم، عبدالحمید جولایی، هاشم عباسی، رضا تهرانی و میثم گودرزی) گروه فداییان اسلام را صادر میکند. بازداشت شدگان که از اعضای وزارت اطلاعات و لشگر 27 محمد رسول الله(ص) سپاه پاسداران بودند با تعهد عدم تکرار اعمال گذشته، آزاد میشوند.پرده ششم: آزادی کوران و بیانیه و بیانیه...«فداییان اسلام ناب محمدی» گروهی که کوچکترین جرمشان ریختن خون تعدادی از هموطنان بیگناه در مشهد بود و با حمله به توریست های خارجی در مقابل هتل آزادی باعث آن رسوایی برای ایران شده بودند به ضرب اشاره رهبر از بند رستند و آزاد شدند گرچه پیشتر یونسی اعلام کرده بود چشم فتنه را کور خواهد کرد. تروریستهای غیرتمند دینی آزاد میشوند و هر از چند گاهی هر بار که صلاح میبینند وارد عمل میشوند!گرچه ظاهرا وعده یونسی درست از آب درآمده اما تروریست کور خطرناکتر از تروریست بینا است. این گروه در آخرین اقدام خویش روز چهارشنبه 7 آبان 1382 ضمن تهدید به قتل و کشتن ده نفر از فعالان سیاسی اعلام کرده اند که:«... برای آخرین بار به این افراد معلوم الحال هشدار داده میشود تا در هر نقطه ای از این عالم که باشند دست از جسارت و پرده دری و خیانت برداشته، در غیر این صورت سرب داغ سلاح نواب پاسخ کلام سرد و بی روحشان خواهد بود...»«فداییان اسلام» ظاهرا بجز بیانیه و کشتمان چیزی نمیشناسند، آزادانه عمل میکنند و حمایت های رهبری را هم با خود دارند و جز با «سرب داغ» حرفی با دیگران ندارند...

بكشيد با مسئوليت من


ساختمان 1600 این نامی بود که برای خانه ای در شمال تهران درحوالی خیابان نیاوران در نظر گرفته شده بود، البته بیشتر با نام "پاتوق" میخوانندش، سعید امامی (اسلامی)، مهرداد عالیخانی (سید صادق) احمد قبه (حاج کمیل) و مصطفی پور محمدی همیشه پای ثابت پاتوق بودند.
چیزی قریب به شش ماهی میشد که شیخ احمد جنتی به عنوان نماینده ولی فقیه و رئیس ستاد امر به معروف و نهی از منکر مرا برای بررسی وضعیت فرهنگی به ایشان معرفی نموده بودند. در آن زمان سعید‌ امامی معاون بررسی وزارت اطلاعات بود و کار من خواندن کتابهای تازه منتشره و مطبوعات بود و هر جایی طبق اشلی که برایمان  ترسیم نموده بودند اشکال و انحرافی میدیدم زیرش خط میکشیدم و اشاره ای مینوشتم که مثلا در این داستان که در فلان مجله به چاپ رسیده چکمه پوشان منظورش بسیجیان و رزمندگان است و . . . قرار بر این بود که در آن ساختمان من و تعدادی دیگر از دوستانم که مشغول به کار شده بودیم فقط "کار بررسی فرهنگی"! شود که یک روز دیدم پاترولی وارد ساختمان شد و ماموران مردی را پیاده کردند و با چشم بند به زیرزمین ساختمان بردند.
برای تعدادی از دوستان و همکاران این سئوال پیش آمده بود که واقعا اینجا چه خبر است ؟  در نتیجه شب که سیدصادق آمد موضوع را با وی در میان گذاشتیم، او نیز گفت: "مطمئن باشید  که دیگر این موضوع تکرار نخواهد شد. چون نمیخواستیم او را به زندان ببریم اینجا آورده ایم آن هم فقط برای ارشاد!.
 او را یک ماهی در زیرزمین نگهداری میکردند، اما نه برای ارشاد که ظاهرا زیر شکنجه بود چرا که گاها همکارانم می گفتند که  اکثر اوقات هواکش زیرزمین را روشن میکنند  که صدای زیادی داشت و ناله و فریاد همواره در پس این صداها گم میشد و هر بار که یکی از همکاران و اعضای دفتر بررسی فرهنگی می پرسیدند  که  این چه وضعیتی است وعده میدادند که تمام میشود، تمام میشود . . . تا شبی که وی را آوردند طبقه بالا برای گرفتن مصاحبه تصویری در حضور آقای مصطفی پور محمدی که تیم تصویربرداری را به همراه آورده بود.
در همان راه پله بود که وی را دیدم و در همان نگاه اول شناختمش. خبر مفقود شدنش را در روزنامه ها خوانده بودم و فهمیدم که کاری ورای بررسی وضعیت فرهنگی مطبوعاتی در این ساختمان انجام میشود. مصاحبه اش که تمام شد دوباره بردنش به زیرزمین. در همین اثنا بود که سعید‌ امامی آمد، تنها نبود، محسنی و سید ضیاء هم همراهش بودند.
در آن ساختمان البته به غیر از کار ما ، بولتنی نیز تهیه می شد بنام مصباح که البته کار تایپ و صفحه بندی اش بخاطر وجود کامپیوتر و تجهیزات چاپ در بخش ما آنجا انجام می شد ، گمان می کنم همان شب بود یا فردایش که مطالب مصباح آماده شده بود و طبق روال باید اجازه سعید امامی را برای تکثیر می گرفت که سعید امامی وقتی کارتابل مصباح را دید گفت باشد برای بعد الان کلافه ام.
احساس می کردیم که مربوط به ماجرای آن مهمان ! باشد . که وقتی به ایشان گفتیم ، گفت: امشب، امشب این قصه تمام میشود. داشتند سوار ماشینش میکردند که من باید میرفتم و ساعاتی از شب گذشته بود. ساختمان را ترک کردم و این آخرین باری بود که به آن ساختمان میرفتم چرا که  فردایش نزد شیخ احمد جنتی رفتم و به واسطه اینکه کارهای ستاد و حزب الله زیاد شده بود و باید همه تلاشمان را آنجا معطوف می کردیم  عذر خواستم و از وی خواستم فرد دیگری را به ایشان برای بررسی مطبوعات معرفی کند که دیگر هرگز فرصت این کار میسر نشد.
 زمان گذشت و گذشت. دو ماه بعد فاجعه قتلهای زنجیره ای اتفاق افتاد و آن پاتوق هم برچیده شد. اخبار و اوراق بازجویی های سعید امامی جسته و گریخته به بیرون هم درز میکرد، سعید ‌امامی پیرامون حوادث آن شب در بازجوییهای 970 صفحه ای اش که در 18 جلد توسط‌ کمیته منصوب ریاست جمهوری و سازمان قضایی نیروهای مسلح (علی ربیعی، نیازی، سرمدی) ضبط شده است، خود چنین میگوید: (2)
 "مدتها بود که حکم بازداشت و دستگیری پیروز دوانی را از قوه قضائیه درخواست نموده بودیم، برابر گزارش اداره کل اطلاعات مجامع فرهنگی وی فعالیتهای تخریبی زیادی را در پوشش کانون نویسندگان و دیگر گروههای به ظاهر فرهنگی انجام میداد و ارتباط گسترده ای هم با رادیوها و عوامل ضدانقلاب خارج‌ از کشور داشت، منتها به دلیل حساسیتهای رایج پیرامون این قبیل افراد و شرایط عمومی کشور با آن موافقت نمیشد. تا آنکه یک روز در دیداری که با حاج آقا محسنی اژه ای داشتم موضوع را شخصا با ایشان در میان گذاشتم و وی پیشنهاد کرد ‌خودتان عمل کنید و از وی مصاحبه تصویری بگیرید بعدا مستند به آن مصاحبه اعلام جرم کنید تا حکم بازداشتش صادر شود. قبول کردم و فردایش جریان این توافق را به سیدصادق که معاون عملیاتی ما بود گفتم. وی را بازداشت کردند. مدتی در یکی از خانه های امن حوزه مشاوران بود تا اینکه برای مصاحبه آماده شد. مصاحبه از ایشان که گرفته شد موضوع را به اطلاع حاج آقا دری رساندیم، ایشان گفت حکمش را که گرفتید تحویل اطلاعات نیروی انتظامی بدهیدش، بازداشتگاه خودمان نبریدش. موضوع گم شدن وی جنجال به پا کرده بود و علی الظاهر آقا هم کمی احتیاط میکرد. با حاج آقا محسنی آمدم تماس بگیرم نتوانستم پیدایش کنم، به تیم گفتم ایشان را آماده اعزام بکنند و بالاخره توانستم همان شب حاج آقا[محسن اژه ای] را در منزلشان ببینم، موضوع را به ایشان گفتم که گفتند لازم نیست تحویل نیروی انتظامی بدهید، حکم افسادش صادر شده، تمامش کنید! حتی واضحتر هم گفتند که با مسئولیت من بکشیدش. اینجا بود که بنده هم به سید صادق گفتم که به تیم بگویید. من خودم به واسطه مشکلی که در مقابل دفتر حفاظت منافع مصر اتفاق افتاده بود رفتم آنجا و تیم حکم را در همان ساختمان اجرا نموده بود آن شب . . . "(صص 461ـ462 از جلد 17 بازجویی های سعید امامی) .
بعدها که از قضای روزگار من و مهرداد عالیخانی (وی به واسطه قتلهای زنجیره ای و من به واسطه آن نوار افشاگری) به زندان افتادیم در بازداشتگاه 66 سپاه برایم فاش ساخت که وی را در همانجا به قتل رسانده اند و در باغچه همان ساختمان دفنش کرده اند. از زندان که آزاد شدم یک بار در سخنرانی ای در دانشگاه علوم پزشکی تهران اعلام کردم که پیروز دوانی با حکم محسنی اژه ای به قتل رسیده است ( دی ماه سال 1382- میزگرد پرسش و پاسخ انجمن اسلامی علوم پزشکی تهران ) ، چرا به این مسئله رسیدگی نمیشود؟  فردای آن روز آقای محسنی اژه ای هم در مصاحبه با خبرگزاری ایرنا موضوع را تکذیب کرد و اعلام کرد‌ که این مطلب هم از مطالب کذب فرشاد ابراهیمی است ! متعاقبا من  ایشان را دعوت به مناظره کردم که البته هیچ پاسخی نیامد تا اینکه از سوی آقای علی ربیعی برایم پیغام آمد که بروم نزدش و وقتی رفتم دفتر ایشان گفتند که موضوع پیروز دوانی پیچیده تر از این حرفهاست و تو هم به اندازه کافی مشکل برای خودت داری، پایت را از این ماجرا بکش بیرون که خیلی خطر دارد! و من هم بواسطه مشکلات بسیاری که آن روزها داشتم رهایش کردم ...
1ـ یکی از بولتنهای هفتگی معاونت بررسی بود که کار تهیه آن برای مدتی برعهده آن دفتر  بود.
 2ـ برگهایی از این اوراق بازجویی توسط یکی از دوستانم از درون سازمان قضایی نیروهای مسلح به دست من رسیده است که  نسخه ای از آن را نیز به کمیسیون اصل نود مجلس ششم ارائه دادم و آقای انصاری راد نیز بارها آنرا در مطبوعات و جلسات مختلف مستند قرار دادند  و گوشه هایی دیگر از آن را نیز در مقاله "لیلاج بازنده" آورده ام .

بنيادگرايي اسلامي

یکی از ویژگیهای شاخص طبیعت بشری این است که به عنوان ملجا و پناه همواره دین و آئینی برای خویش دست و پا می کند . این امرریشه روانی در بسیاری از مصائب و مشکلات بشری دارد ترس از مرگ و مشکلات سخت و طاقت فرسای دنیوی و.... همه انسان دنیوی را بر آن میدارد تا برای حل و مرتفع نمودن این مصائب از نیرویی ماورا الطبیعی به نام دین کمک بگیرد . این امر اگر به صورت فراگیر و افراطی وارد عرصه های زندگی بشری بشود چیزی است که از آن به عنوان بنیاد گرایی دینی نام برده میشود. امروزه مادر قالب بنیادگرایی دینی شاهد چند خیزش عمده هستیم که از جمله آنها می باشد : بنیادگرایی سوسیال مسیحیبنیاد گرایی صهیونیستیو بنیاد گرایی اسلامی طالبان ،وهابیون ولایه هایی در ایران همچون جریان انجمن حجتیه از جمله نمونه های بارز بنیادگرایی دینی اسلامی می باشد. بنیادگراها همواره یا به نام خدا و یا به نام دین و محلهای مذهبی و یا علایم و نشانه های یک مرجع متعالی دست به حرکت فراگیری می زنند. از جمله بنیاد گرایانی که به نام دین برخاسته اند میشود به سوسیال مسیحیان اشاره کرد و همچنین از جمله بنیاد گرایانی که به نام محلی خاص برخاستند نیز میشود به صهیونیستها اشاره کرد. ویا نئو نازیهایی که صلیب شکسته برایشان حکم مقدس ترین چیزهارا دارد. و اما بنیاد گرایان اسلامی که نام و یاد خدارا سرلوحه تمام امور خویش نموده اند : اسلام که در سرزمین عربستان متولد شد مملو است از واژه های عربی از جمله خود اسلام که درزبان عربی یعنی حالت تسلیم و مسلمان یعنی فردی که تسلیم بی چون و چرای خداست. پس اسلام و مسلمانیت در وضع طبیعی خویش همواره به نوعی بنیادگرایی رادر دل خویش دارد . در اسلام ما تعاریف عمده و کلانی داریم تمامی جوامع و نهادهای موجود می بایست حول محور اسلام و شرع بگردند. شرع نیز خود تعریفی خاص دارد که البته منشا تمام انشعابات در اسلام از همین خاستگاه بر می خیزد. شرع و شراع یعنی راه رفتن و نیل به سوی یک هدف واحد که البته «الله» می باشد . اینجاست که تعاریف و قرائتها از این نحوه رسیدن به «الله»شروع میشود و گاه تعاریف بسیار سهل و آسان از آن مستخرج شده و گاه دستورات و فرامین خشک و خشن و لایتغیری از آنها کاشف به عمل می آید. تفسیر و قبض و بسط تئوریک شریعت عمدتا در دین اسلام بر عهده فقها و و مفسران دینی است که از آنها به نام مراجع یعنی افرادی که محل رجوع برای دریافت تمام سئوالات دینی هستند ، می باشد . امروزه اصلی و مبرم ترین مسئله بنیادگرایان اسلامی حکومت و سیاست می باشد و البته در این راستا نیز ما با انبوه ای از روشها و افکار حکومتی اسلامی مواجه هستیم. اینجاست که قرائتی که آیت الله خمینی از اسلام حکومتی دارد هیچگاه همانی نیست که ملا عمر دارد و یا آنچه که حکام سعود از اسلام باور دارند هیچگاه همانی نیست که سید قطب و المودودی پذیرفته اند . البته در کلان بحث ما شاهد بهم پیوستگی تمام این روشها و گزینه های حکومتی با هم هستیم . در اینجا فهرستی از آغاز گران دین و اسلام حکومتی را می آوریم: حسن البناء و سید قطب در مصرعلی النداوی در هندسید ابوالاعلی مودودی در پاکستانروح الله خمینی در ایران آیت الله خمینی از جمله معدود این رهبران اسلام حکومتی است که شیوه مدون حکومتی خویش را معرفی نموده وی در کتاب حکومت اسلامی که البته به طرز شگفت آوری تعغیر نام داد به ولایت فقیه مانیفست حکومتی خویش را بیان نموده ، البته ایشان هیچگاه فرصت آنرا نیافت که به اجرای تام و تمام آن بپردازد و پس از فوت ایشان وروی کار آمدن سید علی خامنه ای نیز ما شاهد جرح و تعدیلهای فراوانی نسبت به آنچه که در آن کتاب آمده بود ، بودیم. به هر حال برای یک مسلمان وابستگی بنیادی نه به وطن بلکه به امت اسلامی یعنی اجتماع مومنان مطرح است و مسلمانان همگی از نظر تسلیم بودن به الله برابر و همسانند . برادری در دین اسلام جهانی است و از حد مرزهای جغرافیایی و سیاسی فراتر می رود و این امری است که در سالهای اول پیدایش انقلاب اسلامی ما شاهد آن بودیم دستهایی در تلاش بودند تا با وارد نمودن اصولی حتی در قانون اساسی از ایران به عنوان سرزمین اسلامی نام ببرند و مرزهای خود را با کشورهای مسلمان همسایه از میان بردارند . اما بنیاد گرایان اسلامی برای مقاومت اجتماعی و قیام سیاسی همواره دست به بازسازی هویت فرهنگی می زنند و بنیاد گرایی اسلامی نهضتی مرتجع و سنت گرا نیست! ما در بنیاد گرایی اسلامی با پدیده های فرامدرن مواجه هستیم.عوامل فوران نهضتهای اسلامی و زایش بنیادگرائی: *نابودی جوامع سنتی که در نتیجه شامل قطع ریشه های سنتی روحانیون است .*نا کامی حکومتها در توسعه اقتصادی و توزیع رشد منافع اقتصادی (ضعف اقتصادی ).*ناکامی حاکمیت در نوسازی سیاسی در غالب حکومتهای اسلامی (نداشتن الگو و ضعیف بودن برای اصلاحات ). در نتیجه عوامل یاد شده می باشد که بنیاد گرایان اسلامی با حربه ایدئولوژیهای شکست خورده و ... به میدان آمده و قدرت را بدست می گیرند. بارز ترین نمونه این مدل ایران می باشد . انقلاب سفید پهلوی دوم در سال ۱۳۴۲ آغاز شد در این مرحله تلاش محیر العقولی و بلند پروازانه ای برای اصلاح ساختارهای اقتصاد و نو سازی جامعه با حمایت ایالات متحده و هدف پیوستن ایران به جبهه سرمایه داری جهانی آغاز شد . انقلاب سفید باعث تضعیف پایه های سنتی جامعه شد این تزلزل و تحول از قشر کشاورز و کشاورزی گرفته تا تقویم رسمی مشاهده میشد . بنیاد گرایان و محافظه کاران اسلامی برای رسیدن به اهداف خواه سیاسی و خواه مذهبی ما شاهدیم که بنیاد گرایان و محافظه کاران اسلامی گرچه در نوع نگرش اهداف مرتجعانه داشته اند اما هواره شیوه های نو دارند وبه اعمال مرتجعانه روی نمی آورند ما در قشری ترین لایه بنیاد گرایی اسلامی همچون طالبان استفاده و بکارگیری از تکگنولوژی مثل اینترنت و رسانه های نوین را شاهدیم.و یا وجود شوراهایی مشورتی مثل پارلمان و سنا در حکومت اسلامی ایران همه نشان از رویکرد بنیادگرایان اسلامی به تلاشی برای بازسازی هویتی نو و جدید برای تحقق بخشیدن به آرمانشهر الهی دارد. آری حاکمان بنیاد گرا شاید بتوانند دست به ایجاد حکومت و دولت بزنند و حتی علایق مردم را نادیده بگیرند اما حکومت غافل از مردم حکومتی بی بنیاد است مثلا در شوروی ما شاهدیم که این اتفاق افتاد هفتادو چهارسال کمونیستها انحصار طلبانه و بنیاد گرایانه اتحاد جماهیر شوروی را تحت سیطره خویش داشتند اما بالاخره یکروزی این دمل ترکید و به ناگاه دیدیم که آن اتحاد مطیع و ساکت چگونه سر بر آورد و پرچمها بالارفت که من اوکراینی هستم ، من روس هستم ، من آذری هستم . تجربه شوروی شاهدی است بر قدرت ملتها دربرابر و فراتر از حکومتهای جزم اندیش. و تجربه عراق و افغانستان شاهد گویا و بسیار نزدیکی است دال بر تمام شدن تاریخ مصرف بنیاد گرایی اسلامی .

پرچم اهدايي ايران به نئو نازي ها

چندی پیش در یادداشتی برایتان افشا نمودم که چگونه جمهوری اسلامی توسط عوامل اطلاعاتی خویش در سفارت ایران در آلمان و ترکیه طی دیدارهای محرمانه ای با نئونازی های آلمان ضمن اهدای کمک یک میلیون یوروی به آنها و وعده حمایتهای ادامه دار از آنها به توافق رسیدند تا آنها از سیاستهای جمهوری اسلامی و خاصه سیاستهای احمدی نژاد درباره هولوکاست حمایت کنند و آنها هم با حمایتهای مالی شرایط راهگشایی آنها را به پارلمان فراهم کنند .اکنون این فیلم را ببینید که مربوط به دیدار احمدی نژاد با اعضای تیم ملی فوتبال ایران و همچنین اعضای فدراسیون فوتبال ایران قبل از سفر به آلمان و شرکت در بازی های جام جهانی است . کاری به افاضات حکیمانه و مزه پراکنی های آقای احمدی نژاد در این فیلم ندارم به آن قسمتی توجه کنید که ایشان می گوید بسیاری از آلمانی ها با هجوم به سفارت ایران در آلمان خواستار پرچم ایران شده اند تا از ایران حمایت کنند ! البته آلمانی های مورد اشاره احمدی نژاد که پول تو جیبی شان را هم در آنتالیا از عوامل اطلاعاتی ایران گرفته اند و خواهان پرچم جمهوری اسلامی هستند تا بنفع تیم فوتبال ایران شعار بدهند، همینها هستند که عکسشان را هم با پرچم اهدائی سفارت جمهوری اسلامی می بینید ! عکس فوق را خبرنگار اشپیگل از تجمع چند صد نفری اعضا و هواداران نئو نازی های آلمان تهیه کرده است . اشپیگل از تعریف و تمجید و حمایتهای نژاد پرست های آلمانی از محمود احمدی نژاد و از جمهوری اسلامی، می نویسد و اینکه آنها معتقدند احمدی نژاد فردی است طرفدار هیتلر، ضد یهودی و ضد کمونیست ! .این داستان ادامه دارد و در روزهای آتی گوشه های دیگری از حمایتها و توافقات ایران و نئو نازی ها را برایتان خواهم آورد ...

الرزقاوي كشته شد

نوری مالکی، نخست وزیر عراق، شب گذشته کشته شدن ابومصعب الزرقاوی، از رهبران گروه های شورشی این کشور را اعلام کرد ! روز پنجشنبه،۸ ژوئن، نخست وزیر عراق با شرکت در یک نشست خبری در بغداد که مستقیما از شبکه تلویزیون دولتی آن کشور پخش می شد، و به سرعت تبدیل شد به تیتر اصلی روزنامه ها و خبر فوری تمام تلویزیونهای دنیا ، اعلام کرد: ابومصعب الزرقاوی، رهبر شبکه القاعده در عراق، در نتیجه همکاری مردم عراق "معدوم شده است" پس از آن بود که حاضرین در نشست با کف زدنهای خود مالکی را تشویق نمودند و سپس ، زلمی خلیل زاد، سفیر آمریکا در عراق، و ژنرال جورج کیسی، فرمانده نیروهای ائتلاف بین المللی به رهبری آمریکا در آن کشور مطالبی را در خصوص این عملیات به اطلاع رسانه ها رساندند . کیسی که سخنانش با پخش ویدویی از عملیات همراه بود گفت : الزرقاوی در نتیجه حملات هوایی به یک خانه امن محل اقامت وی واقع در هشت کیلومتری شمال شهر بعقوبه به قتل رسید و جسد وی از طریق انگشت نگاری و بررسی خصوصیات چهره شناسایی شده است. گفته می شود این حمله هوایی شب گذشته به اجرا گذاشته شد و چند تن از دستیاران نزدیک الزرقاوی نیز در جریان این عملیات کشته شده اند. پیش از این نیز در چند مورد اخباری از زخمی شدن و بیماری ابومصعب الزرقاوی انتشار یافته اما این گزارش ها تایید نشده بود. ابومصعب الزرقاوی از رهبران گروه های شورشی در عراق بود و هواداران وی، که بسیاری از آنان را اسلامگرایان خارجی تشکیل می داند، ظاهرا پس از سقوط رژیم سابق عراق به این کشور راه یافته بودند. این افراد مسئول حملات متعدد از جمله بمب گذاری های انتحاری و گروگانگیری و قتل چندین شهروند خارجی شناخته شده اند. سازمان های اطلاعاتی آمریکا الزرقاوی را یکی از رهبران اصلی گروه های تروریستی در عراق می داسنته و نام وی در صدر فهرست افراد تحت تعقیب ارتش ایالات متحده در عراق قرار داشته است. الزرقاوی کیست ؟ زرقاوی که در اردن به دنیا آمده اولین بار به عنوان رهبر گروه شورشی 'توحید و جهاد' در عراق ظاهر شد. این گروه پس از مدتی (اواخر سال ۲۰۰۴ میلادی) در شبکه القاعده ادغام شد بعد از این بود که زرقاوی به عنوان رهبر القاعده در عراق معروف شد . البته نام اصلی او احمد فاضل النزال الخلایه است وی در سال ۱۹۶۶ در شهرک زرقا، در شمال غرب امان، پایتخت اردن به دنیا آمد و بعدها کنیه ابومصعب و نام شهر زرقا را برخود نهاد و به ابومصعب الزرقاوی مشهور شد. ظاهرا دوره نوجوانی و جوانی زرقاوی با ارتکاب جرایم عادی سپری شده اما در دهه ۱۹۸۰ و زمان اشغال افغانستان توسط نیروهای شوروی، وی نیز به همراه دیگر تند روهای اسلامی که امروزه در دنیا با نام القاعده معروف می باشند به آن کشور رفت و پس از آن بود که به عنوان فرمانده "اعراب افغانستان" شناخته شد و رهبری داوطلبانی را برعهده گرفت که از کشورهای عرب برای جهاد علیه شوروی عازم افغانستان می شدند. پس از خروج شوروی از افغانستان، زرقاوی به اردن بازگشت و یک گروه بنیادگرا را با هدف استقرار نظام اسلامی در آن کشور برپا کرد٬وی بعدا به اتهام تلاش برای براندازی نظام حکومتی اردن و تشکیل خلافت اسلامی و دست زدن به اقدامات خشونت آمیز محاکمه و به هفت سال زندان محکوم شد و پس از آزادی از اردن گریخت. زرقاوی از شورش های عراق به عنوان تخته پرشی برای گسترش فعالیت ها و عملیاتش استفاده می کرد، زرقاوی نیز در رویه ای مشابه با آنچه که بن لادن انجام می دهد ، دست به انتشار نوارهای صوتی میزد و در آنها آمریکا و متحدانش را به چالش میکشید. اما تنها یک بار، حدود دو ماه پیش از مرگش، در نوار ویدئویی ظاهر شد. با این حال، تصاویر متعددی به نام 'توحید و جهاد' از بریدن سر گروگان های خارجی پخش می شد که به گفته بسیاری نفری که در آن تصاویر با چاقو کنار شخص گروگان می ایستاد، خود زرقاوی بوده است . برای اولین بار و پیش از آغاز حمله نیروهای تحت رهبری آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ میلادی، وزیر امور خارجه وقت ایالات متحده، کالین پاول، در سازمان ملل گفت که زرقاوی از یاران اسامه بن لادن است که در عراق پنهان شده است. بعد از آن نیز گزارشهای سازمانهای اطلاعاتی مسلم ساخت که زرقاوی ساکن بغداد است . همین نکته کافی بود تا در آنزمان آمریکا حمله خود به عراق را مشروعیت بخشد و از این مسئله دلیل محکمی بسازد در اثبات حمایت صدام حسین از القاعده . اما برخی تحلیلگران در همان زمان هم این ادعا را مردود دانستند و زرقاوی را با توجه به پیشینه وی رقیب بن لادن خواندند، نه همراه وی. این ناظران بر این باور بودند که هر دو نفر - بن لادن و زرقاوی - به عنوان مبارزان 'عرب افغان' و در جایگاه رهبر جنگجویان خارجی در مبارزه علیه نیروهای شوروی سابق در افغانستان به شهرت رسیده بودند و بیشتر با یکدیگر رقابت داشتند. اما این نظریه هنگامی مردود شد که سال گذشته، اسامه بن لادن در پیامی ضمن تقدیر از عملیات ابومصعب الزرقاوی در عراق از وی با عنوان امیر شبکه القاعده در بین النهرین نام برد. اکنون پرونده الزرقاوی برای همیشه بسته شد و باید منتظر ماند تا دید القاعده آیا علاقه ای برای ترمیم و بازسازی نیروهای خود در عراق دارد و یا اینکه با کشته شدن وی پرونده اعمال القاعده نیز در عراق بسته می شود ؟ ..... برای دیدن آخرین ویدئوی زرقاوی به اینجا بروید .