فرهنگ اصطلاحات عجیب سیاسی چاپ فرج سرکوهی !

از عجایب این دوره زمانه ای که ما زندگی می کنیم این است که کوتوله ها روشنفکر شده اند و روشنفکرها مجنون ، مجنونها سیاستمدار شده اند و سیاستمدارها خانه نشین و همین طور بگیر و برو جلو . هر کس اگر چهار تا کلمه قلمبه سلمبه بلد باشد که کسی از آنها سر در نیاورد کارش ردیف است و با گفتن آن حرفهای عجیب و غریب همه می گویند احسنت ! این مخه خیلی می فهمه ببین چه روشنفکر برجسته ای است ! اینجاست که من بارها و بارها گفته ام روزگار ما روزگار مسخره احمقهاست ، چرا که می شود در این روزگار بنام دفاع از خون کشته شدگان در زندانهای بی نام و با نام جمهوری اسلامی لگد پراکنی کرد به بازماندگان آن کشته شدگان و پاسداشت آنها را با جاسوس و خیانت پیشه نام نهادن ایدئولوژی آنها برگزار کرد ! می شود بنام مبارزه با جمهوری اسلامی اپوزیسیون جمهوری اسلامی را به باد فحاشی گرفت و قافیه که تنگ می شود باز شروع کرد به حرفهای عجیب و غریب زدن ! و گفتن : « فراروایت های بزرگ بینش های ایدئولوژیک، کلی و مطلق گرائی است که در غرب از بستر فلسفه کلاسیک آلمان در قرن نوزدهم برخاستند و با فدا کردن فردیت و آزادی های فردی آدمی، با نگاه و شیوه ائی توتالیتر و با ادعای در دست داشتن انحصاری حقیقت مطلق مدعی تحقق بهشت بر زمین بوده و در سده های نوزده و بیست میلادی توان آن را داشتنتد که میلیون ها انسان را در سرتا سر جهان بسیج کنند. این تعریف رایج و پذیرفته شده مکاتبی چون کمونیزم، ــــ و نه همه ی جنبش سوسیالیستی و چپ ـــ را نیز در بر می گیرد. حکومت اسلامی در جهان اسلام و برخی فراروایت های محلی چون جامعه بی طبقه تولیدی یا مدینه النبی رفرمیست های مذهبی را نیز می توان در این تعریف گنجاند. با فروپاشی شوروی آخرین فراروایت جهان گیر در تحقق خود نفی شد. نفی کمونیزم، ــ و مشتقاتی چون لنینیزم، استالینیزم و مائوئیزم ــ اما به معنای نفی همه گرایش های جنبش سوسیالیستی و چپ نیست. جنبش سوسیالیستی و چپ پیش از مارکس و انگلس و لنین وجود داشته و پس از آن ها نیز به حیات خود ادامه می دهد. نقش موثر، خلاق و سازنده احزاب سوسیال دمکرات و اتحادیه های کارگری در اروپای غربی در تبدیل اقتصاد بازار آزاد به اقتصاد اجتماعی بازار و تحقق مکانیزم های گوناگون عدالت اجتماعی از سوئی و رنسانس روایت دیگری از چپ در آمریکای لاتین از دیگر سو تداوم و سرزندگی جنبش سوسیالیستی را نشان می دهند . سوسیال دموکرات ها و اتحادیه های کارگری اروپای غربی راه خود را از کسانی که نظریات مارکس را به ایدئولوژی بدل کردند، از جمله لنین و استالین، جدا کرده، تحولات مهمی را سبب ساز شده و دستآوردهای مهمی چون نظام حاکم بر سوئد و آلمان را تحقق بخشیدند. چپ آمریکای لاتین بر پشتوانه چپ نو دهه های ۶۰ و ۷۰، بخشی از جنبش چریکی آن روزگار و بخشی از چپ سنتی متحول شده، چشم اندازهای تازه ائی را خلق کرده اند. احزاب چپ اروپای غربی در تلاش خلق چشم اندازهای نو هستند. جنبش قدرتمندی که با الهام از مفاهیم چپ علیه جهانی شدن به روایت سرمایه مبارزه می کند، دستاوردهای مهمی را به بار آورده است. این همه سرزندگی و حیات خلاق جنبش چپ و جنبش سوسیالیستی را نشان می دهد . پایان فراروایت های بزرگ، فروپاشی بلوک شرق و حذف مکاتب ایدئولوژیکی چون کمونیزم، لنینیزم، استالینیزم و مائوئیزم گرچه تجربه ائی دردآور و برای برخی آزار دهنده بود اما جنبش سوسیالیستی را از قید دگماتیزم و ایدئولوژی رها کرد . پایان فراروایت های بزرگ پایان جنبش سوسیالیستی و چپ نیست مگر آن که گرایش مطلوب خود را تنها تجلی چپ به حساب آورده و نقد و انکار آن را نقد و انکار همه گرایش های چپ ارزیابی و دیگر گرایش ها را چون گذشته به انحراف به سوی لیبرالیزم، خرده بورژوازی و چه و چه و چه متهم کنیم. در چند دهه اخیر جنبش چپ آمریکای لاتین نقد گذشته را تا نقد بینش ها و مفاهیم پایه ائی پیش برد و مفاهیم و سیاست های نو و راهگشائی خلق کرد. کدام سیاست و مفهوم پایه ائی نو را می توان حاصل نقد چپ سنتی ایران از گذشته خود دانست؟» اینجاست که باید قبل از هر چیز در انتظار چاپ فرهنگ اصطلاحات و کشکول فرج سرکوهی بود ! من پیشتر نیز درباره فرج سرکوهی گفته بودم و این پرسش هنوز برجاست که آقای سرکوهی عزیز کسی که در خانه شیشه ای نشسته است نمیتواند به خانه دیگران سنگ اندازی کند ، کسی که به اسم زندان و زیر شکنجه بودن در خانه امن رفیقه اش روزگار گذرانده است حق ندارد بنام زندانی سیاسی خونبهای جان باختگان زندانهای جمهوری اسلامی را بستاند ، کسی که سر در سیاست ظالمانه سرمایه داری دارد و پابوس مدینه فاضلانه آمریکایی است و جنبش چپ را جنبشی خائنانه می داند پس باید که در عقل وی شک نمود و به او یادآور شد که همین عمو سام جنابعالی است که هشتاد درصد را در دنیا در فقر و فلاکت نگه داشته است و فقط بیست در صد را مشمول حیات می داند و باقی را به سوی ارتجاع و بربریت گسیل می دارد ! همین نظام سرمایه داری است که بنام دموکراسی بالکان را تکه تکه نموده و بنام مبارزه با بلوک شرق افغانستان را بدست طالبان بخشید و بعد بنام مبارزه با تروریست افغانستان را به اشغال درآورد همین سرمایه داری است که امروزه در پیش چشم همه بیش از هفتصد هزار انسان را قربانی اشغالگری خویش در عراق نموده و نفت و تمام ذخایر عراق را به یغماء برده ! راستی آقای سرکوهی عزیز نباید گفت این آمریکای شما چه مهره ماری دارد که این همه کشته و غارت نموده و باز عزیز و محبوب القلوب شما و امثال شماست ؟ و حزب توده و فدائیان خلق اکثریت و اقلیت و چپ های مذهبی و غیر مذهبی وهمه و همه که در برابر زیاده خواهی های غرب و سرمایه داران ایستاده اند جاسوس و خائن و جیره خوار و بزدل هستند ! اگر ظلم و جنایت و کشتار محبوبیت می آورد پس چه فرق است با جمهوری اسلامی و آمریکا و نگفته اید در مانیفست ارجمندتان که چرا باید در رثای کشته شدگان زندانهای جمهوری اسلامی سر به دامان آمریکا گذاشت و گریست ؟ چرا و هزاران چراهای دیگر ای وای از این روزگار مسخره بی قاعده ! پی نوشت :
حتما تا بحال فیلم برخورد وحشیانه پلیس آمریکا را با یک دانشجوی ایرانی را دیده اید ؟ ببینید چند سئوال اینجا مطرح است : اول اینکه ایشان اگر کارت همراهش بوده است چرا کارت را نشان نداده است ؟ و دوم هم اینکه اگر همراهش نبوده است چرا مطابق قوانین اونجا کتابخانه را وقتی انتظامات دانشگاه به ایشان تذکر داده اند ترک نکرده است ؟ اینها تماما برمی گردد به وظایف ایشان اما فارغ از تمام حق دادنهای نژاد پرستانه به این دانشجوی ایرانی که وی اصلا بیگناه بوده است و هیچ تخلفی نکرده است ! که باید قبول کنیم تخلف کرده نباید ذهن خودمان را با اینکه دانشجوی ایرانی مقصر بوده است و تمام مشغول کنیم پلیس غلط کرده که با شوک الکتریکی به جان یک دانشجو که تهدیدی برای کسی نیست و مقاومتی هم نمی کند بیفتد اینها دو مسئله متفاوت است . مگر همین دیروز نبود که همه ما داد و غار می کردیم چرا انتظامات و پلیس دیگر دانشجویان را به دانشگاه تربیت مدرس راه نمی دادند که بروند سخنرانی فکر کنم ابراهیم یزدی را گوش کنند ؟ اینجا پلیس تخلف کرده است و باید این تخلف محکوم شود ! اگر خواستید و یه ذره همت هم داشتید زنگ بزنید به دفتر رئیس دانشگاه و این عمل وحشیانه را محکوم کنید اینم شماره تلفن اونجا : 0013108252151 اگر هم خواستید که میتوانید میل بفرستید ولی فکر می کنم تلفن بهتر باشد ! فیلم واکنش دانشجویان هم نسبت به این مسئله دیدنی است ببینید ! اینم فیلم صحبتهای وکیل این دانشجو چند عکس هم از واکنش دانشجویان دانشگاه یو سی ال ای نسبت به این ماجرا هست که ببینید از همه این حرفها که بگذریم باز خوبه کار به همان شوک الکتریکی دادن ختم شده است و نزدند دانشجو را در روز روشن و پیش چشم همه بکشند ! راستی جمهری اسلامی که بلافاصله بعد از این واقعه خواست از آب گل آلود ماهی بگیرد و تمام سیاستهای آمریکا را زیر سئوال برد و دشمن را محکوم نمود چرا در برابر کشته شدن آن دانشجوی بیگناه سبزواری به ضرب چاقوی یک بسیجی دانشجو البته چاقو کش هیچ واکنشی تا بحال نشان داده و خفقان گرفته ؟ فدراسیون دانشجویان مدافع صلح و حقوق بشر اطلاعیه ای داده است که حرفهای خوبی در این مورد زده ، بخوانید اطلاعیه دفتر تحکیم وحدت در رابطه با قتل یک دانشجو در سبزوار هم خواندنی است

چرا امیرها کشته شدند ؟

دوستی برایم نوشته بود که فلانی حتما برو این فیلم را ببین و ... تا که بالاخره چند شب پیش فیلم سینمایی «چه کسی امیر را کشت ؟» را دیدم البته با کیفیت بسیار نازل و همیشگی مختص فیلمهای ایرانی در این بساط کپی های مسخره و بدون کیفیت ! اما فیلم آنقدر مبتذل و اگر بخواهم دقیقترش را بگویم حقیر و مسخره بود که همان کیفیت پائین هم برای یکبار دیدنش بسنده می کرد ! ، فیلمی که به نظر شاید دوباره اشاره ای باشد بر فیلمهای فرمایشی آنسان که سعید امامی کارگردانها را فرا می خواند و برایشان سرمشق می نوشت که اینها را فیلم کنید ! اما چیزی که با دیدن فیلم برایم سئوال شده این است که چه شده که پس از دو دهه دوباره و به یکباره حکومت بیاد جنبش مظلوم چپ در ایران افتاده است ؟ و دوباره در تلویزیون و سینما و روزنامه ها و تمام بوقها و دفتر و دستکهای حکومت افتاده اند به جان جنبش چپ ؟ ظاهرا حکومت مصمم است تا جوانان و نوجوانان امروزی ایران با دیدن این تلاشهای مذبوحانه و مثلا فیلم فوق تصورشان از جنبش چپ در ایران این باشد که آنچنان که در فیلم با بازی مصنوعی آتیلا پسیانی به نمایش گذاشته شده است چپ های ایران و زندانیان سیاسی مشتی بی سواد و لمپن و ... هستند ! اما غافل از آنکه اگر این حکومت در صلاه ظهر بگوید الان روز است همگان به فکر می افتند که نه الان شب است ! چوپان دروغگوی جمهوری اسلامی نمی خواهد ببیند که هنوز که هنوز است در زندانهای ایران دانشجویان و فرهیخته ترین افراد از اقشار جامعه هستند که اتفاقا گرایشهای چپ نیز در میانشان بسیار است ، نمی خواهد بفهمد که با تمام این تلاشها امروز اوین و زندان رفتن در جمهوری اسلامی بیش از آنکه سر شکست باشد یک افتخار است ، این حکومت و حاکمان غافل دلخوش به فیلمهای اینچنینی هستند اما همین دیروز بود که مثلا عابد توانچه دانشجویی از میان هزاران دانشجوی دربند علنا اعلام نمود که دارای گرایش سیاسی چپ است ! فیلمسازان حکومتی شاید در تلاش باشند که سینما را به تبلیغات تنزل دهند اما همه امروز می دانند که در طی این بیست و هشت سال چه کسی در زندانهای ایران « امیر» ها را قتل عام نمود ، همه می دانند که سعید امامی و محفلش چه خشم و نفرتی از « امیر» داشتند! و اگر به واقع این زندانیان سیاسی مشتی بی سواد و نان به نرخ روز و لمپن و... هستند پس چرا راه را برای نمایاندن این افراد بسته اند ؟ چرا نمی گذارد این افراد آزادانه به صحنه بیایند و خود را به مردم بنمایانند ؟ و مگر از مشتی بی سواد و ترسو باید ترسید ؟ «چه کسی امیر را کشت ؟»شاید می توانست فیلم خوبی باشد اما نیت و دروغی که در پس این فیلم نهفته شده است پرده از داستان و فیلم دیگری برمیدارد که الان سالیان سال است در زندانها و دادگاههای جمهوری اسلامی به نمایش گذاشته است تمامیت خواهی جمهوری اسلامی و خشم و غضبی که اینان از هر جنبش و نهضت دیگری الا حزب الله دارند و هنوز هم که هنوز است اعتقاد دارند حزب فقط حزب الله و البته که منظور شان هم از حزب الله فقط اعوان و انصارشان است نه کس دیگر ! و اینکه کارگردان محترم آقای مهدی كرم پور با چه رویی به خود اجازه می دهد دست به چنین تحریفی تاریخی بزند در حالیکه کفن کشته شدگان زنجیره ای حکومت خشک نشده و لعنت آبادهای جمهوری اسلامی همچون قبرستان خاوران از یاد نرفته است ؟ با چه وقاهتی سعی در القاء این دروغ بزرگ دارد که زندانیان سیاسی را بی سواد و شکم پرور قلمداد کند در حالیکه هنوز چند سالی از فوت صفر قهرمانیان نگذشته است و چند ماهی از مرگ اکبر محمدی نگذشته است که در اعتصاب غذایی جان فرسا جان خود را از دست داد ! هنوز نام زهرا کاظمی از یادها پاک نشده است و هنوز خاطره کودتای هیجده تیر بر علیه دانشجویان لکه ننگی است که از دامن جمهوری اسلامی پاک نشده است . گرچه فیلم سعی دارد در نمایشی مکارانه زندانیان سیاسی را بی سواد و بزدل به نمایش بگذارد اما همین دیروز بود که همه دیدیم برای منصور اصانلو و مهندس موسوی خوئینی نمونه ای از بین هزاران زندانی و کوشنده سیاسی بودند چه قدر و ارزشی قائلند ! واقعا نمی دانم که براستی چه شده است که دوباره شمشیرها آخته شده است برای جنبش چپ ؟ همین چند روز پیش بود که فردی در ادعای روشنفکری در خارج از کشور هر چه دغ ودلی داشت بر سر جنبش چپ فرو آورد و در داخل نیز با اکرانهای اینچنینی و الطاف قلم بدستان دوباره یاد جنبش چپ و چپ ها افتاده اند ! شب آبستن است تا چه زاید سحر ... نگاهی به فیلم : داستان درباره‌ی فردی است که خرافی و لمپن که در عین حال روشنفکر هم هست و سیاسی که کارگردان به شدت تلاش می کند او را از عوام و یک سیاسی چپ قلمداد کند اما این فرد به زودی می برد و به آخر خط می رسد و تصمیم می گیرد تا از جامعه و گرایشاتش دوری گزیند ! اینجاست که سر به بیابان می گذارد و همه هم گمان می برند امير کشته شده و تمامی بستگان و دوستانش از ابتدا به نيکی از او ياد می‌کنند، کمی بعدتر از صفات بدش می‌گويند و کمی بعدتر از تنفرشان به او. و سرانجام همگی به قتلش اعتراف می‌کنند. دوربين ناظری‌ست بر کند و کاو شخصيت‌های داستان اما در پايان امير زنده است و در اثر يک اتفاق از مرگ نجات يافته.

دوست عزیزمان خانم آزاد تسلیت

دوست و خواهر نازنین و عزیزمان ویکتوریا آزاد ! خبر شنیدن فوت پدر عزیزت ما را هم داغدار کرد و امیدواریم خداوند منان آن سفر کرده مهربان را مشمول غفران و رحمت خودش نماید و شما را در غرق در آرامش و صبر نموده . از صمیم قلب به شما تسلیت عرض نموده و در این غم ما را هم در کنار خود بدان . موفقیت و تندرستی شما و خانواده محترمتان آرزوی همیشگی ماست . امیر فرشاد ابراهیمی – امیر آسمانی – سامان دادمان – مسلم معین – میثم ابراهیمی – آرام دیل مقانی - هنگامه شهیدی - راحله کشتگر – طاهره خرم – ستاره نامدار – سارا موسوی خوئینی ها – مریم ناهیدی – شیرین صالحی – صدف ابراهیمی – مریم فولادوند – ژیلا ابراهیمی – بهار خاتمی – فریبا بایرامی .

این سنگهای مرگبار !

به کمپین سراسری قانون بی سنگسار بپیوندیم !

یازده مرد و زن اکنون در جای جای زندانهای ایران در حالی روز را به شب می رسانند که کابوس دهشتناک مرگ شب و روزشان را مختل کرده است ، آنها قرار است بمیرند اما نه با طناب اعدام بلکه باید آنقدر با سنگ بر سر و رویشان کوفته شود تا جانشان بدرآید ! یازده انسان اکنون نه تنها در زندانهای ایران آرزوی زیستن و زندگی نمی کنند بلکه تنها آرزوی شان بهتر مردن است ! یازده نفر اکنون قرار است بمیرند با پرتاب سنگهای کسانی که شاید بعضی از آنها گناهکار تر از محکومی باشند که سنگ سر رو رویشان را می خراشد و می خراشد تا بمیرند، دردناک است ، دردناک است و دردناکتر آنی است که این یازده نفر بی شک رقم دقیقی برای منتظران سنگسار در زندانهای ایران نیست اینها تنها قطره های هستند که در جست و جوی "شبکه وکلاء داوطلب برای دفاع از زنان در شرایط بحرانی" یافته شده اند وفقط اقبال این را یافته اند که نامشان بر سر زبانها بیفتد و چه بسا همین الان هم در گوشه ای از ایران و در زندانی بی نام و نشان سنگهای باشد که بسوی زن و مردی نشانه رفته باشد تا جانش را بگیرد ، آنچه در ذیل می آید، خلاصه ای از پرونده تنی از محکومان به سنگسار است:
سنگسار برای گفت و گو با پسر همسایه "ایران، الف" دختری است از طایفه های بختیاری که در ازدواج اجباری به عقد پسر عمویش درآمده و در سالهای واپسین زندگی مشترکشان رابطه ای خواهر و برادری داشته اند. شوهرش ماه به ماه به خانه نمی آمده و ایران با تنها پسرش که نه ساله بوده، روزگار می گذرانده است. آشنایی با پسر همسایه او را به عشقی پنهانی کشانده، رابطه ای که به گفته ی او، تنها به نامه نگاری و گپی تلفنی محدود بوده است. ایران و پسر همسایه در حیاط خانه گرم گفت و گو بودند که شوهرش از دیوار وارد حیاط می شود و به زن حمله می کند. «آنقدر کتکم زد که دو دندان جلویم کاملا شکست و بیهوش و خون آلود روی زمین افتادم که در این زمان پسر همسایه شوهرم را با چاقو به قتل رساند.» این را ایران می گوید. زنی که به جرم گفت و گو با پسر همسایه محکوم به سنگسار شده است. ایران تنها یک بار آن هم در اداره ی آگاهی به رابطه نامشروع اقرار کرده و پس از آن فقط گفته است که «تلفنی با هم حرف می زدیم و برای هم نامه می نوشتیم.» اما حکم او در تاریخ هیجده فروردین ۱٣٨۴ از سوی دادگاه بدوی شهری بسیار کوچک در خوزستان صادر شد: پنج سال حبس تعزیری به دلیل معاونت در قتل و اجرای حد شرعی رجم. این حکم در دیوان عالی کشور در تاریخ نوزده فروردین ٨۵ عینا مورد تایید قرار گرفت و تنها فرصت او شکایت به هیات تشخیص دیوان عالی کشور است. اما با توجه به وضعیت اجتماعی و فرهنگی حاکم بر خانواده ایران، اگر او از زندان هم آزاد شود، احتمال اینکه از سوی مردان خانواده اش به قتل برسد، بسیار زیاد است. زندان سپیدار اهواز با این شرایط تا زمان اجرای حکم سنگسار پناهگاه اوست.
خفه ام کنند، اما سنگسار نه! «خفه ات می کنند و می میری، ولی خیلی سخت است که هی با سنگ بزنند توی سر آدم» شناسنامه اش می گوید سی و هشت ساله است، اما فرزندانش همه بزرگ هستند و خودش نیز بسیار مسن تر از شناسنامه اش نشان می دهد. در زندان اهواز روزگار می گذراند. با اینکه در قتل شوهرش هیچ دخالتی نداشته و دو بار هم پیش از قتل، جلو مردی را که با او رابطه داشته، گرفته بوده که شوهرش را نکشد، اما به اتهام معاونت در قتل محکوم شده است. کشاورز بوده و سر زمین پا به پای شوهرش کار می کرده، اما شوهرش بداخلاق بوده و هر شب با او دعوا می کرده و کتکش می زده. مردی پیدا شده از خویشان شوهرش که اخلاقی خوب داشته است. خیریه ضمن انکار نقش خود در قتل، به رابطه نامشروع، چهار بار اقرار کرده است. شعبه سوم دادگاه عمومی بهبهان در اردیبهشت ۱٣٨۱ خیریه را به اجرای حد رجم (سنگسار) بابت زنای محصنه صادر کرده است. خیریه می گوید: «حاضرم اعدام شوم، ولی سنگسارم نکنند. خفه ات می کنند و می میری؛ ولی خیلی سخت است که هی با سنگ بزنند توی سر آدم!» . او مطمئن است که اگر آزاد شود، هیچ جایی ندارد برود و برادرانش او را خواهند کشت.
شوهرم را دوست نداشتم صغری مولایی به اتهام همدستی با مردی افغانی در قتل شوهر خود و زنای محصنه در تاریخ ۲۲ مهر ۱٣٨۴ از سوی قضات شعبه ۷۱ دادگاه کیفری استان تهران به ۱۵ سال حبس و سنگسار محکوم شده است. علیرضا دوست شوهر صغری، که او هم افغانی بوده، به مرگ محکوم شده است. صغری که یک زن ایرانی است، در بازجویی گفته است: «چند سال پیش پدرم به زور مرا به عقد عبدالله که مردی افغانی بود، درآورد. من اصلا او را دوست نداشتم و مرتب آزارم می داد، اما با این حال قصد کشتنش را نداشتم. شب حادثه علیرضا به خانه ما آمد، بعد از این که شوهرم را کشت، من ترسیدم در خانه بمانم. با خود فکر می کردم برادران شوهرم مرا می کشند، به خاطر همین با او فرار کردم.
سنگسار در عین وفاداری به همسر شعبه ۷۱ دادگاه کیفری استان تهران "فاطمه" را که بیست و ششم اردیبهشت ۱٣٨۴ محاکمه شده بود، به اتهام مباشرت در قتل عمدی و رابطه نامشروع به قصاص و رجم محکوم کرد. "اصغر" شوهر این زن نیز به اتهام معاونت در قتل عمدی و جنایت بر میت به تحمل ۱۶ سال زندان محکوم شده است. فاطمه درباره نحوه ارتکاب جنایت به قاضی دادگاه گفته است: «یک روز عصر می خواستم به خانه مان بروم. داخل کوچه دو پسر جوان برایم مزاحمت ایجاد کردند. "محمود" که شاهد این اتفاق بود، جلو آنها را گرفت و بعد از چند روز به طریقی که اصلا نمی دانم، شماره تلفن خانه مان را به دست آورد و به من زنگ زد. وی با تماس تلفنی از من خواست تا بنای رابطه نامشروع را با او بگذارم. در این مدت او به خانه ما رفت و آمد داشت. سه روز قبل از حادثه، وقتی محمود به خانه ام آمد، به من گفت باید لباسهایت را جمع کنی و با هم فرار کنیم. اما من همسر، بچه ها و زندگی ام را دوست داشتم. همان روز موضوع را به همسرم گفتم. سپس یک چاقو و کمربند برایش آوردم تا هر کاری می خواهد با من بکند، اما او گفت من یک هفته داخل خانه می مانم تا هر روزی او آمد، پسر جوان را با حرف از خانه بیرون کنی. محمود که وارد خانه شد، همسرم پشت در مخفی شده بود. به محض ورود به خانه شروع کرد به دعوا کردن با من که این چند روز کجا رفته بودم. من به او التماس کردم که از خانه ام بیرون برود. او که همیشه با خود چاقویی حمل می کرد تا در صورت هر گونه مقاومت، مرا تهدید کند. آن روز هم از او خواستم تا از زندگی ام بیرون برود، اما او دائما می گفت به من علاقه مند است و حاضر نیست این کار را بکند. بعد از چند دقیقه که از ورود محمود به خانه ام گذشت، ناگهان اصغر (همسرم) بیرون آمد و با هم درگیر شدند. محمود چاقو داشت و اصغر چوب. همسرم اول با چوب دو ضربه به دستش زد و در آن لحظه من با پایم به دستش زدم. چاقو از دستش افتاد. سپس از پشت او را گرفتم و محمود زمین خورد.» بر اساس گزارش روزنامه اعتماد، فاطمه در حالی که صحنه حادثه را برای مدیر دفتر شعبه ۷۱ بازسازی می کرد، گفت: «در آن موقع طنابی دیدم که کنار اتاق افتاده بود، آن را برداشتم و دور گردن محمود پیچاندم، سپس محکم فشار دادم. اصغر هم پاهایش را چسبیده بود. نمی دانستم چه کار می کنم. ناگهان دیدم که محمود سیاه شده است. طناب را رها کردم، اما دیگر او مرده بود. بعد از چند ساعت همسرم کارتن تلویزیون را آورد و جسدش را در حالی که ملافه پیچ بود، داخل کارتن گذاشتیم. اصغر با کرایه کردن چرخ دستی آهنگری جسد را به کنار ریل راه آهن برد و در آنجا آن را به آتش کشیدیم. ما قصد کشتن او را نداشتیم و فقط می خواستیم وقتی بی حال شد، دست و پایش را ببندیم و تحویل پلیس بدهیم.» . این پرونده در حال حاضر در دیوان عالی کشور در جریان است.
شوهرم مرا می فروخت، من سنگسار می شوم در پاییز سال ۱٣٨٣، ماموران دایره منکرات شیراز، وارد یک خانه فساد شدند و افراد حاضر در آن را دستگیر کردند. در آن میان زنی ۲٨ ساله حضور داشت به نام "پریسا، الف." که در آن خانه توسط شوهرش در اختیار مردان دیگر قرار می گرفته است. او در تحقیقات مقدماتی نزد مراجع انتظامی و شعبه ۱٣ بازپرسی دادسرای شیراز، ضمن اقرار به زنا، گفته که شوهرش به دلیل بیکاری مجبورش کرده که این کار را بکند. این امر را شوهرش نیز تایید کرده است. اما نه دادگاه کیفری استان و نه دیوان عالی کشور هیچ یک سوالی درباره این مساله و همچنین ماهیت اکراهی روابط او با مردان دیگر نکرده اند. ضمن اینکه پریسا در تنها جلسه دادرسی تشکیل شده در تاریخ ۱۱ خرداد ۱٣٨٣ اقرارهای قبلی خود را درباره زنا به شدت انکار کرده است، اما با وجود این انکار پس از اقرار که طبق قانون مستوجب سقوط حکم رجم است و نیز به حد نصاب چهار بار نرسیدن اقرارها در نزد قاضی که لزوم اثبات زنا است، شعبه ۵ دادگاه کیفری استان فارس او را که مادر یک پسر شیرخوار ۲ ساله و یک دختر ۱۲ ساله است، به اتهام زنای محصنه محکوم به حد رجم کرده است. این حکم در تاریخ ۲۴ آبان ٨۴ توسط شعبه ٣۲ دیوان عالی کشور تایید شده است. در حال حاضر در پی اعتراض پریسا و وکلایش به هیات تشخیص دیوان عالی کشور، شعبه ۱۵ این هیات، اعتراض او را وارد دانسته و حکم سنگسار صادر شده را خلاف بین شرع و قانون تشخیص داده و پرونده را واجد رسیدگی مجدد دانسته است.
شوهرم ۱۲ سال مرا وادار به تن فروشی می کرد "کبری ن" زنی است ۴۴ ساله در انتظار اجرای حکم سنگسار. به اتهام معاونت در قتل همسرش که ۱۲ سال او را وادار به تن فروشی کرده، ٨ سال زندانی بوده، دو سال است که محکومیتش پایان یافته و اکنون در زندان تبریز در انتظار اجرای حکم رجم است. می گوید: «کتکم می زد و مرا وادار به تن فروشی می کرد. مردان را به خانه می آورد و در اتاق می نشست تا همه چیز را از نزدیک ببیند. می گفت از دیدن رابطه ای که یک طرفش تویی لذت می برم.» زن دیپلمه است. اهل سنندج. روزی که در پی اصرار جنون آمیز همسرش وادار شد تن فروشی را آغاز کند، ۲۲ سال بیشتر نداشت. شوهرش فوق دیپلم برق داشته و سه ماه بعد از ازدواجشان به تبریز رفته بودند. شش ماه بیشتر در تبریز نماندند. «هنوز یک سال از ازدواجمان نگذشته بود که معتاد شد. هروئین مصرف می کرد. به خاطر اعتیاد، کارش را از دست داد. هزینه زندگی بماند، خرج هروئینش را که کم آورد، مجبورم کرد به تن فروشی و خودش برایم مشتری می یافت.» .بعد از تولد نخستین فرزندش، به دلیل بیکاری همسر و فقر مجبور شده بودند به خادم آباد شهریار نزد خانواده شوهرش بیایند. سالها در آنجا ماندند. حالا دیگر کبری مادر چهار فرزند بود. دو دختر و دو پسر. مادری که برای تامین هزینه زندگی، پرورش فرزندان و اعتیاد مردش، به اجبار روزگار و اصرار همسر، خود را در خانه اش، در اختیار مردان دیگر قرار می داد: «۱۲ سال مرا وادار به این کار کرد. چند سال اول که گذشت، از زندگی نکبت بارم خسته شدم و طلاق گرفتم. چهار فرزند داشتم بی پناه و پشتیبان. اعتیادش را ترک کرد. التماس کرد که به زندگی بازگردم. می گفت از کرده پشیمان است و روال گذشته را پی نخواهد گرفت. وقتی دیدم ترک کرده، برگشتم. به خاطر بچه هایم.» .«یک سال سالم و بی دغدغه زندگی کردیم. کار می کرد و مشکل عمده ای میانمان نبود. تا اینکه دوباره معتاد شد. دیری نپایید که همه چیز از سر گرفته شد. بچه هایم بزرگ شده بودند و دیگر همه چیز را می فهمیدند. می دیدند که پدرشان با زندگی ما چه می کند. از ضرب و شتم های بی امانش تا آوردن مردانی که در پی هوس به خانه ام می آمدند. بعضی مشتری ها دیگر ثابت بودند. "حبیب"، پسر گلفروشی که دائم به خانه رفت و آمد داشت و با خانواده ام صمیمانه دوست بود، یکی از این مشتریهای دائمی بود. در اثنای رفت و آمدهایش داستان زندگی ام را برایش گفته بودم.» از ۱٣۶۲ تا ۱٣۷۴، ۱۲ سال بود که مرد تن همسرش را با هروئین تاخت می زد، دود می کرد و به هوا می فرستاد. زندگی چهار فرزندش را هم. ۱۲ سال بود که کبری اینگونه زیسته بود، بی آنکه به این زندگی عادت کرده باشد: «سال ۱٣۷۴ بود که یک روز باز مرا به باد کتک گرفت. می زد و فحاشی می کرد. از خانه بیرون زدم. تصمیم خود را گرفته بودم. به حبیب، گلفروش ۲۲ ساله زنگ زدم و گفتم که می خواهم شوهرم را بکشم. داستان زندگی ام را خط به خط می دانست. گفت کار را من تمام می کنم. تو فقط به ترفندی از خانه بیرونش بیاور. به خانه بازگشتم. دودلی وجودم را فراگرفته بود. ماجرا را به دختر بزرگم گفتم. ۱۵ ساله بود و بد و نیک زندگی را تشخیص می داد. دخترم با بغضی کینه توزانه گفت: این کار را بکن. راحت می شویم. شب که شد، به شوهرم گفتم یک مشتری خوب پیدا کرده ام که پول خوبی هم می دهد، اما باید نزد او بروم. خوشحال شد و با هم راه افتادیم. فکر می کرد، به محل قرار با مشتری می برمش. اما من در آن بیابان با حبیب وعده داشتم. وقتی درگیر شدند، صحنه را ترک کردم و به خانه آمدم. ده دقیقه بعد حبیب آمد. با لباس خونین. آمده بود که بگوید کار را تمام کرده و می خواهد خود را به مراجع انتظامی معرفی کند. بچه هایم مانعش شدند و گفتند که ما شکایتی از تو نداریم و در واقع تو خانواده ی ما را نجات دادی. لباسهایش را شستم و همه آثار جرم را از بین بردم. اما حبیب تاب نیاورد و رفت تا خود را به قانون بسپارد.» اکنون ۱۰ سال از این حادثه می گذرد. "حبیب" به قصاص برای قتل نفس محکوم شد، اما هشت سال بعد با پرداخت دیه ۷۵ میلیون تومانی به اولیای دم ـ مادر، برادران و فرزندان مقتول ـ آزاد شد. "کبری ن" به جرم معاونت در قتل و اخفای جرم هشت سال محکومیتش را گذرانده و دو سال است که در زندان تبریز در انتظار اجرای حکم سنگسار است به اتهام زنای در حال احصان. فرزندانش بزرگ شده اند. دخترانش ۲۵ ساله و ۱٨ ساله، و پسرانش ۲۴ ساله و ۲۲ ساله هستند. عاقل و بالغند و هیچ کدام مادرشان را که اکنون ۴۴ سال دارد، مقصر نمی دانند. دو سال از پایان محکومیت حبس کبری می گذرد و او برای سومین بار به کمیسیون عفو و بخشودگی نامه نوشته و همچنان منتظر پاسخ مقامات قضایی است.
مراد، ملک را قربانی سنگسار کرد «مدتی مزاحم تلفنی داشتم. مردی به نام "مراد" که به من ابراز علاقه می کرد و نمی دانم از کجا شماره تلفن و آدرس مرا یافته بود. روزی در خانه تنها بودم که با موبایلش به من زنگ زد. مشغول صحبت بودم که زنگ در خانه را زدند. تلفن به دست، در را باز کردم. خودش بود، خواستم در را ببندم که پایش را لای در گذاشت و وارد شد. هر چه تقلا کردم بی فایده بود. چراغها را خاموش کرد و به من تجاوز کرد. برادرم سر رسیده و متوجه حضورش شده بود. شوهرم را خبر کرده بود و وقتی مراد می خواست از خانه خارج شود، او را گرفتند و با چاقو به قتل رساندند. من هم از ضربات چاقو بی نصیب نماندم. وقتی چشم باز کردم، در بیمارستان بودم.» اینها را "شمامه قربانی" معروف به "ملک" به الهام فهیمی وکیل مدافع داوطلبش می گوید. فهیمی که هنوز موفق به خواندن پرونده ملک نشده، می گوید: «به گفته خود ملک، او برای نجات دادن شوهر و برادرش از اعدام، چهار بار به زنای محصنه اقرار کرده و موفق شده با اقرارش بر رای دادگاه تاثیر بگذارد و مجازات اعدامشان را به شش سال حبس کاهش دهد. اما اکنون تاکید می کند که مرتکب زنا نشده و ارتباطش با مراد همان یک بار بوده که بر خلاف میلش، به او تجاوز شده است.» ملک، اهل نقده، دو فرزند دارد. پسر ۱۰ ساله اش، اکنون کلاس چهارم دبستان است و دختر ۹ ساله اش، از تحصیل محروم شده است. مادر این دو کودک که از پاییز سال ۱٣٨۴ در زندان ارومیه است و به رجم محکوم شده است. الهام فهیمی امیدوار است که حکم بدوی سنگسار موکلش در دیوان عالی کشور نقض شود.
این دو زن فعلا سنگسار نمی شوند سال ۱٣۴۷ در مشهد به دنیا آمده است، اما ساکن تهران است. اکنون چهار فرزند دارد. در نخستین روز از اردیبهشت ماه ۱٣٨۱ به اتهام رابطه نامشروع با مردی به نام محمود که تبعه افغانستان بوده، و همچنین معاونت در قتل شوهرش با همین مرد، دستگیر و به‌ ۱۵ سال‌ حبس‌ و سنگسار‌ محکوم‌ شد. بیش از یک‌ ماه‌ پیش‌ در حالی‌ که‌ اشرف‌ هنوز دوران‌ محکومیت‌ معاونت‌ در قتل‌ را می‌گذراند، مسوولان‌ زندان‌ به‌ او خبر دادند که‌ باید خود را برای‌ اجرای حکم رجم آماده‌ کند، اما اشرف‌ با نوشتن‌ نامه‌ای‌ به‌ رییس‌ قوه‌ قضاییه‌ اعلام‌ کرد که‌ توبه‌ کرده‌ و از گناهی‌ که‌ مرتکب‌ شده‌ بسیار پشیمان‌ است‌. این‌ نامه‌ که‌ از سوی‌ شادی‌ صدر وکیل‌ مدافع‌ اشرف‌ به‌ دفتر رییس‌ قوه‌ قضاییه‌ ارسال‌ شد، توسط‌ آیت‌الله‌ شاهرودی‌ مورد بررسی‌ قرار گرفت‌ و در نامه‌ای‌ از مسوولان‌ زندان‌ خواسته‌ شد تا صحت‌ گفته‌های‌ اشرف‌ مبنی‌ بر توبه‌ کردنش‌ بررسی‌ شود. وقتی‌ گفته‌های‌ اشرف‌ از سوی‌ مسوولان‌ زندان‌ مورد تایید قرار گرفت‌، رییس‌ قوه‌ قضاییه‌ به‌ عنوان‌ حاکم شرع‌ دستور توقف‌ حکم‌ اشرف‌ را صادر کرد، اما پرونده این زن هنوز به نتیجه قطعی نرسیده است. اما حاجیه داستانی دیگر دارد: حکم سنگسار حاجیه اسماعیل وند، زن ٣۵ ساله ای که به اتهام زنای محصنه و معاونت در قتل همسرش محکوم به ۵ سال حبس تعزیری و رجم شده بود، پس از نقض از سوی رییس قوه قضاییه برای رسیدگی مجدد به شعبه یک دادگاه عمومی جلفا فرستاده شده است. بهاره دولو، وکیل حاجیه، امیدوار است با حضور در دادگاه و دفاع از موکلش بتواند بی گناهی وی را ثابت کند و برایش حکم برائت بگیرد. حاجیه اسماعیل وند، در سال ٨٣ پس از گذراندن ۵ سال حبس، وقتی با دستور اجرای رجم روبه رو شد، توبه نامه ای به آیت الله محمود هاشمی شاهرودی، رییس قوه قضاییه نوشت و درخواست عفو و بخشودگی کرد. این در حالی است که حاجیه هنوز هم اذعان می کند که هیچ گاه مرتکب زنا نشده و در هنگام تجاوز به وی از سوی مردی که بعدا همسر وی را به قتل رسانده، از ناموس خود دفاع کرده و تنها به دلیل تهدید شدن، برای حفظ جان فرزندانش سکوت کرده است. حاجیه به همراه همسر و دو فرزندش در خانه سرایداری یک مدرسه در شهر کوچک جلفا در شمال غربی ایران زندگی می کرده است. همسر وی به واسطه "خروس بازی" که یک تفریح نه چندان پسندیده ایرانی محسوب می شود، با مرد جوانی که در همسایگی خانه آنها زندگی می کرد، مراوداتی داشته که گاه نیز به درگیریهایی منجر می شده است، اما این ارتباط هیچ گاه قطع نمی شده است. یک روز حاجیه که به همراه دو فرزندش برای دیدن پدر و مادرش به تبریز رفته بوده، به خانه باز می گردد، مشاهده می کند که همسرش به همراه آن مرد جوان در خانه خوابیده اند. دختر ۹ ساله اش برای قفل کردن در بیرون می رود و حاجیه که مشغول انداختن رختخواب کودکان بوده، ناگهان مورد حمله مرد جوان قرار می گیرد. اما حاجیه مقاومت می کند و وقتی مرد متوجه بازگشت دختر می شود، حاجیه را رها می کند و می گریزد. حاجیه وحشت زده از بازگو کردن ماجرا برای دختر خردسالش می هراسد. بعد از آن هم مرد جوان دائم او را به صورت تلفنی تهدید می کرده که اگر سکوتش را بشکند فرزندانش را خواهد کشت. در سال ۷٨ روزی که حاجیه برای معالجه بیماری فرزندش به تبریز نزد خانواده خود رفته بوده، نزاعی بر سر خروس های لاری میان همسرش و آن مرد جوان در می گیرد و آن مرد با میله ای آهنی بر سر وی می کوبد و او را از پا در می آورد. حاجیه را از تبریز به بهانه بیماری همسرش فرا می خوانند و به محض بازگشت، به عنوان معاونت در قتل و دادن اطلاعات در خصوص همسرش به آن مرد دستگیر می کنند. در هنگام رسیدگی به پرونده، اظهارات حاجیه از سوی دادگاه اشتباه تلقی می شود و او که اساسا معنای لغوی "زنا" را نمی دانسته، به اتهام معاونت در قتل همسر و زنای محصنه به ۵ سال حبس تعزیری و اعدام به طریقه حلق آویز به جای رجم محکوم می شود. پس از گذراندن دوران حبس، در سال ٨٣ بر خلاف حکم اولیه، برای حاجیه اسماعیل وند، دستور اجرای حکم رجم صادر می شود، اما به علت ارسال نامه های متعدد از سوی وی به رییس قوه قضاییه، اجرای حکم متوقف می شود. پس از رسیدگی آیت الله هاشمی شاهرودی به این مساله، پس از دو سال بلاتکلیفی، بالاخره حکم نقض شده و روز گذشته (شنبه، ۲٨ مرداد ۱٣٨۵) پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه یک دادگاه عمومی جلفا فرستاده شده است. هم اکنون هفت سال است که حاجیه در زندان به سر می برد و در این مدت تمامی دوره های آموزشی را که در زندان ارائه می شود مثل قلاب بافی و خیاطی فرا گرفته است.
دو مرد در انتظار سنگهای مرگبار
هرچند تحقیقی درباره ی مردانی که محکوم به سنگسارند، نشده است، اما شبکه وکلای داوطلب برای دفاع از زنان در شرایط بحرانی در اثنای تحقیقات خود به دو مورد مرد محکوم به رجم برخورده اند. "نجف الف" که در زندان عادل آباد شیراز به سر می برد و "عبدالله ف" که در زندان ساری است. پی نوشت
برای پیوستن به کمپین سراسری قانون بی سنگسار کافی است به اینجا بروید
سایت بازتاب هم که معروف حضور همه است ! لطف کرده و یه حالی داده به من و کمی منو خندانده (راستی اگه بازتابی ها منو نخندونن پس کی باید بخندونه ؟ در جواب اون آگهی مجانیشون منم لطف می کنم لینکشونو میدم بیائید ما که بخیل نیستیم شما هم بخندید!
دوستان یک لینک با حال! دو ستانی که مایلند آخرین مطالب این وبلاگ را بخوانند میتوانند عضو خبر نامه بشوند تا همیشه از به روز شدن این وبلاگ مطلع بشوند . سارا موسوی عزیز هم مطلبی در وبلاگ گروهی سلام فردا دارد که نگاهی است به مردانگی فاطمه رجبی !

بولنت اجویت نخست وزیر پیشین ترکیه امروز به خاک سپرده شد !

کارا اوغلان امروز پس از صدوهفتاد یک روز مرگ مغزی و یک هفته فوت، بعد از آنکه دولت و مجلس ترکیه یک لایحه فوق العاده را به تصویب رساندند در جوار آنیت کبیر (آرامگاه آتاتورک ) در قبرستانی که مخصوص یاران و سربازان آتاتورک است مدفون شد . مراسم تدفین اجویت در حالی برگزار شد که هر گونه پروازی بر فراز آنکارا ممنوع و بیش از دوازده هزار نیروی امنیتی و انتظامی در آنکارا مستقر تا هر گونه ناامنی و یا شورشی را کنترل نمایند ، اجویت که بیش از سی سال نخست وزیر و بیست و چهار سال نماینده مجلس بود دارای گرایش چپ دموکراتیک و بمدت پنج دهه دبیر کل حزب دموکراتیک چپ بود حزبی که همواره منتقد سیاستهای دولت حاکم بوده و از همین رو دولت حاکم و اسلام گرایان ترکیه روی خوشی نسبت به وی نداشتند . صبح امروز در حالیکه رجب طیب اردوغان وارد مسجد جامع کوجه تپه آنکارا می شد ، حاضران با شعارهای "ترکیه لائیک است ... لائیک خواهد ماند !" به نوعی مخالفت خویش را با اردوغان اعلام نمودند . بولنت از سیاستمداران برجسته پنج دهه اخیر ترکیه بود ، وی یکی از بازماندگان نسل غولهای جهان بود که در اوایل مرداد ماه امسال با کناره‌گیری رسمی از رهبری حزب دمکرات چپ، بدنبال پنجاه سال فعالیت مستمر سیاسی با جهان سیاست وداع کرد. آخرین حضور اجویت در صحنه سیاسی ترکیه، شرکت در مراسم تشییع جنازه مصطفی یوجل اوزبیلگین قاضی مقتول شعبه دوم دیوان عالی اداری ترکیه بود که پس از آن وی دچار ضایعه مغزی شد . بولنت اجویت و همسرش در جامعه ترکیه به سلامت اخلاقی و مالی و ساده‌زیستی شهرت داشته و از نظر شخصیتی نیز در جامعه ترکیه افرادی متواضع و سالم شناخته می‌شوند. اجویت در مقاطعی از تاریخ سیاسی معاصر ترکیه با اقدامات و سیاست‌های خود از جمله در ماجرای ورود نیروهای ترکیه به قبرس محبوبیت فراوانی کسب کرد وی در دهه ‪هفتاد میلادی لقب "کارا اوغلان" گرفت و زمانی که فرمان حمله نظامی ترکیه به قبرس را داد، عکس‌های او با عنوان "کارا اوغلان" در کنار پرچم ترکیه در همه جا نصب شد ، "کارا اوغلان" عنوان قهرمانی افسانه‌ای از ترکهای اویغور است که در قرن دوازدهم میلادی در آسیای مرکزی می‌زیسته است و در فرهنگ ترکیه نماد "قهرمانی و قیام در مقابل ظلم" است. در جامعه ترکیه هنوز از وی با القابی از قبیل "کارا اوغلان"، "فاتح قبرس" و "نخست وزیر متواضع" یاد می‌شود. "رخشان اجویت" نیز که در پست معاونت حزب "دمکرات چپ" خدمت کرده و در زندگی سیاسی اجویت همواره همراه او بوده و از این رو در رسانه‌ها از آنان و گاهی هم از حزب "دمکرات چپ" با عنوان "اجویت ها" یاد می‌شود. اجویت که روحیه شاعرانه‌ای داشته و شعرهایی هم سروده است ، دارای اعتقادات لائیک و دیدگاه سوسیالیستی ملی گرا بود و تقریبا تا دوره‌های اخیر از مواضع خود عدول نکرد. او همچنین احساسات تند ضد آمریکایی دارد و با سیاستهای منطقه‌ای آمریکا مخالف است و بارها در همین مدت ضمن اخطار به آمریکا از سیاستهای جنگ طلبانه اش دولت حاضر ترکیه را انذار می داد تا از همکاری با آمریکا در جنگ احتمالی با ایران بپرهیزد . . اجویت در آخرین دوره نخست وزیری خود به دلیل مواجه شدن ترکیه با بحران شدید اقتصادی در سالهای دوهزار و دوهزار و یک مجبور به پذیرش راهکارهای تلخ اقتصادی صندوق بین‌المللی پول شد. اجویت بعد از کناره‌گیری از عالم سیاست به دفعات دعوت از "کمال درویش" برای تصدی و کنترل امور اقتصادی ترکیه در دوران بحران اقتصادی را "اشتباه بزرگ زندگی سیاسی" خود خواند و تصریح کرد که "کمال درویش با مقدمه چینی برای برگزاری انتخابات عمومی زودهنگام، موجب متلاشی شدن دولت ائتلافی وی و حزب دمکرات چپ شد بعد از این شکست که در سال دو هزار و دو میلادی بود اجویت با اعلام کناره‌گیری از رهبری حزب، وداع تلخی با جهان سیاست داشت و در آستانه هشتاد سومین سالگرد تولد خویش نیز دار فانی را وداع گفت .. .
برای دیدن عکسهایی از مراسم خاکسپاری اجویت اینجا را ببینید و برای دیدن دو فیلم کوتاه از مراسم اینجا را ببینید .

آخرین تپه ای که شریعتمداری کوچک درخشانش کرد !

ماجرای روز آنلاین را همه در این چند روزه در وبلاگستان شنیده ایم و چند روزی هم توقیفش را شاهد بودیم که ظاهرا به خیر گذشته و دوباره روز منتشر می شود ، به نظر من درسی که خیلی ها از این واقعه باید بگیرند نکته دردناکی است مخصوصا برای بعضی از ماها که ادعاهایمان جاهایی از دراز گوش را درد می آورد ! ماجرا از این قرار است که طبق گفته شریعتمداری کوچک : «قراری با سایت روز و شرکت دست اندرکار ش ایران گویا داشته است و آنها به تعهداتشان طی یکسال عمل نکرده‌اند و به همین خاطر او هم با استفاده از امکانی که داشته است کار سایت را مختل کرده است !!. » به همین سادگی ! بعد که صدای خلق الله در می آید خودش را راننده اتوبوس و اصانلو قلمداد می کند و معترضان را احمدی نژاد . و کمی هم جلوتر از آنجا که بسیار دوست دارد روزی شریعتمداری شود حسین باستانی را مثلا افشاء می کند که روزگاری بولتن نویس نهاد ریاست جمهوری خاتمی بوده است ! فارغ از آنکه از قدیم گفته اند آدم اگر بخواهد شکر خوری هم بکند بهتر است شکر خور آدم پلو خور باشد و به نظر من بولتن نویس خاتمی بودن که هیچ عیب و ایرادی هم ندارد چرا که باستانی روزنامه نگار است و روزنامه نگار می نویسد حالا یا در نوروز و یا بهارویا مشارکت و یا بولتن نهادی که آن روزها در خدمت اصلاحات و توسعه سیاسی بود ( جالب آنکه بولتن نهاد ریاست جمهوری خاتمی نامش فقط بولتن بود و حتی برای انجمنهای اسلامی دانشگاهها هم می آمد !) اما خبر چین جامعه انجمنهای اسلامی بازار تهران بودن و یا کمک برای راه اندازی نشریات موتلفه و مشخصا «نشریه شما» بودن با حلقه طلا بر دست کردن و ادعای عرق خور بودن نه توجیه اخلاقی دارد و نه با توجه به ادعاهای دیگر آدم توجیه سیاسی ! البته با تمام سخت بودن باور اینکه پولی در این مدت پرداخت نشده (چرا که شریعتمداری کوچک دیگر چوپان دروغگو است حتما ماجرای پوشالین دستگیر شدن و بازجویی واینکه پاسپورتش را وزارت اطلاعات در تهران از او گرفته را یادتان هست ! ) . اما با توجه به یک عادت نامیمون همه ما ایرانی ها من زیاد یکطرفه به قاضی نمی روم و می گویم حتما چیزی بوده این وسط و مشکل مالی ای هم مطرح است چرا که هر دو طرف را خوب می شناسم می دانم که این عادت ماست که از همه در قبال کارمان سوبسید بخواهیم ! مثلا اگر کسی فعال سیاسی است حق دارد هر کاری که دلش می خواهد بکند یادتان نرفته که چند سال پیش پدر مادر یک زندانی نه چندان مشهور سیاسی را که چون سه سال به طور غیر قانونی در یک خانه سازمانی نشسته بودند به زور قانون از خانه دولت انداختند بیرون طرف ویکسری از داخل و خارج چه الم شنگه ای راه انداختند که آقا کشتند و زدند و به خاک و خون کشیدند ولی کسی نگفت ک بابا خوب خانه سازمانی بوده و ووقتی یکنفر بازنشست میشود باید خانه را خالی کند دیگر حالا چون بچه طرف زندانی سیاسی است این حکم تخلیه چه ربطی دارد به موضوع ! و یا مثلا من یکنفر را سراغ دارم در برلین که خودش ادعا دارد هنرمند است و نقاشی می کند و دستی بر سینما دارد این آقا وقتی می رود رستوران بعد از کلی اوردر و سفارش و ایراد از این غذا و اون غدا دست آخر که برایش صورتحساب می آورند شاکی می شود و می گوید شماها باید به من سوبسید بدهید چون من فرهنگی و هنرمند هستم اینها که مثالهای عینی و واقعی بود تصور کنید فردا مثلا شهرام ناظریان چک بلا محلی بکشد وبعد طرف برود چک را به اجرا بگذارد و ناظریان بیفتد زندان آیا یکنفر را میتوانید در ایران پیدا کنید که طرف ناظریان نباشد و اون طلبکار را تف و لعن نکند ؟ این اخلاق گند ماست و خوب طبیعی است که اگر بخواهیم خوش باور باشیم باید بپنداریم که شریعتمداری کوچک پولش را می خواسته واصحاب روز هم چه بسا مثل آن بابا تقاضای سوبسید داشتند ! اون هم برداشته دقیقا کاری را که جمهوری اسلامی انجام می دهد انجام داده و روز را همانی کرد که اگر در ایران بود مرتضوی با آن می کرد ! همه ما و از جمله خود وی هم که با مثال های آب دوغ خیاری سعی دارد خود را کارگر بیچاره ای همچون رانندگان شرکت واحد قلمداد کند ادعای دموکراسی و مدافع آزادی مطبوعاتمان گوش فلک را کر کرده است و هر از گاهی با ژستهای آنچنانی و حتی با لب پاره و زخمی می آئیم پشت تلویزیون و دم از گردش آزاد اطلاعات و آزادی مطبوعات و مخالفت با سانسور وفیلترینگ و توقیف می زنیم !، حرفمان این است که هیچ احدالناسی حق ندارد به صرف خطای یک روزنامه نگار و یا سردبیر ویا اصلا بالاترش یک مدیر مسئول یک رسانه ای آنرا در محاق توقیف و یا تعطیلی بکشاند چرا که با بستن یک رسانه به بهانه خطای یک فرد صدها نفر دیگر هستند که باید بهای آن خلاف را بپردازند و از اطلاعات و دانستن محروم می شوند . به نظر من این توقیف یک رسانه که مخاطبان خاص و بسیاری هم داشته است آنهم از سوی کسی که مدعی دفاع از مطبوعات است زشت ترین و بی اخلاقی ترین کاری است که می شود تصور نمود (البته در مورد این شخص خاص پس از آموزش زبان فارسی به دختران خارجی ! این ظاهرا چندمین کارغیراخلاقی و زشتی است که انجام داده ) . اما آنچه که از فهوای کلام هر دو طرف مشخص است روند کار کاملا تا قبل از این توقیف غیرقابل قبول متاسفانه دوستانه بوده است و آن «قرار» ورای یک قرارداد تجاری و کاری بیشتر قراری دوستانه بوده که خوب طبیعی است در همان ابتدای این قرار کسی هفت تیر پس کله شریعتمداری کوچک نگذاشته بود که بیا و این کارو قبول کن یک قرار دوستانه درست مثل تعارف است که آمد و نیامد داره و وقتی کسی تن به این ریسک می دهد حالا بخاطر رفاقت ویا بخاطر شهوت شهرت ویا هر چیز دیگری حق ندارد وسط کار ببرد و چهار چرخ ماشین را پنچر و در بیابان رهایش کند و بخاطر حق شخصی اش (بر فرض محال هم که راست بگوید) حق هزاران نفر را پایمال کند ! . و اما نکته ای که از این ماجرا باید درس گرفت درسی که برای همه اصحاب رسانه ها و سیاسیون و فرهنگیان ایرانی خارج از کشور باید همیشگی باشد این است که باید این واقعه یادمان بماند و همواره بخاطر داشته باشیم که یک کار جمعی ولو فرهنگی در خارج از کشور تا چه حدي ميتواند بر قرار و مدارهای دوستانه و هموطنانه پا برجا بماند ! باید یادمان بماند که عرق رفاقت و عرق میهنی مان و بالاتر از آن ادعای همفکر و همراه بودن فکری برای ما ایرانیان برون مرز احتیاج به پالایش اساسی دارد و هیچ تضمینی بر آن نیست ! باید یادمان بماند در حرکتهای اساسی و کار جمعی نه اعتماد به هموطن بلکه به نزدیکترین کسانمان را دخیل نکنیم چرا که یک ایرانی میتواند به چشم بر همزدنی با هر گوشه چشم و قهر خاله بازی ماآبانه ای عاقبت کار را به یکباره به ناکجا آباد هدایت کند ! یادمان بماند که هر ایرانی ای که هر ادعایی کرد الزامی ندارد که بر آن ادعا صادق باشد و مدعیان آزادی مطبوعات هم می توانند فتوکپی های کوچکی از سعید مرتضوی و حسین شریعتمداری باشند و درد ناکتر از همه این که یادمان بماند کشورمان ایران بیش از آنکه آزادیخواه و مبارز و روشنفکر و متعهد داشته باشد ، شارلاتان و لمپنهای فرصت طلب و یا نفوذی هایی دارد که سالها می توانند در پشت نقاب معصومیت خویش پنهان بمانند تا در مواقعی خاص و حساس به یکباره شاگردی بازار را بکنند و به پول توجیبی های ارسالی دلخوش بمانند ! و ماموریت خویش را انجام دهند و ککشان هم نگزد ! . هر چه که بود روزآنلاین دوباره منتشر شد و روسیاهی این بار نیز بر زغال ماند ، روز چه بسا آخرین تپه شریعتمداری کوچک بود که به آنهم التفات فرمودند و اکنون دیگر تپه ای نیست که این روباه مکار درخشانش نکرده باشد . . . کمی هم گپ ! من با بسیاری از برو بچه های روز دوستم و رفاقت صمیمی دارم اما نه هیچ گاه در آنجا نوشته ام و نه هیچ منفعتی در آنجا دارم پس گمان نکنید که این نوشته رنگ و بوی صنفی دارد من فقط خواستم از این واقعه یادآوری ای به واقعیات روحی بسیاری از هموطنانمان داشته باشم و مطمئنا اگر مثلا باستانی و یا هر کس دیگری رسانه شریعتمداری کوچک را هم توقیف می کرد همینها را می گفتم ، چرا که درد توقیف و تعطیلی رسانه را بارها و بارها در ایران تجربه کرده ام و می دانم یعنی چه ! اینم از قالب جدید ، لینک فراموش نشود ! سیل پیامها و تبریکات به مناسبت قالب جدید برای این وبلاگ همچنان جاری است آگاهان خبر می دهند که تا کنون حتی بیش از دهها نفر به محض دیدن این وبلاگ و زیبائی هایش در دم جان باخته اند و تعدادی هم در بیمارستانها بستری شده اند ! قرارداد تبادل لینک همچنان پابرجاست و مجددا از تمامی دوستانی که مرا لینک داده اند از آنجا که من آخر و خراب مرام و معرفت هستم می خواهم که خبرم کنید تا بلینکم بهتون . دوستان ! سید حسن خمینی هم وارد ماجرای زهرا امیر ابراهیمی و یا همان نرگس شد ! حرفهایش به نظر من بسیار جالب است بخوانید . پذیرایی با چلوکباب برگ و برگ بازجویی و دستبند قپونی ! کیانوش سنجری همچنان در کنج بند 209 مشمول پذیرایی مفصل سربازان گمنام است ! ظاهرا این مهرپروری اطلاعاتی ها اینقدر زیاد شده که کیانوش نمی گذارد کسی تو اون سلول زندان اوین هم راحت بخوابد و مدام داد و بیداد می کند و فریاد می زند که دارند مرا می کشند ! البته کیانوش کشتنی نیست اما باز هم می گویم باید از او دفاع کرد چون اگر فراموش شود بعید نیست آنموقع کشتنی بشود . حتما یادتون هست که این کیانوش عزیز را ۱۶ مهرماه امسال، در پی درگیری ماموران امنیتی و هواداران آیت الله بروجردی وقتی که داشت گزارشی از حمله برادران اطلاعاتی به بیت آیت الله بروجردی تهیه می کرد ، دستگیرش کردند و از اون موقع تا حالا بند ۲۰۹ زندان اوین را که زیر نظر وزارت اطلاعات است را دارد تجربه مکرر می کند ! خودش که هیچ چون سیاسی است و نیروی سیاسی باید پی این حرفها را هم به تنش بمالد دلم فقط برای مادرش می سوزد ! که پس از یک ماه تازه گذاشتند کیانوش را ببیند آنهم چه دیدنی ! حسابی سورپریز شده ظاهرا کیانوش هم مریض بوده و هم از سر و روش معلوم بوده حسابی گرفتار مهرورزی برادران شریف اطلاعات قرار گرفته .(البته من چون کیانوش دوستم هست و اونو می شناسم ناقلا شاید خودشو به مریضی زده تو ملاقات تا ماهارو نگران کند !) . خلاصه خدا که گمان نمی کنم زورش به بند 209 برسد بلکه حضرت ابوالفضل به دادش برسد ! داشتن چادر برای همه چیز خوب و ایمن هست ! قابل توجه تمام برادران و خواهران ایمانی وغیر ایمانی در تهران و شهرستانها : عزیزان لطفا اگر سئوال درسی و یا غیر درسی از دوست پسر یا دوست دخترتان داشتید برای رفع و رجوع آن اگر چادر همراهتان نبود به پارک نروید برید یه جای دیگه چون امنیت ندارید ! چرا ؟ این عکسهارو ببینید تا درس عبرت بشود برایتان . رای ما به غضنفر ! انتخابات ریاست جمهوری را که یادتان هست هر ننه قمری می رفت کاندید می شد چون می دید هم خوشگلتر از خاتمی می تواند گریه کند و هم بهتر از هاشمی می تواند بخورد و الحمدالله تا دلتان بخواهد بی ریختر از احمدی نژاد هم که داریم (البته خداوکیلی عشوه های اون را هیچ کس ندارد اینجا و اینجا و اینجارا ببینید! منو کشته این ادا و اطواراش ! ) خوب می رفت کاندید می شد این مصطفی خان هم همینطور ! ببینید فرشاد به زودی می ترکونه وبلاگستان را ! دوستان سال پیش خدا قسمت کرد و همینجوری اتفاقی من تو خیابانهای آنکارا که داشتم می گشتم بگید کی را دیدم ! «روبرت مارون حاتم » را دیدم یکی از معروف ترین کله گنده های فالانژیستهای لبنان ! از ایشان تلفنی گرفته بودم تا اینکه چند وقت پیش که پولدار شدم رفتم کلی کارت تلفن خریدم و با اون یه گپ حسابی زدم درباره اون چهار ایرانی (احمد متوسلیان – کاظم موسوی – کاظم اخوان – تقی رستگار ) که الان سالهاست گروگان گرفته شده اند . روبرت یکی از نزدیکترین کسانی است که آنها را دیده و حرفهای جالبی می زند در این باره . تا چند روز دیگه کل اون مصاحبه رو برایتان می آورم . موخره ! ودر آخر برای تبرک و منور شدن این مجلس روحانی جوکی را می گویم که ثوابش انشاءالله برسد به همون جایی که باید برسد ! می گویند یه روزی یه [...] کتاب مینویسه تموم که میشه صفحه اولش می نویسه : تقدیم به پدرم که بهترین دوست بابام بود!

اعدام صدام و موافقان و مخالفان

آیا در دادگاه صدام عدالت جاری بود؟
دادگاه عالی عراق نهایتا پس از برگزاری جلسات متعدد دا د رسی درباره اتهام صدام نسبت به کشتار اکراد شمال عراق مجازات اعدام را برای او مناسب دانست و اعلام کرد دست کم تا یکماه دیگر وی به طریقه آویختن اعدام خواهد شد! گرچه به نحوه دادرسی و اتهامات صدام ایرادات بسیاری وارد است و آن اینکه جنایتی که صدام در هشت سال جنگ نسبت به ایران انجام داد اصلا قابل قیاس نیست با آنی که در حلبچه و یا شمال عراق و یا جنگ کویت انجام داد اما این اتهام لشگر کشی به ایران آنسان که باید مورد توجه قرار نگرفته و دلیلش هم البته کاملا واضح و مشخص است بخاطر اینکه جنگ ایران با عراق دروغ بزرگی بیش نیست و اگر همه مدافعان واقعی حقوق بشر حقیقت جویان بتوانند این کلمه جعلی را که اساس و بنای یک تفکر اشتباه است، پاک کنند، کار مهمی را انجام داده اند . وقتی دستهایی این را در دنیا امروز دارند تثبیت می کنند، که مثلا جنگ ایران و عراق، جنگ صدام با انقلاب ایران بود، خوب نسل های آتی حق دارند بگویند که این عراقی ها مگر چه کسانی بودند ؟ ... آنهایی که عراق را دیده اند بهتر می توانند درک کنند این واقعیت را مثلا شما ا ز مهران داخل بروید، مثل این فیلم های سینمایی، یک پرده ای را کنار می زنند و یکدفعه به ماقبل تاریخ حاضر می روید با آن خانه های خشتی گلی و کوزه و ... وقتی که عنوان می شود جنگ عراق با ایران خوب این سئوال مطرح می شود که این عراقی های عقب مانده از تاریخ و صنعت با این چند نسلی که حتی از تاریخ معاصرهم عقب هستند و با این شکلی که آنها را نگه داشته اند، چه شد که به یکباره خواستند با ایران بجنگند؟ همه می دانیم که عراقی ها غالبا شیعه هستند یکی از دوستان که ید طولانی در جنگ داشت نقل می کرد که: «نشد سنگری از عراق بگیریم که این تابلو را نداشته باشد "ولئن شکرتم لازیدنکم"، عکس ائمه داشتند، اسیری نبود که در گردنش حرز جواد و اباعبدالله نداشته باشد ... حالا زمان جنگ بود و تبلیغات می کردند که هر سنگری می گرفتیم در آن مشروب بود و فلان، نه عزیزم!» واقعیت هم همین است عراقی ها حتی نمی توانستند خودشان را جمع کنند، حالا چه شد که به یکباره آن عراق عقب مانده به طرفه العینی در ظرف دو سالی که بساط نظام شاهنشاهی در ایران جمع شد، توانست بیست لشکر را سازماندهی کند و با آخرین تجهیزات زرهی و پیاده و مکانیزه با ساز و برگ تمام بریزد داخل ایران؟ اینکه بسیاری از انقلابیون و چپ هایی که بعدها هر کدام انگی خوردند و از انقلاب اخراج شدند آن زمانها، مدام تکرار می کردند «امپریالیسم جهانی و یا استکبار جهانی» و دستهایی که همان بازاریون و مدافع سرمایه داری اسلامی بودند این کلمه را با مزخرفات دیگرشان مثل دشمن، دشمن قاطی کرده و لوث کردندش . این یک حقیقت واضح بود در جنگ هشت ساله صدام با ایران از شرق ترین شرق این عالم تا غرب ترین غرب کشورهای این دنیا همه با هم یک بار در طول تاریخ بشریت برای مضمحل کردن یک جریان با هم وحدت پیدا کردند که آن هدف هم نفله کردن و نابود کردن انقلابی بود که داشت بساط استبداد و دخالت امپریالیستی همچون آمریکا را در منطقه پایان می داد! با وقوع انقلاب در ایران بود که اندیشه ضد امپریالیستی بزرگ شد و داشت می رفت تا انقلاب را به تمام کشورهای عربی سرایت دهد و عنقریب هم این اتفاق می افتاد، به یکباره با وقوع انقلاب بسیاری از آزادیخواهان منطقه همچون بحرینیها، سعودی ها، پاکستانی، افغانی ها به ایران ریختند و با انقلابیون ایران که البته آنروزها هنوز اختصاصی نشده بود و هنوز تمام جریانهای سیاسی سهیم در انقلاب مثل نهضت آزادی ایران، سازمان فدائیان خلق ایران، مجاهدها و ... حق نفس کشیدن داشتند دست برادری دادند! تا قبل از انقلاب ایران مرکز این آموزش ها فلسطین بود اما یکدفعه مرکز آموزش نهضت ها ایران شد و پشت سرش هم در بحرین و قطر و سعودی این انگیزه ضدامپریالیستی داشت شکل می گرفت. خوب طبیعی بود که هم ارباب شرق و هم ارباب غرب باید سروقت ایران می آمدند چون حرفهای بدآموزانه ای داشت میزد که در دراز مدت بسیار عواقب بدی داشت و هنوز نیامده صحبت از صدور انقلاب و جنگ فقرا با سرمایه داران سر میداد. به عنوان مثال همین سعودی ها، فقط در یک قلم سی میلیارد دلار، کمک بلاعوض به صدام کردند، بعد چند سال از شروع جنگ فهد برای صدام پیغام فرستاد که باید این پول را برگردانی؛ صدام برایش نامه نوشت که فهد آیا یادت رفته که اول جنگ برایم نامه نوشتی که مادامی که انقلاب ایران برپاست، من خواب ندارم؟ ... "المال لنا و العیال لک" گازش را بگیر و برو داخل، پول از ما سرباز از تو! و یا در همان اوان جنگ شوروی فقط یک ماه تمام با چهار صدو بیست سورتی پرواز محموله هایی همچون اسلحه و موشک و مهمات در فرودگاه بغداد تخلیه کرد! کمکهای آمریکا و غرب هم که دیگر واضحتر از خورشید است در دل روز! درجنگ عراق با ایران در آن هشت سال ایران از بیست و سه کشور اسیر داشت . در آن جنگ چون از ٣۷ کشور پای کار جنگ با ما آمده بودند؛ سودان، مصر، قطر، پاکستان، افغانستان، دوبی، بوسنیایی، یوگوسلاوی، یمن، چکواسواکی، روس، ترکیه، آلمان، کویت، اردن، عمان، سوریه، چین، بحرین، عربستان سعودی و حتی ژاپن و ویتنام! و ... بیست و سه کشور که در تاریخ جنگ ما ثبت شده! با این حساب پس طبیعی است که دادگاه عالی عراق نباید به جنگ عراق و ایران بپردازد چون اگر قرار باشد حساب کشی شود باید حساب آنها محاسبه شود نه آلت دستی همچون صدام! صدام جیره خواری بود که چون زیاده خواه شده بود و پا را از گلیمش درازتر کرده باید که ادب می شد و حالا هم که داستان جور دیگری در عراق و منطقه در حال رقم خوردن است و دیگر احتیاجی به صدام این جوجه دیکتاتور ناباب نیست بنام عدالت باید اعدام شود!
چرا باید با اعدام صدام مخالف باشیم؟
هر چه باشد صدام آمر یا عامل باشد در تمام جنایاتی که کرده در این هیچ شکی نیست که صدام یک جنایتکار جنگی و جنایتکار برعلیه بشریت است اما این حکم برای ما ایرانیان که امروز در حال تمرین دموکراسی هستیم وبرای اپوزیسیون ما که در حال گذار از یک دیکتاتوری به یک دموکراسی هست می تواند گرانیگاه تاریخی باشد. ما بارها اعلام نموده ایم که با مرگ و کشتار و اعدام و خشونت مخالفیم، مایی که با هر اعدامی شمع برمی افروزیم و مخالفت خودمان را با اعدام اعلام می کنیم ، مایی که همین روزها با سنگسار مخالفت می کنیم و همین دیروز بود که با حرکتی جهانی مخالفت خودمان را مثلا با اعدام کبری رحمانپور و یا افسانه نوروزی اعلام کردیم امروز هم باید بر تمام آن حرفها و شعاریمان استوار بمانیم و مخالفت خودمان را با اعدام صدام این کریه ترین و جنایتکارترین دشمنمان که هشت سال پدرو مادر و برادر و خواهر و دوستمان را در آتش جنگی نابرابر از ما گرفت مخالف باشیم! ما با اعدام مخالفیم و این مخالفت صدام و کبری و حتی خامنه ای و هاشمی نمی شناسد بارها گفته ایم کسی حق ندارد جان دیگری را بگیرد و از همین روست که باید با اعدام صدام هم مخالف باشیم مگر اینکه بام اعتقادات ما چندین آسمان داشته باشد.

اقتدار ملی در چیست

مقام عظماي ولايت مطلقه وقیح در مراسم مشترک تحليف دانشجويان دانشکده افسري ارتش جمهوري اسلامي وسپاه پاسداران انقلاب اسلامی فرموده‌اند: «سرافرازي و پيشرفت هر ملت در گرو اقتدار اوست و نيروهاي مسلح شجاع و مردمي ايران حصار مستحكم ملت در مقابله با هر گونه زياده‌‏خواهي و زورگويي به شمار مي‌‏روند.» خوب ایشان اینگونه فرمودند و بعدش هم تمام افراد حاضر در جایگاه تکبیر گفتند وتو همین گیرو دار که رهبر داشت سخنرانی می کرد و همه خبر دار ایستاده بودند یکی از پاسداران شجاع هم یکهو غش کرد و افتاد روی زمین و بعدش هم یک خانمی که تازه پاسدار شده بود اونقدر خوشحال بود که پرید دست مقام معظم رهبری را ماچ کرد با تمام این اتفاقات جالب و محیر العقول بود که ته دل رهبر معظم گرم شد که ایول پس با این ارتش و سپاه و اقتدار حالا حالاها ما هستیم ! اما تاریخ ایران زمین گواهی دیگری می دهد که باید عرض کنم خدمتتان ؛ بد نیست بدانید كه اگر نخواهیم راه دورتری برویم و صدام را مثال بیاوریم که هر چه عراق این کشور تولید کننده یازده درصد نفت دنیا درآمد داشت صرف ارتش و لشگرهایش می کرد وبر خود می بالید که بزرگترین و قوی ترین ارتش بعثی را زیر نگین دارد و فکر می کرد من ارتش قدرتمند دارم پس هستم ! اما عاقبت سر از سوراخی درآورد و همین دیروز بود که حکم آویزان کردنش صادر شد ! اما در همین ایران مگر پهلوي‌هاي اول و دوم هم، درست همین طوری که رهبر شریف فکر می کند نبودند و تمامیت و اقتدار و امنيت كشور را در گرو قدرت نظامي نمي‌دانستند؟ نتیجه پهلوی اول که در دامان حکومت پهلوی دوم مشخص شد و به جزیره موریس تبعید شد وآنجا هم در غربت جان سپرد و حتی پسر عزیزش یک آخ هم نگفت چه رسد به مردم ! پهلوی دوم هم هکذا و اولین گروهی از حکومتی ها که به مردم پیوستند همین ارتشی ها بودند ! ذکر یک نقل قول هم از کتاب خاطرات امینی بد نیست که در يك مراسم رژه رضا شاه از يك وابسته نظامي فرانسوي كه همراه او بوده است با غرور مي‌پرسد «به نظر شما اين ارتش در برابر هجوم بيگانه چقدر توان مقاومت دارد؟» او كه انتظار داشته است پاسخ بشنود «تا ابد»، مي‌شنود: «پنج روز»! شاه عصباني مي‌شود و از نظامي فرانسوي جدا مي‌شود ، همراهان شاه به آن ژنرال اعتراض مي‌كنند كه چرا باعث رنجش قبله عالم شديد؟ او در پاسخ مي‌گويد: «به خاطر مراعات ايشان اين پاسخ را دادم، اگر مي‌خواستم حقيقت را بگويم كه بايد مي‌گفتم پنج دقيقه! » و تاريخ هم به روشني توان ارتش شاهنشاهی را نشان داد. ارتش شاهنشاهي ای که ، بخش عظیمی از بودجه كشور را مي‌بلعيد و به شدت توسط ارتش امريكا پشتيباني مي‌شد ، عاقبتش این شد که همه آن جلال و جبروت در امواج انقلاب مردمی که با دست خالی به صحنه آمده بودند گم شد و رفت و همه آن ژنرال ها و سناتورها یکی پس از دیگری یا نیست شدند یا نابود ! حالا در این وسط کسی نیست این الفبای ساده را به سید علی خان بگوید که بابا گيرم كه قوي‌ترين ارتش منطقه را در اختيار داشته باشي ، گیرم که چندین کلاهک هسته ای هم در اختیار داشته باشی ، گیرم که آن اندیشه محال ارتش بیست میلیونی بسیج هم شکل بگیرد (آخرین آمار بسیجیان که همان گردانهای عاشورا و الزهرا است چهارصد هزارنفر است) ، گیرم که ارتش و سپاه ایران به آخرین سلاحها و تجهیزات زرهی و مکانیزه و مدرن هم مجهز باشند ، اما اگر رژيم كه نيروي نظامي جزئي از آن است، فاقد پايگاه مردمي باشد، از ارتش و سپاه و هر نام ديگري نه تنها كاري برنمي‌آيد. بلکه همانی می شود که یک عمر افسران نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی جلوی شاه فریاد برمی آوردند که بلند آسمان جایگاه من است اما جایگاهشان با اولین اعتراض مردمی ، مدرسه رفاه و مقابل خمینی شد ! پس ایکاش رهبر حکیم و فرزانه ! دست کم این ابتدایی ترین اصول سیاست را میدانست که اقتدار نه در گرو ارتش مقتدر و مستحکم که در گرو پایگاه و رضایت و اقبال مردمی است و کیست که امروزه دل خوشی از نظام جهل و جور ولایت فقیه داشته باشد پی نوشت اعلام ! : این فیلم را هم ببینید که چطور هر روزه ارتش ایران به سوی خودکفایی می رود و به اقتدار مورد نظر رهبری می رسد . مخصوصا آنجایی که شمخانی علنا می گوید ما این اسلحه را دزدکی از اروپائی ها خریدیم و الان داریم خودمان می سازیمش آمریکا هم غلط کرده اعتراض کرده مگر نمی داند که در ایران کپی رایت نداریم امتنان ! :از تمامی خوانندگان محترم ، دوستان و آشنایان که از راه های دور و نزدیک ، شهر و روستاهای مختلف با ارسال کامنت ، فکس ، تلکس ، تلگراف ، و تلفن ، ای میل و اس ام اس و خیلی چیزهای دیگر! لطف می کنند و منرا از لینکهای خودشان باخبر می کنند از تمامشان سپاسگزارم ! ، فعلا با کمک دوستان درگیر ساخت قالب جدید هستم که پس از آن مزین خواهد شد به لینکهای وبلاگ های زیبایشان دوستان دیگر هم که هنوز مطلع نشده اند باخبر باشند و بشتابند که این مهلت استثنایی قابل تمدید نیست اعتراف ! : داشتم چند روز پیش به این فكر مي کردم كه با تمام توضیحات درستی که سرکار خانمی بنام مرجان و چند نفر دیگر به من داده اند الان که حدود پنج سالی از وبلاگ نویسی من می گذرد تازه فهمیده ام که اصولا من وب لاگ نمي نويسم ...این ننوشتن رو از خوندن وب لاگهاي دیگران دستگيرم شد من نه شعر می نویسم و نه تو وبلاگم آهنگ می گذارم و نه عکسهای آنچنانی از سفرم به این ور اون ور ونه حتی چند تا جوک تازه ، چیستان هم که تو وبلاگم نیست ،زبان فارسی هم که خوب بلد نیستم یاد دختران خارجی بدهم ! داستان کوتاه و نیمه کوتاه و شطحیات هم که جای خود دارد و تا حالا از این کارها نکرده ام !حرفهای گنده گنده هم که نمی زنم مثلا یکهو تو این گیرو دار که عالم و آدم افتاده اند به جان ایران یکهو بگویم بله انرژی هسته ای حق مسلم خامنه ای است ! . من کاملا یا حرف دلم را می نویسم یا خاطره ....خاطرات روزانه و یا خاطرات گذشته ، چيزهاي كوچكي كه مي توانند فقط براي یه قشر خاص و نويسنده (آن هم نه الان ، كه يك روز كه نويسنده دلش تنگ شد براي جوانيش که کله اش داغ بوده آن روز جالب باشند) ... و یا روشنگری و اطلاع رسانی که بقول مرجان خانم بردن آبروی مردم است که البته این مردم احساس می کنم منظور شان حکومت و حکومتیان باشد و گرنه من کجا تا به حالا مثلا بقال سر کوچه و یا راننده تاکسی خط انقلاب – شهرک غرب و ... ! را افشاء کرده ام اما خوب بگذریم من تا حالا هیچ جا ادعایی نکرده ام و نگفته ام وبلاگ نویس خوبی هستم که اگر بودم هیات داوران یک نفره ! مسابقه وبلاگ نویسی دویچه وله با تمام بد جنسی اش حتما منرا انتخاب می کرد ، بگذریم دارم هنوز فکر می کنم شايد مرجان خانم و مرجانها واقعاً به حق انتظار داشته باشند كه این نوشته ها فوق العاده باشند ..... خوب من متاسفم که تا حالا انتظارشان بر آورده نشده سعی می کنم از این به بعد فوق العاده باشم فقط بگذارید قالب جدید آماده بشود همینجوری که نمی توانم فوق العاده بشم باید قالب جدید باشه نکته ! : در راستای بهینه سازی این وبلاگ سعی دارم از این به بعد برایتان نکات اخلاقی و آموزشی هم بگویم و اینکه مثبت اندیشی یعنی اینکه اگر یک گنجشک که داشت پرواز می کرد یکهو روی سرتان یه کاری کرد سریع خوشحال شوید و خدا را شکر کنید که گاو پرواز نمی کند .

! دموکراسی با آپاچی و طعم کروز

همه ما داستان زندان ابوغریب را می دانیم ! همه ما فاجعه فلوجه را بارها و بارها شنیده ایم و فیلمش را هم شاید با تخمه و پسته نشسته ایم و دیده ایم که چگونه بمبها و فشنگ های فسفری چه بر سر مردم بی دفاع و غیر نظامی فلوجه آورده است ! براستی در عراق چه می گذرد ؟ امروز نیروهای نظامی سی و هشت کشور با عنوان نیروهای متحدین در عراق می باشند که در بالاترین زمانش چیزی غالب بر دویست هزار نیروی نظامی آمده بودند تا با سقوط دیکتاتوری بعثی صدام دموکراسی را برای عراق به ارمغان بیاورند ، در کنار همین اهدای دموکراسی بود که تا کنون فقط پنجاه هزار غیر نظامی کشته شده است ! به این می گویند دموکراسی با تانک ! تنها فرقی که در این میان تا کنون حاصل شده است صدام حذف شده است اما قصه همان بود که هست ، همان چهارصد هزار بعثی را اونیفرم هایشان را عوض کردند و مجددا آوردند سر کار و عراق آزاد شده را سپردند دستشان واز کل نفت عراق که یازده درصد نفت دنیا ست هم هیچ خبری نیست ! حالا در این میان به دیگر ثروت های عراق مثل موزه بغداد که یگانه موزه تمدن بین النهرین بود و غارت شد کاری ندارم ، و یا اینکه سازمان استخبارات عراق که یکی از بزرگترین و سیستماتیک ترین سازمانهای جاسوسی منطقه بود چه شد ؟ آمریکائیها تا وارد عراق شدند اول وزارت نفت را حفظ کردند بعد سازمان استخبارات عراق را ،شاید برای شما هم این سئوال پیش آمده بود که چرا تمام ادارات و سازمانهای عراق غارت شد الا این دو ؟ هفته گذشته در شبکه سی بی اس برنامه ای دیدم که فیلم بالا نیز گوشه ای از آن است و اینکه در آن برنامه گفته شد ارزش اطلاعاتی اخبار و اسنادی را که از استخبارات بدست آورده آمریکا افتاده است بیش از هزار میلیارد دلار است ! یعنی تمام آن اطلاعات و اخباری را که در طی سی سال حکومت بعثی ها چه در داخل عراق و چه در خارج از عراق جمع آوری شده است اکنون در اختیار آمریکائیها و منافعش است که فقط و فقط یک قلم آن سازمان مجاهدین خلق ایران است با هفت هزار عضو که اکنون هم اسنادشان و هم خودشان در دست آمریکائیها هستند ،آمار تمام نیروهای مخالف و چریکی عراق و منطقه و ... میدانید بوجود آوردن یک چنین سیستم اطلاعاتی ای برای آمریکا چقدر هزینه آور بود ؟ اینجاست که شک برانگیز است که آمریکا فقط دردش در عراق درد دموکراسی بوده ؟ و حالا این دوستانی که این روزها برای حمله آمریکا به ایران آب از لب و لوچه شان سرازیر می شود ای کاش می دانستند که دموکراسی پلوپز و تلویزیون نیست که آمریکا با هواپیما بیاورد و ما در تهران بزنیم به پریز برق و از آن استفاده کنیم ! اگر قرار باشد دموکراسی را آمریکا بیاورد مطمئنا هلی کوپترهای آپاچی آمریکایی هم می آید و ما آنوقت اینچنین باید فیلم کشتار هموطنانمان را ببینیم ، به قول اکبر گنجی ما باید بگیریم خودمان برای خودمان دموکراسی بیاوریم حتی اگر آن دموکراسی بدست آوردنش سالهای سال طول بکشد . و این حقیقتی است که متاسفانه خیلی ها نمی دانند که طعم دموکراسی آمریکایی هرچند که به سرعت شاید همچون افغانستان و عراق زود بوجود بیاید اما دموکراسی ای است با طعم کروز! سید محمّد خاتمی در آخرین سال ریاست جمهوری اش حرف زیبایی زد و آن این بود که از ترس استبداد داخلی نباید به استبداد خارجی روی بیاوریم . امروز در ایران استبداد و دیکتاتوری بیداد می کند اما تنها راه فرار از این دیکتاتوری غش کردن در دامان آمریکائیها نیست باید یاد بگیریم که خودمان هم میتوانیم دموکراسی را بوجود بیاوریم ، باید یاد بگیریم که از ترس مار غاشیه نباید به افعی پناه برد و گرنه آنوقت چه فرقی است بین آنچه که امروزه در زندان اوین میگذرد با آنچه که فردای حمله آمریکائیها در زندانهایی بسان زندان ابوغریب اتفاق خواهد افتاد ؟ پی نوشت اگر فیلم را می بینید نفر سوم را ببینید که در حالی که مجروح است پرچم سفیدی را به عنوان تسلیم تکان می دهد ، در ضمن در این فیلم که از سیمیلاتور هلی کوپتر آپاچی گرفته شده است به وضوح معلوم است که در دست هیچکدام از کشته شده گان سلاحی نیست لطفاً دوستانی که کارشان غر زدن و ایراد گرفتن است اول این مطلب را درست بخوانند و دوباره نگویند که از جمهوری اسلامی دفاع کردم ! من نمی دانم چرا باید هر کس را که مخالف حمله نظامی آمریکا به ایران است را یار جمهوری اسلامی دانست ؟ این تخم لق را چه کسی کاشته است که یا جمهوری اسلامی یا آمریکا ؟ چرا ما باید همیشه برایمان لقمه را جویده شده تحویل مان بدهند تا فقط بتوانیم آنرا ببلعیم ؟