انتخابات ریاست جمهوری تحریم یا شرکت ؟

زیاد علاقه ای نداشتم تا درباره انتخابات بنویسم به چند دلیل که اصلی ترین دلیلش این هست که لزوما علاقه ای به شرط بندی روی اسب مرده ندارم .
اما دیروز اتفاقات واحدی افتاد ، این روزها تعدادی از دوستان فیس بوکی که غالبا بسیاری شان نیز از خارج از کشور نیز می باشند با ارسال پیام و کمپین و گروه دیگر دوستانشان را به رای دادن و حضور در انتخابات و بطور مشخص رای دادن به آقای مهندس میر حسین موسوی دعوت می نمایند . به عنوان مثال ابراهیم نبوی نیز در حرکتی فعالانه گویا نمایندگی مهندس موسوی را در فیس بوک برعهده دارد و ضمن ترغیب همگان به دادی رای به ایشان شمشیر خود را نیز برای تحریمی ها از نیام برکشیده و بروی دیوار پروفایل خود نوشته است : " از این پس نباید با "تحریمی ها" با مماشات و مدارا برخورد کرد " و هر کسی هم که بخواهد خلاف اینرا بگوید بنا به اقرار خود سریعا نظر مخالف را محو و حذف می نماید .
اعتقاد نبوی برای برخورد با تحریمی ها این می باشد که تمامی مخالفان انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران ابتدا گروهی از دانشجویان اعزامی به فرنگ هستند که می توانند چپ هم باشند و همچنین تعداد معدودی از نیروهای اپوزیسیون خارج از کشور، و در آخر جماعتی را هم با عنوان نیروهای سرگردان اجتماعی و در آخر هم صدا و سیما و وزارت اطلاعات ! وی اعتقاد دارد که همه این گروهها این روزها با همسویی با وزارت اطلاعات و صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بر طبل تحریم انتخابات می کوبند ! با همین نتیجه گیری ساده ابراهم نبوی دانشجویان مخالف جمهوری اسلامی ، چپ های دانشجو ، سازمانها و احزاب اپوزیسیون جمهوری اسلامی ، صدا و سیما و در آخر وزارت اطلاعات را همه را در یکسو قرار می دهد و حرف مخالفی را هم پذیرا نمی شود ! صرف نظر از اینکه اینچنین استدلال تا چه حد عقلانی می باشد و این طرز برخورد تا چه حد راه صحیحی را می پیماید بد نیست انتخابات در جمهوری اسلامی را بار دیگر با هم مرور نمائیم .
با آغاز زمان ثبت نام کاندیداها در ستاد انتخابات کشور همواره شاهدیم که از بقال و کاسب و نانوا و شکست خورده در اقتصاد و عشق و تحصیل و ... گرفته تا معلم و فرهنگی و سیاسی و حتا مخالف جمهوری اسلامی صف می کشند برای اعلام کاندیداتوری ریاست جمهوری و البته که همواره از میان این صدها نفر فقط چند نفر شایستگی آنرا دارند تا برای غربال دیگری بنام شورای نگهبان فرستاده شوند ، اما شورای نگهبان که وظیفه نگهبانی از اسلام و قرآن و نظام اسلامی و قانون اساسی را برعهده دارد از میان افراد موود همواره تنها کسانی را تائید می نماید که اولا از سوی رهبر اجازه گرفته باشند برای شرکت در انتخابات و بدین وسیله التزام عملی خود را به ولایت فقیه اعلام نموده باشند و در ثانی بهیچ وجه در سابقه سیاسی و اعتقادی شان مخالفتی با جمهوری ولایت فقیه نداشته باشند و بیم آن هم نرود و کوتاه کلام اینکه نهایتا بی خطر وپاستوریزه ترین افراد را برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری به مردم معرفی می نمایند .با این حساب پر واضح است که نتیجه انتخابات هرچه که باشد از پیش معلوم است و البته من هم انتظار ندارم که مجال شرکت مخالفان نظام جمهوری اسلامی در این انتخابات داده شود چرا که اولا این انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران است و نه رفراندوم و در ثانی گمان نمی کنم هیچگاه مخالف جمهوری اسلامی وجود داشته باشد که موافق باشد ریاست جمهوری اسلامی را برعهده بگیرد .
حال در این میان چند دسته وجود دارند :
دسته اول موافقان نظام جمهوری اسلامی هستند اینان که هم در داخل کشور هستند و هم در خارج اعتقاد دارند که نظام جمهوری اسلامی نظامی است مشروع و دموکراتیک و انتخابات نیز انتخاباتی هست سالم و صحیح پس مشتاقانه به پای صندوقهای رای می روند و با رای خود به اعتقاد خود نظام دلخواهشان را تثیبت می نمایند و رئیس جمهورشان را انتخاب می کنند و البته این پایان ماجرا نیست چرا که پس از انتخاب آنها هم این انتخاب اعتباری ندارد و رهبر نیز در آخر مهر تائیدی بایدبزند بر این انتخابات و رئیس جمهوری را تنفیذ می نماید .
دسته دوم نیز مخالفان آرام یا بقول آقای خامنه ای مخالفان نجیب هستند !همانهایی که می گویند باید از حداقل دموکراسی در این سیستم استفاده کرد و نهایتا از میان بد و بدتر بقول خودشان نهایتا بد را انتخاب می کنند تا نه بزرگ خود را به گوش حاکمان جمهوری اسلامی برسانند .
دسته سوم نیز مخالفان سرسخت نظام جمهوری اسلامی هستند که این نظام را از بیخ و بن نامشروع و غیر دموکراتیک می دانند و هرگونه شرکت در انتخابات را تقویت این نظام و البته مردود می دانند .
حال به انتخابات فعلی برگردیم و احوال کاندیداهای مطرح را با هم نگاهی گذرا داشته باشیم :
به غیر از محسن رضایی و اکبر اعلمی که ظاهرا شانسی برای انتخاب شدن ندارند محمود احمدی نژاد و مهدی کروبی و مهندس موسوی علی الظاهر رقبای جدی هستند .
محمود احمدی نژاد که در این چهار سال از بس گل کاشته که دیگر ایران را گلستان نموده و احتیاجی برای معرفی دیگر ندارد .
مهدی کروبی نیز که از ابتدای انقلاب اسلامی همواره بقول خودش در خط مقدم انقلاب اسلامی حضور داشته است و همواره علم حمایت از این نظام و خط امام و ولایت فقیه را برعهده داشته ، آخرین سمتش نیز ریاست مجلس ششم جمهوری اسلامی بوده و شاید هنوز خیلی ها فرمایشات ایشان را وقتی که پی در پی احکام حکومتی برای ساکت نمودن نمایندگان مجلس و از دستور خارج کردن طرحهای مجلس صادر می شد از یاد نبرده باشند ، یادتان هست وقتی قرار بود طرح اصلاح مطبوعات در مجلس بررسی شود و صبح زود مهدی کروبی با قرائت حکم رهبر موضوع را تمام شده دانستند و در جواب مخالفان گفتند این حکم ، حکم حکومتی رهبر و ولی فقیه هست هرکسی هم قبول ندارد از مجلس برود بیرون برود خانه اش بشیند ! حالا ایشان که البته قبل از هرکاری رخصت از رهبر گرفته اند یکی از کاندیداهای اصلاح طلبان می باشند .
اما مهندس میر حسین موسوی صرف نظر از همه سادگی و بی آلایشی وی صرف نظر از استعفاء انتقادهایش در هشت سال نخست وزیری شان به رئیس جمهور وقت آقای خامنه ای بهر حال حافظه های تاریخی آنقدر کند نشده است که از یاد برودموسوی هشت سال نخست وزیر و شخص اول قوه مجریه این مملکت بوده است و در همان زمانها بود که سرکوب و خفقان مخالفان شدت گرفت و قتل عام زندانیان سیاسی بوقوع پیوست ، زمانی که قوانین و مقررات سخت و امنیتی اجتماعی و انتظامی در جامعه بسط یافت و قوانین ضد کارگری تصویب شد و حقوق زنان و اقلیتهای قومی در ایران هیچ انگاشته شد . و البته پر واضح است که انسانها عوض می شوند و اندیشه شان قبض و بسط می یابد اما هنوز نیز مهندس موسوی جواب گویایی برای بسیاری از سئوالها که امروزه نیز درباره آن حوادث و اتفاقات از وی پرسیده میشود ندارد و آنها را نکاتی انحرافی و کالبد شکافی غرض ورزانه سیاسی می داند .
حال با این تفاسیر از پشت پرده و گاها دوستان داخل کشور خبر می آورند که در شهریور و دی ماه سال گذشته چندین بار ناطق نوری و حداد عادل به دیدار آقای خاتمی می روند و از وی می خواهند که مهندس موسوی را ترغیب به شرکت در انتخابات نماید چرا که نظر رهبری هم نسبت به وی مساعد است ، خاتمی نیز که در ابتدا علاقه ای به حضور در انتخابات نداشته از این مسئله استقبال می نماید و از مهندس موسوی دعوت به عمل می آورد ، موسوی نیز نه رد می کند و نه تائید ، آقای خاتمی نیز که شانس خود را به یکباره بالا می بیند وارد عرصه می شود و البته عنوان می کند که یا من می آیم یا میر حسین که معتقد بوده میر حسین قدرشناس هست و وارد عرصه ای که برای وی باز شده است نخواهد شد ! با ورود خاتمی آقای خامنه ای از طریق محمدی ری شهری برای خاتمی اخطار می فرستد که از کاندیداتوری صرف نظر نماید و تواما برای مهندس موسوی پیام می دهد که در صحنه بماند و کنار نرود ، آقای خاتمی نیز که جبهه خود را از سوی موسوی و رهبری تحت فشار می بیند بناچار عقب نشینی می نماید و کنار می کشد و ...
به مطلع این نوشتار بازگردیم و اینکه آیا باید در این انتخابات با توجه به این نامزدهای اینچنینی شرکت کرد ؟ جواب البته دشوار است چرا که در صورت تحریم و عدم شرکت در این انتخابات همان دسته اول کار را تمام خواهند کرد و احمدی نژاد و چه بسا مهندس موسوی را هرچند با آرای کم انتخاب می نمایند و تقدیم رهبر می نمایند تا وی مشارالیه را تنفیذ نماید .
این نوشتار نه در باب تائید تحریم انتخابات است و نه در جهت تشویق انتخابات فقط یک سئوال را مجددا مطرح می نماید که آیا زمان پایان انتخاب بین بد و بدتر نرسیده است ؟ آیا وقت آن نرسیده از اصلاحات نافرجام دست برداریم و به تغییر بیاندیشیم ؟
با یک مثال واضح این نوشتار را به پایان می رسانم که مگر می شود گفت ما با اعدام مخالفیم ولی حالا که در ایران اعدام باب است پس لطفا اعدامی ها را با احترام و مثلا با طناب زیباتری اعدام کنید !
این محور دو سر بیشتر ندارد یا موافق یا مخالف ....

خبرگزاری فارس و دروغپردازی های مکررش

خبرگزاری فارس که حتما معرف حضورتان هست ؟ این خبرگزاری اگرچه یک سرش به نهادهای امنیتی و سر دیگرش به دستگاه قضایی کشور وصل است اما ظاهرا مدتی است شده مثل وبلاگ یک وبلاگ نویس دست چندم ! که نمی داند چی بنویسد ؟ حالا اگر خواست بنویسد چگونه بنویسد ؟ و اصلا بنویسد یا نه ؟! گواه این مطلب هست انبوه خبرهایی هست که منتشر می کند بعد مثلا نیم ساعت حذفش می کند یا جرح و تعدیلش می کند یا عکسش را عوض می کند و خلاصه هزار کار غیر حرفه ای دیگر ... آخرین شاهکارش هم فکر کنم این خبر باشد بخوانید
به گزارش خبرنگار "سرويس مجازي " خبرگزاري فارس، اين گروه در اولين اقدام، با الهام از سريال‌هاي تلويزيوني پيامك‌هايي در تخريب احمدي نژاد ساخته و در سطح وسيعي ارسال كرده‌اند. اين گروه متشكل از حدود 190 نفر از چهره‌هاي طنزپرداز كشور با نظارت و راهنمايي ويژه س. ح فعاليت خود را در موضوعات جنگ رواني در محلي تحت عنوان دفتر ظفر (واقع در خيابان ظفر) سازماندهي كرده و قصد دارند با طراحي و ساخت بيش از سه ميليون پيامك و بلوتوث براي تخريب اصولگرايان و دولت فعاليت كنند. يكي از نكاتي كه در پيامك‌هاي ساخته شده توسط اين گروه مورد توجه قرار گرفته است، اصل تسري پذيري پيامك‌ها است، به صورتي كه نه تنها اصلاح طلبان و حاميان آنها، بلكه طرفداران اصولگرايان نيز به ارسال اين پيامك‌ها براي يكديگر ترغيب شوند. اين افراد كه بنا بر اعلام منابع نزديك به اصلاح طلبان پايه حقوق هر يك از آنها 800 هزار تومان تعيين شده است، ماموريت دارند فعاليت‌هاي خود را در ارديبهشت ماه افزايش دهند
به چند دلیل این خبر کذب محض است و البته دروغی که بهیچ وجه هم با عقل جور در نمی آید ! حالا کاری نداریم به این نکته که آیا اصلا در ایران 190 طنز پرداز مشهور و موفق داریم یا خیر ؟ و اینکه این س . ح اصلا وجود فیزیکی دارد یا خیر یا فقط برای پلیسی کردن ماجرا اسمش را آورده اند اما با یک نیم نگاه گذرابه این خبر اولا از کجا خبرگزاری فارس آمار دقیق اس ام اس و بلوتوثی که بنا به نوشته خودشان هنوز ساخته و ارسال نشده است را دارد ؟ دوما اس ام اس هایی که قرار است ساخته بشود این حضرات از کجا می دانند که قرار است به تعداد سه میلیون برای تخریب دولت فرستاده بشود ؟
با یک حساب سر انگشتی دیگر نیز نگاه کنید دوستان قرار است که ظاهرا حالا قبول کنیم سه میلیون اس ام اس ساخته و ارسال بشود حالا اگر برای ساخت و ارسال هر اس ام اس یک دقیقه وقت هم منظور کنیم می شود پنجاه هزار ساعت که خوب اگه کارکنان این ستاد جنگ روانی رو هم مجبورشون کنیم که کل 24 ساعت رو مثل فرفره کار کنند میشه می‌شه 2083.33 روز که اگه بخواهیم رندش کنیم در حدود پانصدو هفت سال میشه !
اصلا کاری ندارم که این ستاد فرضی هست یا خیر وجود داره یا نداره من میگم اصلا وجود داره و الان هم کارکنانش دارن بیست و چهار ساعته کار می کنند و اس ام اس میفرستند ولی حضرات فارس اصلا نگران نباشند چون پونصدو هفت سال کجا و حدود یکماه دیگر کجا که انتخابات هست ، مطمئن باشند که نمی توانند چهره ملوس و ناز نازی این دولت عزیز را تخریب و ملکوک نمایند.

مرتضی آوینی و محمد علی زم

چندی پیش در سایت خبرگزاری فارس مطلبی را دیدم که به بهانه سالروز شهادت سید مرتضی آوینی نوشته شده بود ،مطلبی که متاسفانه گرچه به بهانه مرتضی آوینی اما بیشتر عقده گشایی و تسویه حسابهای سیاسی و عقیدتی با محمد علی زم بود . آقای زم به تعبیر من که در حوزه هنری چند سالی با ایشان کار می کردم یکی از معدود روحانیون خوشفکر و اندیشمند است که توانست کارنامه بی بدیلی از خود در عرصه فرهنگ و هنر در ایران برجای گذارد ،نیم نگاهی به عملکرد ایشان در مدت زمانی که مدیریت حوزه هنری را بر عهده داشتند گویای این امر است انتشار صدها جلد کتاب و تولید دهها فیلم سینمایی اثر گذار فقط یکی از نکات مثبت مدیریتی ایشان می باشد ، نویسنده مطلب آقای یاسر رجبی متاسفانه با بزرگ نمایی کردن مشکلاتی که همیشه بین مدیر و پرسنلش بوجود می آید اینچنین نتیجه گیری نموده که رابطه آوینی و زم رابطه ای بسیار بد غیر دوستانه ای بوده . مطلب را که خواندم به عنوان کسی که هم در کنار مرتضی آوینی در سوره و حوزه هنری بودم و هم کسی که از نزدیک شاهد این رابطه بودم به حرمت مرتضی آوینی هم که شده لازم دیدم چند خطی بنویسیم ، اولا آنکه مرتضی آوینی در سالهای آخر حیاتش بسار مغضوب و مورد حمله جریانهایی بود که امروز پیراهن خونی وی را علم کردند و وا مرتضی، وا مرتضی سر می دهند کیهانی ها و رسالتی ها و اصولا خط فکری جناح راست هم در مطبوعاتشان و هم در محافل فکریشان اورا مورد حملات خود و حتا یکبار در دانشکده سینما تئاتر مورد حمله فیزیکی قرار دادند ( این همان مرتضی آوینی روایت فتحی بود که این روزها همه عاشقش هستند) با این وضعیت آقای زم همواره در کنار مرتضی آوینی بود و به عنوان یک مدیر شجاع از وی حمایت می نمود وقتی که مرتضی آوینی بخاطر نوشتن مقالاتی در باب آیه الله خمینی و اسلامیت و جمهوریت مورد حملات ایشان قرار گرفت و کار تا خمیر کردن بخش اعظمی از ماهنامه سوره و حتا درخواست توقیف سوره پیش رفت همین آقای زم بود که به دفتر رهبری رفت و توانست با گرفتن حمایت ضمنی از رهبر امان نامه ای برای مرتضی آوینی فراهم آورد ! مرتضی آوینی در فضای مسموم آن زمان با انتشار ویژه نامه ای درباره آلفرد هیچکاک با نام " هیچکاک همیشه استاد " اتهام آمریکایی بودن ، جاسوس فرهنگی سیا و ... را از سوی کیهان و رسالت به جان خرید و همین آقای زم بود که جانانه از وی حمایت می نمود و راه را برای فعالیتهای روشنفکرانه و دردندانه مرتضی آوینی صاف و میسر می نمود . گرچه شاید در بسیاری موارد آوینی و زم با هم اختلاف نظر و مشکل هم داشتند اما هم مرتضی و هم زم تا به آخر در کنار هم بودند و نه مرتضی به فکر جدایی از حوزه و زم می افتاد و نه زم به فکر طرد این عنصر جنجالی و حاشیه ساز می افتاد ، مرتضی آوینی ، بعد از شهادتش مرتضی آوینی شد و وقتی که آنگونه به شهادت رسید میوه چینان و غنیمت خوران همیشگی به عرصه آمدند و زیر تابوتش را گرفتند و همین فردی که تا دیروز مورد شدید ترین حملاتش قرار می دادند به یکباره خواندنش " سید الشهدای اهل قلم " دنیای عجیبی است نه ؟

انصار حزب الله برای چه چماق می کشد؟

اینکه انصار حزب الله برای رضای راه خدا چماق می زند و فریاد می کشد و یقه و سرو صورت مردم را می دراند اگر نگوئیم که سئوال اشتباهی است دست کم سئوال متناقضی است چرا که اگر بگویم بله یعنی اینکه تلویحا تائید کردم که رضای خدا در چک و لگد زدن به مردم است و اگر بگویم نه هم که قلب حقیقت است . پس سعی میکنم فعلا به رضای راه خدا و اعتقادات مذهبی و این حرفها کاری نداشته باشم و سئوال را فعلا اینطوری طرحش کنم که آیا انصار حزب الله این یقه درانی هایش بخاطر اعتقاداتش – حالا اعتقاداتشان هر چی هست کاری نداریم – هست یا در برابر اینها کارمزد و پول توجیبی میگیرد ؟ فکر می کنم در ابتدا آن چیزی که مهم است خاصیت وجودی انصار حزب الله هست ، آیا واقعا انصار حزب الله یک حزب سیاسی است ؟ آیا واقعا انصار کار سیاسی می نماید ؟ و اصلا آیا انصار از انقلاب اسلامی دفاع می نماید ؟ جواب همه سئوالات فوق خیر است !

اگر انصار یک حزب سیاسی بود ، اگر انصار مشغول فعالیت سیاسی بود و اگر انصار خود را مثلا حامی و مدافع انقلاب اسلامی می دانست می بایست بنا به قول آقای خامنه ای همیشه دروسط میدان حاضر می بود ! در حالیکه این گروه همواره فقط در بحران و تنش است که وجود دارد حتما باید مثلا جناح مقابل و یا گروه دگر اندیش دیگری در صحنه باشند و بیایند و سخنرانی نمایند – تجمع برگزار کنند و یا مجلسی و برنامه ای داشته باشند تا آنوقت این آقایان هم پیدایشان بشود و بیایند و بریزند و بزنند پس انصار نه یک حزب سیاسی است نه یک جریان سیاسی و نه هیچ پیشوند و پسوند سیاسی و ... دیگر انصار حزب الله صرفا پیاده نظام و یا آلت دست رهبران جمهوری اسلامی برای حذف و سرکوب مخالفین خودشان می باشد حالا یک روز این ماموریت را در کوی دانشگاه تهران انجام می دهند و یکروز دگر مثلا در حسینیه ارشاد برای برهم زدن مراسم ملی مذهبی ها و یا یکروز در میدان ولی عصر تهران برای نسق کشی مردم !

از قدیم هم گفتند گربه هم برای رضای خدا موش نمیگیره ! پیشتر در ماجرای حكايت حاج حسين الله كرم و بازرگان و یا ماجرای حفظ انقلاب اسلامی در معدن گل گهر کرمان برایتان چشمه هایی از دفاع از ارزشها و انقلاب اسلامی را گفته بودم اما همه ماجرا آن نیست ، در همه اقدامات و حرکتهای اینچنینی معمولا عاملین ماجرا یعنی همان جوانان و نوجوانان هفده هیجده ساله که به صحنه می آیند و یقه می درانند نمی دانند که در پس ماجرا چیست ؟ مثلا همین روزها و اتفاقی که در مشهد روی داد و مجلس سخنرانی مهندس موسوی توسط انصار حزب الله به آشوب کشیده شد و تعدادی با گاز فلفل از حضار پذیرایی به انجام آوردند آیا همه آنها تطمیع شده بودند ؟ خیر آنها به زعم خود و بر اثر القاعاتی که به آنها می شود چه بسا قربت الی الله به میدان آمدند و در فکر این هستند که باید به وظیفه شرعی خود عمل کنند تا مهندس موسوی که مثلا ضد ولایت فقیه است و ولی فقیه هم که نماینده آقا امام زمان هست را ادبش کنند و شنوندگان سخنرانی ایشان هم همه از منافقین و کفار هستند اما در پس ماجرا حتما تلفنی و پیغامی در کار بوده است تا نگذارند جناح مقابل به تبلیغ و نشر عقاید خودش بپردازد و در آخر آن پیام تلفنی و یا پیغام ذکر این هم بوده که راستی حاج آقا شنیدم برای آژانس هواپیمائی تان مثلا فلان قدر مالیات آمده بابا شما که کل زندگیتان در خدمت انقلاب هست به آقای فلانی گفته ام موضوع رو پیگیری کند ! اما اگر از کلی گویی صرف نظر کنیم شاید بهتر باشه یک نمونه دیگر راهم برایتان مثال بیاورم و بحث را خاتمه دهم :

تابستان سال 1377 بود و روز و ماهش را الان دقیقا بخاطر نمی آورم کارگران و کارمندان و مدیران وزارت نفت دو روزی بود که در مقابل وزارت نفت در خیابان طالقانی تهران اقدام به تجمع و اعتصاب نموده بودند خواسته شان هم کاملا صنفی بود و درخواست پرداخت معوقه حقوقشان را داشتند نیروی انتظامی و نیروهای اطلاعاتی و امنیتی دور تا دور متحصنین حلقه زده و در روز دوم چند جوان که مثلا در حال عبور از خیابان طالقانی بودند به متحصنین برمی خورند و می ایستند و شروع می کنند به بحث که چرا اعتصاب کردید و ...بحث بالا می گیرد و با تخصص جوانان مذکور بحث به حکومت ولایت فقیه می رسد و یعنی اینکه شما می گوئید "آقا " مطلع نیست از وضع مملکت ؟ دارید به رهبر توهین می کنید و با بلند شدن صدای آن چند جوان ناگهان مثل مور و ملخ با موتور و پیاده و با وانت کسانی می آیند که سرو وضع و شکلشان همه مثل آنهاست اما در دستشان چوب است و چماق متحصنین یا پراکنده می شدند و یا سوار اتوبوسهای شرکت واحد که مقصدشان اوین و بازداشتگاه 66 است !

درست فردای آن روز تلفن حسین الله کرم زنگ می خورد و اینکه حاج آقا شما در مزایده فروش خودروهای مستعمل پالایشگاه تهران برنده شدید !

شاید آن جوان های ابتدایی پول توجیبی ای برای مثلازیارت مشهد و ... گرفته باشند تا خوب بحث را اداره کنند اما آنهایی که کارگران را لت و پار کردند آنها به وظیفه شرعی خودشان عمل کردند چون به رهبر توهین شده بود ! و خوب بالا دستی ها هم که سبیلشان خوب چرب شده بود از قبل خرید خودروهایی که بعدها در بازار آزاد به قیمت چند برابر فروخته شده و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .....

! وقتی شعبون بی مخ ها مربی می شوند

حتما نامه ادیبانه و پر از راز و اندرز سرمربی تیم فوتبال کشورمان مایلی کهن را که اینبار بجای لابی کردن با خدا همچون علی دایی با نماینده خدا روی زمین لابی کرده و انتخاب شده خوانده اید ، اگر هم که نخوانده اید نامه کوتاه است بخوانید :
فارس: محمد مايلي كهن عليه اظهارات امير قلعه نويي و باشگاه استقلال بيانيه اي را صادر كرد.محمد مايلي كهن، سرمربي سايپا و تيم ملي در واكنش به اظهارات امير قلعه نويي و باشگاه استقلال بيانيه اي را به شرح زير منتشر كرد:بسمه‌تعالي مردم عزيز، قهرمان و دوست داشتني ايران سربلند و هميشه جاويد. اين روزها پس از بازي شرافتمندانه اي كه تيم سايپا با جوانان برومند و شايسته اش برابر رقيب خود انجام داد و به اذعان همه؛ تيم سايپا صرفا به ارائه يك بازي با برنامه، كاملا جوانمردانه و پاك پرداخت؛ اما متاسفانه هم به هنگام مسابقه و هم طي روزهاي اخير مورد هجوم ناجوانمردانه ترين الفاظ در ميدان مسابقه و بيرون از آنكه تنها از شعبان بي‌مخ‌ها و نوچه هايشان بر مي‌آيد؛ پرداختند و درصدد آن هستند كه ضعف‌هاي فني خود را به اين و آن نسبت بدهند و هر آنچه كه خود و نوچه هايشان لايق آن هستند با سياه نمايي هر چه تمام‌تر به اين و آن نسبت داده، تا شايد بتوانند ضعف هاي فني خود را به نوعي از چشم اين و آن پنهان و لاپوشاني كنند. لذا به همين منظور به اين آقايان كوتوله و عوام فريب (كل يوم) كه حتي فاقد مدرك تحصيلي براي گروهبان قندلي شدن هستند اما لقب ژنرال را يدك مي‌كشند مي‌گويم كه از گل دقيقه 90 سايپا و پيامي كه آن گل به پهناي ايران عزيز اسلامي داشته؛ پند گرفته و هر چه سريعتر دست از نوچه بازي و نوچه پروري برداشته از كارهاي ناثواب و عوام فريبي دست بردارند. بديهي است هيچ دستي برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نيست و اوست كه اگر بخواهد كسي را خوار نمايد، خوار و اگر كسي را عزيز بداند عزيز خواهد كرد. اين مطلب شامل حال گنده باقالي‌هايي كه به عنوان نوچه در كنار اين آدم كوتوله هستند نيز مي‌شود.
در مورد این ظاهرا بشر پیشتر هم نوشته بودم (اینجا )، البته بعد از آن مطلب ایشان در نشریات ورزشی من جمله خبر ورزشی ضمن مصاحبه ای اقدام من را بی شرمانه و ضد اخلاقی خوانده بود که خصوصی ترین زاویه های زندگی افراد را می کاوم ! در اینکه یک روزنامه نگار اقدام به انتشار مثلا اخاذی و باج گیری یک مقام به ظاهر ارزشی و دولتی نماید من هنوز هم بعید می دانم آن کار را بشود نامش زیر و رو کردن زاویه های زندگی خصوصی یک فرد نام نهاد اما امروز کاملا و پس از خواندن این بیانیه ارزشی ایشان به مصداق ضرب المثل ادب از که آموختی از بی ادبان واقعا من درس اخلاق گرفتم و امیدوارم که دیگر کار ضد اخلاقی ننمایم . اما آقای مایلی کهن ای کاش زاویه دیدشان را کمی بازتر نمایند و بیشتر از نوک دماغشان را ببینند و اینکه در دور بر خودشان مثلا خودش و آقایان علی آبادی و دیگر انصار و عوانی که زالو وار بر بستر ورزش کشور بدون کوچکترین سابقه و درایت ورزشی بیشتر به شعبان بی مخها می مانند یا دیگران ؟ و اینکه واقعا اگر آوردن لفظ کوتوله و عوام فریب در یک نامه شایسته باشد چه کسی بهتر و شایسته تر از حامی بی چون و چرای ایشان آقای محمد احمدی نژاد برازنده این لقب است ؟ ای کاش در آن مملکت کسی جربوزه اینرا داشت تا برود پیگیری نماید تا ببیند فوق لیسانس فرمایشی آقای محمد مایلی کهن از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز به دستور چه کسی به او داده شده است ؟ جالب اینجاست که همان زمانی که ایشان مدعی دانشجو بودن بودند در دبیرستان بزرگسالان ابوریحان منطقه 14 تهران مشغول امتحان دادن برای اخذ دیپلم بوده اند ! آقای مایلی کهن بجای اینکه دنبال عکس دیگران باشد که ببیند فلانی اصلا در زندگیش یه عکس با شورت ورزشی دارد خودشان لطف کنند یک عکس از ایام دانشگاهشان رو کنند ! آنوقت معلوم می شود که چه کسی مدرک تحصیلی اش برای گروهبان قندلی مناسب است . محمد مایلی کهن وقتی از ادب و ارزشمداری حرف می زند که در نامه ده خطی اش بیش از ده واژه ادیبانه چون : کوتوله – گروهبان قندلی – نوچه – گنده باقالی و ... دارد واقعا افسوس بر آن مملکت که رئیس جمهورش احمدی نژاد است ورزشکارو مربی اش مایلی کهن است و ... بله مشکل ما امروز در ایران نه سیاست است نه مدیریت است نه اقتصاد است و نه قحط الرجال ما فقط مشکلمان اخلاق است و فرهنگ

مسافران ایران

خبرهایی از داخل و خارج از کشور رسیده است که تعدادی از کوشندگان فعال جمهوری خواه برون مرز به همراهی تعدادی از افراد جبهه ملی در اروپا و چند روزنامه نگار و نویسنده ایرانی تبعیدی ! ( به دلیل اینکه احتمال خطربازداشت و ... شاید برایشان وجود داشته باشد ازذکر نامشان فعلا خودداری می کنم) به ایران رفته اند،این اقدام با اطلاع جمهوری اسلامی بوده است یا خیر را نه میتوانم تائید کنم نه تکذیب این افراد در نظر دارند تا در روزهای پایانی ماه فروردین در ایران با پشتیبانی رگه هایی از هواداران طیف ملی مذهبی و جبهه ملی درون مرزاقدام به راه اندازی جبهه ای جدید در جهت وفاق و اتحاد ملی نمایند .
گرچه فلسفه اصلی این جبهه جدید می تواند ادامه همان پروژه نخ نمای وفاق ملی باشد که به هیچ جائی هم نرسید همچون پروژه های دیگر مثل جنبش رفراندوم یا همبستگی ملی ایرانیان ، اما آنچه که ماجرا را کمی جالب و پیچیده کرده است اول حمایت مستقیم بعضی از دول خارجی از این اقدام و دوم تائید ضمنی تعدادی از گروهها و سازمانهای نسبتا قدیمی و اپوزیسیون ایرانی از این اقدام می باشد .
اینکه بحث ایجاد این جبهه جدید آیا ادامه همان سیاستهای لابی و اتحاد میان گروههای سیاسی درون و برون مرز با یکدیگر هست و یا راه جدیدی را طی خواهد کرد بحثی است که به زمان بیشتری نیاز دارد.
اما باتوجه به اینکه انتخابات ریاست جمهوری پیش رو می باشد و تجربه نشان داده است در این ایام همیشه جمهوری اسلامی سعی در نشان دادن چهره دموکراتی از خودش دارد اگر مسافران به ایران هدفشان جمع آوری رای و گرم کردن تنور انتخابات نباشد! به زعم من این بی سلیقگی در انتخاب زمان سفر را باید به آنها گوشزد کرد، اما در داخل کشور و جناح حاکم نیز که گرداگرد احمدی نژاد سعی در تقویت جبهه خودشان دارند و با اتکا به هوادارانشان در بازار، سَپاه و حوزه های علمیه کشور و بخش قدرتمند دیپلماسی کشور دارند به عنوان مثال تغییرات عمده در بدنه دولت و عزل و نصبهای یک شبه و ناگهانی در بخش سیاست خارجی همه حاکی از این مدعاست که جناح جدیدی در بدنه دولت و میان هواداران احمدی نژاد در حال شکل گیری است . البته این جناح نوظهور توانسته است اقبال بین المللی نیز بیابد و مثلا نگاه کنید آقای آخوند زاده ناگهان از سفارت عزل می شود و به سمت معاونت آسيا و اقيانوسيه وزارت امورخارجه منصوب می شود و در بعد از آن هم به یکباره می شنویم که وی در کنفرانس لاهه ریچارد هالبروک، نماینده آمریکا در امور افغانستان دیداری دوستانه داشته است !
باید نشست تا عاقبت هر دو جناح نوظهور را دید .

امیدرضا میرصیافی را چه کسی کشت؟

سالی که گذشت هر چه که بود سالی خوب نبود و البته دیر سالی است که سال خوب به ما و به ایران نیامده است انگاری . اما تلخ ترین روزهای امسال همین آخرین روزهای سال بود که پیشتر امیر حشمت ساران و چند روز پیش امید رضا میر صیافی دو زندانی در بند جمهوری اسلامی که اولی بخاطر فعالیت سیاسی و دیگری وبلاگ نویسی مشغول تحمل حبس بودند هر دو مظلومانه و در اثر عدم رسیدگی به وضعیت جسمانی شان در زندان جان سپردند . بله بهار آمد که غم از دل برد اما غم افزون شد !
حسام فیروزی که از جمله پزشکان دلیری است که مایه مباهات ایرانیان و جامعه پزشکی است که خود نیز چندی است به زندان اوین رفته است تا حکم پانزده ماهه خود را تحمل نماید وقتی گزارش پزشکی و مشاهدات خود را از جان کندن این جوان وبلاگ نویس بیان کرده تازه ابعاد فاجعه برای هر انسانی روشن می شود ، من البته امید رضا را جز وبلاگش نمی شناختم ولی دیروز که این خبر تاسف آور را شنیدم رفتم والبته وبلاگش که دیگر قابل دسترسی نیست اما از گوشه و کنار بعضی از مطلب وبلاگش را یافتم و خواندم ، بماند که امروزه با مرگ مظلومانه این جوان نامش پرآوازه شده است و بقول دوست عزیزمان مدیار تا خبر مرگ میر صیافی پیچید همه لینکهای مرتبط به او مثلا در بالاترین رای گرفت و ... اما خوب واقعیت اینجاست که نام امید رضا میر صیافی قبل از بازداشت و زندان رفتنش هرگز در عرصه سیاسی و مدنی ایران و حتا وبلاگستان فارسی هم پررنگ نبوده است ، و البته در بعد از بازداشت وی به اتهام درج مطالبش در وبلاگش و سیل اتهامات عجیب و غریب به او بود که مورد توجه رسانه ها قرار گرفته .
در این نکته که امید رضا میر صیافی نیز مانند تمام زندانیان سیاسی و عقیدتی و اصلا برابر با تمام انسانها قابل تکریم و احترام و البته بواسطه جسارتش و مشکلاتی که بر سرش آمده بدون آنکه نفع و بهره شخصی ای از آن می خواسته استخراج کند چه بسا بسیار بیشتر از دیگران نیز قابل ستایش باشد ، اما وی نه مبارز و فعال سیاسی بود نه چریک و نه قهرمان و البته نه مستحق چنین مرگ و این را هر دو طرف دعوا هم خوب می دانند ، (با احترام به تمام اظهارات حسام فیروزی ) نه جمهوری اسلامی تعمدانه در پی مرگ او بوده است ( چرا که آنچه که در زندان اوین و دیگر زندانهای کشور اتفاق می افتد شرایطی است که برای همه است نه اینکه به عنوان مثال اگر جای میر صیافی مثلا دیگر زندانی ای با اتهام مثلا مالی بود سریع به وی می رسیدند ) و نه اپوزیسیون امروز می تواند امید رضا میر صیافی را از آن خود بداند و میوه چین اشتهار وی گردد .
امید رضا یک انسان بود ، انسانی که مشمول تمام حقوقهای انسانی و مدنی است ، حقوقهایی که طبیعتا از بسیاری از آنها همچون آحاد ایرانیان و دیگر شهروندان کشورهای دیکتاتوری محروم بوده است ، او حق داشته هر طوری که بخواهد بیاندیشد بنویسد و فکر کند ، او حق داشته که بتواند طرز عقاید خود را منتشر کند و در معرض دید و انتقاد و نظارت عمومی بگذارد ، او حق داشته اصلا به نظام سیاسی کشورش انتقاد کند و حتا در صدد اصلاح و تغییر آن برآید .
اما آیا آنچه که نظام جمهوری اسلامی با وی انجام داد و حکمی که ناخواسته برای وی اجرا گردید با آنچه که وی انجام داده بود بقول اصحاب حقوق تناسب قانونی و حقوقی داشته است ؟ و آیا اصلا وی مستحق پیگیری و بازداشت و بازجویی بوده است ؟ مگر وبلاگ نامبرده چه تاثیری بسزایی در میان رسانه های فارسی زبان و یا جوانان و اپوزیسیون داشته است ؟
به فرض اینکه وی در وبلاگش که نمی دانم چقدر خواننده داشته است اما دست کم نباید مثلا از روزی بیست تا سی نفر بیشتر بوده باشد به جمهوری اسلامی به رهبران آن و اصلا به خدا و پیغمبر و ... انتقاد و اصلا توهین کرده باشد چرا جمهوری اسلامی و کارگزاران این حکومت در صدد چشم پوشی و اغماض های اینچنینی بر نمی آیند ؟ چرا به هر بهانه ای اتهام و بازداشت و زندان را باب می نمایند ؟ مگر وزیر اطلاعات و پیشتر از آن رئیس قوه قضائیه وعده نداده بودند زندان پذیری را کم کنند و بحرانها را به فرصت بدل کنند ؟ مگر امید رضا میر صیافی اگر به زندان نمی افتاد چه اقدامی می توانست انجام بدهد ؟ یا وبلاگ دیگری براه می انداخت و چه بسا اینبار با نام مستعار و یا نه اصلا راه خروج از کشور را پی می گرفت و پس از آنکه مدت مدیدی را در یکی از کشورهای همسایه در انتظار پناهندگی قرار می گرفت و بعد خسته و بی رمق به یک کشور اروپایی و یا کانادا و آمریکا فرستاده می شد امری که قبل از وی نام آورتران از وی نیز انجام داده اند و آب هم از آب تکان نخورده تا حدی که بسیاری اصلا امروزه به فراموشی سپرده شده اند مثلا امروز چه کسی می داند اکبر گنجی کجاست و چه می کند ؟
امروز که امید رضا فوت نموده و حکومت نیز همچنان مثل خیلی دفعات دیگر ابتدا سکوت می نماید و بعد که اخبار شایعات داغ می شود و داستانها بافته می شود خبری چند خطی می دهند و تمام مخصوصا که برای اولین بار از زبان دوست و یک زندانی سیاسی معروف ( دکتر حسام فیروزی ) هم اخباری منتشر شده که حاکی از آن است که وی بر اثر ناراحتی و عدم تحمل شرایط زندان اقدام به خوردن پنجاه قرص و خودکشی نموده است ، پس جمهوری اسلامی به نوعی هم خود را بیگناه می داند و ... امید رضا میر صیافی در زندان جان سپرده است آنسان که امیر حشمت ساران ، آنسان که اکبر محمدی ، آنسان که زهرا کاظمی و ..... و این واقعیت تلخی است که بسیاری دیگر نیز با آن روبرو هستند چه بسیار جوانانی که امروزه بدون آنکه مبارزی سیاست ورز باشند به اتهامات عجیب و غریب سیاسی و امنیتی در زندانهای کشور گرفتارند و چه بسیار جوانانی که مثلا بخاطر دادن شعاری در پایان فلان بازی فوتبال در زندان و دادگاه و ... پرونده سیاسی و انتظامی و امنیتی دارند و تحت تعقیب هستند و از آن فراتر چه بسیار جوانانی را که این روزها در پشت میله های دفاتر ادارات پناهندگی خارج از کشور روزگار را به بطالت می گذرانند و به نوعی دچار مرگ تدریجی شده اند ، به گمان من قاتل و عامل اصلی این جنایات جمهوری اسلامی هست و در آن شکی هم نیست اما عامل اصلی ترش آفت سیاست زدگی بی معنای همه ما و شیوع ناسالم سیاست ورزی در ایران امروز است .
باب شدن زندان رفتن در میان جوانان و دانشجویان آنچنان که مثلا در فلان تجمع و گروه دانشجویی اگر جوان و دانشجویی به زندان نرفته باشد و یا در وزارت اطلاعات پرونده ای نداشته باشد و دادگاهی نرفته باشد سرافکنده است ! و یا اینکه اگر فردی نخواهد وارد مسائل و منازعات سیاسی امروزی ایران بشود عقب مانده و متحجر نام می گیرد و ...
و البته این اپیدمی در جامعه ما دردجدیدی نیست و این بیماری را پنجاه سال پیش نیز مرحوم دکتر بازرگان شناخته بود و در کتاب "بازی جوانان با سیاست " تبعات و عواقب فاجعه آمیز آنرا برشمرده بود .
چرا راه دور برویم و من برای آنکه خدای ناکرده کسی خرده ای بدل نگیرد خودم را مثال می زنم که اگر جامعه سیاسی ما در بستری سالم گام برمی داشت هیچگاه من نوزده ساله دبیر سیاسی یک حزب تاثیر گذار سیاسی کشور که بسیاری از معادلات سیاسی روز را تحت تاثیر خود قرار می داد نمی شدم !
نبود یک سیستم سیاسی سالم در کشور ، عدم فعالیت آزادنه احزاب و نهادهای سیاسی و مدنی در یک جامعه ، عدم شناسایی صحیح جایگاه سیاسی و اجتماعی دانشجویان و جوانان در کشور و از همه بدتر سوء استفاده جناحهای سیاسی و فعالان این عرصه از احساسات و عواطف جوانان که تک تک این خیل عظیم را در جامعه جوان ایرانی بیشتر از آنکه به عنوان یک جوان و آینده ساز کشور بدانند به عنوان یک برگه رای و پله ای برای موفقیت خود می شمارند همگی قاتلان امیدرضا میرصیافی ها هستند ! چه زیبا مرحوم بازرگان در همان کتاب نوشته است که افراط گرایی جوانان و عواقبش در یک جامعه تقصیر پیران در حکومت است ! ، اگر جامعه ماو نظام سیاسی ما مطلوب بود امروز امید رضا میرصیافی مثل هزاران جوان دیگر در کشورهای آزاد می توانست عضو حزب و نهادمدنی مورد علاقه اش بشود و براحتی در آنجا فعالیت کند و عقایدش را هم در ارگان متبوع خودش به انتشار برساند و آنجا دوران پختگی را بگذراند و اگر در آنزمان هم اقدامی انجام می داد و به زندان می افتاد باز حزب و نهاد مشخصی بود که منسجمانه از وی دفاع نماید نه آنکه مثل جوانان امروز ایران متوسل به شبنامه های اینترنتی بشوند و شنونده و بیننده ماهواره ها بشوند و سخن عافیت نشینانی را الگو قرار دهند که از بیرون گود فرمان لنگش کن را سر می دهند. و وقتی هم که به زندان افتادند آنقدر خرد بشوند که یا با خوردن قرص و خود کشی به زندگی خود خاتمه بدهند یا از آنها جز بیماری روحی و روانی ای بیشتر برجای نماند .
امید رضا میر صیافی فوت نموده و امروز خانواده اش سوگوارانه بر سر قبرش می گریندو فقط همانها تنها داغداران واقعی هستند وگرنه این برای همه مبارک است ! مرگ امید رضا برای جمهوری اسلامی بسته شدن یک پرونده است و برای اپوزیسیونی که تا دیروز حتا نام اورا هم نشنیده بودند مطمئنا یک زندانی مرده و «شهید» از یک انسان مخالف بی نام و نشان بهتر است ! اما کم نیستند امثال او که مرده های جاندار هستند ! افرادی که فقط و فقط بخاطر آتش زدن لاستیک و یا شکستن شیشه فلان بانک و اداره در یک تجمع به زندان افتاده اند و یا در زندان به عضویت حزبها و گروههای بی پایه و اساس سیاسی افتاده اند و یا خود را اصلا درمقام مبارز و فعال سیاسی و رهبر یک جنبش آزادیخواه دانسته اند و بر این باور قرار می گیرند که چشم همه ملت به سوی اوست و وقتی از زندان آزاد می گردند و می بینند که مردم حتا نام آنها را هم نشنیده اند باز در صدد "مفر " دیگری برمی آیند تا به اتوپیای خود برسند و اگر در قبل شیشه بانک را شکسته بودند اینبار در فرصتی ماشین پلیس را به آتش می کشند تا باز به خلوت زندان برگردند و یا آنکه پس از فرصت آزادی از زندان خود را به خارج از کشور می رسانند و رهبریت مبارزه با جمهوری اسلامی را برعهده می گیرند !
امید رضا میرصیافی خودکشی نمود یا کشته شد هرچه هست امروز در پای سفره هفت سین خانواده اش نیست و خانه شان ماتم سراست اما وی پیش از آنکه قربانی چند خط مطلب در وبلاگش و دیکتاتوری در جمهوری اسلامی باشد کشته شده جامعه ناسالم سیاسی ایران است و قبل از جمهوری اسلامی همه روشنفکران و مولدان فرهنگ و سیاست ایران قاتل وی هستند !
پی نوشت :
بسیار برایم سخت و دشوار بود که این مطالب را بنویسم چون با خود گفتم نکند شائبه این بوجود بیاید که مبادا جان این زندانی مرحوم برایم بی ارزش است و نکند کسی اینگونه برداشت کند که من می گویم او کشته عمل خود شده است ؟ نه جمهوری اسلامی و شخص رهبر این حکومت قاتل اصلی و مجرم این جنایت هولناک و جنایتهای مشابه آن هستند، اما احساس کردم حقیقتی هم در این میان وجود دارد که ناگفته مانده است !

مرغان دریایی ایران زمین

از زمانی که يادم مياد،تو کتابها،تو فيلم ها و توی زندگيم،هميشه انسانهای ياغی رو دوست داشتم،انسانهايی که وقتی حقيقت رو ميديدن سکوت نمي کردن و نامردمی ها رو فرياد انسانهايی که سر تعظيم برای چاپلوسان و قدرتمندان خم نمي کردن و قوانين بسته و خفقان آور رو می شکستن و فرياد عصيانشون تن همه رو به لرزه می انداخت،مردمانی که حتی از گفتن زشتيهای خودشون هم ابايی نداشتن چون اول از همه بر خودشون و وجدان خودشون شورش مي کردن و ياغی ميشدن و هميشه هم پايان تلخی داشتن و ايستاده مي مردند! و گرچه بارها برای از دست دادنشون افسوس خوردم و ناراحت شدم اما لذت آزاد بودن و رها بودن رو در رفتارشون مي ديدم و به راستی من هم احساس شور و شعف مي کردم و سعی مي کردم مثل اونها باشم،لحظه هايی در زندگی هست که بايد به راستی ياغی شد بايد گفت بايد نهراسيد و مبارزه کرد،تو اين مدت هميشه هم سعی کردم یه جورایی هم خودم این شکلی باشم . دیروز داشتم کیهان لندن رو می خوندم و دیدم خبری را در صفحه اول کار کرده با مضمون : در جلسه ای در لندن " جایگزین دموکراتیک اعلام موجودیت کرد" ، که خبر از گروه جدیدی بود که در حال تلاش هستند تا بقول دکتر خوانساری با ایجاد گروه فشار راه را برای ایجاد حکومتی دموکراتیک باز کنند ، برایشان آرزوی موفقیت دارم اما تجربه نشان داده که این حرکتها به دلیل نمی دانم چه ؟ فقط و فقط امید و آرزوی مردم را می سوزانند مثلا کنگره همبستگی ایرانیان یا همان "هما" چه شد ؟ چرا اصلا این روزها دیگر حتا خبری هم از آن شنیده نمی شود ؟ چقدر همه امید و آرزو داشتند بدان که باد هوا شد ؟ همین نمدانم کاری هاست که فقط باعث دلسرد شدن مردم داخل کشور و مخالفین خارج از کشور می شود حالا نمی خواهم بگویم بی کفایتی و یا بی عرضه بودن اپوزیسیون هست اما نگاه کنید من بعضی وقتها این حرف را که می زنم بعضی ها صدایشان در می آید که به اپوزیسیون توهین کردی ولی الان سی سال از انقلاب سال پنجاه و هفت می گذرد کوش این اپوزیسیون ؟ من به مخالفین تک تک و فرادا کاری ندارم که البته که هزاران نفر در خارج از کشور مخالف هستند و تبعیدی و آواره ولی کدام سازمان منسجم را سراغ دارید ؟ مثلا همین جبهه ملی که چند وقت پیش درباره اش با یکی از دوستانم صحبت می کردم فقط هشت حزب به اسم جبهه ملی در هلند داریم و چهارده جبهه ملی هم کلا در اروپا که هر کدامشان سه چهار نفری بیش نیستند و سایه همدیگر را هم با تیر می زنند ! و فکر کنم با این حساب ما سی چهل تایی جبهه ملی داریم و این داستان رو بگیر و برو جلو مشروطه هم از همین قراراست و طیف سلطنت طلب هم از همین قرار که گاها بعضی از سازمانهای سلطنت طلب هستند که اصلا آقای رضا پهلوی را هم قبول ندارند ! و جمهوری خواهان هم که الی ماشا الله !
دوستان ! واقعیت این است که چه بخوايم و نخوايم در ايران زاده شديم و ايرانی هستيم ،آيا از وضع موجود ناراحتين؟!از نبود آزادی و رفاه و امنيت ،از فشار و اختناق ،از هزار مشکل نا گفته ديگه ناراحتين؟! اگر نيستين که خوش به حالتون!و اگر هستين برای بر طرف کردن وضع موجود چه کردين و چه آينده ای رو پيش بينی کردين؟!دوست عزيزی دارم که به من ميگه این روزها پیش هر کسی که می روم و شکاستی می کنم بهش می گویند اگر ناراحتی و احساس خفگی ميکنی از ايران برو ،برای تو که امکانش هست...چرا احساس ميکنی بايد چيزی رو تغيير بدی و درست کنی؟!احساس تعلقت برای چی هست؟! برو هر کجا که احساس شادی و راحتی ميکنی ... این البته حرف خیلی ها و حتا حرف بازجوها هم هست خودشان علنا تو زندان می گفتند آقاجان این حکومته و نظام چرا هم نداره ناراحتید تشریف ببریدبیرون !
بله همین هاست که امروز می بینیم جوانان ما و دانشجویان ما سرخورده شده اند این از وضعیت خارج اون هم از وضعیت داخل که همه با هم بعث شده که جوانان و حتا بسیاری از فعالین سیاسی دیگر ز رفتن به دنبال سياست و فلسفه و تاريخ که از اصول ساختن کشور و جامعه ای آباد و سالم هست هراس دارند،شايد هم حق دارند چون در دل انقلاب در دل اعدام و شکنجه و جنگ و خون زاده شدند و در همه ما احساس يله بودن و بی تفاوتی موج ميزنه و قدرت ياغی بودن ما در جهت خرابی و نابودی گام بر ميداره کافی هست تنها يک روز تمام،وبلاگ گردی کنيد تا روح ياس و افسردگی و سر خوردگی رو در خودمون ببينيم ،و بزرگترين مشکل هم عشق و معشوق هست!!!يا نه کافی هست چشمهامون رو کمی گشادتر کنيم و اطراف خودمون رو ببينيم،هزاران جوون ايرانی امروز اعتقادی سست به همه چی و حتا دنیا دارند و در سر در گمی به سر ميبرن ، چقدر این روزها اخباری از این دست می شنویم که فلان دانشجو خوذ کشی کرده و یا فلان جوان خودشو آتش زده و ... چقدر امروز می بینیم که مثلا جوانان و مردمی که روزگاری از مسلمانهای سفت و سخت بودند امروز علنا می گویند که بی دین هستند و قید همه چیز را زدند ! و ایکاش حداقل با مدرک و برهان بی دين بودن چون لاقيد بودن بی تحقيق از هر اعتقادی مخرب تر هست.
در مورد سياست هم همينجوری هست ،بدون تحقيق اصولی تنها ظواهر و تعلقات رو ميبينيم و با احساسات مياميزيم و سخن ميگيم،در دنيای امروز مهم ترين عامل موفقيت و اولين عامل موفقيت دونستن سياست به طريق علمی و روابط مطلوب سياسی با ديگر نقاط دنياست ،سالهاست به خاطر سياستهای غلطمون عقب مونديم و ديديم که آمريکا به خوبی مارو محاصره اقتصادی کرد و مارو به مرحله نابودی اقتصادی کشونده و نشون داد خوب بلده غلط بکنه! زمانی که پسته های ما و ساير محصولات ما برگشت ميخورد قبل از هر چيز به خاطر سياستهای غلط و خودخواهانه جمهوری اسلامی بود و در مراحل بعدی رنگ و لعاب محصولات!!تصاويری که مردمان متمدن امروزی از ما دارن در حد همان مردم بيابان نشين و پشت کوهی هست (البته چند سالی هست که بهتر شده)و به قول دوستی ما هنوز به کورش و داريوش(که باز هم تحقيقی کامل و مبسوط نکرديم)مي نازيم و رگ افتخارمون رو باد ميکنيم!!اگر تاريخ ايران رو از ابتدا نگاه کنيم ،از همون اول ايرانی جماعت به فکر راحت طلبی و دزدی و چپاول بوده و با آمدن اعراب هم که شکوفاتر شده ،گل بوده به سبزه نيز آراسته شده و تا همين امروز هم ادامه داره و هيچ گاه سعی نکرده نظم اجتماعی نوينی رو بسازه ،هر بار فقط دولت و پادشاهی رو بر کنار کردن و باز يکی ديگه با همون نظام کهنه قبلی و اين دور رو تا امروز ادامه دادن......امروز از نمکی که وزنه خرابی داره تا ميوه فروشی که ميوه خراب قاطی ميزنه،از کارمندی که فقط به فکر دودره کردن اداره هست تا رئيس کارخونه ای که جنس چند برابر ارزش واقعی اش رو ميفروشه از وزير و وکيل تا رهبرش همه به نوعی دزدی و چپاول ميکنيم حالا يکی اين وسط از دستش در ميره بيشتر ميدزده و تابلو ميشه، از نظر من اون کسی که چپاول کرد و رفت با اين کسی که هست هيچ فرقی ندارن و اونهايی هم که تا حالا دست آلوده نکردن، آب ندیدند و گرنه شناگران قابلی هستن،از نظر مناین بابايی که خارج از کشور و مثلا تو این تلویزیونهای لوس آنجلسی شعار ميده و ندای لنگش کن و خاکش کن سر ميده با اون بابای مرفه پولداری که از ترس سر در لاک فرو برده و هيچ سخن و فعاليتی نميکنه و همه رو باچشم مامور ميبينه هيچ فرقی نداره، ما اینجا خوب آدمهایی داریم مثل مهدی خان بابا تهرانی و علیرضا نوری زاده و بهنود واکبر گنجی و حسین باستانی ... که طعم شکنجه و زندان رو چشيدن و حالا جونشون رو برداشتن و اومدند اینور آب و اينهارو قلقلک ميدن و سر به سرشون ميزارن ،اين چنين روشنفکر هايی رو من طلا ميگيرم و ستايش ميکنم هر چند اسم خائن و فراری رو يدک بکشن ، تا زمانی که بودن جونشون کف دستشون بوده و مبارزه کردن ،مثال مرغ دريايی هستن،فقط مرغ های دريايی هستن که از طوفان نميهراسند حتی وقتی در ميان درياها جهت خود رو گم کنند و جايی برای نشستن نيابندآنقدر بال ميزنند که يا طوفان فرو نشيند و زمينی پيدا کنند برای فرودآمدن يا در همون اوج آسمانها ميميرند آن که به ميان موج می افتد مرغ دريايی نيست ،مرغ دريايی در اوج ميميرد ،آخرين توان خود را صرف اوج گرفتن ميکند تا سقوط را نبيند،حالا اين وسط کسی که دم از ايرانی بودن و کمک به ايران ميکنه بايد چه شکلی باشه؟
جهان امروز ما روز به روز کوچکتر ميشه و نميشه چيزی رو پنهان نگه داشت...عده ای رو ميشه برای هميشه فريب داد و عده ای رو هم برای مدتی اما همه رو برای هميشه نميشه فريب داد،امروز ميدونم که اول بايد از خودمون شروع کنيم و کمک کنيم تا فرد و ملتی ديگر هم دل بسوزاند و کمک کند،امروز هر کدوم از ما مسیحی هستيم که بايد برای ساختن و آبادانی قيام کنيم و نه با مشتهای گره کرده و منطقهای ضعيف و به راه انداختن انقلاب و خونی ديگر مانند اینچه که امروز در جمهوری اسلامی هست بلکه با دانستن هرچه بيشتر و درست تر و با نشان دادن فريبها و دروغهابا رسواگری ها وافشاگری ها و ياد دادن بهتر به ديگران .
امروز ما حق داريم ساختار حکومتی رو که ميخوايم انتخاب کنيم و بسازيم و اين جز با تحت فشار قرار دادن دولتمردان و مسئولين ایرانی و بین المللی میسر نيست ،با خواستن اصلاحات و ايجاد جنبشهای آرام و فعال،تشکيل احزاب و اين امر راه صد ساله ای هست که يک شبه پيموده نخواهد شد بايد صبر کرد و بال زد!
وظيفه هر جوون ايرانی، اگر نسبت به بقيه انسانها احساس مسئوليت ميکنه و دم از ايرانی بودن ميزنه و درفکر ساختن هست و از به خطر افتادن رفاه و امنيتش نميترسه قبل از اینکه تی شرت با آرم ایران بپوشه و گردن بند فروهر گردن بندازه و از این جنگولگ بازیها کنه که بقول خودش مثلا نام ایران رو مطرح کنه بنظر من اين هست که فلسفه و سياست رو به خوبی و با علم ياد بگيره و ياد بده و از فعاليتهای اين چنينی نهراسه ،بايد مثل يک مرغ دريايی باشه........