يك سئوال ؟

به اين عكسها خوب نگاه كنيد ! اولي مربوط است به چند روز قبل از اينكه مجبور شدم ايران را ترك كنم ! ماموران معاونت امنيت دادگاه انقلاب ريختند و تمام اتاقم را زير رو رو كردند و گشتند و دست آخر چند تا روزنامه بهار و نوروز و صبح امروز را كه نوشته هايم در آن چاپ شده بود به همراه يكسري از عكسهاي خانوادگي ام را با خود بردند درست نمي دانم شايد چند تا سي دي هم بردند ، جمهوري اسلامي هست ديگه يك ديكتاتوري و يا شبه ديكتاتوري تام و ناب ! وقتي كه اين عكس در روزنامه هاي آنروز چاپ شد در روزنامه نوروز يادم هست تيترش را اين گذاشتم كه دنبال چه هستيد ؟ حالا به عكس پائين نگاه كنيد تقلبي هم نيست عكاسش را از نزديك مي شناسم در عراق هم يك ديكتاتوري بود صدام بود و ايادي اش ظلم و زور را به حد آخرش رسانده بود درست مثل همين خامنه اي و ايادي اش تا كه آمريكا خودش را به بغداد رساند و وعده دموكراسي و امنيت داد حالا آن امنيت و آزادي كارش رسيده به جائي كه سربازي كه بايد حافظ دموكراسي و امنيت باشد آمده كشوي آشپزخانه اين خانواده را كه مي بينيد از ترس دارند مي لرزند و به خود پيچيده اند را زير و بالا مي كند ! اين عكس را فقط براي سينه چاكان دموكراسي آمريكا گذاشتم ، آنهايي كه دلشان لك زده سربازان آمريكائي بريزند و آزادي را برايشان به ارمغان بياورند ، اميدوارم به شباهتهاي عكس خوب نگاه كنند ، اميدوارم ...

با آفتابه و اين سپر كاري از پيش نمي رود !

هنوز نمايش اقتدار نيروي انتظامي با شمشير پلاستيكي و آفتابه در كوچه پس كوچه هاي شهر يادمان نرفته است ، ديديم كه پليس كه بايد مظهر صبر و خويشتنداري باشد چگونه آفتابه هاي پلاستيكي را انداخته بود بر گردن و دهان مشتي معتاد و بيچاره كه قيافه شان نه به لات هاي جنوب شهر مي خورد و نه ناء و تواني داشتند براي زور گيري و عربده كشي ، هر چه كه بود گرفتند و زدند و بردند و اين روزها غمبارانه اخبار اعدام دسته جمعي آنها را مي شنويم كه صد البته در اين مدت كم نه مجال و فرصتي بوده است براي دادرسي و محاكمه عادلانه و نه تا آنجائي كه لااقل من به عنوان يك دانش آموخته حقوق ماده و قانوني كه مثلا كسي كه شرب خمر كرده و يا حتي سرقت مسلحانه و ... را نمي شناسم كه مجازاتش در همان قانون مجازات اسلامي اعدام باشد ، بماند كه سخن بر سر چيز ديگري است در اين مجال ، اين روزها از تهران خبر مي رسد دختران هفده هيجده ساله را از مدارس و مساجد به عنوان بسيج دانش آموزي و گردانهاي الزهرا به بيابانهاي اطراف تهران بردند و لاستيك آتش مي زنند و آنها را هم با باتومهاي پلاستيكي و سپرهاي طلقي مجبور به جفتك و چاركش و شلنگ تخته انداختن مي كنند و اسمش را هم گذاشتند مانور مقاومت شهري و يا همان عمليات ضد شورش ! كمي به عقب برگرديم به فردا و پس فرداي هيجده تير كه نه كوي دانشگاه تهران بلكه كل تهران و تبريز و شيراز و ... به يكباره چون نارنجك ضامن كشيده اي منفجر شدند و مردم و دانشجويان به فرياد برخواستند و بغض قتلهاي زنجيره اي و سركوب دانشجويان به يكباره تركيد ، آيا آنروز بسيج نبود ؟ آيا آنروز سپاه نبود ؟ مثلا همين قرارگاه ثارالله تهران كه فرمانده اش را خامنه اي مستقيما نصب مي كند و بودجه اش از بودجه سپاه خارج است و دفتر رهبري از بند پوتين سربازانش گرفته تا هزينه مانورهايش را تامين مي كند و وظيفه اش حفظ امنيت پايتخت است آنروزها كجا بود ؟ چرا به يكباره حضرات مجبور شدند براي حفاظت بيت رهبري و پايتخت دست به دامان چهره هاي موجهي چون سعيد قاسمي بشوند و وي هم اسلحه ها را به پشت وانت لند كروز بريزد و به شهرك محلاتي برود و پاسدارها را از كنج خانه هايشان بيرون بكشد كه بيائيد هوا پس است و برويد از تهران و بيت دفاع كنيد ! و دست آخر هم نه قرارگاه ثارالله به درد خورد و نه نيروهاي به زور به صحنه آورده شده و كار با دو گردان از عراقي هاي لشگر بدر به سرانجام رسيد و معلوم نبود اگر تهران چند روز ديگر در تب و تاب و آتش بود عاقب به كجا مي رسيد ؟ شايد خيلي ها از كوي دانشگاه فقط ويراني و وحشيگري داخل كوي را فقط بياد دارند اما مي دانند آنهايي كه بايد بدانند كه هنوز پس از گذشت سالها در دانشگاه امام محمد باقر وزارت اطلاعات و اردوهاي آموزشي همان قرارگاه ثارالله و دو لشگر امنيتي تهران ( 27 حضرت رسول و 10 سيد الشهدا ) هنوز دارند روي نقاط ضعفهاي تهران و چگونگي شورش آن روزها كار مي كنند . از اصل مطلب دور نشويم و حالا باز دوباره نمي دانم چه شده كه حكومت بياد اين جنگولك بازي ها افتاده و البته خودش هم نيك مي داند كه اگر آتش خشم و قهر در بگيرد نه اين دختركان با اين آفتابگيرهاي رنگي و سپرهايشان كاري از پيش مي برند و نه آن سرداران و پاسداران حاضرند هزينه بدهند و شر ط بندي كنند روي اسب نيمه جان جمهوري اسلامي . مخلص كلام اينكه نه آفتابه امنيت مي آورد نه اين مانورها ، امنيت را بايد شرايطش را فراهم كرد وگرنه امنيت اجرا و ايجاد شدني نبوده و نيست .

! وقتي تجاوز به نواميس مي شود تقوا

شايد شما هم خوانده باشيد و يا ديده ايد كه چند روز پيش سعيد مرتضوي دادستان عمومي و انقلاب تهران در برنامه كوله پشتي كه از شبكه سه سيماي جمهوري اسلامي پخش مي شود شركت نموده است ، اين برنامه پس از دو برنامه اي بود كه با رادان فرمانده نيروي انتظامي انجام مي شد درباره قسمت اول كه مجري برنامه فرزاد حسني گفتگوي صريح و رك با رادان داشت شوك و تعجب همه را برانگيخت و بازتاب بسياري داشت اما برنامه بعد و دو برنامه اي هم با مرتضوي داشت احتياط و محافظه كاري زيادي به چشم مي خورد كه البته پس از اخطاري كه رياست سازمان صدا و سيما با توجه به تذكر نمايندگان مجلس به فرزاد حسني داده بودند انتظارش مي رفت .

اما آنچه كه مرا مصمم كرد درباره آن بنويسم حرفهايي بود كه سعيد مرتضوي در آن برنامه زد ، شايد بسياري بدانند كه من چند سالي در دادگاه 1410 به عنوان نماينده مدعي العموم در كنار ايشان بودم ، آنزمان هنوز دادستان و دادستاني ها در سيستم قضايي تشكيل نشده بود و نماينده مدعي العموم به عنوان دادستان براي متهمان تقاضاي كيفر خواست مي كرد . اينها را گفتم تا بدانيد كه مرتضوي را نيك مي شناسم ، مرتضوي در جواب اينكه شما چرا اينقدر با توجه به اينكه جوان هستيد از من و خيلي هم سن هايتان جلو هستيد به مجري برنامه گفت بخاطر « تقوا » و اكنون با هم مروري مي كنيم بر زندگي ايشان و ببينيم چه شد كه سعيد مرتضوي كه ديروز قاتل مطبوعات بود امروز بنام امنيت اخلاقي حكم اعدام مي دهد ؛

سعيد مرتضوي از بسيجيان فعال استان يزد بود كه در سال 1365 به عنوان ضابط قضايي طرح كوثر به دادگستري استان يزد معرفي مي شوند ايشان در آنزمان شانزده ساله بوده كه به عنوان ضابط قضايي وظيفه دستگيري و شناسايي متهمان را بر عهده مي گيرد ، دو سال بعد سعيد مرتضوي به عنوان سرباز در سيستم قضايي مجددا به كار گرفته مي شود و خدمت نظام وظيفه خويش را در يكي از دادگاههاي دادگستري استان يزد به عنوان قاضي اجراي احكام در حاليكه هيچ گونه تحصيلات قضائي را به جز همان بسيجي بودن و به قول خودش گير دادن و مورد جمع كردن در سطح استان نداشته ! ( البته بماند كه ايشان اكنون خود را دكتراي جرم شناسي مي دانند كه هيچ گاه به دانشگاه محل تحصيلشان هم اشاره نمي كنند ) . در همين خدمت مقدس سربازي به عنوان قاضي اجراي احكام بوده كه برادر سعيد مرتضوي تقوايشان گل مي كند و قصد تجاوز به يك زن شوهر دار كه شوهرش در زندان بسر مي برد را مي نمايد ! ماجرا از اين قرار است :

فردي به اتهام پانصد هزار تومان چك بلا محل به زندان مي افتد ، همسرش ماهها براي پيگيري پرونده نزد شعبه بازداشت كننده ايشان مي رود كه در يكي از اين رفت و آمدها سعيد مرتضوي به ايشان مي گويد كه در حال مطالعه پرونده هستم و آخر وقت اداري بيايند ، آخر وقت اداري وقتي آن خانم مراجعه مي كنند سعيد مرتضوي به ايشان مي گويد كه تمام پرونده و سرنوشت همسرت در دست من است و مي توانم اصلا ايشان را به اتهامات ديگر نيز در زندان نگه دارم و تنها راه چاره اين هست كه من شبي با شما باشم ! ، همسر درمانده به منزل مي رود و فردايش از سر ناچاري ماجرا را با زن صاحبخانه اش كه در طبقه پائين محل سكونتش بوده در ميان مي گذارند همسر صاحب خانه (الف . ت ) از فرماندهان تيپ الغدير سپاه يزد بوده اند كه هنگامي كه زن صاحب خانه موضوع را به اطلاع همسر مي رساند ايشان تصميم مي گيرند با موضوع برخورد نمايند و به زن زنداني مي گويند قرار را با سعيد مرتضوي بگذار و القصه برادر مرتضوي را در خانه زنداني براي ارتكاب خواسته شان بازداشت مي كنند و موضوع را همان شب به اطلاع امام جمعه يزد و سپاه يزد و دادگستري مي رسانند ، برادر مرتضوي چند روز بعد آزاد مي شود و به داستاني انتظامي قضات در تهران اعزام مي شوند منتها آقاي مرتضوي كه قرار بوده براي محاكمه به تهران برود از يزد توقف كوتاهي در قم مي كنند و خدمت آيه الله مشكيني و امامي كاشاني مي روند ( آيه الله مشكيني از بستگان مادري ايشان مي باشند ) و نامه و سفارشي مي گيرند تا اين تهمت !! را از ايشان پاك كنند ، با همين نامه بود كه سعيد مرتضوي كه به اتهام تجاوز به عنف به تهران آمده بودند مي شوند قاضي دادگاه 9 عمومي تهران و بعد از گذشت مدتي مي شوند قاضي شعبه 34 يا همان 1410 كه دادگاه امنيتي بوده يعني احكام وزارت اطلاعات را صادر مي كرده در همين دادگاه بود كه بعدها وظيفه رسيدگي به اتهامات مطبوعاتي نيز به ايشان موكول شد و اينچنين سعيد مرتضوي بخاطر تقواي بيش از اندازه شان از يزد به تهران رسيد و اكنون به عنوان دادستان تهران احكام اعدام كساني را صادر مي كند كه خودش نيز روزگاري به آن اتهام مبتلا بوده و براستي اگر عدالت در اين كشور اجرا مي شد ، سعيد مرتضوي بخاطر دست درازي به ناموس مردم و يا بعدها به اتهام مشاورت در قتل زهرا كاظمي حكمش چه بود ؟ متهم بود يا دادستان . فاعتبروا یا اولی الابصار…!!

: پي نوشت

از اين ماجرا بسياري مطلع هستند از جمله حسين انصاري راد و مهدي كروبي ، برايم سئوال است كه اين سكوتشان براي چه هست ؟ آقاي انصاري راد حتي با آن همسر زنداني در كميسيون اصل نود مجلس ديدار هم كرد و مشروح حرفهاي ايشان را هم ضبط نموده حالا از سر چه هست كه اين مسئله را عنوان نمي كنند برايم سئوال هست .

صدا و سيما متشكريم !

نهايتا دو قسمت از اعترافات رامين چهانبگلو ، كيان تاجبخش وهاله اسفندياري از سيماي جمهوري اسلامي پخش شد ، من امروز اين دو قسمت را در اينترنت ديدم و حرف سيد احمد خاتمي امام جمعه تهران را تائيد مي كنم و صد در صد صحيح مي دانم كه : "به نام دموكراسي درست زد به هدف ! و واقعا از صدا و سيما ي جمهوري اسلامي حالا كه تمام راديو تلويزيونهاي فارسي زبان خارج از كشور اعم از لوس آنجلسي و آمستردامي و پراگي يا مشغول فروش خيار شور و روغن ترمز و ادوكلن هستند و يا غرق در گل و بلبل و ادبيات و يا خبرپراكني هاي دروغ ! ، بايد تشكر كرد يكبار ديگر مي گويم صداو سيما متشكريم ! اين دو برنامه كه من ديدم به گمانم مفيد ترين و بهترين و البته در نوع خود نادر ترين كاري بود كه تا بحال صدا و سيما در جهت تقويت دموكراسي انجام داد. با توجه به اينكه امروز تلويزيون مورد توجه قشر بسيار عظيمي از ايرانيان هست اين بهترين روش براي اطلاع رساني به مردم بود كه با پديده هايي « انقلاب مخملی»و « چگونگی انجام آن» و يا « نیروهای تاثیرگذار در چنین روندهایی از نظر طبقه مرجعیت اجتماعی» ، « میزان تاثیر خواست قدرت های دنیا در تحولات» آشنا بشوند كاري كه رسانه هاي فارسي زبان خارج از كشور بايد انجام بدهند كه تا بحال نه جسارتش را داشتند و نه بضاعت فكري و علمي اش را . همين كه ملت ايران بفهمند جنبش هاي اجتماعي درست مثل جنبش دانشجويي ، جنبش كارگري ، جنبش زنان و ... مي توانند كه با استفاده از روشهاي كاملا ابتدايي انقلاب هاي تكان دهنده اي را انجام بدهند و الته كه در صورت خيزش مورد حمايت بين المللي قرار مي گيرند كاري است كه از مدتها پيش بايد انجام مي شد و عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد و اتفاقا در بهترين زمان ممكن و از بهترين راه ممكن پخش شد و اميدوارم كه شاهد استمرار چنين روشهايي باشيم . فقط مي ماند آن بخشي كه آن سه نفر به خود زني و يا اعتراف مي پرداختند كه آنهم ديگر كيست كه نداند اين جمهوري اسلامي خرس را در زندانهاي خود قادر است به حرف در بياورد كه من خرگوشم ، من خرگوشم ! براي اطلاع و آگاهي آن دسته از دوستاني كه بنام دموكراسي را نديده اند : مشاهده قسمت اول مشاهده قسمت دوم

مصاحبه با روبرت مارون حاتم

قسمت دوم
بازجوئي از ايراني ها چه قدر طول كشيد و به چه نتيجه اي رسيديد ؟ - در بعد از اينكه آنها تحويل سمير داده شدند ديگر بازجوئي اي از آنها نمي شد و در ماه هاي آخر سال 1986 بود كه روزي سمير به .... كه آنزمان مسئول امنيتي بازداشتگاه هاي شمال بود دستور داد كه هر سه را شبانه به طرابلس منتقل كنند ، آنها يك هفته در طرابلس بودند و دوباره به بندر جونيه منتقل شدند تا اينكه جعجع گفت مي خواهد آنها را به يك رابط اسرائيلي كه در كار تجارت گمان كنم آهن يا لاستيك بود بفروشد ، آنها شايد يك هفته با هم در بحث و گفتگو بودند تا اينكه جعجع راضي شد هر سه را به مبلغ سي هزار دلار به آن تاجر بفروشد كه من ديگر هيچ خبري از آن سه تن ندارم بعد از اين معامله بود كه جعجع شايعه كرد هر سه تن را كشته و فكر مي كنم از آن پول مقداري هم به ايلي حبيقه داد . آيا فكر مي كني آنها هنوز زنده هستند ؟ - اينرا به جرات نمي توانم بگويم اينرا اسرائيل بايد بگويد اين تمام اطلاعات من بود اينها تا زماني كه در دست ما بودند هر سه تن زنده و سالم بودند ! آيا محل دقيق دفن كردن آن يكنفري كه در روزهاي اول كشته شده را به خاطر داري ؟ - گفتم كه آن را بعد از مرگش زیر درختان اوکالیپتوس در کنار ساختمان امنیت دفن کردند البته بعدها من شنيدم كه پل عريس و سمير جعجع استيو ناقور را مامور كرده بودند كه جنازه آن راننده را از آنجا به منطقه ديگري كه در نزديكي اشكوت بود منتقل كند چون آنجا پربود از گورهاي دسته جمعي و امكان شناسائي اش اصلا به هيچ وجه ممكن نبود . آيا الان كه اينها را بازگو مي كني ناراحت نمي شوي ؟ - معلوم است كه مي شوم بسيار هم ناراحتم اما بايد بدانيد كه همه ما ها گرفتار مشكلات و مصائب بي شماري بوديم ما همه سرباز بوديم و دستورها را اجرا مي كرديم اگر اجرا نمي كرديم الان مدتها بود استخوانهاي من هم پوسيده بود شما نمي داني كه الان در چه شرايطي من زندگي مي كنم .... و ديگر هيچ نمي گويد ....... با تمام حسي كه نسبت به روبرت داشتم احساس مي كنم كه حرفهايش بوي صداقت داشت و حتي هنگام مصاحبه اگر مي خواست مسئله اي را نگويد مي گفت كه اين را نمي خواهم بگويم . ! و در آخر فقط افسوس مي ماند براي من كه چرا كسي از ايران سراغ او نمي آيد درست مثل احمد حبيب الله كه تا زنده بود داد مي زد كه من اخباري از ايراني ها دارم و كسي سراغش نرفت تا به طرز مشكوكي فوت نمود اي كاش يك ذره دولتمردان ايراني فارغ از هر گونه گرايش سياسي شان براي اتباع ايراني ارزش قائل بودند حالا كاري ندارم كه احمد متوسليان كه بود و چه سهمي در جنگ داشت ، كاري ندارم كه اخوان كه بود و چه مي كرد ايراني كه بود ؟ چند روز پيش از يكي از دوستانم شنيدم بسياري از اسرائيلي ها در پاي ميز غذايشان براي ران آراد خلباني كه مفقود شده است و اسرائيل گمان دارد در ايران است بشقاب مي گذارند و اينگونه مي خواهند نام او همچنان زنده بماند آنوقت ما براي اين چهار تن چه كرديم ؟ تكليف دولت كه مشخص است ما ايراني ها براي اين چهار تن چه كرديم ؟

درسالگرد پذيرش قطعنامه 598

همه چيز امروز تمام شد ! دوكوهه آرام آرام خلوت مي شد و اين را تو از صفهاي نماز حسينيه حاج همت مي توانستي بفهمي ، ساختمانهاي گردانها كم كم خالي و خالي تر مي شوند نگاهت كه به ساختمانهاي خالي مي افتاد دلت مي گرفت ، هنوز نقاشي عكس مرتضي خانجاني فرمانده دلير گردان كميل بروي ديوار گردان تمام نشده و در دلم مي گويم خوش بحالش ! اين روزهاي آخر هر كس در عالم خودش هست و همه دارند آخرين چيزها را در ذهنشان مي كنند ، چون ديگر كسي اتوبوسهاي گل آلود را نخواهد ديد ، ديگر چشمي آمدن بچه ها را بعد از عمليات نمي بيند ، و هواي گرم دوكوهه چقدر دوست داشتني مي شود ، ديگر گرما هيچ كس را اذيت نمي كند همه چيز ديگر تمام شد !

ناگفته های روبرت مارون حاتم از چهار ایرانی

تابستان سال گذشته بود كه در محله اي بنام قاضي عثمان پاشا در آنكارا چهره اي را ديدم كه به نظرم آشنا آمد ، ابتدا سلام و عليك معمولي كردم و از او گذشتم و به يكباره چهره فرد را در ذهنم ياد آوري كردم كه در سايتها و روزنامه ها ديده بودم و شناختم ، با عجله برگشتم و پرسيدم : روبرت حاتم ؟! كمي درنگ كرد و بعد پاسخ مثبت داد ! برايم باور كردني نبود روبرت مارون حاتم يكي از فرماندهان فالانژیستهای لبنان و محافظ و مشاور ارشد ايلي حبيقه پيش رويم هست كسي كه از او به عنوان يكي از شاه كليدهاي اسرار چهار گروگان ايراني نام مي برند . روبرت از سفارتي آمده بود و دنبال جائي براي فتوكپي مي گشت با او به مغازه اي رفتيم و او را مجددا به سفارت رساندم و منتظر ماندم تا برگردد چند ساعتي كارش طول كشيد و برگشت و ما به اولين كافه پيش رويمان رفتيم ، روبرت انگليسي خوب نمي دانست و من اصلا فرانسه نمي دانستم و همين مجبورمان كرده بود كه در آن يك ساعتي كه با هم بوديم به سختي به انگليسي و عربي حرف بزنيم ، آنچه كه برايم جالب بود روبرت در خلال صحبتهايش چند باري تاكيد كرد كه مشكلي ندارد و براي روشن شدن مسئله كه از ديد او كاملا روشن بود با هر كسي حرف مي زند و در جواب من كه حتي اگر از مقامات ايران باشد و اضافه كرد با هركس ! و خود وي چند سال پيش به رابطي به سفارت ايران در پاريس گفته است كه مي تواند حتي نوار بازجوئي يكي از بازجويان از احمد متوسليان را با شرايطي به ايرانيها بدهد كه گفت سفارت رغبتي به اين مسئله نشان نداد ! ماه گذشته كه به فرانسه رفته بودم دوباره با شماره اي كه از روبرت داشتم تماس گرفتم و در پاريس وي را ديدم كه نوار را آورده بود و گفت فقط برايت دقيقه اي از آنرا مي گذارم ، صداي بازجو كمي نامفهوم بود اما صداي مترجم مفهوم بود كه مي پرسيد شما در جنوب چه می کردید؟ و حاج احمد گفت من گفتم كه : احمد متوسليان هستم كارمند سفارت ايران ! ...غم دنيا بر دلم نشست اين صداي حاج احمدي بود كه بیست و پنج سال است خانواده و سیلی از عاشقانش در انتظارش هستند و همین یک نوار چقدر می تواند از نگرانی آنها بکاهد آنوقت سفارت ایران در پاریس مشغول شلنگ تخته انداختن برای خودش هست و پشیزی هم برای این چهار ایرانی که هر کدامشان خود یک گنجینه ای هستند قائل نیستند . از روبرت خواستم این بار دقیق تر برایم از آن روزها بگوید و او از آن روزهای دهشتناک لبنان برایم گفت ٰ آنچه می خوانید مختصری از گفتگوی من با روبرت مارون حاتم معروف به کبرا است : اولین باری که خبری از چهار اسیر ایرانی شنیدید کی بود ؟ - اولین بار شب روزی بود که ظهرش آنها در ایست و بازرسی محلی در برباره که منطقه ای مرزی بین بخش مسیحی و شمال بود اسیر شده بودند ، خودروی مرسدس آنها با دو استیشن ژاندارمری اسکورت می شده و وقتی که به پست بازرسی می رسند به هشدار ایست توجه نمی کنند که به رگبار بسته می شوند ، با همان رگبار اولیه اسکورتها و خودرو متوقف می شوند ، سرنشینان مرسدس را پیاده می کنند و به گوشه جاده می برند و با چند رگبار هم به سوی اسکورتها آنها را مجبور می کنند که محل را ترک کنند . هر چهار نفر را هم سریع به ساختمان فرماندهی کرانتینا منتقل می کنند ، همان شب بود که من و ایلی [ ایلی حبیقه] آنها را دیدیم ، فرد راننده در اثر شلیکها مجروح شده بود و کتف و گردنش تیر خورده بود ، بیهوش بود و معلوم بود که زنده نخواهد ماند ، مسئولیت آنها با راجی عبدو بود که آن موقع ها رابط سمیر [ سمیر جعجع] و هارون (ها ک )  بود . راجی خودش مسئولیت بازجوئی از آنها را به عهده گرفته بود . فرد مجروح اسمش چه بود و چه شد ؟ - اسمش فکر کنم رستگار بود و سه روز و شاید چند روز بیشتر زنده نماند و کشته شد جنازه اش را هم در زیر درختان اوکالیپتوس در کنار ساختمان امنیت دفن کردند و خودرو را هم به جورج سوری سپردیم که او به طرابلس برد و در نزدیکی یک بار انداز رها کرد . آن سه نفر چه شدند ؟ - راجی در بازجوئی هایش فهمیده بود که آنها افراد مهمی هستند که از جنوب از پیش فرمانده نیروهای شیعه می آیند حتی به ما می گفت تن یکی از آنها لباس یکی از فرماندهان شیعه است ، و یکی از آنها [ اینجا روبرت اشاره می کند همین فردی که صدایش را شنیدی ] تمام اسرار شیعیان جنوب را می داند اما کم حرف می زند ، موضوع به یک درد سر بزرگ برای فالانژها تبدیل شده بود و راجی اعتقاد داشت هرچه سریعتر باید آنها را کشت و جنازه آنها را در بیروت رها کرد اما سمیر می گفت با کشتن آنها تازه ماجرا شروع خواهد شد ، یک ماهی آنها در کرانتینا بودند و بعد به بازداشتگاه یارز منتقل شدند ، راجی همچنان از آنها بازجوئی می کرد و بعضی اوقات هم جورج [ جورج صباغ معروف به ابوتونی] از آنها بازجوئی می کرد ، خیلی ها در بیروت و طرابلس و جنوب نگران آنها بودند و جورج می خواست علت این نگرانی را بداند . آنها یکسال بعد به زندان لقلوق فرستاده شدند و مسئولیتشان دیگر با سمیر بود ، سمیر از آنها مثل الماس نگهداری می کرد و اعتقاد داشت که اینها بهترین اسرائی هستند که در دست دارد . آیا خودت شخصا با این ایرانی ها حرف زدی ؟ - من فقط همان شب اول لحظاتی با یک نفر از آنها که خیلی پرخاش می کرد حرف زدم ، عربی اش خوب بود و می گفت من دیپلمات هستم و اینها هم همراه من هستند ما را باید آزاد کنید که از او پرسیدم اگر دیپلمات هستید چرا در خودرویتان بی سیم دارید و مسلح بودید ؟ جوابش چه بود ؟ - هیچ کدامشان جواب درستی نمی دادند یا سکوت می کردند و یا فقط اسمشان را می گفتند و اینکه مامور سفارت هستند و همین عصبانیت راجی را بیشتر می کرد . ادامه دارد .........
-----------------------------------
پی نوشت :
چندی پیش افسر کلانتری 161 ابوذر محله فلاح تهران در جریان طرح مبارزه با اراذل و اوباش اقدام به تیراندازی می کند و یکی از این تیرها جان کودک ده ساله را می گیرد و دیگری هم گوشش را از دست می دهد و جراحات شدیدی بر می دارد .به نظر شما آن افسر متخلف را چه کردند؟ سردار رادان رئیس پلیس تهران در گفتگو با خبرنگاران اعلام کرد : از آن افسر قدر دانی نمودم ! ( به این می گویند چهره لخت جمهوری اسلامی ) .بازم بگوئید این دولت شفاف نیست .

حكايت حاج حسين الله كرم و بازرگان !

سال هزارو سيصدو هفتاد و پنج بود و درست يكسالي مانده بود كه خاتمي بروي كار بيايد و دولت بشود دولت اصلاحات ! هنوز هاشمي بر سر كار بود و البته كه همه اميدوار بودند دولت بعدي دولت ناطق نوري هست و خودي تر مي باشد ، ستادهاي تبليغاتي به صورت غير محسوس براه افتاده بودند و روزنامه ها و مجلات همسو راه به راه و به مناستهاي بي خودي از روز درخت كاري گرفته تا روز جزاميان خبر حضور و يا افتتاح فلان زير پله و سخنراني ناطق نوري را منتشر مي كردند و همه اينها به قول معروف خرج داشت و بي مايه فطير بود ! همان موقع ها انصار حزب الله جلساتي داشت كه بعدها موسوم شد به « نوسازي معنوي » جلسات سخنراني اي در تهران و شهرستانها بود كه رسم بر اين بود كه ابتدا مداح معروف حاج منصور ارضي زيارت عاشورا مي خواند و بعد حاج حسين الله كرم مي آمد سخنراني مي كردو به قول خودش استراتژي رهبري و نظراتش را براي بچه هاي حزب الله بيان مي كرد . جالب است كه بدانيد عمده هزينه اين جلسات را شهرداري تهران يعني غلامحسين كرباسچي مي داد و تامين مي نمود ! در شهرداري تهران بخشي بود بنام حوزه مشاوره فرهنگي هنري شهرداري تهران كه آقاي مهدي ارگاني مسئول آن بود و هزينه اين جلسات را كه اتفاقا بخش اعظمي از سخنراني هاي آقاي الله كرم به افشاگري جريان كارگزاران و زير سئوال بردن آنها و سياستهاي غلط و نا بجاي شهرداري تهران مربوط مي شد را تامين مي نمود . در گذر همين ارتباط بود كه روزي آقاي ارگاني كه مي بايست هزينه يكي از نشستها را كه گمان دارم در شهرك اكباتان قرار بود برگزار شود را پرداخت مي نمود ، به فرستاده آقاي الله كرم مي گويد كه استثنائا اين بار آقاي حقاني از معاونان شهرداري تهران به فرموده تقبل خواهند نمود و خلاصه آقاي حقاني هم به يكي از برج سازان معروف تهران آقاي م . ح حواله مي دهند كه مبلغ پنج ميليون تومان به عنوان نذر به حزب الله بايد بدهند ! . فرستاده الله كرم هم راهي شرق تهران مي شوند و در منطقه تهرانپارس كه كارگاه يكي از برج هاي طرف بوده مي رود و مبلغ معهود را طلب مي كند آقاي ح چند روزي سر مي دواند تا اينكه حاج حسين و گارد آهنينش وارد ماجرا مي شوند تا طرف را پول كنند ! خلاصه طرف مقاومت و آنها سماجت تا اينكه كار به جايي مي رسد كه آقاي ح برج ساز معروف تهران با يك خانمي كه ادعا مي شد با وي رابطه نامشروع داشته بازداشت و هر دو با چشماني بسته در مسجد الشهدا اتوبان آهنگ در زير زمين مسجد كه انبار ديگ هاي نذري هيات و ... بودند توسط تعدادي از اعضاي گارد آهنين ! آورده شدند و صبح روز بعد با پرونده درست و حسابي تحويل اداره مبارزه با مفاسد اجتماعي نيروي انتظامي و عصر نشده هر دو با قرار بازداشت موقت راهي زندان اوين شدند . ظاهرا آقاي ح و آن خانم بعد از چند هفته اي با ضمانت و وثيقه آزاد شدند و پايان آن پرونده چه شد نمي دانم اما اين مسئله هميشه براي من سئوال بود كه اصل داستان از چه قرار بوده و آقاي حقاني چرا آقاي ح را به دم تيغ مي خواست بسپارد و اصلا چرا آقاي ح آن پول را كه مبلغي ناچيزي براي وي بود را نداد تا اينكه بعد از مدتي يكي از پرسنل وزارت اطلاعات كه اتفاقا برادرش نيز از مديران ارشد شهرداري تهران و نزديك به كرباسچي بود رمز اين ماجرا را برايم گشود : « آقاي ح پررويي مي كرده و نمي خواسته يكي از زمينهاي مرغوبش را در منطقه نياوران به بهاي پائيني به ياسر هاشمي فرزند رفسنجاني بفروشد ! » حالا شما يكبار ديگر داستان را در ذهنتان مرور كنيد : انصار حزب الله مخالف هاشمي و کارگزاران / پول جلسات فحاشي به كارگزاران را خود كارگزاران مي داده / اين دو جريان به شدت متضاد در جبهه سياسي داراي ارتباطات مخفي و مافيايي با يديگر بوده اند / پسر هاشمي براي زياده خواهي اش از چه راهي وارد مي شود / انصار حزب الله خواسته و يا ناخواسته عامل اجرايي زور گويي و زياده خواهي هاي دشمن صوري خود بوده / و در اين ميان هم صدها جوان و نوجوان بي خبر و مظلوم در همين جلسات مثلا نوسازي معنوي براي دفاع از انقلاب و غريبي آقا شستشوي مغزي مي شوند تا امثال آقاي ح را چشم بسته بياورند و يا سخنراني دكتر سروش را به هم زده و يا .... تا مملكت آقا حفظ شود و دل رهبر شاد و انقلاب هم حفظ شود ! به نظر شما چيز ديگري براي گفتن مانده است ؟
پي نوشت : يك - نمي دانم چه شد كه به يكباره ياد اين ماجرا افتادم اما هدف اصلي ام از اين يادداشت اين بود كه جوانان و نوجوانان داخل كشور زياد اختلافات و درگيري هاي سياسي جناحها را جدي نگيرند كه واي اگر امثال اين پرده ها همه با هم بيفتد !
دو - اين چند روزه اي ميل و كامنت بسياري داشتم كه چرا در مورد آتش زدن پمپ بنزينها چيزي نمي گويي ، سواي اين كه من هيچ لزومي نمي بينم كه در هر موردي نظري بدم و حرف بزنم ( ماشين نظر و مقاله كه نيستم !) اما این‌که یه عده برن پمپ بنزین آتیش بزنن، و يا بانك رو غارت كنن ويا شيشه هاي اتوبوس هاي واحد را بشكنند اينها هرج و مرج غیر معقولیه؛ ولی با توجه به این‌که حداقل یه "واکنش" هست، شايد خوب باشد گفتم شايد ها و بالاخره می‌شه ادعا کرد اینطورنيست که دولت هر غلطي دلش مي خواهد مي كند و آب از آب هم تکون نمي خورد . اما گذشته از این ماجرا، به طور کلی بايد رفت دنبال مبارزه منطقي و يا همان مبارزه مدني كه جامعه و جنبش هاي اجتماعي در برابر اعمال غلط حکومت ايستادگي كنند و واكنش نشان بدهند اين خودش باعث مي شود كه حكومت هم رفته رفته بفهمد كه اگر كارهاي غلطي انجام بدهد با تمام زور و قدرتي كه دارد بالاخره هستند كساني در جامعه كه جلويش بايستند و امنيت جامعه و حتي قدرتش را به خطر مي اندازند ،در اينجاست كه هيچ حكومتي هم كه مايل نيست قدرت را از دست بدهد پس خودش و اعمال و كردارش را درست مي كند حالا شايد يك شبه نكند اما در دراز مدت به قول معروف آدم مي شود ( اين يعني همان اصلاحات در سيستم كه با فشار و از پائين شروع مي شود ) . در مورد همين بنزين هم من موافقم كه بايد راهكاري را انديشيد كه جلوي مصرف بي رويه بنزين را گرفت اما گمان نمي كنم با اين طرح و با اين كارت هوشمند كه ظاهرا چندان هوشمند هم نيست !! به جايي رسيد و اين طرح درستي نمي باشد و نه مصرف بنزين كنترل ميشه با اين طرح و نه ترافيك اين درست مثل اين است كه براي جلوگيري از ترافيك در شهر نیروهایی بذارن که از هر بیست‌تا ماشین یکی رو نگه دارن و رانندش رو بسوزونن ! ، اين طرح حتما رو میزان ترافیک اثر می‌ذاره، و قول مي دم بعد اين طرح از فرداش تو شهر يه ماشين هم پيدا نشه ولی این‌که رو میزان ترافیک اثر می‌ذاره، می‌تونه توجیهی برای انجام اون باشه؟