براي تو كه هنوز هم نشناختمت

آخرين شام با مرتضي ، فردا صبحش مرتضي رفت ... من نفر اول سمت راست هستم ، شهيد قاسم دهقان هم كه در قطعه اي از بهشت
آسماني شد او هم در عكس هست ، يادش به خير
امروز كه با خود حساب مي كردم گيج ماندم و دست آخر با ماشين حساب امتحان كردم باز هم ماندم يعني چهارده سال هست كه رفتي ! يعني چهارده سال از آن روز جمعه ساعت يازده صبح فكه ارتفاع چهارصدو هشتادو شش مي گذرد كه تو رفتي و من جا ماندم ! ، خوشا به سعادتت ، شهادت قسمت ما مي شد اي كاش مرتضي ، چه روزگاري بهم زديم همه مان در بعد از رفتنت .... مرتضي اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود بر نشسته اي دستي برآر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را از اين منجلاب زندگي بركش ! ... براي ديدن عكسهايي بيشتر از مرتضي آويني به اينجا برويد
مرتضي آويني در يك نگاه :
سيدمرتضي آويني در شهريور سال 1326 در شهر ري به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه‌ي خود را در شهرهاي زنجان، كرمان و تهران به پايان رساند. سپس به عنوان دانشجوي معماري وارد دانشكده‌ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران شد. او از كودكي با هنر انس داشت. شعر مي‌سرود، داستان و مقاله مي‌نوشت و نقاشي مي‌كرد. معماري را با علاقه‌ي زياد يادگرفت،‌ ولي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي بنا به ضرورت‌هاي انقلاب آن را كنار گذاشت و به فيلم‌سازي پرداخت. از اولين كارهاي او در گروه جهاد مي‌توان به مجموعه‌ي شش‌روز در تركمن صحرا، سيل خوزستان و مجموعه‌ي مستند خان‌گزيده‌ها اشاره كرد. گروه جهاد اولين گروهي بود كه بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت. دو نفر از اعضاي گروه در همان روزهاي اول جنگ در قصر شيرين اسير شدند و نفر سوم، در حالي‌كه تير به شانه‌‌اش خورده بود، از حلقه‌ي محاصره گريخت. يك هفته‌اي نگذشته بود كه خرمشهر سقوط كرد و گروه كه تازه توانسته بود شكل دوباره به خود بگيرد، راهي منطقه شد. آن‌ها در جستجوي حقيقت ماجرا به خرمشهر و آبادان رفتند كه سخت در محاصره بود. توليد مجموعه‌ي «حقيقت» اين‌گونه آغاز شد. كار گروه جهاد در جبهه‌ها ادامه يافت. عمليات والفجر هشت كه شروع شد، گروه ديگر منسجم و منظم شده بود. همين شد كه مجموعه‌ي تلويزيوني «روايت فتح» در همان حال و هوا شكل گرفت و تا آخر جنگ هم ادامه پيدا كرد. آويني مي‌گويد «انگيزش دروني هنرمنداني كه در واحد تلويزيوني جهاد سازندگي جمع آمده بودند، آن‌ها را به جبهه‌هاي دفاع مقدس مي‌كشاند، نه وظايف و تعهدات اداري. روح كارمندي نمي‌توانست در اين عرصه منشأ فعل و اثر باشد. گروه‌هاي فيلم‌برداري ما با همان انگيزه‌‌هايي كه رزم‌آوران را به جبهه كشانده بود كار مي‌كردند... اين‌جا عرصه‌اي نبود كه فقط پاي تكنيك و يا هنر درميان باشد.» با پايان جنگ و در فاصله‌ي سال‌هاي پايان جنگ و تأسيس مؤسسه‌ي روايت فتح،‌ آويني نوعي فعاليت هنري‌ـ ‌مطبوعاتي را تجربه كرد. او در اين دوره به سينما،‌ هنر،‌ فرهنگ واحد جهاني و مواجهه‌ي آن با مسائل مختلف فكر مي‌كرد. حاصل همه‌ي آن فكر كردن‌ها، تحقيق‌ها و مباحثات،‌ نوشته‌هايي است كه از او به جا مانده. تأملاتي در ماهيت سينما كه در فصل‌نامه‌ي فارابي به چاپ رسيد و بعد مقالاتي با عناوين جذابيت در سينما، آينه‌ي جادو، قاب تصوير و زبان سينما و ... كه از فروردين سال 1368 در ماهنامه‌ي هنري سوره منتشر ‌مي‌شد. مجموعه‌ي اين مقالات در كتاب آينه‌ي جادو كه جلد اول از مجموعه‌ي مقالات و نقدهاي سينمايي اوست جمع آوري شد. هرچند آشنايي با سينما در طول مدت بيش از ده سال مستندسازي و تجارب او در زمينه‌ي كارگرداني مستند و به‌خصوص مونتاژ باعث شد كه قبل از هر چيز به سينما بپردازد، ولي فكر‌ها و حرف‌هاي او بيش‌تر از اين‌ها بود. او در كنار تأليف مقالات تئوريك درباره‌ي ماهيت سينما و نقد سينماي ايران و جهان، مقالات متعددي درمورد حقيقت هنر، هنر و عرفان،‌ هنر جديد اعم از رمان،‌ نقاشي، گرافيك، تئاتر، هنر ديني و سنتي، هنر انقلاب و ... تأليف كرد كه بيش‌تر آن‌ها در ماهنامه‌ي سوره به چاپ رسيد. طي همين دوران در خصوص مباني سياسي‌ـ ‌اعتقادي نظام اسلامي وجمهوريت و اسلاميت و فرهنگ و سينماي ديني در مقابله با فرهنگ واحد جهاني و موضوعات ديگر تفكر و تحقيق كرد تا بتواند جواب‌هايي براي همه‌ي سؤال‌هايي كه داشت پيدا كند. اواخر سال 1370 مؤسسه‌ي فرهنگي روايت فتح مجددا بازسازي شد تا به كار فيلم‌سازي مستند و سينمايي درباره‌ي دفاع مقدس بپردازد و تهيه‌‌ي مجموعه‌ي «روايت فتح» را كه بعد از پذيرش قطع‌نامه رها شده بود، ادامه دهد. آويني و بقيه‌ي گروه، سفر به مناطق جنگي را از سر گرفتند و طي مدتي كم‌تر از يك سال، كار تهيه‌ي شش برنامه از مجموعه‌ي ده قسمتي «شهري در آسمان» را به پايان رساندند و مقدمات تهيه‌ي مجموعه‌هاي ديگري را درباره‌ي آبادان، سوسنگرد، هويزه و فكه تدارك ديدند. اگرچه مقارن با همين زمان، فعاليت‌هاي مطبوعاتي او نيز ادامه داشت. «شهري در آسمان» كه به واقعه‌ي محاصره، سقوط و بازپس‌گيري خرمشهر مي‌پرداخت، در ماه‌هاي آخر سال 1371 از تلويزيون پخش شد، اما برنامه‌ي وي براي تكميل اين مجموعه و ساختن مجموعه‌هاي ديگر با شهادتش در روز بيستم فروردين 1372 در فكه ناتمام ماند.

زلف بر باد

Zolf Bar Bad Uploaded by farshad
خيلي ها تصور نمي كردند كه زهرا امير ابراهمي حتي زنده بماند ! آنهم بعد از برخوردي كه " نوارسازان " با او كردند ! همين هم بود كه خبر خودكشي اورا عالمانه يا جاهلانه همه به هر نحو با اس ام اس يا تلفن و ... بهم مي دادند ، جامعه ايران بايد بپذيريم كه در خيلي از موارد نا سپاس است و يا فراموشكار مثلا در مورد بانو گوگوش كه من به واقع صداي مخملينش را مي ستايم ، سالها ملت با او زيستند و گفتند و خواندند و رقصيدند تا انقلاب شد ، انقلاب كه شد خيلي ها او را ساواكي نام نهادند و كميته ها هم كه دنبال مورد و سوژه بودند افتادند دنبالش بعهد ها كه انقلاب بد شده و انقلابيون منفور همه گفتند ترانه آقا را براي امام خميني خوانده ! و دوباره خواستند بايكوتش كنند اما گوگوش خواند و خواند تا امروز كه به نظر من هنوز هم بهترين هست ، زهرا امیر ابراهیمی هم يكي از همان بهترينها هست او در برابر حرف مفت زنها ایستاد تا بماند، خصوصي ترين زاويه زندگي اش را چهار ميليون چشم هرزه به تماشا نشستند و اينچنين حرمت و غيرت ايراني و ايراني بودن را پاس داشتند ! اما امروز زهرا شجاعانه دوباره ايستاده است و با چرخی که می زند بر هر نگاه هرزه گردی و بر هر خیانتی و بر هر قدر ناشناسی می خندد و می بخشد، با نگاهش می گوید که: هستم چون که زندگي حق من است ، اين بهترين جوابي است كه بايد به آن ناسپاسان داد ، هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق !

باستان شناسی روزنامه کيهان!

ميشل فوکو در معرفي کلمات و اشياء برای اولين بار روش « باستان شناسی سياست و دانش » را مطرح می کند . باستان شناسی علوم سياسی و علوم انسانی ، بحث در شرايط امکان اين علوم است . بدين ترتيب فوکو سه دوره معرفتی ( اپيستمه) در تاريخ مغرب زمين تشخيص می دهد . اگر با تبعيت از روش فوکو بخواهيم به باستان شناسی روزنامه کيهان و گردانندگان آن بپردازيم ، بايد بدين پرسش پاسخ گوئيم که اصولا چرا « کيهان» اينگونه شد ! ۱- روزنامه و يا اصولا موسسه کيهان که مجموعه ای است قريب به دوازده روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و سالنامه در حوزه های گوناگون از آنجا که پيش از انقلاب متعلق به يکی از نزديکان دربار پهلوی بود با انقلاب اسلامی در رديف مراکز و موسسات مصادره شده قرار گرفت و به عنوان يک روزنامه دولتی زير نظر دفتر آيت الله خمينی قرار گرفت و بعد از فوت ايشان، زير نظر دفتر رهبری به فعاليت خود ادامه داد و هم اينک موسسه کيهان که بيشتر به مناسبت روزنامه عصر آن مشهور می باشد زير نظر نماينده ولی فقيه و مسئول موسسه اداره می گردد ، حسين شريعتمداری پس از معاديخواه ، سيد محمد خاتمی و مهدی نصيری چهارمين مدير مسئول اين موسسه در بعد از انقلاب می باشد که اولی معزول گرديده و هم اکنون در حاشيه قدرت می باشد و دومی مدتی وزير فرهنگ و ارشاد بود که در اعتراض به سياستهای فرهنگی و مطبوعاتی استعفاء داد اما شش سال بعد به عنوان رئيس جمهوری اصلاح طلب يکی از نامور ترين افراد جمهوری اسلامی گشت ، مهدی نصيری نيز گرچه اقبال هيچ کدام از اين افراد را نيافت اما هنوز به عنوان طلبه و يک روزنامه نگار و تئوريسين راديکال انقلابی مطرح می باشد و کماکان ارتباط خود را با دفتر رهبری حفظ نموده است . اما برای پی بردن به ميزان تاثير و قدرت سياسی و رسانه ای روزنامه کيهان بايد از دو سوی موازی هم خود موسسه کيهان را و هم حسين شريعتمداری شناخت چرا که کيهان بدون شريعتمداری يک موسسه مطبوعاتی و رسانه ای هست همچون ديگر همزاد خويش – موسسه اطلاعات – که نه تنها سياسی و راديکال نيست بلکه يکی از نهادهای عمده مطبوعاتی سالم و روشنفکری ايران می باشد ، و حسين شريعتمداری نيز بدون موسسه کيهان يک کهنه سرباز و يا يک نظامی راديکالی می باشد که صرفا به واسطه دوران گذشته و حضورش در بين مسئولان عالی امنيتی و نظامی انقلاب اسلامی دارای تجارب و خاطرات بسياری می باشد . ۲- با انقلاب اسلامی سال پنجاه و هفت و ايجاد نهادها و ارگانهای انقلابی و تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، حسين شريعتمداری که دانشجوی اخراجی ادبيات فارسی دانشگاه تهران بوده و سابقه مبارزات انقلابی در گروههای مذهبی همراه با روحانيت ومدت قليلی هم سابقه همکاری با سازمان مجاهدين خلق ايران که آن هم از جمله سازمانهای مخالف نظام پهلوی و دارای گرايش مذهبی بوده ، مضاف آنکه به مناسبت همين اعتراض و مخالفتهايش مدت دو سال را نيز در زندانهای نظام پهلوی گذرانده جذب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شده و در مرکزی به عنوان دفتر سياسی سپاه که يکی از مراکز حساس و تئوريک سپاه پاسداران بوده می گردد ، شريعتمداری در دفتر سياسی سپاه بيشتر فعاليتهای خويش را حول محور انتشار جزوات عمومی شناخت اسلام و افشای جريانهای الحادی نظير مارکسيسم و يا سرمايه داری و ... در اسلام نموده و همچنين در همان دفتر کار انتشار بولتن های محرمانه اطلاع رسانی را برای مسئولان عالی انقلاب بر عهده می گيرد به واقع می توان گفت در آن زمان و در بعد از هرج و مرج های انقلاب و عدم تمرکز بروی دستگاههای کشور و نبود يک سيستم دقيق و منسجم اطلاعاتی و امنيتی دفتر سياسی سپاه آنزمان به عنوان تنها مرکز تئوريک و تغذيه سازی سياسی و امنيتی انقلاب محسوب شده که کار اطلاع رسانی و آگاهی رسانی های محرمانه در قالب بولتن و يا گزارشهای محرمانه از جريانات و اتفاقات سياسی آنزمان را تهيه و به اطلاع انقلابيون ارشد و مسئولان نظام می رساند . چندی بعد و با شروع فعاليتهای سياسی و رو آوردن مخالفين انقلاب اسلامی به فاز نظامی و شروع ترورها و تحرکات سياسی ، سپاه پاسداران نيز ماموريت مقابله با آنها را در دستور کار خود قرار داد و با دستگيری و بازداشت ضد انقلابيون بازجوئی و تخليه اطلاعاتی آنها را آغاز نمود ، با بازداشت سران و اعضاء حزب توده که يکی از عمده ترين و کهنه ترين سازمانهای سياسی مخالف نظام پهلوی بوده که در به ثمر رسيدن انقلاب اسلامی نيز سهيم بوده ! و البته به زودی نيز مورد بی مهری انقلابيون قرار گرفته بود ، دفتر سياسی سپاه پاسداران مسئول بازجويی و کار تئوريک بروی بازداشت شدگان شناخته شده که حسين شريعتمداری در راس تيمی در کنار بازجويان قرار می گيرد و امر شستشوی مغزی و يا عمليات روانی بروی بازداشت شدگان را انجام می دهد اين امر در نهايت با توصيه شريعتمداری منجر به اخذ مصاحبه های خود زنی و اعترافات تصويری کيانوری و ديگر سران حزب توده در تلويزيون گرديد ( امری که هنوز در تلويزيون انجام می گيرد و هنوز هم دست و نظر و دخالت شريعتمداری در بسياری از آنها مشهود است ) . با همين مسئله و ماموريت بود که شريعتمداری از حوزه تئوريک و فکری وارد مقولات امنيتی نيز گرديد و پس از آن و اين تجربه موفق به دادستانی انقلاب اسلامی رفته و با استقرار در زندان اوين کار تئوريک و بازجويی از زندانيان سياسی را آغاز می نمايد . ( حسين شريعتمداری : من تنها بازجويی بودم که بدون نقاب با متهمان در زندان اوين گفتگو می کردم . روزنامه کيهان ۲۹.۹.۱۳۷۸ سرمقاله گريبان مهره های اصلی را رها نمی کنيم . ) در سال ۱۳۶۸ نامبرده از سوی علی فلاحيان وزير اطلاعات وقت به عنوان رئيس گروه اجتماعی وزارت اطلاعات منصوب می شود ، گروه اجتماعی وظيفه و مسئوليت « تواب سازی » و افشای ماهيت گروههای سياسی مخالف و يا حتی منتقد جمهوری اسلامی را به روشهای مختلف بر عهده داشت . شريعتمداری در همين گروه و ماموريت بود که توانست مصاحبه های بسياری را از مخالفين و دگر انديشان سياسی جمهوری اسلامی در زندان اخذ نمايد ( مهندس عزت الله سحابی عضو نهضت آزادی ايران ، علی اکبر سعيدی سيرجانی نويسنده و عضو کانون نويسندگان ايران (که درهمان ايام به نحو مشکوکی در زندان فوت نمود . )، خسرو سيف و پزشکپور از اعضای پان ايرانيست و حزب ملت ايران و بسياری از اعضا سازمان مجاهدين خلق ايران و ... از جمله مصاحبه های معروف ايشان است ) . حسين شريعتمداری در همين ايام بود که توانست با همکاری سعيد امامی (که سالها معاون وزارت اطلاعات بود و در آنزمان مدير کل حوزه مشاورين وزارت اطلاعات بود و بعدها متهم رديف اول قتلهای زنجيره ای شناخته شد و در زندان دست به خودکشی زد) مجموعه بيست قسمتی تلويزيونی ای بنام « هويت » را ساخت که در آن ضمن اينکه خود و تعدادی ديگری از متفکران محافظه کار جمهوری اسلامی نظر پردازی می نمودند اعترافات تعدادی از زندانيان سياسی را با محوريت تلاش برای انقلاب مخملين و براندازی فرهنگی پخش نمود . ميزان قدرت و نفوذ حسين شريعتمداری آنچنان بود که حتی در يکی از فعاليتهای خود شنود تلفنی عطالله مهاجرانی که معاون رئيس جمهور بود با يک نويسنده (سيرجانی) که توسط وزارت اطلاعات انجام شده بود را در روزنامه کيهان منتشر نمود و درخواست بازداشت معاون پارلمانی رياست جمهوری را نيز نمود (سعيدی سيرجانی در تاريخ ۲۳ اسفند ۱۳۷۲ توسط معاونت امنيت وزارت اطلاعات بازداشت و به گروه اجتماعی وزارت اطلاعات جهت تحقيق سپرده می شود. مديريت گروه اجتماعی در آن زمان به دست حسين شريعتمداری بوده است و شريعتمداری نيز بسيار مشتاق بود تا از اين طريق بتواند محملی برای بازداشت عطاءالله مهاجرانی فراهم نمايد، به طوری که اقدام به نگارش نامه ای به شرح زير می نمايد :
گروه اجتماعی وزارت اطلاعات
\ مورخ: ۱۸/۱/۱۳۷۳ \ شماره ۳۴۵/ج/۱۹/م \
موضوع: عطاءالله مهاجرانی
معاونت محترم ۱۰۴با سلام
همان طوری که مستحضر هستيد، به دنبال تحقيق از آقای سعيدی سيرجانی به نکاتی خاص برخورده ايم که حضور پررنگ عطاءالله مهاجرانی در آن مشهود می باشد و بسيار ديده می شود که نامبرده نقشی آمرانه و محرکانه ای در رابطه با ايشان داشته است، فلذا خواهشمند است با عنايت به ريز مکالمات تلفنی و مدارک موجود پس از کسب نظر مقامات محترم دستور مقتضی را برای ادامه کار صادر نمائيد.
با تشکر و التماس دعای خير - ۳۱۰ متعاقب نامه فوق، علی فلاحيان برای کسب اطلاع و اجازه، موضوع تخلف عطاءالله مهاجرانی (معاون پارلمانی دولت) را مطرح می کند که مورد مخالفت دولت و اعتراض جدی رئيس جمهور وقت هاشمی رفسنجانی قرار می گيرد. علی فلاحيان «دست خالی» از هيات دولت باز می گردد ولی عصر همان روز محفل اطلاعاتی به طور شيطنت آميزی خبر مذکور و مکالمات مهاجرانی و سيرجانی را در روزنامه ی کيهان منتشر می نمايد.تير اول محفل اطلاعاتی که بازداشت مهاجرانی بوده به سنگ می خورد و پس از آن با همکاری گروه اجتماعی (حسين شريعتمداری)، محفل اطلاعاتی در نظر می گيرد از مجموع فيلم های اعترافات متهمانی که تا به حال اخذ نموده، به همراه اعترافات سعيدی سيرجانی مستندی تلويزيونی بسازد. سعيدی سيرجانی از زندان توحيد به بازداشتگاه پل رومی و از آن جا نيز به يکی از خانه های امن وزرات اطلاعات در ولنجک منتقل می شود. دو تيم مسئول کار بر روی سعيدی سيرجانی می شوند. يک تيم فنی که با عمليات روان گردانی و گاها شکنجه از وی اقرار تصويری می گرفتند (اين تيم از اطلاعات نيروی انتظامی و زيرنظر مسعود صدرالسلام و محمدرضا نقدی گزينش شده و در اختيار وزارت اطلاعات قرار گرفته بود)، تيم ديگر که از عوامل وزارت اطلاعات و نيروهای متمايل به چپ بوده که سعيدی سيرجانی تا به آخر آن ها را «دوستان و رفقای خود» می شمرده است چهل و پنج ساعت برنامه در چندين محور اعترافات از سعيدی سيرجانی زيرنظر حسين شريعتمداری و سعيد امامی ضبط شده و بدست عوامل توليد مستند «هويت» سپرده می شود. اما سعيدی سيرجانی دارای اطلاعات اضافی بوده و رو در رو با حسين شريعتمداری و دو تن از افرادی که از رفقای نزديک سيرجانی بوده و در ارتباط با معاونت امنيت وزارت اطلاعات بوده اند و نهايتا به نحو مشکوکی پس از خاتمه مصاحبه ها در زندان فوت می نمايد . ) حسين شريعتمداری دربعد از ماجرای قتلهای زنجيره ای در پائيز ۱۳۷۷ و دستگيری گسترده ماموران و کارکنان وزارت اطلاعات و تصفيه وزارت به دستور دولت نوپای اصلاحات فعاليتهای خويش را با همان مشی در روزنامه کيهان پی گرفت و با استفاده از حاشيه امنی که سمت نمايندگی ولی فقيه در روزنامه کيهان برای وی فراهم می نمود کار برخورد و مقابله با بسياری از مخالفان و منتقدان را ادامه داده .حسين شريعتمداری در روزنامه کيهان نه تنها بارها و بارها بصورت علنی مواردی را انتشار می داد که آشکارا دسترسی نامبرده به اسناد محرمانه و امنيتی را فاش می ساخت بلکه علنا و در کمال شهامت در بسياری موارد اعلام می ساخت که ما حاضريم در هر دادگاهی به شکايت هر کسی پاسخگو باشيم و حرفهايمان را آنجا نيز تکرار کنيم ( به عنوان مثال پيوست اول ) و يا هنگامی که ايشان متن جلسه ای را که دکتر عبدالکريم سروش در آن در آلمان به سخنرانی پرداختند و هيچ خبرنگاری در آن حضور نداشت را منتشر کردند و علنا اشعار داشتند که از طريق همکاری با سازمان اطلاعات و امنيت آلمان به آن دست يافتند - امری که از عهده يک روزنامه محال می نمايان- ( پيوست دو ) . و يا در بيش از چهار سال در روزنامه کيهان پاورقی ای منتشر می شد با عنوان « نيه پنهان » که در آن با استفاده از متن بازجوئی هاو يا نتيجه تعقيب و مراقبتهای وزارت اطلاعات از منتقدان و مخالفان دگر انديش در داخل و يا خارج از کشور که محصول تلاشهای همان معاونت امور اجتماعی وزارت اطلاعات بوده است منتشر می شد ، اما پايان دولت خاتمی پايان فعاليتهای کلان و مطبوعاتی – امنيتی شريعتمداری بود چراکه هم ديگر ميزان نفوذ وی در سيستمهای امنيتی و انبوهه اطلاعات وی تنزل نموده بود و هم به اقرار و اعتراف بسياری از محافظه کاران ارشد جمهوری اسلامی « بازی عوض شده است » ! . گرچه امروز همچنان حسين شريعتمداری به عنوان يکی از اعضای برجسته بخش رسانه ای پيرامون رهبر انجام وظيفه می نمايد اما باتوجه به دلايل و شواهد و قرائن فراوان وظيفه ای که پيشتر کيهان و حسين شريعتمداری بر عهده داشته امروز بر عهده روزنامه جمهوری اسلامی و مسيج مهاجرانی مدير مسئول امنيتی اش ( معاون اداره کل مطبوعات و امور بولتن وزارت اطلاعات ) گذاشته شده است .
۳- موسسه کيهان همانطوريکه پيشتر نيز نقلش رفت زير نظر دفتر رهبری فعاليت می نمايد دفتر و يا محفل رهبری مجموعه ای است از محافظه کارانی که ضمن بر عهده داشتن نقش مشاور به دليل وابستگی و علقه هايی که بين آنها و رهبر – سيد علی خامنه ای – برقرار می باشد و رابطه ای ورای ضوابط سازمانی بينشان برقرار است دارای نفوذ و قدرت بسياری می باشند به طور کلی محفل رهبری عبارتست از : حلقه اطلاعاتی و امنيتی به سرپرستی صادق مير حجازی
حلقه نظامی و انتظامی به سرپرستی حسن فيروزآبادی
حلقه حزب الله ( و يا همان گروه فشار ) به سرپرستی حسين الله کرم
حلقه رسانه ای به سرپرستی عبدالحسين معزی در حلقه رسانه ای رهبر افرادی چون حسين شريعتمداری ، مسيح مهاجرانی ، سيد مرتضی نبوی ، عباس سليمی نمين ، محمد ايمانی ، عزت الله ضرغامی ، علی اکبر رشاد ، حسن رحيم پور ازغدی و محمدرضا سرشار حضور دارند . روزنامه کيهان و روزنامه جمهوری اسلامی هر دو از عمده ترين رسانه های نوشتاری اين حلقه می باشند به نحوی که به عنوان مثال بارها مشاهده شده است که در يک روز هر دو روزنامه در صبح و عصر يک مورد خاص را مورد هجمه قرار می دهند گويی که هماهنگی و تعاملی آشکارا بينشان برقرار است ، اما مدتی است با توجه به نزديکی بيشتر مسيح مهاجرانی و سمتی که وی در وزارت اطلاعات بر عهده دارد و همچنين سوخت شدن کارکرد و نام کيهان دست کم در داخل کشور روزنامه جمهوری اسلامی مسئوليت پيشين کيهان را بر عهده گرفته است به طوری که چندی پيش روزنامه جمهوری اسلامی با اخطار و نصيحتی به رئيس جمهور احمدی ن‍ژاد وی را به نرمی و سکوت در قبال پرونده هسته ای دعوت نمود و پژواک اين هشدار را در روزهای بعدی اش در کلام رهبر و مجلس و ... ديده شد و يا هفته نامه ديگری بنام صبح صادق دقيقا آنچه را که کيهان پيشتر در اخطار به سياست خارجی و مديران نظام بر عهده داشت اخطار می دهد و انذار می دارد که در صورت غفلت مورد بازخواست ملت و دادگاه و ... قرار خواهيد گرفت ! ، مسئله ای که پيشتر همواره کيهان بر عهده داشت و سرمقاله و اخبار ويژه آن شاقول پيش بينی رخدادها و اتفاقات آينده کشور بود . ضمن آنکه کادر روزنامه کيهان نيز دست خوش حوادث شده است وزنه گران روزنامه کيهان ، حسين صفار هرندی در دولت احمدی نژاد به عنوان وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی انتخاب گرديد و طبعا ديگر حداقل به نام مشخص خود نمی تواند در روزنامه کيهان همچون گذشته بنويسد و دو مهره اصلی ديگر کيهان نيز حسن شايانفر و محمد ايمانی مدتی است هر دو به روزنامه جمهوری اسلامی رفته اند و در آنجا هم مقالاتشان منتشر می شود ضمنا با آمدن چهره های جديدی همچون پيام فضلی نژاد ، سيد محمد سادات اخوی ، حسين بهزاد ، علی اکبر عسگری و ... چهره هايی که عمدتا جوان می باشند مشهود می باشد، کيهان امروز بيشتر به کارگاه روزنامه گاری تبديل شده است و از همين کيهان بود که كاوه اشتهاردی ، جوان روزنامه نگاری را آموخت و به قدس و سپس مديريت روزنامه ايران رفت . به هر روی کيهان امروز کيهان ديروزی نيست که علنا سعيد امامی به مخالفين دربند می گفت : « برويد روزنامه کيهان را بخوانيد مواضع نظام آنجا مشخص است ! » گرچه از رويه پيشين خود دست بر نداشته است و همچنان متهم می کند و بی هيچ ابايی به مخالفان و دگر انديشان انگ و اتهام صهيونيست و برانداز و جاسوس می زند اما اتفاقات مهم در جای ديگری در حال وقوع است و صرفا کيهان امروز محلی برای آموزش و بارور شدن روزنامه نگاران امنيتی و يا ولايی است .
اين مقاله در گويا نيوز منتشر شده است .

بارقه اميد در سياست ايران

محمود احمدي نژاد در حاليكه در ماجراي گروگانگيري ملوانها ي بريتانيايي عملا خود را طراح و ليدر ماجرا نشان داده بود در زمانيكه دقيقا ماجراي گروگانها براي بريتانيايي ها به يك كلاف سر در گم تبديل شده بود و بلر دست آخر اعلام نمود با دست خالي وارد بازي ايران شده است ناگهان در سمينار خبري اي كه عمده سئوالات خبرنگاران داخلي و خارجي حول محور پانزده ملوان بود اعلام نمود كه همين الان در بعد از پايان اين سمينار خبري تمامي ملوانهاي متخلف ! بريتانيايي آزاد هستند و خبرنگاران مي توانند از مراسم بدرقه آنها خبر تهيه كنند ! ، اين واقعا البته به نظر من يعني مات كردن حريف در چهارده حركت گرچه من با جرات نمي توانم بگوم كه تهران از اين حركت نترسيده وفشارهاي بين المللي و همچنين اولتيماتم بيست و چهار ساعته بلر ( البته با دست خالي ) پشت تهران را نلرزانده ويا اينكه احمدي نژاد و يا جنگ طلبان سپاه پاسداران و همانهايي كه در اتاق جنگ سپاه اين ماجر را آفريدند اصلا اين حركت را براي آچمز و يا مات كردن بريتانيا انجام داده اند و يا براي ماجراي ديگري و يا اينكه نه اصلا به همان روش هياتي عمل كردن بوده است ! ، اما اينكه تمامي كساني كه پيشتر داراي سياستهاي متناقض با يكديگر بوده اند مثل دكتر ولايتي مشاور عالي سياست خارجي رهبري و احمدي نژاد و همچنين نيروهاي مركزي سپاه در اين ماجرا سياست واحدي را داشتند را ستود ! . ايران دقيقا با تمام مهره هاي خود توانست خوب بازي كند و درست در مدت دو هفته آنهم در زماني كه با قطعنامه شورای امنيت ، ايران داشت تحت فشارهاي مضاعف قرار مي گرفت تمامي افكارهاي بين المللي را از آنچه كه شوراي امنيت و آمريكا و بريتانيا در نظر داشتند منحرف نمود و حول محور گروگانها قرار داد و اين در عالم جنگ رواني و مهندسي عمليات رواني يعني فرار به عقب با كرنش به جلو و دقيقا در زماني كه همه نگاهها به ايران بود توپ بحران را به زمين رقبا انداخت و با اين حركت بود كه جايگاه آمريکا و بريتانيا را از نظر پرنسيب و رواني دچار تزلزل اخلاقي نمود اگر چه در همين ميان يك نفر از گروگانهاي ايراني در عراق آزاد شدند اما نهايتا ايران بدون آنکه بهره و امتيازي لمس كردني از اين واقعه گرفته باشد در نهايت سخاوت ملوانها را آزاد نمود و آنها را با مملوي از هداياها در ميان بدرقه خبرنگاران و تمامي اعضاي هيات دولت و مشاوران عالي رياست جمهوري آزاد نمود ! و سريعا نيز با اهداي نشان شجاعت به فرمنده ناوگان مرزي خود در جنوب كه يك افسر ارشد نيروي دريايي سپاه بود نيز هم اقتدار خود را در حفاظت از مرزها نشان داد و هم دولتمردان بين المللي را گوش مالي داد ، البته اگر در روزهاي آتي نيز ما شاهد باشيم كه ناگهان تمامي گروگانهاي ايراني در عراق آزاد مي شوند اين گرچه خبر از معاملات پشت پرده مي دهد اما باز هم براي احمدي نژاد برگ برنده اي است كه از سياست رينگ بوكس توحشگرانه خويش كه با نفي هلوكاست و دعوت به اسلام در سازمان ملل و محو اسرائيل شروع شده امروز به پاي ميز مذاكره آمده است و دارد كمك كمك اهلي مي شود و قواعد بازي را دارد ياد مي گيرد و خوب هم بازي مي كند . در ماجراي دو هفته اي گروگانهاي بريتانيايي گرچه ايران با همان خوي اقتدار طلبانه خويش نشان داد كه هميشه علاقه دارد با دست پر بازي كند و حرفش حرف آخر باشد اما آن چيزي كه به قول روزنامه نگاران پر سابقه در قسمتهاي سپيد روزنامه نقش بست اين بود كه ايران عملا نشان داد با ديپلماسي روز بيگانه نيست و در حالي كه همچون شيري وحشي غرش مي كند تمايل زيادي دارد كه همچون شيرهاي سيرك بازي و خود نمايي هم كند ! هر چه كه باشد ، حتي اگر فقط ايران همين يك راند را برده باشد و درراند هاي بعدي هم مارس بشود اما همين يك دست را هم خوب بازي كرده است و اين يعني بارقه اي از اميد در ديپلماسي ايران . اكنون با پايان بحران دو هفته اي ملوانها بايد ديد ماجرا چه مي شود آيا دوباره بر سر خط اول تحريم سازمان ملل بايد برگشت ، يا اينكه بحران جديدي آفريده مي شود و يا اينكه براي مدتي هم كه شده ماجرا فراموش مي شود ! پي نوشت : براي ديدن مجموعه عكسهاي ملوانان بريتانيايي به اينجا برويد

بدون شرح !

NO MORE HEJAB IRAN Uploaded by farshad

آينه تمام نماي ديكتاتورها

روزنامه اشپيگل چند روز پيش نوشته بود كه "هتل مسکو"، هتل معروف و مجلل دوران شوروی كمونيستي مجددا راه اندازي و پذيراي ميهمانان محترم با مديريت جديد خواهد بود ! . هتل مسكو البته فقط يك هتل معمولي و يا يك هتل مجلل نيست ، به نظر من داستان هتل مسكو داستان تمام دوران كمونيست خواهد بود و اين بناء نمايانگر تمام ديكتاتورهاي دنياست ، اي كاش به جاي آنكه اين هتل دوباره محل عيش و نوش و مسافران مي شد همتي مي شد تا آنرا موزه ديكتاتورها مي كردند ! اما داستان اين هتل كه از بناهای مثال‌زدنی زمان حکومت استالين بوده که خود وی نيز مستقيما بر ساختن و راه اندازي آن نظر داشته است ؛ همانطور كه در عكس نيز مشاهده مي نمائيد نماي ورودي هتل با نماي شرقي آن از نظر معماري و ساخت كاملا نامتقارن و غير هماهنگ است و البته اين به خاطر هنر معماري نيست . جريان اين بناي نا متقارن و غيرهمسو اين است كه وقتي استالين دستور ساخت و نقشه كشي و طراحي هتل را داد آرشيتکت‌های دست‌اندرکار ساخت هتل روی يک كالك يا همان كاغذ نقشه كشي حتما بخاطر رعايت در صرفه جويي كمونيستي دو طرح متفاوت را می‌کشند و برای استالين ارسال می‌کنند تا او نظر دهد که كدام نما را براي ساخت هتل مناسب مي داند استالين هم پايين برگ يک امضاء می‌گذارد و موافقت خود را اعلام مي نمايد و دستور ساخت را مي فرمايند ! نتيجه اينكه آرشتيكت ها هم در مي مانند و نمي فهمند كه خلاصه كدام نما مناسب است و مورد نظر پيشوا ! و خوب چون فضا هم در دوران استاليني بنا بر مهرباني و مهرورزي بوده است ( درست مثل الان ايران ) کسی هم جرئت نداشته که برود و از او سوال بکند كه رهبرا با كدام بالاخره موافقيد؟ اينجا بوده كه در آخر كار نهايتا آرشتيکت‌ها خود رامجاب مي كنند كه حتما استالين از هر دو طرح خوشش آمده و لذا دست به کار می‌شوند و بروي هر دو نما با هم كار مي كنند ! كه هر دو طرح در آن قابل رويت باشد ، كه اگر يكهو رهبر گفت اين چيه سريع آن يكي را به او نشان داده ! خلاصه حالا هنوز هم هتل مسکو دونمايی است و پس از اينكه مدتي گمان كنم هشت يا ده سال تعطيل بوده و مركز اداره آمار مسكو بوده مجددا قرار شده تا اين شاهكار ديكتاتوري را دوباره راه اندازي نمايند ! خبر را ه مي خواندم با خودم گفتم واقعا كه اين تماميت خواهي و ديكتاتوري سران چه بلاها كه بر سر رعيت و مردم نمي آورد؟!

باران كه ببارد !

بي تو از آخر قصه ها مي ترسم ! باور كن هنوز هم مي شود به پاكي قصه هاي مادر بزرگ به تبعيد رفت . كافي است فقط تو بخواهي ، آنوقت است كه به سرعت برق و باد هنوز هم مي شود پروانه شد و پر زد و به كوچه پروانه ها برگشت . باران كه ببارد ، همين كوچه ها و خيابانهاي سرد و غمزده تبعيد ، همين كوچه هاي بي عطر اقاقي ، همين خانه هاي بي عطر پيچ امين الدوله با تمام بي كبوتري شان كفاف تكامل تمام پروانه هارا مي دهند ! كاش بيايي و لحظه اي كنار فانوس نفس هاي من آرام بنشيني تا آرام بگيرم ، كاش بيايي و بي واسته سكسكه هاي گريه كنارم باشي ، مگر چه مي شود يكبار هم بي پوشش پرده باران تماشايت كنم، چه مي شود ؟ كاش در سبز ترين ساعت بهار بريده هاي مرا تماشا كني در كنار مردن ! تماشا كن خانه اي را كه در غربت رو به نابودي است و مي ترسد از من بي تو ، من بي تو شرمسارترين افسانه نا تمامي ام ، بي تو مي پوسم از اين بي سرانجامي ، مي بازم به تمام هراسها ، از اي كاش ها مي سوزم و از فردا مي ترسم . و اين حديت ناتمام " گفتني ها " نگو شنيده شد و فرصتها تمام ، من هنوز و هميشه به گفتن و رستن مي انديشم ! تو اي سبزترين قامت زندگي در تلالوي مرجاني آسمانهاي سربه فلك كشيده ، اكنون در اين برهوت اخلاق و مروت من به تو دل خوش ام و محتاج ، به من نگو ، نگو كه رهسپارم ...

دنياي پر رمز و راز زنداني و زندانبان

كسي نمي داند كه در دل او وقتي كه به تنهايي وارد سردخانه پزشكي قانوني شهر وين مي شد چه مي گذشت ، خشم بود و نفرت يا ترحم و غم ! اما هر چه بود باعث شد تا لحظه اي بر پيكر سرد و بي جانش نگاهي بيندازد و شمعي هم برايش بيفروزد . و هنگامي هم كه بنا به راي قاضي و درخواست پليس مقرر شده بود تا جسد در قبرستان و قبري با نام مستعار دفن شود و فقط مادر مقتول از آن با خبر باشد باز كسي نفهميد چرا او مصرانه درخواست داشت تا در آن مراسم تدفين حاضر شود ، او « ناتاشا كامپوش » بود كه بر بالاي سر جنازه « ولفگانگ پریکلوپيل» رباينده و گروگان‌گير هشت ساله خويش حاضر شده بود ! ، ناتاشا ۱۰ ساله بود که ولفگانگ او را هنگامي كه از مدرسه به خانه باز مي گشت ربوده بود و هشت سال و پنج ماه در زير زميني كوچك و تاريك حبسش نموده بود و تنها درماه هاي آخر بود كه به او اجازه مي داد براي ساعتي ازآن زير زمين خارج شود ، در همين ماههاي آخر و آن اجازه كوتاه خروج از زير زمين البته با مراقبت ولفگانگ بود كه ناتاشا احساس مي كند دليل و رغبتي براي فرار ندارد ! و به گفته خودش يكبار هم كه تصميم بر فرار مي گيرد دچار ترس و سرگيجه مي شود ! اما نهايتا بر همه اين شك و ترديد ها غلبه مي كند و پس از هشت سال و پنج ماه و چهارده روز از آن زير زمين تنگ و كوچك و از چنگ ولفگانگ فرار مي كند ، اما اين ختم ماجراي هشت ساله گروگانگيري نيست و آغازش است ! اندكي بعد كه ولفگانگ به خانه و يا همان مخفيگاه گروگانش مي آيد و ناباورانه از فرار ناتاشا باخبر مي شود و تصميمش را مي گيرد و لب ريل قطار ، منتظر قطار و بقول ما ايراني ها فاتحه ! ، از همان روزی که خبر مثل بمب در نشريات و رسانه هاي آلماني زبان ترکيد همه منتظر بودند تا صحبتهاي ناتاشا را بشنوند و از آن هشت سال اسارتش بگويد ، ناتاشا كه پس از فرار و خودكشي گروگانگيرش از لحاظ رواني به هم ريخته بود پس از مدتي و مراقبتهاي روانكاوان با گذشت دوهفته به حال خودآمد و رودرروي دوربينهاي تلويزيون قرار گرفت ، و در همان ابتداي مصاحبه تلويزيوني اش هم عنوان كرد كه از بيان جزئيات دروني و احساسات و روابط عاطفي خود با گروگانگيرش خودداري خواهد كرد و چند باري هم كه خبرنگار پيرامون چنين سئوالاتي چرخيده بود با پاسخ تند و خودداري كننده وي مواجه شد ! بنا به گفته رسانه ها بيش از ۱۰ ميليون نفر پای تلويزيون‌هايشان مصاحبه ناتاشا را ديدند و به سرعت ماجرا تبديل شد به موضوع روز كه هنوز هم كماكان سوژه مطبوعات و تلويزيونهاي اروپايي و آمريكايي هست ، در آنچه که ناتاشا مي گويد شايد بسياري هنوز هم مناسبات بين او و رباينده اش را درك نكنند و اينكه چرا او اكنون كه از رباينده اش حرف مي زند و آن خاطرات غمبار و شايد هم دهشتبار را بيان مي كند وقتي نام ولفگانگ مي آيد اشك در چشمانش حلقه مي زند ، شايد اين حادثه براي بسياري از ما ها هم اتفاق افتاده باشد مايي كه بسيارمان با ديدن صحنه اعدام صدام اين بزرگترين دشمنمان كه بسيار جوانانمان و دوست و فاميل و نزديكانمان را جنگ افروزي وي از ميانمان برد غم بر دلمان نشست و يا اشك در چشمانمان حلقه زد و يا مايي كه بسيار و بسيار شاهد رابطه هاي منحصر به فرد و غريب قربانيان و شکنجه شدگان و بازداشتيان با بازجويان و شكنجه گرانشان بوده‌ايم درست مثل زيبا كه چندي پيش همين جا برايتان از او نوشتم ، آري اينها را كه از ذهن مي گذرانم رفتار ناتاشا را به نيكي مي توانم براي خودم حلاجي كنم و او را درك كنم ، اويي در اين ۸ سال به اجبار رابطه اي ناخواسته با ولفگانگ داشته و شايد هم حتي با او رابطه اي عشقي هم بقرار نموده ، رابطه اي ميان حاكم و محكوم ! و حالا مدتها زمان لازم است تا ناتاشا بعدها براي ما رمز و راز اين رابطه را بگويد همين طور كه هنوز هم زيبا نتوانسته است رابطه خود با حاج داوودرا براي ما بيان كند ، اما هر چه كه بود ‌ دختری که در ۱۰ سالگی به اسارت رفته بود و در ۱۸ سالگی از زندان آزاد شده بود اكنون كه بر صفحه تلويزيون اتريش ظاهر مي شود نه ظاهری شکسته و به لحاظ روانی رنجور که اراده‌ای معطوف به زندگی و اعتلاء را نمايش مي گذارد و در چشمانش وقتي كه نام ولفگانگ مي آيد غم عاشقانه اي موج مي زند و لبخند آرام او هم نشانی از آرامش و صلابت درونی‌اش داشت که در کلامش نيز جاري مي شود آنجا كه مي گويد : " من با اراده‌ای معطوف به تلاش و کوشش به آينده نگاه می‌کنم." البته شايد به نوشته مفسر روانشناسي نشريه هرالد تريبون اعتماد به نفس و ظاهر آرام ناتاشا نمايانگر واقعه درون کابوس‌زده و آسيب‌ديده او پس از گذراندن ۸ سال اسارت و چالش‌ها و مشکلات اين دوره باشد .... مصاحبه ناتاشا به پايان مي رسد و عكس زندان و زندانبان و زنداني در نشريات اروپايي منتشر مي شود و من همچنان به اين راز پر سرو سر مي انديشم كه چه چيزي باعث مي شود كه حلقه مهرهايي اينچنيني بسته شود ! بسياري از زنداني هاي سالهاي دوران اصلاحات و دوم خرداد در زندان توحيد و بعدها بند امنيتي دويست و نه شايد بياد داشته باشند كه همه در عين حالي كه از شكنجه و سلولهاي انفرادي و بازجويان نفرت داشتيم اما سخت هميشه منتظر بوديم تا آن زندانبان چاق و كوتاه قد با لهجه شمالي بيايد كه همه او را دائي صدا مي زدند تا با او وجوكهايش بخنديم و درددل كنيم ! . ناتاشا ، زينب يا زيبا ، و هزاران هزار نمونه ديگر امروز فكرم را گرفته است و به اين فكر مي كنم كه اگر روزي روزگاري همين حاكمان ديكتاتور جمهوري اسلامي را بخواهند در دادگاهي محاكمه كنند من و يا مايي كه نسل سوخته ديكتاتوري اينان بوديم چه حكمي را خواهيم داد ؟! ... براي ديدن گوشه هايي از مصاحبه ناتاشا به اينجا و براي ديدن محل زندان خانگي ناتاشا به اينجا برويد .

نوروز و نژاد پرستي و برف !

امروز اول فروردين بود ! ، بود بخاطر اينكه الان كه اين مطلب را پابليش مي كنم دقايقي از روز اول گذشته و بهتر بگم امروز دوم فروردين است ! . اما روز اول فروردين وراي اينكه مطمئنا براي همه ايراني هاي خارج از كشور يك روز كسالت بار و ناراحت كننده است چون انگار نه انگار كه عيد است و ... چند مناسبت جهاني هم داره ، اول اينكه روز جهانی مبارزه با نژادپرستی هم هست سازمان ملل نزديک به ۳۰ سال پيش به خاطر اينكه تصميم گرفته بود تا از مبارزات مردم آفريقای جنوبی يادي كرده باشه و از اون تجليل كنه چنين روزی رو تعيين کردند . البته امروز گرچه نژاد پرستي به آن حد و شيوه قديم نيست اما هنوز از گوشه و كنار اخباري مي رسه كه حاكي از اونه بله هنوز هم نژاد پرستي مده ! حالا كاري به اين برخوردهاي چكشي و بي منطقي كه با اسلام و مسلمانان مخصوصا بعد از واقعه يازده سپتامبر مي شه ندارم اما چرا راه دور برويم همين فرانسه كه همه بهش ميگن مهد حقوق بشر ماه آينده انتخابات رياست جمهوري در آن برگزار مي شه و الان اكثريت فرانسه دغدغه شان اينمه كه هر كس ميشه بشه فقط ژان ماری لوپن , نامزد اصلی نئونازيست ها مثل دفعه قبل به دور دوم نرسه ! . تو يه وبلاگ ديگه هم يه چيزي خوندم كه خشكم زد حالا شايد بشه اين تلاش رو با وصله ضد نازيسم يه جوري سمبلش كرد اما اين چي : چند وقت پيش در يك منطقه هلندي نشين بلژيك يك سياهپوست را مسئول اداره ازدواج و معاون شهردار مي گذارند و خيلي ها از اينكه يك سياهپوست خطبه عقدشان را بايد بخواند اعتراض كردند و مي رفتند جاي ديگري براي عقد ! آره اينم وضعيت اجتماعي و حقوق بشر در اروپا ! باز امروز اول فروردين يك اتفاق ديگر هم افتاده ! روز اول فروردين كه ما ايراني ها به اون مي گيم نوروز دوباره همين سازمان ملل ( كه ظاهرا كاري نداره جز اينكه روزها را نامگذاري كنه ! ) امروز را به عنوان روز زمين نامگذاري كرده . البته اين بخاطر تلاشهاي ارزنده ايران براي زمين و حفظ محيط زيست نيست وگرنه مي دانيم كه در سال گذشته دوازده جنگل بان و شكار بان به ضرب گلوله افراد متخلف و قاچاقچي كشته شدند و حتي سازمان محيط زيست هم ككش از اين قضيه نگزيد ، ماجراي سد سيوند و تنگه بلاغي و آرامگاه كوروش هم كه الحمدالله معروفه و اصلا يكي از بي خاصيت ترين و بي قدرت ترين نهاهاي دولتي هم در ايران كه سازمان حفاظت از محيط زيست است . اما در ميان همين برو بچه هاي وبلاگ نويس كه ماشاءالله رگ غيرتشان براي ايران گل ميكنه تا تكون بخوريم يه بمب گوگلي ول مي كنن براي دفاع از ايران چند تا وبلاگ سراغ داريم كه موضوع و دغدغه اش زمين و محيط زيست باشه ! شايد به خيلي ها بر بخوره ولي کاش سازمان ملل به بی مبالاتی ايران و ايراني ها نسبت به زمين و محيط زيست توجه مي كرد و نه نوروز ايراني ها رو بلکه هر روز ديگری را به عنوان روز زمين نامگذاری مي كرد . ( مخالفين مي توانند بمب گوگلي بتركونن ! ) . امروز من اصلا اعصابم خرابه ! عيده ولي هيچي اينجا شكل عيد نيست تازه الانم كه از پنجره نگاه كردم داره برف مياد ! همينو كم داشتيم روز دوم عيد بريم آدم برفي درست كنيم ! پي نوشت : دوست و خواهر خوبم مسیح علی نژاد كه هميشه برايم يادآور روزهاي خوب خبرنگار پارلماني بودن هست ، هم بعد از مدتي كه بي خيال وبلاگستان شده بود دوباره به اكيپ وبلاگ نویسان پیوسته است البته به قول اون رستوران و هتل دارها با مديريت جديد ! يعني با شكل و شمايل ديگه و در فضایی دیگر.وبلاگ جديدش كه نامش مسیح است ، این بار انگیزه وبلاگ نویسی را خارج از مرزها یافته و بدنبال تجربه هاي نو و جديد است ! مسيح عزيز هم سال نو مبارك و هم وبلاگ نو بنويس كه منتظريم !.