تا زنده ام رزمنده ام

تهدیدات جمهوری اسلامی نه برای من تازگی دارد و نه عجیب ! تازگی ندارد چون الان دیر سالی است که با آنها از زمانی که اعتراض خود را فریاد زده ام خو گرفته والان مدتهاست که تابوت خود را بر دوش دارم ، و عجیب نیست چون نیک می دانم که دست بر روی اعصاب آنها گذاشته ام .

یورش اخیرشان هم به محل اقامتم در آنکارا که هم اسناد و مدارکم را برده اند و هم دستگاههای شنودشان را که ظاهرا از مدتی قبل تر در آنجا کار گذاشته بودند ، نه بخاطر فاز جدید افشاگری هایم است و نه بخاطر حضورم در بخش خبری تلویزیون ترکیه که البته همه این موارد هم میتواند جری ترشان کرده باشد .

اما با تمام این تفاسیر بیشتر گمان دارم همچنانکه درگذشته نیزبرایم پیام فرستاده بودند ٬ خواسته اند تا مجددا اثبات ویادآوری کنند که گفته بودیم ما همه جا هستیم !چراکه اینبار نیز که به همت جمعی از خانواده های جان باختگان تیمهای تروریستی محفل حکومتی هاشمی – فلاحیان – امامی در خارج ازکشور قرار بر اقامه دعوی از سوی این خانواده ها و شهادت من شده است مصمم شده اند تا باز در اقدامی دیگربه زعم خوشان زهر چشمی بگیرند ! تا شاید بتوانند مانع از این عمل که می تواند آنها را در فلج روانی دیگری گرفتار کند بشوند . اما حضرات یک نکته را فراموش کرده اند : از زمانی که در سن سیزده سالگی با دست بردن در شناسنامه ام برای دفاع از آب و خاک ومیهنم راهی مبارزه با دیکتاتوری صدام شدم ، تا الان که در جبهه مبارزه با دیکتاتوری خامنه ای هستم بر عهدی که با خود و خدای خود بسته که همانا دفاع از میهنم و رسواتر نمودن چهره رسوای نظام ولایت فقیه است پابرجایم و تا زنده ام رزمنده خواهم ماند . در همین جا از تمام روزنامه نگاران، فعالان سیاسی ، دانشجویان آگاه و اساتید گرانقدر که بر من لطف نموده و با صدور نامه سرگشاده به محفل تهدید و ترور در محکوم نمودن اقدامات اخیر تروریستی جمهوری اسلامی در خارج از کشور سعی در عقیم ماندن اهداف سخیف اصحاب ولایت فقیه داشته سپاسگزاری و ارادت خود را اعلام می دارم .

پنج شنبه شب گذشته کانال دولتی تلویزیون ترکیه از من دعوت کرده بود تا در میزگرد بخش خبری آن برای تحلیل حمله نظامی آمریکا به ایران که این روزها شایع شده است از ترکیه احتمال آن می رود و هم چنین بررسی سیاستهای دولت احمدی نژاد در آن شرکت کنم . ترکیه برای من همیشه یاد آور دوران سخت بعد از بیرون آمدنم از ایران بوده واین بار نیز که برای دفاع از تز دکترایم به آنکارا آمده ام حدس حادثه و یا اتفاقی ناگوار برایم زیاد دور از ذهن نبود چراکه عصر همانروز هم تلفنهای مشکوکی داشتم ، اما دل را به دریا زدم و رفتم و در آن برنامه خبری شرکت کردم . با دوست و همکار مطبوعاتی ام "مالتم آتش" که از روزنامه نگاران بنام ترکیه می باشد بازگشتیم به محل اقامتم که با خانه ای زیرو بالا شده و دری شکسته روبرو شدیم . همه اسباب و وسایلم را پخش خانه دیدم و .... پلیس را خبر کردیم و آمدند و بعد از آنکه آنها را مطلع کردم که هیچ چیز قیمتی و پولی به سرقت نرفته شک و گمانها به کسانی برگشت که سال گذشته نیز یکبار در سرقتی اینچنینی و دوبارهم مرا مورد حمله و سوء قصد قرار داده بودند . بررسی ها که دقیق تر شد از پریزبرق اتاق دستگاه شنود کشف شد و حدس و گمانها به یقین تبدیل ! با استاد دانشگاهم تماس گرفتم و موضوع را گفتم و اینکه جلسه دفاع را به عقب بیندازند .تا رساله را که بهمراه اسناد و مدارک بی شماری را که ربوده اند را دوباره جمع و جور کنم و این تنها دست نوشته ای بود که نوشتنش دوباره لازم است و همینجا به سارقینی که مطمئن هستم این وبلاگ را نیز می خوانند می گویم آنچه از یادداشتها و دست نوشته های من در رابطه با قتلهای زنجیره ای و بازجویی های سعید امامی با خود برده اند تنها رونوشتها وکپی هایی بوده است که اصلش در جای امنی است که گمان ندارم پیدایش کنند ! امروز نیز مطلع شدم سه پناهجوی کرد ایرانی بعد از آنکه یک هفته مقابل دفتر سازمان ملل در آنکارا اعتصاب نموده بودند در حال برگشت به شهرشان ربوده شدند وتا کنون هیچ خبری از آنها نیست ، این وضعیت ترکیه است !، کشوری که می گویند بیش از پانزده هزار مخالف سیاسی جمهوری اسلامی در بدترین شرایط امنیتی در آن بسر می برند . و همین مسئله مرا بر آن داشت که این تهدید و سرقت اسناد و مدارکم را بازگو کنم و نا امنی ترکیه را بیاد بیاورم وگرنه در همین قریب به سه سال آوارگی ام بارها و بارها با تهدید و حمله و ارعاب مواجه بوده ام . بازگردیم به سرخط اول این یادداشت و آن میزگرد ؛ آنچه در آن برنامه که « توتکان اوزدمیر» از نمایندگان راستگرای پارلمان ترکیه نیز در آن حضور داشت مطرح شد خطری است که این روزها محیط جغرافیایی ایران ما را در برگرفته است اما گوش دولت مهروز "شما بخوانید کینه ورز" سنگین تر از این حرفهاست ! که اینرا بشنود و حس کند ! این روزها احمدی نژاد که گمان میکند بیشتر رئیس جمهور انقلابی فلسطین است یا دبیرکل حماس تا رئیس جمهور ایران با حرفهای نا بخردانه اش هیزم آتشی را که سالهاست بسیاری از دولتها از جمله اسرائیل و آمریکا منتظرش بودند با خود برای کشور به ارمغان می آورد . این درست است که ایران نه افغانستان است و نه عراق اما میتواند ایران سال ۵۹ دیگری بشود درگیر تجاوزی که هشت سال به طول انجامید و عاقبتی هم نیافت . جنگی ناخواسته که طرف پیروزش هیچگاه معلوم نشد و آنچه که بود تباهی و عقب ماندگی و هزاران کشته و معلول برای ایران برجای گذاشت . ایران امروز گرچه ایران سال ۵۹ نیست اما عقل و درایت مسئولان حاکم اگر پس رفت نکرده باشد پیش رفتی هم مطئنا" نکرده است . آن روزها گرفتار جهالت محسن رضائی و هاشمی رفسنجانی بودیم که چاره را در فتح بغداد و قدس می دانستند اما دریغ که تا بصره هم پیش نرفتیم و این روزها گرفتار حماقت احمدی نژاد و دارو دسته اش که چاره را در چاه جمکران می جویند. به قول آن روستائی ساده دل آذری از دست خدا هم کاری برنمی آید مگر حضرت ابوالفضل کاری کند و ما را از شر احمدی نژاد خلاص کند !! "فدراسیون دانشجویان ایرانی طرفدار صلح و حقوق بشر "نیز در همین رابطه نیز اطلاعیه ای منتشر نموده است که می توانید آنرا در اینجا بخوانید .

غلط هاي حميد رضا ذاكري مامور 007 سابق

این روزها فشار و تهدید به من از همه جوانب ادامه یافته علتش را البته نیک می دانم ، عهدی که با خود و خدای خود بسته ام و آن افشای ماهیت واقعی رژیم فاسد ولایت فقیه است . سایت مجاهدین خلق چندی پیش منرا به ده ها اتهام محکوم کرد و در یک افشاگری تاریخی !! اعلام کرد که من در تهیه مجموعه تلویزیونی هویت دست داشته ام و پیشترها همکار سعید امامی بوده ام ، مجاهدین خلق البته اعلام نکرد که این افشاگری تاریخی شان را از خود من پیشتر و بارها و بارها اعلام کرده ام . در همین جا اعلام می کنم که بسیار خرسندم که کسانی که سالها در خدمت دیکتاتوری صدام بوده اند و در کشتارهای دست جمعی صدام و دست کم در کشتار اکراد مظلوم شمال عراق رذیلانه شرکت داشتند برعلیه من می نویسند و منرا به عنوان "جوجه دیکتاتور " معرفی می کنند . ای کاش مجاهدین خلق از راهزنی و حمله مسلحانه به من در شمال سلیمانیه می گفتند ..... و اما در این میانه حمید رضا ذاکری فردی که یک تنه در بیش از بیست نهاد امنیتی ، قضائی ، سیاسی ، نظامی و اطلاعاتی دارای عالی ترین مناصب بوده است ! اخیرا ادعا کرده است که سر تیم بازجویان من بوده است ، بدون هیچ دخل و تصرفی یادداشت را هم میتوانید در سایت وی بخوانید و هم در زیر بخوانید : نمی دانم حقیقتا چه بگویم ولی اینقدر می توانم بگویم که اگر این گفته ها که شما ذکر کرده اید ادعاهای فرشاد امیر ابراهیمی و سازمان مجاهدین خلق است باید عرض کنم هر دو آنها خلاف واقع به عرض همگان رسانیده اند چونکه فرشاد امیر ابراهیمی هرگز عضوی از وزارت اطلاعات و یا رابط وزارت و سعید امامی نبوده و تا سال 1378 هرگز به گفته خودش نمی دانسته بازداشتگاه انفرادی یعنی چه که می توانید به صدای خود ایشان همزمان که 2 سال پیش با کانال یک تلویزیون شهرام همایون گوش کنید و در کل ایشان یک دانشجوی حزب الهی بوده اند که بوسیله انصار حزب الله جذب شدند و پس از آن همزمان با اصلاحات وارداتی اروپائی وارد فاز سیاسی و دانشجوئی شده اند و هرگز با سعید امامی نه رابطه ای داشته اند و نه وزارت اطلاعات بغییر از چند رابط دانشجوئی وزارت که از نظر شخصیتی و اجتماعی مخفی بوده اند و در زمان حمله ایشان به عطاالله مهاجرانی بود که ابراهیمی مورد شکار وزارت قرار گرفت و با تئوری و سناریوی سعید امامی آن هم نه مستقیم بلکه غیر مستقیم همساز شد و متعاقبا جریان نوار اعترافات او و وکیل رهامی که در شعبه 5 دادگاه عمومی ارک بوسیله قاضی طاهری رسیدگی شد و سر بازرس آن پرونده خود بنده بوده ام و در نهایت بنده از آقای فرشاد امیر ابراهیمی که اطلاعات یکی از متهامان قتلهای زنجیره ای را بنام کاظمی بعنوان اطلاعات خود و حضور خود بیان می نمایند و هم از سازمان مجاهدین که برای حمله به فردی با اتهامات بی اساس اینچنینی و بزرگ کردن فرد می خواهند خود را تبرئه نمایند تقاضا دارم تاریخ را که حقیقتی انکار ناپذیر است بی ربط و اساس ورق نزنند ..و نظر بنده در کل این است که نه این ادعاها متعلق به فرشاد امیر ابراهیمی می باشد نه سازمان مجاهدین چون لا اقل می دانم که اطلاعات سازمان مجاهدین در حدی با مغز میباشد که از این گفتار اجتناب می کنند حال شاید این اتهامات بی اساس از سوی مجاهدین آن هم در پالتاک بوسیله مجاهدین ساختگی که همکاران وزارت اطلاعات و سایت مهدیس در سوئد هستند دامن زده می شود ...و باز هم امیدوارم هم فرشاد امیر ابراهیمی و هم هر مبارزی دیگر از حمله به احزاب سیاسی ضد رژیم ملایان پرهیز نمایند تا بدینوسیله توطئه های وزارت اطلاعات خنثی گردد...ذاکری خوب حالا بپردازیم به غلط های ایشان : ۱- آقای ذاکری عزیز ! با سعید امامی بودن افتخاری نیست که بخواهم برای آن دلیل و مدرک هم بیاورم اما شما را ارجاع می دهم به کتاب "در جستجوی محفل جنایتکاران " نوشته آقای کاویانی و سخنرانی روح الله حسینیان ، آنجا که می گوید ... فرشاد ابراهیمی بارها به سعید امامی گفته بود که باید در رابطه با کانون نویسندگان کاری کرد ..... . این صحبت آقای حسینیان مربوط به سال ۱۳۷۴ می باشد که من در مقام مشاور مطبوعاتی وزارت اطلاعات اعتقاد داشتم که باید فضای حداقلی برای کانون نویسندگان در نظر گرفت تا این فشار به انفجار تبدیل نشود و در هفته بیشتر از چهار روز با امامی جلسه داشتم . برادر من لااقل برو چند تا کتاب بخوان ! تا اینجا یک غلط ۱۹ ۲- گفته اید که سر بازرس پرونده من بوده اید ، این عین کلام خودتان است پس لااقل باید بارها و بارها نام مرا حداقل در آن پرونده خوانده باشید ؟ برادر من ، نام من امیر فرشاد ابراهیمی است ! نه فرشاد امیر ابراهیمی پنج بار نام اشتباه آوردی تا اینجا۱۴ ۳- گفته اید که اطلاعات مصطفی کاظمی را به نام خود بیان می دارم ،گرچه اساسا این کذب محض است اما من حاضرم اگر خیلی به مطرح شدن علاقه دارید از این به بعد این اطلاعات را بنام شما بگویم ، هدف من اصولا بیان جنایات این رژیم است حالا از زبان هر کس که شده نه نام خود ودر این راه تا بحال نه اخلاقیات را فراموش کرده ام و نه صداقت . تا اینجا ۱۳ ۴- در همانجا مرا اندرز داده اید که از حمله به مخالفین جمهوری اسلامی واحزاب سیاسی ضد رژیم بپرهیزم این در حالی است که خود این روزها هر ایرانی خارج از کشوری را که می بینید اسم او را در لیست جاسوسهای وزارت اطلاعات می آورید و عن قریب است که آمار تمام ایرانیان خارج از کشور در لیست شما جا بگیرد . درحالی که در تمام نوشته ها و سخنرانی ها و مصاحبه های من تا بحال نه به حزب سیاسی ای حمله کرده ام ( نگوئید سازمان مجاهدین خلق که آنها حزب سیاسی نیستند و خودشان هم چنین ادعایی ندارند) و نه اتهام و برچسبی به کسی زده ام ، یک نمونه لااقل بیاورید ؟ تا اینجا ۱۲ نمره شما۱۲ بیشتر دقت کنید لطفا و اما برادر ذاکری آیا لازم می دانید از آخرین دیدار خود مقابل سر در دانشگاه تهران حرفی به میان آورم ؟ آیا لازم می دانید دلیل اصلی خروج شما را از ایران بگویم ؟آیا لازم می دانید بپرسم با این همه فعالیت و اشرافیت اطلاعیتان بر نظام جمهوری اسلامی و سیاسی بودنتان کیث پناهندگی شما چیست؟ آیا لازم می دانید غلط های فاحش اسنادی را که منتشر کرده اید را مستندا بیاورم ؟ من تا به امروز کلامی در رابطه با شما نگفته ام جز آنروزی که با ادبیات خاص خودتان در تلویزیون شهرام همایون در باب قتلهای زنجیره ای و مطلب چاپ شده از من در روزنامه مهران در حال مصاحبه بودید که فردایش رودر رویتان در حالی که در ایران بودم و در سخت ترین کنترل ها جوابتان را دادم . حالاهم بگذارید این دهان بسته باشد ، من آنقدر وظیفه خود را در بیان ناگفته های اعمال این رژیم خطیر می دانم که برای افشای شما و امثال شما وقتی ندارم ، پس برادرانه و سربسته می گویم بگذارید این دهان بسته بماند .

براي تو تويي كه هنوز هم نشناختمت مرتضي آويني

بهار آمده است سال نو شده است و طبیعت همه شادند و من ؟ چقدر خسته ام !!! آنقدر خسته ام و گرفتار غربت که امروز که به تقویم نداشته سال نو فکر کردم و با خود مرور میکردم روزها را فهمیدم که سالروز شهادت تو آمده است و رفته است ! روی همین حصار تنهائی و خستگی ... نشستم و چقدر حسرتم و دوری ام را گریستم... هی هاااای هااااااای... چقدر امشب دلم گرفته است... دلم نیامد بخوابم و ترسیدم از اینکه شاید بخوابم و تو در خواب به سراغم بیایی و گلایه مند از اینهمه بی معرفتی من باشی ... زدم زیر گریه...انگار دلم برای چیزی عجیب گرفته بود!!! یادم نمی آید اینطور گریه کرده باشم...حتی برای دوری از وطن و خانواده ٬هنوز صدایت در گوشم است...هنوز صدای قدمهایت در تحریریه سوره در گوشم هست ... ٬ هنوز خاطرات نشستن دور حوض کوچک روایت فتح در عصرها از بهترین خاطرات زندگی ام هست ٬ از هرچه بیزار باشم از هر چه شرمسار باشم از دوستی و آشنایی با تو شرمسار نیستم و آنرا بهترین واقعه زندگی ام می دانم . چند روز پیش خورشید گرفته بود ظهر بود و همه با آن عینک های عجیب و غریب خورشید را نگاه می کردند تا به چشمشان صدمه ای نرسد و من مطمئن هستم که الان تو هم با عینکی داری از آن بالا بالاها ما زمینی های گرفتار عادات سخیف را نگاه می کنی ! که در منجلاب روزمرگی گرفتار آمده ایم . مرتضی ! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی بر نشسته ای دستی بر آر و ما غربت نشینان را نوازشی کن مرتضی ! بر آن جمع کوچک و دوست داشتنی ما چه گذشت ؟ تو رفتی و قاسم دهقان هم بدنبالت آمد دیگران هم ماندند بعضی در سایه نام و نان ، بعضی گرفتار نام و نان و بعضی هم گرفتار درد و غربت از قافله ما هر کسی به جائی رفت... و من هنوزغافل تو و آشنایی با تو ....

دلم براي دو كوهه تنگ است

نمی دانم چه فکر می کنید بعد از خواندن این یادداشت می خواهید بگوئید هوای انصار حزب الله به سرم زده است ، می خواهید بگوئید یاد بسیج افتاده ام نمی دانم اما امروز وقتی خبری را خواندم باور نشد با یکی از دوستان در ایران صحبت کردم و خبررا تائید کرد ، که ایکاش نمی کرد و می گفت دروغ است ... سخت دلم گرفت و بغضی عجیب کردم .

واقعا چه بر ایران می گذرد ؟ روزگاری همین بسیج ، که امروز افتاده است بر کف میراث خوارانی که از بسیج و بسیجی بودن فقط یک چفیه وریش و شلوارش را فهمیده اند ، مقابل نه فقط ارتش بعث یکتاتوری صدام که مقابل تمام شرق و غرب در برابر تجاوزی که میهنمان راشاهدش بود ایستاده بودند ، بسیجیانی که هنوز به سن بلوغ هم نرسیده بودند اما ره صد ساله را یک شبه می پیمودند ، و کاری را می کردند که بسیار عالمان بی عمل همانها که از اسلام فقط استفتاء دادنش را بلدند و پای مرگ و زندگی که می آید دست و پایشان می لرزد !و از آن عاجز بودند. اما بهروز مرادی سیزده ساله ، مسعود باقرزاده هفده ساله ، جواد موحدی شانزده ساله و... بی آنکه در ذهنشان هم چرب و شیرین دنیا طمع کند رفتند تا نشان دهند " حب الوطن من الایمان " است.

حالا آنها رفته اند و میراثشان افتاده است به دست کسانی امثال سعید عسگر بسیجیانی که نه جبهه را دیده اند و نه می دانند باکری و همت و خرازی چه می گفتند و چه می خواستند ....

چفیه خونی همت امروز سخت بر گردن اینان گریه می کند ! آیا بسیجیان و شهیدان دیروز می دانستند که فردایی خواهد آمد و این بسیج نه در خدمت ایران که در خدمت حاکمان ایران خواهد بود نه از چماقداری ابایی دارند و نه از سرقت !

دلم سخت برای دوکوهه تنگ است . روزهایی که سحرگان شهید همت در میدان صبحگاه پادگان دوکوهه جلوتر از همه می دوید و می گفت : بسم الله بسم الله و پادگان فریاد می زد ازاجاء نصرالله ....

حالا امروز مشتی میوه چین به خانه صوفی می روند و ....

خبر را بخوانید :

یک منبع نزدیک به وزیر سابق تعاون از سرقت منزل وی خبر داد. این منبع آگاه به ادوار نیوز گفت: سه شنبه شب مورخ بیست دی ماه زمانی که ساکنین منزل وزیر سابق تعاون حضور نداشتند افراد ناشناس در عملیاتی ماهرانه و مشکوک گاوصندوق دیجیتالی کوچک "علی صوفی" وزیر سابق تعاون را با دریل سوراخ کرده و محتوی آن را ربودند و نامه‌ای نیز در گاوصندوق باقی گذاشتند.

در این نامه که ضمیمه پرونده شده آمده است:

«بسیج لشکر مخلص خداست

بنا بر فتوای مراجع عظام اموال بیت المال مسلمین که در تصرف اشخاص است و از آنها استفاده می شود می بایست به هر نحو ممکن به بیت المال بازگردانده شود. لذا اموال متصرفه توسط جنابعالی به این وسیله باز ستانده می شود.

ان شاء الله بسیج ما همواره مورد عنایت و لطف پروردگار قرار گیرد.

ضمناً بعد از حسابرسی و تفکیک ، اموال شخصی شما مسترد خواهد شد.»

این منبع آگاه با توجه به شواهد این سرقت را سیاسی و مشکوک ارزیابی کرد و گفت : منزل علی صوفی وزیر تعاون دولت خاتمی در داخل یک برج نوزده طبقه قرار دارد و بنابر نظر کارشناسان امکان ورود سارقین حتی سارقین حرفه‌ای نیز غیرممکن است چون برای ورود لازم است که از چندین حلقه نگهبانی عبور کنند.

سالي كه گذشت و اميدهاي پيش رو

سال 1384 هم چند روزی به پایان عمرش نمانده است و می رود تا در تقویم تاریخ جا گیرد می رود تا در خاطره ها ی نزدیک و دور و دورتر قرار گیرد .سالی که گذشت در یک چشم انداز کوتاه برای میهنمان سالی خوبی نبود سالی پراز بحران و مصیبت و مشکل اما برای ما که سالیان سال است به تلخی و نا امیدی و رنج و عذاب و تلواسه آزادی خو گرفته ایم و با آن همدم بودیم و زندگی کرده ایم یک سال خوب یا بد چه فرقی دارد ؟. اما سال روبرو، به قرعه هم که شده سالی نیک خواهد بود. دل روشنم که چنین خواهد بود سالی که عیدی ما آزادی اکبر بود ! سالی که در آغازش خبر کشاندن ایران به پای میز گفتگو است حال هر چه که باشد . بارها گفته ام که من هم بسان هزاران هزارایرانی تاجدار و عمامه بسر برایم فرقی نمی کند درد من ایران است و آبادی ایران مهم آزادی و رفاه است ، مهم پیشرفت و سازندگی است ، آنچه ما را با گردنکشان جمهوری اسلامی به خصومت واداشته نه عمامه برسشان و نه قرآن و حدیث و هزار حرف و کرده و نکرده شان است دعوای ما نه دعوای قدرت است و نه دعوای نام دعوای ما بر سر نبود آزادی است ، بر سر نبود حقمان است و حالا این خشک مغزان هستند که در پی ترس فهمیده اند قرن حاضر دیگر قلدری و جنگ را بر نمی تابد و باید که بجای خاکریز بر سر میز حرف بزنند ، خوشحالم که هردو محافظه کار اینک فهمیده اند که راه مردمسالاری از جاده جنگ نمی آید و باید نشست و حرف زد ، گفتگو صلح می آورد و صلح آزادی و دموکراسی و اما جنگ ! ، جنگ ادامه دیکتاتوری و خونریزی و استبداد است که اگر آنرا هم ادامه دهند و آغاز کنند عاقبتش آنی است که در افغانستان و عراق و لیبی دیده ایم، عاقبت جنگ جز جام زهر نیست و در عاقبت این جنگ افروزان هستند که میزها و بیت ها را باید رها کنند و در خیابانها و بیابانها بدنبال حفره و سوراخی همچون چاه صدام تکریتی باشند و از همین رو خوشحالم و امیدوارم به سال پیش رو و با همین امید سال کهنه را که پر بود از غم پشت سر می گذارم ، سالی که سال اعتصاب غذای جانفرسای اکبر گنجی بود ، اعتصابی که اکبر ماراتن وار یک تنه ادامه اش داد تا به مدعیان ثابت کند یک دست هم صدا دارد و « خامنه ای باید برود »! اکبری که بالاخره در آخرین روزهای سال آزاد شد و پایان شب سیه ماند بر زندانبانان . سالی که گذشت سال ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد بود ، فردی که با سخنرانی خود در سازمان ملل بزرگترین کاریکلماتور سال را از خود ارائه داد ... (حالا کاری به بیانات غرایش در سازمان ملل ندارم بیشتر آن هاله نور را می گویم که در همین صفحه در بخش تصویری میتوانید ببینید ) . سالی که گذشت سال حمله تمام دنیا به کشور ما بود آخر رئیس جمهوری که امروز در ایران برسر کار است یک قرن عقب تر فکر می کند و امروز در دفاع از هیلتر و نفی هولوکاست است سینه می دراند! . سالی که گذشت عده ای کاریکاتورهای منسوب به پیامبر اسلام را بهانه و بدترین و وحشیانه ترین دفاع را از اسلام کردند ، سفارت خانه ها را به آتش کشیدند ودر حالیکه خود را داغدار توهین به نبی می دانستند ، از دیوار سفارت کشورهای اروپایی بالا رفتند و گفتند انرژی هسته ای حق مسلم ماست ! و اینگونه بود که معلوم شد دعوا بر سر چیست . سالی گذشت سال سراسر غم و اندوه و فشار بر روزنامه نگاران بود از توقیف و بازداشت و فیلتر شدن که بگذریم می رسیم به سقوط هواپیمای سی 130 که در دنیا با آن بار می برند و در ایران خبرنگار! در این حادثه بیش از هشتاد تن از خبرنگاران و عکاسان خبری کشته شدند و هنوز یکماه از این واقعه تلخ نگذشته بود که هواپیمایی دیگر در ارومیه سقوط کرد و تنی چند از فرماندهان ارشد سپاه نیز در این حادثه جان خود را از دست دادند . حالا در فرصت مجالی نیست که به این بپردازم چرا به یکباره باید تمام منتقدان احمدی نژاد در بدنه ارشد سپاه باید در آن هواپیما باشند ؟ سالی که حتی در آخرین روزهایش نیز 21 تن بدست بنیادگرایان نامعلوم در سیستان و بلوچستان کشته شدند و تنی هم گروگان . سالی که گذشت سال سرکوب جنبشهای کارگری وهمچنین اقلیتهای دینی و عقیدتی بود از این سرکوبها میتوان به سرکوب اعتصاب گسترده کارگران شرکت اتوبوسرانی تهران اشاره کرد و یا سرکوب دراویش در شهر قم که بنا بر اظهار مقامات رسمی 1200 نفر در طی آن بازداشت شدند. کارگران و رانندگان شرکت واحد نیز پس از گذشت چند ماه، هنوز گروهی در زندان و بسیاری از حق قانونی بازگشت به کار محروم شده اند. و دیگر اعتصابات کارگران کارخانه هایی که ماههاست حقوق نگرفته اند، و مستاصل و درمانده فقط برای لقمه نانی بخور و نمیر یا در کارخانه ها دست از کار می کشند و یا برای رساندن صدای خود به گوش مسئولان، دسته جمعی از شهرهای دیگر عازم تهران می شوند و پس از سرگردانی زیاد، بدون اخذ نتیجه به خانه هایشان اگر خوش شانس برمی گردند و اگر نه که گرفتار جوخه های سرکوب و بازداشت می شوند و متاسفانه در این سال روز و هفته ای نبود که این وقایع بخشی از اخبار را بخود اختصاص ندهد. سالی که گذشت آن بخش در حال احتضار و نمایشی " جمهوری " این نظام هم روی آسایش بخود ندید و زمزمه های نظام حکومت اسلامی در برابر نظام جمهوری اسلامی، بعلت اینکه رییس جمهور و وزیرانش در تعهدنامه های خود از نام حکومت اسلامی استفاده کرده بودند، بالا گرفت. گروهی با یادآوری جمله معروف رهبر انقلاب که گفته بودند "جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر" بر اینکه مبادا روزی واژه "جمهوری" که معنای گسترده ایی دارد از نام حکومت ایران حذف شود، در برابر افرادی که به پیروی از روحانیان افراطی و اصولگرا، پذیرفتن جمهوریت و اسلامیت را شرک می دانستند به بحث پرداختند. و این ماجرا هنوز ادامه دارد . سالی که گذشت سال داغ شدن بحران هسته ای ایران بود که با نابخردی حاکمان جمهوری ولایت فقیه دارد می رود تا سرنوشت بدی را برای میهنمان رقم بزند ، سرنوشتی که گرچه میتواند جان این دیکتاتوری رابگیرد و ما را به بهار آزادی برساند اما میتواند زمستان تحریم و جنگ را نیز برای ما به ارمغان آورد جنگ و یا تحریمی که ایرانیان و یا به تعبیر بهتری که جورج بوش به واقع آنرا بکار برده است هفتاد میلیون گروگان باید بهای حماقت یک نفر را بپردازند . سالی که گذشت سال محاکمه پشت درهای بسته و عاقبت انسانهایی بر فراز جرثقیل بود ! سالی که گذشت سال سرکوب دانشگاه و دانشجو بود و حتی در آخرین روزهایی که گذشت دانشجویان چون نمی خواستند دانشگاه گورستان شود طعم تلخ جامعه تک صدایی را باز شنیدند و مضروب شدند . از همه اینها که بگذریم سال گذشته برای من سالی بود پر از حادثه دو بار مورد حمله و سوء قصد عوامل شناخته شده جمهوری اسلامی در ترکیه قرار گرفتم که گرچه در یکی سخت مجروح شدم و در دیگری محل اقامتم زیرو روشد و مدارک و دست نوشته هایم به یغما رفت اما خوشبختانه هنوز زنده ام و تابوت خود را همچنان بدوش می کشم . سالی که گذشت توانستم با انتشار پانزده مقاله تحلیلی در دو روزنامه ترک زبان وطن وصباح سیاست تنش زایی دولت حاکم بر ایران را تشریح کنم و همچنین در روزنامه کریستین ساینس مانیتور و لوموند نیز دو مقاله گامبی و ارتباط دین با حقوق بشر را منتشر کنم که شروع خوبی برایم بود . افزون بر اینها ده ها مصاحبه رادیو و تلویزیونی راه ارتباط با دیگران را برای من بهتر سهل کرد تا با اندیشه های دیگران آشنا شوم و آئینه ای پیش روی خود و اعمالم بگذرام . سالی که گذشت البته سال غمبار دیگری نیز برای عرصه فرهنگ و هنر بود شاهرخ مسکوب ، کریم امامی ، مصطفی اسکویی ، منوچهرآتشی ، مرتضی ممیز ، منوچهرنوذری ، مهین اسکویی ، م .آزاد ، احمد موجانی ، محمد حسین آغاسی و در این روزها هم علی تجویدی تاب نیاوردند تا بهار دیگری راهم ببینند .همچنین بود فوت دکتر مدنی که سخت به ایشان علاقه داشتم و همچنین فوت پدر دوست مهربانم خانم صالحی و همچنین فوت همسر آقای خرم و مادر دوست گرانمایه ام طاهره که هنوز در غم فراغشان هستم . در این آخرین روزهای سال هم که دوست عزیزم امیر آسمانی که همواره در سخت ترین شرایط چه در ایران وچه در ایام تبعید و پناهندگی در کنارم بوده است در بستر بیماری و جدال با مرگ و زندگی است که امیدوارم بزودی زود سلامتی اش را باز یابد . و اما دو نقطه امیدوار کننده در این سال ! در آغازین روزهای این سال بود که آشنایی ام با نسرین بصیری به همراهی مشترک منتهی شد و همچنین بعد ازگذراندن سه سال سخت و دشوار ماندن در ترکیه بالاخره توانستم دکترایم را از دانشگاه خاورمیانه آنکارا بگیرم . سالی که گذشت با تمام بدی ها و خوبی هایش برای من سالی بود پر از آشنایی و تجربه و دانستن نداستنی های عمرم که می دانم همچنان هستند وامیدوارم بدانم همه آنها را و برای فردایی بهتر بکار گیرمشان ، امیدوارم که باد بهار همان روح تازه اى باشد که باید در من دمیده شود. پس تن نخواهم پوشانید از باد بهار. نوروز خجسته باد ، برای همه ایرانیان سالی آرام و پر از صلح و آزادی آرزو می کنم.

نتيجه اصلاحات

چرا باید پشیمان بود؟
تقدیم به اکبر گنجی دلیرمردی که سمبل شکست اصلاحات است
از اصلاحات در جمهوری اسلامی دفاع می کنید؟ آیا هنوز به اصلاح طلبان امید دارید؟ این سئوال با مضامین مختلف بارها و بارها از من در مصاحبه ها و مکاتبات پرسیده شده است و اصلا امروزه کلیدی ترین پرسش در محافل سیاسی و اثرگذار جامعه ایران و ایرانیان شده است .سئوال دیگری مطرح می کنم:«چراامروزه خیل عظیمی از دانشجویان روزنامه نگاران و حتی فعالان طیف اصلاحات مثلا جبهه مشارکت که حاملان اصلی شعار اصلاحات در نظام جمهوری اسلامی بوده اند امروز از اینکه در جبهه دوم خرداد بوده اند در مقابل مردم احساس شرمندگی می کنند و به شکست تلاششان اعتراف؟» برای این جواب باید به سالهای پیش از دوم خرداد ۱۳۷۶ در محیطهای روشنفکری ـ دانشگاهی بازگردیم. اگر آنروز شما در آن خفقانی که دولت هاشمی و اعوان و انصارش بوجود آورده بودند درباره معضلات سیاسی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی جامعه سئوال می کردید و خواهان چگونگی بهبود آن می شدید پاسخشان این بود که :تا هاشمی هست این معضلات هم هست (هاشمی فردی بود که فقط به بزک کردن جامعه اعتقاد داشت در حالی که کرباسچی در تهران مشغول گل کاشتن بود و عامه مردم به به و چه چه سر می دادند در سوی دیگرش هم سعید امامی مشغول پر پر کردن گلهای فرهنگ و اندیشه بود زندانهای اوین و توحید و وصال و ۲۰۹ و... پر بود از مخالفان و روشنفکران و دگراندیشان که یکی پس از دیگری یا در بازداشتگاهها خرد می شدند و یا در خلوت و سکوت خانه های امنیتی به جوخه های مرگ سپرده می شدند، جامعه دولت هاشمی جامعه ای اینچنینی بود بزک شده و خفقان گرفته و بشدت امنیتی آرامشش آرامش قبل از طوفان بود .. هاشمی آنروزها نقطه تمام مشکلات بود و باید برای باز کردن درهای بسته مشکلات جامعه وی می رفت هاشمی «شاه کلید» محسوب می شد . رفتن هاشمی نیز دو راه بیشتر نداشت انجام انقلاب و برچیدن اساس نظام جمهوری اسلامی و یا پایان قانونی عمر دولت وی .فرمول اول در آنزمان هنوز طرفدار نداشت چراکه هنوز اثرات کاریزماتیکی آیت الله خمینی بروی این حکومت احساس می شد وافرادی همچون سعید حجاریان وآقاجری و ...گرچه از مخالفان هاشمی بودند اما طرفدار جمهوری اسلامی و بر این اعتقاد که هنوز راه های طی نشده بسیاری برای نظام هست از جمله اصلاحات در ساختار جمهوری اسلامی. با پایان عمر دولت هاشمی سید محمد خاتمی از گوشه کتابخانه ملی با شعار اصلاحات آمد و حاکم هم شد !روحانی میانه رویی که از سکوت هشت ساله جناح چپ مذهبی موسوم به مجمع روحانیون مبارز برخاسته بود و حمایت دانشجویان و نیروهای ملی و مذهبی را نیز با خود داشت . امید زیادی بود به وی و اصلاحات در جمهوری اسلامی!. پس از دوم خرداد بخشی از همان نسلی که با آمدن خاتمی و انجام اصلاحات همه مشکلات جمهوری اسلامی را قابل حل می دانستند و حتی به فکر صدور مدل «مردمسالاری دینی» به دنیا بودند و با آن به «گفتگوی تمدنها» می اندیشیدند به تدریج مقابل مشکلات عجیبی قرار گرفتند و معضلات جدی تر وحادتری حتی از زمان هاشمی را پیش روی خویش دیدند به عنوان نمونه مقابل قتلهای زنجیره ای و به خاک و خون کشیده شدن تجمعات دانشجویی و دانشگاه و یا سیل بازداشت روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و...قرار گرفتند. چالشها چالشهای جزئی نبود دولت اصلاحات از آزادی بیان حکومت قانون دفاع ازاحزاب سیاسی و مطبوعات مستقل از حکومت و جامعه مدنی و زنده باد مخالف من دم می زد و در مقابل رهبر با ارکان انتصابی نظام همانی را می کرد که دولت هاشمی می کردو شاید با شدت و حدت بیشتر هم !و علنا هم می گفتند:"هیچ چیز تغییر نکرده است " اینجا بود که در همان اولین سالگرد دوم خرداد دانشجویان در زمین چمن دانشگاه تهران در حضور خاتمی این سئوال را مطرح کردند که چرا همه آن معضلاتی را که پیش از روی کار آمدن دولت اصلاحات بود همچنان وجود دارد؟ و خاتمی نیز جوابش یکی بود اختیار ندارم نمی گذارندو ... مجلس نیز بدست اصلاح طلبان افتاد اما بازهمانها می گفتند«هیچ چیز تغییر نکرده است» و واقعیت نیز البته همان بود . دانشجویان که وضع را دیدند حقیقت را دریافتند و در سال بعد باز در همان سالگرد دوم خرداد فاتحه اصلاحات را خواندند و با شعار «عبور ازخاتمی» خروج خود را از حاکمیت اعلام کردند .نمایندگان مجلس نیز چندی بعد تر خسته از خیمه شب بازی شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت یا از قدرت کنار کشیدند و استعفا دادند و یا توسط شورای محافظه کار نگهبان از بازی کنار گذاشته شدند.به نظر من پایان اصلی اصلاحات همینجا و شروع مجلس محافظه کار هفتم بود.و امروز! امروز باز از هر کس درباره معضلات سیاسی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی جامعه سئوال می کنید و خواهان چگونگی بهبود آن می شوید یک پاسخ بیشتر ندارند: «تاجمهوری اسلامی هست این مشکلات هم هست» یعنی دیگر بی چون و چرا و بدون هیچ امیدی به آینده این نظام برای باز کردن تمام درهای بسته مشکلات ایران رفتن حکومت جمهوری اسلامی «شاه کلید» محسوب می شود! این جواب گرچه برای خیلی ها مسلم است اما بسیار پاسخ سختی است چراکه بسیار جوانان برای حفظ این چارچوب که گمان می رفت «جمهوری» است در هشت سال نبرد بی امان با دشمن خارجی صدام و تمام دنیا جانشان را از دست دادند .بسیار از خیل عظیم دانشجویان اساتید و روشنفکران و... برای درمان و ترمیم و اصلاح این رژیم رنج ها کشیدند و مصیبتها دیدند و برای اصلاحات در مقابل «دشمن فرضی!» در دادگاهها و بازجویی ها فریاد زدند و به زندان رفتند و بسیار دیگر نیز ناخواسته در خلال همین دعوای اصلاحات از شدت فشارها و نبود امنیت جانی کشور را ترک گفته و به تبعید درآمدندو.... به پیشانی نوشته این یادداشت برگردیم : «چرا باید پشیمان بود؟» و این پاسخ این است که بخاطر اینکه فقط هشت سال بیشتر حق حیات به سردمداران رژیم جمهوری اسلامی داد! در همین جا بیاد آخرین دفاعم در دادگاه مطبوعات می افتم که به اتهام نگارش مقاله ای در ماهنامه مهران در حال محاکمه بودم که به قاضی سعید مرتضوی گفتم :"اگر امروز به حرفهای نوشته شده در روزنامه ها توجه نکنید فردا باید شاهد همین نوشته ها بروی پلاکاردها و بدست ملت در کف خیابانها باشید" امروز با اطمینان و با استناد به همین ماه عسل حاکمان جمهوری اسلامی و پایان تمام ادعاهایشان میتوان گفت که :حکومت ولایت مطلقه فقیه دیگر قادر به جمع کردن دست و پای خویش نخواهد بود و با شکست اصلاحات پایان کار رژیم و سرآغاز رهایی مردم ایران نیز فراخواهد رسید به شرط آنکه همه بدانیم و ایمان بیاوریم که « پیروزی را باید به قیمت جانمان بدست آوریم و پیروزی با ماست چراکه آزادی حق ماست و حق هم گرفتنی است نه دادنی ...

پادكست سوم . روايت قتل پيروز دواني

روایت قتل زنده یاد پیروز دوانی اینجا بشنوید (برای گوش کردن بروی دانلود کلیک نمائیدو صبر نموده)

معصومه اشكهايت را پاك كن

برای معصومه شفیعی که این روزها سخت در التهاب است می آیم پای کامپیوتر و خبرها را می خوانم به یکباره خشکم می زند ماموران دادستانی ریخته اند خانه اکبر گنجی بهتم می زند از آنچه می خوانم ، دست همسر اکبر را بسته اند به تخت و تمام خانه را کاویده اند و رفته اند گیج می شوم و تصویر گریان معصومه شفیعی را که می بینم تازه می فهمم که چه بر سر این سه تن رفته است و همسر و دو دختر گنجی چه کشیده اند ، چرا که اوکسی نبود که به آسانی اشکش را بتوانند درآوردند ، زمان را می شکافم و به ایامی که همه در اوین بودم راه می برم ..... روزهای یکشنبه ! روزهای ملاقات بود روزهایی که بعد از یک هفته بی خبری خانواده را می دیدیم و چه کوتاه باید همه چیز را و همه کس را فشرده می کردی در پانزده دقیقه ، همه بودیم دور هم و یادش بخیر! ( راستش اینجا در این غربت دلم برای اون روزها هم تنگ می شود ) همه را گرفته بودند و آورده بودند ، شمس الواعظین ، باقی ، گنجی ، بهنود ، زیدآبادی ، لطیف صفری، نبوی و... سخت ترین روزها بود روزهای التهاب و نگرانی از آینده و عصرها و شبهای بی خوابی و بازجویی و سرو کله زدن با بازجوها و مامورانی که انگار اصلا زبان آدمی سرشان نمی شود همه در این درد مشترک همدرد بودیم و با هم آن روزگاران را می گذراندیم از آن جمع که روزهای یکشنبه همسفر هم بودیم در مینی بوسی که از آموزشگاه اوین تا سالن ملاقات ما را می برد رفته رفته کم و کمتر شدیم به گمانم اولین نفر ابراهیم نبوی بود که عصر سه شنبه ای از سالن چهار خبر رفتن و آزادی اش را شنیدیم بعد زیدآبادی و بعدتر یکروز بهمراه زندانی دیگر مجتبی ساک مسعود بهنود را در دست گرفتیم و از اتاق نود و نه راهی اش کردیم و او هم رفت و بعدها شمس و بعدتر باقی کم و کمتر شدیم گنجی بود و چند نفر دیگری که همه در فاصله های کم با هم بازداشت شده بودیم خانواده هایمان هم در این درد مشترک با هم دوست شده بودند و تمام بد رفتاری ها و تحقیرهای ماموران زندان اوین را مشترکا تجربه و تحمل می کردند اما همه به هم که می رسیدیم می خندیدیم ما برای آنکه خانواده ها نگرانمان نباشند و خانوده ها برای اینکه گمان نکنیم ناراحتند ، برای اینکه مبادا ماموران از ناراحتی ما خرسند شوند که به مقصود خودشان رسیدند می خندیدیم اما بدون آنکه به روی هم بیاوریم می دانستیم که .... حالا ، چه شده که همان خنده های ظاهری را هم دیگر نمی شود کرد چه به روز این زن آورده اند که پیش چشم هزاران مرد و زن و دوست و دشمن اینچنین گریه می کند و فریاد می زند اکبر ، اکبر ..... اما معصومه خواهر عزیزم اشکهایت را پاک کن ، تو نباید گریه کنی ! می دانم درد داری می دانم بیش از دوهزار روز است که درد و بغض را تحمل کرده ای ، می دانم که تو هم انسانی ، طاقتت طاق می شود اما ، اما تو به چشم هزاران چشم دیگر قهرمانی ، قهرمان صبر و استقامت اگر امروز اکبر در سلولی در طبقه دوازدهم بیمارستانی که امروزه قلعه فلک الافلاک مرتضوی شده است قهرمان است تو هم قهرمان خانه اکبر هستی ، اشکها را پاک کن و مثل آنروزها بخند و در برابر زورگویی های ماموران بایست و فریاد بزن . ای معصوم ! ای مادر ! ای مبارز ! ای صبور... قسم به تلخ ترین روزهای آشنایی ، قسم به جان نیمه جان اکبر ، به دو هزار روز بغض دردناکت ، به هرچه و هر که قبولش داری اشکهایت را پاک کن و روبرو را ببین، ببین که اکبر با نیمه جانش و با تمام گرفتاری ها در میانه تارهای عنکبوتی جهل و جور اما مردانه فریاد می زند " خامنه ای باید برود ! " پس بایست و فریاد بزن و اکبرت را طلب کن ... و بخند، بخند به اینکه اکبر هنوز جان دارد و فریاد می زند و با شصت روز روزه سپیدش روی تمام مدعیان دیانت و سیاست را سیاه کرده نگاه کن اکبر زنده ‌است و به روشن ترین معنایش مرگ را شکست داده . اشکهایت را پاک کن خواهرم و افتخار کن که همسر مردی از نسل قهرمانانی هستی که در این روزنامردی و قحطی وجدان و مردانگی می‌گفتند دوران‌شان به پایان رسیده ‌است، مجاهدت و مبارزه جسورانه ای ر ا آغاز کرده و در این راه نه نام و نه نان ونه مسئولیت و قدرت و آبرو و شرف و هستی خود که "جان خویش" را مایه این راه ساخته و اینک که در شصتمین روز روزه او هستیم او همچنان سخت سربلند است و سرافراز و بدکرداران و دربندکنندگانش سرافکنده ، که این آنها هستند که زندانی اکبرند نه او . اشکهایت را پاک کن خواهرم و شاد باش ! شاد باش که اگر می گویند رمضان بهار اسلام است ، اکبر دو ماه است در روزه و بهار آزادی رو در روی شیطان و دشمن ایستاده است شاد باش در این بهار که دنیا صدای پرطنین "گنج ایران" را به جان دل شنیده و چشمها در جستجویش است و دل همه و همه برایش می تپد . اشکهایت را پاک کن و همچنان که تا بحال بوده ای با همه مشتاقان اکبر فریاد بزن «آزادش کنید».......