نامه اي به خدا

خدای مهربان ، خدای خوب نمی دانم با چه لفظ و نام وعنوان صدایت کنم آخر این روزها همه عنوانهای تو را هم صاحب شده اند ، فرمانده کل قوا ، حاکم و صاحب مطلقه ، طاهر و پاک و... بگویم چه ؟ پس همین خدا ، خوب است ! خدا جون هیچ کدام از ما آدمها که الان بروی این سفینه خاکی ات زندگی می کنیم و زنده ایم هیچکداممان برای بدنیا آمدنمان از خودمان اختیاری نداشتیم ، همینجوری تو خواستی و بدنیا آمدیم بزرگ شدیم ورشد کردیم وزجر کشیدیم و سختی کشیدیم و شاد بودیم و زنده ! ما بدنیا آمدیم و ناممان شد آدم ! همان آدمی که می گویند روزی در بهشت بوده و در آسایش و آرامش زندگی می کرده بعد بخاطر سیب یا گندمی و نمی دانم چه که خورده و تو شاکی شدی از بهشت رانده شده و پرت شده به این زمین این زمینی که فکر کنم نام دیگرش سفینه رنج باشد ! حالا در این وسط ما چرا باید تاوان گناه آن آدم را پس بدهیم حرف دیگری است ، نمی دانم آخر گناه ما چیست ؟ چرا باید ما گناه ناکرده را تاوان پس بدهیم ؟ نمی دانم اما هرچه هست و باشد تو خدایی و ما بنده شکر، راضی هستیم به رضایت تو ... خدا جان ! امروز از تو هیچ چیزی نمی خواهم نه شفای تن و قلب مریضم را می خواهم ، نه پول می خواهم نه نام می خواهم نه نان می خواهم و نه آرامش و نه هیچ چیز دیگر ، اصلا هیچ چیز برای خودم نمی خواهم فقط می خواهم یکبار هم که شده بنشینم و با تو حرف بزنم و درد دل کنم و تو هم گوش کنی یک عمر ما گوش داده ایم یکبار هم برای همین یکبار بیا و تو گوش بده . هر کاری که در روز و شب می کنیم و کم کمش در نمازمان در شبانه روز فقط روزی ده بار می گوئیم "بسم الله الرحمن الرحیم " و تو را به رحمانیت و رحیمیت یاد می کنیم و به آن هم ایمان داریم ، امروز با رحمان بودن تو هم کاری ندارم می گویند و می گوئیم تو رحیم هستی رحم می کنی و دلت برای بنده هایت می سوزد . نمی دانم می گویند حتی دلت نمی آید بنده های نافرمانت را هم عذاب کنی و همیشه و همه جا بنده هایت را حفظ می کنی و مواظبشان هستی . گفتم نمی خواهم از خودم بگویم وگرنه برایت می گفتم که کجاها چه سختی ها کشیدم و صدایت زدم اما.... میخواهم برایت بگویم ومی دانم که میدانی بروی این زمینی که خلق کردی جایی هست به اسم ایران ، می دانم که می دانی در این ایران الان سالهاست کسانی هستند که به اسم تو و نام تو دارند حکومت می کنند ، می دانم که می دانی حتی نام تو را هم بیست و سه بار بروی پرچمشان آورده اند ، می دانم که می دانی در این ایام حکومت اینها چه ها شده و چه ها کرده اند ، می دانم که می دانی چه آدمهایی راکه تو حق حیات به آنها داده بودی بجای تو نشسته اند وتصمیم گرفته اند و این حق راهم از آنها گرفتند ، می دانم که می دانی چه بر سر این بنده هایت رفته است در این ایام خدایی که تو از آن بالاها خدایی کرده ای و حتما دیده ای که این خدایان زمینی چه کرده اند ! این روزها در همین ایران یک جایی هست بنام تهران و باز جایی دیگر بنام زندان اوین ، همانجایی که این خدایان زمینی حق آزادی و زندگی ای را که تو بما داده ای در آنجا از ما سلب می کنند ، آنجا در میان همه آن محرومان از زندگی کسی هست به اسم " اکبر گنجی " ، می دانم که میدانی او کیست و حتما می دانی که جرم او چیست ؟ جرم او این است که نخواسته بر این خدایان خاکی سجده کند و آدم آنها باشد ، جرم او این است که خواسته بنده تو باشد نه بنده آنها ، می دانم که می دانی بر او و خانواده او در این دو هزار شبانه روز زندانی اش ، چه رفته است ، می دانم که می دانی و شاهد هم بوده ای که بر او در زندان و بیمارستان چه گذشته است اما می مانم منی که نه خدایم نه رحمانم نه رحیمم وقتی که حرفهای همسر اکبر را می شنوم که اکبر را در بیمارستان در حالیکه نزدیک شصت روز در اعتصاب غذا بوده و بیمار و نحیف چند نفری بر سرش می‌ریزند و طی یک روز او را سه بار به شدت مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند به طوری که غرق خون می‌شود و دستش جراحت عمیقی بر می‌دارد و باز با بیرحمی سرش را به شدت به تخت می‌کوبند و به زیر فحش و کتک می گیرندش ، از تصور اینکه کسی شاهد این صحنه ها بوده و چیزی نگفته و کاری نکرده دیوانه می شوم حالا چه رسد به تو که خدایی و رحمان و رحیم هم هستی ! آره خدا جون اینها را نمی دانم ؟ تو خدایی تو مالک و خالق ما هستی اما هر چیزی رسمی دارد مگر اینکه واقعا ما را آورده باشی تا رنج بکشیم و کتک بخوریم و فحش بشنویم و زندانی بکشیم و هر روز عذاب را تجربه کنیم ! باشد حرفی نیست اگر اینطور است باشد ولی گمان نکنم آنوقت باز باید تو را به رحمن و رحیمی بخوانیم ! خدا ، خدای مهربان ، خدای رحمان ، خدای من ، خدای اکبر ، خدای همه ما ! نمی دانم ولی وقتی فکر می کنم به اینکه آنها اکبر را زده اند و رفته اند و باز در همان شب اکبر با همان بدن دردمند از عذاب خداهای زمینی سر بر نماز تو می گذارد و باز می گوید " بسم الله الرحمن الرحیم " یه جوری می شوم از اینکه تو شاهد همه اینها بودی و هستی ، یه جوری می شوم ، وقتی می فهمم خانواده اکبر این همه زجر کشیده اند و باز امیدوار بوده اند تا اکبر این روزها بیاید خانه تا همگی با هم بروند مراسم احیا بگیرند و قرآن تو را بر سر بگیرند و بگویند " بک یاالله " یه جوری می شوم ! حالا من مانده ام و هزارو یک حرف و سئوال ناگفته دیگر که همه شان در ذهنم ورق می خورند که تو ، تو خدای مهربان و خدای رحیم چه جور شاهد اینهمه ظلم و قساوت به بنده هایت هستی ، این روزها در مانده ام که چطور می شود تو خدای عادل باشی و اکبرو هزاران اکبر دیگر هرشبانه روز طعم زجر و کتک و شکنجه و هزار عذاب دیگر را طاقت بیاورند و باز بنده تو باشند ؟ و باز بگویند "بسم الله الرحمن الرحیم" ؟! همسر اکبر راست می گوید از دست هیچ کس کاری بر نمی آید و هیچ کس نمیتواند کاری کند جز تو، تو که خدایی و رحیم هستی ، پس خدا جون مرا نجات بده از اینهمه سئوالهای بی جواب کاری کن ، بسم الله .....

اين وزير خارجه خشن

" منوچهر متکی " که از سوی محمود احمدی نژاد به عنوان وزیر امور خارجه به مجلس معرفی شده کیست؟ احمدی نژاد در معرفی منوچهر متکی اینگونه گفته است : سال 1332 در بندر گز متولد شد. وی در سال 1355مدرک کارشناسی علوم اجتماعی خود را از دانشگاه بنگلور هندوستان دریافت کرد. مدرک کارشناسی ارشد روابط بین الملل را سال 1370 از دانشگاه تهران دریافت نمود. به زبان انگلیسی تسلط دارد و با زبان اردو و ترکی استانبول آشنایی دارد. سفیر جمهوری اسلامی ایران در ترکیه و ژاپن بوده است و طی دورانی نیزمشاور وزیر امورخارجه نماینده مجلس هفتم – رییس کمیته روابط خارجی کمیسیون امنیت ملی. از سوابق متکی در ژاپن اطلاعی در دست نیست اما از سوابق در خشان ایشان در ترکیه بسیار اطلاعات در دست است . نامبرده در سال 1985 میلادی به عنوان سفیر جمهوری اسلامی ایران به ترکیه می آید ، متکی پیشتر عضو سپاه پاسداران و از اعضای ارشد قرارگاه رمضان ( از جمله قرارگاه های عملیاتی سپاه در غرب کشور در کردستان عراق ) بوده است . با آمدن متکی به سفارت ایران در آنکارا این سفارتخانه بیش از هر چیز به یک قرارگاه تروریستی شبیه می شود در زمان فعالیت ایشان در آنکارا عملیاتهای تروریستی بی شماری در ترکیه بر علیه مخالفان جمهوری اسلامی آغاز می شود : در اوت 1986 بهرام آذر فر و محمد قادری دو پناهجوی سیاسی ایران و وابسته به سازمان فدائیان خلق(اکثریت) در شهر بورسا ترکیه به قتل می رسند ، بهرام آذر نیا در دم به ضرب هشت گلوله به قتل می رسد و محمد قادری ربوده شده و پس از دو روز جسد مثله شده اش توسط پلیس ترکیه پیدا می شود . در ژانویه 1995 طاها کرمانج یکی دیگر از پناهجویان سیاسی ایران و از اعضای حزب دموکرات کردستان ایران بوسیله فرد مسلحی در شهر آماسیا ترکیه به قتل می رسد . در هفتم اوت 1988 دولت ترکیه پنجاه و هشت ایرانی را که متهم به ورود غیر قانونی به خاک ترکیه بوده اند را تحویل سفارت جمهوری اسلامی می دهد ، حکم تحویل از سوی قائم مقام والی شهر اوزالب و امنیت شهر وان صادر شده بوده است که از این پنجاه و هشت ایرانی جسد چهار تن از آنان بعدها در شهر گوموش کشف می شود و مابقی نیز بلافاصله پس از تحویل توسط ماموران مرزی ایران در ارومیه به صورت جمعی به رگبار بسته می شوند ، در پی فشار مجامع حقوق بشری به ترکیه پس از این واقعه و بررسی سازمان امنیت ترکیه "میت" کشف شد که سفیر ایران با ارائه رشوه به والی وان و اوزالب این مخالفان را از دولت ترکیه اخذ نموده است . درشانزدهم نوامبر 1988 نه ایرانی که همگی از مخالفان سیاسی جمهوری اسلامی ایران و از اعضای سازمان مجاهدین خلق بوده اند از محل سکونتشان در محله اولوس آنکارا ربوده می شوند ، جسد سه تن از آنها بعدها توسط پلیس در اطراف آنکارا کشف می شود ، شش تن از این ربوده شدگان بنامهای علی کریمی ، عباس رستمخانی ، مصطفی جلالی ، هاشم مشیری ، فرهاد تیموری ، قاسم برزگر هم اکنون در زندان اوین تهران به حبس ابد محکوم شده اند . در پنجم سپتامبر سال 1986 سرهنگ سابق نیروی هوایی محمد پدرام از مخالفان جمهوری اسلامی از آنکارا ربوده شده و به تهران منتقل شده . سرهنگ پدرام در سال 2001 در زندان اوین تهران اعدام شد . نهایتا دولت ترکیه پس از بررسی همه این اعمال تروریستی و یافتن شواهدی دال بر دخالت جمهوری اسلامی و مخصوصا سفیر ایران در ترکیه " منوچهر متکی" رادراکتبر 1989 عنصر نامطلوب تشخیص داده و حکم بر اخراج وی ظرف مهلت بیست و چهار می دهد . اکنون این سئوال پیش می آید که آیا وجود چنین فردی در کابینه پیشنهادی احمدی نژاد میتواند به "مهروزی" شعاری که احمدی نژاد در مبارزات انتخاباتی خود قرار داده بود کمک کند و یا به " کینه ورزی " ؟ این مقاله را در روزنامه وطن چاپ ترکیه منتشر نمودم ، با تشکر از همکار عزیزم خانم مریم فولاد وند که زحمت اصلاح ترجمه آنرا کشیدند .

پادكست اول گفتني ها

سلام از زمانی که از ایران آمدم فکر راه اندازی یک رادیو در سرم بوده و است ! حالا از همین فضای مختصر و کوچک استفاده می کنم برای تمرین آن آرزوی بزرگ . برای شنیدن « صدای گفتنی ها » به

انباشت حادثه در هفته اي كه گذشت

این اول چاه است ! چهارشنبه گذشته فردی به اسم سیروس تابش که خود را مدیر روابط عمومی بیمارستان میلاد خوانده است در گفتگویی با خبرگزاری ایسنا اعلام کرده است که ؛ علایم حیاتی اکبر گنجی طبیعی است ولی به این معنی نیست که در سلامتی کامل به سر می‌برد . آقای تابش در ادامه مدعی شده است که گنجی با پزشکان همکاری نمی‌کند و عملا پزشکان مداخله‌ای در درمان او انجام نمی‌دهند، افزود: مشکل اساسی او ضعف و بی‌حالی است که با خوردن چای و آب و نخوردن پروتئین و دیگر مواد، نیاز بدن روز به روز تشدید می‌شود و احتمال ایجاد اختلال الکترولیت (اختلالی که بر اثر کمبود سدیم و پتاسیم به وجود می‌آید) وجود دارد. این اولین مصاحبه یک مقام مسئول در بیمارستان میلاد در رابطه با اکبر گنجی است . امری که تا بحال علیرغم اصرار بسیاری از خبرنگاران داخلی و خارجی صورت نگرفته بود پر واضح است که مسئولان بیمارستان میلاد زیر فشار دادستانی تهران بوده اند و می باشند اما با این راهی که آغاز کرده اند باید بدانند این راه نیست و اول چاه است ! مصاحبه سیروس تابش را بی شک باید نسخه پیچیده شده دادستانی و شخص سعید مرتضوی دانست و این یعنی تکرار آنچه که در بیمارستان بقیه الله و بر سر زهرا کاظمی آمد ، این مصاحبه ضمن آنکه زنگ خطری جدی برای سلامتی و جان اکبر گنجی است ، حاکی از ادامه اعتصاب غذا و عدم بهبودی وی می باشد . اکبر گنجی روز به روز دارد به مرگ نزدیک می شود ،ماجرای مرگ گنجی را جدی بگیرید. ادامه این وضعیت مصادف است با پایان زندگی او. هرچند خودش آماده این کار است اما پروژه مخوفی برای او طراحی شده است. هوشیار باشید و با دقت تحولات را زیر نظر بگیرید و نسبت به اخبار حساس باشید و این حساسیت را در بی انگیزه گان تشدید کنید. موضوع جدی تر آز آن است که فکر کنید..... استعفاء ، دبیرکلی محمد خاتمی و چالشهای پیش رو این روزها اخبار جسته و گریخته ای می شنویم که مدیران ارشد و میانی وزارتخانه های حساسی همچون اطلاعات ، نفت ، کشور و امور خارجه در حال استعفاء و کناره گیری هستند ، این مدیران که غالبا ازوفاداران به جریان اصلاحات می باشند از آنجا که با سیاستهای آتی دولت احمدی نژاد سر سازگاری و توافق ندارند چاره کار را در کناره گیری و انزوا می بینند ، هفته پیش در صحبت با یکی از دوستانم که از مدیران ارشد وزارت نفت است خبر استعفای بیش از هفتاد مدیر این وزارتخانه را ظرف پانزده روز داد و این یعنی اینکه اگر دولت احمدی نژاد در آغاز کار با بحران مدیریتی مواجه نشود بی شک در ادامه کار این بحران رخ نمایی خواهد کرد. از سوی دیگر دکتر محمد رضا خاتمی که دبیر کل جبهه مشارکت می باشد نیز در توجیه شکست انتخابی حزب و جریان متبوعش استعفاء خود را تقدیم شورای مرکزی حزب مشارکت نموده و شجاعانه اعلام کرده است که ؛ تمایل دارم به عنوان دبیرکل مسئولیت تمامى اتفاقات چه در مورد انتخابات و چه غیر از آن را برعهده بگیرم و در این زمینه به کنگره پاسخگو خواهم بود. این استعفاء که البته در تاریخ سیاسی انقلاب نیز نخستین بار صورت گرفته است جای تامل دارد و این برای بار اول است که حزبی به شکست انتخاباتی خود اذعان نماید و در صدد جبران آن برآید ، گفته می شود از نامزدهای پیشنهادی شورای مرکزی و دفتر سیاسی برای تصدی دبیرکلی حزب مشارکت عبدالله نوری و محمد خاتمی می باشند و احتمال دبیر کلی محمد خاتمی پس از پایان دوره ریاست جمهوری اش قریب به یقین می باشد ، همچنین شنیده شده است که کمیته سه نفره ای که سعید حجاریان ، عباس عبدی و احمد تاجیک گفته می شود اعضای آن هستند مسئول شناسایی و ضعف ایرادات و دلایل این شکست شده اند ، آگاهان معتقدند که بزودی شاهد ظهور و تشکیل احزاب اصلاح طلب و پیشرویی از دل تشکل های سیاسی جبهه مشارکت و مجمع روحانیون مبارز و همچنین کارگزاران سازندگی هستیم ، تشکیلات نوظهوری که از جوش خوردن چندین تفکر حاصل شده است . سیروس ناصری و تکرار آنچه که بر سر کرباسچی آمد...! سیروس ناصری از اعضای برجسته تیم مذاکرات هسته ای در هفته گذشته به حکم شعبه 1413 به اتهام حیف و میل اموال دولتی و اختلاس بهمراه چهار تن دیگر از مدیران کیش اورینتال بازداشت شده است . این بازداشتها و ماجرای اختلاس نقطه شروع ماجرایی پر سروصدایی خواهد بود که به نظر می رسد بی شک کمتر از سروصدای دادگاه و محاکمه شهرداران و کرباسچی نخواهد بود . جریان محافظه کار که ضربه سخت دوم خرداد را خورده بود پس از آن بی درنگ اولین انتقام را از حمایتهای پر رنگ کارگزاران سازندگی و شخص کرباسچی از محمد خاتمی با کلید زدن ان پروژه آغاز کرد و اینک از ناصری و شرکت اورینتال آغاز کرده است ، اورینتال کیش، متعلق به مهدی هاشمی رفسنجانی است که تا کنون بیش از پنج تن از مدیرنش در میان دستگیر شدگان هستند. مهدی هاشمی بهمراه سیروس ناصری در سال 2000، شرکت نفتی کیش اورینتال را در انگلیس و دبی به ثبت رسانده و در خیابان ناهید - بلوار آفریقا در ساختمانی مجلل فعالیت خود را آغاز نموده ، ظاهراً افراد یاد شده به خاطر قرارداد منعقد شده بین این شرکت و شرکت بین المللی هالیبورتون دستگیر شده‌اند. قراردادهای نفتی ایران و شرکتهای پیمانکار وزارت نفت که در غالب آنها منتسبان هاشمی رفسنجانی و فعالان جریان دوم خرداد از جمله بهزاد نبوی و محمد ترکان دستی بر آتش دارند اولین لقمه دولت احمدی نژاد و قوه قضائیه برای حذف و انتقام هشت ساله می باشد ، از همین رو احتمال زیاد می رود که دامنه این بازداشتها تا مرکز اردوی اصلاح طلبان و وابستگان هاشمی رفسنجانی نیز رسوخ پیدا کند . سیروس ناصری که امروزه در بازداشت و مظان اتهام با دیک چنی نیز می باشد ضمن آنکه از عوامل ارشد تیم مذاکره کننده هسته ای ایران با اروپایی ها بوده است ، سفیر ایران در ژنو و مدتی هم از کارشناسان ارشد ایران در دفتر نمایندگی سازمان ملل متحد و کمیسیون حقوق بشر بوده است. به این می گویند پروستروریکای اسلامی ! هفته گذشته را در حالی سپری کردیم که روز زن از ایام آن بود ، به همین منظور و برای هم اندیشى علمى _ تخصصى خواهران حزب موتلفه اسلامى جلسه ای در تهران با حضور بیش از بیست تن از اعضای زن این حزب سیاسی تشکیل شده بود ، در این مراسم که تعدادی از از اساتید حوزه و دانشگاه همفکر موتلفه دعوت شده بودند تا دلایل خویش را در مورد «نقش» فعلى زنان مسلمان بشنوند. سرکار خانم ثریا مکنون که گویا از اساتید دانشگاه الزهرا می باشند بیان نمودند که ؛« برخی مفاهیم همچون دکتر و مهندس اسلامی نیستند و باید آنها را برچید» در پایان این نشست علمی تخصصی مجری مراسم پس از این گفته مجرى که «جلسه را به حاج آقا مى سپاریم تا ما را راهنمایى کنند» از حبیب الله عسگراولادی دعوت به عمل آورد که مدعوین را مستفیض تمایند ایشان نیز به خواسته برخى تشکل ها و فعالان زن مبنى بر حضور در مدیریت هاى کشور و کابینه دولت آتى اشاره کرد و گفت: «در جاهایى که زنان با یکدیگر کار مى کنند سازگاریشان کمتر است و آنقدر که آقایان با هم مى سازند و یکدیگر را تحمل مى کنند خانم ها این کار را نمى کنند و خودشان نشان دادند که نمى توانند با یکدیگر کار کنند. شما ها این نقص را باید جبران کنید، کسى که مى تواند زن را به جایگاه کرامت انسانى اش برساند «آقا سبزعلى وار» بودن و «خانم خاله زنکى وار» نیست، اگر در محیط اجتماعى بحث خاله زنکى حاکم شود جایگاه زنان باز نمى شود.» گمان ندارم مطلب دیگری برای گفتن لازم باشد ! .

سكولاريسم

سکولاریسم هم مثل کلملاتی روشنفکری ویا غربزدگی امروزه در ایران تبدیل شده است به یک ناسزا ! و برای اینکه کسی را بخواهند تحریم سیاسی کنند و یا با چوب تکفیر دینی بکوبندش کافی است که او را "سکولار" قلمداد کنند ، چیزی که می بینیم و دیدیم بر سر افرادی همچون دکتر آغاجری و یا دکتر سروش و گاها هم محمد خاتمی آورده اند و کماکان می آورند .

اما سکولاریسم چیست و به چه کسی به واقع میتوان گفت سکولار ؟

سکولاریسم که واژه ای است غربی چیزی در حدود دو قرن عمر دارد و چنانچه پاره ای از مورخان نوشته اند اولین با در جدال و نزاعی بین دولت و کلیسا در فرانسه بکار رفته است .

اموال کلیسا را دولت مصادره کرد و بر این مصادره کردن نام سکولاریزه کردن نهاد ، و اکنون که به عقب برمیگردیم و کاربرد تاریخی این واژه را مورد بررسی دقیق قرار می دهیم می بینیم که حقیقتا این واقعه و این استعمال ، به نحو سمبلیک میتواند تمام ماهیت و اصالت سکولاریسم و سکولاریزاسیون را توضیح دهد و شفاف کند .

شما برای اینکه تابلوی روشن و گویایی از مفهوم سکولاریزاسیون بر پیش چشم داشته باشید همواره باید آن نزاع و جدال کلیسا و حکومت و یا دین و دولت را در ذهن بیاورید و مفهوم آنرا بررسی نمائید ، یعنی آن واقعه تاریخی نزاع دین و دولت و آنگاه مصادره شدن اموال کلیسا به دست دولت را ، این واقعه گویای تمام امر است . البته سکولاریسم در این حد نه بود و نه باقی ماند ولی واژه اش در آن موقعیت بکار رفت . به همین سبب بود و بوده است که سکولاریسم را جدایی دین از دولت معنا کرده اند و امروز هم افراد سکولار در جامعه ما به افرادی گفته می شود که در راغب و مشتاق جدایی دیانت از سیاست هستند که در مقابل اینان هم البته کسانی هستند که به همبستگی و عینیت و برابری دیانت و سیاست پای می فشارند و سخت در تقلایش هستند و همواره این قول مدرس را ورد زبان می سازند که : "دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین دیانت ما " و حتی آنقدر در حقانیت و رسمیت این کلام ایماندار هستند که بر پول رسمی و رایج کشور نیز این قول را درآورده اند ! و این قول امروزه نه قول مدرس شده است که غالب و اکثر فقهای شیعی بر آن رضا دارند و آنرا به عنوان یکی از ارکان دین اسلام و خاصه شیعه برشمرده اند و میگویند که :اسلام و به طور ریزترش مذهب تشیع همواره مانند دیگر ادیان همچون مسیحیت و یهودیت نیست که نسبت به سیاست بی تفاوت بوده ، در اسلام این طور نیست و اسلام یک دین سیاسی است ! فلذا در ذات اسلام سیاست مستتر است و یک مسلمان مومن نمیتواند سیاسی نباشد همانطور که پیامبر اسلام نیز یک فعال و کوشنده سیاسی بوده ، وارد عرصه سیاست شده و مدینه تشکیل داده و از کیان آن مدینیت دفاع کرده و حتی برای حفظ و استقرار آن جنگ نموده و پیروان خود را نیز درسهای سیاسی میداده و ... پس مسلمانان هم باید سیاسی باشند و شیوه اورا تبعیت کنند .

محل نزاع در همینجا و همین کلام است ! اینجاست که به زعم اینان جداکردن دین از سیاست امری است حرام و بقول حاکمان امروزی دینی و قضایی کشور نفی مسلمات و تشکیک در دین است و امری است در جهت تفریق اسلام .

حالا برای اینکه این مدعیات و معانی اش را بیشتر وارسی کنیم باید به یکی از زیر مجموعه های "سکولاریسم" که جدایی دیانت از سیاست است بیشتر دقت کنیم ، چراکه لازم به ذکر است بر خلاف نظر آحاد عامه سکولاریسم به معنی جدایی دین از سیاست نیست بلکه یکی از میوه های این درخت پر شاخ و برگ سکولاریسم جدا کردن دین از سیاست است .

سکولاریسم به معنای لغوی آن یعنی زمان و عصر و سکولار یعنی امروز ی و کنونی ، در فلسفه غرب بدنبال اصطلاحات فلسفی شان تقسیم بندیی را که نسبت به جهان هستی دارند چنین می گویند که جهان هستی دو مرتبه دارد ، یکی مرتبه زمانی و یکی مرتبه بی زمانی و بی مکانی البته در مشرق زمین نیز هم در فلسفه و هم در عرفان این تقسیم بندی رایج و مشهود است ، فوق زمان (لازمان و لامکان ) و تحت شمول زمان و یا بقول مرحوم ملاصدرا "زمانیات " لذا وقتی که صحبت از زمانیات می کنند منظورشان عالم ماده است در مقابل عالم ماوراء طبیعت .

این حکم را عموم و عامه عقلا و بزرگان فکری پیشین صادر می کردند که جهان ماوراء طبیعت زمان ندارد و در بی زمانی و بی مکانی محض است و یا بقول امروزی آن فرا زمانی و فرامکانی است ، ماده ندارد و فرا مادی است ، و این جهان طبیعت ماست که ماده دارد ، زمان دارد و وزن دارد و مکان ، و مشمول مرور زمان و گذشت زمان می شود و این زمان دار بودن را یکی از مشخصات اصلی این جهان طبیعی می دانند .

پس وقتی که میگویند عالم زمانی یعنی عالم طبیعت . لذا سکولاریسم یعنی ورود و پادر کشیدن بر دامن طبیعت و ماوراءطبیعت ، عالم بالا را پشت سر گذاشتن و نا دیده گرفتن . این معنای دقیق کلمه و لغوی سکولاریسم است . سکولاریزاسیون که مفهومی متعددی دارد نیز یعنی به پدیده ها به حوادث و البته به انسان از چشم طبیعت نگریستن و بعد ماوراء طبیعی آنها را نادیده گرفتن و به کناری نهادن .

شما خواه به حکومت نگاه کنید ، خواه به تاریخ ، خواه به شخصیتهای تاریخی ، خواه به وظیفه انسان و یا اخلاقیات و حقوق ، همه اینها را وقتی که بیائید و پوسته و غلاف ماوراء طبیعی اش را بکنید و از آنها جدایش کنید و جامه غیر طبیعی و لازمان را از تن آنها بدر آورید و آنها را خالص و عریان و صد در صد طبیعی ببینید و در عالم طبیعت و ماده و زمان بنشانید به این کار شما می گویند "سکولاریزاسیون" و به محصول و فرآورده عمل شما می گویند «سکولاریسم» .

این معنای لغوی سکولاریسم و سکولاریزاسیون بود و لذا اینجاست که در تمام تحقیقات و تحلیل ها که انسان پای تمام عناصر و اجرام ماوراء طبیعی را از صحنه بدر می کشد و خارج می کند نوعی سکولاریزاسیون مرتکب شده است . یعنی محدود و محصور می کند یک حادثه و واقعه را در چهره طبیعی او و به وجود ابعاد ماوراء طبیعی او نگاه نمی کند .

در جهان معاصر ما نیز چنین اتفاقاتی به کرات افتاده است نمونه های بی شماری که مشاهده می شود انسانها و حتی مسلمانها و متشرعین چگونه قدم به قدم پای در عرصه سکولاریسم گذاشته اند و کمابیش کوشیده اند تا حساب عالم طبیعت را از حساب عالم ماورا طبیعت جدا کنند و این جدا سازی را چنان دقیق و ظریف انجام داده اند که یا کسی آگاه به آن نمی شود و یا گمان می برد که اینها عین و مکمل هم هستند و بوده اند .

ساده ترین آن این است که ما وقتی به هم می رسیم ، می گوییم سلام ! و هنگلمیکه از هم جدا می شویم می گوئیم : خدا حافظ ، این خداحافظ یک زبان و ادبیات غیر سکولار است ، یعنی در حفظ و نگهداری همدیگر پای خدا را وسط می کشیم و از آن استمداد می طلبیم . یک عنصر ماوراء الطبیعت را به میان طبیعت می کشیم و هم از او یاد می کنیم و از او کمک می خواهیم . این یعنی اینکه ما همچنان در دامن ماوراء الطبیعت زندگی می کنیم اما زبان و دل ما هنوز سکولار نشده است و همچنان این عوامل در او دخیل هستند ، چرا که زبان نقش مهم و عامل اصلی شکل دادن به ذهن و عقل می باشد و همه فرهنگها و.... از طریق زبان وارد ذهن ما می شود و ما تحت تاثیر قرار می گیریم . زبان بسیار مهم است اما از ان مهمتر و اولی تر مسئله انگیزه هاست .

انگیزه ها و اندیشه ها

ما در عمل بیش از هر چیزی تابع انگیزهای خود هستیم اگر انگیزه ها دینی باشد نگاه جامعه دینی است ، انسان دینی است و غیر سکولار می باشد ، اما اگر انگیزه ها غیر دینی باشد آنوقت است که انسان و جامعه سکولار می شود . با نگاهی به تاریخ معاصر می بینیم که رفته رفته انگیزه های دینی به جای انگیزه های غیر دینی در جوامع نشانده می شود ، به عنوان مثال همه انسانها بدنبال نظافت و بهداشت هستند ، اگر بیائیم انگیزه ها را از بهداشت و نظافت مورد کنکاش قرار بدهیم می بینیم که در روایات اسلام آمده اسا : « النظافه من الایمان » یعنی انسان حسب دلیل دیندار بودن باید اهل نظافت و بهداشت هم باشد و یا اینکه ما همه دوستدار و عاشق آب و خاک سرزمین مادری مان و میهنمان هستیم و می بینیم که در روایات اسلام نیز آمده است : « حب الوطن من الایمان » یعنی وطن دوستی و ملیت گرایی از ایمان است ، یعنی به مجرب ایمان داری باید وطن و سرزمینمان را هم دوست داشته باشیم و از آن دفاع کنیم .

حالا امروز ما وقتی از بهداشت حرف می زنیم و آنرا رعایت می کنیم و یا وطنمان را دوست می داریم و از آن دفاع می کنیم کدام انگیزه ها را رعایت می کنیم ؟ یعنی آیا قربه الی الله مسواک می زنیم و حمام می رویم و یا نه عاقلانه و بر حسب عقل و شعورمان می فهمیم که باید نظافت و بهداشت را رعایت کنیم چرا که برای سلامت بدنمان واجب است حالا خدا هم راضی است چه بهتر ! اما اگر خدا هم نگفته بود و ما در روایات هم نداشتیم امروز عامه مسلمانان و حتی متشرعان هم مسواک می زدند و حمام می رفتند چرا که از طریق عقل و استنباط جمعی اینچنین بر آمده که نظافت و بهداشت امری است مطلوب و لازمه زندگی و یا وقتی که دشمن به خانه ما حمله می کند و خاک ما را مورد تجاوز قرار می دهد ممکن است ما بنا به انگیزه های دینی به دفاع از خود برخیزیم اما می شود هم انگیزه دینی نداشت و باز هم به دفاع برخواست همچنانکه می بینیم در جوامع غیر دینی هم هنگامیکه خاکشان مورد تجاوز قرار می گیرد به دفاع بر می خیزند و با او می جنگند و خاک و مال خویش را محترم می شمارند و از آن دفاع می کنند .

امروز جوامع سکولار اینچنین شده اند و با نگاهی گذرا می بینیم که عموم اعمالی را که جوامع دیندار انجام می دهند آنها هم انجام می دهند و نسبت به آنها معتقدند و آنهارا انجام می دهند ، یعنی در جوامع سکولار هم دفاع هست ، بهداشت هست و... آنها هم اگر ببینند که نابینا و چاه هست خاموش نمی نشینند ، به کمکش می شتابند اما نه به حکم اینکه اگر خاموش بنشینند گناه هست به حکم اینکه انسان هستند و لازمه انسان بودن هم نوع دوستی و انسانیت است .

مثال دیگر اینکه در جامعه سکولار ما وزارت کشاورزی داریم ، وزارت کشور داریم ، وزارت خارجه داریم ، وزارت نیرو داریم و در یک جامعه دینی هم اینها را داریم ، پس در ظاهر امر هیچ فرقی بین یک جامعه دینی و سکولار نیست اما در این میان انگیزه ها متفاوت است و همین انگیزه هاست که اختلاف برانگیز است .

اعمال و بنا و ساختمان در هر دو جامعه یکسان است ، نهادها و اعمال واحد است و این انگیزه ها و داعی هاست که فرق دارد .

این مفهوم از سکولاریزیم را ما باید در نظر داشته باشیم : " اعمال در جوامع دینی از سر داعی و رضایت خداست و در جوامع غیر دینی و سکولار اعمال نه از سر مخالفت با خدا و دشمنی با او بلکه بنا به حکم عقل و شعور و منطق است .

سکولاریزیم آن هیولا و شبه وحشتناکی که تصورش در جوامع دینی می رود نیست . عالم امروز محضر انگیزه ها و اندیشه هاست نه چیز دیگر !

کوتاه کلام این است که در جوامع دینی به ما می گویند که : "ما مکلفیم به انجام وظیفه و تکلیف " یعنی باید اینچنین بکنیم چون موظفیم اما در جوامع سکولار عین همان اعمال را انجام می دهند و می گویند این اعمال را به دلیل عقل و اندیشه است که انجام می دهیم .

* دانشجوی دکترای حقوق بشر، دانشگاه خاور میانه ترکیه

با بخوان اين فصل را باقي فسانه است

چهارم خرداد سال هفتادو نه بود که به بهانه افشاگریهایم در آن نوار ویدوئی من و چند روز بعد شیرین عبادی و محسن رهامی و یکسری از اعضای جبهه مشارکت را بازداشت کردند . امروز دوسال از آن روزها می گذرد شا ید لازم باشد که بسیاری از نا گفته های این پرونده ملی را برایتان بگویم :سال 71 بود که وارد جریانهای نامتشکل حزب الله شدم و نهایتا در سال 72 بود که انصار حزب الله اعلام موجودیت نمود و منهم به پیشنهاد حسین الله کرم جزو موسسین و عضو شورای مرکزی آن شدم. البته من آنروزها فکر می کردم که همکاری من در همان خطی که عنوان کرده بودم و آن کمک در انتشار نشریه یا لثارات الحسین (ع) و امورفرهنگی بوده بماند که متاسفانه اینچنین نماند وپس از مدتی پای من به عرصه سیاست باز شد . کار سیاسی هم که گفته اند عرصه دوست و دشمنی است آن جمع منسجم مدتی بیش دوام نیاورد و بالاخره سال 74 بود که اختلافات بالاگرفت ودو فراکسیون موجود در آنزمان انصار اعلام استقلال نمودند یک گروه ماند و باز با نام انصار فعالیت نمود و فراکسیون دیگر نیز با حسین الله کرم انشعاب نموده و اتحادیه دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله دانشگاههای سراسر کشور را برپا نموده . ومن شدم دبیر سیاسی اتحادیه. اینجوری بود که "ما هم آلوده شدیم " .خوب امروز من تا بخواهم حرفی بزنم خیلی ها که فکر می کنم تا جلوی پایشان را بیشتر نتوانند ببینند و فکرشان از سقف خانه شان بالاتر نمی رود می گویند که مگر می شود ؟ تو خودت هم متهمی تو با اینها بودی و ...ولی مگر اینجا دادگاه است مگراجباری به گفتن این حرفهاست. حقیقت این است که من اگر یک مینیمم آنچه را که بعدها دیدم اگر تصور می کردم محال بود که برای لحظه ای با این حضرات همراهی می کردم .فاش می گویم که فریب خوردم فریب جبین های گره خورده فریب محاسن و ذکرهای مدامشان فریب نمازهاو خیمه و خرگاههای عزاداری شان را و فریب هزار دلیل و نشانه ای را که جز در افراد دیندار و متقی نباید جست . مثالی می زنم نگاهی به اپوزیسیون و منتقدان امروزی جمهوری اسلامی بیندازید به اسمها نگاه کنید: ابراهیم یزدی حبیب الله پیمان عزت الله سحابی اکبر گنجی عباس عبدی حشمت الله طبرزدی و ... حال به عقب برگردید مدافعان و فعالان و هواداران آن روزهای انقلاب را بیابید آیا جز این افراد بوده اند اصلا چرا راه دور می رویم مگر آیه الله منتظری را فراموش کرده ایم ایشان دیروز در چه جایگاه فکری و اعتقادی نسبت به جمهوری اسلامی بودند و امروز چه می گویند ؟ عزیزان حقیقت تلخ این است که نه من بلکه همه ایرانیان فریب خوردیم همه را فریفتند هرکس را به نوعی یکی گول "زمین برای خداست و مالکیت معنا ندارد و آب مجانی برق مجانی نفت مجانی " را خورد ودیگری فریب "جمهوری و میزان رای مردم" را خورد آن یکی هم فکر هم میکرد که همین فردا است که "پول نفت را بیاورند دم خانه" یکی هم من که فکر می کردم همین است که می گویند و دعوا بر سر اعتقادات و ارزشها و دیانت است و " جنگ ما جنگ فقر و غناست جنگ اعتقادی است و..."بله منهم فریب خوردم اما همه باید اینرا بدانیم که عوض شدن بد نیست و عوضی شدن است که بد است این بد است که اگر فهمیدی راه و مسیرت غلط است باز بمانی و مثل عوام بگویی نه حرف مرد یکی است!ومن درست در شب هیجدهم تیرماه 1378 بود که وقتی دیدم مسئله دیگر یکسری اختلاف نظر و اختلاف عقیده در مسائل راه و روش سیاست نیست اینها کمر به قتل مخالفان و دانشجویان بسته اند و حکم قتل کیانوش مظفری آن فرزند شهید و مظلوم و بی پناه را چنان صادر کرد که گویی دارد حشره ای مزاحم را می تاراند . برای لحظه ای هم نایستادم و همان لحظه عطای حزب الله را به لقا یش بخشیدم روزنامه های بیست تیرماه سال هفتادو هشت گواه استعفای من است بروند متن استعفای من را بخوانند . همانی را که آقایان قوه قضائیه می گویند برای دامن زدن به آتش و تحریک افکار عمومی بوده است .بله من فرزند ایران بودم نه معارض عراقی . من هرچه بودم دزد و آدم کش نبودم بله من مقابل دانشگاه امیر کبیر بروی ماشین حاجی بخشی فریاد مرگ بر سکولار سر می دادم اما دیگر مثل آن جریانی که در نوار گفته ام مثل فرزند امام جمعه اسلامشهر که نمی رفتم سرقت مسلحانه؟ من رفته ام مقابل حسینیه ارشاد و داد مخالفت با ملی مذهبی ها را سر داده ام اما دیگر حکم نمی دادم که فرشته علیزاده آن دختر مظلوم و دانشجورا سر به نیست کنند تا مبادا فردا بر علیه کسی شهادت دهد ؟ من امروز سربلندم که دستم به خون کسی آلوده نیست. من امروز سربلندم که دیناری برای آنچه که در یکدهه در انصار حزب الله و اتحادیه دانشجویان حزب الله و موتلفه و تشکلهای اسلامی همسو انجام داده ام از کسی نگرفته ام نه آنکه امروز بروم مرگ بر عبدالله نوری و ضد ولایت فقیه سر بدهم و داد وااسلاما سر بدهم و فردا بروم سرمایه و مجوز ایجاد"مجتمع پرورش میگو" بگیرم . امروز بیایم و مانع ازبرگزاری سخنرانی دکتر سروش شوم و فردایش بروم خدمت ارباب و "آژانس هواپیمائی توکا تور " بزنم .هر چه کردم برای عقیده ام بوده و بس!از اصل مطلب دور نشویم . از حزب الله یا یهتر بگویم گروهک مدعی حزب الله استعفا دادم و نه تصمیم داشتم کثافتکاریهایشان را بگویم ونه اینکه بر مطالبه عمر و اعتقاد از دست رفته ام بر بیایم و بخشیدم و گذشتم اما این آقایان بودند که ترسیدند مبادا بخواهم کلمه ای بر علیه شان بگویم مبادا بخواهم بچه ها را دور هم جمع کنم و بر علیه شان جماعتی را علم نمایم و... این بود که آمدند مرا از مقابل خانه مان دزدیدند و هشت ماه مرا در سیاهچالها و بازداشتگاهیشان که هنوز که هنوز هست معلوم نیست که بوده اند و براساس چه اتهامی مرا بازداشت کرده اند . هشت ماه مرا بزیر شکنجه گرفتند بارها و بارها بزیر شلاقها و کتکهایشان بیهوش شدم و سرم و چانه ام را شکستند و گاه برای یکروز کامل مرا از پا آویزان میکردند فقط و فقط برای اینکه بیایند و از من اعتراف دروغین بگیرند تا برای روز مبادایی که اگر من گفتم آقایان فساد اخلاقی دارند و این هم دلایلش اگر گفتم که آقایان مرکز فرهنگی میثاق را تبدیل کرده اند به حرمسراو... بیایند و اینرا بر ملا کنند . تیمسار نجفی که فرمانده اطلاعات نیروی انتظامی تهران بزرگ بود خود می گفت تا نگویی و ننویسی که عامل نفوذی سعید حجاریان بوده ای و برای اینها کار میکردی و وظیفه ات به انحراف کشیدن حزب الله بوده دست از سرت بر نمی دارم. خانواده ام را زیر حملات روانی خود می گرفتند به مادرم می گفتند که فرزندت قاتل است و همین روزها اعدام می شود و بعد نوار گریه و زاری مادرم را توی سلول برایم پخش می کردند و..(مشروح آنچه این حضرات کرده اند رادر شکنجه گران بهشت نوشته ام ) . خلاصه بعد از هشت ماه شکنجه و اذیت و آزار وقتی که آقا سعید زحمت ترور حجاریان را کشیدند در 28/12/1378 شبانگاه مرا در خیابانهای تهران رها کردند و رفتند حالا دیگر بازی عوض شده بود و من در پی احقاق حق پایمال شده خود و خانواده ام بودم اینجا دیگر اگر سکوت می کردم چه بسا فردا به سرنوشت کیانوش مظفری مبتلا می شدم . پس در پی احقاق حقم بر آمدم .آنزمان دادگاه کوی دانشگاه تهران در حال برگزاری بود و خانم شیرین عبادی در حرکتی شجاعانه و دفاع از دانشجویان مظلوم که البته زندگی خویش را نیز همواره در این راه گذاشته است اعلام نموده بود که داوطلبانه حاضر است وکالت دانشجویان را بر عهده گیرد . به ایشان مراجعه نمودم و آنچه گذشته بود را برایش شرح دادم. قبول آنچه می شنید برایش سخت بود و دشوار بالاخص که مختصر شناختی هم از گذشته و پیشینه من داشت .نمی دانم شاید نام من برایش آشنابود از آنجایی که روزگاری مقاله "زینت المجالس ملی گراها" را برای او ودیگر همراهش مهرانگیز کار نوشته بودم اما هر چه که بود برویم نیاورد و مادرانه دست حمایت بر سرم کشید با محسن رهامی دیگر وکیل دانشجویان صحبت کردیم و قرار بر جلسه مشترکی گرفتند .و نهایتا همانطور که دادسرای نظامی تهران و شورایعالی امنیت ملی گفته بود که هر کس مدارک ویا اطلاعاتی دارد در اختیار مجاری قانونی بگذارد نواری ویدئویی از هر آنچه می دانستم تهیه شد و عبادی درست پس از تمام شدن حرفهایم و همان شبانه نوار را به وزارت کشور و شورای امنیت کشور برای بررسی سپرد . این دومین و آخرین دیدار من و شیرین عبادی بود و من و خانم عبادی و از آنروز در انتظار رسیدگی کانالهای امنیتی و قضایی بودیم تا اینکه یکروز که من عازم دانشگاه بودم دیدم نوار در میدان انقلاب نوار ویدئویی من و کنفرانس برلین دارد به فروش می رسد . مات و متحیر خود را به وزارت کشور رساندم . نیری مدیر کل حراست وزارت کشور گفت بله متاسفانه نوار پخش شده و امنیت شماهم به خطر افتاده. برآورد شورای تامین استان تهران این است که احتمال تعرض به شما می رود .درست همانزمان بود که تهدیدات و تلفنهای مشکوک کنترل رفت و آمدهایم شروع شده بود .نهایتا معاونت امنیت وزارت اطلاعات و شورای تامین استان تهران صلاح را بر آن دید تا مرا برای حفاظت به خانه امنی منتقل نمایند . مدت بیست و یک روز در آن خانه بودم و همزمان پیگیری و بررسی آنچه که در آن نوار گفته بود شروع شد خط به خط جلو می رفتیم و مستندات و شواهد خود را برایشان می آوردم که به ناگاه متوجه شدیم پدر بزرگ هفتادو چهار ساله ام را که بیمارقلبی بود را آقایان بازداشت نموده اند وبه مجتمع قضایی امام خمینی برده اند و گفته اند تا فرشاد خودش را معرفی نکند ایشان را آزاد نمی کنیم (پدر بزرگم را به سلولی برده بودند و لباس زندان بر تنش کرده بودند و تمام جیبهایش را گشته بودند و با اهانت وی را مورد بازجویی قرار داده بودند که نوه ات کجاست؟ وی دچار شوک شده بود و تا همین چند ماه پیش که فوت نمود دیگر پدر بزرگم حالش بهبود نیافت)نهایتا رایزنی وزارت اطلاعات و وزارت کشور برای استمهال از قوه قضائیه نتیجه ای در بر نداشت و آن پیگیری کارشناسانه و بدور از جنجال و هیاهو که بنابر نظریه شورایعالی امنیت ملی بیش از هفتاد درصد اظهارات مرا رسیدگی نموه بود و تماما را منطبق بر اسناد و مدارک متقن و صحیح یافته بود تعطیل شد و من همانشب به دادگستری استان تهران تهران رفتم . همان شبانه آقای علیزاده حکم بازداشت مرا نوشت و داد دست علیپوریان قاضی شعبه 16 و ایشان امضا کرد !!ومرا به بازداشتگاه 59 سپاه منتقل کردند.اتاق جنگ روانی محافظه کاران که مدتی است در قوه قضائیه لانه کرده است از فردایش به تکاپو افتادند و هر چه در توان داشتند نوشتند و کردند یکروز علیزاده خود به زندان توحید آمد و در ابتدای کلام شربتی آوردند و شیرینی و از اینکه کمکم خواهند کرد و تو از خود ما هستی و.. خلاصه اینکه ما می دانیم اینها را تاج زاده و محمد رضا خاتمی به تو تلقین کرده اند بیا و همین را هم بگو و خلاص ! به خود و خانواده ات رحم کن ! ووقتی که دید من می گویم نه حرف خودم بوده و فرصت بدهید اثبات کنم سیلی نثار من کرد و گفت اثبات کنی خودم می دهم اینجا دارت بزنند ! ایشان سعی داشت مرا با شربتی و شیرینی و وعده آزادی راضی نماید تا به قول خودش برای ساکت شدن زبان دشمنان امام زمان از شو توبه ضبط کنند اما وقتی دید نشد آنچه خود میخواست رذیلانه همان شب به صداو سیما رفت و در اخبار سراسری اعلام نمود که من الان دارم از پیش فرشاد ابراهیمی می آیم و ایشان خودش به من گفت که نود درصد از حرفهایم دروغ بوده است!دیگر چه بگویم (امروز درست دوسال از شکایت من از علیزاده برای این نشر اکاذیبش در دادگاه ویژه روحانیت می گذرد اما هبچ پیگیری تا به امروز انجام نشده نشده است) .این وضعیت هشت ماه بطول انجامید . هشت ماه من در سلولهای انفرادی بازداشتگاههای بی نشان و با نشان بودم و بازجویی هم البته تنها کار و گذران این ایام بود . دادگاه مسخره ای هم بصورت غیر علنی برای ما تشکیل شد که در آن به دوسال حبس و تبعید به یزد محکوم شدم . پس از آن هم به بند عمومی زندان اوین منتقل شدم . مدت چهارده ماه هم در این بند بودم . سالن پنج زندان اوین که بند متهمان مالی بود اما به نوعی تبعید گاه زندانیان سیاسی و مطبوعاتی محسوب می گردید از جمله کسانی که مدتی من در این سالن با ایشان همبند بودم می شود به محمد قوچانی و مصطفی کاظمی و احمد زید آبادی و نهایتا گل سر سبدشان مسعود بهنود که حقیقتا مجالست با ایشان برایم بسیار ارزشمند بود . من در مدتی که با ایشان بودم چیزهای بسیاری از ایشان یاد گرفتم براستی که حتی سکوت مسعود بهنود که همه اورا در سالن شازده خطاب می کردند برایم درس بود . برنامه همیشگی و سر ساعت قدم زدن ایشان و یا به قول زندان هواخوری . ذکر خاطرات و مطالعه و نوشتن بهنود برایم همه اش خاطره انگیز بود . روز آزادی بهنود گرچه برایم خوشحال کننده بود که بالاخره به نزد خانواده اش می رود و لی غمی بزرگ بر دلم نهاد لحظه ای که مجتبی هم اتاقی مهربانمان ساک بهنود را در دست گرفته بود و ایشان با بچه های اتاق خداحافظی می کرد و آرام از در سالن رفت .! طاقت نیاوردم و به اتاق برگشتم . بهنود حکم پدر برایم داشت و اکنون داشت می رفت او که بسیار مرا دلبسته خویش نموده بود .و سرانجام پس از بیست و دو ماه آزاد شدم وبه خانه برگشتم. اما چه آزادی ای که اکنون در فقط در پنج شعبه دادگاه انقلاب و سه شعبه دادگاه عمومی و دوشعبه دادگاه تجدید نظر پرونده مفتوحه دارم و حداقا ماهی یکبار با اتهاماتی گوناگون به این دادگاه و آن دادگاه احضار و بازجویی می شوم .حساب که می کنم می بینم چیزی حدود صدو بیست و پنج میلیون تومان فقط وثیقه خود و تمام بستگانمان برای این اتهامات اکنون در توقیف قوه قضائیه است.آری این سرنوشت محتوم کسی است که نمی خواست بروی مردم آتش بگشاید و چماق در دست بگیرد سرنوشت کسی است که چپاول و غارتگری حضرات را بر ملا نموده و پرده از نفاق و سوء استفاده ایشان از مقدسات و ارزشها برداشته است .و ماء رعیت الا جمیلا...

انقلاب

انقلاب! نمی دانم چرا من این واژه را دوست ندارم. انگار که از مدتها پیش، ترسی نهفته از آن، در دلم رخنه کرده است. ایران ما در سال 1978، آبستن یک انقلاب بود. انقلابی که بساط سلطنت دو هزار و چند صد ساله را برچید و نظامی را بر سر کار آورد که می خواست به تمام دنیا صادر شود. در همان روزهای آغازین پیروزی‏، هر گروه مبارزی برای حکومت آینده مدلی پیشنهاد و از آن دفاع کرد: جمهوری ناب، جمهوری مشروطه، جمهوری دمکراتیک، حکومت اسلامی و.... نهایتا اقلیتی موج سوار، که سهم چندان زیادی هم در پیروزی انقلاب نداشتند، با برگزاری رفراندومی که بیشتر احساسی بود تا عقلانی، «جمهوری اسلامی» را بر ایران حاکم کردند: «نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر». و این، اولین کلام مطلق و زورمدارانه ای بود که بر زبان رانده شد. هر چند که در حال و هوای انقلابی آن روزها، روح انحصار طلب حاکم بر آن، مورد بی توجهی قرار گرفت. پس از آن و در کوران حادثه های اوایل انقلاب، تمام جریان های مخالف آن اقلیت، هرکدام به نحوی برچیده شدند و شعار «حزب فقط حزب اﷲ، رهبر فقط روح اﷲ»، به مانیفست انقلاب اسلامی تبدیل شد. انقلاب اسلامی ایران با خود ارمغان های دیگری را هم به همراه آورد: دادگاه های انقلاب اسلامی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، کمیته انقلاب اسلامی و هزار و یک بنیاد و ارگان دیگر، که همه و همه، ثمره های انقلاب اسلامی بودند.با انقلاب بهار آزادیی آمد که تا امروز، بغل بغل از خون جوانانش «لاله میدمد». بیش از دو دهه از حیات انقلاب گذشته، اما نه از «استقلال» خبری هست و نه از «آزادی»! امروز، حیات و ممات انقلابی که قرار بود برای ایران استقلال بیاورد، در گرو بازارهای نفتی اروپاییان است و بس! انقلابی که قرار بود برای ایران آزادی بیاورد، امروز حتی تحمل برگزاری یک جمع منتقد دانشجویی چند نفره را هم ندارد! انقلابی که قرار بود «اسلامی» باشد و «عدل و انصاف» برایمان بیاورد، از پشت بام مدرسه‌ی علوی در آغازین روزهای حیاتش گرفته تا به امروز، مدام و پی در پی در دادگاه هایش سرگرم اعدام و زندان و شکنجه و توقیف ملت است! این چنین است که امروز، حاکمان «انقلاب اسلامی ایران»، در چرخه ای از فشار و اختناق، هر روز بیشتر از گذشته ثابت می کنند بزک کردن نام ایران با عبارت هایی مثل «جمهوری» و «اسلامی»، تنها وسیله ای بوده برای پایه ریزی نظامی که «خلافت» و یا «سلطنت دینی»، شاید بهترین نام برای آن باشد. اینها، همه، ثمره های یک انقلاب هستند. بی تردید و بدون اغراق می گویم که این سرنوشت تمامی انقلاب هاست. حتی انقلاب فرانسه که در ادبیات سیاسی از آن با عنوان انقلاب کبیر یاد می شود نیز چنین چرخه ای را طی کرده است. این حکم، در مورد تمام برپاکنندگان و البته تماشاگران انقلاب‌ها، به تساوی صادق است. مردان انقلاب فرانسه مرعوب منظره‌ی انبوه خلق انقلابی شدند و هم آوا با روبسپیر فریاد برآوردند که «جمهوری؟ پادشاهی؟ ما چیزی جز مساله عدالت اجتماعی نمی شناسیم» و بدین سان نه تنها نهادها و قانون اساسی- که به قول سن ژوست روح جمهوری است- بلکه خود انقلاب را بر باد دادند. آری مسئله‌ی اساسی این است که همواره در تفکر بعد از انقلاب روح انقلابی فراموش می شود و تلاش و مجاهدتی هم برای فهم آن در چارچوب قواعد انقلابی صورت نمی گیرد و خود انقلاب هم نهادی برای حفظ آن روح به وجود نمی آورد. انقلابی که همواره با وحشت و فاجعه صورت می گیرد با جمهوری پایان می پذیرد. چرا که همیشه عقیده‌ی انقلابیون زخم دیده از استبداد این است که جمهوری تنها شکل حکومتی است که تا ابد آشکارا و پنهان با حقوق بشر سر جنگ و عناد ندارد. اما متاسفانه بعد ها معلوم می شود که هیچگاه صفات اصیل جمهوری در نظام های انقلابی جای نمی گیرد. چرا که انقلابیون، در جامعه‌ی استبداد زده‌ی قبل از انقلاب، هیچ گاه فرصتی برای آموختن مبانی آن نداشته اند. و اینچنین می شود که جمهوری داران امروز و انقلابیون دیروز خود مستبدترین استبدادیون می شوند و به قول هانا آرنت « فرزندان انقلاب توسط انقلاب حذف می شوند». این سرنوشت غم انگیز ما نیز هست. خیل عظیمی از دموکراسی خواهان و اپوزیسیون های ایران امروز به تحول در ایران می اندیشند و تنها راه نجات ایران را انقلاب می داند و بس! انگار که ایران ما فقط محتاج انقلاب است! ما امروز گرفتار وضعیتی شده ایم که انقلابیون ایرانی در سالهای دهه پنجاه گرفتار آن بودند. فقط به حذف نظام حاکم می اندیشیم، بی آنکه در مورد ایران فردای پس از انقلاب اندیشه ای کرده باشیم و به اتفاق نظر رسیده باشیم. علم مخالفت با دیکتاتور های امروزین ایران را بر دوش گرفته ایم، بی آنکه بدانیم بعد از آن چه می خواهیم: سلطنت؟ جمهوری؟ کمونیسم؟ امروز نه جمهوری خواهان ما و نه سلطنت طلبان ما و نه کمونیستهای ما، هیچکدام مدل و مانیفست جامعی برای بعد از انقلاب ارائه نکرده اند! و این به معنای آن است که ایرانی هرگز آنچنانکه باید و شاید، معنای دموکراسی و انقلاب را نیاموخته است. به راستی چه تضمینی وجود دارد که مخالفان امروز جمهوری اسلامی فردا که به قدرت رسیدند از ملایان امروز بهتر باشند؟ مگر نه اینکه پایه گذاران دادگاه های انقلاب و دادستانی اوین خود از زخم خوردگان و شکنجه دیدگان ساواک بودند؟ پس چه شد؟ مگر اعدامهای دسته جمعی و کشتارهای سالهای 66-67 کار آنها نبود؟! اینجاست که من از انقلاب می ترسم و احساس می کنم که ما قبل از انقلاب، به آموختن و تمرین دموکراسی نیاز داریم. اگر بدانیم دموکراسی چیست، اگر بدانیم قواعد رفتار دموکراتیک چیست، نه اینچنین اپوزیسیون های مخالف جمهوری اسلامی به جان هم می افتند و نه مبارزه با جمهوری اسلامی و سرنگونی دیکتاتوری دینی‌اش اینچنین سخت می شود. شناخت دموکراسی و باور آن، خود انقلابی است که از انقلاب بر علیه ملایان بهتر و والاتر است. انقلابی در درون. آن وقت است که نه برای حذف یکدیگر اقدام می کنیم و نه با برچسب ها، شرافت دیگری را فقط به خاطر آنکه با ما نیست، لکه دار. آن وقت است که با آن اتحاد آرمانی، شاید دیگر برای سرنگونی ملا تاریسم ایران احتیاج به انقلاب هم نباشد. همین!

شليك بعدي به سوي اوست

چهارشنبه ١۶ اردیبهشت ١٣٨٣ – ۵ مه ٢٠٠۴

این روزها پس از ترور احمد یاسین و رنتیسی در محافل بین المللی این سخن می رود که اسرائیل پس از حذف این دو رهبر فلسطینی، دیگر ماشه را بر روی کدام رهبر فلسطینی خواهد چکاند؟ ظن همکان به یاسر عرفات می رود، عرفات رهبر سازمان آزادی بخش فلسطین! اما دولت جمهوری اسلامی چرا هیچ اشاره ای به این تهدید نمی کند؟ تمامی آگاهان ضمن قبول این مساله که ایران این چریک بازنشسته را بر ژنرال های اسرائیلی ارجحیت می دهد، اما این را نیز می دانند که ابوعمار مرده بسیار باارزش تر از ابوعمار زنده است! چرا این دوست قدیمی و رفیق دیرین جمهوری اسلامی امروز فقط یک آشناست؟ گرچه جمهوری اسلامی در شرایط کنونی بیش از هر چیز به جلب اذهان بین المللی بر علیه دولت اسرائیل احتیاج دارد و باید دشمنان اسرائیل از جمله عرفات را خودی بداند، اما هیچ گاه نمی تواند خصومت های دیرین خود را با ابوعمار به فراموشی بسپارد... دوستی بین ابوعمار و رهبران جمهوری اسلامی به زمان دیری بر می گردد که نهضت اسلامی علیه رژیم پهلوی در جنب و جوش بوده و در همین احوال حمایت از یاسر عرفات و سازمان آزادی بخش فلسطین (PLO) را از محورها اصلی این نهضت قلمداد می کردند. ساف از چندین گروه نظامی و سیآسی فلسطینی از جمله، الفتح، العاصفه، الصاعقه، الرعد، جبهه خلق برای آزادی فلسطین و القارعه تشکیل شده که با ادغام تمامی آن ها بنا به ابتکار عرفات، سازمان آزادی بخش فلسطین شکل گرفته و طبیعی است که نقش عرفات در این میان بسیار پررنگ و محوری بوده است. یاسر عرفات که برای اولین بار به جمهوری عربی مصر تحت ریاست جمال عبدالناصر برای آموزش نظامی رفته و در آن جا به شدت تحت تاثیر اندیشه های روحانی جوان رادیکالی قرار می گیرد که رهبر گروه نظامی سیاسی در ایران بوده است، سید مجتبی نواب صفوی، رهبر گروه فدائیان اسلامی، که برای مبارزه با رژیم پهلوی هیچ ابایی از دست بردن به اسلحه نداشته و آن ها را «اعدم انقلابی» می نامیده است. نواب و ابوعمار حلقه ی دوستی نهضت اسلامی ایران و نهضت آزادی بخش فلسطین بوده و این دو چریک جوان، گرچه اساسا اختلافاتی بنیادین با یک دیگر داشتند، اما بسیار بر روی همدیگر تاثیر معنوی گذاشتند. نواب هنگامی که از مصر به عراق و از آن جا به ایران باز می گشت، با خود اسلحه ی پرابلومی همراه داشت که هدیه ابوعمار بود و بر روی لوله ی آن حک شده بود «نحن منتصرون»، ما پیروزیم! اگرچه نواب صفوی اسلام گرایی متعصب و رادیکال و به شدت بنیادگرا بود، اما ابوعمار عرف گرایی به شدت ملی و سکولار، اما از آن جا که عرفات در راس سازمانی بود که به آزادی فلسطین می اندیشید و مبارزه ی این دو با اسرائیل هدفی استراتژیک بود، هیچ گاه اعتقادات شخصی خود را بر این هدف دخیل نکردند. این دو رهبر در یک چیز اشتراک داشتند، «دشمن مشترک». و دشمن مشترک آنها، ایران و اسرائیل بود. اسرائیل به واسطه ی اشغال فلسطین و سیاست های خصمانه ای که برعلیه اعراب داشت و ایران از آن جا که کشوری بوده به شدت ضدعرب و برخاسته از اندیشه پان ایرانیستی و البته غاصب (چرا که به زغم آن ها جزایر سه گانه و خوزستان از آن خلق عرب بوده) در ثانی ایران در آن زمان از معدود کشورهایی بوده که در خاورمیانه با اسرائیل روابط سیاسی – اقتصادی داشته است. رژیم پهلوی نیز بدین جهت که اسرائیل همسو با آمریکا بوده و با روحیه ی ضدعربی خود می توانست بازوی خودبی برای وی شود، ارتباط خود را با اسرائیل روز به روز افزایش می داد و روحانیون مخالف و مراجع تقلید منتقد پهلوی هرچند که آن زمان امید زیادی به پیروزی قیام خویش نداشتند، اما قطع ارتباط ایران و اسرائیل را یکی از اهداف اصلی خود می دانستند. دولت پهلوی نیز نه تنها این ارتباط را کم رنگ نمی کرد، بلکه روز به روز آن را گسترش می داد و حتی هنگامی که ایران به عنوان کشوری اسلامی عزم شرکت در کنفرانس اسلامی را داشت و این ارتباط حساسیت زا شده بود، دست از آن برنداشت و در ابتدای نهضت اسلامی نیز تنها شرطی که پهلوی برای منابر روحانیون قائل شده بود، این بود که برعلیه اسرائیل حرفی زده نشود. و همین اسرائیل بود که اولین وجه انشقاق و اختلاف در دل نهضت اسلامی بود، روحانیون سنتی، رژیم پهلوی را به دو جناح بهایی همچون امیرعباس هویدا و جناح اسلامی همچون امیراسدالله علم تقسیم می کردند و به این برآورد رسیده بودند که باید ضمن مبارزه کلان با هر دو جناح، اسلامگرایان را نیز در برابر بهائی ها تقویت کرد. اما از سوی دیگر، چون روحانیون سنتی بر هویت شیعی خویش نیز پای بند بودند، همین برآورد را نیز با اسرائیل و اعراب داشتند و ضمن این که در کلان با هر دو در مبارزه بودند (با اسرائیل که دشمن اسلام بوده و اعراب سنی چرا که ایشان را رافضی می خواندند)، اما اعتقاد داشتند باید اعراب اهل سنت را در برابر اسرائیل تقویت کرد. در مقابل روحانیون سنتی، گروه دیگری قد علم کردند که به روحانیون چپ گرای اسلامی شناخته می شدند، همچون سید محمود طالقانی، مرتضی مطهری و هاشمی رفسنجانی که این گروه ضمن ارسال کمک های مالی و برگزاری مراسم سخنرانی و منابر در مساجدی همچون هدایت، دارالسلام و حسینیه ارشاد، روحانیون سنت گرا را به چالش و انتقاد کشیده تا آن جا که یک بار مطهری در جوابشان گفت: «یزید امروز، موشه دایان است!» این گروه هر دو جناح اسلامی و بهایی پهلوی را مردود می دانست، چرا که هویدا را عامل آمریکا و علم را عامل انگلیس می خواند و هم بهائیت و هم اسلامیت این دو را دو روی یک سکه ی انگلیسی می دانستند و ورای گرایش های ناسیونالیستی و مذهبی اعراب، اسرائیل را دشمن شماره ی یک اسلام و پهلوی را متحد اسرائیل می شمردند. انقلابیون جوانتر نیز نهایتا از دل جبهه ی ملی و نهضت آزادی برخاستند و با تاثیر از سازمان های آزادی بخش فلسطینی مبارزه مستقیم و مسلحانه با اسرائیل را در دستور کار خویش قرار دادند و قرار بر این شده بود تا: «تمام روزنامه عربی را باید می خواندیم تا پس از این که به تحلیل متحدی رسیده، بتوانیم با فلسطینی ها ارتباط برقرار نموده...» یادداشت های مهدی شریف واقفی سازمان مجاهدین خلق که به گفته ی «آرام» از موسسان این سازمان در ابتدا قرار بود نام سازمان آزادی بخش ایران را بر خویش داشته باشد، به شدت متاثر و متحد ساف بود و پس از آن که عرفات تشابهات فراوان خویش و این سازمان را دریافت: ... آن ها ابتدا حدس زده بودند که تفکر ما مثل اخوان المسلمین و فدائیان اسلام است و با ناسیونالیسم بیشتر از امپریالیسم دشمنی داریم، به همین دلیل جواب مثبتی نمی دادند. (1) به تدریج حمایت ها از حد شعار و ظاهر پیش رفت و بسیار ارگانیک شد تا بدانجا که: فلسطینی ها گفتند اگر بخواهیم در ایران یا خلیج فارس عملیاتی داشته باشیم، آیا شما به ما کمک می کنید؟ (2) البته این که جواب مجاهدین خلق در قبال این سوال چه بوده است را نمی دانیم، اما همکاری و نزدیکی این دو گروه به حدی بوده که وقتی در سال 1349 اقدام به عملیات هواپیماربایی و گروگان گیری برای نجات تعدادی از اعضای خویش نمودند و نهایتا هواپیما را در بغداد نشاندند، از طریق دوستی عرفات با دولت عربی عراق به آزادی دوستان خود و گروه «جبهه ی ملی خاورمیانه» که جوانان همتای آن ها و از دل جبهه ی ملی برخاسته بودند، رسیدند. همان طور که پیشتر نیز گفته شد، تنها نکته ی بحران زای این میان ناسیونالیسم عربی و هویت شیعی ایرانیان بود که آن هم با مرگ جمال عبدالناصر، حاکم مصر، قطب اصلی پان عربیسم، از میآن رفت. پس از ناصر، انور سادات بر روی کار آمد و در کمال ناباوری همگان به زودی دستان نخست وزیر اسرائیل را فشرد و چریک های اعراب و روحانیون ایران دریافتند که ورای همه ی اعتقادات سطحی، سه دشمن استراتژیک بیش ندارند، آمریکا، اسرائیل و ایران. در این جا بود که آیت الله خمینی لیدر اصلی مبارزه با اسرائیل و پهلوی در ایران، ارتباط با یاسر عرفات را از طریق فرستادن گروه های روحانی به اردوگاه های فلسطینی آغاز کرد. در سال 1356 هنگامی که مصطفی خمینی، به طرز مشکوکی فوت نمود، یاسر عرفات پیام تسلیتی برای آیت الله خمینی فرستاد و ایشان نیز در جواب پیامی را توسط علی اکبر محتشمی به «جناب آقای یآسر عرفات رئیس کمیته ی اجرائی سازمان آزادی بخش فلسطین» فرستاد و ضمن سپاسگزاری از ایشان یادآوری نمود که: وظیفه ی اسلامی و ملی شماست که اضافه بر وظایف انقلابی تان در راه آزاد کردن سرزمین فلسطین، در راه وحدت دول اعراب و اتفاق کلمه ی آن ها جدیت و فداکاری کنید. ما فداکاری و جهاد مقدس شما را فراموش نمی کنیم. (3) البته پیشتر نیز روحانیون جوانی بودند که ارتباط با ساف برقرار نموده بودند و دوره های نظامی را در اردوگاه های نظامی – آموزشی ساف سپری کرده بودند، سید علی اندرزگو، محمد منتظری و هاشمی رفسنجانی از این میان بودند. البته افراد غیرروحانی دیگری نیز بوده اند همچون محمد غرضی و جلال الدین فارسی و اسدالله بادامچیان. ارتباطات انقلاب اسلامی با ساف آن چنان صمیمی شد که ابوجهاد فرمانده ی نیروی نظامی سازمان آزادی بخش فلسطین طی نامه ای مفصل و سری در 19 آذر 1357 در پاریس به آیت الله خمینی اعلام نمود که ساف با تمام توان نظامی و سیاسی خویش آماده است برای هرگونه عملیات نظامی در جهت پیشبرد انقلاب اسلامی خدمت نماید. به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی نیز اولین دیدار سیاسی آیت الله خمینی با هیاتی بود که در صدر آن عرفات بود. عرفات در طول اقامت در تهران، همواره در کنار آیت الله خمینی بود و از معدود کسانی بود که در طول مدت اقامتش در مدرسه علوی مسکن گزیده بود. عرفات در همان ایام به خیابان کاخ تهران رفته و پرچم اسرائیل را از سفارت اسرائیل به زیر کشید و سفارت فلسطین را افتتاح کرد و خیابان نیز فلسطین نام گرفت. عرفات در آن دیدار گفت: من در جواب موشه دایان و بگین به آن ها گفتم که تو می توانی بروی یک پشتیبان انتخاب بکنی و تکیه به آمریکا بدهی و من هم می توانم پشتیبان پیدا کنم و این پشتیبان را پیدا کرده ام و تکیه به ملت ایران به رهبری آیت الله العظمی موسوی الخمینی داده ام. (4) آیت الله خمینی نیز در این دیدار به عرفات و هیاتش گفت: من از خدای تبارک و تعالی می خواهم که ملت برادر ما فلسطین را بر مشکلات خودش غلبه دهد. ما با شما برادر هستیم. من از اولی که این نهضت قبل از 15 سال که ابتدای این نهضت بود، راجع به فلسطین همیشه گفته ام و راجع به جنایاتی که اسرائیل در آن حدود کرده همیشه متذکر شده ام و الان هم ان شاءالله بعد از اینکه ما از این غائله فارغ بشویم، همان طوری که آن وقت در کنار شما بودیم، حالا هم در کنار شما هستیم. رفاقت و صمیمیت ابوعمار و خمینی گرچه در سال های مبارزه طولانی بود، اما پس از پیروزی دیرسالی از آن نگذشت و درست سه سال بعد جرقه ی اولین اختلاف زده شد. ابوعمار در سال های مبارزه با نظام پهلوی دوستان بسیاری پیدا کرده بود، از این میان بودند «سازمان مجاهدین خلق» و عرفات نمی دانست که کدام این دو یار را باید حفظ کند، چرا که اولین اختلاف بر سر این سازمان بود. هنگامی که دکتر ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور مخلوع ایران به همراه مسعود رجوی ایران را ترک گفتند، ساف بلافاصله با آنان ارتباط برقرار نمود و آمادگی خویش را برای هرگونه مساعدت اعلام داشت. سران جمهوری اسلامی از این حرکت بسیار خشمگین شده بودند و بلافاصله در بیست و یک بهمن ماه سال 1360 سفیر فلسطین را احضار نموده و مراتب اعتراض خویش را از ملاقات هانی الحسن عضو برجسته ی شورای مرکزی با بنی صدر و رجوی اعلام نمودند. پس از آن بود که عرفات نماینده ای به ایران فرستاد و آن ملاقات را یک دیدار غیرسمی و دوستانه و صرفا به منظور یادآوری خاطرات گذشته و منع سازمان مجاهدین خلق از ترور خمینی که شایعه ی آن گسترده شده بود، عنوان نمود. عرفات بسیار تلاش کرد تا این غائله را سر و سامان دهد، اما به هر جهت اولین لکه در دل سران جمهوری اسلامی از وی پیدا شده بود. عرفات نه می توانست از جمهوری اسلامی به عنوان دولتی انقلابی و اسلامی دل بکند و نه از سازمان مجاهدین خلق که اشتراکات سازمانی و عقیدتی بسیاری با آن داشت، چرا که بنا به گفته ی مهدی خانبابا تهرانی از اعضای قدیمی این سازمان: ... به نظر من این تصور و برداشت [ایجاد سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت] دقیقا کپی برداری از الگوی سازمان الفتح فلسطین است منتهی به صورت کاریکاتور. دوران بخت و اقبال عرفات ظاهرا به سر آمده بود چرا که عرفات گرفتار مساله عمده ی دیگری نیز بود. پس از مرگ ناصر، اعراب به ناگاه از چپ روی به راست روی گردش کرده بودند و عرفات نیز بالتبع همین طور. مصر خسته از خصومت با اسرائیل، همان طور که علمدار مخالفت با اسرائیل بود، پیشتاز سازش با او نیز! مصر دست سازش و صلح با اسرائیل داده و گرچه اعراب با وی در دشمنی افتادند، و حتی وی را از اتحادیه ی عرب نیز اخراج کردند، اما باز در کمال تعجب هم اتحادیه ی عرب و هم دیگر کشورهای عرب، یک به یک و به نوبت از در دوستی با اسرائیل وارد شدند به طوری که همان طور که جنگ با اسرائیل مدتی پیش افتخار اعراب بود، امروز صلح با اسرائیل مد اعرب شده بود. در آبان ماه سال 1360، فهد پادشاه عربستان، طرح صلحی به نام «فاس» ارائه داد که دنباله رو طرح کمپ دیوید بود. در این طرح بخشی از اراضی اشغالی به ساف تعلق می گرفت و مشروعیت اسرائیل نیز به رسمیت شناخته شده بود. ایران به شدت با این طرح مخالفت کرد و حتی در اعتراض به این مساله ضمن احضار سفیر عربستان راه پیمایی میلیونی در کشور به راه انداخته شد. «فاس» گرچه نتوانست به نتایج مطلوبی برسد، اما حداقل نتیجه ی آن این بود که قبح سازش با اسرائیل را ریخت. عرفات نیز تسلیم شد! و در پنج مرداد همان سال (1360) با امضای سندی که سازمان ملل متحد آن را تنظیم نموده بود، اسرائیل را به رسمیت شناخت. میرحسین موسوی، نخست وزیر وقت ایران موضع به شدت تندی علیه عرفات و ساف اتخاذ کرد و ماه عسل عرفات و جمهوری اسلامی پایان یافت، دوران دوستی به سر آمد. عرفات با جمهوری اسلامی دوستی را تمام کرد، اما سازمان مجاهدین خلق را همچنان در کنار خویش داشت. حتی زمانی که مجاهدین عراق را پایگاه خویش قرار دادند، بسیاری گفتند که عرفات حلقه ی رابط این تشکیلات با عراق بوده است. مثلت دوستی «ساف، رجوی، حزب بعث»، تا آخرین روزهای حکومت بعثی عراق ادامه داشت و حتی چندی پیش نیز که دولت عراق ساقط شد و مجاهدین در وضعیت تعیین کننده و حساسی قرار گرفتند، این شایعه بود که قرار است مرکزیت این سازمان در غزه و اریحا، مقر اصلی ساف قرار بگیرد و در برابر اسرائیل صف آرایی کنند. عرفات گرچه از اولین یاران جمهوری اسلامی بود، از اولین مغضوبین جمهوری اسلامی نیز تا به امروز بوده است. پس از سازش عرفات، جمهوری اسلامی به کلی از ساف روی برگرداند و ضمن تقویت جنبش اسلامی حماس از حامیان استراتژیک آن به شمار رفت و در ثانی در ایجاد و حمایت از حزب الله لبنان نیز نقش اساسی و محوری داشت. عرفات با آن که بارها و بارها از سوی دولت ایران و حکامش مورد حملات شدید اللحنی قرار گرفت، اما در برابر تمامی این اعتراضات و انتقادات و حتی فحاشی های رهبران ایران از جمله سید علی خامنه ای که او را «کریه و خودفروخته» خواند، سکوت نمود. و حتی هنگامی که در ایام کنفرانس سران کشورهای اسلامی به تهران دعوت شد، ساکت و صبور به تهران امد و رفت و لب به گلایه نگشود. و باز حتی در قطر نیز که محمد خاتمی ریاست سازمان کنفرانس اسلامی را تحویل می داد، بار دیگر با وی دیدار کرد و مثل همیشه ساکت و صبور هیچ نگفت. امروزه دیگر دوست عرفات و جمهوری اسلامی، بیشتر به افسانه شبیه شده است. اما یک سوال مطرح است. همان طور که شواهد حاکی است، اگر همین فردا یاسر عرفات به دست نیروهای اسرائیلی کشته شود، موضع ایران چه خواهد بود؟ آیا آن وقت نیز این شهید فلسطینی را خامنه ای و دولت ایران «کریه و خودفروخته» خواهند خواهد؟ پانوشت: 1. خاطرات لطف الله میثمی – ج اول- ص 36 2. همان 3. خاطرات جلال الدین فارسی – ص 169 4. همان