! عاقبت قهرمان ملی در جمهوری اسلامی


«شهرام امیری» یا همان قهرمان ملی جمهوری اسلامی را که یادتان هست ؟
همان مردی که زیاد نمی دانست(+) اما خودش مدعی بود که دانشمند هسته ای است و لب تاپی را به همراه دارد که حاوی اطلاعات ارزنده و مهمی است !
همان مردی که یک روز ویدئویی منتشر می نمود که در خانه امن سازمان سیا است و هم اکنون در حالی از دستشویی خانه ای دارد این ویدئو را آپلود می کند که ماموری در راهرو آن دارد قدم می زند !
همان مردی که بعد درست یک هفته بعد از آن ویدئو فیلم دیگری از او منتشر شد که بروی مبلی نشسته و اظهار داشت نه آن اظهارات صحیح نیست من برای تحصیل به آمریکا آمده ام!
انتشار ویدئوها آنقدر ادامه یافت که نهایتا واکنش هیلاری کلینتون را برانگیخت که:«او میهمان ما بوده است با اراده خودش به آمریکا آمده و است و با اراده خودش می تواند این خاک را هر زمان خواست ترک نماید .»
نهایتا در 22 تیرماه 1389ماموران محلی اف بی آی  برای وی از محل اقامتش یک تاکسی می گیرند و وی به سفارت پاکستان (دفتر حافظ منافع جمهوری اسلامی ایران در آمریکا) رفته و دو روز بعد به ایران بازگشت .
در ایران او از سوی مقامات جمهوری اسلامی مورد استقبال قرار گرفت ، حلقه گل برگردنش آویختند و «قهرمان ملی» نام گرفت .
امیری چند روزی خوراک دستگاههای تبلیغاتی و رسانه ای جمهوری اسلامی بود و مدام به رادیو و تلویزیون آورده می شد و داستانهای محیرالعقولی از چگونگی فرارش از خانه تحت حفاظت ماموران امنیتی آمریکایی در خاک آمریکا تعریف می کرد .
گرچه بسیاری از همان ابتدا با دیده شک و تردید به این داستان غیرقابل باور نگاه می کردند اما «حیدرمصلحی» وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی این اقدام را "نشانه اقتدار و اشراف اطلاعاتی در قلب دشمن نامبرد و بازگشت وی را به خاک کشور محصول رشادت این «قهرمان ملی» و سربازان گمنام امام زمان دانست ."
چند ماهی از شهرام امیری خبری نبود تا که یکباره در اسفندماه 1389 خانواده وی اعلام کردند :"شهرام امیری در بازداشت است!" (+)
خبر به سرعت در رسانه های داخلی و خارجی منتشر شد و مسئولین قضایی و امنیتی آنرا بارها تائید و تکذیب کردند (+)  تا اینکه سرانجام سعید جلیلی درباره شهرام امیری گفت که او در جریان یک سفر خارجی ربوده شد و یک سال را خارج از مرزهای ایران گذراند. بعد او برگشت و حالا ما داریم از او تحقیق می‌کنیم که چه اتفاقی برایش افتاده. وی در آن  گفت‌وگو که با خبرنگار اشپیگل انجام شده است در برابر سئوال خبرنگار که رسانه‌های بین‌المللی گفته‌اند آقای امیری بازداشت شده است و در خواست کرد که اگر او آزاد است، با اشپیگل مصاحبه کند، پاسخ داد «شهرام امیری پس از بازگشت به تهران، یک کنفرانس مطبوعاتی گذاشت، شما هم به جای مصاحبه مجدد، بروید ببینید در یک سالی که او در آمریکا بوده، چه اتفاقی افتاده است این تحقیق حق مسلم ماست !».(+)
اکنون این تحقیق که به گفته جلیلی حق مسلم دولت ایران بوده است ظاهرا با گذشت بیش از بیست ماه بازداشت انفرادی و شکنجه و... به پایان رسیده است .
و عاقبت این تحقیق از قهرمان ملی کشور برابر بوده است با « دهسال زندان و پنج سال تبعید »!
اتهامات شهرام امیری که در شعبه هفتم دادگاه نظامی تهران بصورت غیر علنی و عمدتا در خارج از وقت اداری برگزار شده دایر است بر : « تماس و برقراری ارتباط مجرمانه با کشورهای متخاصم و اقدام علیه امنیت ملی و دراختیار گذاردن اطلاعات طبقه بندی شده به دشمن» ، اکنون همان شعبه حکم وی را صادر کرده است : دهسال زندان با احتساب دوران بازداشت و پنج سال تبعید به شهرستان خاش ! .
خانواده شهرام امیری سال گذشته به خبرنگار ایران بریفینگ گفته بودند که : « ابتدا مقامهای قضایی او را در یک خانه امنی در شرق تهران نگهداری می نمودند که دو بار نیز اجازه یافته بودند در آن مدت در آخر هفته با وی در یک مجتمع تفریحی فرهنگی به نام طلائیه دیدار داشته باشند .»
آنزمان به خانواده امیری گفته شده بود که :« هدف از این نگهداری حفاظت از جان شهرام امیری در برابر خطراتی است که نیروهای امنیتی احساس نموده اند جان وی را تهدید می نماید » . اما این رویه  از پایان مهرماه همان سال متوقف  و بعدها آنها متوجه می شوند که وی در زندان حشمتیه تهران و در سلول انفرادی نگهداری و زیر بازجوئی می باشد .
امیری در خلال آن پنج ماه بازداشت آنطور که ایران بریفینگ خبر یافته بود مورد شکنجه‌های روحی و جسمی قرار گرفته و در طی آن مدت نیز یکبار به دلیل فشارهای وارده مدت یک هفته در بیمارستان ۵۰۴ ارتش در تهران بستری بوده است .
یکی از بستگان شهرام امیری دوازدهم اسفند ماه 1389به خبرنگار ایران بریفینگ گفته بود : « ما در تمام این مدت از او بی‌خبر و بی‌اطلاع بوده ایم و فقط چند بار و آنهم کوتاه به مناسبتهای مختلف مذهبی که آخرینش تولد حضرت رسول بود اوبا ما تلفنی سخن گفت و اعلام کرد حالش خوب است و بازجوئی‌هایش در حال اتمام است .»
وی اعلام کرد که در برابر مراجعات بی‌شماری که به دادسرای نظامی تهران و همچنین سازمان حفاظت اطلاعات ارتش و دفتر پیگیری وزارت اطلاعات داشته ایم هیچ مرجعی جواب قانع کننده‌ای به ما نمی دهند و ما تنها از طریق تماس یکی از مسئولان پرونده‌اش متوجه شدیم که وی را قرار است دیروز به دادسرای نظامی بیاورند که قاضی پرونده موافقت نمود فقط دقایقی او را در اتاق دادگاه ببینیم .
ایشان وضعیت نسبی و ظاهری امیری را نگران کننده اعلام کردند و گفتند :« بشدت لاغر شده بود و رنگ و روی او و صحبت کردنش گرچه خود اظهار می داشت حالش خوب است و همه چیز عادی است اما نشان از آن داشت که روزهای سختی را گذرانده است .»
ایشان همچنین اظهار داشتند در طی این مدت دوبار ماموران وزارت اطلاعات و عملیات سازمان قضایی نیروهای مسلح خانه شهرام امیری را بازرسی کرده اند، بار اول مربوط می شود به همان روزهای ابتدایی که او را به قول خودشان به خانه امن برده بودند و بار دوم نیز حدود دوماه پیش بوده است که در یکبار آن پس از رویت حکم بازرسی منزل از اتهامات وی باخبر شدیم ، در طی این بازرسیها حدودا هر چیزی که در خانه و اتاق او مربوط به وی می شد حتی روزنامه و مجلاتی که در اتاقش بود را ماموران با خود برده اند .(+)
اما اکنون ظاهرا فشارها از روی وی برداشته شده است چرا که روز گذشته 4 خرداد 1391 یکی از بستگان وی به خبرنگار «صبح امروز» گفته است : «از عید امسال ملاقاتش آزاد شده و هر هفته می‌شود به ملاقاتش رفت و یک روز در میان هم به مدت پنج دقیقه اجازه تماس تلفنی دارد، قرار بود قاضی پرونده برای عید امسال به وی پنج روز مرخصی بدهد که بعد‌ها اعلام شد مورد موافقت قرار نگرفته اما روز سال تحویل به همراه یک مأمور وی موفق شد در کنار خانواده‌اش باشد.»
این عضو خانواده شهرام امیری در پایان اضافه نموده است که: «شهرام با پای خودش و با رضایت خودش به ایران برگشته است ماهم هنوز نمی‌دانیم او خودش به آمریکا رفته و یا دزدیده شده است اما این را همه می‌دانیم که با پای خودش به ایران برگشته و آن گونه هم مورد استقبال قرار گرفت و لقب قهرمان ملی هم به او دادند توقع ما از مسئولان این نبود که با خوابیدن سرو صدا‌ها به سراغش بیایند و بازداشتش کنند، ما هنوز هم نمی‌دانیم به فرزندان خردسالش چه جواب قانع کننده‌ای بدهیم وقتی می‌پرسند چرا بابا خانه نیست؟»(+)
اینکه چرا شهرام امیری در خانه نیست البته جواب مشکلی است! اما او نه اولین هست نه آخرین ، او نمونه هزاران فرد فرصت طلب و جویای نام و نان است که همه آمال و آرزوهایشان را در زندگی درغرب یا حادثه و ماجرا می دانند ، امیری جوانی که در هرج و مرج و نبود شایسته سالاری در سیستم ایران در جوانی به همه چیز دست یافت اما زیاده خواهی اش مانع از عاقبت خوشی برای وی شد ، او گمان میکرد که در خارج از کشور هم می تواند با چرب زبانی و تملق و زیاده گویی و دروغ به همه چیز برسد و از فقدان اطلاعات کافی آمریکائیها از شرایط موجود در ایران نیز مطلع بود و همین امر به او کمک کرد که دستگاههای امنیتی آمریکا را تاحدودی فریب دهد .
حالا او چوب  دروغپردازی و زیاده خواهی هایش را دارد می خورد  او از اعتماد همه سوءاستفاده نمود از اعتماد جمهوری اسلامی به وی گرفته تا آمریکائی ها و عاقبت نیز این بادکنک توسط همان کسانی که روزگاری او را بادکرده بودند ترکید !

! یک اتفاق


در جامعه ایرانی ما و بهتر بگویم جامعه روشنفکری ایران دارد اتفاقاتی می افتد! چرا که بسیار روشنفکران ایرانی هستند که جامه سکوت بر تن نموده اند و لب فرو بسته اند و به وضوح می بینیم که بسیار روشنفکران ایرانی صاحب اثر و کتابهای بی شمار دیگر چند سالی است که اثری را منتشر نمی نمایند! چراکه امروز چراغ نشریات روشنفکری و فرهنگی یکی پس از دیگری خاموش می شود! چرا که با تاسف بی شمار امروز تیراژ کتابهای مرجع ما از افغانستان هم در حال نزول است! و هزاران چراهای دیگر که البته علتش را هم باید در عملکرد همان روشنفکرنمایان ابن الوقتی که شرحش را آورده جست.
فهم امیرکبیر که هرچه ایران و ایرانی می کشد از جهل است.اکنون بیش از هر زمان دیگری درک می شود  اما این جهل اینبار نه با تاسیس دارالفنونی دیگر دوا می شود و نه با تحولی در آموزش و پرورش و نه با ایجاد دانشکده و دانشگاه بدست پروفسور حسابی دیگر، که با دست همان عامه ای باید صورت گیرد که سالهاست از شنیدن کلام روشنفکران اصیل و درد شناس محروم نگه داشته شده اند و آن شناختن خویش و رسالت خویش برای آبادی و آزادی خود و مملکتشان است.
این همان اتفاقی است که اگر نگوئیم افتاده در حال شکل گرفتن است! چراکه روشنفکری در جامعه امروزی ما دیگر تبدیل شده به یکی از مواد قانون مجازات اسلامی و اتهامی است البته سنگین برای محکومیت در دادگاههای ایران!
به عنوان مثال فراموش نکرده ایم که در همان ایام بازداشت و محاکمه دکتر آغاجری بود که خبرهایی موثق می رسید کیفرخواست آغاجری را به سفارش قوه قضائیه تیمی مرکب از غلامعلی حداد عادل، صادق لاریجانی، شهریار زرشناس و رحیم پورازغدی نگاشته اند و وی را به اتهام روشنفکری مستحق اعدام دانسته بودند!

سرکوب سایبری؛ انتخابی میان کیبورد و کلت کمری


پس از آنکه سپاه پاسداران رسما مسئولیت «ارتش سایبری را ایران»را بر عهده گرفت گروههای هکری ایرانی نیز همچون «آشیانه» آنطور که خود نیز اذعان داشتند آموزشهای شیوه نفوذ و هک را به تکنسین‌های نظامی سپاه را بر عهده گرفتند و رسما به فعالیت در زیر مجموعه معاونت پدافند سایبری سپاه پرداختند.
گروه «آشیانه» از نخستین گروه‌هایی است که به جرگه نفوذگران حکومتی پیوست و با به کارگیری متبحرترین هکرها به خرابکاری در وب‌سایت‌های مخالف سیاست‌های جمهوری اسلامی پرداخت. اخبار فعالیت‌های این گروه در رسانه‌های دولتی با افتخار منتشر می‌شد، خیلی زود مورد توجه قرار گرفت .
اکنون سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، علاوه بر تسلط بر همه زیرساخت‌های ارتباطی و شبکه‌های اطلاعاتی ایران، مسئولیت مستقیم هدایت و مدیریت «جنگ‌های سایبری» را بر عهده گرفته است. جمهوری اسلامی در تلاش است تا با نهادسازی مضاعف، به مقابله تهدیداتی برود که منشا آن فضای سایبر است و ساختارهای فرسوده و منافع آن را هدف قرار داده است.
در همین راستا، سردار غلامرضا جلالی، رئیس سازمان پدافند غیرعامل کشور، از راه‌اندازی «قرارگاه جنگ سایبری جمهوری اسلامی» خبر داد .
قرارگاه واژه‌ای است که برای واحدهای گوناگون نظامی همچون سپاه پاسداران به کار می‌رود، اما این قرارگاه نونهال همچون دیگر قرارگاهی که وابستگان به سپاه و حزب الله با نام «قرارگاه عمار» تشکیل داده اند گرچه اعضایش غالیا نظامیان و بسیجیان هستند اما رویکردش رویکرد نظامی نیست .
در این قرارگاه آنچنان که سرتیپ جلالی می گوید:« فعالیت‌هایش معطوف به جنگ‌های نوین است که در آن اینترنت، شبکه‌های مخابراتی و زیرساخت‌های ارتباطی نقش محوری دارند و از اهداف کلیدی هم محسوب می‌شوند.»

این فرمانده ارشد نظامی سپاه پاسداران هنگامی در حاشیه همایش «پایداری ملی و دفاع غیرعامل» این اعلام موجودیت «قرارگاه جنگ سایبری جمهوری اسلامی» را بیان کرد که مدتی قبل تر از آن «سیاست‌های دفاع سایبری» توسط رهبر ایران به نهادهای مسئول ابلاغ شده بود .
آن‌طور که در متن خبر ابلاغ «سیاست‌های دفاع سایبری» آمده بود، این سیاست‌ها از سوی مجمع تشخیص مصلحت برای تایید به دفتر آیت‌‌الله خامنه‌ای، رهبر ایران، ارسال شده و پس از آن مقام رهبری آنرا تائید و به نهادهای ذی ربط ابلاغ می نماید .

البته جزئیات این سیاست‌ها هیچگاه منتشر نشده اما باتوجه به همین خبر کوتاه از منظر حقوقی می توان تمامی اقدامات خرابکارانه «ارتش سایبری ایران » را نیز در همان راستا قلمداد کرد و مسئولیت مستقیم این اعمال را بر دوش مقام رهبری ایران دانست .
اما علیرغم همه ادعاها و حرفهای پر طمطراق مقامات مسئول در ایران از جمله فرماندهان سپاه و مدیران سایبری ایران مبنی بر توانمندی ایران در این راستا (گرچه که هنوز به درستی حتی نمیتوان هک و نفوذ به سایتهای مخالفان ایران را بر عهده ارتش سایبری ایران نهاد و شایعه کرایه و اجیر کردن هکرهای روسی و چینی پابرجاست) بر اساس ادعاهای خود مقامهای امنیتی ایران ، چندی پیش ایران مورد شدید ترین در نوع خود حمله سایبری و میکروبی الکترونیکی قرار گرفت و آن حمله استاکس‌نت، کرمی کامپیوتری که بنا به برخی اطلاعات منتشر شده از سوی جمهوری اسلامی ، توسط سیستم‌های اطلاعاتی غربی برای آسیب رساندن به تاسیسات هسته‌ای ایران طراحی شده و شواهد نشانگر ضربات ویرانگر آن بر زنجیره سانتریفیوژهایی است که برای غنی‌سازی اورانیوم به کار می‌روند.
آنطور که سرتیپ جلالی در این‌باره گفته « ویروس استاکس‌نت در بستر نرم‌افزار زیمنس که یک شرکت آلمانی است وارد کشور شده و این نشان می‌دهد ما باید از دانشمندان ایرانی برای مبارزه با این ویروس‌ها استفاده کنیم.»
اما تجربیات گذشته و همچنین همین حمله اینترنتی عملا نشان می دهد که این حرفها و توانمندی های سایبری ایران همانند بسیار دیگر ادعاهای امنیتی و دفاعی جمهوری اسلامی صرفا یک حرف و ادعاهای واهی تبلیغاتی است چرا که همچنان مهم‌ترین وب‌سایت‌های جمهوری اسلامی از جمله سازو کارهای اینترنتی و شبکه علمی و تحقیقاتی صنعتی هسته ای ایران با تکیه بر سرورهای معتبر و امن خارجی در حال فعالیت است و حتی از تکنولوژی‌های نرم‌افزاری و سخت‌افزاری کمپانی‌هایی نظیر نوکیا – زیمنس، برای رهگیری مخالفان و مقابله با اقدامات آنان بهره می‌برند...

وضعیت قرمز در باغ فشم



اخیراً آیه الله هاشمی رفسنجانی در دیداری که با آیه الله خامنه ای داشته است مأموریت یافته تا با ایجاد «گفتگوهای انتقادانه» و ایجاد جناح منتقد دولت و استقرار یک هماهنگی و وفاق حداقلی راهکاری برای حفظ نظم و ثبات سیاسی کشور اتخاذ نماید تا قدم‌هایی برای رسیدن به وحدت در کثرت در انتخابات ریاست جمهوری سال آینده بردارد.
اخبار غیر رسمی و تائید نشده نیز حاکی از آن است که هاشمی رفسنجانی با تشکیل یک کار گروه به مدیریت «دکتر ملک زاده» با تشکیل نشستی در «باغ فشم» گزینه‌هایی همچون «محمد باقر قالیباف» و «غلامعلی حداد عادل» و «محمدرضا رحیمی» را بررسی نموده‌اند.
اینکه هاشمی رفسنجانی چقدر در این راه چهارم موفق باشد به چند عامل بستگی دارد.

! ما بیماریم


شاید خیلی‌ها از این یادداشت من خوششان نیاید و آن‌را حمل بر چیزهای دیگری بکنند! ولی احساس می‌کنم باید بنویسم این‌ها را، من از اینکه متأسفانه این جوی که حاکم شده است تا کسی نتواند نظرش را و واقعیات را بگوید بیزارم، از اینکه متأسفانه ما همواره شاهد افتادن از آن ور پشت بام هستیم بدم می‌آید، از اینکه همیشه همه مسائل رو صفر و صد و سیاه و سفید می‌بینیم بدم می‌آید، من نه تئوریسین سیاسی هستم و نه حتی خود را فعال سیاسی می‌دانم! تنها و تنها یک روزنامه نگار و وبلاگ نویس هستم و این را حق خودم می‌دانم که این حرف‌ها را باید بزنم.
ما ایرانیان که خود من نیز یکی از آن‌ها هستم همه مان بیماریم! بیماری جو زدگی داریم! بیماری مد پرستی داریم، به یکباره بی آنکه اصلاً بدانیم چه هست و چی نیست برای اینکه همکارمان، همسایه مان، هم‌کلاسی‌مان یک کاری کرده است برای اینکه از آن عقب نیفتیم می‌افتیم دنبال آن و تا سر حد مرگ ادامه‌اش می‌دهیم!
یک روز همه مان می‌شویم مخالف هاشمی رفسنجانی، بعد فردایش تنها راه رهایی را در هاشمی رفسنجانی می‌بینیم، یک روز طرفدار اصلاحات و خاتمی می‌شویم و جانمان را هم برایش فدا می‌کنیم بعد فردایش با افتخار از روی آن عبور می‌کنیم!
بقول مهران مدیری: «ما همه مان اشتباهی هستیم!» (همین مهران مدیری یک روز خوب است و فردایش بد)، ما بیماریم و بهترین کاری که می‌توانیم برای خود و کشورمان و آینده خودمان و فرزندانمان و نسلمان بکنیم این است که اولین کارمان درمان خودمان باشد.
ما از نسلی هستیم که وقتی کسی می‌آید و می‌گوید آب خوب است آنقدر آب می‌خوریم تا باد کنیم و بترکیم! .
به یکباره همه زندگی و رفتارمان می‌شود سیاست، از صبح تا شب فقط و فقط به سیاست می‌پردازیم، همه چیزمان می‌شود «جنبش سبز» از دستبند و شال و کفش و کلاهمان را سبز می‌کنیم و به خیابان می‌رویم و شعار زنده باد مرده باد می‌دهیم در مراسم جشن تولد و حنابندان و عروسی هم شعار ای ایران و یار دبستانی من می‌خوانیم و به یکباره هم یادمان می‌رود که اصلاً رنگ سبزی هم وجود دارد!
همین که می‌شنویم «تحریم» فکر می‌کنیم دوای همه دردها و معضلات و بد بختیمان تحریم است! دیگر همه چیز را تحریم می‌کنیم، حتی زندگی را هم برای خودمان تحریم می‌کنیم! نمونه حی و حاضرش همین اوضاعی است که این روزها در کشورمان دارد رقم می‌خورد، مثلاً «تحريم نمايشگاه كتاب»! و اصلاً از خودمان هم سئوال نمی‌کنیم که چی؟ که چی می‌شود بعدش؟ آیا با نرفتن به نمایشگاه کتاب جمهوری اسلامی سرنگون می‌شود؟ نمی‌پرسیم که چرا باید همین انگشت شمار تعداد محدود کتاب خوان را هم از دست بدهیم؟ من همین‌جا اعلام می‌کنم که حتی اگر خامنه اي هم كتابی بنويسد حتماً می‌روم و می‌خوانم آن‌را که ببینم چه تلاوت كرده؟
حالا چون مثلاً (به این مثلاً تاکید دارم) تحریم انتخاب در یک برهه ای جواب داده است دیگر باید همه چیز و همه کار را تحریم کرد؟ و از خودمان هم نپرسیم که آیا اصلاً فرهنگ را هم می‌شود تحريم کرد؟
من حتی با تحريم فلان فيلم هم مخالفم، ایران نیستم و اگر ایران بودم حتماً می‌رفتم همین چند فیلمی را هم که این روزها یک سری مدام بر ندیدنش اصرار دارند گویی که اگر این فیلم‌ها را نبینیم کار جمهوری اسلامی و سردمدارانش تمام است می‌رفتم و می‌دیدم، از فیلمی هم اگر بدم بیاید همین‌جوری گتره ای نمی‌گویم بد است و نمی‌بینم! می‌رفتم می‌دیدم و بعد اگر بد است، اگر مبتذل بود، اگر به خواسته‌ها و عقاید ملت و گروهی توهین کرده بود نقدش می‌کنم و با ذکر دلیل و برهان مخالفت خود را اعلام می‌کردم.
 سي سال پيش همین نبین ها، نخوان ها، حرام‌ها و تحریم‌ها پدر مادرهاي ما را به خیابان‌ها ریخت و عاقبتش همین شد که می‌بینید! وگرنه چرا باید در پس از آن انقلاب ما شاهد چنین پس رفتی باشیم که اکنون وضعیت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ما از محروم‌ترین کشورهای دنیا هم بد تر باشد؟ چرا یکسری می‌خواهند عامداً ما را در جهالت نگه دارند؟ چرا باید ما از معدود کشورهایی باشیم که در بعد از آن انقلاب این‌چنین به سرمان بیاید؟ چرا باید در بعد از «جنبش سبزایران» ما شاهد بیداری در منطقه باشیم و «بهار عربی» را ببینیم و به روی خودمان هم نیاوریم؟
به همین وضعیت مصر نگاه کنید چرا یکسری می‌خواهند این‌گونه وانمود کنند که چون الآن در مصر اسلام‌گرایان آمدند روی کار پس نه انقلاب همیشه خوب نیست! در حالی که اصلاً به روی خودشان نمی‌آورند فرسنگ‌ها فاصله است با اسلام‌گرایانی که این روزها در مصر در حال جان گرفتن هستند تا با این مدعیان اسلام‌گرایی در ایران.
اصلاً مگر از «حزب الله لبنان» رادیکال‌تر و اسلام‌گرا تر در منطقه داریم؟ کدامیک از مخالفان حزب الله لبنان یک‌بار هم که شده است سری به جنوب لبنان زده‌اند؟ در اینکه حزب الله لبنان گروهی است تروریست که با پول جمهوری اسلامی ارتزاق می‌کند شکی نیست ولی همین حزب الله در جنوب لبنان بهترین آسایش و رفاه را برای لبنانی‌ها فراهم کرده است کاری کرده است که مارونی ها و مسیحی‌های لبنان هم طرفدارش هستند همانند یک حزب مترقی در انتخابات شرکت می‌کند و همواره بیشترین کرسی‌ها را در انتخابات مجلس در شوراها و در پارلمان و دولت لبنان در دست دارد.
این جوری نگاه نکنید که جمهوری اسلامی تغذیه‌اش می‌کند، از آن زاویه نگاه کنید که یک گروه است که توانسته است به زرنگی یک کشور دیگر را مجاب کند پول بگیرد و آسایش و رفاه و جایگاه برای خود و شهروندانش فراهم نماید، اینکه در بعد از جنگ با اسرائیل به هر خانواده آسیب دیده در جنوب لبنان از هزار تا پنج هزار دلار داد این برای ما بد است چون این پول از جیب ملت ایران زده شده است اما خردمندی و تبحر آن‌ها را در عشق به میهن و اهدافشان می‌رساند!
سال پیش درست در همان کشاکش دعوای حیدری نعمتی فیلم‌های «اخراجی‌ها» و «جدایی نادر از سیمین» هر کسی سنگ یک فیلم را به سینه می‌زد گویی که حیات و ممات جمهوری اسلامی به دیدن یا ندیدن این دو فیلم بستگی دارد، حال آنکه پخش کننده این دو فیلم یک فرد بود! و چه بسا شب که می‌شد فروش هر دوی این فیلم‌ها را چرتکه می‌انداخت و به ریش هر دو طرف می‌خندید!.
در راهپیمایی‌ها پرچم روسیه و چین را آتش می‌زدند در حالی که دست کم در میان همین اپوزیسیون خارج از کشور ده‌ها نفر را سراغ دارم که معاملات کلان با این کشورها دارند، طرف می‌آید در میتینگ‌ها و تجمعات از چاوز بد می‌گوید و احمدی نژاد را به استهزا می‌کشاند که تنها حامیانش کشورهای این‌چنینی هستند بعد خود و فرزندش در ونزوئلا پروژه ساختمان سازی دارد!
به آغاز کلامم باز برمی گردم، «ما بیماریم» و باید مداوا شویم و برای درمان هیچ وقت دیر نیست حتی همین حالا!

آیا براستی تحریمها بی اثر بوده است؟

بسیاری از شما ایرانیان قطعا این محصول بسیار سالم و خوشمزه و ارزان قیمت گروه تولیدی شیرین عسل را می شناسید که حالا یکی از پر طرفدارترین محصولات صادراتی ایران شده و توانسته است در کشورهای عربی و ترکیه و چند کشور اروپایی نیز بازار خوبی پیدا کند!
  
«های بای اسپشیال» این کوکی کم چربی و بسیار ترد و خوشمزه که ترکیبی است از کاکائو (نه شکلات) و خرما به خاطر ترکیب غذایی و سالمش مدتی است در بعد از تحریم‌های اقتصادی ایران دچار تغییرات عجیبی شده است! به دو عکس این محصول که یکی از آن‌ها برای چند ماه پیش است و دیگری برای هفته های اخیر نگاه کنید :



 متوجه شدید؟ ظاهر این تغییر روش جالب و مرسومی است که این روزها تولید کنندگان ایرانی برای عدم تخلف و سرپیچی از فرمایشات رییس جمهوری فهیم! که فرموده‌اند تحریم‌ها هیچ اثری بر ایران و تولیدات ما نداشته و هیچ گرانی هم در کار نبوده است و اگر تولید کننده ای بدون دلیل کالای خودش رو گران‌تر عرضه کند با وی برخورد جدی به عمل می‌آید!

شاید شما هم مثل خیلی‌های دیگر اعتقاد داشته باشید که پنج گرم که چیزی نیست، حالا اگر این تحریم‌ها در حد همین پنج گرم باشد مشکلی نیست اما دوباره نگاه کنید :
بله پنج گرم در یک محصول سی گرمی یعنی یک ششم آن!


البته شاید جای شکرش باقی باشد که مثلاً در این محصول بجای آنکه کیفیت آن و ترکیب‌های سازنده آن دچار تغییر شود فقط وزن آن تغییر یافته است و البته آن طور که من از بسیاری از دوستانم در تهران سئوال کرده ام شامل بسیاری دیگر از محصولات مثل چیپس و انواع دیگر اسنک ها و ... شده است و ظاهر بدون استثناء غالب تولید کنندگان مواد سوپری از این روش مهیج استفاده کرده‌اند!

حالاسئوال اینجاست که اگر محصولاتی که به چشم می‌آید این چنین دچار تحول شده است کالاهای دیگری که همچنان به قیمت قبل عرضه می‌شود و نمی‌شود شکل ظاهری‌اش را کم کرد مطمئنا پس ترکیبات آن‌را تغییر می‌دهند و البته کسی هم متوجه نمی‌شود و مصرف می‌کند و خوشحال از آنکه قیمتش فرق نکرده است! که نمونه بارزش بنزین می‌باشد! 

! مرتضی و ما


زمستان همان سالی که سید مرتضی آوینی پر کشید سال 1372 کیومرث پوراحمد «مرتضی و ما» را درباره‌ی سیدمرتضی آوینی  ساخت .
دیشب دلم برای آقا مرتضی تنگ شده بود و تنها فیلمی که دم دستم بود همین مرتضی و ما بود ، نشستم و دیدم ، من خودم درباره مرتضی چند مستند ساخته ام که همان سالها از روایت فتح و در تلویزیون هم پخش شد ولی الحق و الانصاف "مرتضی و ما " بهترین فیلمی است که تا کنون درباره مرتضی ساخته شده است ، مخصوصا آن تیتراژ زیبایش که بشقابی پر از مسقطی و شیرینی است و هر کسی تکه ای از آن را بر می دارد !
فیلم تکه مصاحبه‌هایی است با آدم‌های مختلف و بهتر بگویم آدمهایی از هر دو جناح فکری ، دیشب که برای چندمین بار مرتضی و ما را دیدم  آخر فیلم یک جایی ابراهیم حاتمی‌کیا درباره اختلافات و حسد ورزی و کج فهمی هایی که اواخر حیات مرتضی برایش بوجود آورده بودند می‌گوید « چه غوغایی درست کردن و اصلا گفتیم ما وایسیم کنار تماشا کنیم انگار کل ماجرا همین است».
چقدر این حرف ابراهیم به دلم نشست و دیدم چقدر اتفاقات این روزها را هم می تواند به تصویر بکشد این حرف !  پوراحمد مثل همیشه و همه کارهایش خیلی خوب آدم‌ها و حرف‌هاشان را انتخاب کرده و خیلی خوب آن‌ها راشناخته است. این فیلم تاریخ مصرف ندارد و هرگز کهنه نمی شود از آن دسته فیلمهاست که باید ببینیم و یادمان نرود که جامعه مان چطور انسانها را ایستاده سرمی برد و سنگسار فکری و فرهنگی می کند .

چادر یا دکلته ؟


تب چهل درجه و گریه زاری خانم پروانه معصومی را که به گفته خودش «با اون حالش دیدار رهبر را اولی دانسته» بود را که یادتان نرفته؟
ظاهراً ایشان عادتشان هست این‌گونه دیدارها حالا چادر و دکلته اش زیاد مهم نیست! مهم ظاهراً مجیزگویی قدرت است! 

مرتضی آوینی ! مردی که از نو باید اورا شناخت


دفترش مقابل دفتر مجله ما بود چند باری برای صحبت با محمد رضا سرشار آمده بود سوره نوجوانان و بعضی وقتها هم می آمد وضویی می گرفت و می رفت من چند ماهی بود که در سوره نوجوانان مشغول کار بودم و هنوز هم فرصت و دلیلی نشده بود تا از دیگران بپرسم این آقا کیست ، تا که یک روز در راه پله های مجله دیدمش و سلام کردم و صحبت که کردیم دیدم صدایش چقدر آشناست ....
به مجله که رسیدم از محسن مومنی سئوال کردم این آقاهه کیست که بعضی وقتها اینجا می آید ؟ و گفت : سید مرتضی آوینی را می گویی ؟
و دیگر همان شد که تو گویی افسانه ام را یافته ام و بیشتر دیگر باید بقول همکارها در سوره پیدایم می کردند تا محل کارم ، رفته رفته ارتباطاتمان زیاد شد تا آنکه در سال 1371 و بازگشایی مجدد روایت فتح افتخار آن را داشتم که به واقعیت در کنار سید مرتضی شاگردی کنم و بعدها البته به واسطه آنکه در دانشگاه نیز کارگردانی سینما می خواندم – که اصلی ترین مشوقم برای انتخاب این رشته نیز هم او بود – در سایه ایشان چند مستند نیز برای تلویزیون ساختم که معروفترین آن « رقص شیدایی » بود که در محرم سال 1372 از تلویزیون پخش شد و به عملیات والفجر هشت مربوط می شد .
اما سید مرتضی آوینی !
آن چیزی که این روزها غنیمت خواران و مرده خواران از او ساخته اند با چیزی که سید مرتضی آوینی بود از زمین تا آسمان فاصله است !
سید مرتضی نیز مثل خیلی از ماها زندگی پر از فراز و نشیبی داشته ! اما در سه بخش عمده می شود او را تعریف کرد :
آوینی اول یک جوان هیپی نقاش و شاعر و تشنه فلسفه‌ و ادبیات است که در دانشکده‌ معماری دانشگاه تهران در سالهای اول دهه‌ پنجاه دانشجو بوده و بخاطر اولا خونگرم بودنش و دوما شلوغکاری هایش که از برپایی شب شعر گرفته تا اردوی کوه و جلسات نقد شعر و داستان چهره شناخته شده ای برای خودش بوده است .
سید مرتضی در همان سالها با غزاله علیزاده هم آشنا بوده و دوست می شوند و این دوستی تا مدتها هم ادامه داشته است ، مرتضی هیچ ابایی از پنهان کردن و یا کتمان گذشته خودش نداشت و بارها درجمع های خودمانی مان می گفت که در آن سالها جوانی بوده که غیرمذهبی خوشگذاران و اهل فکر عاشق‌پیشه و گاها اهل الکل و گراس و .. هم بوده است و دل بسته سینما و موزیکهای راک بیتلز و لد زپلین هم بوده .
تیپ ظاهری آنزمان مرتضی با ریش و موی بلند و تیپ فکری و فلسفی و اقتصادی چپگرایانه اش که مشتاق به سبک‌های گوناگون معنوی دنیا بوده است که البته بسیار هم جالب بوده و نمی دانم چرا در جمهوری اسلامی با آنکه خود مرتضی آوینی بارها و بارها هم از آن زمانها در مقالات و مصاحبه هاش یاد کرده است این بخش را همواره سانسور می کنند ؟
اما آوینی دوم همان هنرمند هیپی و رادیکال و متمایل به چپ است که آرام آرام همزمان با انقلاب و همین‌طور گذشتن از دوران خامی جوانی، تجسم ایده‌آل‌هایش را در انقلاب اسلامی می‌بیند و با همان روحیه‌ مستقل و اکثریت‌گریز چپ اندیشش متحول می‌شود و خلاصه انقلاب در حکومت ایران، در دروان مرتضی آوینی هم مثل میلیون‌ها جوان شبیه به او، انقلابی به پا می‌کند.
مثل خیلی‌های دیگر او هم به شدت به اسلام علاقه مند می شود و شروع به نماز خواندن می کند و بقول خودش ترک «معصیت‌های» دوران هیپی‌گری‌اش را آغاز می کند .
با این انقلاب، آوینی جدید سعی می‌کند آوینی اول را بکشد. نوشته‌ها و شعرها و نقاشی‌هایش را در گونی ای می ریزد و به آتش می کشد . از دوستان سابقش و همچنان از غزاله علیزاده کناره می‌گیرد و خودش را از نو بازتولید می‌کند.
شاید الان شنیدن این حرفها عجیب باشد ولی اگر پرس و جو کنیم این تغییر فاز خیلی آن زمان شایع بود و خیلی ها مبتلا به آن بودند که کاملا هم البته قابل فهم است.
با پیروزی انقلاب اسلامی ته مایه های گرایش‌های چپگرایانه ای که در او هنوز مانده بود او را به جهاد سازندگی و رفتن به ده‌کوره‌های دوردست و کمک به ستمدیدگان و ضعیف‌نگاه‌داشته شدگان می‌کشاند و همزمان علاق و مطالعات هنری‌اش در او وسوسه‌ی فیلم ساختن را که همیشه داشته است تقویت می‌کند.
مستند بشاگرد که آن زمان در تمام ایران سروصدا کرد ترکیب این علایق بود ، گروههای دانشجویی آنزمان مستند بشاگرد و فیلم دیگری را بنام آفریقای سیاه را در دانشگاهها و مجامع کشور به نمایش گذاشتند و شاید همان تاثیر بود که مرتضی را در راهی که آغاز کرده بود مصممتر نمود .
آرام آرام با پیش آمدن جنگ و شدت گرفتن جو مذهبی و در عین حال به شدت غیر مادی آن روزها، سید مرتضی آوینی شاعرپیشه و معنویت‌پرست شیفته‌ حال و هوا و جو بی‌مانند جبهه ها می‌شود. گفتارهای روایت فتح او را که گوش دهید پرواضح است که جنگ برای آوینی معنی بسیار بیشتری از یک تقابل نظامی یا سیاسی دارد.
او به چشم فلسفی به جنگ نگاه می‌کند و آن را دوره و اتفاقی استثنایی در تاریخ تمدن بشریت می‌بیند که در آن، تمام قواعد حاکم بر دوران پس از روشنگری و محور آن یعنی محوریت ذهن یا سابجکت، معلق شده‌اند.
«بسیجی» برای آوینی صرفا یک نیروی نظامی و رزمنده دواطلب نیست او بسیجی را یک انسان جدید و استثنایی می داند که در نتیجه‌ انقلابی جدید و استثنایی به وجود آمده است. انسانی که «خود» ندارد یا اگر دارد بطرز غریبی با «خود» محصول روشنگری و مدرنیته فرق دارد. انسانی فرامدرن که از مرگ نمی‌ترسد و درنتیجه به طرز یگانه‌ای بر عالم مادی بیرون و دردها، شادی‌ها و لذت‌هایش تسلط دارد .
بسیجی مد نظر آوینی به طرز جالبی منطبق بر ایده‌های بسیاری از تفکرهای عرفانی دنیا است و بخصوص عرفان اسلامی. هر چه آوینی بیشتر جبهه را کشف می‌کند، بیشتر به عرفان کشیده می‌شود و بالعکس. علاقه‌ی او به نیچه و هایدگر هم به این نگاه او به انسان غیر مدرن (یا بهتر بگویم فرامدرن) محصول جبهه کمک می‌کند.
البته تصور او از جببه و بسیجی آرمانی است و بخاطر فاصله‌ی مکانی‌اش از آن است که می‌تواند آن را با نگاهی چنین عرفانی و فلسفی ببیند. و چون «روایت فتح» بیشتر روی میز مونتاژ در استودیو ساخته می‌شد تا سرصحنه آوینی فرصت زیادی نمی یابد تا در جبهه ها حضور یابد و برای همین ابعاد کاملا «مدرن» جبهه و جنگ و روزمرگی‌ها و خودخواهی‌ها و کثافت‌کاری‌ها و اصولا سیاست پشت آن را از نزدیک نمی‌دید یا نمی‌خواست ببیند.
اما مهمترین بخش آوینی به دوران پس از جنگ و درگذشت انسان آرمانی آوینی، یعنی روح الله خمینی، و آغاز شدن دوران سازندگی مربوط می شود .
آوینی سوم آرام آرام می‌فهمد که آن انسان آرمانی پایان یافته است، یا شاید هم هرگز بیرون از ذهن او وجود نداشته است. دعواهای بر سر قدرت و ثروت، استفاده‌ی ابزاری از اسلام، بازتولید فلسفه‌ اقتصادی و اجتماعی دوران سلطنت زیر عمامه و ریش و تکنوکرات گرایی که رفسنجانی و یارانش به آن دامن می زدند ، آوینی را به تدریج وارد یک جنگ تازه می‌کند. آوینی تازه می‌خواهد یک تنه و با یک مجله با تفکر فلسفی سرمایه‌پرست، آمریکازده‌، مدرنیته‌محور و منکر استعمار محصول دوران سازندگی بجنگد.
خیلی از همان بسیجی‌های به شهر برگشته هم خطر دزدیده شدن انقلاب را توسط اتحاد سرمایه داری رفسنجانی با پوست و گوشت حس می‌کنند، ولی چون توان و سواد جنگیدن با استفاه از قلم و فکر و فلسفه را ندارند، رو به اعتراض خیابان یا واکنش‌های سطحی و خشن مطبوعاتی می‌آورند که محصولش را در پیدایش « انصار حزب الله » دیدیم .
جوانان و رزمندگان از جبهه برگشته و شاکی گرچه در کلیات با مرتضی آوینی اشتراک داشتند اما بخاطر نگاه سطحی‌شان ریشه‌های فلسفی و فکری این به غارت برده شدن ارزشها را درک نمی کنند و در نتیجه اعتراض‌هایشان را بر ظواهر یا جنبه‌های شریعتی آن مثل نماز و حجاب و دختر و پسرها و جلوه‌های سکیوالیته در هنر و ادبیات و حداکثر زندگی تجملی مدیران و کارگزاران سازندگی متمرکز می‌کنند.
در همین زمان بود که ساختمانی در تقاطع خیابان سمیه و استاد نجات اللهی خار چشم بسیاری شده بود « سوره »‌ تبدیل به تنها مرکز مقاومت فکری علیه غول بی‌شاخ و دم رفسنجانی و تکنوکراتهای پیرامونش بدون اینکه پشتش به جایی گرم باشد شده بود .
گرچه محمد علی زم مدیر وقت حوزه هنری تمام قد در برابر مخالفین آوینی ایستاده بود و او را حمایت می کرد ، اما بهر حال همه حوزه هنری مرتضی آوینی نبود و زم نیز هیچگاه نمی خواست همه چیز را در ازای یک فرد از دست بدهد .
تمجید شجاعانه آوینی از فیلم «عروس» افخمی شروع حملات بی سابقه ای به وی بود در حدی که در کیهان گستاخانه نوشته شد : « آقای آوینی از فیلم عروس خوشتان آمده یا از خود عروس ( نیکی کریمی ) » اما آوینی تسلیم نشد و با انتشار ویژه نامه « هیچکاک همیشه استاد » به بررسی و معرفی هیچکاک و فورد و ... پرداخت و همین جسارت باعث بازشدن پای آد‌م‌هایی مثل کیومرث پوراحمد و امید روحانی و داوود نژاد و فراستی - که مذهبی نبودند ، ولی با آوینی همفکر بودند – به حلقه آوینی شد کیهانی ها و مدافعان خشک مغز جمهوری اسلامی پیدایش این حلقه را به نشانه‌ی انحراف او از اسلام و انقلاب دانستند و صدا و سیما پخش تصویر و صدای او را ممنوع کرد و کیهان به او و سوره حمله‌های مکرر کرد و دادگاه مطبوعات نیز به فرمان دفتر رهبری یک شماره از نشریه سوره را در چاپخانه توقیف و تماما آنرا خمیر کرد !
حالا آوینی سوم مرغی است که هم در عزا سرش را می برند و هم در عروسی ! مرتضی اکنون هیچکس را جز رفقایش در«سوره»‌ و « روایت فتح » ندارد ، اکنون زیر پای «سوره» بخاطر فشارهای بیرونی ازچند طرف و پشتوانه‌ ضعیف درونی حوزه هنری تحت مدیریت زم آرام آرام دارد خالی می‌شود. آوینی بخاطر دفاعش از سوره و تفکر خودش از همه طرف برای خود دشمن تراشیده است. او به شدت منزوی شده است و این تنهایی در او افسردگی عجیبی ایجاد کرده است.

در فروردین سال 1372 که اوج انزوای آوینی بود در حالیکه همگان مشغول دید و بازدید و عید گردشی هستند مرتضی آوینی دوستان خود را گرد هم می آورد تا از تهران دودآلود و غریب و تنهایی و افسردگی‌اش،رخت بر بندند تا به همان بهشت روی زمینش در جبهه و آدم‌هایی که هنوز در همان دوران طلایی زندگی می‌کنند رجعت کند .
صبح روز بیستم فروردین، مرتضی آوینی بالاخره بر بزرگترین ترس انسان مدرن، یعنی مرگ، غلبه می‌کند و در گودالی در فکه که به قتلگاه شهدای گردان کمیل مشهور است مین والمریای عمل نکرده ای از زمان جنگ او را به آسمانها می رساند .
Excerpt:
There were three Morteza Avini's, connected through a search for the post-modern self. The first one reads about it before the revolution through art; the second one observes it through the revolution and especially the war with Iraq; and the third one lives it and flirts with it through publishing Sooreh and eventually becomes it, by choosing to be killed in a mine-filed