آیا براستی تحریمها بی اثر بوده است؟

بسیاری از شما ایرانیان قطعا این محصول بسیار سالم و خوشمزه و ارزان قیمت گروه تولیدی شیرین عسل را می شناسید که حالا یکی از پر طرفدارترین محصولات صادراتی ایران شده و توانسته است در کشورهای عربی و ترکیه و چند کشور اروپایی نیز بازار خوبی پیدا کند!
  
«های بای اسپشیال» این کوکی کم چربی و بسیار ترد و خوشمزه که ترکیبی است از کاکائو (نه شکلات) و خرما به خاطر ترکیب غذایی و سالمش مدتی است در بعد از تحریم‌های اقتصادی ایران دچار تغییرات عجیبی شده است! به دو عکس این محصول که یکی از آن‌ها برای چند ماه پیش است و دیگری برای هفته های اخیر نگاه کنید :



 متوجه شدید؟ ظاهر این تغییر روش جالب و مرسومی است که این روزها تولید کنندگان ایرانی برای عدم تخلف و سرپیچی از فرمایشات رییس جمهوری فهیم! که فرموده‌اند تحریم‌ها هیچ اثری بر ایران و تولیدات ما نداشته و هیچ گرانی هم در کار نبوده است و اگر تولید کننده ای بدون دلیل کالای خودش رو گران‌تر عرضه کند با وی برخورد جدی به عمل می‌آید!

شاید شما هم مثل خیلی‌های دیگر اعتقاد داشته باشید که پنج گرم که چیزی نیست، حالا اگر این تحریم‌ها در حد همین پنج گرم باشد مشکلی نیست اما دوباره نگاه کنید :
بله پنج گرم در یک محصول سی گرمی یعنی یک ششم آن!


البته شاید جای شکرش باقی باشد که مثلاً در این محصول بجای آنکه کیفیت آن و ترکیب‌های سازنده آن دچار تغییر شود فقط وزن آن تغییر یافته است و البته آن طور که من از بسیاری از دوستانم در تهران سئوال کرده ام شامل بسیاری دیگر از محصولات مثل چیپس و انواع دیگر اسنک ها و ... شده است و ظاهر بدون استثناء غالب تولید کنندگان مواد سوپری از این روش مهیج استفاده کرده‌اند!

حالاسئوال اینجاست که اگر محصولاتی که به چشم می‌آید این چنین دچار تحول شده است کالاهای دیگری که همچنان به قیمت قبل عرضه می‌شود و نمی‌شود شکل ظاهری‌اش را کم کرد مطمئنا پس ترکیبات آن‌را تغییر می‌دهند و البته کسی هم متوجه نمی‌شود و مصرف می‌کند و خوشحال از آنکه قیمتش فرق نکرده است! که نمونه بارزش بنزین می‌باشد! 

! مرتضی و ما


زمستان همان سالی که سید مرتضی آوینی پر کشید سال 1372 کیومرث پوراحمد «مرتضی و ما» را درباره‌ی سیدمرتضی آوینی  ساخت .
دیشب دلم برای آقا مرتضی تنگ شده بود و تنها فیلمی که دم دستم بود همین مرتضی و ما بود ، نشستم و دیدم ، من خودم درباره مرتضی چند مستند ساخته ام که همان سالها از روایت فتح و در تلویزیون هم پخش شد ولی الحق و الانصاف "مرتضی و ما " بهترین فیلمی است که تا کنون درباره مرتضی ساخته شده است ، مخصوصا آن تیتراژ زیبایش که بشقابی پر از مسقطی و شیرینی است و هر کسی تکه ای از آن را بر می دارد !
فیلم تکه مصاحبه‌هایی است با آدم‌های مختلف و بهتر بگویم آدمهایی از هر دو جناح فکری ، دیشب که برای چندمین بار مرتضی و ما را دیدم  آخر فیلم یک جایی ابراهیم حاتمی‌کیا درباره اختلافات و حسد ورزی و کج فهمی هایی که اواخر حیات مرتضی برایش بوجود آورده بودند می‌گوید « چه غوغایی درست کردن و اصلا گفتیم ما وایسیم کنار تماشا کنیم انگار کل ماجرا همین است».
چقدر این حرف ابراهیم به دلم نشست و دیدم چقدر اتفاقات این روزها را هم می تواند به تصویر بکشد این حرف !  پوراحمد مثل همیشه و همه کارهایش خیلی خوب آدم‌ها و حرف‌هاشان را انتخاب کرده و خیلی خوب آن‌ها راشناخته است. این فیلم تاریخ مصرف ندارد و هرگز کهنه نمی شود از آن دسته فیلمهاست که باید ببینیم و یادمان نرود که جامعه مان چطور انسانها را ایستاده سرمی برد و سنگسار فکری و فرهنگی می کند .

چادر یا دکلته ؟


تب چهل درجه و گریه زاری خانم پروانه معصومی را که به گفته خودش «با اون حالش دیدار رهبر را اولی دانسته» بود را که یادتان نرفته؟
ظاهراً ایشان عادتشان هست این‌گونه دیدارها حالا چادر و دکلته اش زیاد مهم نیست! مهم ظاهراً مجیزگویی قدرت است! 

مرتضی آوینی ! مردی که از نو باید اورا شناخت


دفترش مقابل دفتر مجله ما بود چند باری برای صحبت با محمد رضا سرشار آمده بود سوره نوجوانان و بعضی وقتها هم می آمد وضویی می گرفت و می رفت من چند ماهی بود که در سوره نوجوانان مشغول کار بودم و هنوز هم فرصت و دلیلی نشده بود تا از دیگران بپرسم این آقا کیست ، تا که یک روز در راه پله های مجله دیدمش و سلام کردم و صحبت که کردیم دیدم صدایش چقدر آشناست ....
به مجله که رسیدم از محسن مومنی سئوال کردم این آقاهه کیست که بعضی وقتها اینجا می آید ؟ و گفت : سید مرتضی آوینی را می گویی ؟
و دیگر همان شد که تو گویی افسانه ام را یافته ام و بیشتر دیگر باید بقول همکارها در سوره پیدایم می کردند تا محل کارم ، رفته رفته ارتباطاتمان زیاد شد تا آنکه در سال 1371 و بازگشایی مجدد روایت فتح افتخار آن را داشتم که به واقعیت در کنار سید مرتضی شاگردی کنم و بعدها البته به واسطه آنکه در دانشگاه نیز کارگردانی سینما می خواندم – که اصلی ترین مشوقم برای انتخاب این رشته نیز هم او بود – در سایه ایشان چند مستند نیز برای تلویزیون ساختم که معروفترین آن « رقص شیدایی » بود که در محرم سال 1372 از تلویزیون پخش شد و به عملیات والفجر هشت مربوط می شد .
اما سید مرتضی آوینی !
آن چیزی که این روزها غنیمت خواران و مرده خواران از او ساخته اند با چیزی که سید مرتضی آوینی بود از زمین تا آسمان فاصله است !
سید مرتضی نیز مثل خیلی از ماها زندگی پر از فراز و نشیبی داشته ! اما در سه بخش عمده می شود او را تعریف کرد :
آوینی اول یک جوان هیپی نقاش و شاعر و تشنه فلسفه‌ و ادبیات است که در دانشکده‌ معماری دانشگاه تهران در سالهای اول دهه‌ پنجاه دانشجو بوده و بخاطر اولا خونگرم بودنش و دوما شلوغکاری هایش که از برپایی شب شعر گرفته تا اردوی کوه و جلسات نقد شعر و داستان چهره شناخته شده ای برای خودش بوده است .
سید مرتضی در همان سالها با غزاله علیزاده هم آشنا بوده و دوست می شوند و این دوستی تا مدتها هم ادامه داشته است ، مرتضی هیچ ابایی از پنهان کردن و یا کتمان گذشته خودش نداشت و بارها درجمع های خودمانی مان می گفت که در آن سالها جوانی بوده که غیرمذهبی خوشگذاران و اهل فکر عاشق‌پیشه و گاها اهل الکل و گراس و .. هم بوده است و دل بسته سینما و موزیکهای راک بیتلز و لد زپلین هم بوده .
تیپ ظاهری آنزمان مرتضی با ریش و موی بلند و تیپ فکری و فلسفی و اقتصادی چپگرایانه اش که مشتاق به سبک‌های گوناگون معنوی دنیا بوده است که البته بسیار هم جالب بوده و نمی دانم چرا در جمهوری اسلامی با آنکه خود مرتضی آوینی بارها و بارها هم از آن زمانها در مقالات و مصاحبه هاش یاد کرده است این بخش را همواره سانسور می کنند ؟
اما آوینی دوم همان هنرمند هیپی و رادیکال و متمایل به چپ است که آرام آرام همزمان با انقلاب و همین‌طور گذشتن از دوران خامی جوانی، تجسم ایده‌آل‌هایش را در انقلاب اسلامی می‌بیند و با همان روحیه‌ مستقل و اکثریت‌گریز چپ اندیشش متحول می‌شود و خلاصه انقلاب در حکومت ایران، در دروان مرتضی آوینی هم مثل میلیون‌ها جوان شبیه به او، انقلابی به پا می‌کند.
مثل خیلی‌های دیگر او هم به شدت به اسلام علاقه مند می شود و شروع به نماز خواندن می کند و بقول خودش ترک «معصیت‌های» دوران هیپی‌گری‌اش را آغاز می کند .
با این انقلاب، آوینی جدید سعی می‌کند آوینی اول را بکشد. نوشته‌ها و شعرها و نقاشی‌هایش را در گونی ای می ریزد و به آتش می کشد . از دوستان سابقش و همچنان از غزاله علیزاده کناره می‌گیرد و خودش را از نو بازتولید می‌کند.
شاید الان شنیدن این حرفها عجیب باشد ولی اگر پرس و جو کنیم این تغییر فاز خیلی آن زمان شایع بود و خیلی ها مبتلا به آن بودند که کاملا هم البته قابل فهم است.
با پیروزی انقلاب اسلامی ته مایه های گرایش‌های چپگرایانه ای که در او هنوز مانده بود او را به جهاد سازندگی و رفتن به ده‌کوره‌های دوردست و کمک به ستمدیدگان و ضعیف‌نگاه‌داشته شدگان می‌کشاند و همزمان علاق و مطالعات هنری‌اش در او وسوسه‌ی فیلم ساختن را که همیشه داشته است تقویت می‌کند.
مستند بشاگرد که آن زمان در تمام ایران سروصدا کرد ترکیب این علایق بود ، گروههای دانشجویی آنزمان مستند بشاگرد و فیلم دیگری را بنام آفریقای سیاه را در دانشگاهها و مجامع کشور به نمایش گذاشتند و شاید همان تاثیر بود که مرتضی را در راهی که آغاز کرده بود مصممتر نمود .
آرام آرام با پیش آمدن جنگ و شدت گرفتن جو مذهبی و در عین حال به شدت غیر مادی آن روزها، سید مرتضی آوینی شاعرپیشه و معنویت‌پرست شیفته‌ حال و هوا و جو بی‌مانند جبهه ها می‌شود. گفتارهای روایت فتح او را که گوش دهید پرواضح است که جنگ برای آوینی معنی بسیار بیشتری از یک تقابل نظامی یا سیاسی دارد.
او به چشم فلسفی به جنگ نگاه می‌کند و آن را دوره و اتفاقی استثنایی در تاریخ تمدن بشریت می‌بیند که در آن، تمام قواعد حاکم بر دوران پس از روشنگری و محور آن یعنی محوریت ذهن یا سابجکت، معلق شده‌اند.
«بسیجی» برای آوینی صرفا یک نیروی نظامی و رزمنده دواطلب نیست او بسیجی را یک انسان جدید و استثنایی می داند که در نتیجه‌ انقلابی جدید و استثنایی به وجود آمده است. انسانی که «خود» ندارد یا اگر دارد بطرز غریبی با «خود» محصول روشنگری و مدرنیته فرق دارد. انسانی فرامدرن که از مرگ نمی‌ترسد و درنتیجه به طرز یگانه‌ای بر عالم مادی بیرون و دردها، شادی‌ها و لذت‌هایش تسلط دارد .
بسیجی مد نظر آوینی به طرز جالبی منطبق بر ایده‌های بسیاری از تفکرهای عرفانی دنیا است و بخصوص عرفان اسلامی. هر چه آوینی بیشتر جبهه را کشف می‌کند، بیشتر به عرفان کشیده می‌شود و بالعکس. علاقه‌ی او به نیچه و هایدگر هم به این نگاه او به انسان غیر مدرن (یا بهتر بگویم فرامدرن) محصول جبهه کمک می‌کند.
البته تصور او از جببه و بسیجی آرمانی است و بخاطر فاصله‌ی مکانی‌اش از آن است که می‌تواند آن را با نگاهی چنین عرفانی و فلسفی ببیند. و چون «روایت فتح» بیشتر روی میز مونتاژ در استودیو ساخته می‌شد تا سرصحنه آوینی فرصت زیادی نمی یابد تا در جبهه ها حضور یابد و برای همین ابعاد کاملا «مدرن» جبهه و جنگ و روزمرگی‌ها و خودخواهی‌ها و کثافت‌کاری‌ها و اصولا سیاست پشت آن را از نزدیک نمی‌دید یا نمی‌خواست ببیند.
اما مهمترین بخش آوینی به دوران پس از جنگ و درگذشت انسان آرمانی آوینی، یعنی روح الله خمینی، و آغاز شدن دوران سازندگی مربوط می شود .
آوینی سوم آرام آرام می‌فهمد که آن انسان آرمانی پایان یافته است، یا شاید هم هرگز بیرون از ذهن او وجود نداشته است. دعواهای بر سر قدرت و ثروت، استفاده‌ی ابزاری از اسلام، بازتولید فلسفه‌ اقتصادی و اجتماعی دوران سلطنت زیر عمامه و ریش و تکنوکرات گرایی که رفسنجانی و یارانش به آن دامن می زدند ، آوینی را به تدریج وارد یک جنگ تازه می‌کند. آوینی تازه می‌خواهد یک تنه و با یک مجله با تفکر فلسفی سرمایه‌پرست، آمریکازده‌، مدرنیته‌محور و منکر استعمار محصول دوران سازندگی بجنگد.
خیلی از همان بسیجی‌های به شهر برگشته هم خطر دزدیده شدن انقلاب را توسط اتحاد سرمایه داری رفسنجانی با پوست و گوشت حس می‌کنند، ولی چون توان و سواد جنگیدن با استفاه از قلم و فکر و فلسفه را ندارند، رو به اعتراض خیابان یا واکنش‌های سطحی و خشن مطبوعاتی می‌آورند که محصولش را در پیدایش « انصار حزب الله » دیدیم .
جوانان و رزمندگان از جبهه برگشته و شاکی گرچه در کلیات با مرتضی آوینی اشتراک داشتند اما بخاطر نگاه سطحی‌شان ریشه‌های فلسفی و فکری این به غارت برده شدن ارزشها را درک نمی کنند و در نتیجه اعتراض‌هایشان را بر ظواهر یا جنبه‌های شریعتی آن مثل نماز و حجاب و دختر و پسرها و جلوه‌های سکیوالیته در هنر و ادبیات و حداکثر زندگی تجملی مدیران و کارگزاران سازندگی متمرکز می‌کنند.
در همین زمان بود که ساختمانی در تقاطع خیابان سمیه و استاد نجات اللهی خار چشم بسیاری شده بود « سوره »‌ تبدیل به تنها مرکز مقاومت فکری علیه غول بی‌شاخ و دم رفسنجانی و تکنوکراتهای پیرامونش بدون اینکه پشتش به جایی گرم باشد شده بود .
گرچه محمد علی زم مدیر وقت حوزه هنری تمام قد در برابر مخالفین آوینی ایستاده بود و او را حمایت می کرد ، اما بهر حال همه حوزه هنری مرتضی آوینی نبود و زم نیز هیچگاه نمی خواست همه چیز را در ازای یک فرد از دست بدهد .
تمجید شجاعانه آوینی از فیلم «عروس» افخمی شروع حملات بی سابقه ای به وی بود در حدی که در کیهان گستاخانه نوشته شد : « آقای آوینی از فیلم عروس خوشتان آمده یا از خود عروس ( نیکی کریمی ) » اما آوینی تسلیم نشد و با انتشار ویژه نامه « هیچکاک همیشه استاد » به بررسی و معرفی هیچکاک و فورد و ... پرداخت و همین جسارت باعث بازشدن پای آد‌م‌هایی مثل کیومرث پوراحمد و امید روحانی و داوود نژاد و فراستی - که مذهبی نبودند ، ولی با آوینی همفکر بودند – به حلقه آوینی شد کیهانی ها و مدافعان خشک مغز جمهوری اسلامی پیدایش این حلقه را به نشانه‌ی انحراف او از اسلام و انقلاب دانستند و صدا و سیما پخش تصویر و صدای او را ممنوع کرد و کیهان به او و سوره حمله‌های مکرر کرد و دادگاه مطبوعات نیز به فرمان دفتر رهبری یک شماره از نشریه سوره را در چاپخانه توقیف و تماما آنرا خمیر کرد !
حالا آوینی سوم مرغی است که هم در عزا سرش را می برند و هم در عروسی ! مرتضی اکنون هیچکس را جز رفقایش در«سوره»‌ و « روایت فتح » ندارد ، اکنون زیر پای «سوره» بخاطر فشارهای بیرونی ازچند طرف و پشتوانه‌ ضعیف درونی حوزه هنری تحت مدیریت زم آرام آرام دارد خالی می‌شود. آوینی بخاطر دفاعش از سوره و تفکر خودش از همه طرف برای خود دشمن تراشیده است. او به شدت منزوی شده است و این تنهایی در او افسردگی عجیبی ایجاد کرده است.

در فروردین سال 1372 که اوج انزوای آوینی بود در حالیکه همگان مشغول دید و بازدید و عید گردشی هستند مرتضی آوینی دوستان خود را گرد هم می آورد تا از تهران دودآلود و غریب و تنهایی و افسردگی‌اش،رخت بر بندند تا به همان بهشت روی زمینش در جبهه و آدم‌هایی که هنوز در همان دوران طلایی زندگی می‌کنند رجعت کند .
صبح روز بیستم فروردین، مرتضی آوینی بالاخره بر بزرگترین ترس انسان مدرن، یعنی مرگ، غلبه می‌کند و در گودالی در فکه که به قتلگاه شهدای گردان کمیل مشهور است مین والمریای عمل نکرده ای از زمان جنگ او را به آسمانها می رساند .
Excerpt:
There were three Morteza Avini's, connected through a search for the post-modern self. The first one reads about it before the revolution through art; the second one observes it through the revolution and especially the war with Iraq; and the third one lives it and flirts with it through publishing Sooreh and eventually becomes it, by choosing to be killed in a mine-filed

خانواده الهی ، دزدانی با چراغ


چندی پیش برایتان از سلطان خراسان یعنی عباس واعظ طبسی گفتم (+)، مافیای آستان قدس رضوی بی شک یکی از بزرگترین دستگاههای اقتصادی است که به مدد زیر چتر حمایت خامنه ای بودن از هر گونه نظارت و تحقیق و تفحص نیز مصون می باشد.
گرچه همگان آستان قدس رضوی را با نام واعظ طبسی می شناسند اما در پناه این نام افراد بسیاری رشد کرده اند و پنجه بر اقتصاد پنهان این بزرگترین مافیای اقتصادی کشور انداخته اند، یکی از مشهورترین آنان «خانواده الهی» می باشد.
 مهندس سید مرتضی الهی، یکی از پرنفوذترین افراد در دستگاه اقتصادی آستان قدس می باشد که اغلب کارخانجات آستان قدس مخصوصاً صنایع قند و شکر و فرش زیر نظر ایشان می باشد(+) . نامبرده با همکاری پسران خویش و همچنین «نوبری‌ها» برادر و خواهری که قبل از انقلاب به آلمان شهر هامبورگ مهاجرت کرده‌اند اقدام به فروش فرش‌های آستان قدس می‌نماید.
مرتضی الهی و همسرش دارای تابعیت آمریکایی می‌باشند ...

دکتر مصطفی الهی 

دکتر سید مصطفی الهی(+) و (+) ؛ فرزند ارشد مهندس مرتضی الهی
ایشان یار غار آقای دکتر مصطفی نوربخش بوده و در زمان ریاست نوربخش معاون نامبرده بوده است ویکی از اقدامات و خلاف کوچک آن : خرید ساختمان و شرکت انفورماتیک با تمام لوازم به مبلغ چهار میلیارد تومان بوده است! در حالی که فقط لوازم موجود و یا زمین این شرکت بیشتر از چهار میلیارد ارزش داشته است.
بعدها در زمان دولت آقای خاتمی؛ آقای الهی به جرم سو استفاده و اختلاس‌های فراوان بازداشت می‌شود اما با حمایت‌های آقای واعظ طبسی از موضوعات تبرئه گشته و بعد از آن به دبی نقل و مکان می‌نماید. و با سرمایهای بیش از ده میلیارد دلار مشغول به کار ساخت و ساز برج های بلند مرتبه می شود(+) .
ایشان هم اکنون در دبی شرکت‌های متعددی ایجاد کرده که مهم‌ترین آن اویسیس می‌باشد که در کار ساخت و ساز ساختمان و غیره فعالیت نموده. (+)
 نامبرده دو ساختمان به نام اویسیس یک و دو در منطقه اسپورت سیتی در حال ساخت دارد که اقدام به پیش فروش آن‌ها با شرایط ویژه به ایرانیان می‌نماید قرار بود در سال ۲۰۰۸ ساختمان اول به اتمام رسیده باشد و در سال ۲۰۰۹ ساختمان دوم.(+) اما هنوز برج ۱۸ طبقه اول در طبقه چهارم متوقف شده است. (+)
ایشان در چین نیز سرمایه گذاری‌هایی نموده است و در منطقه ورلد شهر پکن برای ساختن هتل و فروشگاه و... در حال ساخت و ساز می‌باشد.
وی سالیان سال است که مشاور اقتصادی واعظ طبسی می‌باشد. در کارنامه کاری او چهار سال زندگی در آلمان و ریاست بانک ملی ایران در آلمان نیز در کارنامه وی می‌باشد.
 چندین ویلا در دبی در منطقه عربین رنجرز بنام اوست اما خودش در یکی از آپارتمان‌های (اعمار) نزدیک میدان ساعت زندگی می‌کند.
دارای سه فرزند می‌باشد. زهرا (نامبرده اکنون در دانشگاه کلمبیا در آمریکا مشغول تحصیل در مقطع کارشناس ارشد می‌باشد) امین (در دانشگاه آمریکایی امارت مشغول به تحصیل و است و نورا) ۶ ساله.
مصطفی الهی از سال ۲۰۰۹ در ایران دوباره مستقر شده و پست‌های بی‌شماری در دانشگاه مشهد و آستان قدس و بانک‌های ایران به وی سپرده شده است. منزل ایشان در تهران در شهرک غرب، خیابان ایران زمین جنب منزل سفیر سودان می‌باشد.
نامبرده جدیداً با ایجاد برند (ال تک) محصولات الکترونیکی را وارد و به دستگاه‌های دولتی با توجه به نفوذشان بفروش می‌رساند. شرکتی هم بنام اویسیس در اوکراین دارند.
 دکتر سید مجتبی الهی:
 ایشان پسر دوم آقای مهندس الهی می‌باشد حدوداً چهل سال است که در آمریکا زندگی می‌کند و در شهر ریچموند ساکن هستند. چندین سال است که بیکار می‌باشد و این در حالی است که در آنجا صاحب ویلا و ... می‌باشد. همیشه برکت آستان قدس مددکار مشارالیه می‌باشد.
 مجتمع زهرا فندیشن با هزینه آستان قدس و سیاه نمایی تبلیغ برای ساخت و کمک‌های مردمی به اتمام رسیده و نامبرده مدیریت آن را بعهده دارد. ایشان یکی از افرادی است که در امر خرید وسایل و تجهیزات مددکار جمهوری اسلامی می‌باشد.
دارای دو فرزند بنام سید حسین ۱۰ ساله و سیده مریم ۷ ساله می‌باشد. هر سال هم حداقل ۳ یا ۴ بار به ایران سفر می‌کند.
 مهندس سید مجید الهی:
پسر سوم مهندس مرتضی الهی که تا سال ۲۰۰۸ در اتریش زندگی می‌کرده و دارای تابعیت اتریش می‌باشد و دارای شرکت‌های متعددی در اتریش بوده است.
سال ۲۰۰۸ به دبی مهاجرت می‌کند و مدیرعامل شرکت اویسیس جنرال تریدینگ می‌شود.
ایشان در سال ۲۰۰۹ به ایران رفته و در آستان قدس مشغول بکار شده است. در سال ۲۰۰۹ همسر ایشان به دلیل سرطان در اتریش فوت می‌کند، دارای دو فرزند می‌باشد. صبا الهی :که دانشجوی سال آخر در دانشگاه آمریکایی در دبی می‌باشد و سبحان که در مدرسه آمریکایی منطقه جمیرا سال ۱۱ تحصیل می‌کند. ایشان تمام آخر هفته به دبی سفر می‌کند تا در کنار فرزندانش باشد!

! وقتی آقای رئیس جمهور با این همه مشغله رتبه می گیرد


سایت دانشگاه علم و صنعت نوشته است که :
«بر اساس یک صد و شصت‏ و ششمین جلسه هيأت مميزه این دانشگاه در تاریخ ۵/۱۰/۹۰ پرونده ارتقاء جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد دارای مدرک تحصيلی دکتری در رشته مهندسی عمران - گرايش حمل و نقل، فارغ‌التحصیل از دانشگاه علم و صنعت ايران، به منظور ارتقاء از مرتبه استادياری به دانشياری مطرح و به تصويب رسيد. ضمن عرض تبريک صميمانه، برای ايشان توفيق روز افزون و کسب مدارج علمی بالاتر را آرزومنديم.»
 مبارک است دیگر حتماً! و ضمن عرض تبریک به ایشان، باید عرض کنم که همان طور که همه می‌دانیم و صد البته هیات ممیزه آن دانشگاه هم می‌داند، پارامترهای امتیازدهی جهت ارتقای رتبه، تعداد مقالات معتبر پژوهشی، سوابق تدریس و سوابق اجرایی در دانشگاه است.
حالا در این گیر و دار شخص دوم مملکت با آن همه مشغله اجرایی کی وقت تدریس و پژوهش و راهنمایی پایان نامه و چاپ مقاله و کتاب داشته‌اند که الآن دانشیار شدند؟
 ما که هرچه اسم ایشان را جستجو کردیم مقاله‌ای به نامشان ندیدیم! تنها کتابشان هم کتاب «اتاق امن زلزله» است که به همراه آقای محرابیان وزیر اسبق صنایع نوشتند و بعداً در دادگاه معلوم شد که آقای محرابیان طرح اتاق امن زلزله را از فرد دیگری کش رفته‌اند و به نام خودشان منتشر کرده‌اند! (حالا کاری هم نداریم که این مسئله و یا واضح‌تر بگویم افتضاح در هر کشور دیگری اتفاق می‌افتاد نه تنها یک رسوایی بود بلکه منجر به استعفا رئیس جمهور هم می‌شد همین چند وقت پیش بود که رئیس جمهور آلمان به خاطر استفاده از یک وام مسکن که اتفاقاً همه اقساطش را هم پرداخت کرده بود رسوای خاص و عام شد و نهایت استعفا داد).
  از لحاظ سوابق تدریس هم نمی‌دانم در این مدت مشغولیت ایشان به امور ریاست جمهوری که به غیر از آن چند روزی که قهر کرده بودند و بقول خودشان دور کاری می‌کردند مابقی ایام را که بارها گفته‌اند روزی ۱۸ ساعت و چه بسا بیشتر مشغول کار کردن هستند، پس این سئوال الآن مطرح می‌شود که خوب کی توانسته‌اند آن سابقه کذایی را در دانشگاه پر کنند که اکنون این ارتقا صورت گیرد!؟
 از لحاظ سوابق اجرایی هم احتمالاً دوستان علم و صنعتی، ریاست جمهوری را هم جزو سوابق اجرایی آکادمیک حساب کرده‌اند! البته بی انصافی است فراموش شود که ایشان حدود بیست سال پیش رییس دفتر دانشگاه بوده‌اند! و اصلاً هم به بودجه اختصاص داده شده به دانشگاه علم و صنعت از طرف رئیس جمهور ربطی ندارد ...
 همه این‌ها را که گفتیم البته پر واضح است که ایشان همان‌طوری که زمانی که استاندار اردبیل بودند و علیرغم داشتن پست دولتی و اجرایی، دانشجوی دکتری شدند و به لطف آقای دکتر بهبهانی وزیر اسبق راه و رییس جدید شرکت ملی نفت‌کش، مدرک دکتری گرفتند، حالا هم بدون تدریس و تألیف و پژوهش و مقاله آی اس آی و...، به یکباره دانشیار و چه بهتر از استفاده از این فرصت، کاش یک دفعه استاد تمام می‌شدند و خلاص!

مکارم شيرازی خودش می‌فهمد چه می‌گويد؟


منظور آقای مکارم شيرازی از اینکه مراسم سنتی و میهنی چهارشنبه سوری خرافه است و باید آن‌را حذف کرد چیست؟
البته ایشان اولین نفری نیستند که در باب چهارشنبه سوری حرف زده‌اند و خیلی قبل‌تر هم آقای مطهری که از قضا یکی از اندیشمندترین این‌ها بوده است در باب چهارشنبه سوری بسیار گفته و آن‌را بدون اینکه حتی مجتهد هم باشد حرام اعلام کرده است! .
تا جايی که يادم است مراجع تقليد بايد در علم منطق آدم‌های قوی‌ای باشند. حالا این آقای مکارم چطور با اين منطق سست مرجع شده است نمی‌دانم؟
شايد هم البته از روی نادانی راجع به این رسم تاریخی میان ایرانیان اين حرف‌ها را زده و شايد هم چيزهايی را که به او گفتند قاطی کرده و البته از همه مهم‌تر اینکه شاید باز حکومت از ترس اینکه در شلوغی و هیاهو این رسم، ملت اعتراضی کنند خواسته پیشاپیش بسیجیان و هوادارانش را با اتکا به این گفته ایشان بساط سرکوب را علم کند.
و البته که این حکومت با هرچه که ملت در آن گرد هم بیایند و شادی کنند مخالف است ماجرای مسخره بگیر و ببند های پلیس و دادستانی بعد از جمع شدن چند جوان در یک پارک و آب بازی آن‌ها را که یادتان نرفته؟ مگر احمدی مقدم نیامد و اعلام کرد که این برنامه شیطانی بوده و از سوی سرویس‌های جاسوسی غرب و دشمنان طرح ریزی شده است!
یک خاطره ای هم از این مرجع تقلید دارم که شاید برایتان جالب باشد! :
یک‌بار برای یکی از کنگره های اقامه نماز که هر سال در شهرهای مختلف و با هزینه گزاف برپا می‌شود قرار بود همین آقای مکارم شیرازی را به عنوان سخنران دعوت کنند، دعوت نامه ایشان را با چند نفر از همکاران بردیم قم و می‌خواستیم هماهنگی‌ای هم با ایشان درباره اینکه چقدر زمان لازم دارند و این‌ها انجام بدهیم، به دفتر ایشان رفتیم و بعد از کلی انتظار - که حاج آقا الآن مشغول هستند! - ما را بردند به يک اتاقی و گفتند که منتظر شويد. ولی باورتان نمی‌شود که بالای ديوار، درست مثل شاهنشاه‌های مستبد دنيا، آقای مکارم شيرازی عکس گنده‌ی دو در سه متری خودش را زده بود و وقتی هم آمد توی اتاق زير آن نشست!
در تمام مدتی که آنجا بودیم و ایشان حرف می‌زد این سئوال در ذهن من وول می‌خورد که واقعاً این چنین آدمی که این قدر خودپرستی‌اش تابلو است می‌شود ادعای فضيلت و مرجعيتش را باور کرد؟

 در همین باره :

! لقب جدید،خیلی محرمانه


نمای اول :
چهار یا پنج سالم بود رفته بودیم شهریار و پدر و مادر و خاله‌هایم دور ضبط صوتی نشسته بودند و نوار سخنرانی «آقا» را گوش می‌دادند! یک کاغذ پلی کپی شده از عکس «آقا» را، شوهر خاله‌ام از جیب کتش که چهار تا کرده بود در آورد همه دست به دست کردند و نگاه کردند ...
«آقا» به ایران آمد انقلاب پیروز شده بود و با خانواده به قم رفته بودیم، «آقا» بعد از روزهای ملتهب انقلاب به قم رفته بود و هنوز به جماران هم نیامده بود در بالکن خانه محقرش نشسته بود و مردم در کوچه و خیابان به دیدارش آمده بودند! مادرم با دست نشانم داد و گفت «امام» را نگاه کن!
«آقا» حالا «امام» شده بود!
«امام» که فوت کرد به یکباره «حجت الاسلام علی خامنه ای» شد «آیه الله خامنه ای» و «ولی فقیه امر مسلمین جهان» و بعدتر هم ولایت فقیه شد «ولایت مطلقه فقیه»!
همه این‌ها در حالی بود که هنوز از این ولی امر مطلقه فقیه مسلمین جهان کسی نه اجتهادی دیده بود نه رساله ای، و نه آن روز بل که هنوز که هنوز است بسیاری از مراجع تقلید بنام شیعه اجتهاد و مرتبه «آیت الله» بودن ایشان را قبول ندارند.
نمای دوم :
ترکیه که بودم تو آپارتمان محل سکونتم در همسایگی من یک خانواده ای بود از وقتی که شنیدن من ایرانی هستم خیلی محبت می‌کردند و در آپارتمان همه مرد آن خانواده را حاجی صدا می‌کردند یک روز از همسایه بغلی‌ام پرسیدم این حاجی چه کاره است و شغلش چیست؟ گفت ایشان «امام» هستند! تعجب کردم و پرسیدم امام!؟ یعنی چی؟ گفت بله ایشان امام هستند، امام مسجد محل! بعد فهمیدم این «امام» با «امام» ما خیلی فرق دارد و کلاً در ترکیه و دیگر کشورهای اسلامی به هر آدمی که امام جماعت باشد و یا روحانی و دانش آموخته حوزه علمیه می‌گویند «امام»، این را گفتم که فکر نکنید این «امام» خواندن آنچنان آش دهان سوزی است!
همه این‌ها را که گفتم منظورم این بود که نه روح الله موسوی خمینی «امام» شدنش با دستور و اعلامیه و و اجبار بود! و نه آن «امام» آنکارایی! پیش‌تر هم نه «موسی صدر» وقتی که همه لبنانی‌ها عاشقش شدند دستور داد تا او را «امام موسی صدر» بخوانند!
حالا سید علی خامنه ای، «آقا» دیروز و «حجت الاسلام» پریروز هوس «امام» شدن کرده و فکر می‌کند همه چیز با بخشنامه و دستور مستقیم و محرمانه انجام می‌شود، روزگار غریبی است...