تاریخ تکرار می شود ! شرح حمله به دفتر آقای منتظری در سیزده سال پیش


توضیح
مدتی است در فکر نوشتن این مطلبم و شاید دیر هم شده باشد ،از زمان شنیدن خبر تهاجم وحشیانه به بیت آقای منتظری و بعدا پلمب دفتر ایشان می خواستم بنویسم این مطلب را منتها می دانید که این روزها در تدارک و فکر رفتن هستم و همه اش به دیدار دوستان و کارهای انجام نشده می گذرد . بهر حال امروز نوشتم...

اینکه می گویند تاریخ تکرار می شود ظاهرا حرف درستی است و دست کم در جمهوری اسلامی و بهتر بگویم در میان محافظه کاران درست تر . نمی دانم چرا به همه کارها و شیوه های آنها که نگاه می کنم می بینم هیچ فرقی نکرده است انگار یک پازلی دارند و هی برای هر کاری کنار هم می چینندش و بعد دوباره از سر ، فیلم اظهارات آن طلبه  خشمگین مقابل بیت آقایان صانعی و منتظری را همه دیدید ، من هم دیدم و وقتی دیدم یاد  سیزده سال پیش خودم افتادم که وظیفه امروز این طلبه را بر عهده داشتم .
سیزده سال پیش ودر بعد از سخنرانی سیزده رجب آقای منتظری که در نجف آباد و قم بلوایی درست شده بود ،تاریخها را الان درست بیاد ندارم و روز ها را شاید اشتباه کنم اما کلیت و اتفاقها را تماما بیاد دارم درست همین روال انجام شد که این روزها انجام می شود .

نیمه شب بود که همه در منزل حسین الله کرم جمع شدیم ، الله کرم هنوز به شهرک کلاهدوز نرفته بود و خانه اش در پشت اتش نشانی خیابان هفده شهریور بود ، نمی دانستیم باید چکار کنیم هر کس نظری داشت تا اینکه حسین سازور امد و گفت باید فردا که یکشنبه روزی بود برویم پیش آقای خامنه ای در دفتر ایشان،  از زمان ریاست جمهوری اش رسم است که یکشنبه صبح ها بعد از نماز صبح زیارت عاشورا خوانده می شود و معمولا مداحهایی چون منصور ارضی یا سازور یا سعید حدادیان و ... این وظیفه را بر عهده دارند فردای آن روز هم حسین سازور قرار بود زیارت عاشورا بخواند.
صبح زود رفتیم و جمعی حدود شاید ده نفر بودیم که البته وقتی که دم در ورودی بیت در خیابان آذر بایجان بودیم دیدیم که برادران کاوه هم آمده اند و منتظرند ، کاوه ها مسئولان انصار ولایت اصفهان بودند که همان انصار حزب الله بود .
داخل شدیم و تعدادی هم از مسئولان کشور آمده بودند نماز صبح را به امامت آقای خامنه ای خواندیم وبعدش هم حسین سازور زیارت عاشورا را خواند و در آخر سفره را پهن کردند و صبحانه آوردند ، در همین بین آقای رفیعا آمد و گفت صبر کنید همه بروند بعد صحبت خواهیم کرد فکر کنم بعد از صبحانه آقای شریعتمداری که آنزمان وزیر بازرگانی بودند نیم ساعتی با ایشان حرف زدند و تعداد دیگر کم شده بود رفتیم و نشستیم دور آقای خامنه ای که در کنارش آقای معزی و حمید نقاشان هم نشسته بودند ، بعد اولین سئوال ایشان از الله کرم این بود که : " خوب اتفاقات را می دانید حزب الله چکاره هست این وسط ؟ " آقای خامنه ای معمولا در دیدارهای خصوصی طرز صحبت کردنشان بسیار متفاوت بود با آن نحوی که عمومی و علنا همیشه حرف می زنند و خوب این نوع صحبت کردن را هم ما خیلی دوست داشتیم ! آقای الله کرم برآوردی از شرایط تهران و قم دادند و امیر حسین کاوه هم وضعیت اصفهان و نجف آباد را توضیح داد و کمی از نیروی انتظامی و فرماندهی اصفهان گلایه کرد که مانع کار بچه ها می شوند ( دقیقا یکماه بعد فرماندهی نیروی انتظامی اصفهان هم عوض شد ) . بعداز اینکه وضعیت را شرح دادیم  آقای خامنه ای گفت بهر حال باید این شیخ ادب شود و گمان نکند که مملکت بدون متولی هست من به آقایان قوه قضائیه و اطلاعات هم گفتم دستتان را باز بگذارد و از من اگر می شنوید دیگر به خانه نروید از همین جا بروید قم و یا الله گفتند و بلند شدند و رفتند چند قدم نرفته بودند بسمت در کانکس که برگشتند و گفتند اما آقایان مراقب باشید کسی شعار مرده باد و مرگ ندهد این قبح قضیه که نباید کسی شعار مرگ بر آیت الله بدهد نباید شکسته شود ، ما هم بروی چشم گفتیم و ایشان رفتند .
ایشان که رفتند آقای نقاشان جلسه را دست گرفتند و گفتند خب چه می کنید ؟ سازور هم برگشت گفت هیچی حاج حمید میریم و سه صوته اونجارو رو سرش خراب می کنیم ! لبخند رضایت روی چهره نقاشان نشست و گفت البته  مراقب باشید که ما فقط نمی خواهیم آنجا را خراب کنیم می خواهیم برای همیشه درش بسته باشد ، کسی اهل پرده پوشی نبود و همه لخت و عور صحبت میکردند که الله کرم گفت یعنی بکشیمش ؟ که رفیعا گفت نه نه فعلا زوده در حصر میخواهیم بکشیمش .
مشکلی نبود ظاهرا و گفتیم پس ما حرکت می کنیم که آقای نقاشان گفت وضع مالیتان چطور است  بهر حال خرج دارد اینطور کارها ! دقیقا یادم نیست ولیچند تراول چک به آقای الله کرم دادند و به آقای رفیعا هم گفتند مقداری هم نقد بدهید که دادند و ما آمدیم بیرون .
رفتیم روی همان چمنهای مقابل دفتر نشستیم چند دقیقه ای و صحبت کردیم که چه کنیم ؟ برنامه ریزی کردیم و الله کرم وظیفه هر کس را گفت و قرار شد مسعود ده نمکی و دکتر تورانی و چند نفر دیگر تهران بمانند تا باقی بچه ها را جمع کنند و بفرستند قم و ماهم راه افتادیم .
ساعت حدود نه صبح بود که راه افتادیم و در راه هم با بچه های قم تماس می گرفتیم که همه گفته بودند مقابل مسجد اعظم جمع شده اند ، کاوه ها هم قرار شد بروند و در سپاه اصفهان همه را جمع کنند و بریزند نجف آباد .

نزدیکهای یک ظهر بود که رسیدیم قم ، عوارضی که بودیم آقای ملکوتیان از دفتر آقای مصباح تماس گرفتند که بیائید اینجا ، منظورش منزل آقای مصباح بود ، رفتیم زنبل آباد که آنجا آقای مصباح خانه ای داشتند که بهش می گفتند بهار خواب آقای بادامچیان و جنتی هم آنجا بودند و نشسته بودند روی تخت در حیاط و قلیان می کشیدند که ما برنامه را گفتیم که وقت تنگ است و داریم می رویم دفتر آقای منتظری فرمانده سپاه قم که الان اسمشان یادم نیست با یک آقای دیگری که مدیر اطلاعات قم هم بودند آنجا بودند که آقای مصباح روی شعارها خیلی تاکید داشتند و گفتند می خواهم امروز مرگ بر منتظری کل قم را فرابگیرد ، الله کرم گفت نظر آقا اما این نیست ! که یکهو مصباح برگشت گفت مهم نیست ! رنگ همه ما پرید و خشکمان زد گفتیم یعنی چی ؟ که آقای مصباح همانجور که به قلیان پک می زد گفت ببینید ما مسئولیم از عرصه ولایت فقیه دفاع کنیم حتا اگر خود ایشان هم بگویند لازم نیست این ولایت فقیه ملک شخصی کسی نیست این امانت خداست امروز مرگ بر منتظری گفتن بزرگترین دفاع از ولایت هست بروید خدا پشتتان باشد .
حالا دیگر جمعیت مسجد اعظم هم بسمت دفتر و بیت آقای منتظری راه افتاده بودند و ما هم در نزدیکیهای مصلا به آنها پیوستیم و قرار بود پخش شویم در بین بچه ها وظیفه کنترل اوضاع بر عهده فرج مرادیان و سردار حکیم بود حسین الله کرم و تعدادی دیگر هم در انتهای جمعیت می آمدند من هم رفتیم و شروع به شعار دادن وانتی آورده بودند و من رفتم روی  وانت ایستادم و شعارها هی تند شد و تند شد تا رسید به " این مسجد ضرار ویران باید گردد اشعری دوران اعدام باید گردد "
وقتی به حسینیه  و دفتر رسیده بودیم کار تمام شده بود حالا بچه ها همه در حسینیه و دفتر بودند ، واقعا ما از اشغال حسینیه خبر دار نبودیم و بعدها فهمیدم از شب قبل مجتبی خامنه ای و حاجی بخشی آنجا بودند و کار را تمام کرده بودند ، جمعیت که حدود هزار نفری می شدند حالا مقابل دفتر و بیت ایشان بودند که به یکباره خبر رسید در داخل حسینیه درگیری شده ، از داخل منزل آقای منتظری با بلندگو داشتند قرآن پخش میکردند و صدای دعوا و درگیری می آمد ،  میکروفن را به  مهدی شیرازی دادم  و گفتم شعار بده و خودم از وانت آمدم پائین خب اغلب ما مسلح بودیم آمدم بروم ببینم چه شده که الله کرم و آن آقایی که در منزل آقای مصباح دیده بودمشان همان مدیر اطلاعات  به من گفتند مراقب باشید کسی از سلاح استفاده نکند و خودش هم چیزیش نشود .
داخل دفتر که شدم دیدم بوی آتش می آید و ظاهرا کتابخانه را آتش زده بودند و از در کوچکی که به بیت ایشان وصل هست بچه ها می خواهند وارد منزل بشوند و داشتند در را  می شکستند تا من خود را به جمعیت برسانم در شکسته شد و چند نفری حالا وسط حیاط منزل ایشان بودند ، گمانم احمد منتظری بود یا یکی دیگر از ایشان  که بدون لباس رو حانیت ایستاده بودند و کار به درگیری کشیده بود ، جو بسیار متشنج بود من اسلحه ام ترسیدم در آن شلوغی از کمرم بیفتد درش آوردم و در جیبم گذاشتم آتش کتابخانه هم زیاد شده بود و دود آنجا را گرفته بود ، چفیه ام را بستم جلوی دهنم و رفتم روی کول مهدی گودرزی و داد زدم هر کس با ولایت هست بیاد تو حسینیه سید جواد آتشی داد زد تو اصلا کی هستی که چفیه ام را باز کردم تا قیافه ام را ببیند و خلاصه درگیری تمام شد باز هم یادم نیست احمد متظری بود یا فرزند دیگری از ایشان که صورتش غرق خون بود ، هر طوری بود جمعیت را بیرون کشاندیم و از حسینیه هم خارج شدیم ، فرج مرادیان قفل و زنجیری آورد و در دفتر را قفل کردیم ، مینی بوسی هم آمده بود آنجا که حایل جمعیت و دفتر شود و اداره اطلاعات هم چند پاترول آوردند و اعضای دفتر و بیت را سوار کردند و از آنجا خارج کردند ، حسین الله کرم و حاج رسول از اعضای انصار قم رفتند بالای مینی بوس و شروع به سخنرانی کردند جو کمی آرامتر شده بود ، من در همان کشاکش درگیری در حیاط که روی کول مهدی بودم خورده بودم زمین و دستم زخم شده بود  چفیه ام را بسته بودم به دستم  و داشتم سعی میکردم یه جوری خونش را بند بیارم که مجتبی خامنه ای  را دیدم ، کف کردم از تعجب که این تو این هاگیر و واگیر این اینجا چه می کند ؟
مجتبی من را کشید کنار و کاغذی را داد دستم و گفت برو بالا این را بخوان ! بعد گفت تا بخوانی صحبت شده کار تمامه ! نگاه کردم دیدم قطعنامه تجمع هست .
صحبتهای الله کرم تمام شده بود که رفتم بالای مینی بوس و قطعنامه را خواندم در چند بند که خواسته های حزب الله را عنوان میکرد و اعلام شده بود که از اینجا تکان نمی خوریم تا تمام مفادش انجام شود که عبارت بود از  دستگیری و محاکمه آقای منتظری ، تعطیلی لانه جاسوسی دفتر ایشان و اعلام برائت آقای خاتمی از منتظری .
 قطعنامه را که خواندم  دوباره درگیری شروع شد و حالا تعدادی از طرفداران آقای منتظری با جمعیت ما درگیر شده بودند و از ته خیابان داشتند می آمدند و جمعیتشان زیادتر می شد که نیروی انتظامی و سپاه وارد عمل شدند و با گاز اشک آور زدند  جمعیت آنقدر در هم بود که گاز اشک آورها ما را هم بی نصیب نگذاشت دود و آتش کل کوچه و خیابان را گرفته بود ساعتی نگذشت که دوباره همه چیز آماده شد که خبر رسید آقای مقتدایی دادستان کشور آمده است !
آقای مقتدایی کنار همان مینی بوس ایستاد و میکروفن را دست گرفت و همه را به آرامش خواند و گفت خواسته های برحق شما را شنیدیم اما بگذارید دستگاه قضایی کار خودش را انجام بدهد و اطمینان داد که یکی از خواسته ما را همین الان و فی الفور انجام بدهند و دفتر و حسینه را تخلیه و پلمب بکنند . اما محاکمه ایشان را به مصلحت نظام و تصمیم بزرگان نظام موکول کنند . جمعیت الله اکبر گفتند ، و ظاهرا کار تمام شده بود .
گمان می کنم چهارشنبه یا پنج شنبه بود ، حالا کنترل خیابان و اوضاع بدست سپاه بود و ماهم جمعیت را بسمت مسجد اعظم حرکت دادیم تا نماز مغرب و عشا را به جماعت بخوانیم .
جمعیت که حرکت کرد  دفتر و حسینیه پلمب شد و حصرتاریخی  دفتر و بیت آقای منتظری آغاز شد !
به مسجد رسیدیم نماز را خواندیم که برای شام مجددا رفتیم منزل آقای مصباح همان زنبل آباد ،  مجتبی و آقای مقتدایی هم بودند ، شام را آوردند و خوردیم که مجتبی گفت امروز انقلاب اصلی صورت گرفته و خلاصه همه راضی بودند از حرکتی که انجام گرفته ، صحت و سقم این مسئله را هیچ وقت نفهمیدم اما بین بچه های خودی شایع شده بود که آقای خامنه ای با هلی کوپتر خودش آمده و اوضاع را از بالا دیده ، البته من آنقدر اون لحظه ها درگیر بودم که یادم نمی آمد صدای هلی کوپتر را شنیده بودم یا نه .
اصفهان و نجف آباد کاوه خبر داد که شلوغ شده و تصمیم گرفته شد که همان اکیپ و جمعیت را سریعا منتقل کنیم اصفهان با سپاه قم تماس گرفتیم و اتوبوس خواستیم که گفتند اتوبوسها را می فرستند دم قبرستان نو و همه بگوئید بیایند آنجا سوار شوند ، جمعیت عازم اصفهان شد و من هم باید به تهران بر می گشتم تا بقیه بچه ها را بیاورم .
به تهران که رسیدیم رفتم دفتر شلمچه و دیدم کاوه اشتهاردی پیام آقا برای نمازجمعه را آورده که اعلام کرد پیام فعلا محرمانه هست و پخش نشده در کل کشور اما در تلویزیون اصفهان پخش شده و اعلام شده که همه بیایند نماز جمعه  برای بیعت با انقلاب .
بچه ها در مسجد شهدا و در حسینیه عاشقان ثارالله ستاد مشترک سپاه جمع شده بودند که چندین اتوبوس بودند که همه را شبانه فرستادیم اصفهان ، احمد کاظم زاده و مسعود ده نمکی هم با چند تا وانت بقیه بچه ها را جمع کردند ، که در همین بین آقای نقدی تماس گرفت و گفت خبر رسیده طرفداران آقای منتظری در نجف آباد با چوب و چماق و قمه ایستاده اند مراقب باشید کار به درگیری نکشد به بقیه بچه ها هم اطلاع دادم لباسم از ظهر خونی بود و چفیه را که باز میکردم هنوز خونش بند نیامده بود رفتم درمانگاه همون نزدیک دفتر شلمچه تو خیابان فلسطین و پانسمانش کردم  و با رضا گلپور و فرج مرادیان و حکیم راه افتادیم برای اصفهان صبح رسیدیم اصفهان و رفتیم سپاه اصفهان که الله کرم هم آنجا بود ، که معلوم شد درگیری در نجف آباد آرامتر شده و رفتیم برای نماز جمعه ، نماز را خواندیم و اوضاع حالا دیگر تحت کنترل و کار تمام شده فرض می شد .
به تهران برگشتیم و شنبه از دفتر آقای خامنه ای  خبر آمد که این جهاد اکبر بود که انجام دادید و از همه تشکر شده بود ...

بحث در سفارت و برگه عبور

ساعت دوازده ظهر رسیدم سفارت ، یه آقایی از پشت آیفون گفت تعطیل هست بروید فردا بیائید خدا رو شکر هنوز ایرانی بازی یادم نرفته گفتم آقاجان کارم مهم است و باید زود برگردم ایران و خلاصه هر طوری بود در را باز کردند، رفتم نشستم تا یکی آمد پشت گیشه اول از همه گفت کارت ملی داری اگر نداری باید ثبت نام کنی و اشاره کرد به برگه ای که آن گوشه زده بودند و اولش درشت نوشته بودند هفتاد یورو ! بعد دو قطعه عکس و ... کارت ملی ام را نشانش دادم و گفتم دارم ! بعد گفت خب بگو گفتم میخواهم برگردم ایران نگاهی کرد و گفت خب بروبلیط بگیر برو !  گفتم ممنون از راهنمایی ولی پاسپورت ندارم  فکر کرد گم شده که گفتم نه گفت چه جوری از ایران آمدی ؟ گفتم کوه !
نگاهش افتاد به دستبند سبزم و گفت آهان جنبش سبزی هستی ؟ گفتم البته آن موقع که من اومدم جنبش سبزی در کار  نبود اسمم را پرسید و سال خروجم را تا اسمم را گفتم ظاهرا شناخت مرا و گفت ای بابا فامیل هم که هستیم  که نگاهم افتاد به تابلوی جلوی گیشه "مسئول امور ویزا آقای ابراهیمی " رفت و یک فرم آورد و یک کاغذ سفید که بنویس !
دو صفحه فرم که مشخصات و تاریخ تولد و خروج و خلاصه نام پدر و مادر و آدرس و این حرفها در کاغذ سفید هم باید علت برگشتم را می نوشتم جالب بود مگر رفتن به کشورم باید علت داشته باشد ؟
نوشتم دو پرونده قضائی داشتم که یکی طبیعتا مشمول مرور زمان شده و دیگری هم که معروف است به نوار سازان به زندان محکوم شدم که با توجه به تحمل چهار سال زندان و احتساب هیجده ماه انفرادی  تمامش را کشیده ام و حتا قوه قضائیه هم دستور آزادی وثیقه ها را داده است می ماند فقط خروج غیر قانونی از کشور که آنهم جزای نقدی دارد و خواهم پرداخت !
فرم را که دادم شاید نیم ساعتی نشستم تا آقایی آمد و مرا به اتاق کناری گیشه ها بردند در همین فاصله تلویزیون ایران را تماشا میکردم که برنامه آشپزی داشت پخش میکرد و طرز پخت ماهی قزل آلا را داشت توضیح می داد چقدر دلم برای شنیدن این " مواد لازم " تنگ شده بود !
آقایی بود نسبتا مسن که خودش را بهرامی و چه جالب با صراحت مامور امنیتی معرفی کرد ! مرا می شناخت و برایم جالب بود که مطالب وبلاگم را هم خوانده بود و گاها در بحث پیش رو به آنها فکت می داد ! ، دلایل رفتنم را پرسید و گفتم ایرانی هستم و میخواهم به کشورم برم منعی دارد ؟ گفت نه و آخه شما که آدم عادی نیستید و بحث کشیده شد به فعالیتهای من و نوشته هایم و مخصوصا نوشته های این یکسال که گفتم بله من در وبلاگم در طی این یکسال سعی کردم چماق بدستان و قاتلان ملت را معرفی کنم ، نظام امنیتی و قضایی هم که می گوید اینها خودسر هستند و ویا به بیگانگان وابسته هستند خب باید پس بمن جایزه هم بدهید که دارم بصورت افتخاری برایتان کار می کنم و اینها را شناسایی کردم خنده اش گرفت و گفت البته باید بررسی شود که گفتم خوب من آمده ام که بروم بررسی بشود دیگر ؟
چهار تا پنج ساعتی بحثمان به درازا کشید و ایشان هم نت برمی داشت در این میان آقای ابراهیمی هم آمد و گفت برگه عبورت فردا صادر می شود وای نمی دانید چه حس خوبی بود این حرف که تمام تلخی این سالها را به یکباره برایم شیرین کرد.
آقای بهرامی پرسید بروی ایران میخواهی چکار کنی ؟ گفتم من از نوجوانی تا بحال خبرنگاری و عکاسی و  روزنامه نگاری کرده ام و واقعا هیچ کار دیگری هم بلد نیستم طبیعتا بروم هم همین کار را می کنم ، ظاهرا آدم صادقی به نظر می رسید و گفت خوب بروی احتمال بازداشتت هست گفتم به چه جرمی ؟ مگر من چکار کردم ؟ هیچی نگفت .
صحبت رسید به میر حسین موسوی و مهدی کروبی و فتنه و سران فتنه و ... طبیعی بود که ایشان از احمدی نژاد دفاع میکرد و اصرار داشت که تقلبی نشده است و دلیلش هم این بود که چرا تا بحال یکنفر از ایران نیامده که در خارج افشاگری بکند و یا بگوید مثلا من در فلان حوزه انتخاباتی بودم و تقلب شده صرف نظر از اینکه این دلیل بی معنایی بود و گفتم قبول نشده ولی با این حساب اینهمه آدم که آمده اند و از تجاوز و بد رفتاری در زندانها حرف زده اند پس آنها مورد قبول است ؟  جوابی نداد و بعد از چند دقیقه گفت البته آنها هم باید بررسی شود !
دوباره به سئوال نخست برگشتیم که چرا میخواهی بروی و باز من جواب  قبلی را دادم مضاف بر اینکه حال پدرم هم خوب نیست و میخواهم پیشش باشم که گفت پدرتان افسر نیروی هوایی بوده است دیگر ؟ خندیدم و گفتم ظاهرا همه چیز را درباره من می دانید !
آقای بهرامی از اینکه چرا موسوی و کروبی بعد از فرمایش آقا ساکت نشدند ناراحت بود وی فیدل کاسترو و معمر قذافی و بشار اسد و آقای خامنه ای را چهار رهبر کاریزمای دنیا می دانست وباور داشت شایسته ترین رهبر سیاسی دنیا آقای خامنه ای هست !از زهد و ساده زیستی و سیاست و کیاست ایشان صحبت کرد که گفتم ساده زیستی و همه چیز را قبول هم داشته باشم سیاست را بعید می دانم مهمترین و آخرین دلیلم هم این است که چرا آمد گفت انتخابات تمام شد و بروید بتمرگید خانه هایتان و هر کس بیاید بیرون خونش با خودش هست ؟ که گفت این هم از درایت ایشان بود نخواستند حمام خون راه بیفتد قصد بحث و این حرفها نداشتم ولی خوب این حرف خنده دار بود گفتم یعنی چی آخه ایشان اگر رحیم هستند خوب می فرمودند کسی را نکشند بگذارند مردم طبق قانون اساسی اعتراض و راهپیمایی آرامشان را برگزار کنند ...
ایشان هم به دستبند سبزم اشاره کردند که این چیه که گفتم این نشانه اعتراض و انتقاد به وضع موجود هست شما که اعتقاد ندارید همه هفتاد میلیون ایرانی انتقاد ندارند ؟
بهر حال آقای بهرامی باز از اینکه خطر زندان و بازداشت هست گفت که گفتم برادر من وقتی آمدم اینجا و الان نشسته ام جلوی شما یعنی آمادگی همه اینها را دارم و احساس می کنم حتا در داخل اوین هم بهتر می شود کار کرد تا در این بیغوله غربت ! گفت بنویسم اینرا و نوشت در دفترش و دوباره آقای ابراهیمی با آستینهای بالا زده شده برای وضو و نماز آمد و گفت فردا برگه عبور حله و میتوانی پس فردا ایران باشی !
هنوزم باورم نمیشه یعنی من سه روز دیگر ایرانم !
در تمامی این مدت فکرهایم را کرده ام و اصلا دیگر برایم هیچ چیز اهمیت ندارد اینکه دیده ام عده ای میگویند دیوانه شده ام و یا باز عده ای میگویند سناریوی رژیم هست و ... و البته بسیاری هم قبول کرده اند که این تصمیم تصمیم عاقلانه ای هست
پی نوشت :
از سفارت که بیرون آمدم به خانه مان زنگ زدم و خبر بدم که دارم می آیم که مادرم خبر فوت عمه نازنینم را داد ، عمه ام سالها در بستر بیماری بود و حالا آرامش ابدی یافته است برایش طلب آمرزش کنید و خدا رحمتش کند گرچه دیدارمان به این دنیا وصال نداد ولی حداقل فکر اینکه می توانم بزودی بروم و در مراسمش شرکت کنم کمی آرامم می کند .
دوستان همانطوریکه گفتم متاسفانه گفتنی ها در ایران فیلتر هست و من برای اینکه پیشاپیش و راحتتر با دوستان داخل کشور در ارتباط باشم وبلاگ دیگری درست کرده ام بنام بازگشت می توانید اینجا بخوانیدش و خوشحال می شوم بچه های داخل راهم در جریان بگذارید . 

به ایران بازخواهم گشت

در مرداد ماه سال 1381 وقتی که دیگر نه امنیت جانی داشتم نه امنیت روحی و .. وقتی که حتی در خانه ام هم امنیت نداشتم و دست آخر موتور سواری بی نام و نشان در خیابان امیر آباد بروی من و همراهم و ماشینمان آتش گشود تصمیم گرفتم که تنها گزینه و آخرین راه چاره ممکن را انتخاب کنم و همان شب وقتی که سعید مرتضوی مدام به تلفنم زنگ می زد و تهدیدم میکرد که به دادستانی خودم را معرفی کنم و ایادی اش در خانه مان به انتظارم نشسته بودم همان شب خودم را به مرز رساندم و راه چندین ساله همه آوارگان و فراریان از حکومت جهل و جور را انتخاب کردم و به واقع سربه بیابان گذاشتم ،وقتی به خودم آمدم که در خاک ترکیه بودم  بله من از ايران فرار كرده ام ، اينكه  مي گويم فرار كرده ام بارها گفته ام نه  تشبيه نيست فرار کردم و  من درست هنگاميكه شعبه پانزده دادگاه انقلاب تهران و شعبه دويست و نه عمومي تهران از حوزه قضائي تهران تواما مرا ممنوع خروج كرده بودند يعني هر شب بايد مي رفتم كلانتري شهرك قدس امضاء ميدادم از ايران فرار كردم ، مثل بعضی ها هم  نه پولي داشتم رشوه بدهم با پاسپورت بيايم و نه اينكه مثل خیلی های دیگر که مثل ریگ از کشور بقول معروف فرار می کنند در آنور مرز  سفارتخانه و كشوري هم نبود كه دلش براي من بسوزد ! تك و تنها بدون هيچ اطلاعي كوه و بيابان را گرفتم وقتي به خود آمدم كه پس از يك هفته بيابانگردي و كوهپيمائي سر از تركيه درآورده بودم . به تركيه هم كه رسيدم نه سفارتخانه و سناتور و حزب و گروه سياسي اي منتظرم بود و نه كس و كاري را در خارج داشتم اما از چپ و راست از سلطنت طلب گرفته تا جمهوري خواه از روزنامه نگار گرفته تا مدافع حقوق بشري بود كه تلفن منرا پيدا مي كرد و زنگ ميزد و وعده ميداد كه كارت را درست مي كنم و هفته ديگر مثلا در پاريس يا لندن و واشنگتن همديگر را ملاقات مي كنيم ! اما هفته ديگرش طرف ديگر جواب تلفن را هم نميدادند ، سازمان ملل هم که ظاهرا دیگر تبدیل شده بود به بنگاه مهاجرتی و خواسته و یا ناخواسته دست مافیای اونور آبی ها بود همین بود که قید همه چیز را زدم و رفتم فقط دنبال درس ...

 زندان که بودم روزی که  عمادالدین باقی داشت آزاد می شد مرا کشید کناری و زیبا ترین حرف را بمن زد که امیر فرشاد شاید دیگر همدیگر را نبینیم از اینجا که خلاص شدی ایران ماندی یا خارج رفتی فقط برو دنبال درس خواندن ولکن همه چیز را ایران ما بعدها فقط به مختصص احتیاج دارد .

همان ترکیه شروع کردم به درس خواندن و دکترای حقوق بشر را گرفتم و البته همچنان آن وعده وعیدهای پوچالی ادامه داشت که بزودی کارت درست می شود و ....

نهایتا سال 2006  باز بصورت قاچاق و غیرقانونی به آلمان آمدم و تنها کسی که کمکم کرد و البته هیچ ربطی به سیاست و اپوزیسیون و این حرفها نداشت دکتر نسرین بصیری عزیز بود هم او که همه زخم زبانها و نیش و کنایه ها را که دارد همراه و شریک یه حزب اللهی می شود را به جان خرید و شد یارو یاور و مددکار من اما این تنها آغاز کار بود ....

مافیای اپوزیسیون خارج از کشور که مشتی پیر ورشکسته سیاسی هستند به مذاقشان خوش نمی آمد که ببینند امیر فرشاد دارد هنوز نفس می کشد و زنده است چرا ؟ چرایش را نمی دانم و شاید هم هیچ وقت نفهم قبلا نیز گفته بودم این فسیل های رنگ رو رفته و عقده ای که اصلا اگر نقشه را جلویشان بگذاری دیگر یادشان رفته است ایران اصلا کجاست نمی خواهند کس دیگری را جز خود ببینند ، ایران و دیکتاتوری خامنه ای شاید برای من و امثال من درد باشد و لی برای اینها بیزینس هست و اینها می ترسند در این بیزینس دست زیاد بشود تا شاید بازار نام و ناشان به خطر بیفتد .

 طرف تو ايران كنكور قبول نشده مي آيد در وبلاگ من فحش خواهر و مادر به من ميدهد ، ديگري که معلوم نیست تو ایران اصلا چکاره بوده و با هزار دوز و کلک و بقول خودشان برای خودش کیس درست کرده و پناهندگی گرفته و گذشته سیاسی جعل کرده و تو خارج مثلا برای خودش حالا شده مبارز و براي اينكه در مبارزه اش با جمهوري اسلامي شهامت و جرات خودش را به  دیگران نشان بدهد و بگوید چقدر دلش از آخوندها پر است منرا ميگيره زير باد فحش و انتقاد و تخطئه كه حزب الله چرا اين كارو كرده و اون كارو .... آن يكي در ترورهاي عوامل اطلاعاتي جمهوري اسلامي شوهرش را ترور كرده اند و خودش اصلا نمی داند سیاست را با سین می نویسند یا با صاد و الان تنها شانسی که برای ابراز وجود آورده آن بوده که همسرش را جمهوری اسلامی کشته تا مرا مي بيند انگار تروريست شوهرش من بوده ام هر چه از دهنش در مي آيد و به من می گوید !

 

 

آن یکی حزب سیاسی زده است برای آزادی ایران که تنها چیزی که دغدغه اش نیست ایران است !

من بارها و بارها گفته ام امروز نه اپوزیسیون هستم نه سیاسی نه مبارز و این حرفها من روزنامه نگارم من بلاگرم و این اصلا حتی قبل از اینکه وارد سیاست و آن انصار حزب الله جهنمی بشوم هم بودم .

 من روزنامه نگارم ، در ایران در همین نظامی که ما بهش می گوئیم دیکتاتوری در نظامی که دادگاه انقلاب دارد و سانسور و اعدام و ... آنجا طعم بایکوت و سانسور و قبیله بندی و خودی و غیر خودی براحتی قاب فهم است اما وقتی در خارج از کشور هم تو سانسور باشی در خارج از کشور هم نه کسی و سایتی و رادیویی و روزنامه ای بهت مجال کار بدهد و نه اینکه بتوانی کاری انجام بدهی چرا که یاباید در تیول آنها باشی یا هیچ باید بروی و محو بشوی این قابل فهم نیست برایم .

وقتی اگر حتی به مثلا راهپیمای و تجمع اعتراضی بر علیه جمهوری اسلامی هم بروی باز همه به چشم یک غریبه نگاهت کنند این را نمی فهمم ....

یادم می آید سالها پیش به یک خبرنگار گفتم من وصله ناجوری هستم درمیان مخالفان جمهوری اسلامی و الان هم که سالها از آن گذشته است و نگاه می کنم می بینم بله من وصله ناجوری هستم و اصلا رنگ اعتراضم و رنگ حرفهایم با اینها فرق می کند . امروز که نگاه می کنم و می بینم سرتاسر ایران همه اعم از پیر و جوان و دختر و پسر سبز پوش شده اند و فریاد برسر کاخ بنی امیه زمان و دولت کودتاگر احمدی نژاد سر می دهند و آنوقت دوباره همین جنبش نجیب سبز در خارج از کشور شده ملعبه و بیزینس این ورشکسته ها وقتی این دعواهای مزخرف سبز و آبی و قرمز درخارج ازکشور می بینم باخودم می گویم وای نکنه من هم اینجا بمانم و فسیل بشوم و بشوم روزی مثل اینها ؟

نکند همه این فشارها و کینه ها و دشمنی ها روزی هم ازمن یک عقده ای کور بسازد مثل همینها که در گوشه و کنارم می بینم ؟

سال گذشته وقتی فیلم جان باختن ندا را دیدم ، وقتی آن همه جسدهای خونین بر کف خیابان را دیدم اولین چیزی که در ذهنم چرخ خورد این بودکه از خودم پرسیدم " اینجا چه میکنی تو پسر ؟ "

و این سئوال یکسال هست که مدام فکر مرا مشغول خود کرده ! چند روز پیش یادداشتی را خواندم از آقای علی اصغر حاج سید جوادی که ظاهرا خطاب به خانم شیرین عبادی نوشته بود و اینکه یک مبارز و سرباز از جبهه نبرد نمی گریزد ! این شاید یکی از بهترین حرفهایی بود که این ایام شنیده ام ! و واقعیت هم همین است ، ما که ادعای مبارز بودن داریم ، ما که ادعای آزادیخواهی داریم جبهه مان کجاست  و ما کجائیم ؟

تجربه و رهگذر این سالها اقامت در خارج از کشور برایم مسلم کرده است که اینجا در خارج همه مشغول موش مرده چال کردن هستند و اگر مبارزه ای هم هست همه اش در ایران است و بس !

بله همه اینها بر این شد که واقعا تصمیمی که همیشه هم البته در پس ذهنم بود را اکنون عملی می سازم و به ایران برمی گردم .

به ایران برمیگردم و واقعا استبداد و دیکتاتوری آخوندها را ترجیح می دهم به استبداد و دیکتاتوری خامنه ای های کوچک ! آدم اگر قرار است مبارزه کند ، اگر قرار است کشته شود ، اگر قرار است له هم بشود بهتر که بدست دیکتاتوری که از جلو خنجر می زند زخم بخورد نه این بزمجه های کوتوله .

نمی دانم چه خواهد شد و اصلا شاید هم با رفتنم به ایران هم اتفاقی نیفتد که در آنصورت حتما همین جا دوباره خواهم نوشت  اما اگر گرفتار شدم  و گرفتنم بقول سیدنا و استادم مرتضی آوینی : پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر، پرستوئی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد . مطمئنا در ایران و در وطن له شدن بهتر است از در غربت فسیل شدن .

پی نوشت :

من ، امیر فرشاد ابراهیمی همینجا درکمال صحت و سلامت و آزادی  اعلام می کنم که همه اعتقاداتم ، همه حرفهایم و باورهایم همینها است که در گفتنی ها بارها و بارها نوشته ام و اگر روزی روزگاری در زندان و یا هرجای دیگری حرفی و یا اعترافی و گفتاری از من نقل شد بدانید که اعتبار و ارزشی ندارد ، من باردیگر شهادت می دهم که نظام جمهوری اسلامی ایران نظامی است منحط و غیر مشروع و خامنه ای و تمام ایادی اش را مشتی جانی و آدمکش و خائن به اسلام و حتا انقلاب اسلامی و  کشور و آب و خاکم می دانم .

سپاه پاسداران و حزب الله و چماق بدستان دورش را مشتی جانی و مزدور و آدمکش می دانم که ذوب شده در ولایت جهل و جور خامنه ای می باشند .

درثانی  نمی دانم چه داستانها بعد رفتنم به ایران سر داده میشود ، حتما ایرج مصداقی ها دوباره خواهند نوشت که بله ماموریتش درخارج از کشور به اتمام رسیده بود یا که همینها که امروز نمی خواهند سر به تنم باشد دوباره دوست می شوند و یقه درانی می کنند که ای وای گرفتنش ، ای وای کشتنش ! که در همینجا و در ختم کلام از همه این افراد برائت می جویم و می گویم عضو هیچ دسته و گروه و حزب و سازمانی نبوده و نیستم و راضی هم به هیچ حمایت و دلسوزی ای از طرف آنها نیستم .

نیک می دانم که حداقل بخاطر پرونده های قضایی ای که از قبل داشته ام مورد بازخواست قرار خواهم گرفت که خوب این امری طبیعی است و گله ای هم ندارم ، در کل مدت اقامتم هم در خارج از کشور با افتخار می گویم نه عضو حزب و گروه سیاسی ای شدم و نه در هیچ جریان سیاسی و تشکیلاتی فعالیتی داشتم بجز گمانم دو نشست سیاسی که یکی از آنها نشست پاریس بود که در نشست پاریس وقتی شروع به صحبت کردن کردم همه داد زدند انصار حزب الله را بیرون کنید !

پی نوشت وبلاگی :

متاسفانه گفتنی ها در ایران فیلتر است وبلاگ دیگری را بهمین دلیل درست کرده ام که می توانید اینجا بخوانیدش با نام بازگشت که دوستان داخل هم بتوانند آنرا بخوانند و برایتان دلایل ایران رفتنم را توضیح خواهم داد و اگر خدا خواست و امکان و مجالش بود در ایران هم خواهم نوشت

 

سرکوبگرتجمع دانشگاه آزاد عضو نهاد ریاست جمهوری می باشد

در اولین روز از خرداد ماه سال جاری دانشجویان دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز دست به تجمعی اعتراضی زدندکه از سوی عوامل امنیتی و نیروهای بسیجی به خشونت کشیده شد . در پی فراخوان دانشجویان مبنی بر برگزاری تجمع در اعتراض به کودتای انتخاباتی صورت گرفته و نیز تداوم بازداشت دانشجویان، چند صد نفر از دانشجویان دانشکده فنی دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز دست به تجمع زدند ، اعتراض به احکام گسترده ممنوعیت از تحصیل برای دانشجویان این واحد از محورهای دیگر این تجمع ذکر شده بود ، به گزارش بامداد خبر، از ابتدای صبح روز اول خرداد فضای دانشگاه آزاد تهران‌-مرکز به شدت امنیتی بوده و نیروهای اطلاعاتی و شبه‌نظامی در داخل دانشگاه حضور چشمگیر داشتند. در بیرون از دانشگاه نیز گارد ضد شورش خیابان‌های اطراف دانشکده را به محاصره در آورده بودند و نیرو های امنیتی مانع ورود بسیاری از دانشجویان می شدند.

سایت تحول سبز اقدام به انتشارعکسی از دو تن از عوامل حمله به این تجمع دانشجویی نموده است که در زیر مشاهده می نمائید

نام و مشخصات این حمله کنندگان هنوز شناسایی نشده اما با تلاش دوستان مشخص گردیده که یکی از این سرکوبگران ( نفر سمت چپ ) عضو نهاد ریاست جمهوری و از اعضای بسیج حوزه مقاومت بسيج نهاد رياست جمهوري می باشد .

در عکس زیر نیز تصویر وی در کنارحاج احمد پناهیان از اعضای گروه فشار و چهره شناخته شده و مشهور انصار حزب الله می باشد .

! بی عدالتی نسبت به مردم فلسطین

به این عکسها نگاه بکنید اینجا ایران است بقول آقایان ام القرای جهان اسلام مرکز کشوری که می خواهد مدیریت جهان را بدست بگیرد

اینها هم ملت ایرانی هستند که با همه بدبختی و نداری باز به پای صندوقهای کمیته امدادی می آیند که رئیسش ثروتمند ترین مرد کشور هست و حاضر هست با یک فقره چک تمام زمینهای نمایشگاه بین المللی تهران را برای رضای راه خدا بخرد ! اینها دارند کمک می کنند به ملت مظلوم و محروم غزه
این فیلم را هم نگاه بکنید
بله این هم فیلمی بود از یک ایرانی ! نه ضد انقلاب هست نه رانت خوار نه آقا و آقازاده ! اتفاقا محمود احمدی نژاد را هم قبول دارد نه سبز است نه سرخ است نه هیچ چیز دیگر فقط گرسنه است
کدامیک به کمک احتیاج دارند ؟
سنگ اندازان فلسطینی یا هموطن خودمان ؟
نتیجه گیری اینکه :
این واقعا بی‌عدالتیه که مردم فلسطین و لبنان حق شرکت در انتخابات ایران رو ندارن چون به هر حال نتیجه‌ انتخابات هرچی که باشه تو زندگی اونا بیشتر تاثیر داره تا زندگی ایرانیان

درهمین رابطه :
چندی پیش در رسانه های داخلی از جمله سایت تابناک لیستی از سی میلیاردر مشهور کشور منتشر شد در میان آنها نام اسداله عسگراولادي نماینده ولی فقیه در کمیته امداد امام نیز به چشم می خورد با این توضیح که :
همین یکی –دو هفته قبل، جوابیه معترضانه ای را به یکی از روزنامه های کثیر الانتشار فرستاده بود، از آنها گله کرده بود که چرا از وی با عنوان «حاجی ترانسفر» نام برده اند.

عسگراولادی اهل تهران است و چه کسی است که او را نشناسد. بر اساس روایتی پیر مرد خوش قلب در جریان نگرانی بخش خصوصی از واگذاری نمایشگاه بین المللی تهران با آن وسعت در آن نقطه اعیان نشین تهران در جمع هیات نمایندگان اتاق چنین گفته بود: جناب رئیس(آل اسحاق) اگر اجازه می دهید، بنده به عنوان یک «کاسب جزء» همین حالا چک خرید نمایشگاه را بکشم!

این اظهار نظرش در مقابل دیدگان حیرت زده خبرنگاران در زمان خودش کم سر و صدا نکرد!
از اعضاي بنام مؤتلفه، رئيس اتاق مشترك ايران و چين، دارنده شركت بزرگ «حساس» كه در عرصه صادرات خشكبار و به خصوص پسته ايران در سطح جهان صاحب نام است. چند هفته قبل هم گفته شد دو بانک چینی را خریده، البته بعدا متذکر شد که کل بانک ها را نخریده ، بلکه سهام آنها را خریداری کرده است

گندم نماهای جو فروش

برگی از خاطرات آن روزها !
اینکه چه شد که در حوادث هیجده تیر سال 1378 و حمله به کوی دانشگاه من از حزب الله استعفاء دادم و بعد از آن به زندان افتادم و آن رفتار وحشیانه را سپاه و عوامل بیت رهبری با من انجام دادند تکرار مکررات است و همه می دانند و بارها و بارها هم آنها را در همین مجال تعریف کرده ام و گفته ام که در آن هشت ماه و خورده ای چه بر سرم آوردند و چه ها شد .
هرچه که بود بالاخره با تلاشهای تعدادی از نمایندگان مجلس و پیگیریهای شورای عالی امنیت ملی و آقای خاتمی – رئیس جمهور وقت – بالاخره موفق شدند بفهمند که من در بازداشت اطلاعات سپاه هستم و نهایت امر در بیست و هشتم اسفند سال 1378 شبانه مرا در بیابانهای اطراف تهرانپارس رهایم کردند و رفتند .
آن شب به هر ترتیبی بود خود را به خانه رساندم و یک شب بعدش عید بود و بعد هم دید و بازدید دوستان نزدیک و فامیل، روزگار خیلی تلخی بود همه دوستان قدیمم مرا ترک کرده بودند و دیگران نیز هنوز با دید شک و تردید بمن نگاه می کردند و فضای واقعا ناراحتی داشتم ، در همان هشت ماه که بازداشت بودم خانم شیرین عبادی و آقای محسن رهامی اعلام کرده بودند که وکالت دانشجویان آسیب دیده را قبول می کنند و دانشجویان نیز تعدادی رفته بودند شکایت کرده بودند ، من آن سالها دانشجوی دانشگاه تهران بودم و آقای رهامی نیز اتفاقا همان ترم آخری که هنوز به زندان نیفتاده بودم و حادثه هیجده تیر هم اتفاق نیفتاده بود استادم بود و درس جزای دو با ایشان داشتم تعطیلات عید نوروز که تمام شد روزی رفتم دانشگاه و دفتر ایشان و برایش هر چه بر سرم آمده بود تعریف کردم و گفتم که چه شده و حالا هم عزمم را جزم کرده ام که شکایت کنم همانروز شکایت را تنظیم کردیم و قرار شد فردایش ببرم به دادسرای نظامی تهران تحویل بدهم که اتفاقا فردایش رفتیم و دادسرا شکایت را تسلیم کردیم ، آقای رهامی به قاضی گفت که اظهارات من اینکه چه بر سرم آمده و اینکه اصلا این جریانهای حزب الله و اطلاعات موازی که هستند و چه می کنند می تواند به روند دادگاه کمک زیادی بکند بحث بر سر این بود که من به عنوان شاهد در دادگاه حضور داشته باشم یا به عنوان شاکی ؟
قاضی به آقای رهامی گفت بروید همه حرفهای من را در یک نواری ضبط کنید و بیاورید تا پیگیری کنیم ، با آقای رهامی و پدرم به دفتر حقوقی دانشگاه تهران برگشتیم و همان جا ایشان ضبط صوتی آوردند و قرار شد حرفها واطلاعات را ضبط کنیم ، هم ضبط آقای رهامی خراب بود و هم دفتر شلوغ بود و هی دانشجوها می آمدند و می رفتند و نمی شد کار کرد ، آقای رهامی با خانم عبادی تماس گرفتند و گفتد هم بد نیست با ایشان دیداری داشته باشید و هم شاید بشود این نوار را در دفتر ایشان ضبط کرد .
فردای آن روز که بگمانم پانزدهم یا شانزدهم فروردین بود من به دفتر خانم عبادی رفتم و قصه را تعریف کردم و قرارمان شد برای هفته دیگر که تا آن روز ایشان دوربینی تهیه کند و نوار را ضبط کنیم .
در راه برگشت از دفتر خانم عبادی همینجور تلفنهای دوستانم را در موبایلم نگاه میکردم و به این دنیا می خندیدم که چطور یک شبه همه دوستان دشمنم شدند که به نام یکی از دوستان رسیدم که هم مسجدی و در بسیج باهم بودیم و دانشجوی دانشگاه تهران بود و بواسطه همین هم مسجدی و هم دانشگاهی و اتفاقا نزدیکی دانشکده هایمان که او فنی بود و من حقوق بیشتر باهم دوست بودیم محمد رضا، عضو دفتر تحکیم وحدت هم نیزبود خلاصه دلم را به دریا زدم و شماره اش را گرفتم و صحبت کردیم ، تبریک عید و چه میکنی و این حرفها که گفت ای بابا کجایی و در این مدت خیلی نگرانت بودم و اخبار ربودن و بازداشتت را دنبال میکردم ، اینقدر خوشحال شده بودم که اصلا به خانه نرفتم از همان یوسف آباد مستقیم رفتم به دفتر محل کارش و نشستیم تا پاسی از شب با هم خاطرات گذشته و اتفاقاتی را که برایم شده بود را باهم زیر و رو کردیم .
محمد رضا گفت اتفاقا فردی را هم می شناسم که شاید بتواند کمکت کند و اسمش را هم نگفت و برای فردایش قرار گذاشتیم و فردا شد و رفتیم در ساختمانی در خیابان ویلا و جوانی آمد بود که به قول بچه ها از این عشق اطلاعاتی ها ! کت و شلوار و ته ریشی داشت و سررسیدی در دستش و رفته بود پشت یک میز بزرگ هم نشسته بود که من بعدا که داشتیم رفتار این بنده خدا را با محمد رضا تعریف میکردم و می خدیدم پرسیدم اصلا اون میز رو چطوری آوردند تو این آپارتمان بیست متری ؟! ، جوری حرف میزد که انگار الان وزیر اطلاعات هست من چند بار ازش اسمش را پرسیدم نگفت خلاصه زیاد جدی اش نگرفتم ولی خب گفت که چند روز بعد دوباره همدیگر را می بینیم بیرون که اومدیم محمد رضا گفت این بابا از بچه های دفتر سیاسی جبهه مشارکت هست و حالا نگاه به این خل و چل بازی و ادا اطوارش نکن ولی میتونه کمکت کنه و گفت اسمش هم سعید شریعتی هست !
فردای آن روز آقای محمد علی ابطحی نازنین تماس گرفتند و سال نو و آزادی ام را تبریک گفتند و گفتند نامه ات را آقای رئیس جمهور خوانده اند و شما میتوانید دوشنبه بیائید دیدار (آن روز شنبه بود ) ، خلاصه دوشنبه که رفتم نهاد ریاست جمهوری قبل از اینکه پیش آقای خاتمی بروم آقای ابطحی پرسید شما با آقای سعید شریعتی هم دیداری داشتید من هم گفتم نه ایشان را نمی شناسم گفتند مطمئنید ؟ گفتم آره والا که یکهو یاد اون آقا افتادم و گفتم بله بله ایشان را دیده ام ولی خودشان را معرفی نکردند .
از دیدار با آقای خاتمی که بگذریم و خلاصه چند روز بعد از روزی دردفتر خانم عبادی آن نوار ویدئویی کذایی را ضبط کردیم محمد رضا زنگ زد و همانجوری پشت تلفن رمزی صحبت کریم که آره بیا دفتر همون وزیر اطلاعات !! می خواهد ببیند تو را .
روز خوبی بود ظهرش با محمد رضا رفتیم دیزی سرا خیابان ویلا و بیاد گذشته ها دیزی ای زدیم تو رگ و عصرش هم رفتیم دفتر محمد رضا که سعید خان با یک فرد دیگری بدتر از خودش که خودش را مهندس معرفی کرد آمده بودند و هر دو شروع کردند بالا و پائین کردن زندگی من رو و هی سئوال پرسیدند و دوربینی هم بود که ضبط میکردند من از همان لحظه به این دو شک کردم که چرا دوست ندارند خودشان در دوربین باشند و حتا وقتی که سئوال می پرسند هم نمی خواهند صدایشان حتا ضبط بشود و دست آخر هم نشستند و باز شروع کردند هر دویشان به گنده گویی که بله ما دو نفر چنانیم و چنین مهندس می گفت همین الان می رویم پیش آقای خاتمی و اون یکی میگفت نه می رویم پیش آقای یونسی ، دست آخر سعید خان گفت اصلا نگران نباش و ما به عنوان کسانی که حرف اول و آخر در مشارکت را می زنند به تو میگیم که همه چیز دست ماست و اینها (منظورش حزب اللهی ها و سپاه و رهبری و ... بود ) هیچ غلطی نمی توانند بکنند و الی آخر .
کلام طولانی نشود خلاصه آن نوار ویدئویی که آخر معلوم نشد همانی بود که در دفتر خانم عبادی ظبط شده بود یا همانی بود که در دفتر محمد رضا ضبط شده و من هم هرگز تا به همین امروز هم نتوانسته ام حتا خودم هم هنوز آنرا ببینم چطور به بیرون درز کرد و نهایتا من در حول و هوش یکماه بعدش که البته مدتی را هم به توصیه شورای عالی امنیت ملی در خانه امنی در برجهای سامان بلوار کشاورز بودم بازداشت شدم که اگر دوستانی داستان مفصلش را نمی دانند می توانند اینجا بخوانند (+) .
در هفته دوم یا سوم دوران بازداشت و بازجویی در زندان توحید بودم که یک شب بازجوهایم که دو تن بودند و یکی شان خود را علیرضا صداقت معرفی میکرد آمد و از فحشها و داد و بیداد و چک و لگدهایش که بگذریم گفت می دانی همه را گرفتیم و هیچ غلطی نمی توانی بکنی و باید همه چیز را بگویی میخواهی شریعتی یا زحمت کش را بیاوریم اینجا تا همه چیز را تعریف کنند ؟
گفتم والا شریعتی رامی شناسم ولی زحمت کش نمی دانم کی هستش آره بیاوریدش لااقل بشناسیم ایشون را . خلاصه آقای بازجو نگاهی با تهدید کرد و گفت باشه الان نشونت می دهم ! چند دقیقه ای گذشت که دیدم بله آقای سعید شریعتی و اون آق مهندس رو آوردند هر دو تا چشم بندشان را برداشتند و نشستند جلوی من چشمتان روز بد نبیند آقای مهندس که حالا معلوم شده بود اسمش زحمتکش هست تا منرا دید زد زیر گریه که بله آقای صداقت خودشه این منو بد بخت کرده تورو خدا منرا ول کنید برم من بدبختم و ال و جیمبل ! و سعید شریعتی هم فحش و دری وری به من که بله ایشون مارا اغفال کرد و گرنه مارا چه به این غلطها ما داشتیم زندگی مان را میکردیم ....!
وضعیت گریه و زاری آقای زحمتکش جوری بود که دیگر به سکسه افتاده بود و حرفهایش اصلا نامفهوم بود و بازجوها هم که وضعیتشان را دیدند بلندشان کردند و بردند.
من واقعا گیج شده بودم و با توجه به شدت و حدتی که بر من میگرفتند و شکنجه هایی که می دادند پیش خودم گفتم من به جهنم اصلا ببین با اینها چکار کردند که اینطوری میکنند .
چند روز بعدش اولین جلسه دادگاه برگزار شد و شکات هم آمده بودند که از الله کرم بگیر تا ده نمکی وذوالقدر ونقدی و ... همه بودند خلاصه . قاضی تفهیم اتهام کرد و شکات آمدند شکایتشان را خواندند و من هم بغل خانم عبادی و آقای رهامی نشسته بودم که رفتم و گفتم نه اتهام را قبول دارم نه این وضعیت را و از شکنجه هایی که شده بودم و فشارهای بازجویی گفتم بعد خانم عبادی و آقای رهامی تا نوبت به آقای سعید شریعتی رسید پیش خودم می گفتم خب الان این بنده خدا هم حتما می گوید که چه بر سرش رفته است که به یکباره خشکم زد !
سعید شریعتی سخنانش را با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد و امام خمینی ودعا برای سلامتی رهبر شروع کرد و از امروز که سخت ترین روز زندگی اش هست چون آقای الله کرم و نقدی و .. شاکیان وی هستند دم زد و گفت من همیشه آرزویم بود با حاج حسین الله کرم دیدار و گفتگو داشته باشم و متاسفم که اولین دیدارمان اینجا بوده و آقای الله کرم من مخلص شمایم و این ما را گول زده بود !
آقای مهندس زحمتکش نیز که همچنان با همان تریپ گریه و زاری بودند آمدند و از روزگار جبهه گفتند که آقای الله کرم و ذوالقدر و نقدی را چقدر دوست دارند و چه خاطرات مشترک و شب زنده داری ها که باهم داشتید و العفو العفو ...
بله حدس زدن حال و روز و قیافه من دیگر کار چندان سختی نیست و از تعجب واقعا فکم افتاده بود روی زمین ! که اینها دیگر کیستند بابا نه به اون گنده گویی ها نه به این غلط کردم ها ...
گذشت و گذشت و بعد از سه سال که من از زندان آزاد شدم دفتر تحکیم وحدت در دانشگاه تهران به پاسداشت دوران زندان تعدادی از اصلاح طلبان دربند مراسمی گرفته بود که آقای آقاجری و رهامی و باقی و شمس الواعظین وتعدادی دیگر از جمله من را هم دعوت کرده بودند و همه باهم نشسته بودیم پشت میزی بروی جایگاه ومن هم چند دقیقه ای هم از دوران زندان و وضعیت بازجویی و ... اینها گفتم و همونجوری که پشت میز بالای جایگاه همه نشسته بودیم مجری که بگمانم آقای شکوری راد بودند از آقای سعید شریعتی هم دعوت کردند که بیایند پشت تریبون و ایشان هم حرف بزنند ، بله آقا سعید هم انگار نه انگار که چه ها در دادگاه و زندان گفتند آمدند پشت تریبون و از وضعیت بد قوه قضائیه و جناح انحصار طلب گفتند و اینکه باید مقاومت کرد و چنین و چنان و برگشتند به من هم نگاه کردند و از مقاومت و رشادت من هم تشکر کردند و ورود من را به اردوی اصلاح طلبان تبریک و تهنیت هم گفتند و نشستند !
حالا بازهم تصور حال و روز من در آن لحظه هم زیاد کار دشواری نیست و اینکه چقدر دلم میخواست همانجا بلند شوم و به آن جماعت دانشجوی بی خبر از همه جا بگویم که بچه ها گول اینها را نخورید اینها مشتی گندم نمای جو فروش هستند وشما که نمی دانید در آن دادگاههای غیر علنی و دوران بازجویی این مبارزین غیور چه گونه بودند و خلق الله گول این جماعت را نخورید .
یه مثلی هست قدیمی های تهران می دانند که به بعضی ها می گویند لات کوچه خلوت که تا کوچه خلوت هست و کسی نیست داد و بیدادشان و عربده کشی هایشان صدایش تا ثریا می رود ولی به محضی که کوچه شلوغ شود لات که چه عرض کنم موش می شوند !
برای همین بود که چند ماه پیش که خدا رو شکر اینبار دیگر مثل دادگاه پرونده موسوم به نوارسازان غیر علنی نبود و من هم مثل همه آقای سعید شریعتی را دوباره در هیبت زندانی نادم و پشیمان پشت تریبون دادگاه دیدم زیاد تعجب نکردم و دیدم بله دوباره پای این لات کوچه خلوت به زندان باز شده است ، برای همین زیاد تعجب نکردم وقتی که دیدم دارد برعلیه موسوی و جنبش سبز حرف می زند و افشاگری می کند و مثل خیلی های دیگر که درست مثل همان دانشجوهای ساده دل آن روز که در مراسم پاسداشت برای سخنان پرطمطراق آقای شریعتی سوت و کف می زدند گول نخوردم و نگفتم آهان این حتما اثر قرصهای زرد و قرمز است وگرنه آقا سعید دلیر است !
اما همه اینها را که گفتم باعثش نشتری بود که این روزها دوست عزیزم هنگامه شهیدی از زندان با نامه اش بر این دمل کهنه زد و از رفتار دوگانه و عجیب و غریب سعید شریعتی شکوه کرده است (+) .
چه زیبا هنگامه گفته است که : " برادر سعید ... برخی افراد در برخی مقاطع تاریخ دچار چرخش و تحول در رفتارهای سیاسی خود می شوند موضوع تازه ای نیست اما من از شما متعجبم و همانگونه که در دادگاه با شنیدن سخنان شما زبان دردهان می گزیدم اکنون نیز با خود می اندیشم چگونه شد که در کارخانه آدم سازی که شما و ما با هم از آن خارج شدیم ما اینگونه به تحول نرسیدیم؟ کجای کار ایراد داشت؟
اگر بنا برنحوه برخورد باشد که مانند شما با ما هم بسیار محترمانه برخورد شد ! واز این باب شکایتی نیست . پس چگونه است برادر سعیدی که قبل از انتخابات و درست سال گذشته در همین روزها در فیس بوک به عدم تخریب چهره دیگر کاندیدا ها ما را نصیحت میکرد ، پس از یک سال به یک منتقد در جناحی تبدیل شده است که از همان جناح رشد سیاسی خود را آغاز کرده است؟" .
هنگامه شهیدی این شیرزنی که باید مردانگی و غیوری را مردهای اینچنینی از او بیاموزند درست حق مطلب را ادا کرده است و اصلا دیگر چیزی اضافه کردن بر نامه اش زیاده گویی است و آرزوی آزادی اش را همه به انتظار نشسته ایم .
سخن به درازا کشید و یک کلام و ختم کلام و اینکه چه خوش گفت سهراب که :
کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود ...

احمد یزدانفر ! او فقط یک محافظ نیست

در خبرهای فوری آمده است که حاج احمد یزدانفر سرتیم حفاظتی میر حسین موسوی بازداشت شده است . حاج احمد را خیلی ها می شناسند و بچه های قدیمی لشکر بیست و هفت از همان زمانها که لشکر هنوز لشکر نشده بود و تیپ محمد رسول الله بود بیشتر می شناسند ، او الان مدت بیش از سی سال است که در کنار میر حسین موسوی است ، پاسدار جوانی که از قدیمی های سپاه جماران هست اگر عکسهای قدیمی و یا فیلمهای آرشیوی سخنرانی آیه الله خمینی در جماران را ببینید در آن جلو ردیفی از پاسدارهای جوان را می بینید که ایستاده اند در بسیاری از آنها عکس دوران جوانی حاج احمد یزدانفر را هم می بینید که دست بر پشت ایستاده است .

حاج احمد از سال 1362 که اوج سالهای بمب گذاری و ترور بوده است به عنوان محافظ مهندس موسوی برگزیده می شود و از همان سالها او یک نفس در کنار وی مانده است . او خودش علت این همراهی و وفاداری به مهندس را اینگونه گفته است :

« مهندس از معدود كساني است كه حرفش با عملش يكي است و به خاطر صداقتي كه در مهندس ديدم 30 سال دركنار او مانده ام …. »

خیلی ها حاج احمد را سردار جانبازان تهران می شناسند او تا کنون دهها بار مورد حملات تروریستی گروههای مسلح مخالف قرار گرفته است و شاید هم بدانید که تیم حفاظت موسوی از بدو تشکیل تا بحال بالاترین حملات وآمار شهدا را دارد در تعدادی از همین حملات حاج احمد هم مجروح شده است .

حالا دیگر او فقط یک محافظ نیست ،در طی این یکسال ما همه جا او را دیده ایم که در کنار موسوی ایستاده است و همه جا بوده است ، خندیده است ، شعار داده است ، بلندگو به دست گرفت، دویده است و ایستاده است ، همه جا بوده ، با موسوی دشنام شنیده ، بیداری کشیده ، بغض کرده است و اشک ریخته و حتا امید هم بخشیده است !

در همه‌ این روزها که موسوی را دیده ایم او را هم دیده ایم و حالا دیگر فهمیده ایم که جنس حاج احمد از جنس دیگر همکارانش نیست ! او حالا امین مهندس و عضوی از این جنبش است و حتما برای همین بوده که آن بالایی ها به مزاقشان خوش نیامده ! در این یک سال فرق حاج احمد با دیگر سبزها و شباهتش با « آنها » اسلحه ای است که هر از گاهی معلوم هست زیر پیراهنش هست و آن گوشی بی‌سیمش است که گاه و بی گاه در عکسها می بینیم ، حاج احمد نمونه خوبی است که ثابت می کند خوبها همه جا هستند .

و این شاید زیباترین عکسی که در این یکساله از احمد یزدانفر دیدیم عکس مراسم اربعین همسر خواهر میرحسین بود که او نیز سیاه پوشیده و داغدار دیگران را در بغل می فشرد و گریه میکند . به حاج احمد که فکر می کنم می بینم او در این یکسال دانای کل همه قصه های این جنبش است !

------------

در همین رابطه :

راوی خاموش - خوابگرد

حلقه تنگ‌تر می‌شود؛ سر تیم محافظان موسوی را گرفتند - خودنویس