در فاصله سكوت و فرياد

احمدی مقدس ترور شد یا حذف ؟ ضارب در کمال خونسردی موتورسیکلت خود را پارک کرده و با پای پیاده به سمت اتومبیلی که در پشت چراغ قرمز ایستاده است می رود و سر احمدی مقدس را نشانه میگیرد و با شلیک دو گلوله به احمدی مقدس آرام و بی دغدغه به سوی موتور خود می رود و سوار می شود و سه تیر هوایی نیز شلیک میکند و در شلوغی خیابان گم می شود ! چقدر این جمله و خبر آشناست باز که می خوانیم یاد ترور سعید حجاریان و صیاد شیرازی می افتیم ترور در روز روشن و در میان انظار عمومی و تک و تنها و با موتوری که همیشه در خیابانها و یا در شلوغی ها زود می شود . بعد از ترور حجاریان هم روزنامه های محافظه کار و همانها که اولین مظنونین به ترور حجاریان بودند دنبال قاتل در میان ملی مذهبی ها و مشارکتی ها میگشتند و بعد از ترور صیاد شیرازی نیز همینطور همان موقع که در محافل خصوصی ذکر دست داشتن محسن رضایی و هاشمی رفسنجانی در این ترور برده می شد شعار سر می دادند که ؛ مطبوعات بی بنیاد شریک قتل صیاد و امروز نیز از سخنگوی قوه قضائیه تا سخگوی نیروی انتظامی و روزنامه های خشک مغزان همه می گویند قاضی اکبر گنجی ترور شد ! هیچ بعید هم نیست همانهایی که دیروز سناریوی جیمز باندی بر پشت بام بیمارستان میلاد شاه کلیدی را دست شیرین عبادی دادند فردا پس فردا اسلحه ای دست معصومه شفیعی و یا دختران اکبر گنجی و عیسی سحر خیز ویا کس دیگری ندهند ؟ برای همین من وقتی خبر تفتیش ناگهانی خانه اکبر گنجی را شنیدم منتظر بودم تا خبر کشف سلاح را هم پیدا کنم و مطمئن هستم این تفتیش اصلا زمینه ساز همین سناریوی در دست ساخت است پس منتظر هستم حالا که نتوانستند اسلحه را در خانه اکبر جاسازی کنند همین روزها یا در خانه سلطانی یا عبادی پیداکنند و یا در خانه یکی دیگر از دوستان اکبر گنجی ! اما آنچه که در ایران و از زبان نزدیکان به حکومت و آگاهان شنیده می شود این است که احمدی مقدس تاریخ مصرفش تمام شده بود و باید می رفت و چه موقع بهتر از الان که گفته شود قاضی اکبر گنجی ترور شد ؟ ثابت کن که بیگناهی و گرنه گناهکاری ! یک اصل مسلم حقوقی است که اصل بر برائت است مگر اینکه خلافش ثابت شود این یعنی تا دلیلی برای اثبات جرم کسی نباشد نمیشود کسی را مجرم شناخت اما در جمهوری اسلامی و دادگاه انقلاب اسلامی اینطور نیست ! همه متهم هستند و مجرم مگر اینکه خلافش ثابت شود . دلیل برای این ادعایم زیاد است اما این مورد خاص برای خود من اتفاق افتاد همان زمانی که تازه از سه سال زندان پرونده آن نوار افشاگری از اوین آزاد شده بودم و به روزنامه نگاری مشغول بودم ، شعبه پنج دادگاه انقلاب اسلامی برایم احضاریه ای فرستاده و فردایش به همراه ناصر زرافشان عزیز در مقام وکیل مدافعم به دادگاه رفتیم قاضی دادگاه ضمن بیان این اتهام که با مصاحبه ها با رادیوهای بیگانه متهم هستم به تبلیغ علیه نظام و در گروههای سیاسی غیر قانونی عضویت دارم اضافه کرد اتهام دیگری هم هست مبنی بر حمل و در اختیار داشتن سلاح ، وقتی دلیل قاضی برای این اتهام را خواستیم گفت که به هر حال گزارش اطلاعات نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات است میگوئید صحت ندارد ثابت کنید !!! دفاعیات من و ناصر زرافشان راه بجایی نبرد و ما در کمال بهت و حیرت خود را برای جلسه بعدی دادگاه آماده میکردیم تا هفته بعدش که به دادگاه رفتم اما تنها چون ناصر نیز به اتهام اقدام تبلیغی علیه نظام و کشف اسلحه ای در دفترش که هیچگاه هم معلوم و دیده نشد در پرونده در بازداشت بسر می برد در جلسه دوم دادگاه نیز قاضی از من می خواست که ثابت کند تا اسلحه ای نداشتم و در هیچ گروه غیر قانونی نیز عضویت نداشته ام . اکنون پس از گذشت دو سال حکم آن پرونده صادر شده «پنج سال زندان » ! اما ماجرا به همینجا خاتمه پیدا نمیکند هفته پیش شعبه هشت اجرای احکام دادگاه انقلاب تهران با احضار خانواده ام احضار داشته چنانچه تا شش شهریور خودم را معرفی نکنم مادرم را بازداشت خواهند کرد ! اصلا مادرم در این ماجرا چه نقشی داشته خدا و دادگاه انقلاب عالم است !! این واقعا جوک و یا قصه نیست ماجرایی است که برای من و امثال من هر روز دارد در قوه قضائیه ایران اتفاق می افتد ....... در فاصله سکوت و فریاد اکبر گنجی در حالی که به مرز شصتمین روز اعتصاب غذای خویش نزدیک شده بود ود درحالت کما و نزدیکی لخته شدن خون در قلب و مغز بوده پس از آنکه خیل عظیم نامه از داخل و خارج از کشور و درخواست و خواهشها از وی شده بود تا اجازه وصل سرم به وی را بدهد بالاخره اجازه وصل سرم را داد و معصومه شفیعی با تائید این خبر کمی از التهاب و نگرانی جامعه و دوستان وی کاست . اما گنجی هنوز در سلول انفرادی ای در طبقه دوازدهم بیمارستان میلاد که امروزه به مثابه قلعه فلک افلاک است سرنوشتش خطرناک و نگران کننده است اکبر با اعتصاب غذای خود هر جند که بیش از هر چیز تن نزار خود را مسموم و مصدوم نموده اما با شجاعت بی بدیل خویش برای خیلی ها عریان نمود تا تلاش برای ایجاد یک حکومت مردم سالار حتی در دل یک دیکتاتوری و حتی در چنگال دیکتاتورها نیز امری است عملی و از همه اینها بالاتر اینکه در این خفقانی که در آستانه ایجاد وسیعترش هستیم با فریاد اینکه : "خامنه ای باید برود"خاکریز دفاع از مردمسالاری و آزادیخواهی را کناره های ولایت جهل و جور کشانید و با شصت روز روزه سیاسی خویش رسالت خویش را ادامه داد و شمعی نو در تاریکخانه اشباح خشک مغزان تابانید اما اکبر نباید همچون شمع بتابد و خاموش شود این شمع باید فروزان باقی بماند نه برای اینکه اکبر گنجی است برای اینکه باید بماند چون اولین کسی است که مردانه و در بند فریاد زده است خامنه ای باید برود نه آزادیخواهان ! اکبر باید بماند تا آنانی که مدتهاست خود را به گیجی زده اند بدانند گنجی ها ماندنی هستند نه رفتنی ، و رفتنی هم اگر باشد اکبرها را پای رفتن نیست ! در این فاصله سکوت و فریاد گنجی حقی است که مشخص است و گرفتنی و آن آزادی است .

علي خامنه اي از دوچرخه سواري در فلكه آب مشهد تا هواپيماي اختصاصي!...

در دوره دوم رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني در شوراي امنيت ملي مصوب مي شود ، آشيانه انقلاب نوسازي گردد و در اين راستا دولت موظف مي گردد هواپيمايي تشريفاتي و بسيار مجلل براي رهبر جمهوري اسلامي خريداري نمايد و سازمان برنامه ، رديف بودجه آن را به صورت محرمانه تعيين کند . اما به دليل مشکلات نقدينگي کار به مرحله اجرا نمي رسد تا در زمان رياست جمهوري خاتمي ، پس از ارتقاء درآمد دولت به دليل افزايش بهاي نفت ، مجدداٌ پروژ ه مزبور با دستور محمدي گلپايگاني ( رئيس دفتر بيت رهبري ) در دستور کار قرار مي گيرد و وزارت دفاع بعنوان مجري طرح انتخاب مي شود .
از آنجاييکه با توجه تحريم آمريکا ، امکان خريد مستقيم و رسمي هواپيما و جود نداشته اشت ، از اين رو شرکت صافات اير از شرکتهاي وابسته به موسسه مرکزي احرار ( متعلق به آزادگان ) بعنوان پوشش کار با هدايت و نظارت منظم و مشارکت کارشناسي وزارت دفاع ، گزينش مي شود . شرکت صافات اير در بدو امر شعبه اي در قبرس ايجاد مي کند ودو هواپيما در بازار بين المللي شناسايي مي کند که نهايتاٌ با کارشناسي نمايندگان وزارت دفاع و حضور مستمر صادق گل سنبل ( معروف به صادق ذوالقدر نيا ) مسول حفاظت اطلاعات وزارت دفاع ، هواپيماي اير باس A 340 متعلق به دولت برونئي که سال ساخت آن 1998 بوده ، براي خريد انتخاب مي شود .
از آنجا که شرکت سازنده ايرباس و ساير شرکتهاي مشابه به دليل تحريم آمريکا معذوراتي در معامله مستقيم با ايران و بويژه با سازمانهاي دولتي ايران دارند ، واسطه خارجي يعني شرکت FN.AVIATION از ابتدا به اطلاع مسئولين خريد و طرف ايراني مي رساند که از دادن هر نوع ضمانتنامه بانکي به دليل نگراني از توقيف اموال و انسداد حسابهاي بانکي و مالي خود خود داري مي کند .از طرف ديگر با توجه به ضرورت تقليل سهم قطعات امريکايي به زير 10 درصد ( نرخ تحريم آمريکا ) جهت انتقال هواپيما به ايران ، قراداد ديگري با شرکت لوفت هانزا جهت تزئين ، ساخت و دکوراسيون داخلي هواپيما منعقد مي شود و هواپيما به صورت BASE از سلطان برونئي در اختيار لوفت هانزا قرار مي گيرد و شرکت فوق نيز يک اطاق عمل فوق العاده مجهز و فوق تخصصي ، چند اتاق خواب ، سالن اجتماعات فوق العاده لوکس در داخل هواپيما ايجاد مي کند . در نيمه راه شوراي عالي هواپيمايي پس از اطلاع ، بنا به دلايل عدم امکان فرود هواپيماي غول پيکر فوق در عمده فرودگاههاي شهرستانها و تحميل تبعات منفي براي رهبري در اذهان عمومي ، اعلام مخالفت مي کنند و ناگهان در نيمه راه ، شش ماه مانده به پايان قرارداد ، رهبر طي نامه اي از خريد هواپيما انصراف مي دهد و ادامه کار را منوط به اعلام نظر دولت مي کند .
علل اصلي انصراف رهبر ، درز کردن خبر به فضاي عمومي، تماسهاي تلفني اعتراضي به بيت رهبري و اختلافات داخلي بيت بوده است . مبلغ خريد هواپيما 120 ميليون دلار بوده که طبق قرارداد در صورت عدم اجراي تعهدات و زمانبندي ، خسارتي معادل 50 درصد مبلغ قرارداد دريافت شود . پس از انصراف رهبر و عدم خواست دولت ، وزارت دفاع تعلل مي کند و پس از انقضاء مدت قرارداد ، طرف خارجي فسخ قرارداد را اعلام مي نمايد که در اين مرحله بجاي پيگيري حقوقي با دخالت وزارت دفاع و سازمان حفاظت اطلاعات آن ، روال قرارداد تغييراتي مي کند و ئر اين مرحله وزارت دفاع فرد ديگري را نيز بعنوان واسطه خريد همين هواپيما وارد کار ميکند . در واقع به طور همزمان به دلايل نامعلومي از دوکانال مختلف براي خريد يک هواپيما اقدام مي شود . در مجموع قرارداده اي منعقد در اين ماجرا عبارتند از : • قرارداد وکيل سلطان برونئي با شرکت واشطه خارجي يعني FN.AVIATION• قرارداد FN.AVIATION با شرکت صافات اير و لوفت هانزا•قرارداد شرکت صافات اير با وزارت دفاع جمهوري اسلامي ايران نهايتاٌ در هفتم ديماه 1382 ، مهدي اعتماد سعيد مدير عامل شرکت احرار و مدير اجرايي پروژه که سابقه 8 سال اسارت در زتدانهاي صدام را نيز دارد ، در حالي که به همراه مسوولين وزارت دفاع ( صادق ذوالقدر نيا ، ميرمحمد صادقي و حجه الله سجادي ) عازم سفر قبرس با هواپيماي اختصاصي واسطه خارجي بوده اند ، در فرودگاه مهرآباد بازداشت مي شود و مجتبي ارگاني ( معاونت وزير دفاع ) نيز در همين رابطه بازداشت مي شود و حفاظت اطلاعات وزارت دفاع با نظارت سازمان قضايي نيروهاي مسلح ، عهده دار بارجويي مي شود .
اتهام متهمين بعنوان ضعيفترين حلقه هاي زنجير " تباني در معاملات دولتي و گرانفروشي " بوده است خط اصلي بازجوئيها ، انداختن خسارات و هزينه هاي بي حاصل صورت گرفته در حدود مبلغ 80 ميليون دلار پرداخت شده و 40 ميليون دلار خسارت ناشي از عدم اجراي تعهدات و زمانبندي قرار داد بر متهمين و مآلاٌ به ياسر هاشمي ( مدير عامل شرکت صافات اير و پسر علي اکبر هاشمي رفسنجاني ) بوده است .بازجوها به صراحت به متهمين وعده داده اند که در صورت اعتراف به دخالت ياسر هاشمي در موضوع ، آنها را آزاد خواهند کرد .اينک در حالي متهمين بويژه مهدي اعتماد سعيد در شديد ترين شرايط امنيتي همرام با ضرب و شتم در بازداشتگاه حفاظت اطلاعات وزارت دفاع واقع در پادگان جي ، افزون بر 17 ماه در انفرادي بسر مي برد ، که فرجام قضايي پرونده مشخص نيست و رشته کار بنا به گفته برخي از مسولين بلند پايه ، در دست رهبري است تا مثل هميشه افراد زير دست در راستاي حفظ مصالح او قرباني شوند و 80 ميليون دلار از اموال عمومي و بيت المال بدون آنکه هواپيمايي در کار باشد ، سوخت گردد . مسولين قضايي اعلام کرده اند که سلطان برونئي دريافت 80 ميليون دلار را تاييد نمي کند و متهمين نيز اعتراف کرده اند که مبلغ مزبور را بي کم و کاست به شرکت واسطه تحويل داده اند . از انجاييکه تمامي هواپيماهاي VIP رژيم پهلوي در اختيار رهبري مي باشد ، اين موضوع مي تواند به صورت عيني رسواکننده ادعاي پوشالي ساده زيستي رهبر باشد و عدم اهتمام وي به صيانت از اموال عمومي و بيت المال را نشان دهد از اين رو رسانه هاي داخلي به دليل سيطره جو سانسور ، موضوع را پوشش مناسبي نداده اند . لازم به ذکر است ، رسانه هاي محافظه کار بويژه صداسيما در بخش خبري بيست و سي با تصور اينکه هواپيماي فوق متعلق به دولت مي باشد در ابتدا با هدف حمله به دولت خاتمي به پوشش جهت دار خبر پرداختند منتها پس از آگاهي از ماجرا به فوريت سکوت اختيار کردند .

خيانت به معين و تصميم دير او و ترس هاشمي ازچكمه پوشان

خبر رسيده که هاشمی رفسنجانی از آنجا که مطمئن شده که جريانی که به زورِ دخالت نيروهای نظامی و شبه نظامی احمدی نژاد را به دور دوم انتخابات کشانده، بر صندلی رياست جمهوری خواهد نشاند، پيام تندی برای خامنه ای فرستاده که در اعتراض به اين جريان به زودی از حضور در دور دوم انتخابات انصراف خواهد داد. از سوی ديگر، دقايقی پيش که دوستي با دکتر معين صحبت می کرد، شکّم به يقين مبدل شد که گروهی از دوستان اصلاح طلب پيشرو معين را می خواهند دور بزنند و برای حفظ قدرت، حتی شده به يک صندلی مديرکلی در دولت هاشمی هم قناعت دارند و به هر ذلتی تن می دهند. معين تنهاست... با انصراف هاشمی قيافه های طيف فرصت طلب مشارکتی ها ديدن دارد! هنوز نتوانسته ام خود را بری اين خفّت ملی، که عقب مانده ايدئولوژيکی مثل احمدی‌نژاد رئيس جمهور ايران نام بگيرد، آماده کنم و با آن کنار بيايم. نمی دانم شکايت فردای معين و کروبی و هاشمی و قاليباف هم به کجا می تواند بيانجامد. معين: در مرحله دوم انتخابات شركت نكرده و از كسي هم حمايت نمي‌كنممن همچنان كه در انتخابات مجلس هفتم شركت نكردم، در مرحله دوم انتخابات رياست جمهوري نيز شركت نخواهم كرد و به نفع هيچ كسي هم تبليغ نخواهم كرد. اگر جهت‌گيري به سمت خاصي كنيم مردم ما را هم از آن جنس خواهند شناخت. تحريم هم نبايد كرد. به گزارش كميته خبر و اطلاع رساني ستاد مركزي دكتر مصطفي معين، وي كه در جمع جوانان و دانشجويان اعضاي ستاد خود سخن مي‌گفت با بيان مطلب بالا افزود: «صبح بحث مفصلي بود. خودم نظرم اين بود كه مخاطب من بايد مردم و به خصوص جوانان باشند و اگر نسجيده برخورد شود خسارت‌‌هاي انساني غير قابل جبراني دارد و از اعضاي ديگر ستاد خواستم جلسات ديگر را با ديگران بگذارند. من خودم با جوانان صحبت مي‌كنم.معين با اشاره به سفرهاي خود به دانشگاه‌هاي سراسر كشور كه از اسفند ماه آغاز شد، افزود: «برايم لذتبخش بود كه مي‌ديدم جوانان در جلسات بدون لكنت حرف‌هايشان را بيان مي‌كنند.» وي با اشاره به ضعف‌هايي كه ستاد اصلاح‌طلبان پيشرو دچار آن بود، تأكيد كرد: «ما به علت مشكلات مالي حتي امكان برگزاري يك نظرسنجي را نداشتيم و اتكايمان به نظرسنجي‌هايي بود كه ديگران انجام مي‌دادند. بعضي‌ها تصور مي‌كنند اگر من بدون شرط و با دعوت حداقلي آمده‌ام به معني بي‌انگيزگي من است در صورتي كه احساس اداي دين به مردم بالاترين انگيزه‌ها را در پي دارد.» نامزد جبهه دمكراسي و حقوق بشر افزود: «امكان رسانه‌اي ما تنها يك روزنامه اقبال بوده است كه تازه دارد پا مي‌گيرد و مشكلات زيادي داشته است. از نظر من پايگاه اصلي توسعه، دانشگاه است و افراد كمي در اين زمينه همراهي مي‌كردند. مشكل اصلي كشور مديريت، علم و فرهنگ و وجود نداشتن ساز و كاري براي شناخت نيروها و استعدادهاست. شبكه ارتباطي ما با روستاها هم ضعيف بود و از طرفي با بي‌عدالتي و تبعيض در رسانه‌ ملي هم مواجه بوديم.»معين تصريح كرد: «خودتان را كم ارزيابي نكنيد. تحقير نكنيد و ارزش خود را به صورت واقعي ببينيد. ارزش حركت به مراتب شما بيش از 4 ميليون رأي است. من به ساختار انتخابات ايراد دارم. وقتي توسط دولت و گروه‌هاي سياسي به حضور نظاميان در انتخابات هشدار داده مي‌شود، بايد جدي گرفته مي‌شد. در شرايط عادلانه رأي شما به جاي 4 ميليون مي‌توانست 20 ميليون باشد.»وي در ادامه با اشاره به نكات مثبت حركتي كه آغاز شده گفت: «بسياري از كانديداها نيروهايشان را صرفا با پول‌هاي كلان جذب كردند. ابتكار و خلاقيت نيروهاي نخبه‌اي كه در ستاد ما فعال بودند از ويژگي‌هاي منحصر به فرد ما بود. فرصت افكار عمومي در سطح ملي و بين المللي به نفع ماست و همچنان دمكراسي و حقوق بشر دغدغه‌اي جهاني است و بايد بر موج زمان سوار شد و با سرعت به سوي آينده‌اي تابناك حركت كنيم.» معين با برشمردن اتفاقات مثبتي كه در جريان تبليغات انتخاباتي اصلاح‌طلبان پيشرو رخ داد تأكيد كرد: «ايده‌هاي جديدي مطرح شد و سنت‌ها و تابوهاي غلط شكسته شد. درجه‌بندي انسانها به درجه 1 و 2 و خودي و غير خودي محكوم شد. بر ترجيح منافع ملي بر منافع نظام در صورت تعارض تأكيد و توجه‌ها به سوي گروه‌هاي محذوف از جمله اقوام، مذاهب، زنان، جوانان و دگر انديشان جلب شد.»در پايان اين گفت‌وگو كه در ابتداي آن با طرح نظرات جوانان همراه بود جلسه با مشايعت معين از سوي جوانان و همخواني سرود يار دبستاني پايان يافت.

نامه پیام فضلی نژاد

اشاره :
پيام فضلي نژاد نامه اي نوشته و از فعاليت سه ساله خويش در اطلاعات موازي گفته نامه را در زير مي آورم, مردانگي ات را تحسين مي كنم پيام !
بارها و بارها در اين مجال الكترونيكي از پيام گفته ام و نوشته ام دلم گرفته بود از پيام و رفتنش اما حالا پيام برگشته برگشته به خانه اش به ميان دوستانش . پيام دمت گرم و سرت خوش باد , خوش آمدي به جمع دوستان.
سلام
موضوع : انتشار كامل اطلاعات و ديده هايم از سه سال فعاليت در اطلاعات موازي – كمك انسان دوستانه
مي دانم تصورت از من سياه است ، اما من در اين شرايط كه تمام چشم ها به ايران دوخته شده تصميم خودم را گرفته ام. تصميم تاريخي زندگي ام را كه بتوانم از عذاب وجدان چند ساله رها شوم.سه سال است كه همكار اطلاعات موازي ام. مي داني كه اسناد اطلاعات موازي را كه در گويا منتشر شد من در اختيار نوري زاده و علي پيرحسين لو و...گذاشتم. قبل از عيد 1383. اكنون تصميم نهايي خودم را گرفته ام و هزينه اش را هم خواهم پرداخت.من كل ماجراهايي كه از اطلاعات موازي و فرهنگ كشي هاي معاون اطلاعات و دادستان تهران مي دانم را دارم مي نويسم و آن را يكجا برايت مي فرستم.
با خودم و خدايم عهد كرده ام كه براي رهايي از اين عذاب وجدان جانسوز و رهايي از سياهي اي كه تمام ذهن و روان و زندگي ام را گرفته ، تمام اطلاعات و نقشم را مكتوب و منتشر كنم.من گناهكارم ، اما مي خواهم حالا كه مي خواهم برگردم و در برهه اي كه هزينه اش گذاف است كمك كنيد. كمك كنيد تا به اساني نتوانند صدايم را بكشند و نابودم كنند.من هم داراي حقوقي هستم ، اشتباهاتي كردم ، پشيمانم ، پشيمانم كه جنس انساني ام فاصله گرفتم و آلت دست رمضاني و مرتضوي شدم. مي توانستم بيايم خارج و چنين كنم . اما مي مانم براي آنكه اعتقاد دارم اينجا خيلي كارها مي شود كرد. اگر محبوسم كنند نيز باز به عنوان كسي كه خيلي چيز ها از روش ها و منش هاشان مي دانم، بازهم هزينه هايي را بر آنها تحميل مي كنم.
چند روز پيش ديداري با روزبه ميرابراهيمي داشتم. اينجا از تصميم حمايت شده است. مجاب شده ام كه بهترين پروسه زماني براي افشاي اطلاعات موازي و حتي حلاليت خواستن از آنهايي كه گرفتارشان كردم اكنون است ، دولت جديد كه آغاز به كار كند خيلي از روزنه ها نابود مي شود و آن هنگام ديگر صدا به صدا نمي رسد و شايد همين گوشهاي اكنون هم مشتري زبانها نباشند.اما صداقتم را و ندامتم را بپذيريد و كمك كنيد. جواني پويا و مستعد را مسخ و اطلاعاتي كردند و حالا هم كه رهايي ام را مي خواهم ، ميخواهند آن را برابر نابودي كنند. هر كس در زندگي اشتباهاتي مي كند ، اما وظيفه انساني كمك به او براي يافتن دوباره جوهر انساني است.من هيچ از شما غير از كمك و حمايت انساندوستانه نمي خواهم. نگذاريد صدايم را خاموش كنند.نگذاريد بيش از اين نابودم كنند. فقط بگذاريد و حمايتم كنيد تا به زندگي دوباره برگردم.
من مرده ام. وقتي نمي توانم بنويسم و سر بلند كنم و روي دوستانم را ببينم. من مرده ام ، وقتي نمي توانم رها بنويسم. كمكم كن امیر فرشاد .
پيام فضلي نژاد17/4/1384

نوحه دو دم

هیاتی ها و قدیمی ها حتما یادشان هست دهه محرم که می شد بازاری ها و مخصوصا بازاری های تهران و قم و مشهد هر صبح و ظهر در کل ده روز اول همگی سر در بازار به دوگروه جمع می شدند و مداحی بر روی چهار چرخه ای می ایستاد و نوحه ای می خواند دسته اول نوحه خوان و بر سرزنان راه می افتاد و دسته دیگر نیز بدنبالش ! عزادران که دیگر شعر را بلد بودند می ایستادند می خواندند و به جلو می رفتند و مداح هم دیگر فقط گاهی می گفت : آهان بلند تر بلند تر ... در عالم مداحی به این نوحه می گویند نوحه دو دم ! کمتر از چهار ماه است که احمدی نژاد در کسوت ریاست جمهوری دولت ایران بروی کار آمده و شاید تا بحال به تعداد انگشتان یک دست سخنرانی داشته ، اولین آن که در مقر سازمان ملل متحد بود و این آخری هم که در تهران در گردهم آیی موسوم به "جهان بدون صهیونیزم " بوده است . بسیاری از کارشناسان و دیپلماتهای سیاست خارجی ایران هنوز سرگرم توجیه و بقولی ماست مالی کردن سخنرانی اول احمدی نژاد هستند که منجر به صدور قطعنامه علیه ایران شد که دیگری نیز آمد . سخنان تند و تیز احمدی نژاد که نه تنها شبیه به سخنان یک رئیس جمهور نبوده بلکه در حد یک کارگزار دست چندم سیاسی هم نمی باشد و بیشتر به بیانیه به عنوان مثال بسیج مسجد محلی و یا گروه تند روی سیاسی ای که بیشتر اهل معروف شدن هستند تا عمل کردن می باشد. وقتی شنیدم که احمدی نژاد در میان جمع نوجوانان و جوانان کم سن و سال دانش آموز و طبیعتا ماجراجو و عاشق هیجان همانند نستورا داموس از محو شدن اسرائیل و آمریکا سخن می گفت و آنها هم با تکبیر و سوت و کف وی را حمایت می کردند و وی هم که اتفاقا مداح هم می باشد می گوید: بلند تر بلند تر ، نمی دانم چرا بیاد همان مداح های بازاری افتادم ! اینجا بود که برایم مسلم شد گرچه همه ما دیگر این حقیقت را پذیرفته ایم که رئیس جمهوری ایران امروز کسی است بنام محمود احمدی نژاد اما ظاهرا تنها کسی که تا بحال نتوانسته این حقیقت را بپذیرد خود آقای احمدی نژاد است و گمان می کند که اگر برای سخنرانی جایی می رود یا هنوز باید نوحه دو دم بگوید و با ذکر بلند تر بلند تر جمعیت را به هیجان و واکنش بیشتر وا دارد و یا اینکه در همان حد عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران خود را می داند و حرفهایی می زند که به هر چیز شبیه باشد بی شک به سخنان یک رئیس جمهور شبیه نیست . بدنبال این سخنان غیر مسئولانه ایشان بود که بسرعت واکنش جهانی را برانگیخت و چندین کشور ضمن احضار سفرای ایران مراتب اعتراض خود را نسبت به این سخنان بیان داشتند ، کار از این نیز بالاتر گرفته و مقامات ارشد اسرائیلی نه تنها اعتراض شدیدی کرده اند بلکه خواستار اخراج ایران از سازمان ملل متحد شدند . همه این واقعیات حاکی از آن است که عالم سیاست و حرف دیپلماتیک فاصله چندین فرسخی با عالم مداحی و نوحه خوانی دارد ، و این قبا سخت بر تن احمدی نژاد گریه می کند ! با این سخنرانی و این بازتاب جهانی البته می شود عاقبت پرونده هسته ای ایران را در آژانس انرژی اتمی حدس زد ، چرا که برای کشوری که مظنون به تولید جنگ افزارهای هسته ای می باشد و بالاترین مقام مسئول اجرای اش اینچنین ازادامه جنگ اسلام و یهود و نوید محو شدن آمریکا و اسرائیل حرف می زند عاقبت دیگری را نباید هم متصور شد ، اما ماجرا از سوی دیگر نیز نگران کننده است ، این روزها که شاهد روز قدس می باشیم و همه ساله در این روز اتفاقات زیادی از به آتش کشیدن و یا حمله به سفارت آمریکا و اسرائیل در کشورهای مسلمان می افتد و در فلسطین نیز ایام اوج حملات انتحاری و ضد اسرائیلی می باشد اینبار مشخصا و براحتی تحت حمایت و مسئولیت ایران نام خواهد گرفت . سخنان احمدی نژاد البته یاد آور سخنان دیگری هم بود ! وی وقتی از سوختن رهبران بی لیاقت کشورهای اسلامی و آمریکا و اسرائیل در آتش قهر امت اسلام سخن می گفت بنا گاه کلام و ادبیاتش بسیار بسیار شبیه به اولین ویدئو اسامه بن لادن پس از حادثه یازدهم سپتامبر بود ، اکنون نه تنها هر حادثه ای در آمریکا و اسرائیل بلکه هر گونه اتفاق و اقدام تروریستی ای در کشورهایی نظیر پاکستان که به تازگی اقداماتی برای ایجاد رابطه با اسرائیل داشته و دیگرانی همچون عربستان ، مصر و ... را براحتی و البته با استناد به همین سخنرانی می شود به ایران منتسب دانست .

توديوانهاي اكبر به خدا بس كن

برادرم ، دوستم ، عزیزم اکبر جان ! نامه را دادم تا برایت مادرم بیاورد و به همسرت بدهد و امیدوارم که رمق و حالی داشته باشی بخوانی ، نمیدانم الان در چه حالی هستی ولی روز خبرنگار این روز لعنتی که الان سالهاست بجای تکریم روزنامه نگاران ما هرروز شاهد شاهکاری هستیم و امسال هم شاهکارشان ریختن به خانه توبود ، همسرت از همه ما خواسته است که برایت بنویسیم و خواهش کنیم تا اعتصاب غذایت را بشکنی و این روزه را افطار کنی . فقط خدا کند تا ته این نامه را بخوانی .... اکبر جان الان درست پنج سال از آنروز میگذرد که با هم صحبت از آینده می کردیم ، واینکه بعد از خاتمی چه می شود یادت هست ، در روزنامه صبح امروز، من به مرخصی آمده بودم از زندان و خیلی مشتاق بودم تا حرفهایت را بشنوم و حرفهایم رابشنوی ، درست چند روز بعدش سعید حجاریان ترور شد ، روزگاری که همه فکر میکردند سعید دومی است و اولی تو هستی . بعد در روزنامه ها را که پایگاه دشمن شده بود و خودمان خبر نداشتیم تخته کردند و مدتی بعد تو هم آمدی به زندان و شدیم همبندی تا هردو آدمهایی شویم که میخواستند و نشدیم ! پیمانه من بعد از هزارو پانصد روز پر شد واز زندان آزاد شدم ، برگه آزادی موقت را که ملاحسینی داد دستم و گفت امضاء کن گفتم باشه ولی تا ببینیم کداممان موقتیم ! آمدم بیرون اما بیرون هیچ خبری نبود ! تو راست میگفتی آنروزی که بعد از هیجده ماه انفرادی و ممنوع الملاقات بودن برای یک ربع ساعت خانواده ام را از پشت شیشه میدیدم و دمغ پله های سالن ملاقات را پائین می آمدم ؛ گفتی ناراحت چه هستی بیرون هیچ خبری نیست ، و واقعا هم خبری نبود نه از اصلاحات خبری بود و نه از مردمسالاری و نه از مردی و مردانگی ، همانروزها بود که مانیفست جمهوری خواهی تو منتشر شده بود و من درباره اش مطلبی نوشته بودم و رفتم برای چاپش به روزنامه ندای اصلاحات که به تازگی آقای منتجب نیا براه انداخته بودش ، میدانی چه شد ؟ همان منتجب نیایی که تو میدانی و من !، نه مقاله راچاپ کرد و نه ... چه بگویم فقط گفت چون شما سابقه دارید برای سلامت و عمر روزنامه خطرناک است وجودتان و مطالبتان ، ما می خواهیم تا انتخابات شوراها این روزنامه بماند فعلا اکبر گنجی را ..... نمی فهمیدم سال هفتادو هشت بعد از کوی دانشگاه به زندان افتاده بودم و سال هشتاد دو آزاد شده بودم همه چیز عوض شده بود نه حرفهایمان را می فهمیدند و نه دردهایمان را انگار شهر و مردم در این چهار سال چیزیشان شده بود که نمی دانستم چه بود، چسبیده بودند به کارو کاسبیشان حرف هم که می زدیم می گفتند ؛" بابا نمیگذارند ! ما که از خاتمی بیشتر نیستیم اوناها دست اونم بسته است و آخرش زیر لب ؛ ول کن تروخدا حوصله داری " شاید راست می گفتند و من نمی فهمیدم ، آنقدر حرف زدم و گفتم و نوشتم که بعد از چندین و چند بار بازداشتهای بقول معروف خودسرانه که معلوم نبود کار چه کسی و کجاست و دادگاه و دادگاه یکروز که از دانشگاه برمیگشتم قصد جانم را کرده بودند و راهی نبود دیگر به جز فرار ! بله بی هیچ رودرواسی ای من فرار کردم ، من کم آوردم اما نه از ترس دادگاه ، نه از ترس زندان ، و نه از اینکه می خواهند در کف خیابان بکشنم ، باور کن به همان نان و حلواشکری ای که در زندان میخوردیم قسم می خورم که از دست همان آدمهایی فرار کردم که روزگاری دوست می پنداشتیمشان ! بی پرده می گویم همین لاشخورهایی که امروزه نشسته اند تا ببینند تو کی جانت از تن بدر می رود تا عکسهای یادگاری با تو را قاب بگیرند و بزنند بالای سرشان و خود را میراث دار تو بدانند . اکبر جان ! میتوانی روزگاری از همان خانم شیرین عبادی وکیل شجاع و عزیزمان بپرسی که او نیز شاهد است، همینهایی که فریاد ضد انحصار طلبی و هزار پز اصلاح طلبی شان گوش دنیا را کر کرده است در همان دادگاه غیر علنی به ناحق معروف به "نوارسازان" که ایکاش علنی بود تا مردم می دیدند پشت چه کسانی سینه برای اصلاحات می زنند چه طور از خاطرات جبهه و ارادت داشتن خدمت آقایان جنتی و الله کرم و...که شاکی های پرونده بودند، دم می زدند تا از دم تیغ رهایی یابند ، همانهایی که بقول خودشان ستون حزب اصلاحات و نزدیکترین افراد به خاتمی بودند . که من اگر فراری هم کردم و ترک ایران گفتم بخاطردوری از همینها بود . نمیدانم بازم برایت بگویم یا نه ؟ دلم خون است رفیق اما نه پشیمانم و نه ناراحت که همه ما مکلفیم به وظیفه . حالا تو امروز دوباره شده ای تیتر ، شده ای آتش تهیه این میوه چینان ، شده ای دستمایه ای برای دوباره مطرح کردنشان نگاه کن این عین همان مطلبی است که همان آقایی که در دادگاه می گفت : " ما اصلا مخلص برادر الله کرم هستیم این فرشاد ابراهیمی ما را هم فریب داده : " من امروز به هیچ مبارزه سیاسی فکر نمی‌کنم. امروز من حتی دموکراسی نمی‌خواهم. امروز من فقط به زنده ماندن اکبر، به سالم ماندن او فکر می‌کنم. او تنها چند ساعت تا از دست دادن کبد و کلیه‌هایش فاصله دارد. اگر سه روز دیگر در اعتصاب غذا بماند حتی با معالجات پزشکی و سرم هم شاید نتوان او را برگرداند حتی اگر برگردد مشکلات جسمی ناشی از این اعتصاب غذا مدتها با او خواهد بود. حداقل کاری که از دست ما برمی‌آید همین نامه‌هایی است که می نویسیم و"گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ماست آنچه البته به جایی نرسد فریاد است" برادرم ، عزیزم ، مرد ! ما همه مان سوختیم و چقدر قشنگ مسعود بهنود در دادگاهش گفت که ؛درد ما قله یک کوه است که از آب بیرون مانده " . واقعا ما چه شدیم و چه بر سرمان آمده است ؟ مشتی مان آواره شدیم و سرگردان این کشور و آن کشور ، مشتی مان سر در قبای سکوت و بغض برکشیده اند . اکبر جان ! ما سوختیم و ظاهرا تاریخ مصرفمان تمام شده ، ما نامردی کشیدیم و بی رحمانه قضاوت شدیم ، نیمه های ناگفته یک نسلیم که بالاخره باید حرفمان جایی زده شود اما کجا ؟ در زمان خاتمی که نه شد و نه خواستند و نه توانستیم امروزه هم که دیگر تکلیف روشن است ! اما اعتقاد دارم که تا این دردها گفته نشود تا سره از ناسره بازشناخته نشود وضع همین است که در این انتخابات اخیر هم دیدیم ، باید واقعا بازگردیم و دوباره دوست و دشمن ، مصلح و ناصالح را بازبشناسیم ، آزادیخواه را از موج سوار بازبشناسیم و تا این نکنیم جامعه ما رنگ دموکراسی و سلامت را بخود نخواهد دید . حالا اکبر جان تو چه میکنی مرد؟ چه میکنی با خود ؟ دیوانه شده ای ؟ چرا می خواهی آن کنی که هم مرتضوی و هم پالکی هایش در انتطارش هستند و هم مشتی فرصت طلب ؟ از یک سو حکومتیان در انتظار هستند تا از شر تو راحت شوند و از دیگر سو امکان بدهی به همان لاشخورهایی که در انتظار ارتزاق از جنازه ات هستند چراکه اگراز بالا تا پائین اردوگاهشان را بگردی شاید یک مرد مثل تو پیدا نشود که اینچنین راسخ باشد در عقیده و کلامش و مرد عمل و کارزار باشد ، و البته مرده گنجی برایشان بهتر است از زنده اش چرا که به محضی که پایت را زندان بیرون بگذاری می فهمی که چه هستند و که هستند ..... پس اکبر جان نه دشمن شادمان بکن و نه نامردان را مدد برسان ! روزه ات را افطار کن تا جانی داشته باشی در این قحطی شرافت و مردانگی تا باز فریاد بزنی " خامنه ای باید برود " که اگر به آینده و آزادی ایران علاقه داری باید خود را حفظ کنی و زنده بمانی که، یک مرد هم یک مرد است که باشد در این میانه ، یا علی ، خدا نگهدارت .دوست و برادر کوچکترت؛ امیر فرشاد ابراهیمی

اگر اينجوري مي شد چه مي شد

کمتر از دو دهه پیش (سال 1367) آنروزی که همسر دکتر سامی در مسجد حجت ابن الحسن تهران در حضور دکتر بازرگان ضجه می زد که من می دانم چه کسی شوهرم را کشته هرگز روزی فکر نمی کرد که آن قاتل روزی قبای ریاست جمهوری را بر تن کند !اما تقدیر اینچنین بود که دکتر سامی که روزگاری اولین وزیر بهداری دولت انقلابی ایران بود روزی مقتول پروژه حذف درمانی سعید امامی و بروبچه های محفلش شود . آنروزها نه کسی جرات می کرد و نه قدرتی داشت تا صدای مظلومانه همسر سامی را باز خوانی کند که چه کسی دکتر سامی را کشته است؟ این قاتل کیست که مهدی بازرگان نیز مظلومانه بر سر در مسجد ایستاده است و سر تکان می دهد و با ضجه همسر سامی می گرید اما دم بر نمی آورد . حد اقل اهتمامی که آن روزها بازماندگان دکتر سامی و هسته متلاشی شده دولت موقت که نیمه احترامی هنوز حاکمان جمهوری اسلامی برایشان قائل بودند، برای شناسایی قاتل دکتر سامی توانستند انجام دهند منجر به آن شد که چندی بعدش وزارت اطلاعات در اطلاعیه ای کوتاه اعلام کرد که قاتل دکتر سامی در تعقیب گام به گام سربازان امام زمان شناسایی شده اما لحظاتی پیش از دستگیری در حمامی در شهر اهواز اقدام به خود کشی نموده . در آنسوتر نیز سعید امامی که با فتوای " حفظ نظام از واجبات است " پروژه حذف درمانی خویش را تا دکتر سامی رسانده بود و سخت در حال ادامه دان آن بود هیچ به مخیله اش نمی گنجید که روزگاری این داستان کهنه نخ نما شده خودکشی قاتل در حمام روزگاری نیز برای خود وی تکرار گردد و زمانی دیگر در اطلاعیه دیگری خبر خودکشی وی در حمام منتشر شود . و به روایتی خیاط خود در کوزه بیفتد اما عجبا از چرخش روزگار که اینچنین کرد و شد .... حالا این روزها که گردو خاک انتخاب احمدی نژاد فرونشسته است و ما مثل هزاران هزار اتفاق دیگر اول مدتی داد و بیداد کردیم و زنده باد مرده باد گفتیم و بعد راهمان را گرفته ایم و رفتیم و زود عادت کردیم به وضع موجود ! همان کسانی که آنروزها دادو بیداد می کردند و می گفتند؛ مگر ما مرده ایم که احمدی نژاد بیاید ! اما او آمد و اینروزها دارند برایش تئوری و نسخه و اما و اگرمی پیچند . این را دیگر همه فهمیده اند که ما ملت اما و اگر هستیم و همه چیزمان همیشه به اما و اگر بسته است اگر اینجوری نبود چه می شد؟ اگر اونجوری بود چه می شد ؟ اما اینجوری است و اما اونجوری نیست و حالا من هم مثل میلیونها نفر دیگر نشسته ام و دارم برای خودم اما و اگرمی بافم که اگر اینجوری نبود چه می شد ؟ اگر آنروز که دکتر سامی را وزارت اطلاعات به قول بازجوئی های سعید امامی"حذف" کرد یک نیمچه مردی مثل خاتمی پیدا میشد و رد گیری می کرد و تیم محفل قتل و غارت را بر ملا میکرد چه قتل ها و ترورها که در دامان این هسته عنکبوتی شکل نمی گرفت ؟ و این مصیبت احمدی نژاد هم امروز نه رئیس جمهور که قاتلی در زندان و یا داروی نظافت خورده ای مثل امامی بود نه رئیس جمهور ! اگر سعید امامی بجای آنکه در بازداشتگاه هنگامیکه خود را تمام شده دانسته، زبان باز کرد و از دو دهه قتل و ترور و تجاوز گفته مثلا در همان اولین ماه هایی که خاتمی بر مسند ریاست جمهوری نشست و در تالار آمفی تئاتر شهید دقایقی وزارت اطلاعات با پرسنل آن وزارتخانه دیدار داشت بلند می شد و همه آنچه را که با ضرب تهدید و بازجویی بعدها مجبور به گفتنش شده بود می گفت چه می شد ؟ اگر آنروزها که تیم حذف و ترور وزارت اطلاعات به وین و رستوران میکونوس برلین می رفتند یک سلول غیرت و جوانمردی در پس کله کاظمی وحسین الله کرم وکاظم دارابی و اکبر خوش کوش و سیف اللهی و همین احمدی نژاد که می گویند و می دانیم از اعضای تیم آن ترورها بوده اند پیدا می شد و مثل دهها مامور امنیتی که برای ماموریتهای مختلف عازم این کشور و آن کشور می شوند و بیکباره بخود می آیند ، می آمدند هرچه در نیت پلید اربابانشان بوده را برملا می کردند چه می شد ؟ اگر ، اگر ، اگر .... همه این اما و اگر ها جز تخیل بیش نیست !و حالا امروز ما رئیس جمهوری داریم که با ضرب اشاره رهبر بالا آمده است و در کارنامه خویش از گروگانگیری گرفته تا همدستی با محفل قتل های زنجیره ای و مستقیما ترور دکتر سامی دارد ، احمدی نژادی که قرار بود نفت را بر سر سفره بیارد اما با کارهای بی خردانه خود و رهبرش متاسفانه شاهد آن هستیم که اگر وضع همینجوری پیش بیایدبجای پول نفت شاهد آمدن موشک اسکات بر سر خانه ها و سفره های مردم خواهیم بود . آنروزها کسی نبود و جرات نداشت تا بگوید که دکتر سامی را چه کسی کشته ، سعید امامی و همه اعضای محفلش نه جراتش را داشتند و نه غیرتش را که پرده از هر چه در افکار خود و اربابانشان هست بر ملا کنند ، همین دیروزها با هزاران ندانم کاری ها هی چپ و راست زدیم و شعارهای دهن پر کن تحریم و..دادیم و خلاصه هر چه بود احمدی نژاد از صندوقهای رای انتخاب و یا انتصاب شد . همه اینها شد و من امروز می ترسم چندی دیگر بیائیم و بگوئیم اگر جلوی احمدی نژاد ایستاده بودیم و در برابر حماقتهایش قد علم کرده بودیم امروز میهنمان درگیر جنگ خانمانسوز دیگری قرار نمی گرفت ! فقط خدا نکند این اگرآخری را بگوئیم .....

اتفاقي كه دارد مي افتد

پنجشنبه ٣٠ تیر ١٣٨۴ – ٢١ ژوئیه ٢٠٠۵ میرزا تقی خان امیر کبیر را بی شک ایرانیان و هرکسی را که در او فهم و دانشی یافت می شود می شناسند و بدلیل زحماتی که وی برای ایران و بشریت انجام داده او را می ستایند .وی با درایت و فراستی که داشت در همان آغاز صدارتش دریافت که باید دست به انقلابی فرهنگی بزند، چراکه هر چه بر سر این مملکت آمده بود را ناشی از نادانی و ناتوانی در فرهنگ می دانست. پس با تاسیس دارالفنون تلاش برای تحول نظام عقب مانده قجری که ملت را رعیت می دانست و سلطان را شبان شروع نمود.دارالفنون توانست در آندوره پنجره ای برای ایران باشد به فرنگی که پس از رنسانس از برده داری و بهره کشی رسته بود و از دوران جهل و خرافه و تعصب و بنیاد گرایی و تئوکراسی به سرآغاز دموکراسی و صنعتی شدن رسیده بود.با دارالفنون و انقلاب فرهنگی امیر کبیر بود که تفکر ایرانیان متحول و متناسب با روز شد و شاگردان و مخاطبان این انقلاب دست به انقلابی زدند که دومین انقلاب دموکراسی خواهی بشری پس از انقلاب کبیر فرانسه تا به امروز بوده است، انقلاب مشروطه! که با هدف توزیع قدرت و برقراری عدالت بوقوع پیوست.همچنین بود محمد تقی بهار، این ادیب پرآوازه ایرانی وقتی وزارت فرهنگ حکومت رضا خان را پذیرفت، چون درد بی فرهنگی جامعه را می دانست کمر به تحول آن بست، مکتب خانه ها را بست و نظام آموزش و پرورش و مدارس را حاکم کرد که هنوز هم که هنوز است از آن بهره می بریم!بسیار کسان و حتی بسیار روشنفکران هم عصر امیر کبیر و بهار بودند که این دو فرزانه را مورد شماتت و حتی طعن و نفرین قرار می دادند! چرا که این فرهنگیان فرهیخته پای در راهی گذارده بودند که در نوع خود اولین بود و ایشان با در اختیار گرفتن منصبی خود مستقیم افکار و تئوری های خود را در جامعه سرازیر می کردند و البته همین بود که مورد سرزنش هم قرار می گرفتند، به خیانت متهم شدند و انبوه وصله های سیاسی و غیر سیاسی جان ایشان را آزرد.اما آن چیزی که از ایشان باقی مانده است، تحولی است عظیم که کمتر کسی می تواند منکرش شود. در واقع پس از ایشان بود که خیلی ها پی به وزن روشنفکران در جامعه برده و اینکه روشنفکران هم میتوانند سیاسی باشند و هم دولتی. و این سئوال از انزمان مطرح بوده است که آیا روشنفکران می توانند و باید وارد مناصب حکومتی بشوند یا خیر؟!از آنزمان تا کنون بسیاری روشنفکران بودند که تا آخر عمرشان دولتی نشدند و در اوج حرمت از دنیا رفتند و بسیاری هم دولتی ماندند و البته محبوب مردم.پس آنچیزی که دراین میانه مطرح است نه دولتی شدن و حکومتی بودن است بلکه همان وزن و شان روشنفکران است و اینکه باید به واقع و معنی کلمه روشن فکر بود!و سئوال عجیبی که البته جواب درستی هم نمیتوان به آن داد این است که براستی جایگاه حقیقی روشنفکران در جامعه ایرانی کجاست؟ در میانه دولت؟ در میان مردم؟ در بازار؟ در دانشگاه و یا اینکه در گوشه عزلت و تنهایی؟میدانیم که روشنفکر کسی است که می داند و می اندیشد و تلاش می کند تا با تکیه بر دانایی خویش مردم و جامعه را نیز به آن آگاهی ها سوق دهد، پس برای این عمل مطمئنا به بلند گو و تریبونی نیاز دارد.متاسفانه در جامعه ایران هرگز روشنفکران ابزار و تریبونهای خاص اهدافشان را در دست نداشتند، رادیو و تلویزیون که از اوان تاسیس در ید حکومت بوده است و روزنامه ها و مطبوعات پرتیراژ نیز به جز آنها که مستقل بوده اند و به همین دلیل نیز عموما عمرهای کوتاهی هم داشته اند در دست دولت و یا زیر نگین دولت بوده اند. در نتیجه عامه و یا اقشار مشخصی از جامعه که باید حرفهای آنها را بشنوند و مخاطبان اصلی آنها برای باز تولید افکارشان هستند از آشنایی با نظراتشان محروم می مانند و به راه خویش می روند و روشنفکران نیز به راه خویش!حال کمی فکر کنیم، اگر نبودند روشنفکران دلیر مردی همچون امیر کبیر، ملک الشعرا، و یا پرفسور حسابی که از طریق دولتی شدن توانستند افکارشان را در جامعه جاری سازند همین الان ما با کشورهایی همچون مغولستان و... چه تفاوتی داشتیم؟پس دولتی شدن روشنفکران امری است نیکو و صواب برای جامعه به شرط آنکه رعایت آنچه را که ذکرش رفت را نماید که همان روشن فکر بودن است و بس نه چیز دیگری!چرا که گر چه بوده اند ادیبانی که تمامی تهمتها و ناسزاها را به جان خریده اند و افکارشان را انتشار داده اند اما گروه دیگری نیز در این رهگذر یافت شده اند که قبل از آنکه در پی رسالت و هدف مبارکشان باشند، موج سوارانی ابن الوقت بوده و هستند که با چرخش باد به هر طرفی می روند!روزگاری چریک، روزگاری تواب، روزگاری هم پیر و مرشد فلان گروه و روزگاری سخنور و گاه نویسنده و روزنامه نگار، یکروز چنان در جنگ و مبارزه با حکومت هستند که انگاری تنها و تنها برای همین مبارزه خلق شده اند، اما از آنجایی که در هدفشان راسخ نیستند با اولین غمزه حکومت از فردایش آنچنان زیر علم حکومت سینه می زنند که باز انگاری اصلا از شکم مادر حکومتی زاده شده اند! و متاسفانه از این دست نیز در تاریخ غمبار روشنفکری ایران بسیار است و بسیار...این گروه روشنفکران و یا روشنفکر نمایان فرق بسیاری البته با روشنفکرانی دارند که در خدمت دولت بوده اند و یا اصلا نبوده اند، چراکه طبیعی است بالاخره هر نظام و رژیمی به دلایل خاص خودش بسیار روشنفکر و صاحب نظر و تئوریسین حامی و موافق خود را داراست و حتی شاید هم روزگاری برآن بشود تا حتی به این جماعت سوبسید هم بدهد تا به عنوان مخالفانش فعالیت کنند!به عنوان مثال همین چندی پیش یکی از سرشناس ترین روشنفکران معاصر خانم لنی ریفنشنال که متهم است به همراهی با شرور ترین چهرهای بشریت همچون هیتلر و مارشال گوبلز در گذشت، از ایشان آثار بسیاری در حمایت و ستایش از فاشیسم بجای مانده است، مستندهای بسیار زیاد و ماندگاری همچون پیروزی اراده و المپیا. این بانوی روشنفکر و هنرمند هرگز دو نقش نداشت و تا آخرین لحظه عمرش هم نادم نشد و علیه حکومت هیتلری چیزی نگفت، چراکه به آنچه که کرده ایمان داشت و مستندهایش را هم از سر همین عقیده ساخته که امروزه از او به عنوان یکی از بهترین مستند سازان تاریخ سینما یاد می شود و آثارش از اثرگذار ترین و روشنفکرانه ترین آثار سینمای مستند است.سرانجام کلام اینکه در جامعه ایرانی ما و بهتر بگویم جامعه روشنفکری ایران دارد اتفاقاتی کم کم می افتد، چرا که بسیار روشنفکران مسلم ایرانی هستند که جامه سکوت بر تن نموده اند و لب فرو بسته اند و به وضوح می بینیم که بسیار روشنفکران ایرانی صاحب اثر و کتابهای بی شمار دیگر چند سالی است که اثری را منتشر نمی نمایند! چراکه امروز چراغ نشریات روشنفکری و فرهنگی یکی پس از دیگری خاموش می شود! چرا که با تاسف بی شمار امروز تیراژ کتابهای مرجع ما از افغانستان هم در حال نزول است! و هزاران چراهای دیگر که البته علتش را هم باید در عملکرد همان روشنفکرنمایان ابن الوقتی که شرحش را آورده جست.این همان اتفاقی است که اگر نگوئیم افتاده در حال شکل گرفتن است! چراکه روشنفکری در جامعه امروزی ما دیگر تبدیل شده به یکی از مواد قانون مجازات اسلامی و اتهامی است البته سنگین برای محکومیت در دادگاههای ایران!دیگر جایی برای گفتن نمانده است که همان کوچک مغزان ابن الوقت نام روشنفکری را امروز در ایران چماق کرده اند و علنا عده دیگر را به روشنفکری متهم می کنند. و از همین روست که امروز در ایران بسیاری بر این باورند که روشنفکری چیزی است همسان با وطن فروشی و یا خیانتهایی از این دست!به عنوان مثال در همان ایام بازداشت و محاکمه دکتر آغاجری بود که خبرهایی موثق می رسید کیفرخواست آغاجری را به سفارش قوه قضائیه تیمی مرکب از غلامعلی حداد عادل، صادق لاریجانی، شهریار زرشناس و رحیم پورازغدی نگاشته اند و وی را به اتهام روشنفکری مستحق اعدام دانسته اند!به کلام نخست این نوشتار بازگردیم و فهم امیرکبیر که هرچه ایران و ایرانی می کشد از جهل است. اما این جهل اینبار نه با تاسیس دارالفنونی دیگر دوا می شود و نه با تحولی در آموزش و پرورش و نه با ایجاد دانشکده و دانشگاه بدست پروفسور حسابی دیگر، که با دست همان عامه ای باید صورت گیرد که سالهاست از شنیدن کلام روشنفکران اصیل و درد شناس محروم نگه داشته شده اند و آن شناختن خویش و رسالت خویش برای آبادی و آزادی خود و مملکتشان است چرا که:هرکه دراو جوهر دانایی استبر همه کاری اش توانایی است.

تهران در آتش

tزدوخوردهای پراکنده میان دانشجویان معترض با افراد لباس شخصی و انصار حزب الله، از دید یک عضو سابق انصار حزب الله نازی عظیما (رادیوفردا): امیرفرشاد ابراهیمی، دبیر سیاسی سابق انصار حزب الله، که به خاطر ضبط استشهاد ویدئوی در دفتر وکلای خود در باره عملیات انصار حزب الله علیه مقامات دولت محمدخاتمی، به زندان افتاد، در مصاحبه با رادیوفردا از مشاهدات خود از درگیری های دو روز اخیر می گوید. وی می گوید انصار حزب الله با گروهی که سه چهارسال پیش او یعنی زمانی که خود او به عنوان یک لباس شخصی به خوابگاه های کوی دانشگاه حمله کرد، فرق دارد. امیر فرشاد ابراهیمی (عضو سابق انصار حزب الله، تهران): خیلی چیزها فرق کرده، اصلی ترین چیزی که از آن روز تا حالا فرق کرده، تغییر ذائقه مردم است. آن روز مردم مشکلی که داشتند به اصلاحات در داخل نظام فکر می کردند ولی امروز مردم به تغییر نوع حکومت و سیستم حکومتی فکر می کنند. اگر بشود گفت 18 تیرماه بخشی از مردم یا بخشی از بدنه نظام مورد تردید اینها قرار میگرفت، امروز این طور نیست و امروز خیلی چیزها عوض شده نسبت به سال 1378.علیرضا طاهری (رادیوفردا): ولی عده ای می گویند که به خصوص نیروهای بسیجی، نیروهای انتظامی و از جمله لباس شخصی ها، که خود شما هم زمانی از اعضای لباس شخصی ها بودید، عضو شورای مرکزی انصار حزب الله بودید، آنها عوض نشده اند و مصمم اند برای اینکه دفاع کنند. امیرفرشاد ابراهیمی: نه، در همین راهپیمائی و تظاهراتی که این دور روزه انجام می شود، دیروز وقتی من خودم مقابل کوی دانشگاه بودم و نگاه می کردم، اولا افرادی که امروز از حزب الله هستند یا لباس شخصی ها، نگاه که می کنی می بینی همه اینها برگشته اندو اینها نیروهای جدید هستند و نیروهای قدیمی نیستند و من به جرات می گویم انگیزه های اعتقادی و ارزشی که بین آن نیروهای مثلا همین لباس شخصی های سال 1378 بود به هیچ وجه امروز وجود ندارد.علیرضا طاهری، مصاحبه با امیر فرشاد ابراهیمی تهران