اتفاقي كه دارد مي افتد

پنجشنبه ٣٠ تیر ١٣٨۴ – ٢١ ژوئیه ٢٠٠۵ میرزا تقی خان امیر کبیر را بی شک ایرانیان و هرکسی را که در او فهم و دانشی یافت می شود می شناسند و بدلیل زحماتی که وی برای ایران و بشریت انجام داده او را می ستایند .وی با درایت و فراستی که داشت در همان آغاز صدارتش دریافت که باید دست به انقلابی فرهنگی بزند، چراکه هر چه بر سر این مملکت آمده بود را ناشی از نادانی و ناتوانی در فرهنگ می دانست. پس با تاسیس دارالفنون تلاش برای تحول نظام عقب مانده قجری که ملت را رعیت می دانست و سلطان را شبان شروع نمود.دارالفنون توانست در آندوره پنجره ای برای ایران باشد به فرنگی که پس از رنسانس از برده داری و بهره کشی رسته بود و از دوران جهل و خرافه و تعصب و بنیاد گرایی و تئوکراسی به سرآغاز دموکراسی و صنعتی شدن رسیده بود.با دارالفنون و انقلاب فرهنگی امیر کبیر بود که تفکر ایرانیان متحول و متناسب با روز شد و شاگردان و مخاطبان این انقلاب دست به انقلابی زدند که دومین انقلاب دموکراسی خواهی بشری پس از انقلاب کبیر فرانسه تا به امروز بوده است، انقلاب مشروطه! که با هدف توزیع قدرت و برقراری عدالت بوقوع پیوست.همچنین بود محمد تقی بهار، این ادیب پرآوازه ایرانی وقتی وزارت فرهنگ حکومت رضا خان را پذیرفت، چون درد بی فرهنگی جامعه را می دانست کمر به تحول آن بست، مکتب خانه ها را بست و نظام آموزش و پرورش و مدارس را حاکم کرد که هنوز هم که هنوز است از آن بهره می بریم!بسیار کسان و حتی بسیار روشنفکران هم عصر امیر کبیر و بهار بودند که این دو فرزانه را مورد شماتت و حتی طعن و نفرین قرار می دادند! چرا که این فرهنگیان فرهیخته پای در راهی گذارده بودند که در نوع خود اولین بود و ایشان با در اختیار گرفتن منصبی خود مستقیم افکار و تئوری های خود را در جامعه سرازیر می کردند و البته همین بود که مورد سرزنش هم قرار می گرفتند، به خیانت متهم شدند و انبوه وصله های سیاسی و غیر سیاسی جان ایشان را آزرد.اما آن چیزی که از ایشان باقی مانده است، تحولی است عظیم که کمتر کسی می تواند منکرش شود. در واقع پس از ایشان بود که خیلی ها پی به وزن روشنفکران در جامعه برده و اینکه روشنفکران هم میتوانند سیاسی باشند و هم دولتی. و این سئوال از انزمان مطرح بوده است که آیا روشنفکران می توانند و باید وارد مناصب حکومتی بشوند یا خیر؟!از آنزمان تا کنون بسیاری روشنفکران بودند که تا آخر عمرشان دولتی نشدند و در اوج حرمت از دنیا رفتند و بسیاری هم دولتی ماندند و البته محبوب مردم.پس آنچیزی که دراین میانه مطرح است نه دولتی شدن و حکومتی بودن است بلکه همان وزن و شان روشنفکران است و اینکه باید به واقع و معنی کلمه روشن فکر بود!و سئوال عجیبی که البته جواب درستی هم نمیتوان به آن داد این است که براستی جایگاه حقیقی روشنفکران در جامعه ایرانی کجاست؟ در میانه دولت؟ در میان مردم؟ در بازار؟ در دانشگاه و یا اینکه در گوشه عزلت و تنهایی؟میدانیم که روشنفکر کسی است که می داند و می اندیشد و تلاش می کند تا با تکیه بر دانایی خویش مردم و جامعه را نیز به آن آگاهی ها سوق دهد، پس برای این عمل مطمئنا به بلند گو و تریبونی نیاز دارد.متاسفانه در جامعه ایران هرگز روشنفکران ابزار و تریبونهای خاص اهدافشان را در دست نداشتند، رادیو و تلویزیون که از اوان تاسیس در ید حکومت بوده است و روزنامه ها و مطبوعات پرتیراژ نیز به جز آنها که مستقل بوده اند و به همین دلیل نیز عموما عمرهای کوتاهی هم داشته اند در دست دولت و یا زیر نگین دولت بوده اند. در نتیجه عامه و یا اقشار مشخصی از جامعه که باید حرفهای آنها را بشنوند و مخاطبان اصلی آنها برای باز تولید افکارشان هستند از آشنایی با نظراتشان محروم می مانند و به راه خویش می روند و روشنفکران نیز به راه خویش!حال کمی فکر کنیم، اگر نبودند روشنفکران دلیر مردی همچون امیر کبیر، ملک الشعرا، و یا پرفسور حسابی که از طریق دولتی شدن توانستند افکارشان را در جامعه جاری سازند همین الان ما با کشورهایی همچون مغولستان و... چه تفاوتی داشتیم؟پس دولتی شدن روشنفکران امری است نیکو و صواب برای جامعه به شرط آنکه رعایت آنچه را که ذکرش رفت را نماید که همان روشن فکر بودن است و بس نه چیز دیگری!چرا که گر چه بوده اند ادیبانی که تمامی تهمتها و ناسزاها را به جان خریده اند و افکارشان را انتشار داده اند اما گروه دیگری نیز در این رهگذر یافت شده اند که قبل از آنکه در پی رسالت و هدف مبارکشان باشند، موج سوارانی ابن الوقت بوده و هستند که با چرخش باد به هر طرفی می روند!روزگاری چریک، روزگاری تواب، روزگاری هم پیر و مرشد فلان گروه و روزگاری سخنور و گاه نویسنده و روزنامه نگار، یکروز چنان در جنگ و مبارزه با حکومت هستند که انگاری تنها و تنها برای همین مبارزه خلق شده اند، اما از آنجایی که در هدفشان راسخ نیستند با اولین غمزه حکومت از فردایش آنچنان زیر علم حکومت سینه می زنند که باز انگاری اصلا از شکم مادر حکومتی زاده شده اند! و متاسفانه از این دست نیز در تاریخ غمبار روشنفکری ایران بسیار است و بسیار...این گروه روشنفکران و یا روشنفکر نمایان فرق بسیاری البته با روشنفکرانی دارند که در خدمت دولت بوده اند و یا اصلا نبوده اند، چراکه طبیعی است بالاخره هر نظام و رژیمی به دلایل خاص خودش بسیار روشنفکر و صاحب نظر و تئوریسین حامی و موافق خود را داراست و حتی شاید هم روزگاری برآن بشود تا حتی به این جماعت سوبسید هم بدهد تا به عنوان مخالفانش فعالیت کنند!به عنوان مثال همین چندی پیش یکی از سرشناس ترین روشنفکران معاصر خانم لنی ریفنشنال که متهم است به همراهی با شرور ترین چهرهای بشریت همچون هیتلر و مارشال گوبلز در گذشت، از ایشان آثار بسیاری در حمایت و ستایش از فاشیسم بجای مانده است، مستندهای بسیار زیاد و ماندگاری همچون پیروزی اراده و المپیا. این بانوی روشنفکر و هنرمند هرگز دو نقش نداشت و تا آخرین لحظه عمرش هم نادم نشد و علیه حکومت هیتلری چیزی نگفت، چراکه به آنچه که کرده ایمان داشت و مستندهایش را هم از سر همین عقیده ساخته که امروزه از او به عنوان یکی از بهترین مستند سازان تاریخ سینما یاد می شود و آثارش از اثرگذار ترین و روشنفکرانه ترین آثار سینمای مستند است.سرانجام کلام اینکه در جامعه ایرانی ما و بهتر بگویم جامعه روشنفکری ایران دارد اتفاقاتی کم کم می افتد، چرا که بسیار روشنفکران مسلم ایرانی هستند که جامه سکوت بر تن نموده اند و لب فرو بسته اند و به وضوح می بینیم که بسیار روشنفکران ایرانی صاحب اثر و کتابهای بی شمار دیگر چند سالی است که اثری را منتشر نمی نمایند! چراکه امروز چراغ نشریات روشنفکری و فرهنگی یکی پس از دیگری خاموش می شود! چرا که با تاسف بی شمار امروز تیراژ کتابهای مرجع ما از افغانستان هم در حال نزول است! و هزاران چراهای دیگر که البته علتش را هم باید در عملکرد همان روشنفکرنمایان ابن الوقتی که شرحش را آورده جست.این همان اتفاقی است که اگر نگوئیم افتاده در حال شکل گرفتن است! چراکه روشنفکری در جامعه امروزی ما دیگر تبدیل شده به یکی از مواد قانون مجازات اسلامی و اتهامی است البته سنگین برای محکومیت در دادگاههای ایران!دیگر جایی برای گفتن نمانده است که همان کوچک مغزان ابن الوقت نام روشنفکری را امروز در ایران چماق کرده اند و علنا عده دیگر را به روشنفکری متهم می کنند. و از همین روست که امروز در ایران بسیاری بر این باورند که روشنفکری چیزی است همسان با وطن فروشی و یا خیانتهایی از این دست!به عنوان مثال در همان ایام بازداشت و محاکمه دکتر آغاجری بود که خبرهایی موثق می رسید کیفرخواست آغاجری را به سفارش قوه قضائیه تیمی مرکب از غلامعلی حداد عادل، صادق لاریجانی، شهریار زرشناس و رحیم پورازغدی نگاشته اند و وی را به اتهام روشنفکری مستحق اعدام دانسته اند!به کلام نخست این نوشتار بازگردیم و فهم امیرکبیر که هرچه ایران و ایرانی می کشد از جهل است. اما این جهل اینبار نه با تاسیس دارالفنونی دیگر دوا می شود و نه با تحولی در آموزش و پرورش و نه با ایجاد دانشکده و دانشگاه بدست پروفسور حسابی دیگر، که با دست همان عامه ای باید صورت گیرد که سالهاست از شنیدن کلام روشنفکران اصیل و درد شناس محروم نگه داشته شده اند و آن شناختن خویش و رسالت خویش برای آبادی و آزادی خود و مملکتشان است چرا که:هرکه دراو جوهر دانایی استبر همه کاری اش توانایی است.

پست‌های معروف از این وبلاگ

! وطن و تن

آیا بشار اسد در ایران است ؟

شبهای احیا و احیای ایمان