شليك بعدي به سوي اوست

چهارشنبه ١۶ اردیبهشت ١٣٨٣ – ۵ مه ٢٠٠۴

این روزها پس از ترور احمد یاسین و رنتیسی در محافل بین المللی این سخن می رود که اسرائیل پس از حذف این دو رهبر فلسطینی، دیگر ماشه را بر روی کدام رهبر فلسطینی خواهد چکاند؟ ظن همکان به یاسر عرفات می رود، عرفات رهبر سازمان آزادی بخش فلسطین! اما دولت جمهوری اسلامی چرا هیچ اشاره ای به این تهدید نمی کند؟ تمامی آگاهان ضمن قبول این مساله که ایران این چریک بازنشسته را بر ژنرال های اسرائیلی ارجحیت می دهد، اما این را نیز می دانند که ابوعمار مرده بسیار باارزش تر از ابوعمار زنده است! چرا این دوست قدیمی و رفیق دیرین جمهوری اسلامی امروز فقط یک آشناست؟ گرچه جمهوری اسلامی در شرایط کنونی بیش از هر چیز به جلب اذهان بین المللی بر علیه دولت اسرائیل احتیاج دارد و باید دشمنان اسرائیل از جمله عرفات را خودی بداند، اما هیچ گاه نمی تواند خصومت های دیرین خود را با ابوعمار به فراموشی بسپارد... دوستی بین ابوعمار و رهبران جمهوری اسلامی به زمان دیری بر می گردد که نهضت اسلامی علیه رژیم پهلوی در جنب و جوش بوده و در همین احوال حمایت از یاسر عرفات و سازمان آزادی بخش فلسطین (PLO) را از محورها اصلی این نهضت قلمداد می کردند. ساف از چندین گروه نظامی و سیآسی فلسطینی از جمله، الفتح، العاصفه، الصاعقه، الرعد، جبهه خلق برای آزادی فلسطین و القارعه تشکیل شده که با ادغام تمامی آن ها بنا به ابتکار عرفات، سازمان آزادی بخش فلسطین شکل گرفته و طبیعی است که نقش عرفات در این میان بسیار پررنگ و محوری بوده است. یاسر عرفات که برای اولین بار به جمهوری عربی مصر تحت ریاست جمال عبدالناصر برای آموزش نظامی رفته و در آن جا به شدت تحت تاثیر اندیشه های روحانی جوان رادیکالی قرار می گیرد که رهبر گروه نظامی سیاسی در ایران بوده است، سید مجتبی نواب صفوی، رهبر گروه فدائیان اسلامی، که برای مبارزه با رژیم پهلوی هیچ ابایی از دست بردن به اسلحه نداشته و آن ها را «اعدم انقلابی» می نامیده است. نواب و ابوعمار حلقه ی دوستی نهضت اسلامی ایران و نهضت آزادی بخش فلسطین بوده و این دو چریک جوان، گرچه اساسا اختلافاتی بنیادین با یک دیگر داشتند، اما بسیار بر روی همدیگر تاثیر معنوی گذاشتند. نواب هنگامی که از مصر به عراق و از آن جا به ایران باز می گشت، با خود اسلحه ی پرابلومی همراه داشت که هدیه ابوعمار بود و بر روی لوله ی آن حک شده بود «نحن منتصرون»، ما پیروزیم! اگرچه نواب صفوی اسلام گرایی متعصب و رادیکال و به شدت بنیادگرا بود، اما ابوعمار عرف گرایی به شدت ملی و سکولار، اما از آن جا که عرفات در راس سازمانی بود که به آزادی فلسطین می اندیشید و مبارزه ی این دو با اسرائیل هدفی استراتژیک بود، هیچ گاه اعتقادات شخصی خود را بر این هدف دخیل نکردند. این دو رهبر در یک چیز اشتراک داشتند، «دشمن مشترک». و دشمن مشترک آنها، ایران و اسرائیل بود. اسرائیل به واسطه ی اشغال فلسطین و سیاست های خصمانه ای که برعلیه اعراب داشت و ایران از آن جا که کشوری بوده به شدت ضدعرب و برخاسته از اندیشه پان ایرانیستی و البته غاصب (چرا که به زغم آن ها جزایر سه گانه و خوزستان از آن خلق عرب بوده) در ثانی ایران در آن زمان از معدود کشورهایی بوده که در خاورمیانه با اسرائیل روابط سیاسی – اقتصادی داشته است. رژیم پهلوی نیز بدین جهت که اسرائیل همسو با آمریکا بوده و با روحیه ی ضدعربی خود می توانست بازوی خودبی برای وی شود، ارتباط خود را با اسرائیل روز به روز افزایش می داد و روحانیون مخالف و مراجع تقلید منتقد پهلوی هرچند که آن زمان امید زیادی به پیروزی قیام خویش نداشتند، اما قطع ارتباط ایران و اسرائیل را یکی از اهداف اصلی خود می دانستند. دولت پهلوی نیز نه تنها این ارتباط را کم رنگ نمی کرد، بلکه روز به روز آن را گسترش می داد و حتی هنگامی که ایران به عنوان کشوری اسلامی عزم شرکت در کنفرانس اسلامی را داشت و این ارتباط حساسیت زا شده بود، دست از آن برنداشت و در ابتدای نهضت اسلامی نیز تنها شرطی که پهلوی برای منابر روحانیون قائل شده بود، این بود که برعلیه اسرائیل حرفی زده نشود. و همین اسرائیل بود که اولین وجه انشقاق و اختلاف در دل نهضت اسلامی بود، روحانیون سنتی، رژیم پهلوی را به دو جناح بهایی همچون امیرعباس هویدا و جناح اسلامی همچون امیراسدالله علم تقسیم می کردند و به این برآورد رسیده بودند که باید ضمن مبارزه کلان با هر دو جناح، اسلامگرایان را نیز در برابر بهائی ها تقویت کرد. اما از سوی دیگر، چون روحانیون سنتی بر هویت شیعی خویش نیز پای بند بودند، همین برآورد را نیز با اسرائیل و اعراب داشتند و ضمن این که در کلان با هر دو در مبارزه بودند (با اسرائیل که دشمن اسلام بوده و اعراب سنی چرا که ایشان را رافضی می خواندند)، اما اعتقاد داشتند باید اعراب اهل سنت را در برابر اسرائیل تقویت کرد. در مقابل روحانیون سنتی، گروه دیگری قد علم کردند که به روحانیون چپ گرای اسلامی شناخته می شدند، همچون سید محمود طالقانی، مرتضی مطهری و هاشمی رفسنجانی که این گروه ضمن ارسال کمک های مالی و برگزاری مراسم سخنرانی و منابر در مساجدی همچون هدایت، دارالسلام و حسینیه ارشاد، روحانیون سنت گرا را به چالش و انتقاد کشیده تا آن جا که یک بار مطهری در جوابشان گفت: «یزید امروز، موشه دایان است!» این گروه هر دو جناح اسلامی و بهایی پهلوی را مردود می دانست، چرا که هویدا را عامل آمریکا و علم را عامل انگلیس می خواند و هم بهائیت و هم اسلامیت این دو را دو روی یک سکه ی انگلیسی می دانستند و ورای گرایش های ناسیونالیستی و مذهبی اعراب، اسرائیل را دشمن شماره ی یک اسلام و پهلوی را متحد اسرائیل می شمردند. انقلابیون جوانتر نیز نهایتا از دل جبهه ی ملی و نهضت آزادی برخاستند و با تاثیر از سازمان های آزادی بخش فلسطینی مبارزه مستقیم و مسلحانه با اسرائیل را در دستور کار خویش قرار دادند و قرار بر این شده بود تا: «تمام روزنامه عربی را باید می خواندیم تا پس از این که به تحلیل متحدی رسیده، بتوانیم با فلسطینی ها ارتباط برقرار نموده...» یادداشت های مهدی شریف واقفی سازمان مجاهدین خلق که به گفته ی «آرام» از موسسان این سازمان در ابتدا قرار بود نام سازمان آزادی بخش ایران را بر خویش داشته باشد، به شدت متاثر و متحد ساف بود و پس از آن که عرفات تشابهات فراوان خویش و این سازمان را دریافت: ... آن ها ابتدا حدس زده بودند که تفکر ما مثل اخوان المسلمین و فدائیان اسلام است و با ناسیونالیسم بیشتر از امپریالیسم دشمنی داریم، به همین دلیل جواب مثبتی نمی دادند. (1) به تدریج حمایت ها از حد شعار و ظاهر پیش رفت و بسیار ارگانیک شد تا بدانجا که: فلسطینی ها گفتند اگر بخواهیم در ایران یا خلیج فارس عملیاتی داشته باشیم، آیا شما به ما کمک می کنید؟ (2) البته این که جواب مجاهدین خلق در قبال این سوال چه بوده است را نمی دانیم، اما همکاری و نزدیکی این دو گروه به حدی بوده که وقتی در سال 1349 اقدام به عملیات هواپیماربایی و گروگان گیری برای نجات تعدادی از اعضای خویش نمودند و نهایتا هواپیما را در بغداد نشاندند، از طریق دوستی عرفات با دولت عربی عراق به آزادی دوستان خود و گروه «جبهه ی ملی خاورمیانه» که جوانان همتای آن ها و از دل جبهه ی ملی برخاسته بودند، رسیدند. همان طور که پیشتر نیز گفته شد، تنها نکته ی بحران زای این میان ناسیونالیسم عربی و هویت شیعی ایرانیان بود که آن هم با مرگ جمال عبدالناصر، حاکم مصر، قطب اصلی پان عربیسم، از میآن رفت. پس از ناصر، انور سادات بر روی کار آمد و در کمال ناباوری همگان به زودی دستان نخست وزیر اسرائیل را فشرد و چریک های اعراب و روحانیون ایران دریافتند که ورای همه ی اعتقادات سطحی، سه دشمن استراتژیک بیش ندارند، آمریکا، اسرائیل و ایران. در این جا بود که آیت الله خمینی لیدر اصلی مبارزه با اسرائیل و پهلوی در ایران، ارتباط با یاسر عرفات را از طریق فرستادن گروه های روحانی به اردوگاه های فلسطینی آغاز کرد. در سال 1356 هنگامی که مصطفی خمینی، به طرز مشکوکی فوت نمود، یاسر عرفات پیام تسلیتی برای آیت الله خمینی فرستاد و ایشان نیز در جواب پیامی را توسط علی اکبر محتشمی به «جناب آقای یآسر عرفات رئیس کمیته ی اجرائی سازمان آزادی بخش فلسطین» فرستاد و ضمن سپاسگزاری از ایشان یادآوری نمود که: وظیفه ی اسلامی و ملی شماست که اضافه بر وظایف انقلابی تان در راه آزاد کردن سرزمین فلسطین، در راه وحدت دول اعراب و اتفاق کلمه ی آن ها جدیت و فداکاری کنید. ما فداکاری و جهاد مقدس شما را فراموش نمی کنیم. (3) البته پیشتر نیز روحانیون جوانی بودند که ارتباط با ساف برقرار نموده بودند و دوره های نظامی را در اردوگاه های نظامی – آموزشی ساف سپری کرده بودند، سید علی اندرزگو، محمد منتظری و هاشمی رفسنجانی از این میان بودند. البته افراد غیرروحانی دیگری نیز بوده اند همچون محمد غرضی و جلال الدین فارسی و اسدالله بادامچیان. ارتباطات انقلاب اسلامی با ساف آن چنان صمیمی شد که ابوجهاد فرمانده ی نیروی نظامی سازمان آزادی بخش فلسطین طی نامه ای مفصل و سری در 19 آذر 1357 در پاریس به آیت الله خمینی اعلام نمود که ساف با تمام توان نظامی و سیاسی خویش آماده است برای هرگونه عملیات نظامی در جهت پیشبرد انقلاب اسلامی خدمت نماید. به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی نیز اولین دیدار سیاسی آیت الله خمینی با هیاتی بود که در صدر آن عرفات بود. عرفات در طول اقامت در تهران، همواره در کنار آیت الله خمینی بود و از معدود کسانی بود که در طول مدت اقامتش در مدرسه علوی مسکن گزیده بود. عرفات در همان ایام به خیابان کاخ تهران رفته و پرچم اسرائیل را از سفارت اسرائیل به زیر کشید و سفارت فلسطین را افتتاح کرد و خیابان نیز فلسطین نام گرفت. عرفات در آن دیدار گفت: من در جواب موشه دایان و بگین به آن ها گفتم که تو می توانی بروی یک پشتیبان انتخاب بکنی و تکیه به آمریکا بدهی و من هم می توانم پشتیبان پیدا کنم و این پشتیبان را پیدا کرده ام و تکیه به ملت ایران به رهبری آیت الله العظمی موسوی الخمینی داده ام. (4) آیت الله خمینی نیز در این دیدار به عرفات و هیاتش گفت: من از خدای تبارک و تعالی می خواهم که ملت برادر ما فلسطین را بر مشکلات خودش غلبه دهد. ما با شما برادر هستیم. من از اولی که این نهضت قبل از 15 سال که ابتدای این نهضت بود، راجع به فلسطین همیشه گفته ام و راجع به جنایاتی که اسرائیل در آن حدود کرده همیشه متذکر شده ام و الان هم ان شاءالله بعد از اینکه ما از این غائله فارغ بشویم، همان طوری که آن وقت در کنار شما بودیم، حالا هم در کنار شما هستیم. رفاقت و صمیمیت ابوعمار و خمینی گرچه در سال های مبارزه طولانی بود، اما پس از پیروزی دیرسالی از آن نگذشت و درست سه سال بعد جرقه ی اولین اختلاف زده شد. ابوعمار در سال های مبارزه با نظام پهلوی دوستان بسیاری پیدا کرده بود، از این میان بودند «سازمان مجاهدین خلق» و عرفات نمی دانست که کدام این دو یار را باید حفظ کند، چرا که اولین اختلاف بر سر این سازمان بود. هنگامی که دکتر ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور مخلوع ایران به همراه مسعود رجوی ایران را ترک گفتند، ساف بلافاصله با آنان ارتباط برقرار نمود و آمادگی خویش را برای هرگونه مساعدت اعلام داشت. سران جمهوری اسلامی از این حرکت بسیار خشمگین شده بودند و بلافاصله در بیست و یک بهمن ماه سال 1360 سفیر فلسطین را احضار نموده و مراتب اعتراض خویش را از ملاقات هانی الحسن عضو برجسته ی شورای مرکزی با بنی صدر و رجوی اعلام نمودند. پس از آن بود که عرفات نماینده ای به ایران فرستاد و آن ملاقات را یک دیدار غیرسمی و دوستانه و صرفا به منظور یادآوری خاطرات گذشته و منع سازمان مجاهدین خلق از ترور خمینی که شایعه ی آن گسترده شده بود، عنوان نمود. عرفات بسیار تلاش کرد تا این غائله را سر و سامان دهد، اما به هر جهت اولین لکه در دل سران جمهوری اسلامی از وی پیدا شده بود. عرفات نه می توانست از جمهوری اسلامی به عنوان دولتی انقلابی و اسلامی دل بکند و نه از سازمان مجاهدین خلق که اشتراکات سازمانی و عقیدتی بسیاری با آن داشت، چرا که بنا به گفته ی مهدی خانبابا تهرانی از اعضای قدیمی این سازمان: ... به نظر من این تصور و برداشت [ایجاد سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت] دقیقا کپی برداری از الگوی سازمان الفتح فلسطین است منتهی به صورت کاریکاتور. دوران بخت و اقبال عرفات ظاهرا به سر آمده بود چرا که عرفات گرفتار مساله عمده ی دیگری نیز بود. پس از مرگ ناصر، اعراب به ناگاه از چپ روی به راست روی گردش کرده بودند و عرفات نیز بالتبع همین طور. مصر خسته از خصومت با اسرائیل، همان طور که علمدار مخالفت با اسرائیل بود، پیشتاز سازش با او نیز! مصر دست سازش و صلح با اسرائیل داده و گرچه اعراب با وی در دشمنی افتادند، و حتی وی را از اتحادیه ی عرب نیز اخراج کردند، اما باز در کمال تعجب هم اتحادیه ی عرب و هم دیگر کشورهای عرب، یک به یک و به نوبت از در دوستی با اسرائیل وارد شدند به طوری که همان طور که جنگ با اسرائیل مدتی پیش افتخار اعراب بود، امروز صلح با اسرائیل مد اعرب شده بود. در آبان ماه سال 1360، فهد پادشاه عربستان، طرح صلحی به نام «فاس» ارائه داد که دنباله رو طرح کمپ دیوید بود. در این طرح بخشی از اراضی اشغالی به ساف تعلق می گرفت و مشروعیت اسرائیل نیز به رسمیت شناخته شده بود. ایران به شدت با این طرح مخالفت کرد و حتی در اعتراض به این مساله ضمن احضار سفیر عربستان راه پیمایی میلیونی در کشور به راه انداخته شد. «فاس» گرچه نتوانست به نتایج مطلوبی برسد، اما حداقل نتیجه ی آن این بود که قبح سازش با اسرائیل را ریخت. عرفات نیز تسلیم شد! و در پنج مرداد همان سال (1360) با امضای سندی که سازمان ملل متحد آن را تنظیم نموده بود، اسرائیل را به رسمیت شناخت. میرحسین موسوی، نخست وزیر وقت ایران موضع به شدت تندی علیه عرفات و ساف اتخاذ کرد و ماه عسل عرفات و جمهوری اسلامی پایان یافت، دوران دوستی به سر آمد. عرفات با جمهوری اسلامی دوستی را تمام کرد، اما سازمان مجاهدین خلق را همچنان در کنار خویش داشت. حتی زمانی که مجاهدین عراق را پایگاه خویش قرار دادند، بسیاری گفتند که عرفات حلقه ی رابط این تشکیلات با عراق بوده است. مثلت دوستی «ساف، رجوی، حزب بعث»، تا آخرین روزهای حکومت بعثی عراق ادامه داشت و حتی چندی پیش نیز که دولت عراق ساقط شد و مجاهدین در وضعیت تعیین کننده و حساسی قرار گرفتند، این شایعه بود که قرار است مرکزیت این سازمان در غزه و اریحا، مقر اصلی ساف قرار بگیرد و در برابر اسرائیل صف آرایی کنند. عرفات گرچه از اولین یاران جمهوری اسلامی بود، از اولین مغضوبین جمهوری اسلامی نیز تا به امروز بوده است. پس از سازش عرفات، جمهوری اسلامی به کلی از ساف روی برگرداند و ضمن تقویت جنبش اسلامی حماس از حامیان استراتژیک آن به شمار رفت و در ثانی در ایجاد و حمایت از حزب الله لبنان نیز نقش اساسی و محوری داشت. عرفات با آن که بارها و بارها از سوی دولت ایران و حکامش مورد حملات شدید اللحنی قرار گرفت، اما در برابر تمامی این اعتراضات و انتقادات و حتی فحاشی های رهبران ایران از جمله سید علی خامنه ای که او را «کریه و خودفروخته» خواند، سکوت نمود. و حتی هنگامی که در ایام کنفرانس سران کشورهای اسلامی به تهران دعوت شد، ساکت و صبور به تهران امد و رفت و لب به گلایه نگشود. و باز حتی در قطر نیز که محمد خاتمی ریاست سازمان کنفرانس اسلامی را تحویل می داد، بار دیگر با وی دیدار کرد و مثل همیشه ساکت و صبور هیچ نگفت. امروزه دیگر دوست عرفات و جمهوری اسلامی، بیشتر به افسانه شبیه شده است. اما یک سوال مطرح است. همان طور که شواهد حاکی است، اگر همین فردا یاسر عرفات به دست نیروهای اسرائیلی کشته شود، موضع ایران چه خواهد بود؟ آیا آن وقت نیز این شهید فلسطینی را خامنه ای و دولت ایران «کریه و خودفروخته» خواهند خواهد؟ پانوشت: 1. خاطرات لطف الله میثمی – ج اول- ص 36 2. همان 3. خاطرات جلال الدین فارسی – ص 169 4. همان

فصلي خواهم نبشت ...

امروز که من این قصه آغاز می کنم و از این قوم سخن خواهم راند، شاید جماعتی خرده بگیرند که چرا این همه دیر و جماعتی دیگر به پا خیزند که یا للعجب مگر می شود و مشتی هم انگاری همیشه و همه جا حاضرند به کتمان بر می خیزند. امروز من از رئیس قومی خواهم گفت که سخت پنجه بر گلوی میلیون ها ایرانی نجیب و مظلوم انداخته است. از نور و حق و عدالت خطابه های غرا سر می دهد و لختی بعد به تاریکخانه خویش می رود و حکم بر قتل عزیزترین و نخبه ترین مردمان این قوم می دهد و بعد در رثای آن ها فریاد بر می آورد و به قصد فریب خلق و توجیه آن ها، نشانی قاتل را به خارج از قوم می دهد و دشمن دشمن می گوید.اما امروز کیست که دیگر نفهمد که این صوفی دام نهاده و سر حقه باز می کند و مکرها با ما و فلک بازی می کند. دیگر کیست که از آن شال عربی بر دوش او و آن پنجاه هزار بسیجی نوجوان که قرار بوده بیست میلیونی باشد احساس امنیت کند، که دیگر دست این نمآیش ها برای همه رو شده است، بگذار رحیم صفوی آن ها را دور هم جمع کند و از خطر داخلی و خارجی برایشان کلام براند که ای کاش درد رئیس قوم و خشک مغزان دورش را این بازی ها دوا کند که اگر می کرد، امروز صدام گرفتار تنهایی خویش نبود. مگر صدام مثل رحیم صفوی نداشت؟ مشتی جوان و نوجوان را اسلحه بر دستشان داده بود و ارتش جوانان به راه انداخته بود و سعید الصحاف هم برایشان از مبارزه با آمریکای جهان خوار می گفت و آن ها هم لابد به تایید سردار هلهله سر می دادند و صدام هم از این مقاومت ملی سرمست می شد! اما چه شد؟ تا صدایی برخاست صدام به سوراخی جست و جوانان اسلحه ها بر زمین انداختند و لنگه کفش بر عکس صدام کوبیدند و سعید الصحاف هم کمدین عصر نام گرفت و رغبتی هم برای بازداشتش احساس نشد و حالا در خانه اش در بغداد تنها روزگار سر می کند.حالا بگذار خامنه ای به هیئت رئیس قوم و نشانه الله خطابه سر بدهد و جنتی و مصباح هم آب و تاب بر آن ببندند.بگذار صادق میرحجازی منشی مخصوص رهبری چاره کار حکومت را بستن سایت ها و پخش پارازیت بر روی ماهواره ها بداند و رهبر هم چون کودکی دست آموز تایید نماید. مگر در عراق این ها بود؟ در عراقی که تازه مردمانش پی به وجود موبایل در این دنیا برده اند.بگذار وزیر دربار خامنه ای هاشمی گلپایگانی چاره حکومت را بر آن بداند که با لباسی مبدل خامنه ای را بزک کند و چون ملیجکی به بم بفرستد و پای درددل بظاهر مردم زلزله زده بنشاند و بعد لاریجانی در تلویزیون و محسن رضایی در سایتش فریاد برآورند که قربانش بروم رهبر مردمی است که اگر این چاره کار بود قرن ها پیش دوای درد شاه عباس را می کرد.بگذار جنتی قلم بر دارد و بر هر اسم که می خواهد خط بکشد و جیغ و فریاد کند تا هر که خامنه ای می خواهد به مجلس راه یابد.بگذار اروپا و اروپائیان هی چپ و راست به ایران بیایند و عرض و اندم کنند و نفت بستانند و ایران را آباد و آزاد بخوانند و حتی اجازه این را هم بخود ندهند تا از پنجره هتل آزادی نگاهی به زندان اوین خفته در دل کوه بیاندازند و رهبر و خشک مغزان بدورش به فردا و فرداهایشان دلخوش باشند که اگر چاره کار فردایشان در این بود، شاه سابق ایران نیز آن چنان نمی شد که حتی بیمارستانی در این دنیای بزرگ او را برای مداوایش نپذیرفت.بگذار چمران لباس بسیجی بپوشد و بر شورای شهری که با اقلیتی کمتر از ده درصد تشکیل شده ریاست کند و از معماری اسلامی کلام به هم برساند و برای فریب آن که محافظه کار نیست و از جماعت خشک مغزان رهیده نام خیابان خالد اسلامبولی را عوض کند، کاری که شورای شهر اصلاح طلب نیز جراتش را نداشت و آنگاه مشتی جوان را بر در شورای شهر بیاورند که انصار حزب الله نام دارند و در اصل انصار شیطان و آیت الله هستند تا بر شورای شهر بغرند که این چه کار است کردید؟ که از این دست بازی ها پیشتر فائزه نیز داشت. در خفا مواجب انصار و چماقدارانش را می رساند تا بیایند سخنرانی هایش را بر هم بزنند و بانگ برآورند که عایشه با شتر آمد فائزه با موتور آمد، تا او ژست بگیرد و به مردم بنمایاند که مردمی است و از نفرت مردم از انصار استفاده ببرد! اما چه شد؟ بزودی مردم دریافتند که فائزه هم هر چه که باشد، «هاشمی بهرمانی» است. نتیجه آن که حتی جرات آن را نیافت تا در دوره جدید کاندید شود و پدر هم که شد به زور در پله های سی ام هم نتوانست جای یابد.حالا بگذار نمایندگان مجلس امروز دور هم جمع بشوند و اعتصاب کنند و فریاد برآوردند که: راهی به جز استعفا نمانده، که بیشتر به طنز شبیه است. استعفا؟ مگر دیگر عمری هم برای این مجلس باقی مانده است؟ کیلو کیلو طرح و لایحه این مجلس بود که رد می شد و در بایگانی های شورای نگهبان آیت الله ها و مجمع مصلحت اندیش هاشمی بر روی هم تلنبار، بغل بغل روزنامه و هفته نامه و ماهنامه بود که یکی پس از دیگری به ضرب دادگاه های محافظه کارن توقیف و مهر و موم شده، دسته دسته روزنامه نگار و دانشجو و استاد و وکیل و حتی نماینده مجلس بود که راهی دادگاه و روانه زندان می شد. صدایی و اعتراض عملی از این مجلس نشنیدیم جز همین وعده سرخرمن «استعفا» و امروزه روز هم که چهار سال است و عمر این مجلس تمام شده باز این وعده؟دیگر چه برای گفتن و نوشتن مانده است جز این که به این نمایندگان بگوئیم که آخر شما ملت را چه فرض کرده اید؟ شما اگر مرد عمل بودید آن وقت که طرح اصلاح قانون مطبوعات به ضرب حکم حکومتی خامنه ای موقوف شد، استعفا می دادید، اگر مرد عمل بودید آن وقت که قوه قضائیه در نحقیق و تفحص ها شما را بیکاره و بیخودی خواند، استعفا می دادید، اگر این کاره بودید آن وقت که با چوب و چماق و چاقو به جان دانشجویان بی پناه حمله بردند و کسی و محکمه ای هم نبود تا به مهاجمان سوبسیدخور آیت الله نازک تر از گل بگوید استعفا می دادید، نه آن که چهار سال مدام سفت و سخت بر صندلی های قرمز رنگ مجلس بچسبید و حالا که وقت رفتن است برای دلخوشی مشتی از مردم که باز برای حضور و رونق انتخابات لازم دارید، تحصن کنید و باز هم همان وعده استعفا!بگذار نمایندگان مجلس اصلاحات هم مردم را عوام فرض کنند، از یک طرف تحصن کنند و از دیگر سو شورای نگهبان هی عقب نشینی کند تا آخر کار مردم دلخوش به این عقب نشینی خیمه شب بازی به امید مردانه بودن کاندیداها باز به پای صندوق های رای بیایند و از این بازی رونقی به حکومت سراسر ظلم و جور خامنه ای و انصار و عوانش بدهند.دنیای عجیبی است نازنین!اسب تراوای آیت الله به آخر کار رسیده است و این را همه استبدادیان و اصلاح چیان دیار ما به خوبی دریافته اند و از همین روست که روز پنجه بر رخ یکدیگر می کشند و شب در کنار هم بازی فردا را مرور می کنند. این را که گفتم یآد محاکمه کرباسچی افتادم. روز محسنی اژه ای به محاکمه اش می کشید و بر او می غرید و شب هنگامیکه همه مردمان پای تلویزیون سرگرم تماشای دادگاه بودند و کرباسچی را شجاع و حسنک وزیر و امیرکبیر می خواندند، محسنی اژه ای میهمان عروسی دختر کرباسچی بود.دنیای عجیبی است، نه؟

به حمل تابوت خويش عادت كرده ام

گفت وگوی شهروند با امیرفرشاد ابراهیمی:آقای ابراهیمی شما اخیرا در مقاله ای که برای «شهروند» نوشتید به شکل گیری «گروه فدائیان اسلام ناب محمدی» اشاره کرده اید، آیا تصمیم به تشکیل این گروه در همان جلسه ای گرفته شد که در مقاله به آن اشاره کرده اید؟بله! همینطور است. تمام هم و غم این جلسه که در شهرک شهید محلاتی در یک خانه امن تشکیل شد، اسدالله بادامچیان، حسین الله کرم، حسین شریعتمداری، اکبر خوش کوش، سیدداود واقفی، سردار امیرکیانی و من حضور داشتیم، تلاش برای آزادی سعید امامی بود. کوشش بر آن بود که بار این گناه به گردن دیگری انداخته شود.یک طرح این بود که وزارت اطلاعات به خرج سپاه از زیر تیر خارج شود. قرار بود گفته شود که سازماندهی قتلها به سپاه باز میگردد. گروه اول بازجوهای سعید امامی به راست افراطی متعلق بودند، از طریق خود بازجوها به دستگیرشدگان از جمله سعید امامی گفته شده بود که اطلاع از ماجرا را از بیخ و بن انکار کنند و اگر از آنها خواسته شد که در رابطه با دست اندرکاران این قضیه نظر خود را بگویند، سپاه را مطرح کنند.به طوری که در مقاله اشاره کردم پس از ملاقات اسدالله بادامچیان با سیدعلی خامنه ای و شنیدن جواب رد در مقابل درخواست آزادی سعید امامی ما تا آنجا پیش رفتیم که نامه ای که من نیز در نوشتن آن دست داشتم، به امضای خامنه ای جعل کردیم.خطاب نامه فرمانده سپاه رحیم صفوی بود.در آن نامه ما از زبان علی خامنه ای، فرمانده سپاه را بازخواست کرده بودیم. سئوال این بود که سپاه برای مقابله با نیروهایی که به انقلاب تهاجم آورده و به نظام و امام توهین میکنند چه اقدامات پیشگیرانه ای انجام داده یا میدهد؟ ما در این نامه اسامی افرادی را که بعدها به عنوان قربانیان قتلهای زنجیره ای معروف شدند آورده بودیم و عملا فتوای قتل آنها را صادر کرده بودیم[از زبان سیدعلی خامنه ای] . به این نامه در کتاب«در جستجوی محفل جنایتکاران» نوشته حمید کاویانی نیز اشاره شده است. [این کتاب بعدها توقیف و جمع آوری شد.] آقای حسینیان نیز در یکی از مصاحبه هایش این نامه را به عنوان یکی از اشتباهات حزب الله عنوان کرده بود.این گوشه ای از صحنه سازیهای ما بود که قتلها را به گردن سپاه بیاندازیم. بعد از آغاز اعترافات سعید امامی و مصطفی کاظمی که اتیکت چپ را بر خود زده بود، این سناریو با شکست مواجه شد و پیگیری آن بی مورد بود.پس نمایشی جدید بر صحنه آمد و در آن«فدائیان اسلام ناب محمدی» متولد شدند.نمایش اخیر دو پرده داشت، در پرده مطبوعاتی و افکار عمومی«فدائیان» با اعلامیه ای مسئولیت قتلها را به عهده میگرفت، از «رهبری» معذرت خواهی میکرد و ادعا میکرد که حکم قتلها توسط یک قاضی عادل صادر شده است.در پرده دیگر که در حقیقت پشت پرده بود حسین شریعتمداری و اسدالله بادامچیان نزد خامنه ای میرفتند و... آیا تمام این تصمیمها در همان جمعی که شما نیز حضور داشتید بحث میشد؟بله! به عنوان مثال ملاقات اول بادامچیان با خامنه ای دقیقا 24 بهمن 77 بود، یعنی درباره تمام این مسائل صحبت میشد...آنها قرار بود در ملاقات با خامنه ای به او بگویند که اینها[فدائیان اسلام ناب محمدی] از همکاران اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات هستند. آیا در جمع شما تقسیم کار میشد؟بله!... پیشنهاد اول مبنی بر انداختن مسئولیت و گناه قتلها به گردن سپاه، از سوی حسین شریعتمداری بود، در حالی که پیشنهاد دوم یعنی تشکیل«فدائیان...» توسط اسدالله بادامچیان و داود واقفی[داود واقفی در همین رابطه از وزارت اطلاعات اخراج شده بود] مطرح شد. یک طرح دیگر نیز ارائه شده بود که عملا از دو طرح اخیر قدیمی تر بود و به زمانی باز میگشت که دستگیری سعید امامی خیلی تازه بود. مطابق این طرح دو نفر از توابین سازمان مجاهدین [خلق] در حین ترور محمود دولت آبادی و یا یکی دیگر از نویسندگان هدف قرار گرفته و مثلا در حین فرار کشته میشدند و بدین ترتیب مسئولیت قتلها به گردن سازمان مجاهدین می افتاد.این طرح از همان ابتدا رأی نیاورد و رد شد. مطرح کننده آن تا آنجایی که به خاطر می آورم آقای خزائی بود.خزائی نیز از وزارت اطلاعات اخراج شد و اکنون نزد عسگراولادی مسلمان در کمیته امداد مشغول[«امدادرسانی»] است.آقای خزائی قبل از اخراج از مشاوران اصلی دری نجف آبادی و از طراحان قتلهای زنجیره ای بود. درباره طرح تشکیل«فدائیان اسلام...» که تصویب شد بیشتر توضیح بدهید!بادامچیان آن را مطرح کرد. داود واقفی تایید کرد و مسئولیت اجرای آن را پذیرفت. واقفی و یکی دیگر از اعضای آن جمع بود. همچنین میرکیانی که او نیز به عنوان مجری اعلام آمادگی کرد، هر دو از اعضای اطلاعات سپاه بودند. چند نفر دیگر نیز از اطلاعات سپاه به آنها در تشکیل «فدائیان...» کمک کردند. شما در قسمتی از مقاله به استفاده از آمپول هوا در کشتن سعید امامی اشاره کردید. در صورتی که نه فقط در شکل مرگ او بلکه در اصلِ مرگ او نیز تشکیک فراوان است. تا چه حد ادعای شما مستند است؟کشته شدن سعید امامی قریب به صد در صد است. در این موضع تمام جناحهای درون حکومت توافق دارند یعنی او مرده است و مرگ وی نه خودکشی بلکه به دست شخص ثالث بوده است!بگذار شواهدی که در دست است کنار هم بگذاریم. من در یکی دیگر از نوشته هایم به گواهی مرگ سعید امامی اشاره کردم. این گواهی در «صبح امروز» نیز چاپ شد. در این گواهی علت مرگ«ایست قلبی» عنوان شده است. حال اگر داروی نظافت عامل مرگ میبود میبایست علت منجر به مرگ جراحت شدید و پارگی امحا و احشاء داخلی عنوان میشد.از طرف دیگر در همان زمان پس از مطرح شدن «داستان داروی نظافت» انجمن علوم آزمایشگاهی اعلام کرد که تمام داروهای نظافت رایج در کشور را آزمایش کرده و قطعا در هیچ یک از آنها «آرسنیک» وجود ندارد، پس «داروهای موجود» نمیتوانستند مهلک باشند.اطلاعات موجود میگویند که سعید امامی در هنگام بازداشت در روز سه شنبه 25 خرداد 78 به حمام میرود. تقاضای رفتن به حمام به صبح زود پیش از نماز باز میگردد. او یک قالب صابون و نیم بسته داروی نظافت تحویل میگیرد روالی که در «توحید» رایج بود. او برای نظافت خودش از این دارو استفاده کرده بود.این را میتوانم به طور قطع بگویم. وقتی که او به بیمارستان لقمان الدوله آورده شد، من در آنجا بودم. در حین شستشوی جسد وی در مسجد مطهری این نکته عیان بود.از طرف دیگر سعید امامی تا غروب روز 25 خرداد 78 سالم و سرحال بوده است. حول و حوش غروب وی ابراز ناراحتی با شواهد مسمومیت میکند... آیا شما خود در هنگام شستشوی جنازه سعید امامی حضور داشتید؟بله! تعداد زیادی از بچه های حزب الله در آنجا بودند. از جمله میتوانم از چهره سرشناسی چون صادق میرحجازی[مسئول امنیتی دفتر سیدعلی خامنه ای]، محجوب صدرالسلام فرمانده وقت اطلاعات نیروی انتظامی، دری نجف آبادی، مصطفی پور محمدی، آقای حسینیان، برادرزاده آقای احمد جنتی به نمایندگی از وی و حسن شایان فر از طرف کیهان نام ببرم. طبیعتا بستگان نزدیک سعید امامی هم حضور داشتند.... به هر ترتیب ایشان تا غروب سر حال بود. آنچه مسلم است او از داروی نظافت خورده است اما شواهد چنین میگوید که خوردن آن نه به اندازه لازم و نه به هدف خودکشی بوده است بلکه باید بهانه ای برای خروج وی از «توحید» میشده است. او همان غروب به بیمارستان سینا و سپس به لقمان الدوله منتقل میشود. انتقال او از «سینا» به لقمان الدوله نیز دلیل خاصی دارد. انتقال او دقیقا دو روز بعد یعنی 27 ام صورت میگیرد.امیدوار رضایی برادر محسن رضایی با آقای عبداللهی که مسئول امور خدماتی زندان توحید بود تماس میگیرد.[عبداللهی در عین حال در وزارت اطلاعات دارای سمتِ معاون کل خدمات و پشتیبانی امور اطلاعاتی بود.]رضایی به عبداللهی اطلاع میدهد که سعید امامی بهبود یافته و قابل بازگشت به زندان است.به موازات انتقال سعید امامی به بیمارستان، همسر وی به خامنه ای مراجعه میکند و میگوید که همسرش شکنجه شده و در حال مرگ است. او میگوید که سعید امامی در لقمان الدوله به سر میبرد اما ممنوع الملاقات است.از طرف دیگر صادق میرحجازی با بیمارستان تماس گرفته از آنها میخواهد بازگرداندن سعید امامی به زندان را به تاخیر بیاندازند زیرا نماینده ای از دفتر«رهبری» میخواهد او را ملاقات کند و یک روز زمان میطلبد. روز بعد بدون دریافت ملاقات از دفتر رهبری و بدون داشتن هیچگونه سابقه بیماری و نارسایی قبلی، قلب وی از کار باز میماند. «ایست قلبی» تحت چنین شرایطی میتواند نتیجه تزریق هوا باشد.در ضمن حسینیان چندین بار به مرگ سعید امامی توسط آمپول هوا اشاره کرده است. او کسی ست که به تمام اسناد و مدارک دسترسی داشته و تاکنون هیچ مقامی گفته های او را در این رابطه تکذیب نکرده است. خلاصه پشت پرده خوردن داروی نظافت چه بود؟سعید امامی آغاز به گفتن کرده بود. او پس از توضیحات درباره فلاحیان به هاشمی[رفسنجانی] رسیده بود. پس باید از میان برداشته میشد. در آن روزها طیف آقای خاتمی رفت و آمد وسیع و کنترل مشخص بر زندان«توحید» داشت. قوه قضاییه تحت مسئولیت شاهرودی در آن لحظه تسلط مناسبی بر«توحید»نداشت. توحید اصولا در دست سازمان قضایی نیروهای مسلح بود. میدانیم که این بخش قوه قضاییه عملا حیاط خلوت بچه های مدرسه حقانی و طیف راست افراطی است.اما آنها نیز در این لحظه کنترلی نداشتند. به هر روی توسط یکی از زندانیان به نام محسن بروجردی با نام مستعار وفادار[که بعدها بازجویی و بازداشت شد] به سعید امامی اطلاع میدهند که برنامه رهایی او ردیف شده است و فقط باید به طریقی خود را از زندان خارج کند. در این زمینه ظاهرا به او راهنمایی نیز میشود. در نتیجه سعید امامی یک بار در حال بازگشت از اتاق بازجویی خود را به زمین میزند تا صدمه دیده و به بیمارستان منتقل شود اما جراحت وارده[که در فیلمهای منتشر شده در اینترنت نیز به شکل دست وبال گردن مشاهده میشود] آن قدر جدی نبوده که نتواند در زندان معاینه و مداوا شود. پس او تصمیم به خوردن واجبی برای ایجاد مسمومیت میگیرد.او به سینا منتقل میشود. سینا طرف قرارداد وزارت اطلاعات است و هرگاه در بازداشتگاه های آن مثل 209، توحید و... کسی نیاز به بیمارستان پیدا کند به آنجا منتقل میشود. اینها بازداشتگاه های اطراف شهر و بیشتر شمال تهران هستند. اما اگر قرار به انتقال فردی از بازداشتگاه های داخل شهر به بیمارستان باشد به لقمان الدوله برده میشود.امیدوار رضایی برادر محسن رضایی مسئول یکی از بخش های بیمارستان لقمان الدوله است و سعید امامی به بخش او منتقل میشود. فراموش نکنیم که روابط محسن رضایی با هاشمی رفسنجانی روابطی تنگاتنگ است و اگر نه دست راست دست کم دست «چپ» اوست.من در یک مراسم افطار یک بار از امیدوار رضایی پرسیدم که آقای دکتر چرا شما هیچ وقت درباره این داستان صحبت نمیکنید[دوران حضور سعید امامی در بخش او]. آن روز سمت چپ من آقای شهیدی مودب معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد نشسته بود. او و دیگران خندیدند و قضیه را به شوخی برگزار کردند، اما امیدوار رضایی در شلوغی پس از افطار به من نزدیک شد و گفت: "یک بار دیگر از این حرفها بزنی میدهم ترا بکشند."خلاصه مطلب اینکه سعید امامی با آمپول هوا کشته شد. اگر در چگونگی قتل و ابزار آن شک و تردید باشد، من در آمر قتل هیچگونه شکی ندارم. میتوانم اثبات کنم که رفسنجانی دستور قتل سعید امامی را صادر کرد. من در اینجا حلقه مفقوده ای میبینم . چگونه از امیدوار رضایی به هاشمی رفسنجانی میرسیم؟ـ باز هم یک سلسله شواهد ما را به آقای رفسنجانی میرساند. همانطور که گفتم اعترافات امامی، فلاحیان را پشت سر گذاشته بود. داستان از قتل های 77 به عقب تر و زمان ریاست جمهوری آقای رفسنجانی رسیده بود. لیستی که به وی داده بودند شامل خانم برقعی، فریدون فرخزاد و تیمسار اویسی و بسیاری دیگر بود که به دوران رفسنجانی باز میگشت.افرادی که در مسیر انتقال سعید امامی از زندان به بیمارستان قرار دارند، به گونه ای با دکتر امیدوار رضایی مرتبط هستند. دو برادر محسن رضایی و این دست "چپ" رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است. با نگاه دقیقتر در پرونده ترور سعید حجاریان در آنجا نیز نقش وسیع محسن رضایی عیان میشود که آن عمل نیز با دستور رفسنجانی تحقق یافت.نکته دیگر اینکه نه امیدوار رضایی و نه محسن رضایی شخصا موضوع اعترافات سعید امامی نبوده اند، پس چه چیزی میتوانست آنها را به اقدام برای قتل سعید امامی وادارد؟اعترافات در مسیر برخورد به شاه کلید قتلهای زنجیره ای قرار گرفته بود. در اینجا منظور فقط قتلهای 77 نیست بلکه قتلهای دو دهه گذشته در داخل و خارج کشور مدنظر است. در آخرین تهدیدنامه "فدائیان اسلام ناب محمدی" شما نیز در لیست منتشره هستید. وضعیت امنیت شما چگونه است؟ـ زمانی که این تهدیدنامه ها به صورت الکترونیکی ارسال شدند، سرویس امنیتی اروپا اعلام کرد که این نامه ها از ایران و از صدا و سیما فرستاده شده اند. میدانیم که صدا و سیما اکنون پاتوق مصطفی پورمحمدی است . داود واقفی نیز در آنجا مشغول است. هر دو در حراست صدا و سیما هستند. من در یک مصاحبه رادیویی گفتم که پلیس اروپا به سرنخ های این داستان خیلی نزدیک شده است.به هر ترتیب من در ایران که همچون لانه زنبور بود هم صحبت میکردم. الان در خارج کشور مطمئناً خاموش نخواهم شد. در ضمن به این واهمه دائمی عادت کرده ام. من در اولین مصاحبه ام با شهروند گفتم که مدتهاست به حمل تابوت خود عادت کرده ام. مدتی پیش درباره فرد مشخصی با هم گفتگویی داشتیم؛ فردی که بنا به اطلاع برای ترور شما اعزام شده بود ...ـ بله منبع صددرصد معتبری از شورای [...] به من اطلاع داد که فردی به نام سیداحمد طباطبایی برای زدن من از ایران خارج شده است. این فرد از کارمندان اداره "شرق و غرب" یعنی بخش اروپایی وزارت اطلاعات است. اطلاع موثق دارم که او به دنبال من از ایران، ترکیه، بلغارستان و فرانسه رفته بود.ما در فرانسه او را گم کردیم و دیگر نمیدانیم چه شد و کجا رفت و نمیدانم که در ماموریت خود موفق خوا هد شود یا خیر... آقای ابراهیمی از زمانی که در اختیار ما گذاشتید، سپاسگزاریم.2 دسامبر 2003

پوزش

از آخرين يادداشتم بيش از يك هفته اي مي گذرد . در طول اين يكماه گذشته تمامش را در سفر بوده ام ودر كافي نت هاي اروپا هم امكان تايپ فارسي فراهم نيست.
گاهگاهي به ستون نظرات سري ميزدم و به تمام هموطنان عزيزي كه در نبود من چراغ گفتني ها را روشن نگاه داشته درود مي فرستادم.حال اگر باز هم نميتوانم چون گذشته در خدمتتان باشم اميد كه مرا عفو نماييد.اميدكه در اولين فرصت وبا استقرار در محلي ثابت و اخذكامپيوتري كه فارسي عزيز مارابداند در خدمتتان بيش از پيش خواهم بود . (راستي عزيزان تصميم دارم دستي به سر و روي اين وبلاگ بكشم اگرعزيزي طراحي وب ميداند و مايل به كمك به من مي باشد برايم ميل بزند.)
پس تا بعد خدا نگهدار...

بررسي نقش لباس شخصي ها در راديو فردا

اردوان نیکنام (رادیو فردا): شاهدان عینی و خبرگزاریها گزارش می کنند که خیابانهای اطراف کوی دانشگاه تهران در شب گذشته شاهد قدرتنمایی و تاخت و تاز شبه نظامیان تندوری موسوم به حزب الله بود. آنان با انواع سلاحهای سرد دانشجویان و رهگذران را به باد کتک می گرفتند. این در حالی بود که آیت الله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی در پی شب نخست ناآرامیها، از کسانی که وی آنان را جوانان حزب الله خوانده بود؛ درخواست کرد که در صحنه اغتشاشها حاضر نشوند. با این همه امیر فرشاد ابراهیم از اعضای پیشین گروه حزب الله می گوید که رهبر در گفته های خود عملا چراغ سبز عملیات را به افراطیون هوادارش نشان داده است. امیر فرشاد ابراهیمی: البته ایشان عملا اعلام کرد که مردم به صحنه بیایند و در ورامین اعلام کردند که بار دیگر ملت ایران جواب این شورشیان را مثل سال 78 خواهند داد که به نوعی می شود گفت که رمز عملیات را اعلام کردند و بعد از صحبت ایشان ما دیدیم که مجددا نیروهای شبه نظامی امثال حزب الله به صحنه آمدند و ما شدیدترین برخوردها را در این 4 روزی که این اغتشاشها ایجاد شده، شدیدترین حمله ها را بعد از صحبت ایشان در ورامین دیدیم. که به هر جهت ما می گوییم که نیروی انتظامی تا حدودی حافظ امنیت مراسمها بوده ولی اینها به صحنه آمدند و آخرین آلترناتیو جهت ایجاد امنیت ما می بینیم که همین نیروهای شبه نظامی حزب الله هستند. ا.ن.: از این عضو پیشین انصار حزب الله در باره نقش این گروه در درگیریها و تقابل آنان با نیروی انتظامی پرسیدم: امیر فرشاد ابراهیمی: به هر جهت نیروی انتظامی هم از وجود اینها راضی نیست. شما نگاه کنید که دیشب که ما با اینها مقابل کوی بودیم نیروی انتظامی هم به نوعی می شود گفت عملکرد اینها هم یک پارادوکس اایجاد می کند در مقوله امنیتی در داخل شهرها، در صورتیکه حالا این حرکات تبعات منفی داشته باشد می بینیم که هیچکس مسئولیت عملکرد اینها را برعهده نمی گیرد و مطمئن باشید که نیروی انتظامی با اینها در تناقض است در عملکردشان. اما می بینیم که اینها یکه تاز صحنه هستند و کسی هم توان برخورد را با اینها ندارد و علنا بعضی مواقع دیده می شود که یک نیروی وابسته به حزب الله در درگیریها و در تجمعات حضور پیدا می کند و برای یک سرهنگ نیروی انتظامی هم خط مشی تعیین می کند و به او دستور می دهد که این کار را بکنید و آن کار را نکنید و یا خیابانها را می بندند و کسی هم نمی تواند؛ توان برخورد ندارد. آنهم نه به خاطر تعدد نیروهای اینهاست، بلکه به خاطر پشتوانه محکمی است که اینها با حاکمیت دارند. اما انگیزه این افراد موسوم به حزب الله یا لباس شخصی در ضرب و شتم مردم یا عربده جویی در خیابانها چیست؟ امیر فرشاد ابراهیمی: حداقل من به جرئت می توانم بگویم تا آن سالهایی که من عضو این گروه بودم سالهای 78 و 79، نیروهایی بودند که برای اعتقادات خودشان کار می کردند. این که صرفا می توان گفت بازمانده های جنگ 8 ساله بودند و آمده بودند به نوعی در همین جریانهای حزب الله که شهادت را جستجو کنند. به هر حال عملکرد همه عقیدتی بود. حالا شاید آن عقیده تا حدودی به خطا رفته بودند. اما امروز که نگاه می کنیم می بینیم که نیروهای جدیدی هستند، چهره های جدیدی هستند و من به جرئت می توانم بگویم که اینها حداقل بخش عمده ای از آنها به خاطر نفع اقتصادی آمده اند و اینها آمده اند که، حداقل سران اینها آمده اند که یک نوع حاشیه امنی پیدا بکنند برای فعالیتهای اقتصادیشان و آن مسائل عقیدتی رنگ باخته است. اردوان نیکنام، مصاحبه با فرشاد ابراهیمی تهران

نامه ای به سعید مرتضوی

دوست عزيز و همكار گرامي سابقم جناب آقاي سعيد مرتضوي سلام اميدوارم كه خوب باشيد و همچنان چون گذشته سرمست از احكام بازداشت وسناريوهاي تلويزيوني شوهاي ندامت بوده باشيد .
راستي خسته نباشي عزيز نگفته بودي ضربه پايت اينقدر قوي و كاري است. اگر از حال منهم جويا باشي الحمدالله بد نيستم وازدوري شمابهترم ,خب از قديم هم گفتند دوري و دوستي. نمي دانم يادتان هست يا خير درست 19 تير ماه 82 در حالي كه شب قبلش ماموران هالوي شما به خانه ما ريختند و دوست من را بجاي من بازداشت كردند و با خود بردند شما به تلفن موبايل من زنگ زديد و خوستيد براي يك گپ دوستانه به دادسراي تهران بيايم .

و وقتي من به شما گفتم در حال سفرم از من تقاضاي يك تلفن ثابت كرديد.دوست عزيزم ,ما خودمان مدتي اينكاره بوديم مگر يادت رفته كه نشريه هاي دنياي سخن ,ادينه جامعه را با هم بستيم.آره عزيز خوب به جاي اين كاراگاه بازيها يك كلام ميگفتي كه ادرس محل اقامتترا بده تا مامورانم را بفرستم بگيرنت.
به هر جهت مدتي با هم دوست و همكار بوديم.و حق نان و نمك داريم.جناب آقاي مرتضوی عزيز آدرس محل اقامتم را برايت ميفرستم تا اگر احيانا كاري داشتي نامه اي احضاريه اي و يا حكم بازداشتي .بازرسي منزلي بتواني راحت انجام دهي .آدرس من هست. b.p 2-37543 parıscedex19 parıs- france
سعيد عزيز
به هر حال ما دوستان خوبي بوديم و شرط رفاقت حكم مي كرد كه مننكته اي را دوستانه به تو بگو يم كه تا به سرنوشت آن ديگر سعيد مبتلا نشده اي و شربت شيرين شهادت (تو بخوان داروي نظافت)را هم به تو نداده اند اين خدمتگذاراري را رها كن اكر خواستي مي تواني به خانه من بيايي .آدرس كه داري .
خدانگهدارامير فرشاد ابراهيمي نماينده سابق مدعي العموم در دادگاه مطبوعات.

نامه سرگشاده به رهبر



بنام خداوند
آقای خامنه ای! رهبر حکومت اسلامی ایران
سلام علیکم
حضرتعالی مرا نیک می‌شناسید و تاریخ و ملت معاصر ایران نیز مرا و دوستان سابقم را که از یاران شما می‌باشند را نیز به خوبی می‌شناسند.
دوستان سابقم و فدائیان شما این روزها بی امان و سخت مشغول دفاع از شما و حکومتتان هستند و الحق هم که تا پای جان بر سر این پیمان ایستاده‌اند اما چه حیف که سود این دفاع احمقانه را نه شما که دشمنتان آمریکا خواهد برد، که این دفاع خشونت‌طلبانه مساوی است با باز شدن پای ژاندارم‌های منطقه و آنچه که بر سر افغانستان و عراق آمده است و باقی ماجرا دانشجویان و ملت این روزها به خیابان‌ها ریخته‌اند و فریاد بر داشته‌اند و آزادی و مساوات را طلب می‌کنند فریاد بر می‌آورند و خواستار عدالت اجتماعی هستند و از همین روست که مباح است تا خون پاکشان نیز بر سنگفرش خیابان‌ها نقش بندد.
راستی مگر چه شده است که امروز حرف از عدالت و آزادی و حرف از همه پرسی و برابری اجتماعی ممنوع است و تاوانش مرگ است؟ مگر این‌ها ارکان متشکله این نظام نبود؟ مگر این انقلاب برای استقرار آزادی به پیروزی نرسید؟ مگر این انقلاب به پیروزی نرسید تا جامعه بی طبقه توحیدی را برقرار کند؟ پس امروز در پس گذر از بیست و چهار سال چه شده است که اگر در خیابان‌ها حرف از آزادی و حاکمیت مردم بزنی گرفتار جوخه های مرگ و وحشت فدائیان شما خواهیم شد؟ پس باید پذیرفت که این انقلاب و حاکمان و فدائیان آن و همه و همه چیز آن رنگ باخته است!
در همین دو روز گذشته بود که ایادی شما مرا به وحشیانه‌ترین شکل ممکن از مقابل دانشگاه تهران ربوده و به سیاهچالهای خویش بردند و به شکنجه و ارعاب من پرداخته‌اند و وقتی که برایشان خواسته‌هایمان را که همان ارزش‌های سابق این نظام بوده را مطرح می‌کردم می‌گویند که زور بیجا می‌زنیم! اما غافل از آنکه هیچ زوری هر چه اندک اما بی حاصل نخواهد بود مگر نه اینکه پیر جماران گفته است که وقتی که حقیقت و صداقت مطرح باشد آتش اگر چه به اندازه کف دستی هم باشد دنیایی را خواهد افروخت!
امروز عده ای حزب اللهی نما با سو استفاده از لباس و چکمه مقدسی که روزگاری با افتخار آن‌را بر تن نموده و مقابل دیکتاتوری صدام ایستاده بودیم به خیابان‌ها ریخته و رقص آتش و چماق برکرده و به ما می‌گویند که آرام بگیریم و به نوعی خفه شویم و حرفی از آزادیخواهی و عدالت طلبی نزنیم و ما هم گفته‌ایم و می‌گوییم که نمی‌توانیم بیش از این سکوت کنیم چرا که دل شکسته‌ایم و داغدار هنوز که هنوز است داغ برادران شهیدمان بر دلمان است داغ آنان که شب بر خاک‌های شلمچه می خفتند و روزبه آسمان‌های فکه می‌پیوستند داغ آنانی که تا آخرین لحظه بر پیمانی که با ملت بسته بودند و آن دفاع از ایران و ایمان بود وفا دار ماندند و نارنجک را که می‌دیدند آغوش خویش را برایش باز می‌کردند تا مبادا کمر گردان بشکند!
پدرانمان به خاطر مبارزه با غارت پهلوی به خاطر احیای عدالت اجتماعی به خاطر استقلال و آزادی و جمهوری و اسلامی به خیابان‌ها ریختند و شلاق خوردند و زندان رفتند و خودمان نیز برای استمرار این نظام تمام محدودیت‌ها را متحمل شدیم و گشنگی کشیدیم جنگ هشت ساله را پشت سر گذاشتیم و تمام معذوریت‌ها را تحمل کردیم در خانه های فقر زاده شدیم اما امروز وقتی به زعفرانیه و کامرانیه و آجودانیه می‌رویم و چشممان به برج‌ها و کاخ‌های کارگزاران شما می‌افتد سرمان گیج می‌رود و دلمان سخت می‌گیرد که این است نظام اسلامی و علوی!؟ آیا باید آرام گیریم؟
ما که چند صد دانشجوی پای برهنه و از نسل انقلاب و مستضعف هستیم برای چه آرام گیریم؟
ما که چیزی نداریم تا از دست بدهیم جز جان ناقابلمان که مشتاقیم آن‌را هم به پای عقیده مان بدهیم؟ مشتی دانشجویی شوریده که عهد بسته‌ایم تا بر پای این بیرق عدالت طلبی و آزادیخواهی که در دست داریم بایستیم.
پس می‌ایستیم چنانچه حضرتعالی نیز در سال‌های مبارزه با سلطنت ایستادید. می‌ایستیم و هراسی از برچسب‌هایی که این روزها اطرافیان شما به ما می‌زنند نداریم. ما که هم خود می‌دانیم کیستیم و هم ملت می شناسنمان ما که نسل خون و آتش و قیام هستیم ما که نسل انقلاب هستیم ما که نسل جنگ هستیم ما که نسل شهادت و شهامت هستیم و اکنون که باز از همان ارزش‌های اولیه انقلاب می گوییم اراذل و اوباش و سوسول و شورشی و بچه ساواکی لقب می‌گیریم! براستی ما سوسول هستیم؟
ما که با سنین دوازده سالگی و سیزده سالگی با جعل شناسنامه به جبهه می‌رفتیم و نوجوانی مان را بوی باروت و آتش و خون پرکرده و با شهادت و به خاک افتادن هر برادرمان به خاک افتادیم و اکنون از میان هر صد دوستمان یک نفرشان را سراغ نداریم که پیکری سالم داشته باشد و هر کدام را که می‌نگریم جزئی از اجزای بدنش قلابی است و مصنوعی سوسول هستیم؟
آقازادگانی که بیست و چهار سال است در کنج عافیت و هزارتوهای پلیدشان به سر می‌برند و از خون این ملت ارتزاق می‌کنند و تعطیلات آخر هفته‌شان را در کانادا و اروپا و آمریکا می‌گذرانند ولی نعمت این مملکت هستند و مردان مرد؟
آری در ابتدای کلام آوردم که امروزه بسیاری از واژه‌ها رنگ باخته‌اند و عوض شده‌اند.
شما نیک می‌دانید که این ملت و دانشجویان با کسی یاکسانی مشکل و خصومت شخصی ندارند. در دل این ملت دیگر جایی برای مشکل و خصومت شخصی نمانده است ملتی که هشت سال جنگیدن و رزم بدون کینه شخصی را آموخته‌اند چگونه می‌توانند دل به کینه شخصی و مشکلات خانوادگی و خصوصی بدهند؟
مگر از بین رفتن آزادی‌های سیاسی و اجتماعی سرکوب همه جانبه مردم پایمال کردن حقوق زنان گسترش فقر و بیکاری اعتیاد و فحشا و از بین رفتن ارزش‌های والای انسانی دیگر جایی برای کینه و عداوت شخصی هم برای این ملت باز گذاشته؟
جناب آقای خامنه ای!
شما برای پیروزی حاکمیت مردم سالاری خود زندان رفته‌اید و شلاق خورده ایدو ما برای برقراری و صیانت آن بارها و ماه‌ها و سال‌ها در «بازداشتگاه توحید» زندان‌های انفرادی را تحمل کرده‌ایم و شکنجه‌هایی را کشیدیم که هر کدامش برای یک‌بار مردن در بازداشتگاه «کمیته مشترک» بس و کافی بود.
شما که خود روزگاری فعال و زندانی سیاسی بوده‌اید نیک می‌دانید که چه راه پر خطر و ناهمواری را پیش رو داریم و هر گز سکوت نخواهیم کرد چرا که این راه اگر سکوت پذیر بود در روزگار جوانی شما هم سکوت می‌کردید!
در هفته پیش که اعتراض و انتقاد خویش را در کوچه پس کوچه های تهران به هنگام تعطیل شدن کلاس درس و در حال رفتن به خانه زمزمه می‌کردیم خود نمی‌دانستیم که دست بر چه نقطه حساسی گذارده‌ایم و چه زود ملت را در پشت سر خود یافته و امروز که به یک هفته گذشته خوب می‌نگریم می‌بینیم که تیر چه درست بر هدف خورده است!
ما تا استقرار آزادی و استقلال و تا برقراری جمهوری ناب از پای نخواهیم نشست و اگر ما را هم از پای در آورند اما دغدغه‌ها و فریادهای ما جاودانه خواهد ماند چرا که این دغدغه‌ها ماندگار است و پس از ما نیز می‌ماند و بار دیگر شهر و کشور را به انقلاب وامی‌دارد!
این شعله ای که در سینه های دانشجویان و ملت است و قول می‌دهم که روز به روز فروزان‌تر خواهد شد و می‌بینید که هر روز از یک دانشگاه و خیابان و شهر سر می‌کشد و از هیجده تیرماه روز اوج مظلومیت دانشجویان نیز می‌گذرد و می‌گذرد و از ما نیز شاید خاکستری خواهد ساخت اما بی شک بهار زیبایی را ارمغان خواهد داد.
این روزها مشتی چماق به دست از نام و نان شما ارتزاق می‌کنند و به بهانه دفاع از شما به مال و ناموس مردم حمله می‌برند و عربده می‌کشند و ترک تازی می‌کنند و به ملت و جوانانی حمله می‌برند که روزگاری ولی نعمت این مملکت بودند داغ و درفش بر سر این ملت فرو می‌آورند و حیدر حیدر سر می‌دهند و چاقو و تیغ بر صورت دختران و پسران این مرز و بوم می‌کشند و برای سلامتی شما صلوات سر می‌دهند!
 آقای خامنه ای !
اگر این جماعت مست از باده قدرت با شمایند بگویید تا فاتحه این نظام را بخوانیم و اگر با شما نیستند چرا قوای امنیتی و انتظامی ما که رکورد دار کشف براندازها و مخالفان و تروریست‌ها و شورشیان هست با ایشان برخوردی نمی‌کنند؟
چرا هنگامی‌که فقط چند خیابان بالاتر از محل اقامت شما مدعیان فدائی و ذوب شدگان شما این پادوهای داخلی خشونت تیغ بر ملت ایران می‌کشند و جان و مال و ناموس ملت را نشانه رفته‌اند شما در سخنرانی شصت دقیقه ای خود ششصد بار از دشمن خارجی می‌گویید و خطر آن‌را برای این ملت بر می شمارید؟
ان‌شاءالله که شما از آنچه تا به حال این چنگیزها و مغول‌های دوران کرده‌اند بی خبر بوده‌اید. اما بدانید که اگر با خبر می‌باشید و خدای ناکرده از این اعمال خشنود بوده‌اید بدانید که دیر یا زود است که به سرنوشت همسایه خویش و فدائیانش مبتلا خواهید شد.
مقام رهبری این تصدیع هیچ دلیلی نداشت جز آنکه بر خود تکلیف دانسته که به مصداق «النصیحة لائمة المسلمین» و همچنین اخلاقاً و منطقاً باید بخشی از دلایل و دفاعیات خود را برای اعتراض به وضعیت موجود مستقیماً خدمتتان بیان داشته.

 با تشکر و احترام کوچک‌ترین فرزند این آب و خاک
امیر فرشاد ابراهیمی ۲۸/۳/۱۳۸۲
تهران

بخوانيد با قاضيان چه کرده اند

حسين قاضيان نزديک به سه سال است که همراه با عباس عبدی و در پرونده نظرسازان و در يکی از بحران‌های ساختگی دستگاه قضائی برای مقابل با جنبش اصلاح طلبی دستگير و زندانی شده است. اين استاد دانشگاه و محقق با خصلت دانش پژوه و دور از جنجال خود هرگز به افشای بدکاری هائی که با وی شده بود برنخاست و در سکوت اين حبس غيرعادلانه و غيرقانونی را تحمل کرده است. سرانجام نيز وقتی يک سال پيش دردفاعیه‌ای به دیوان عالی کشور به شرح ماجرا برخاست حاضر به افشای آن در معرض افکارعمومی نشد. «روز» با انتشار متن دفاعیه حسين قاضيان و پیوست آن پرونده ديگری از فشارهای غيرقانونی دستگاه قضائی بر محققان و پژوهشگران را افشا می‌کند. پیوست دفاعیهايرادهاي شكلي: نقض مكرر قانون در جريان رسيدگي واقفم كه در هر پرونده، جنبة شكلي و تشريفات رسيدگي، مقدم بر جنبه‌هاي ماهوي است و بدون جري تشريفات قانوني در مرحله رسيدگي، يا دست‌كم در صورت نقض فاحش قوانين آمره در اين زمينه‌ها، نمي‌توان بدون اشكال وارد رسيدگي ماهوي شد. اما از آنجا كه ايرادهاي شكلي شامل مواردي چون شكنجه، ضرب و شتم، تضييقات جسمي و روحي، تحقير، تهديد و ارعاب و پرونده‌سازي، به ويژه توسط شخص قاضي بوده و به لحاظ عاطفي و انساني تأثيرگذار و به لحاظ سياسي واجد جنبه‌هاي جنجالي است، مايل نبودم با آوردن آنها در آغاز اين دفاعيه، ذهن قضات محترم را متوجه مسائلي كنم كه حتي اگر نبودند هم حكم صادره را به كلي از اعتبار ساقط مي‌كردند، چه رسد به اينكه در جريان رسيدگي بديهي‌ترين و پيش پا افتاده‌ترين حقوق متهم را هم رعايت نكردند. به نظر من، مهمترين حقوق دريغ داشته شده و مهمترين جنبه نقض مكرر قانون در اين موضوع، نه شكنجه و ضرب و شتم و تحقير و تهديد و ارعاب كه ممانعت از حق دفاع و محروم كردن از لوازم و مقدمات و مقارنات آن بوده است. به علاوه از آنجا که رسيدگي به اين ايرادهاي شكلي، دست‌كم مواردي كه با هماهنگي يا به دستور قاضي يا توسط شخص وي انجام شده، مستلزم طرح در دادسراي انتظامي قضات است [كه امري است جداگانه و اميدوارم مسؤولان عالي‌رتبه دستگاه قضايي كه در جريان ماوقع قرار گرفته‌اند، در صورتي كه مختصر دردي بابت عدالتخواهي دارند به آن رسيدگي نمايند] از طرح آنها در متن دفاعيه خودداري کرده ام. اما با توجه به شانِ قضات ديوان، اطلاع انان را از اين موارد جهت به کارگيري مساعي جميلة خود براي حفظ حريم عدل و داد، شايسته مي دانم. اکنون ذيلا به تخلفات و جرايم رخ داده در مرحلة رسيدگي مي پردازم: الف- تعقيب و مراقبت و شنود تلفني و دخالت در زندگي خصوصي اينجانب از اواخر سال ۱۳۸۰ و در اوايل سال ۱۳۸۱ بدون صدور دستور قضايي مشخص توسط تيمي بدون سمت ضابط قضايي كه در جريان رسيدگي، از جمله ضرب و شتم و شكنجه، و حتي تصميم‌گيري در امور صنفي زندان در حين گذراندن دوران محكوميت، و حتي در حال حاضر، نقش ايفا مي‌كنند و كماكان نيز به تعقيب و مراقبت و شنود تلفني و دخالت در زندگي خصوصي بنده ادامه مي‌دهند [توجه فرماييد به مواد ۱۵، ۳۸ و ۶۵ قانون آيين دادرسي دادگاه‌هاي عمومي و انقلاب]. در اين مورد در اوايل سال ۱۳۸۱ نامه‌اي به وزير كشور نوشتم تا نسبت به تعقيب و مراقبت مأموراني كه جزء نيروي انتظامي به نظر نمي‌آمدند، رسيدگي نمايند. وزارت كشور پس از بررسي، اعلام كرد كه اين عده مأموران نيروي انتظامي نيستند. آقايان هم كه اوضاع را نامساعد احساس كردند با يك صحنه‌سازي مضحك به كار تعقيب و مراقبت پايان دادند. ب- احضار اينجانب به صورت تلفني صورت گرفت [مواد ۱۱۲ تا۱۱۵ ق.آ.د.ک] پس از حضور در محل مؤسسه، بدون وجود حكم جلب يا بازداشت، در محل بازداشت شدم [مواد ۱۱۷ تا ۱۲۰ ق.آ.د. ک] حكم بازداشت دست‌كم يك ساعت بعد به دست مأموران رسيد. اين حكم بر روي يك برگ كاغذ كاهي مانند، به صورت يادداشت، طبعاً فاقد آرم و نشان و شماره نامه و تاريخ و مهر، و صرفاً به امضاي آقاي مرتضوي، بدون استناد و دليل و ذكر حق اعتراض بود [مقايسه شود با ماده ۳۷ ق.آ.د.ک]. پ- خوشبختانه از آنجا كه بنده مختصري با حقوق محدود خود به عنوان متهم آشنا بودم، از همان آغاز به فقدان دليل و مستند و اصل لزوم بازداشت [مقايسه شود با مواد ۱۱۷ و ۱۱۸ ق.آ.د. ک] اعتراض كردم. سپس اين اعتراض را به صورت شفاهي و مكتوب مجدداً به اولين بازجويان و نيز در شروع بازجويي توسط شخص قاضي [كه پيش از تفهيم اتهام صورت گرفت!] به وي گوشزد كردم. قاضي و بازجويان نوشته‌هاي اعتراضي را پاره كردند و هيچگاه نيز نتيجة اعتراض به اولين بازداشت [۹/۸/۸۱] را در دادگاه تجديد نظر به من اعلام نكردند. محتمل است كه اساساً اعتراض بنده را به دادگاه تجديد نظر منعكس نكرده باشند [ماده ۳۳ ق.آ.د. ک]. ت- بازجويان پيش از تفهيم اتهام شروع به بازجويي كردند و حاضر به تفهيم اتهام نبودند. جالب اينكه خود قاضي نيز نه تنها بازجويي را در نيمة شب، بلكه پيش از تفهيم اتهام آغاز كرد. قاضي خود نمي‌دانست چه اتهامي را بايد تفهيم كند. در آغاز، اتهام انجام نظرسنجي را تفهيم كرد. وقتي مستند مجرمانه بودن آن را پرسيدم، جوابي نداشت. حتي نمي‌دانست كدام نظرسنجي و با چه مشخصاتي مورد نظر است. سپس، بعد از بي‌فايده ديدن و سست يافتن اتهامات، آن را به "تحريك به شورش و اغتشاش" تبديل كرد. در هر يك از اين موارد قاضي به رغم اصرار و درخواست كتبي من حاضر نبود اتهام را به صورت صريح و منجز و با استناد به مواد قانوني اعلام كند. بنابر اين در اوراق پرونده ـ‌كه بنده هيچگاه نديدم‌ـ طبعاً اشاره‌اي به نوع اتهام بر حسب مواد قانوني نخواهيد يافت. جالب‌تر اينكه پس از دو هفته شكنجه و ضرب و شتم بي ثمر به قصد اعتراف بر ضد رقباي سياسي حضرات يا اعتراف به فساد جنسي ادعاييِ آقايان براي بهره برداريهاي سياسي مالوف – که معلوم نيست از چه زمان جزو وظايف اصلي قاضي شده- تيم بازجويي را عوض كردند، ۸۳ صفحه اوراق بازجويي را كنار گذاشتند و قاضي با تفهيم اتهام جاسوسي، باز هم به همان روال، بدون اشاره به فعلي خاص يا موردي معين يا استناد به ماده‌اي قانوني، بازجويي را از نيمه شب آغاز و تا اذان صبح ادامه داد [مقايسه شود با ماده ۱۱۹ ق.آ.د. ک]. ث- شكنجه و ضرب و شتم جهت اقرار به موضوعات كذب و پرونده‌سازي‌هاي مرسوم جنسي يا جهت اعلام مطالبي عليه اصلاح‌طلبان و دفتر رياست جمهوري يا دولت‌هاي خارجي و كاركنان سفارتخانه‌هاي آنها در ايران، شامل:۱. آغاز به ضرب و شتم، بعد از پياده كردن از اتومبيلي كه با دستبند و چشم‌بند مرا سوار آن كرده بودند،بلا فاصله پس از رسيدن به محوطه زندان اختصاصي در داخل زندان اوين، توسط چهار يا احتمالاً پنج نفر.۲. وادار كردن به چهار دست و پا رفتن از سلول تا اتاق بازجويي بسان حيوانات با دست‌بند و چشم‌بند، توسط سر بازجوي تيم اول بازجويي.۳. شروع رسمي شكنجه و ضرب و شتم توسط بازجو و سر بازجوي تيم اول، و ادامه آن به مدت دو هفته و حتي پيش از تفهيم اتهام، شامل مواردي چون:• كوبيدن سر به ديوار با دستان و چشمان بسته؛• كوبيدن مشت بر روي ناحيه قلب با سرعت و به طور ممتد و متوالي كه چهارـ پنج دقيقه طول مي‌كشيد؛• وارد كردن ضربات متعدد به سر، با مشت، كتاب‌هاي قطور يا آرنج؛• چرخاندن با دست و چشم بسته به دور محوري ثابت تا از حال رفتن و زمين خوردن و اقدام براي جا آوردن حال و ادامه شكنجه؛• بي‌خوابي دادن و سر پا نگه داشتن در سه شبانه‌روز اول بازجويي؛• گذاشتن در معرض سرما و هواي آزاد با يك لباس نازك؛• ندادن پتوي كافي در سه هفته اول، با وجود سرماي گزنده و نبود وسايل گرم كننده؛• عدم اجازه استفاده از سرويس بهداشتي [با وجود بيماري كليه و تكرّر و اعلام آن به آقايان]؛• ممانعت از هواخوري مطابق مقررات و رويه‌هاي مرسوم [۳ نوبت هواخوري جمعاً با حدود 40 دقيقه در حدود سه هفته اول]؛• فرستادن به سلول پس از بازجويي شبانه با دست‌بند براي خواب [دست‌كم دو بار آن را به ياد دارم]؛• عدم اجازه براي استحمام تا حد بو گرفتن بدن [يك بار حمام در ۱۰ روز اول] و در اختيار نگذاشتن لباس و حولة مناسب؛• ندادن آب خوردن در حدود يك هفته اول [بعد از آن ماه رمضان شروع شد]. تمام اين موارد را مكرر به اطلاع قاضي رساندم و به صورت جداگانه يا در آغاز بازجويي‌هاي روزانه نوشتم كه يا ناشنيده گرفته يا اوراق آن پاره شد. قاضي نيز كه احتمالاً خود در يكي از موارد شكنجه حضور داشت، منكر آن بود. در هر حال شايد به همين دليل، احتمالاً ۸۳ صفحه بازجويي اوليه در پرونده موجود نيست [مي‌گويم احتمالاً چون با وجود اشارات من در دور دوم بازجويي به دورة اول بازجويي‌ها وكيلم هيچگاه سراغي از آنها نگرفت] و بازجويي‌ها احتمالاً بايد از تاريخ ۲۵ يا ۲۶ آبان شروع شده باشد مگر آنكه حضرات با اطلاع از اين موضوع دست پيش گرفته و آنها را به پرونده اضافه كرده باشند كه در هر حال فاصله زماني ۹/۸ تا ۲۵ يا ۲۶/۸ و شمارة صفحات جداگانه آن گواه امر خواهد بود. ج- تهديد، ارعاب و اجبار مكرر قاضي براي پذيرش اعمالي كه مرتكب نشده بودم؛ اعتراف به موضوعاتي سياسي كه حقيقت نداشت؛ تهديد براي اظهار سخنان ناصواب عليه افراد و جريان‌هاي سياسي و نهاد رياست جمهوري؛ شكايت عليه همكاران يا اشخاص ثالث و نيز كاركنان نمايندگي‌هاي سياسي خارجي در ج.ا.ا.؛ انصراف از دفاع؛ انجام دفاع فرمايشي؛ و انجام مصاحبه‌هاي فرمايشي و… به شرح ذيل:۱. تهديد مكرر قاضي به دستگيري اعضاي خانواده‌ام كه هيچ ارتباطي با پرونده نداشتند براي تحت فشار گذاشتن جهت اعتراف به مطالب مورد نظر حضرات.۲. اعلام دروغ قاضي مبني بر اينكه سران نظام از صدر تا ذيل [با بردن نام يا سمتشان] به اين نتيجه رسيده‌اند كه بهترين راه براي خلاصي از اين پرونده، با توجه به سر و صدايي كه به پا شده، اعدام من است.۳. تهديد مكرر قاضي به اعدام و دستور به همكارانش براي فراهم آوردن مقدمات آن و تشكيل جلسه محاكمه صوري و اعدام با جرثقيل.۴. تهديد قاضي و سر بازجوي اول به زدن شلاق و فراهم آوردن مقدمات آن.۵. تهديد سر بازجوي تيم اول جهت گسيل من به بند ضدجاسوسي كه تصوير مهيبي از آن مي‌دادند.۶. تهديد به افشاي مسائل زندگي خانوادگي و خصوصي با پرونده‌سازي و افزودن دروغ‌هاي شرم‌آور توسط قاضي و تيم اول بازجويي با شنيع‌ترين كلمات كه از اشخاص عادي كوچه و بازار هم بعيد است.۷. ارعاب خانواده، دوستان و حاميان من با طرح مسائل خلاف و غيرواقعي درباره به اصطلاح فساد اخلاقي من و اينگه گويا از بام تا شام در كار تجاوز به خانم‌ها ـ‌آن هم از نوع شوهردارش‌ـ بوده‌ام. به طوري كه هيچ گونه راهي براي دفاع از من وجود ندارد.۸. تهديد و اجبار به اعلام شكايت عليه همكاران و تهديد و ارعاب آنان جهت شكايت از من.۹. تهديد و اجبار قاضي به اعلام شكايت از دبير دوم سفارت انگلستان در تهران و طرح مسائل دروغ در اين شكايت و سپس استفاده از همين شكايت عليه خود من در پرونده.۱۰. و مهمتر از همه تهديد به انتساب جرايم بند "د" پرونده كه قاضي و همكارانش اذعان داشتند به من مربوط نمي‌شود، و ارعاب جهت اعدام به دليل جرايم اين بند و تغيير دادن مسير پرونده و تبديل آن به پروژه‌اي نمايشي و سياسي. اهميت اين امر در اين است كه قاضي و همكارانش كه با وجود اقدام به شكنجه و ضرب و شتم و تهديد و ارعاب جهت پرونده‌سازي‌هاي سياسي و فرمايشي تا جلسة دوم دادگاه به نتيجه نرسيده بودند، با در ميان آوردن اتهامات بند "د" پرونده و توجه دادن آن به من و اعلام اينكه همة اركان نظام در مورد اعدام من به اشتراك نظر رسيده‌اند، توانستند مسير پرونده را كاملاً تغيير داده و عملاً من را از كمترين حق دفاع هم محروم سازند. چ- سلب حق دفاع در دادگاه بدوي و تجديد نظر و ممانعت از دسترسي به لوازم و مقدمات و مقارنات آن، شامل اين موارد:1ـ جلوگيري از صحبت و مشاوره با وكيل حتي براي چند دقيقه به صورت آزادانه، از بدو تا ختم رسيدگي و حتي پس از آن[!] و حتي در دادگاه. من تا پيش از حضور در دادگاه، دو بار و جمعاً كمتر از يك ساعت با وكيلم ملاقات كردم كه در هر دو مورد قاضي و دستيارش هم حضور داشتند و اغلب پرسش‌هاي من را كه چندان هم حساسيتي نداشت قاضي پاسخ مي‌داد و نه وكيل بنده. وكيلم تنها توانست به كلياتي در مورد جريان رسيدگي بدون ارتباط با اين پروندة خاص اشاره كند و بس. حتي در دادگاه نيز من را در فاصلة حدود ۶-۵ متري وكيل نشانده بودند و دو مأمور در كنارم گذاشته بودند. حتي پس از پايان جلسات دادگاه و با وجود گذشت مدت‌ها از ختم رسيدگي و اخذ آخرين دفاع و صدور حكم كه براي ساعتي به مرخصي تحت‌الحفظ رفتم، باز هم با وجود مأموران امكان گفتگو با وكيلم را پيدا نكردم. ۲ـ در اختيار نگذاشتن كيفرخواست. كيفرخواست را تنها براي مدتي حدود يك ساعت درحضور بازجو در اختيارم گذاشتند تا از آن يادداشت بردارم و ديگر هيچگاه به آن دسترسي نيافتم و حتي با وجود درخواست از وكيل نزد قاضي براي فرستادن نسخه‌اي از آن، هيچگاه موفق به ديدن مجدد كيفرخواست و مراجعه به آن براي تنظيم دفاعيه نشدم. ۳ـ در اختيار نگذاشتن كتب و منابع حقوقي، كه در غياب وكيل مي‌توانست مدديار تنظيم دفاعيه‌اي قابل قبول باشد. ۴ـ حتي ممانعت از اطلاع از مفاد مواد قانوني كه در كيفرخواست به استناد آنها برايم تقاضاي محكوميت شده بود. تصديق مي‌فرماييد كه در اين حالت از آنجا كه شخص نمي‌داند دقيقاً به چه چيز و به چه دليلي محكوم شده، مشخصاً هم نمي‌داند كه از چه چيز بايد دفاع كند و اين امر در مختصر دفاعيات من هم روشن است. ۵ـ ممانعت از خواندن اوراق پرونده و اطلاع از استنادات و مدارك مدعي‌العموم يا دست‌كم مرور بازجويي‌هاي خودم براي استناد به آنها جهت تهيه دفاعيه، در هيچيک از مراحل رسيدگي. ۶ـ ممانعت از دسترسي به اسنادي كه مدعيات مطرح شده در كيفرخواست را رد مي‌كرد و تيم بازداشت كننده همة آنها را از محل كار و منزل برداشته و در اختيار خود گرفته و من يا وكيلم را از دسترسي به آنها مانع مي‌شدند. نمونة آن پرسشنامه‌اي بود كه در طرح VM مبناي عمل قرار گرفته بود و نشان مي‌داد كه بر خلاف القاي قاضي و مانور تبليغاتي و مطبوعاتي در مورد آن، من پرسش از مردم در مورد "ضرورت صرف منابع جهت تكميل نيروگاه هسته‌اي بوشهر" را حذف كرده بودم. جالب اينجاست كه حتي پس از اعلام محكوميت و صرفاً‌ جهت روشن شدن حقيقت [يا در واقع رسوا شدن] نيز حاضر نشدند پرسشنامه را به من تحويل دهند يا دست‌كم در حضور من يا شخص ثالثي آن را بررسي كنند تا صحت و سقم ادعايشان معلوم شود. و البته هنوز نيز كليه اسناد و مدارك بي‌ربط و باربط به موضوع را در اختيار دارند. ۷ـ عدم قبول ارجاع مدعيات مضحك مدعي‌العموم به كارشناسي؛ مدعياتي از اين است كه Pilot Study يعني مطالعة خلبانان و الي آخر…. ۸ـ عدم قبول ارجاع پرونده‌اي كه قاضي موضوع آن را جاسوسي مي‌دانست به كارشناسان وزارت اطلاعات يا اخذ نظر كارشناسي آنان، حال آن كه موضوع قانوناً در صلاحيت رسيدگي كارشناسان اين وزارتخانه بود [ بند "ب" از ماده ۱۰ قانون تاسيس وزارت اطلاعات، مصوب۱۳۶۲]. ۹ـ جلوگيري از برگزاري جلسه علني سوم دادگاه كه قرار بود من پس از دفاع فرمايشي كه با تهديد و اجبار قاضي در جلسه دوم به اختصار قرائت كرده بودم، برگزار شود و من بتوانم به تفصيل مدافعاتي را كه در نظر داشتم مطرح كنم. قاضي پس از تهديد به اعدام من به دليل انتساب جرايم بند "د" كيفرخواست ـ‌كه هم خود و هم بازجويانش مي‌دانستند به من مربوط نمي‌شود و حتي آن را اعلام هم مي‌كردندـ و پس از تطميع نسبت به اينكه با يك دفاعيه فرمايشي و اذعان به برخي اشتباهات، جو سنگين عليه من شكسته مي‌شود و من مي‌توانم در جلسه سوم بهتر دفاع كنم، و من نيز با تعهد به مطرح نكردن شكنجه و ضرب و شتم و مسائل دور اول بازجويي‌ها، پذيرفتم كه مصاحبه‌اي را كه قاضي آن را اجباري مي‌دانست انجام دهم، در دادگاه به برخي اشتباهات و كوتاهي‌هاي خود به اصطلاح اعتراف كنم تا در جلسه بعد بتوانم به تفصيل دفاعيات خود را با رعايت حال آنان مطرح نمايم. اما پس از اين جلسه [جلسه دوم]، قاضي مجدداً تغيير چهره داد و با تهديد مجدد به اعدام و مجازات سنگين ناشي از انتساب بند "د" اتهامات مانع از برگزاري جلسه علني سوم دادگاه شد و طبعاً مدافعات من نيز ممكن نشد. ۱۰ـ پس از آن ناچار شدم مدافعات خود را مكتوب كنم. چون قاضي تنها در صورتي مي‌پذيرفت كه جلسه علني برگزار شود و من دفاعياتم را قرائت كنم كه مطابق روال دادگاه دوم به صورت فرمايشي اتهامات مورد نظر وي را بپذيرم و نمايش سياسي مطلوب وي را اجرا كنم. نوشتن اين دفاعيه نيز، چنانكه گذشت، بدون در اختيار داشتن كمترين امكانات ممكن، بدون در اختيار داشتن كتاب و منابع حقوقي، كيفرخواست، يا حتي اطلاع از مواد قانوني كه به آنها متهم شده بودم و نيز طبعاً عدم دسترسي به وكيل در يك فرصت دو روزه انجام گرفت. اين دفاعيات نيز كه نزديك به شصت صفحه مي‌شد، از نظر قاضي قابل قبول نبود[!] چرا كه تا حدي كه در آن شرايط براي من امكان‌پذير بود، مطالبي را كه از كيفرخواست به ياد داشتم يا يادداشت برداشته بودم، مردود دانستم. سپس قاضي مجدداً با تهديد نسبت به اعمال مجازات بند "د" وادارم كرد تا صفحاتي را به عنوان قبول اشتباه در لابه‌لاي هر قسمت و در شروع يا پايان مطالب اضافه كنم كه هر كس متن را ديده باشد مصنوعي بودن اين موارد و كار گذاشته شدنشان در ميان ساير مطالب را متوجه مي‌شود. ۱۱ـ حتي پس از صدور حكم بدوي نيز باز قاضي بيكار نبود و با وجود فقدان سمت در اين مرحله، براي ممانعت از ارائه دفاعيه به دادگاه تجديد نظر دست به كار شد. اين بار با سلاح تهديد قبلي و نيز با تطميع نسبت به آزادي قريب‌الوقوع با تعليقي كردن حكم در دادگاه تجديد نظر ـ‌كه مي‌گفت در اختيار خودمان است‌ـ خواهان نوشتن متني فرمايشي به جاي لايحه دفاعيه شد و با توجه به اينكه تعهد مي‌داد كه اين نوشته در هيچ جا منعكس نخواهد شد و صرفاً در اوراق پرونده مي‌ماند، حتي خود موارد اصلي را انشاء مي‌كرد. به اين ترتيب فرصت دفاع در دادگاه تجديد نظر نيز از بنده سلب شد. و البته متن دفاعيه فرمايشي هم، به رغم قول قاضي، و با آنكه آن را مستقيماً به دست خود وي سپرده بودم، فرداي آن روز در روزنامه كيهان به چاپ رسيد! ح- پخش اتهامات و نام و عنوان اينجانب پيش از قطعي شدن حكم از رسانه‌هاي مختلف، به ويژه صدا و سيما. با آن كه من كتباً و شفاهاً [در حضور بار دوم وكيل] براي حفظ حقوق خود از قاضي خواسته بودم از انعكاس موضوع و تصويربرداري از من توسط صدا و سيما، محدوديت‌هاي قانوني را گوشزد و مانع تخلف شود يا دست‌كم براي من فرصت شكايت يا اعتراض بگذارد. تنها دقايقي پس از پايان جلسه اول ، هنگامي که تحت الحفظ دراتاق مجاور دادگاه بودم، با تصوير خود و اتهامات موضوع كيفرخواست در اخبار ساعت ۱۴ سيماي ج.ا.ا. مواجه شدم. طبيعي است كه در اين حالت انتقال اخبار پرونده توسط قاضي و همكارانش به رسانه‌ها و سايت‌هاي مختلف [نمونه بارزش چاپ نامة دفاعيه تجديد نظر بود كه مستقيماً در اختيار وي قرار گرفته و در كيهان فرداي آن روز منتشر شد] امري كاملاً محتمل بود [ملاحظه شود تبصره 1 ماده ۱۸۸ ق.آ.د.ک]. خ- گذشته از موارد ياد شده تخلفات و رفتارهاي خلاف قانون و روية ديگر چندان زياد است كه براي پرهيز از تصديع، ناچارم به برخي از آنها فهرست‌وار اشاره كنم:۱ـ اخذ آخرين دفاع نسبت به بند "د" پرونده در جلسه غيرعلني مورخ ۲۶/۱/۸۱ و نيز به صورت مكتوب، و سپس برگزاري مجدد و نمايشي دادگاه براي رسيدگي به همين موضوع بدون هيچ دليل ديگري جز نمايش آن در برابر نمايندگان رئيس جمهور و رئيس مجلس شوراي اسلامي در ارديبهشت‌ماه ۱۳۸۲. جالب است كه در اين مدت بازجويي ديگري هم صورت نگرفت و اگر مي‌گرفت هم محمل قانوني نداشت چرا كه كيفرخواست در اين مورد صادر شده بود.۲ـ ادامة بازداشت ،بدون وجود قرار قانوني. در واقع پس از برگزاري جلسة آخر دادگاه[۲۶/۹/۸۱] محاکمه پايان يافته بود، طبعاً پيش از آن کيفر خواست صادر شده بود و بازجويي هم ديگر نه ضرورتي داشت و نه توجيه قانوني. اما قاضي با وجود اعلام تهية وثيقة ۲۰۰ ميليون توماني ، وتهية آن از جانب خانواده، نه تنها فک قرار نکرد که حتي پس از صدورحکم بدوي[۷/۱۱/۸۱] نيز به اين امر مبادرت نکرد. به اين ترتيب اينجانب دست کم از زمان پايان آخرين قرار تمديد شدة بازداشت [يعني ۹/۱۰/۸۱] و دست بالا پس از ابلاغ حکم بدوي [يعني ۷/۱۱/۸۱] تا زمان صدور و ابلاغِ [غير قانوني] حکمِ تجديد نظر [يعني ۷ يا ۸ ارديبهشت ۸۲] بدون وجود قرار قانوني، وبه اعتباري بدون وجود موجبات قانوني، در بازداشت به سر برده ام والبته به شکل انفرادي.۳ـ عدم ابلاغ حكم بند "د" پرونده، با وجود آن كه رأي متهم رديف دوم پرونده در اين بند ابلاغ شده و اكنون در دادگاه تجديد نظر در حال رسيدگي است. عدم ابلاغ حكم اين بند، كماكان به عنوان ابزاري جهت تهديد در دست قاضيِ ارتقاء مقام يافته عمل مي‌كند.۴ـ عدم رفع نقص پروندة تجديد نظر جهت ارسال به شعبة تشخيص ديوان عالي كشور. با وجود آن كه رأي دادگاه تجديد نظر در ارديبهشت ۱۳۸۲ در داخل زندان و توسط رئيس دفتر شعبه ۱۴۱۰ سابق به اينجانب ابلاغ شد و من ضمن اعتراض به حكم ياد شده، وعده به ارائه لايحه دفاعيه در موقع خود كرده‌ام، اما قاضي مربوطه، يعني آقاي مرتضوي، و سپس مقام بعدي، تا كنون حاضر نشده‌اند آن را جهت رفع نقص پرونده به منظور رسيدگي در ديوان ارسال نمايند. پيداست كه از اين مورد نيز به عنوان ابزاري براي فشار و نگه داشتن بيشتر متهم در زندان استفاده مي‌كنند و به همين سبك تا كنون توانسته‌اند حدود ۲۰ ماه از رسيدن پرونده به ديوان ممانعت به عمل آورند [جلد دوم ضمائم همين مجموعه ديده شود].۵ـ به همراه بردن فلّه‌اي اموال و مدارك شخصي، از عكس‌ها و نامه‌هاي خصوصي گرفته تا اسناد سجلي بدون هر گونه ارتباط عقلايي با موضوع اتهام ـ‌كه البته بايد مي‌گشتند تا موضوعش را پيدا كنندـ كه در عمل هم مورد استفاده واقع نشد اما تا كنون با وجود گذشت بيش از ۲۲ ماه از صدور حكم بدوي و حدود ۲۰ ماه از صدور رأي تجديد نظر عودت داده نمي‌شود. جالب اينكه از مجموعة انبوهي از وسايل، يادداشت‌ها و فيش‌هاي تحقيقاتي، مقالات تأليفي و ترجمه، ديسكت‌ها و سي‌دي‌هاي حاوي تحقيقات تجربي و… تنها به چند اي‌ـ ميل در دادگاه استناد شده كه همه آنها عندالزوم مي‌توانست در قالب يك ديسكت در اختيار دادگاه باقي بماند.۶ـ صرف نظر از خودداري از عودتِ اموال، اسناد، مدارك، گزارش‌ها، مقالات، كتاب‌ها، نوارها، سي‌دي‌ها و… تا مردادماه سال جاري از فك پلمپ محل مؤسسه ـ‌كه در پرونده سمتي نداشت‌ـ خودداري مي‌شد و جالب اينجاست كه به چيزي هم در آنجا احتياج نداشتند چون همه چيز را به صورت فله‌اي برده بودند و تنها ـ‌شايدـ مي‌خواستند با توجه به اجاره‌اي بودن محل مؤسسه زياد هنگفت مالي به ما وارد كنند.۷ـ گشتن براي پيدا كردن ردي از مواد مخدر، مشروبات الكلي، نوارهاي به اصطلاح مبتذل و… و فيلمبرداري از تمام زواياي مؤسسه و به ويژه منزل [از عكس‌ها و نامه‌ها گرفته تا داخل كشوها، زير و روي تختخواب، داخل كمدها، حمام و توالت و حتي از خوابيدن و استراحت كردن من هنگامي كه بحث در مورد رعايت موازين قانوني مربوط به تفتيش با آنان را بي‌فايده دانستم].۸ـ شروع بازجويي‌ها از نيمه شب با بيدار كردن از خواب، و ادامه آن تا اذان صبح آن هم توسط شخص قاضي. بازجويي با چشم‌بند و بعضاً با دست‌بند به صورت شفاهي صورت مي‌گرفت. براي نوشتن جواب، در موقعي كه سودمند دانسته مي‌شد، چشم‌ها را باز مي‌كردند، در پشت سر قرار مي‌گرفتند و گاه دست چپ را با دست‌بند به صندلي مي‌بستند تا با دست راست بنويسم.۹ـ بستن رگبار تهمت‌هاي جنسي با مشمئز كننده‌ترين كلمات با ذكر جزئيات مهوع و بيان كليشه‌هاي صد بار گفته شده براي بسياري از متهمان، البته با بردن نام افرادي معين، به ويژه از همكاران و دوستان و تهديد به اينكه شنود و عكس و فيلم داريم و الي آخر… با وجود اصرار مكرر من به طرح هر ادعا و استنادي در اين موارد در دادگاه "علني"، آقايان اين موضوعات را همان طور كه انتظار مي‌رفت هيچگاه به نحو قانوني پي نگرفتند و صرفاً از آن به عنوان ابزار فشار استفاده كردند كه البته در نهايت هم حاصلي برايشان در بر نداشت.۱۰ ـ نگه داشتن در سلول انفرادي ۲×۲، يا به صورت انفرادي، نه فقط در مدت بازجويي‌ها كه حتي پس از پايان محاكمه، به مدت حدود يك سال پس از بازداشت.۱۱ـ قطع كليه ارتباطات و هر گونه تماس با خانواده اعم از ملاقات، تلفن، نامه، پيام و بي‌خبري مطلق طرفيني، در دو دوره يك بار احتمالاً ۱۱۲ روز و ديگري ۸۲ روز در سال ۱۳۸۲، يعني نه در دورة بازجويي كه در دورة گذراندن محكوميت در زندان اختصاصي‌اي در درون زندان اوين كه تابع مقررات سازمان زندان‌ها نيست و اكنون در آن به سر مي‌برم.۱۲ـ در اختيار نگذاشتن كتب و نشريات قانوني كشور و گزينش آنها توسط اعضاي تيم بازجويي [در حال حاضر و با وجود گذشت دو سال از بازداشت و ۲۲ ماه از صدور رأي] و طبعاً ندادن برخي از كتب و نشريات بنا به تشخيص خويش.۱۳ـ عدم رعايت آيين‌نامه سازمان زندان‌ها در زمينه مسائل صنفي در زندان اختصاصي، و عدم اجراي رويه‌هاي جاري در زندان و ايجاد تضييقات مختلف به دستور تيم رسيدگي كننده به پرونده [و نه مقامات قانوني زندان] که زير نظر قاضي سابق و ارتقاء مقام يافتة كنوني عمل مي‌كنند

موج استعفا در وزارت اطلاعات

با پايان يافتن دوره رياست جمهوري سيد محمد خاتمي و در آستانه روي کارآمدن دولت جديد، چند تن از مديران ارشد وزارت اطلاعات از سمت خود استعفا کردند.

رضا فلاح معاون بررسي وزارت، احمد محسني معاون اقتصادي، علي بشير و محمد جواد جوادي مشاوران وزير و احمدي سرپرست حوزه وزارتي استعفاي خود را چند روز پيش تسليم علي يونسي کرده اند.
همچنين گفته مي شود احتمال دارد يونسي با پايان يافتن مسئوليتش در وزارت اطلاعات به قوه قضاييه باز گردد. از محسني اژه اي، ابراهيم رئيسي، روح الله حسينيان، مصطفي پور محمدي و حسن تائب به عنوان وزير آينده اطلاعات نام برده مي شود. گفته مي شود شانس انتخاب محسني اژه اي از ديگران بيشتر است.