پوزش

از آخرين يادداشتم بيش از يك هفته اي مي گذرد . در طول اين يكماه گذشته تمامش را در سفر بوده ام ودر كافي نت هاي اروپا هم امكان تايپ فارسي فراهم نيست.
گاهگاهي به ستون نظرات سري ميزدم و به تمام هموطنان عزيزي كه در نبود من چراغ گفتني ها را روشن نگاه داشته درود مي فرستادم.حال اگر باز هم نميتوانم چون گذشته در خدمتتان باشم اميد كه مرا عفو نماييد.اميدكه در اولين فرصت وبا استقرار در محلي ثابت و اخذكامپيوتري كه فارسي عزيز مارابداند در خدمتتان بيش از پيش خواهم بود . (راستي عزيزان تصميم دارم دستي به سر و روي اين وبلاگ بكشم اگرعزيزي طراحي وب ميداند و مايل به كمك به من مي باشد برايم ميل بزند.)
پس تا بعد خدا نگهدار...

بررسي نقش لباس شخصي ها در راديو فردا

اردوان نیکنام (رادیو فردا): شاهدان عینی و خبرگزاریها گزارش می کنند که خیابانهای اطراف کوی دانشگاه تهران در شب گذشته شاهد قدرتنمایی و تاخت و تاز شبه نظامیان تندوری موسوم به حزب الله بود. آنان با انواع سلاحهای سرد دانشجویان و رهگذران را به باد کتک می گرفتند. این در حالی بود که آیت الله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی در پی شب نخست ناآرامیها، از کسانی که وی آنان را جوانان حزب الله خوانده بود؛ درخواست کرد که در صحنه اغتشاشها حاضر نشوند. با این همه امیر فرشاد ابراهیم از اعضای پیشین گروه حزب الله می گوید که رهبر در گفته های خود عملا چراغ سبز عملیات را به افراطیون هوادارش نشان داده است. امیر فرشاد ابراهیمی: البته ایشان عملا اعلام کرد که مردم به صحنه بیایند و در ورامین اعلام کردند که بار دیگر ملت ایران جواب این شورشیان را مثل سال 78 خواهند داد که به نوعی می شود گفت که رمز عملیات را اعلام کردند و بعد از صحبت ایشان ما دیدیم که مجددا نیروهای شبه نظامی امثال حزب الله به صحنه آمدند و ما شدیدترین برخوردها را در این 4 روزی که این اغتشاشها ایجاد شده، شدیدترین حمله ها را بعد از صحبت ایشان در ورامین دیدیم. که به هر جهت ما می گوییم که نیروی انتظامی تا حدودی حافظ امنیت مراسمها بوده ولی اینها به صحنه آمدند و آخرین آلترناتیو جهت ایجاد امنیت ما می بینیم که همین نیروهای شبه نظامی حزب الله هستند. ا.ن.: از این عضو پیشین انصار حزب الله در باره نقش این گروه در درگیریها و تقابل آنان با نیروی انتظامی پرسیدم: امیر فرشاد ابراهیمی: به هر جهت نیروی انتظامی هم از وجود اینها راضی نیست. شما نگاه کنید که دیشب که ما با اینها مقابل کوی بودیم نیروی انتظامی هم به نوعی می شود گفت عملکرد اینها هم یک پارادوکس اایجاد می کند در مقوله امنیتی در داخل شهرها، در صورتیکه حالا این حرکات تبعات منفی داشته باشد می بینیم که هیچکس مسئولیت عملکرد اینها را برعهده نمی گیرد و مطمئن باشید که نیروی انتظامی با اینها در تناقض است در عملکردشان. اما می بینیم که اینها یکه تاز صحنه هستند و کسی هم توان برخورد را با اینها ندارد و علنا بعضی مواقع دیده می شود که یک نیروی وابسته به حزب الله در درگیریها و در تجمعات حضور پیدا می کند و برای یک سرهنگ نیروی انتظامی هم خط مشی تعیین می کند و به او دستور می دهد که این کار را بکنید و آن کار را نکنید و یا خیابانها را می بندند و کسی هم نمی تواند؛ توان برخورد ندارد. آنهم نه به خاطر تعدد نیروهای اینهاست، بلکه به خاطر پشتوانه محکمی است که اینها با حاکمیت دارند. اما انگیزه این افراد موسوم به حزب الله یا لباس شخصی در ضرب و شتم مردم یا عربده جویی در خیابانها چیست؟ امیر فرشاد ابراهیمی: حداقل من به جرئت می توانم بگویم تا آن سالهایی که من عضو این گروه بودم سالهای 78 و 79، نیروهایی بودند که برای اعتقادات خودشان کار می کردند. این که صرفا می توان گفت بازمانده های جنگ 8 ساله بودند و آمده بودند به نوعی در همین جریانهای حزب الله که شهادت را جستجو کنند. به هر حال عملکرد همه عقیدتی بود. حالا شاید آن عقیده تا حدودی به خطا رفته بودند. اما امروز که نگاه می کنیم می بینیم که نیروهای جدیدی هستند، چهره های جدیدی هستند و من به جرئت می توانم بگویم که اینها حداقل بخش عمده ای از آنها به خاطر نفع اقتصادی آمده اند و اینها آمده اند که، حداقل سران اینها آمده اند که یک نوع حاشیه امنی پیدا بکنند برای فعالیتهای اقتصادیشان و آن مسائل عقیدتی رنگ باخته است. اردوان نیکنام، مصاحبه با فرشاد ابراهیمی تهران

نامه ای به سعید مرتضوی

دوست عزيز و همكار گرامي سابقم جناب آقاي سعيد مرتضوي سلام اميدوارم كه خوب باشيد و همچنان چون گذشته سرمست از احكام بازداشت وسناريوهاي تلويزيوني شوهاي ندامت بوده باشيد .
راستي خسته نباشي عزيز نگفته بودي ضربه پايت اينقدر قوي و كاري است. اگر از حال منهم جويا باشي الحمدالله بد نيستم وازدوري شمابهترم ,خب از قديم هم گفتند دوري و دوستي. نمي دانم يادتان هست يا خير درست 19 تير ماه 82 در حالي كه شب قبلش ماموران هالوي شما به خانه ما ريختند و دوست من را بجاي من بازداشت كردند و با خود بردند شما به تلفن موبايل من زنگ زديد و خوستيد براي يك گپ دوستانه به دادسراي تهران بيايم .

و وقتي من به شما گفتم در حال سفرم از من تقاضاي يك تلفن ثابت كرديد.دوست عزيزم ,ما خودمان مدتي اينكاره بوديم مگر يادت رفته كه نشريه هاي دنياي سخن ,ادينه جامعه را با هم بستيم.آره عزيز خوب به جاي اين كاراگاه بازيها يك كلام ميگفتي كه ادرس محل اقامتترا بده تا مامورانم را بفرستم بگيرنت.
به هر جهت مدتي با هم دوست و همكار بوديم.و حق نان و نمك داريم.جناب آقاي مرتضوی عزيز آدرس محل اقامتم را برايت ميفرستم تا اگر احيانا كاري داشتي نامه اي احضاريه اي و يا حكم بازداشتي .بازرسي منزلي بتواني راحت انجام دهي .آدرس من هست. b.p 2-37543 parıscedex19 parıs- france
سعيد عزيز
به هر حال ما دوستان خوبي بوديم و شرط رفاقت حكم مي كرد كه مننكته اي را دوستانه به تو بگو يم كه تا به سرنوشت آن ديگر سعيد مبتلا نشده اي و شربت شيرين شهادت (تو بخوان داروي نظافت)را هم به تو نداده اند اين خدمتگذاراري را رها كن اكر خواستي مي تواني به خانه من بيايي .آدرس كه داري .
خدانگهدارامير فرشاد ابراهيمي نماينده سابق مدعي العموم در دادگاه مطبوعات.

نامه سرگشاده به رهبر



بنام خداوند
آقای خامنه ای! رهبر حکومت اسلامی ایران
سلام علیکم
حضرتعالی مرا نیک می‌شناسید و تاریخ و ملت معاصر ایران نیز مرا و دوستان سابقم را که از یاران شما می‌باشند را نیز به خوبی می‌شناسند.
دوستان سابقم و فدائیان شما این روزها بی امان و سخت مشغول دفاع از شما و حکومتتان هستند و الحق هم که تا پای جان بر سر این پیمان ایستاده‌اند اما چه حیف که سود این دفاع احمقانه را نه شما که دشمنتان آمریکا خواهد برد، که این دفاع خشونت‌طلبانه مساوی است با باز شدن پای ژاندارم‌های منطقه و آنچه که بر سر افغانستان و عراق آمده است و باقی ماجرا دانشجویان و ملت این روزها به خیابان‌ها ریخته‌اند و فریاد بر داشته‌اند و آزادی و مساوات را طلب می‌کنند فریاد بر می‌آورند و خواستار عدالت اجتماعی هستند و از همین روست که مباح است تا خون پاکشان نیز بر سنگفرش خیابان‌ها نقش بندد.
راستی مگر چه شده است که امروز حرف از عدالت و آزادی و حرف از همه پرسی و برابری اجتماعی ممنوع است و تاوانش مرگ است؟ مگر این‌ها ارکان متشکله این نظام نبود؟ مگر این انقلاب برای استقرار آزادی به پیروزی نرسید؟ مگر این انقلاب به پیروزی نرسید تا جامعه بی طبقه توحیدی را برقرار کند؟ پس امروز در پس گذر از بیست و چهار سال چه شده است که اگر در خیابان‌ها حرف از آزادی و حاکمیت مردم بزنی گرفتار جوخه های مرگ و وحشت فدائیان شما خواهیم شد؟ پس باید پذیرفت که این انقلاب و حاکمان و فدائیان آن و همه و همه چیز آن رنگ باخته است!
در همین دو روز گذشته بود که ایادی شما مرا به وحشیانه‌ترین شکل ممکن از مقابل دانشگاه تهران ربوده و به سیاهچالهای خویش بردند و به شکنجه و ارعاب من پرداخته‌اند و وقتی که برایشان خواسته‌هایمان را که همان ارزش‌های سابق این نظام بوده را مطرح می‌کردم می‌گویند که زور بیجا می‌زنیم! اما غافل از آنکه هیچ زوری هر چه اندک اما بی حاصل نخواهد بود مگر نه اینکه پیر جماران گفته است که وقتی که حقیقت و صداقت مطرح باشد آتش اگر چه به اندازه کف دستی هم باشد دنیایی را خواهد افروخت!
امروز عده ای حزب اللهی نما با سو استفاده از لباس و چکمه مقدسی که روزگاری با افتخار آن‌را بر تن نموده و مقابل دیکتاتوری صدام ایستاده بودیم به خیابان‌ها ریخته و رقص آتش و چماق برکرده و به ما می‌گویند که آرام بگیریم و به نوعی خفه شویم و حرفی از آزادیخواهی و عدالت طلبی نزنیم و ما هم گفته‌ایم و می‌گوییم که نمی‌توانیم بیش از این سکوت کنیم چرا که دل شکسته‌ایم و داغدار هنوز که هنوز است داغ برادران شهیدمان بر دلمان است داغ آنان که شب بر خاک‌های شلمچه می خفتند و روزبه آسمان‌های فکه می‌پیوستند داغ آنانی که تا آخرین لحظه بر پیمانی که با ملت بسته بودند و آن دفاع از ایران و ایمان بود وفا دار ماندند و نارنجک را که می‌دیدند آغوش خویش را برایش باز می‌کردند تا مبادا کمر گردان بشکند!
پدرانمان به خاطر مبارزه با غارت پهلوی به خاطر احیای عدالت اجتماعی به خاطر استقلال و آزادی و جمهوری و اسلامی به خیابان‌ها ریختند و شلاق خوردند و زندان رفتند و خودمان نیز برای استمرار این نظام تمام محدودیت‌ها را متحمل شدیم و گشنگی کشیدیم جنگ هشت ساله را پشت سر گذاشتیم و تمام معذوریت‌ها را تحمل کردیم در خانه های فقر زاده شدیم اما امروز وقتی به زعفرانیه و کامرانیه و آجودانیه می‌رویم و چشممان به برج‌ها و کاخ‌های کارگزاران شما می‌افتد سرمان گیج می‌رود و دلمان سخت می‌گیرد که این است نظام اسلامی و علوی!؟ آیا باید آرام گیریم؟
ما که چند صد دانشجوی پای برهنه و از نسل انقلاب و مستضعف هستیم برای چه آرام گیریم؟
ما که چیزی نداریم تا از دست بدهیم جز جان ناقابلمان که مشتاقیم آن‌را هم به پای عقیده مان بدهیم؟ مشتی دانشجویی شوریده که عهد بسته‌ایم تا بر پای این بیرق عدالت طلبی و آزادیخواهی که در دست داریم بایستیم.
پس می‌ایستیم چنانچه حضرتعالی نیز در سال‌های مبارزه با سلطنت ایستادید. می‌ایستیم و هراسی از برچسب‌هایی که این روزها اطرافیان شما به ما می‌زنند نداریم. ما که هم خود می‌دانیم کیستیم و هم ملت می شناسنمان ما که نسل خون و آتش و قیام هستیم ما که نسل انقلاب هستیم ما که نسل جنگ هستیم ما که نسل شهادت و شهامت هستیم و اکنون که باز از همان ارزش‌های اولیه انقلاب می گوییم اراذل و اوباش و سوسول و شورشی و بچه ساواکی لقب می‌گیریم! براستی ما سوسول هستیم؟
ما که با سنین دوازده سالگی و سیزده سالگی با جعل شناسنامه به جبهه می‌رفتیم و نوجوانی مان را بوی باروت و آتش و خون پرکرده و با شهادت و به خاک افتادن هر برادرمان به خاک افتادیم و اکنون از میان هر صد دوستمان یک نفرشان را سراغ نداریم که پیکری سالم داشته باشد و هر کدام را که می‌نگریم جزئی از اجزای بدنش قلابی است و مصنوعی سوسول هستیم؟
آقازادگانی که بیست و چهار سال است در کنج عافیت و هزارتوهای پلیدشان به سر می‌برند و از خون این ملت ارتزاق می‌کنند و تعطیلات آخر هفته‌شان را در کانادا و اروپا و آمریکا می‌گذرانند ولی نعمت این مملکت هستند و مردان مرد؟
آری در ابتدای کلام آوردم که امروزه بسیاری از واژه‌ها رنگ باخته‌اند و عوض شده‌اند.
شما نیک می‌دانید که این ملت و دانشجویان با کسی یاکسانی مشکل و خصومت شخصی ندارند. در دل این ملت دیگر جایی برای مشکل و خصومت شخصی نمانده است ملتی که هشت سال جنگیدن و رزم بدون کینه شخصی را آموخته‌اند چگونه می‌توانند دل به کینه شخصی و مشکلات خانوادگی و خصوصی بدهند؟
مگر از بین رفتن آزادی‌های سیاسی و اجتماعی سرکوب همه جانبه مردم پایمال کردن حقوق زنان گسترش فقر و بیکاری اعتیاد و فحشا و از بین رفتن ارزش‌های والای انسانی دیگر جایی برای کینه و عداوت شخصی هم برای این ملت باز گذاشته؟
جناب آقای خامنه ای!
شما برای پیروزی حاکمیت مردم سالاری خود زندان رفته‌اید و شلاق خورده ایدو ما برای برقراری و صیانت آن بارها و ماه‌ها و سال‌ها در «بازداشتگاه توحید» زندان‌های انفرادی را تحمل کرده‌ایم و شکنجه‌هایی را کشیدیم که هر کدامش برای یک‌بار مردن در بازداشتگاه «کمیته مشترک» بس و کافی بود.
شما که خود روزگاری فعال و زندانی سیاسی بوده‌اید نیک می‌دانید که چه راه پر خطر و ناهمواری را پیش رو داریم و هر گز سکوت نخواهیم کرد چرا که این راه اگر سکوت پذیر بود در روزگار جوانی شما هم سکوت می‌کردید!
در هفته پیش که اعتراض و انتقاد خویش را در کوچه پس کوچه های تهران به هنگام تعطیل شدن کلاس درس و در حال رفتن به خانه زمزمه می‌کردیم خود نمی‌دانستیم که دست بر چه نقطه حساسی گذارده‌ایم و چه زود ملت را در پشت سر خود یافته و امروز که به یک هفته گذشته خوب می‌نگریم می‌بینیم که تیر چه درست بر هدف خورده است!
ما تا استقرار آزادی و استقلال و تا برقراری جمهوری ناب از پای نخواهیم نشست و اگر ما را هم از پای در آورند اما دغدغه‌ها و فریادهای ما جاودانه خواهد ماند چرا که این دغدغه‌ها ماندگار است و پس از ما نیز می‌ماند و بار دیگر شهر و کشور را به انقلاب وامی‌دارد!
این شعله ای که در سینه های دانشجویان و ملت است و قول می‌دهم که روز به روز فروزان‌تر خواهد شد و می‌بینید که هر روز از یک دانشگاه و خیابان و شهر سر می‌کشد و از هیجده تیرماه روز اوج مظلومیت دانشجویان نیز می‌گذرد و می‌گذرد و از ما نیز شاید خاکستری خواهد ساخت اما بی شک بهار زیبایی را ارمغان خواهد داد.
این روزها مشتی چماق به دست از نام و نان شما ارتزاق می‌کنند و به بهانه دفاع از شما به مال و ناموس مردم حمله می‌برند و عربده می‌کشند و ترک تازی می‌کنند و به ملت و جوانانی حمله می‌برند که روزگاری ولی نعمت این مملکت بودند داغ و درفش بر سر این ملت فرو می‌آورند و حیدر حیدر سر می‌دهند و چاقو و تیغ بر صورت دختران و پسران این مرز و بوم می‌کشند و برای سلامتی شما صلوات سر می‌دهند!
 آقای خامنه ای !
اگر این جماعت مست از باده قدرت با شمایند بگویید تا فاتحه این نظام را بخوانیم و اگر با شما نیستند چرا قوای امنیتی و انتظامی ما که رکورد دار کشف براندازها و مخالفان و تروریست‌ها و شورشیان هست با ایشان برخوردی نمی‌کنند؟
چرا هنگامی‌که فقط چند خیابان بالاتر از محل اقامت شما مدعیان فدائی و ذوب شدگان شما این پادوهای داخلی خشونت تیغ بر ملت ایران می‌کشند و جان و مال و ناموس ملت را نشانه رفته‌اند شما در سخنرانی شصت دقیقه ای خود ششصد بار از دشمن خارجی می‌گویید و خطر آن‌را برای این ملت بر می شمارید؟
ان‌شاءالله که شما از آنچه تا به حال این چنگیزها و مغول‌های دوران کرده‌اند بی خبر بوده‌اید. اما بدانید که اگر با خبر می‌باشید و خدای ناکرده از این اعمال خشنود بوده‌اید بدانید که دیر یا زود است که به سرنوشت همسایه خویش و فدائیانش مبتلا خواهید شد.
مقام رهبری این تصدیع هیچ دلیلی نداشت جز آنکه بر خود تکلیف دانسته که به مصداق «النصیحة لائمة المسلمین» و همچنین اخلاقاً و منطقاً باید بخشی از دلایل و دفاعیات خود را برای اعتراض به وضعیت موجود مستقیماً خدمتتان بیان داشته.

 با تشکر و احترام کوچک‌ترین فرزند این آب و خاک
امیر فرشاد ابراهیمی ۲۸/۳/۱۳۸۲
تهران

بخوانيد با قاضيان چه کرده اند

حسين قاضيان نزديک به سه سال است که همراه با عباس عبدی و در پرونده نظرسازان و در يکی از بحران‌های ساختگی دستگاه قضائی برای مقابل با جنبش اصلاح طلبی دستگير و زندانی شده است. اين استاد دانشگاه و محقق با خصلت دانش پژوه و دور از جنجال خود هرگز به افشای بدکاری هائی که با وی شده بود برنخاست و در سکوت اين حبس غيرعادلانه و غيرقانونی را تحمل کرده است. سرانجام نيز وقتی يک سال پيش دردفاعیه‌ای به دیوان عالی کشور به شرح ماجرا برخاست حاضر به افشای آن در معرض افکارعمومی نشد. «روز» با انتشار متن دفاعیه حسين قاضيان و پیوست آن پرونده ديگری از فشارهای غيرقانونی دستگاه قضائی بر محققان و پژوهشگران را افشا می‌کند. پیوست دفاعیهايرادهاي شكلي: نقض مكرر قانون در جريان رسيدگي واقفم كه در هر پرونده، جنبة شكلي و تشريفات رسيدگي، مقدم بر جنبه‌هاي ماهوي است و بدون جري تشريفات قانوني در مرحله رسيدگي، يا دست‌كم در صورت نقض فاحش قوانين آمره در اين زمينه‌ها، نمي‌توان بدون اشكال وارد رسيدگي ماهوي شد. اما از آنجا كه ايرادهاي شكلي شامل مواردي چون شكنجه، ضرب و شتم، تضييقات جسمي و روحي، تحقير، تهديد و ارعاب و پرونده‌سازي، به ويژه توسط شخص قاضي بوده و به لحاظ عاطفي و انساني تأثيرگذار و به لحاظ سياسي واجد جنبه‌هاي جنجالي است، مايل نبودم با آوردن آنها در آغاز اين دفاعيه، ذهن قضات محترم را متوجه مسائلي كنم كه حتي اگر نبودند هم حكم صادره را به كلي از اعتبار ساقط مي‌كردند، چه رسد به اينكه در جريان رسيدگي بديهي‌ترين و پيش پا افتاده‌ترين حقوق متهم را هم رعايت نكردند. به نظر من، مهمترين حقوق دريغ داشته شده و مهمترين جنبه نقض مكرر قانون در اين موضوع، نه شكنجه و ضرب و شتم و تحقير و تهديد و ارعاب كه ممانعت از حق دفاع و محروم كردن از لوازم و مقدمات و مقارنات آن بوده است. به علاوه از آنجا که رسيدگي به اين ايرادهاي شكلي، دست‌كم مواردي كه با هماهنگي يا به دستور قاضي يا توسط شخص وي انجام شده، مستلزم طرح در دادسراي انتظامي قضات است [كه امري است جداگانه و اميدوارم مسؤولان عالي‌رتبه دستگاه قضايي كه در جريان ماوقع قرار گرفته‌اند، در صورتي كه مختصر دردي بابت عدالتخواهي دارند به آن رسيدگي نمايند] از طرح آنها در متن دفاعيه خودداري کرده ام. اما با توجه به شانِ قضات ديوان، اطلاع انان را از اين موارد جهت به کارگيري مساعي جميلة خود براي حفظ حريم عدل و داد، شايسته مي دانم. اکنون ذيلا به تخلفات و جرايم رخ داده در مرحلة رسيدگي مي پردازم: الف- تعقيب و مراقبت و شنود تلفني و دخالت در زندگي خصوصي اينجانب از اواخر سال ۱۳۸۰ و در اوايل سال ۱۳۸۱ بدون صدور دستور قضايي مشخص توسط تيمي بدون سمت ضابط قضايي كه در جريان رسيدگي، از جمله ضرب و شتم و شكنجه، و حتي تصميم‌گيري در امور صنفي زندان در حين گذراندن دوران محكوميت، و حتي در حال حاضر، نقش ايفا مي‌كنند و كماكان نيز به تعقيب و مراقبت و شنود تلفني و دخالت در زندگي خصوصي بنده ادامه مي‌دهند [توجه فرماييد به مواد ۱۵، ۳۸ و ۶۵ قانون آيين دادرسي دادگاه‌هاي عمومي و انقلاب]. در اين مورد در اوايل سال ۱۳۸۱ نامه‌اي به وزير كشور نوشتم تا نسبت به تعقيب و مراقبت مأموراني كه جزء نيروي انتظامي به نظر نمي‌آمدند، رسيدگي نمايند. وزارت كشور پس از بررسي، اعلام كرد كه اين عده مأموران نيروي انتظامي نيستند. آقايان هم كه اوضاع را نامساعد احساس كردند با يك صحنه‌سازي مضحك به كار تعقيب و مراقبت پايان دادند. ب- احضار اينجانب به صورت تلفني صورت گرفت [مواد ۱۱۲ تا۱۱۵ ق.آ.د.ک] پس از حضور در محل مؤسسه، بدون وجود حكم جلب يا بازداشت، در محل بازداشت شدم [مواد ۱۱۷ تا ۱۲۰ ق.آ.د. ک] حكم بازداشت دست‌كم يك ساعت بعد به دست مأموران رسيد. اين حكم بر روي يك برگ كاغذ كاهي مانند، به صورت يادداشت، طبعاً فاقد آرم و نشان و شماره نامه و تاريخ و مهر، و صرفاً به امضاي آقاي مرتضوي، بدون استناد و دليل و ذكر حق اعتراض بود [مقايسه شود با ماده ۳۷ ق.آ.د.ک]. پ- خوشبختانه از آنجا كه بنده مختصري با حقوق محدود خود به عنوان متهم آشنا بودم، از همان آغاز به فقدان دليل و مستند و اصل لزوم بازداشت [مقايسه شود با مواد ۱۱۷ و ۱۱۸ ق.آ.د. ک] اعتراض كردم. سپس اين اعتراض را به صورت شفاهي و مكتوب مجدداً به اولين بازجويان و نيز در شروع بازجويي توسط شخص قاضي [كه پيش از تفهيم اتهام صورت گرفت!] به وي گوشزد كردم. قاضي و بازجويان نوشته‌هاي اعتراضي را پاره كردند و هيچگاه نيز نتيجة اعتراض به اولين بازداشت [۹/۸/۸۱] را در دادگاه تجديد نظر به من اعلام نكردند. محتمل است كه اساساً اعتراض بنده را به دادگاه تجديد نظر منعكس نكرده باشند [ماده ۳۳ ق.آ.د. ک]. ت- بازجويان پيش از تفهيم اتهام شروع به بازجويي كردند و حاضر به تفهيم اتهام نبودند. جالب اينكه خود قاضي نيز نه تنها بازجويي را در نيمة شب، بلكه پيش از تفهيم اتهام آغاز كرد. قاضي خود نمي‌دانست چه اتهامي را بايد تفهيم كند. در آغاز، اتهام انجام نظرسنجي را تفهيم كرد. وقتي مستند مجرمانه بودن آن را پرسيدم، جوابي نداشت. حتي نمي‌دانست كدام نظرسنجي و با چه مشخصاتي مورد نظر است. سپس، بعد از بي‌فايده ديدن و سست يافتن اتهامات، آن را به "تحريك به شورش و اغتشاش" تبديل كرد. در هر يك از اين موارد قاضي به رغم اصرار و درخواست كتبي من حاضر نبود اتهام را به صورت صريح و منجز و با استناد به مواد قانوني اعلام كند. بنابر اين در اوراق پرونده ـ‌كه بنده هيچگاه نديدم‌ـ طبعاً اشاره‌اي به نوع اتهام بر حسب مواد قانوني نخواهيد يافت. جالب‌تر اينكه پس از دو هفته شكنجه و ضرب و شتم بي ثمر به قصد اعتراف بر ضد رقباي سياسي حضرات يا اعتراف به فساد جنسي ادعاييِ آقايان براي بهره برداريهاي سياسي مالوف – که معلوم نيست از چه زمان جزو وظايف اصلي قاضي شده- تيم بازجويي را عوض كردند، ۸۳ صفحه اوراق بازجويي را كنار گذاشتند و قاضي با تفهيم اتهام جاسوسي، باز هم به همان روال، بدون اشاره به فعلي خاص يا موردي معين يا استناد به ماده‌اي قانوني، بازجويي را از نيمه شب آغاز و تا اذان صبح ادامه داد [مقايسه شود با ماده ۱۱۹ ق.آ.د. ک]. ث- شكنجه و ضرب و شتم جهت اقرار به موضوعات كذب و پرونده‌سازي‌هاي مرسوم جنسي يا جهت اعلام مطالبي عليه اصلاح‌طلبان و دفتر رياست جمهوري يا دولت‌هاي خارجي و كاركنان سفارتخانه‌هاي آنها در ايران، شامل:۱. آغاز به ضرب و شتم، بعد از پياده كردن از اتومبيلي كه با دستبند و چشم‌بند مرا سوار آن كرده بودند،بلا فاصله پس از رسيدن به محوطه زندان اختصاصي در داخل زندان اوين، توسط چهار يا احتمالاً پنج نفر.۲. وادار كردن به چهار دست و پا رفتن از سلول تا اتاق بازجويي بسان حيوانات با دست‌بند و چشم‌بند، توسط سر بازجوي تيم اول بازجويي.۳. شروع رسمي شكنجه و ضرب و شتم توسط بازجو و سر بازجوي تيم اول، و ادامه آن به مدت دو هفته و حتي پيش از تفهيم اتهام، شامل مواردي چون:• كوبيدن سر به ديوار با دستان و چشمان بسته؛• كوبيدن مشت بر روي ناحيه قلب با سرعت و به طور ممتد و متوالي كه چهارـ پنج دقيقه طول مي‌كشيد؛• وارد كردن ضربات متعدد به سر، با مشت، كتاب‌هاي قطور يا آرنج؛• چرخاندن با دست و چشم بسته به دور محوري ثابت تا از حال رفتن و زمين خوردن و اقدام براي جا آوردن حال و ادامه شكنجه؛• بي‌خوابي دادن و سر پا نگه داشتن در سه شبانه‌روز اول بازجويي؛• گذاشتن در معرض سرما و هواي آزاد با يك لباس نازك؛• ندادن پتوي كافي در سه هفته اول، با وجود سرماي گزنده و نبود وسايل گرم كننده؛• عدم اجازه استفاده از سرويس بهداشتي [با وجود بيماري كليه و تكرّر و اعلام آن به آقايان]؛• ممانعت از هواخوري مطابق مقررات و رويه‌هاي مرسوم [۳ نوبت هواخوري جمعاً با حدود 40 دقيقه در حدود سه هفته اول]؛• فرستادن به سلول پس از بازجويي شبانه با دست‌بند براي خواب [دست‌كم دو بار آن را به ياد دارم]؛• عدم اجازه براي استحمام تا حد بو گرفتن بدن [يك بار حمام در ۱۰ روز اول] و در اختيار نگذاشتن لباس و حولة مناسب؛• ندادن آب خوردن در حدود يك هفته اول [بعد از آن ماه رمضان شروع شد]. تمام اين موارد را مكرر به اطلاع قاضي رساندم و به صورت جداگانه يا در آغاز بازجويي‌هاي روزانه نوشتم كه يا ناشنيده گرفته يا اوراق آن پاره شد. قاضي نيز كه احتمالاً خود در يكي از موارد شكنجه حضور داشت، منكر آن بود. در هر حال شايد به همين دليل، احتمالاً ۸۳ صفحه بازجويي اوليه در پرونده موجود نيست [مي‌گويم احتمالاً چون با وجود اشارات من در دور دوم بازجويي به دورة اول بازجويي‌ها وكيلم هيچگاه سراغي از آنها نگرفت] و بازجويي‌ها احتمالاً بايد از تاريخ ۲۵ يا ۲۶ آبان شروع شده باشد مگر آنكه حضرات با اطلاع از اين موضوع دست پيش گرفته و آنها را به پرونده اضافه كرده باشند كه در هر حال فاصله زماني ۹/۸ تا ۲۵ يا ۲۶/۸ و شمارة صفحات جداگانه آن گواه امر خواهد بود. ج- تهديد، ارعاب و اجبار مكرر قاضي براي پذيرش اعمالي كه مرتكب نشده بودم؛ اعتراف به موضوعاتي سياسي كه حقيقت نداشت؛ تهديد براي اظهار سخنان ناصواب عليه افراد و جريان‌هاي سياسي و نهاد رياست جمهوري؛ شكايت عليه همكاران يا اشخاص ثالث و نيز كاركنان نمايندگي‌هاي سياسي خارجي در ج.ا.ا.؛ انصراف از دفاع؛ انجام دفاع فرمايشي؛ و انجام مصاحبه‌هاي فرمايشي و… به شرح ذيل:۱. تهديد مكرر قاضي به دستگيري اعضاي خانواده‌ام كه هيچ ارتباطي با پرونده نداشتند براي تحت فشار گذاشتن جهت اعتراف به مطالب مورد نظر حضرات.۲. اعلام دروغ قاضي مبني بر اينكه سران نظام از صدر تا ذيل [با بردن نام يا سمتشان] به اين نتيجه رسيده‌اند كه بهترين راه براي خلاصي از اين پرونده، با توجه به سر و صدايي كه به پا شده، اعدام من است.۳. تهديد مكرر قاضي به اعدام و دستور به همكارانش براي فراهم آوردن مقدمات آن و تشكيل جلسه محاكمه صوري و اعدام با جرثقيل.۴. تهديد قاضي و سر بازجوي اول به زدن شلاق و فراهم آوردن مقدمات آن.۵. تهديد سر بازجوي تيم اول جهت گسيل من به بند ضدجاسوسي كه تصوير مهيبي از آن مي‌دادند.۶. تهديد به افشاي مسائل زندگي خانوادگي و خصوصي با پرونده‌سازي و افزودن دروغ‌هاي شرم‌آور توسط قاضي و تيم اول بازجويي با شنيع‌ترين كلمات كه از اشخاص عادي كوچه و بازار هم بعيد است.۷. ارعاب خانواده، دوستان و حاميان من با طرح مسائل خلاف و غيرواقعي درباره به اصطلاح فساد اخلاقي من و اينگه گويا از بام تا شام در كار تجاوز به خانم‌ها ـ‌آن هم از نوع شوهردارش‌ـ بوده‌ام. به طوري كه هيچ گونه راهي براي دفاع از من وجود ندارد.۸. تهديد و اجبار به اعلام شكايت عليه همكاران و تهديد و ارعاب آنان جهت شكايت از من.۹. تهديد و اجبار قاضي به اعلام شكايت از دبير دوم سفارت انگلستان در تهران و طرح مسائل دروغ در اين شكايت و سپس استفاده از همين شكايت عليه خود من در پرونده.۱۰. و مهمتر از همه تهديد به انتساب جرايم بند "د" پرونده كه قاضي و همكارانش اذعان داشتند به من مربوط نمي‌شود، و ارعاب جهت اعدام به دليل جرايم اين بند و تغيير دادن مسير پرونده و تبديل آن به پروژه‌اي نمايشي و سياسي. اهميت اين امر در اين است كه قاضي و همكارانش كه با وجود اقدام به شكنجه و ضرب و شتم و تهديد و ارعاب جهت پرونده‌سازي‌هاي سياسي و فرمايشي تا جلسة دوم دادگاه به نتيجه نرسيده بودند، با در ميان آوردن اتهامات بند "د" پرونده و توجه دادن آن به من و اعلام اينكه همة اركان نظام در مورد اعدام من به اشتراك نظر رسيده‌اند، توانستند مسير پرونده را كاملاً تغيير داده و عملاً من را از كمترين حق دفاع هم محروم سازند. چ- سلب حق دفاع در دادگاه بدوي و تجديد نظر و ممانعت از دسترسي به لوازم و مقدمات و مقارنات آن، شامل اين موارد:1ـ جلوگيري از صحبت و مشاوره با وكيل حتي براي چند دقيقه به صورت آزادانه، از بدو تا ختم رسيدگي و حتي پس از آن[!] و حتي در دادگاه. من تا پيش از حضور در دادگاه، دو بار و جمعاً كمتر از يك ساعت با وكيلم ملاقات كردم كه در هر دو مورد قاضي و دستيارش هم حضور داشتند و اغلب پرسش‌هاي من را كه چندان هم حساسيتي نداشت قاضي پاسخ مي‌داد و نه وكيل بنده. وكيلم تنها توانست به كلياتي در مورد جريان رسيدگي بدون ارتباط با اين پروندة خاص اشاره كند و بس. حتي در دادگاه نيز من را در فاصلة حدود ۶-۵ متري وكيل نشانده بودند و دو مأمور در كنارم گذاشته بودند. حتي پس از پايان جلسات دادگاه و با وجود گذشت مدت‌ها از ختم رسيدگي و اخذ آخرين دفاع و صدور حكم كه براي ساعتي به مرخصي تحت‌الحفظ رفتم، باز هم با وجود مأموران امكان گفتگو با وكيلم را پيدا نكردم. ۲ـ در اختيار نگذاشتن كيفرخواست. كيفرخواست را تنها براي مدتي حدود يك ساعت درحضور بازجو در اختيارم گذاشتند تا از آن يادداشت بردارم و ديگر هيچگاه به آن دسترسي نيافتم و حتي با وجود درخواست از وكيل نزد قاضي براي فرستادن نسخه‌اي از آن، هيچگاه موفق به ديدن مجدد كيفرخواست و مراجعه به آن براي تنظيم دفاعيه نشدم. ۳ـ در اختيار نگذاشتن كتب و منابع حقوقي، كه در غياب وكيل مي‌توانست مدديار تنظيم دفاعيه‌اي قابل قبول باشد. ۴ـ حتي ممانعت از اطلاع از مفاد مواد قانوني كه در كيفرخواست به استناد آنها برايم تقاضاي محكوميت شده بود. تصديق مي‌فرماييد كه در اين حالت از آنجا كه شخص نمي‌داند دقيقاً به چه چيز و به چه دليلي محكوم شده، مشخصاً هم نمي‌داند كه از چه چيز بايد دفاع كند و اين امر در مختصر دفاعيات من هم روشن است. ۵ـ ممانعت از خواندن اوراق پرونده و اطلاع از استنادات و مدارك مدعي‌العموم يا دست‌كم مرور بازجويي‌هاي خودم براي استناد به آنها جهت تهيه دفاعيه، در هيچيک از مراحل رسيدگي. ۶ـ ممانعت از دسترسي به اسنادي كه مدعيات مطرح شده در كيفرخواست را رد مي‌كرد و تيم بازداشت كننده همة آنها را از محل كار و منزل برداشته و در اختيار خود گرفته و من يا وكيلم را از دسترسي به آنها مانع مي‌شدند. نمونة آن پرسشنامه‌اي بود كه در طرح VM مبناي عمل قرار گرفته بود و نشان مي‌داد كه بر خلاف القاي قاضي و مانور تبليغاتي و مطبوعاتي در مورد آن، من پرسش از مردم در مورد "ضرورت صرف منابع جهت تكميل نيروگاه هسته‌اي بوشهر" را حذف كرده بودم. جالب اينجاست كه حتي پس از اعلام محكوميت و صرفاً‌ جهت روشن شدن حقيقت [يا در واقع رسوا شدن] نيز حاضر نشدند پرسشنامه را به من تحويل دهند يا دست‌كم در حضور من يا شخص ثالثي آن را بررسي كنند تا صحت و سقم ادعايشان معلوم شود. و البته هنوز نيز كليه اسناد و مدارك بي‌ربط و باربط به موضوع را در اختيار دارند. ۷ـ عدم قبول ارجاع مدعيات مضحك مدعي‌العموم به كارشناسي؛ مدعياتي از اين است كه Pilot Study يعني مطالعة خلبانان و الي آخر…. ۸ـ عدم قبول ارجاع پرونده‌اي كه قاضي موضوع آن را جاسوسي مي‌دانست به كارشناسان وزارت اطلاعات يا اخذ نظر كارشناسي آنان، حال آن كه موضوع قانوناً در صلاحيت رسيدگي كارشناسان اين وزارتخانه بود [ بند "ب" از ماده ۱۰ قانون تاسيس وزارت اطلاعات، مصوب۱۳۶۲]. ۹ـ جلوگيري از برگزاري جلسه علني سوم دادگاه كه قرار بود من پس از دفاع فرمايشي كه با تهديد و اجبار قاضي در جلسه دوم به اختصار قرائت كرده بودم، برگزار شود و من بتوانم به تفصيل مدافعاتي را كه در نظر داشتم مطرح كنم. قاضي پس از تهديد به اعدام من به دليل انتساب جرايم بند "د" كيفرخواست ـ‌كه هم خود و هم بازجويانش مي‌دانستند به من مربوط نمي‌شود و حتي آن را اعلام هم مي‌كردندـ و پس از تطميع نسبت به اينكه با يك دفاعيه فرمايشي و اذعان به برخي اشتباهات، جو سنگين عليه من شكسته مي‌شود و من مي‌توانم در جلسه سوم بهتر دفاع كنم، و من نيز با تعهد به مطرح نكردن شكنجه و ضرب و شتم و مسائل دور اول بازجويي‌ها، پذيرفتم كه مصاحبه‌اي را كه قاضي آن را اجباري مي‌دانست انجام دهم، در دادگاه به برخي اشتباهات و كوتاهي‌هاي خود به اصطلاح اعتراف كنم تا در جلسه بعد بتوانم به تفصيل دفاعيات خود را با رعايت حال آنان مطرح نمايم. اما پس از اين جلسه [جلسه دوم]، قاضي مجدداً تغيير چهره داد و با تهديد مجدد به اعدام و مجازات سنگين ناشي از انتساب بند "د" اتهامات مانع از برگزاري جلسه علني سوم دادگاه شد و طبعاً مدافعات من نيز ممكن نشد. ۱۰ـ پس از آن ناچار شدم مدافعات خود را مكتوب كنم. چون قاضي تنها در صورتي مي‌پذيرفت كه جلسه علني برگزار شود و من دفاعياتم را قرائت كنم كه مطابق روال دادگاه دوم به صورت فرمايشي اتهامات مورد نظر وي را بپذيرم و نمايش سياسي مطلوب وي را اجرا كنم. نوشتن اين دفاعيه نيز، چنانكه گذشت، بدون در اختيار داشتن كمترين امكانات ممكن، بدون در اختيار داشتن كتاب و منابع حقوقي، كيفرخواست، يا حتي اطلاع از مواد قانوني كه به آنها متهم شده بودم و نيز طبعاً عدم دسترسي به وكيل در يك فرصت دو روزه انجام گرفت. اين دفاعيات نيز كه نزديك به شصت صفحه مي‌شد، از نظر قاضي قابل قبول نبود[!] چرا كه تا حدي كه در آن شرايط براي من امكان‌پذير بود، مطالبي را كه از كيفرخواست به ياد داشتم يا يادداشت برداشته بودم، مردود دانستم. سپس قاضي مجدداً با تهديد نسبت به اعمال مجازات بند "د" وادارم كرد تا صفحاتي را به عنوان قبول اشتباه در لابه‌لاي هر قسمت و در شروع يا پايان مطالب اضافه كنم كه هر كس متن را ديده باشد مصنوعي بودن اين موارد و كار گذاشته شدنشان در ميان ساير مطالب را متوجه مي‌شود. ۱۱ـ حتي پس از صدور حكم بدوي نيز باز قاضي بيكار نبود و با وجود فقدان سمت در اين مرحله، براي ممانعت از ارائه دفاعيه به دادگاه تجديد نظر دست به كار شد. اين بار با سلاح تهديد قبلي و نيز با تطميع نسبت به آزادي قريب‌الوقوع با تعليقي كردن حكم در دادگاه تجديد نظر ـ‌كه مي‌گفت در اختيار خودمان است‌ـ خواهان نوشتن متني فرمايشي به جاي لايحه دفاعيه شد و با توجه به اينكه تعهد مي‌داد كه اين نوشته در هيچ جا منعكس نخواهد شد و صرفاً در اوراق پرونده مي‌ماند، حتي خود موارد اصلي را انشاء مي‌كرد. به اين ترتيب فرصت دفاع در دادگاه تجديد نظر نيز از بنده سلب شد. و البته متن دفاعيه فرمايشي هم، به رغم قول قاضي، و با آنكه آن را مستقيماً به دست خود وي سپرده بودم، فرداي آن روز در روزنامه كيهان به چاپ رسيد! ح- پخش اتهامات و نام و عنوان اينجانب پيش از قطعي شدن حكم از رسانه‌هاي مختلف، به ويژه صدا و سيما. با آن كه من كتباً و شفاهاً [در حضور بار دوم وكيل] براي حفظ حقوق خود از قاضي خواسته بودم از انعكاس موضوع و تصويربرداري از من توسط صدا و سيما، محدوديت‌هاي قانوني را گوشزد و مانع تخلف شود يا دست‌كم براي من فرصت شكايت يا اعتراض بگذارد. تنها دقايقي پس از پايان جلسه اول ، هنگامي که تحت الحفظ دراتاق مجاور دادگاه بودم، با تصوير خود و اتهامات موضوع كيفرخواست در اخبار ساعت ۱۴ سيماي ج.ا.ا. مواجه شدم. طبيعي است كه در اين حالت انتقال اخبار پرونده توسط قاضي و همكارانش به رسانه‌ها و سايت‌هاي مختلف [نمونه بارزش چاپ نامة دفاعيه تجديد نظر بود كه مستقيماً در اختيار وي قرار گرفته و در كيهان فرداي آن روز منتشر شد] امري كاملاً محتمل بود [ملاحظه شود تبصره 1 ماده ۱۸۸ ق.آ.د.ک]. خ- گذشته از موارد ياد شده تخلفات و رفتارهاي خلاف قانون و روية ديگر چندان زياد است كه براي پرهيز از تصديع، ناچارم به برخي از آنها فهرست‌وار اشاره كنم:۱ـ اخذ آخرين دفاع نسبت به بند "د" پرونده در جلسه غيرعلني مورخ ۲۶/۱/۸۱ و نيز به صورت مكتوب، و سپس برگزاري مجدد و نمايشي دادگاه براي رسيدگي به همين موضوع بدون هيچ دليل ديگري جز نمايش آن در برابر نمايندگان رئيس جمهور و رئيس مجلس شوراي اسلامي در ارديبهشت‌ماه ۱۳۸۲. جالب است كه در اين مدت بازجويي ديگري هم صورت نگرفت و اگر مي‌گرفت هم محمل قانوني نداشت چرا كه كيفرخواست در اين مورد صادر شده بود.۲ـ ادامة بازداشت ،بدون وجود قرار قانوني. در واقع پس از برگزاري جلسة آخر دادگاه[۲۶/۹/۸۱] محاکمه پايان يافته بود، طبعاً پيش از آن کيفر خواست صادر شده بود و بازجويي هم ديگر نه ضرورتي داشت و نه توجيه قانوني. اما قاضي با وجود اعلام تهية وثيقة ۲۰۰ ميليون توماني ، وتهية آن از جانب خانواده، نه تنها فک قرار نکرد که حتي پس از صدورحکم بدوي[۷/۱۱/۸۱] نيز به اين امر مبادرت نکرد. به اين ترتيب اينجانب دست کم از زمان پايان آخرين قرار تمديد شدة بازداشت [يعني ۹/۱۰/۸۱] و دست بالا پس از ابلاغ حکم بدوي [يعني ۷/۱۱/۸۱] تا زمان صدور و ابلاغِ [غير قانوني] حکمِ تجديد نظر [يعني ۷ يا ۸ ارديبهشت ۸۲] بدون وجود قرار قانوني، وبه اعتباري بدون وجود موجبات قانوني، در بازداشت به سر برده ام والبته به شکل انفرادي.۳ـ عدم ابلاغ حكم بند "د" پرونده، با وجود آن كه رأي متهم رديف دوم پرونده در اين بند ابلاغ شده و اكنون در دادگاه تجديد نظر در حال رسيدگي است. عدم ابلاغ حكم اين بند، كماكان به عنوان ابزاري جهت تهديد در دست قاضيِ ارتقاء مقام يافته عمل مي‌كند.۴ـ عدم رفع نقص پروندة تجديد نظر جهت ارسال به شعبة تشخيص ديوان عالي كشور. با وجود آن كه رأي دادگاه تجديد نظر در ارديبهشت ۱۳۸۲ در داخل زندان و توسط رئيس دفتر شعبه ۱۴۱۰ سابق به اينجانب ابلاغ شد و من ضمن اعتراض به حكم ياد شده، وعده به ارائه لايحه دفاعيه در موقع خود كرده‌ام، اما قاضي مربوطه، يعني آقاي مرتضوي، و سپس مقام بعدي، تا كنون حاضر نشده‌اند آن را جهت رفع نقص پرونده به منظور رسيدگي در ديوان ارسال نمايند. پيداست كه از اين مورد نيز به عنوان ابزاري براي فشار و نگه داشتن بيشتر متهم در زندان استفاده مي‌كنند و به همين سبك تا كنون توانسته‌اند حدود ۲۰ ماه از رسيدن پرونده به ديوان ممانعت به عمل آورند [جلد دوم ضمائم همين مجموعه ديده شود].۵ـ به همراه بردن فلّه‌اي اموال و مدارك شخصي، از عكس‌ها و نامه‌هاي خصوصي گرفته تا اسناد سجلي بدون هر گونه ارتباط عقلايي با موضوع اتهام ـ‌كه البته بايد مي‌گشتند تا موضوعش را پيدا كنندـ كه در عمل هم مورد استفاده واقع نشد اما تا كنون با وجود گذشت بيش از ۲۲ ماه از صدور حكم بدوي و حدود ۲۰ ماه از صدور رأي تجديد نظر عودت داده نمي‌شود. جالب اينكه از مجموعة انبوهي از وسايل، يادداشت‌ها و فيش‌هاي تحقيقاتي، مقالات تأليفي و ترجمه، ديسكت‌ها و سي‌دي‌هاي حاوي تحقيقات تجربي و… تنها به چند اي‌ـ ميل در دادگاه استناد شده كه همه آنها عندالزوم مي‌توانست در قالب يك ديسكت در اختيار دادگاه باقي بماند.۶ـ صرف نظر از خودداري از عودتِ اموال، اسناد، مدارك، گزارش‌ها، مقالات، كتاب‌ها، نوارها، سي‌دي‌ها و… تا مردادماه سال جاري از فك پلمپ محل مؤسسه ـ‌كه در پرونده سمتي نداشت‌ـ خودداري مي‌شد و جالب اينجاست كه به چيزي هم در آنجا احتياج نداشتند چون همه چيز را به صورت فله‌اي برده بودند و تنها ـ‌شايدـ مي‌خواستند با توجه به اجاره‌اي بودن محل مؤسسه زياد هنگفت مالي به ما وارد كنند.۷ـ گشتن براي پيدا كردن ردي از مواد مخدر، مشروبات الكلي، نوارهاي به اصطلاح مبتذل و… و فيلمبرداري از تمام زواياي مؤسسه و به ويژه منزل [از عكس‌ها و نامه‌ها گرفته تا داخل كشوها، زير و روي تختخواب، داخل كمدها، حمام و توالت و حتي از خوابيدن و استراحت كردن من هنگامي كه بحث در مورد رعايت موازين قانوني مربوط به تفتيش با آنان را بي‌فايده دانستم].۸ـ شروع بازجويي‌ها از نيمه شب با بيدار كردن از خواب، و ادامه آن تا اذان صبح آن هم توسط شخص قاضي. بازجويي با چشم‌بند و بعضاً با دست‌بند به صورت شفاهي صورت مي‌گرفت. براي نوشتن جواب، در موقعي كه سودمند دانسته مي‌شد، چشم‌ها را باز مي‌كردند، در پشت سر قرار مي‌گرفتند و گاه دست چپ را با دست‌بند به صندلي مي‌بستند تا با دست راست بنويسم.۹ـ بستن رگبار تهمت‌هاي جنسي با مشمئز كننده‌ترين كلمات با ذكر جزئيات مهوع و بيان كليشه‌هاي صد بار گفته شده براي بسياري از متهمان، البته با بردن نام افرادي معين، به ويژه از همكاران و دوستان و تهديد به اينكه شنود و عكس و فيلم داريم و الي آخر… با وجود اصرار مكرر من به طرح هر ادعا و استنادي در اين موارد در دادگاه "علني"، آقايان اين موضوعات را همان طور كه انتظار مي‌رفت هيچگاه به نحو قانوني پي نگرفتند و صرفاً از آن به عنوان ابزار فشار استفاده كردند كه البته در نهايت هم حاصلي برايشان در بر نداشت.۱۰ ـ نگه داشتن در سلول انفرادي ۲×۲، يا به صورت انفرادي، نه فقط در مدت بازجويي‌ها كه حتي پس از پايان محاكمه، به مدت حدود يك سال پس از بازداشت.۱۱ـ قطع كليه ارتباطات و هر گونه تماس با خانواده اعم از ملاقات، تلفن، نامه، پيام و بي‌خبري مطلق طرفيني، در دو دوره يك بار احتمالاً ۱۱۲ روز و ديگري ۸۲ روز در سال ۱۳۸۲، يعني نه در دورة بازجويي كه در دورة گذراندن محكوميت در زندان اختصاصي‌اي در درون زندان اوين كه تابع مقررات سازمان زندان‌ها نيست و اكنون در آن به سر مي‌برم.۱۲ـ در اختيار نگذاشتن كتب و نشريات قانوني كشور و گزينش آنها توسط اعضاي تيم بازجويي [در حال حاضر و با وجود گذشت دو سال از بازداشت و ۲۲ ماه از صدور رأي] و طبعاً ندادن برخي از كتب و نشريات بنا به تشخيص خويش.۱۳ـ عدم رعايت آيين‌نامه سازمان زندان‌ها در زمينه مسائل صنفي در زندان اختصاصي، و عدم اجراي رويه‌هاي جاري در زندان و ايجاد تضييقات مختلف به دستور تيم رسيدگي كننده به پرونده [و نه مقامات قانوني زندان] که زير نظر قاضي سابق و ارتقاء مقام يافتة كنوني عمل مي‌كنند

موج استعفا در وزارت اطلاعات

با پايان يافتن دوره رياست جمهوري سيد محمد خاتمي و در آستانه روي کارآمدن دولت جديد، چند تن از مديران ارشد وزارت اطلاعات از سمت خود استعفا کردند.

رضا فلاح معاون بررسي وزارت، احمد محسني معاون اقتصادي، علي بشير و محمد جواد جوادي مشاوران وزير و احمدي سرپرست حوزه وزارتي استعفاي خود را چند روز پيش تسليم علي يونسي کرده اند.
همچنين گفته مي شود احتمال دارد يونسي با پايان يافتن مسئوليتش در وزارت اطلاعات به قوه قضاييه باز گردد. از محسني اژه اي، ابراهيم رئيسي، روح الله حسينيان، مصطفي پور محمدي و حسن تائب به عنوان وزير آينده اطلاعات نام برده مي شود. گفته مي شود شانس انتخاب محسني اژه اي از ديگران بيشتر است.

اسم رمز : اكبر هاشمي


اکبر هاشمی؛ دومین مرد علنی و رهبر در سایه

«اکبر هاشمی!» همین نام برای معرفی او و بسیاری از رویدادهای جمهوری اسلامی کافی است. او با زیرکی و ترفندهای خاص خود همواره دومین مرد علنی و لیدر در سایه‌ی جمهوری اسلامی بوده و به این «دوم بودن» علاقه‌ای ویژه هم داشته است. تا آنجا که در شامگاه ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، هنگامی که آیت‌الله خمینی، رهبر و بنیان‌گذار انقلاب، درگذشت و مجلس خبرگان رهبری که وظیفه‌ی انتخاب رهبر را بر عهده دارد رهبری را به او پیشنهاد کرد، با گریه از پذیرفتن این بار شانه خالی کرد و گفت: «همین رئیس‌جمهور شدن برای من کافی است!»

اما اکبر هاشمی کیست و چگونه وارد معادلات سیاسی ایران شد؟ شاید نتوان پاسخ کاملی به این پرسش داد، ولی در حد توان و به اختصار به آن می‌پردازیم.

هاشمی و مرعشی؛ پیوندتان مبارک!

نزدیک به پنج دهه پیش، در سال ۱۳۳۷، اکبر هاشمی در کسوت طلبه‌ای ساده که روضه‌خوانی در مجالس و تلقین و نماز بر میت اصلی‌ترین راه گذران زندگی‌اش بود، به خواستگاری عفت مرعشی رفت؛ دختری که عموهایش در قم حجره‌ای برای شیخ اکبر در نظر گرفته بودند. سید مهدی و سید کاظم، بر اساس قراری که با پدر شیخ اکبر گذاشته بودند (و علت و منبع آن تا امروز برای بسیاری پوشیده است)، ماهی پنجاه تومان به او می‌دادند و او زندگی‌اش را با همان پنجاه تومان می‌گذراند.

آن خانه پس از مدتی، به علت نم‌کشیدگی، نشست کرد و فرو ریخت و اکبر ناچار به خانه‌ی جدیدی نقل مکان کرد. همین خانه سنگ بنای تمام زندگی تازه‌ی او شد؛ زیرا در همسایگی مردی بود که انقلابی در سر داشت و خانه‌ی جدید اکبر روبه‌روی منزل «حاج‌آقا روح‌الله» قرار داشت. اکبر هاشمی دیگر این همسایه را رها نکرد. پیروزی انقلاب، جنگ و... هیچ‌یک مانع جدا شدن او از آیت‌الله خمینی نشد، و حتی امروز هم خانه‌ی او در همسایگی حسینیه‌ی جماران، خانه‌ی بنیان‌گذار انقلاب ایران، است. رفته‌رفته این مراودات باعث شد روضه‌خوانی را کنار بگذارد و به سیاست بپردازد.

عفت مرعشی نیز در سایه‌ی این همسایگی سیاسی شد، تا جایی که به مشاور اصلی سیاسی‌اجتماعی همسرش در اندرونی بدل گردید. هاشمی در روزگاری که رئیس مجلس بود، در کتاب خاطراتش درباره‌ی این تأثیر می‌نویسد: «عفت از اینکه باز در گفته‌های امام ستایش از بنی‌صدر شده، ناراحت بود و می‌گفت خانم شهید مطهری هم ناراحت است. ولی من توضیح دادم که ستایش مهمی نبوده است. ولی نظر وی این است که همین مقدار هم در این شرایط زیاد است.»

زمان می‌گذرد تا به خرداد ۱۳۵۸ می‌رسیم. عفت بار دیگر به میدان می‌آید و یگانه حامی اکبر می‌شود، آن‌گاه که گروه فرقان قصد ترور او را می‌کند؛ رویدادی که نام او را دوباره بر سر زبان‌ها انداخت. دو دهه بعد، وقتی «دخترک شیطان و نافرمان» اکبر بزرگ شد و به‌عنوان نماینده وارد مجلس گردید و دست به حرکاتی مرزشکنانه زد، جریان‌های راست افراطی علیه او شوریدند. آن‌زمان که شیخ محمد یزدی، رئیس وقت قوه‌ی قضاییه و امام جمعه‌ی موقت تهران، روزنامه‌ی تحت مدیریت او را «قارچ سمی» نامید که سبز شده و به او حمله کرد، عفت دوباره به میدان آمد، به منزل شیخ محمد یزدی در قم رفت و دفاع از دختر را بر عهده گرفت. البته آن روزنامه تعطیل شد (کاری که خود فائزه نیز به آن راضی بود)، اما هرگز دادگاهی برای او تشکیل نشد.

مرعشی‌ها و هاشمی‌ها دوشادوش هم، در پناه این پیوند، از پای سفره‌ی عقد اکبر و عفت تا امروز یکی از اثرگذارترین محافل خویشاوندی سیاسی در ایران بوده‌اند. در این میان نقش سید حسین مرعشی، پسرعموی همسر اکبر هاشمی، از همه پررنگ‌تر است. او که از استانداری کرمان آغاز کرد، در زمان ریاست‌جمهوری هاشمی به دفتر او راه یافت و با منصب رئیس دفتر، به صندلی‌های قرمز پارلمان رسید. اکنون جانشین دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی و لیدر طیف مهم کرمانی‌های این حزب است و همچون سیم‌های رسانای مس سرچشمه کرمان، حزب و حاکمیت را به هم وصل می‌کند.

خاندان هاشمی؛ از همسایگی تا قدرت

هاشمی‌ها نیز از زمان همسایگی با حاج‌آقا روح‌الله تا امروز در میدان سیاست و قدرت تاخته‌اند.

محمد هاشمی بیش از یک دهه سازمان صدا و سیما را ملک شخصی خود کرده بود و سرانجام با تحقیق و تفحص محافظه‌کاران از این سمت کنار رفت. او چنان به برادر و سیاست‌هایش ایمان داشت که وقتی نمایندگان رادیکال و چپ‌گرا از رئیس‌جمهور انتقاد کردند، پخش مستقیم مذاکرات از رادیو را قطع کرد و به‌جای آن سوره‌ی الرحمن را پخش نمود. آن‌قدر در این سمت ماند که محافظه‌کارانی چون پرورش، موحدی ساوجی و کامران را هم در مجلس چهارم با چپ‌گرایان همصدا کرد. اما به همین‌جا بسنده نکرد و از خیابان جام‌جم مستقیم به وزارت امور خارجه رفت و قائم‌مقام وزیر شد، تا در دولت دوم برادر، معاون اجرایی رئیس‌جمهور گردید. به نظر می‌رسد اکنون به آخر خط مصرفش رسیده است؛ چرا که وقتی در یکی از جلسات حزب کارگزاران زمزمه‌ی نامزدی او برای ریاست‌جمهوری مطرح شد، اصفهانی‌های حزب چنان به او تاختند که حتی نتوانست دبیرکل حزب شود.

علی هاشمی چهره‌ی لبه‌ی تیغ این خاندان است. هرچند اثرگذارترین عضو حزب کارگزاران سازندگی است، اما هر بار که می‌خواهد آفتابی شود، پرونده‌های باز مالی‌اش در وزارت نفت سروصدا می‌کند و دوباره به سایه برمی‌گردد.

محسن، فرزند میانی اکبر هاشمی، همچنان می‌تازد. او که کارش را از دفتر رئیس‌جمهور آغاز کرد، همچنان ریاست دفتر پدر در مجمع تشخیص مصلحت نظام را بر عهده دارد، مترو تهران را در دست دارد و انتشار خاطرات پدر را نیز نظارت می‌کند.

یاسر و مهدی هر دو همچون آس‌های رو نشده‌ی اکبر هاشمی‌اند؛ جز در مواقع ضروری به صحنه نمی‌آیند و ترجیح می‌دهند در حیاط خلوت خانه‌شان در جماران سایه بگیرند. شرکت هواپیمایی ایران و عربستان یکی از آن ضرورت‌ها بود: یاسر به میدان آمد، ۲۲ درصد از ۴۷ درصد سهام طرف ایرانی شرکت را تصاحب کرد و ۲۵ درصد باقی‌مانده را به محسن رفیق‌دوست واگذار نمود.

دختران هاشمی

فائزه بی‌شک آزادترین دختر و حتی آزادترین سیاستمدار ایرانی است. او سیاست را پس از منزل پدر، در دانشکده‌ی علوم سیاسی دانشگاه آزاد آموخت، به مجلس راه یافت و روزنامه‌ی «زن» را راه‌اندازی کرد، تا جایی که هم شرایط و هم مصلحت او را مجاب کرد با چاپ پیام فرح دیبا، تن به «خودکشی» روزنامه بدهد. او آزادترین است، چرا که به واسطه‌ی هاشمی بهرمانی بودن می‌تواند به پیست چیتگر تهران برود و دوچرخه‌سواری کند، به لواسان برود و اسب‌سواری کند و حتی به کیش برود و با پیراهن و شلوار جین جت‌اسکی سوار شود. آزادترین است تا آنجا که به مصر می‌رود و بر سر مزار شاه سابق ایران می‌ایستد و فاتحه می‌خواند. او البته مرموزترین هم هست؛ چرا که شاید یکی از آخرین سیاستمداران ایرانی باشد که در واپسین روزهای حکومت دیکتاتوری صدام به عراق رفت و با عدی گفتگو کرد. چه گفت؟ کسی نمی‌داند.

بسیاری فائزه را «اشرف دوم» ایران می‌دانند. اما فاطمه، خواهر بزرگ‌تر، پیوسته و آرام از ابتدا تا امروز در حرکت بوده است. او ده‌ها انجمن زنان و جمعیت خیریه در کنار خود دارد و هرگز به سیاست نزدیک نشد، مگر زمانی که خواهرش هدف حملات کارگزاران قرار گرفت، پدر از محافظه‌کاری اعلام برائت می‌کرد و اصلاح‌طلبان رادیکال شدیداً به این خاندان می‌تاختند. آن‌گاه او نیز ناگهان در صف «حزب اعتدال و توسعه» درخشید و کوشید فراجناحی بودن خاندانش را اعلام کند.

دیگر هاشمی‌ها و پرسش سرمایه

هاشمی‌های دیگری نیز در این خاندان هستند که همواره جریان‌ساز بوده و بر تیترها نشسته‌اند: قاسم، احمد، محمود (برادر) و محسن هاشمیان (پسرعموی اکبر هاشمی) که هر کدام به نوعی دستی در آتش دارند. محمود هاشمی، برادر گمنام اکبر، از زیرک‌ترین آنهاست. هنگامی که اکبر به واسطه‌ی فعالیت‌های ضدسلطنتی در سال ۱۳۵۴ در قم بازداشت بود، او معاون فرماندار شهر قم بود؛ و چه عجیب که هاشمی‌ها علاقه‌ی وافری به ایالات متحده‌ی آمریکا دارند. جز محسن که در مونترال کانادا تحصیل کرده، محمد و احمد (برادر) و محسن (پسرعمو) همگی نه‌تنها دوران دانشجویی را در آمریکا گذرانده‌اند، بلکه بارها مهر ورود و خروج آمریکا بر گذرنامه‌شان نشسته است.

هر جا در ایران صحبت از پول و درآمد و تجارت است، نام هاشمی می‌درخشد. مدافعان هاشمی همیشه و همه‌جا می‌گویند اینها ثروت و سرمایه‌ی موروثی پدری است. حال آنکه تاکنون هیچ‌یک از خود هاشمی‌ها به سرمایه‌دار بودن خاندان پیش از انقلاب اشاره‌ای نکرده‌اند، و مرور تاریخ نیز، چنان‌که در ابتدا آمد، این ادعا را تأیید نمی‌کند. دفتر اکبر هاشمی رفسنجانی چندی پیش در پاسخ به پرسش‌های یکی از روزنامه‌ها اطلاعیه‌ای صادر کرد و در آن اعلام نمود خواهران او از گذشته تاکنون جز خیاطی در منزل درآمدی نداشته‌اند.

خود هاشمی نیز در خاطراتش هرگز به دیرینگی این ثروت اشاره نکرده است. او می‌نویسد نخستین بار که تصمیم گرفتیم اتومبیلی بخریم، یک پژو ۴۰۴ دست‌دوم را قسطی خریدیم؛ و وقتی به نخستین سفر خارجی‌اش پیش از انقلاب اشاره می‌کند، می‌گوید فرشی با خودمان (خودش و عفت) بردیم تا در آنجا بفروشیم و بخشی از هزینه‌ی سفر جبران شود (هاشمی رفسنجانی، دوران مبارزه، ص ۲۱۱۲). در جایی دیگر نیز که می‌کوشد آیت‌الله منتظری را فردی غرغرو معرفی کند، به کهنه و مستعمل بودن ماشینش اشاره می‌کند و می‌گوید سرانجام ماشین من خراب شد و از حرکت افتاد و ناچار شدیم برای تعمیرش در تعمیرگاهی در رامسر معطل شویم (روزنامه‌ی ایران، ۷/۱۱/۱۳۷۸).

همه‌ی اینها گواه آن است که هاشمی پیش از انقلاب طلبه‌ای ساده و مبارزی بیش نبوده است.

«تمیزترین دوره‌ی وزارت اطلاعات»

شعار و سیاست اصلی و یگانه‌ی هاشمی در هشت سال ریاست‌جمهوری «سازندگی و توسعه» بود. یکی از ارکان سازندگی و توسعه‌ی پایدار بی‌شک امنیت است؛ چرا که اگر امنیت در همه‌ی شقوق آن، یعنی امنیت سرمایه‌گذاری، امنیت اجتماعی و نهایتاً امنیت ملی، فراهم نشود، نه توسعه‌ای انجام می‌گیرد و نه سنگی بر سنگی بند می‌شود تا سازندگی‌ای صورت گیرد.

اکبر هاشمی خود نیز به این امر معترف است و می‌گوید: «در دوره‌ی مسئولیت اینجانب وزارت اطلاعات تمیزترین دوره را داشته است. وزارت اطلاعات در دوره‌ی من خیلی تصفیه شد، از خیلی چیزها پاک شد.» حال با هم نگاهی به این «تمیزترین دوره» و وزارت علی فلاحیان بیندازیم.

در اردیبهشت ۱۳۶۹ نامه‌ی سرگشاده‌ای در انتقاد از سیاست‌های اقتصادی هاشمی تنظیم و به امضای ۹۰ تن از چهره‌های ملی‌مذهبی رسید. اغلب آنان دانش‌آموخته‌ی حقوق، سیاست و اقتصاد بودند یا در سمت‌های اقتصادی و اجرایی دولت موقت و وقت دستی داشتند، و طبیعتاً همگی از قشر روشنفکر و فرهیخته بودند. متعاقب آن، در خرداد ۱۳۶۹ با حکم دادستانی انقلاب اسلامی، ۲۳ تن از امضاکنندگان نامه بازداشت و روانه‌ی زندان شدند. این گویاترین سند برای نشان دادن خوی هاشمی و انتقادپذیری اوست. جالب آنکه وقتی هاشمی برای دفاع از بودجه‌ی سال ۱۳۷۰ به مجلس رفت و تعدادی از نمایندگان پرسیدند: «بازداشت بقیه به کنار، چرا مهندس سحابی را بازداشت کردید؟» پاسخ داد: «رویش زیاد شده بود، گفتم بگیرند رویش را کم کنند!»

اما پس از بازداشت، در «تمیزترین دوره‌ی وزارت اطلاعات» بر بازداشت‌شدگان چه گذشت؟ عزت‌الله سحابی، که خود از بازداشت‌شدگان بود، می‌گوید: «شریعتمداری سرپرست تیم بازجویی از ۲۳ نفر از افراد ملی‌مذهبی بود که در سال ۱۳۶۹ بازداشت شدند. در زمان بازجویی در سلول زندان نیز چشمانمان بسته بود و بازجوی خود را نمی‌دیدیم... من و آقای عبدالعلی بازرگان شکنجه‌ی فیزیکی نشدیم، اما اکثر دوستان مورد آزار و شکنجه‌ی بدنی قرار گرفتند.» (روزنامه‌ی فتح، ۱۶/۱۰/۱۳۷۸) در همین بازداشت، به همین اتهام، تا زمانی که صباغیان حاضر به مصاحبه و اعتراف تصویری نشد، تعزیر (بخوانید: شکنجه) او پایان نیافت.

در همین «تمیزترین دوره» خیل عظیمی از روشنفکران، به اتهاماتی پوچ و واهی، به نحوی بازداشت و توسط حسین شریعتمداری، مدیرکل وقت امور اجتماعی وزارت اطلاعات، بازجویی شدند. پس از اخذ مصاحبه و اعترافات تصویری، برنامه‌ی «مستند» تلویزیونی «هویت» با نظر سعید امامی ساخته شد که بی‌شک مقدمه‌ی طرح ستاد قتل‌های زنجیره‌ای بود.

هاشمی خود درباره‌ی این دوران، ضمن اشاره به ارسال موشک به بلژیک (که برخی اصلاً آن را تکذیب می‌کنند)، می‌گوید: «درباره‌ی باند سعید امامی در دوران من برای ما مشخص شد که با سیاست‌های جاری کشور، از جمله تشنج‌زدایی، مخالف هستند. اینها موشک بردند به یک کشور خارجی و آنها پیدا کردند. از داخل وزارت اطلاعات قضیه را پیگیری کردیم، ثابت شد که کار آنها بوده. رهبری و من به وزارت اطلاعات گفتیم که اینها باید کیفر ببینند. دادگاه اداری برای آنها تشکیل بدهند، و به حکم دادگاه همین سعید امامی را از معاونت خلع کردند و گویا پست مشاورت دادند. چون دادگاه تشکیل شده بود و رسیدگی کرده بود، طبعاً لازم نبود و نخواستیم به جزئیات امور دخالت کنیم. همین‌ها (باند سعید امامی) در زمان ما به خاطر همین بی‌انضباطی‌ها (ارسال موشک به بلژیک و...) محاکمه شدند.» (همشهری، ۲۰/۱۰/۱۳۷۸)

آری، اگر هشت سال وزارت فلاحیان «تمیزترین دوره» باشد، باید ارسال موشک به بلژیک هم «نوعی بی‌انضباطی اداری» نام گیرد! (اگر خدای‌ناکرده ماموران امنیتی بلژیک آن را کشف نمی‌کردند و عوامل سعید امامی، چنان‌که در نظر داشتند، آن را به مقر ناتو شلیک می‌کردند، چه بر سر ایران و ایرانیان می‌آمد؟)

براستی اگر آن روز سعید امامی و اعوان و انصارش به دست عدالت سپرده می‌شدند، آیا قتل‌های زنجیره‌ای صورت می‌گرفت؟ در همین «تمیزترین دوره» از منظر هاشمی رفسنجانی بود که به گواهی خسرو (روح‌الله) حسینیان، سعید امامی صدها عملیات موفق برون‌مرزی داشت؛ و باز به گواهی حسینیان، در همین دوره اعتقاد داشت که مخالفان جمهوری اسلامی باید از دم تیغ گذرانده شوند و در این زمینه تجربه هم داشت. در همین دوره بود که بنا بر اعتراف آقای نیازی، سعید امامی به نام مبارزه با تهاجم فرهنگی آدم می‌کشت.

و باز در همین «تمیزترین دوره» حدود هشتاد تن به دست محافل اطلاعاتی، یا به زعم هاشمی همان «بی‌انضباط‌ها»، به علل گوناگون به قتل رسیدند؛ از نام‌دارترین آنان می‌توان به سعیدی سیرجانی، پیروز دوانی، تفضلی، برازنده و... اشاره کرد. در همین دوره ماجرا و افتضاح فرج سرکوهی روی داد، و در همین دوره در نظر بود اتوبوس حامل نویسندگان به ارمنستان توسط خسرو براتی، یکی دیگر از همان «بی‌انضباط‌ها»، به دره سپرده شود.

آری، اینها گوشه‌هایی از اعمال محافل اطلاعاتی و امنیتی در دوران وزارت اطلاعات دولت هاشمی رفسنجانی است که او از آن به‌عنوان «تمیزترین دوره‌ها» یاد کرده است. حال یا ما معنی «تمیزترین» را نمی‌دانیم، یا اکبر هاشمی به این اعمال «تمیزترین کارها» می‌گوید؟!

هاشمی و جنگ

با گذشت بیست‌وسه سال از آغاز جنگ تحمیلی رژیم دیکتاتوری صدام و پانزده سال از پایان آن، هنوز بررسی همه‌جانبه‌ی ابعاد حقوقی، سیاسی و اقتصادی جنگ به نحو مطلوبی آغاز نشده است. جنگ و سخن گفتن از آن همچنان خط قرمز و منطقه‌ی ممنوعه به حساب می‌آید. ورای زمینه‌ها و عواملی که امکان وقوع این جنگ را فراهم ساخت، اصلی‌ترین زاویه‌ی این رویداد، یعنی علل استمرار جنگ ایران و عراق، همچون رازی سربه‌مهر مانده است. متأسفانه هرجا از افتخارات و برکات جنگ و نشان و مدال سخن به میان می‌آید، هاشمی سراسیمه خود را می‌رساند و جلودار است؛ اما به محض اینکه سخن از نقد جنگ و بررسی عملکرد مدیران عالی جنگ به میان می‌آید، ایشان غیب می‌شوند.

پای هاشمی چگونه به جنگ کشیده شد؟ محسن رضایی در این باره فاش می‌سازد: «عملیات رمضان را که انجام دادیم و پیروزی هم در آن حاصل نشد، دیگر همه‌ی برادران ارتش آمدند و گفتند که بایستی از اصول جنگ ارتش و جداول کلاسیک استفاده شود و نباید همه‌ی نیروهای بسیج را به سپاه بدهند، بلکه از نیروهای بسیج هم باید به ارتش داد. قبل از عملیات والفجر مقدماتی هم همین نوع بحث‌ها منجر به تعویق زمان عملیات به مدت یک ماه شد. سپاه به امام نامه نوشت و نظر ارتش را برای کنترل عملیاتی سپاه توضیح داد و پیشنهاد کرد یک نفر فرمانده برای حل مسائل سپاه و ارتش مشخص شود. امام به آقای خامنه‌ای حکم دادند و گروه کاری تشکیل شد برای تمشیت امور سپاه و ارتش، ولی مسائل حل نشد. مجدداً پس از عملیات والفجر یک بحث شد و سپاه بر تشکیل دو قرارگاه و انجام عملیات به‌صورت جداگانه تأکید کرد. سپاه عملیات خیبر را پیشنهاد کرد که ارتش در زید و سپاه در منطقه‌ی هور وارد عمل شد، و آقای هاشمی هم برای نخستین بار به قرارگاه آمد و از سوی امام به‌عنوان فرمانده عالی جنگ منصوب شد.» (سند شماره‌ی ۱۵۳۱۰/پ‌ن، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، ۳/۵/۱۳۶۵)

به هر حال، در آن میانه‌ی کشاکش خون و رزم، پرداختن به آن چون‌وچراها اصلاً به نفع ایران نبود و همه باید دشمن دیکتاتور و جنگ‌طلب را که از سوی شرق و غرب حمایت می‌شد از میهن می‌راندند. چندی نگذشت که دشمن اشغالگر با خواری و زبونی و رشادت فرزندان ایران به پشت مرزها فرستاده شد و خرمشهر آزاد گردید. فتح خرمشهر بسیاری از معادلات سیاسی و نظامی عراق و حامیانش را برهم زد و ایران در استراتژیک‌ترین موقعیت قرار گرفت.

سردار غلامعلی رشید، از فرماندهان سپاه و رئیس مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه، در این باره می‌گوید: «صلح شرافتمندانه و تضمین‌شده تنها راه‌حلی بود که در برابر ایران قرار داشت. "شرافتمندانه" به این معنا که حقوق ایران تأمین می‌شد و "تضمین‌شده" به معنای جلوگیری از جنگ مجدد بود. این راه‌حل، با توجه به سیاست قدرت‌ها در جلوگیری از ارائه‌ی هرگونه امتیاز به ایران، سرآغاز دوره‌ی جدیدی از جنگ بود که به تصمیم‌گیری نیاز داشت. لذا جلسه‌ی شورای عالی دفاع در حضور امام خمینی تشکیل شد و سرانجام مسئولان سیاسی و نظامی کشور، با توجه به نظر آقای هاشمی، راه‌حل سوم را برگزیدند و امام نیز پس از تردید اولیه در مورد تداوم جنگ در عراق، با استماع دلایل نظامیان به ادامه‌ی جنگ متقاعد شدند و حمایت‌های لازم را به عمل آوردند.» (از آغاز تا پایان، ص ۶۴)

از بعد سیاسی، در حالی که جمهوری اسلامی در موقعیت برتر قرار داشت و، از همه مهم‌تر، با توجه به استراتژی ایران مبنی بر «تعقیب و راندن دشمن»، ادامه‌ی جنگ پس از فتح خرمشهر حرکتی غیراصولی و مخل امنیت و منافع ملی محسوب می‌شود. در همان زمان که خرمشهر فتح شده بود و ایران اعلام کرد بازی هنوز تمام نشده، اکثر کشورهای منطقه از ترس برهم خوردن موازنه به جنب‌وجوش افتادند. هاشمی در خاطرات روز ۱۵/۱۲/۱۳۶۰ خود می‌نویسد: «وابسته‌ی نظامی ایتالیا گفت: کشورهای نفت‌خیز منطقه مایلند شصت میلیارد دلار خسارت جنگ را از طرف صدام به ایران بدهند و ایران از شرط سوم که کیفر صدام است منصرف شود.»

اما این موقعیت ممتاز و تکرارنشدنی مورد نظر هاشمی قرار نگرفت و او بر طبل جنگ کوبید: «ما تا آنجا در خاک عراق پیش می‌رویم که خواسته‌هایمان را بگیریم. اگر قرار باشد حقوقمان را در بغداد بگیریم، تا آنجا پیش خواهیم رفت.» (تاریخ سیاسی جنگ تحمیلی، ص ۱۴۳)

پس از آنکه جنگ هشت سال به‌طور فرساینده ادامه یافت، بهترین فرزندان این سرزمین بر سر این اشتباهات جان باختند و، مهم‌تر، نتیجه‌ای هم در بر نداشت و ایران در بدترین شرایط ممکن قطعنامه‌ی ۵۹۸ را پذیرفت، هاشمی از قبول مسئولیت شانه خالی کرد و گفت: «بعد از فتح خرمشهر من مسئول جنگ نبودم. نماینده‌ی امام در شورای عالی دفاع بودم. تنها مسئله‌ای که تا آن موقع پیش آمد این بود که امام فرمودند ما موافق نیستیم که نیروهای ما وارد خاک عراق شوند. ولی اصل جنگ را امام اصلاً اجازه نمی‌دادند که کسی با ایشان بحث کند که جنگ متوقف شود یا آتش‌بس شود.»

در این سخن چند نکته نهفته است. نخست آنکه او باز می‌کوشد افتخار فتح خرمشهر را از آنِ خود کند. دوم آنکه، برای فرار از پاسخ به پرسش‌های شهروندان، از شخصیت آیت‌الله خمینی هزینه می‌کند و پرسش‌هایی را که به شخص او برمی‌گردد به امام حواله می‌دهد. حال آنکه اگر برای تداوم جنگ پس از فتح خرمشهر توجیه و دلیل منطقی دارد، باید آن را گویا و مستند بیان کند، نه اینکه آدرس غلط بدهد، شانه خالی کند و بار مسئولیت را بر دوش دیگری بگذارد. با این ترفند که «من نماینده‌ی امام بودم»، می‌خواهد از مسئولیت بگریزد؛ در حالی که اگر ساختار ماشین جنگی ایران را در آن زمان بنگریم، امام با نصب او به‌عنوان نماینده، مسئولیت خویش را نیز به او تنفیذ کرده بود. این یعنی چه؟ آیا معنایی جز مسئول عالی جنگ بودن دارد؟ افزون بر این، اثباتاً همین موارد را نیز اشتباه بیان می‌کند.

حاج احمد خمینی در این باره گفته است: «در مقابل مسائل خرمشهر امام معتقد بودند که بهتر است جنگ تمام شود، اما بالاخره مسئولان جنگ گفتند ما باید تا کنار اروندرود برویم تا بتوانیم غرامت خودمان را از عراق بگیریم. امام اصلاً با این کار موافق نبودند و می‌گفتند اگر بناست شما جنگ را ادامه بدهید، بدانید اگر جنگ با این وضعی که شما دارید ادامه یابد و شما موفق نشوید، دیگر این جنگ تمام‌نشدنی است و باید این جنگ را تا نقطه‌ی خاصی ادامه بدهیم. الان که قضیه‌ی فتح خرمشهر پیش آمده، بهترین موقع برای پایان جنگ است.» (روزنامه‌ی جمهوری اسلامی، ۱۴/۱/۱۳۷۴)

یعنی ایشان همواره نظر مسئولان جنگ را بر نظر خودشان مقدم می‌دانستند. باز شاهدیم که آیت‌الله خمینی در پیام خود به مناسبت پذیرش قطعنامه می‌گوید: «گمان نکنید من در جریان کارهای جنگ و مسئولان آن نیستم. مسئولین مورد اعتماد من هستند. آنها را از تصمیمی که گرفته‌اند شماتت نکنید...» و در فرازی دیگر از همین پیام می‌گوید با توجه به نظر کارشناسانی که به تعهد و دلسوزی و صداقتشان ایمان دارم، با قبول قطعنامه موافقت نمودم.

مگر پس از قبول قطعنامه نبود که آقای هاشمی رفسنجانی به مردم وعده داد به‌زودی نامه‌ی حضرت امام را منتشر می‌کند تا مردم را از دلایل پذیرش آتش‌بس آگاه کند؟ (روزنامه‌ی اطلاعات، ۲۸/۴/۱۳۶۷) آیا پانزده سال کم است؟ آیا مردم نباید دلایل قبول قطعنامه و آنچه را در آن جلسه گذشت بفهمند؟ به هر حال هاشمی هیچ‌گاه مردانه به میدان تضارب آرا نیامده تا مورد نقد و بررسی قرار گیرد؛ شاید به این خاطر که می‌داند چه کرده است. اما نقد جنگ باید تحت هر شرایطی انجام گیرد و فراموش‌شدنی نیست.

ایران در بدترین صورت ممکن، در حالی که بخش‌های بسیاری از خاکش در اشغال عراق بود و نه نیروی لازم و نه حتی مهمات کافی برای ادامه‌ی ماشین رزمی خود داشت، سرانجام در ۲۸/۴/۱۳۶۷ قطعنامه‌ی ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل را پذیرفت و آتش‌بس میان عراق و ایران اعلام شد. فردای آن روز بنیان‌گذار جمهوری اسلامی، ضمن اعلام موافقت با آتش‌بس، پیامی صادر کرد و در آن تأکید نمود: «در این روزها ممکن است بسیاری از افراد به خاطر احساسات و عواطف خود صحبت از چراها و بایدها و نبایدها کنند؛ هرچند این مسئله به خودی خود یک ارزش بسیار زیباست، اما اکنون وقت پرداختن به آن نیست.» (صحیفه‌ی نور، ج ۲۰، ص ۲۴۰)

آری، آن روزها وقت پرداختن به این مسئله نبود و این حرفی کاملاً عقلایی و منطقی است. ولی آیا امروز، که پانزده سال از آن روزها می‌گذرد، نیز نباید به این موارد پرداخت؟ براستی اگر آقای هاشمی پس از فتح خرمشهر تن به خاتمه‌ی جنگ می‌داد و از کیفر صدام می‌گذشت (امری که سرانجام هم نتوانست انجام دهد)، و خسارات جنگ را که کشورهای حامی صدام می‌خواستند بپردازند دریافت می‌کرد (امری که هنوز هم نتوانسته‌اند دنبال کنند)، آیا بهتر نبود؟ آیا ایران به پیروزی والاتری دست نمی‌یافت؟ آیا جوانان پاک و رشید ایران، به‌جای کشته شدن در جنگی بی‌اثر، نمی‌توانستند در عرصه‌های مهم‌تری در سربلندی و اعتلای ایران بدرخشند؟ آیا آقای هاشمی این سخن خود را فراموش کرده است: «فردا اگر صدام در عراق بماند، ما جواب این همه انسان فداکار عضو باخته را چه می‌توانیم بدهیم؟ هیچ چیز نمی‌تواند، جز سقوط صدام و ایجاد حکومت اسلامی در عراق، به دل جانبازان و خانواده‌ی شهدا آرامش ببخشد...»؟

و حالا براستی آقای هاشمی چه جوابی برای خانواده‌ی شهدا و جانبازان دارد؟

خاتمه

آری، این کارنامه‌ی اکبر هاشمی رفسنجانی بهرمانی است؛ کسی که هیچ‌وقت نخواسته تن به پاسخگویی و اقناع افکار پرسشگر و تشنه‌ی شهروندان بدهد. هاشمی نتیجه‌ی این جدایی از مردم را در انتخابات مجلس ششم دید، و اگر هنوز به ادامه‌ی حیات سیاسی خود علاقه دارد، باید این رویه را کنار بگذارد.


وزير سابق اطلاعات در کتاب خاطرات خود هيچ نمی‌گويد

قربانعلی دری نجف‌آبادی برای اولین بار چگونگی انتخاب خود به عنوان وزیر اطلاعات را تشریح كرد. دری نجف‌آبادی در كتاب خاطراتی كه اخيرا منتشر شده است، به موضوعات مهمی از جمله مساله مهدی هاشمی و عزل آقای منتظری، اعتصاب نجف آباد و چگونگی تصدی وزارت اطلاعات توسط وی می‌پردازد. كتاب «خاطرات و مبارزات قربانعلی دری نجف آبادی» که توسط مركز اسناد انقلاب اسلامی به چاپ رسیده، شامل فصول «از نجف آباد تا قم»، «آغاز نهضت امام خمینی»، «تبعید امام(ره) و راه سخت مبارزه»، «جریان‌های سیاسی و فرهنگی در حوزه»، «از تاسیس مجاهدین تا فوت شریعتی»، «اوج اعتراض»، «پس از پیروزی» و «قضایای پس از رحلت حضرت امام» است. بخشی كه از نظر خواهد گذشت، آخرین بخش از خاطرات دری نجف آبادی از چگونگی انتصابش به مقام وزارت اطلاعات است. متن این بخش كه با عنوان «تصدی وزارت اطلاعات» نگاشته شده، به شرح ذیل است: در هفتمین دوره‌ انتخابات ریاست جمهوری آقای خاتمی به عنوان رئیس جمهور توانست اكثریت آرا را به دست آورد. من چون همیشه در برابر رای و نظر مردم خاضع بوده‌ام و نیز به دلیل این كه با آقای خاتمی از سال 44 رفاقت داشتم و پس از انقلاب، به خصوص در زمانی كه در كمیسیون برنامه و بودجه مجلس بودم و ایشان مسئولیت وزارت ارشاد را به عهده داشتند با هم ارتباط داشتیم و هم من و هم ایشان با شهید بهشتی و شهید مطهری در ارتباط بودیم و حتی به هنگام تحصیل در مدرسه‌ فیضیه با یكدیگر سلام و علیك داشتیم؛ پس هنگامی كه ایشان به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد در محل نزدیك كاخ ریاست جمهوری با ایشان ملاقات كردم و به عنوان یك برادر نه به عنوان كسی كه آمادگی پذیرش مسئولیت در دولت وی دارد، به ایشان گفتم همانند دوره‌ ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی آماده‌ همكاری با شما هستم. این جانب در زمان نخست‌وزیری آقای میرحسین موسوی نیز همیشه به دولت كمك می‌كردم. در این زمان یك بار اختلافی در استان مازندران {متن اصلی كتاب در این قسمت ظاهرا افتادگی دارد} به این جریان آقای موسوی گفتند: هر چه آقای دری نظر دادند باید عمل شود.در تدوین برنامه اول و دوم توسعه، در شورای عالی انرژی، در اختلافاتی كه در انتخابات مجلس سوم در گلپایگان پیش آمد و نیز همانطور كه گفتم در قضایای نجف‌آباد بعد از عزل آقای منتظری و قضایای دیگر همیشه به دولت و نظام خدمت‌كرده‌ام. پس از آن كه آقای خاتمی تصمیم به تشكیل كابینه گرفت، بحث وزیر اطلاعات به شدت گرم شد. حتی عده‌ای در صدد جمع كردن امضا برای انتخاب افراد مورد نظر خود برای این پست بودند. به عنوان مثال، یكی از نمایندگان به نام علی قنبری برای وزارت آقای مجیدانصاری امضا جمع می‌كرد. البته در برابر این اقدام من تذكر دادم كه این عمل قرار دادن رهبری و نظام در برابر یك محذور است، بگذارید امور سیر طبیعی خود را دنبال كند نه این كه فشار خارجی باعث تصمیم گیری در این باره گردد. البته غیر از آقای انصاری، آقای یونسی و آقای نیری هم مطرح بودند. خود آقای موسوی خوئینی هم افراد متعددی را برای این پست مطرح می‌كرد. دو شرط همیشه برای وزیر اطلاعات مطرح بود: یك داشتن مقام اجتهاد و دیگر غیرحزبی بودن. بیشتر اشخاصی كه مطرح می‌گردید فاقد این دو ویژگی‌ بودند. اواسط مرداد ماه سال 76 چند روز قبل از معرفی كابینه به من زنگ زدند و گفتند آقای خاتمی با شما كار دارد. پیش از آن مقاله‌ای درباره عدالت اجتماعی نوشته بودم و آن را برای ایشان فرستاده بودم و بیش از این ارتباطی با ایشان جز همان ملاقاتی كه گفتم نداشتم. فكر می‌كنم افرادی مانند آقای خسرو تهرانی و اشخاصی دیگر، چون دیدند انتخاب وزیر اطلاعات به بن بست رسیده است مرا پیشنهاد دادند. از طرفی چون همه وزرا معرفی شده بودند و شهریورماه باید كابینه آماده كار می‌شد، هیچ وقتی نمانده بود و وزیر اطلاعات باید سریع معرفی می‌شد. وقتی نزد آقای خاتمی رفتم ایشان از من خواست وزارت اطلاعات را بپذیرم. در آن زمان، من رئیس كمیسیون برنامه و بودجه و عضو هیات رئیسه و ناظر مجلس در شورای پول و اعتبار بودم. هم چنین عضو خبرگان رهبری و امام جمعه موقت شهر ری ونیز دبیر كل گزینش كشور و عضو مجمع تشخیص مصلحت و معاون مركز استراتژیك بودم و البته چند پست مهم دیگر نیز داشتم. بنابراین با این همه مسئولیت‌ نیازی به پست و مقام نداشتم و تا حدودی به زور و اجبار از سوی دوستان به من تكلیف شد كه آن را بپذیرم. وضعیت به گونه‌ای درآمد كه ناچار شدم بپذیرم و به آقای خاتمی گفتم: خانه من نزدیك خانه شماست و جدا از مسئولیت، مانند یك برادر حاضر به هرگونه همكاری هستم و نیازی به مسئولیت هم نیست. آقای خاتمی گفت: مسئله‌ای خدمت شما به نظام جدا از مسئولیت‌ها جای خودش را دارد ولی اكنون مسئله‌ وزارت اطلاعات به یك چالش علیه دولت تبدیل شده و باید آنرا بپذیرید، البته من در این ملاقات هیچ قول قطعی ندادم فقط در حال مذاكره با هم صحبت كردیم. در آن زمان رسانه‌های خارجی به خصوص بی‌بی‌سی و به طور كلی دشمنان اسلام در مورد وزیر احتمالی اطلاعات خیلی تبلیغات می‌كردند و سعی داشتند از این مسئله سوء استفاده كنند آنها چنین وانمود می‌كردند كه گویا دولت نمی‌تواند برای وزارت اطلاعات تعیین تكلیف نماید. فردای ملاقات با آقای خاتمی مجمع تشخیص مصلحت تشكیل جلسه داد. در این جلسه، یادداشتی به دكتر ولایتی دادم و در مورد تصدی وزارت با ایشان مشورت كردم. آقای ولایتی در جواب من نوشتند كه وزارت اطلاعات مانند یك شهر است و گرایش‌ها و بینش‌های مختلفی در آنجا حاكم است. آقای دكتر مبینی كه الان جزء‌ دبیران مجمع تشخیص مصلحت است و زمانی در چهارمحال و بختیاری استاندار بود هم به من گفتند كه وزارت الان دچار بن‌بست است و خارج ساختن آن از بن بست خود یك ارزش است. من در برابر توصیه‌هایی كه برای پذیرش وزارت اطلاعات من را دعوت به احتیاط كرده، خطرات پذیرش آن را گوشزد می‌كردند،‌گفتم: فرض كنید دری‌نجف آبادی را به بهشت زهرا می‌برند، ما كه از شهدا عزیزتر نیستیم، اگر آبرویی هم داشته باشیم آن را در طبق اخلاص گذاشته و در راه نظام خرج كنیم. باتمام آن چه گفته شد من باز در پذیرش این پست مردد بودم در جنوب شهر كنار پارك بابایی، من در مسجد جامع حجت اقامه‌ی نماز می‌كردم كه الان هم ادامه دارد. در آنجا دو مدرسه حوزوی مخصوص برادران و خواهران دارم. از دفتر ریاست جمهوری به آنجا هم زنگ زده بودند و گفتند آقای خاتمی با آقای دری كار فوری دارد. من نماز مغرب و عشا را خواندم و ما بین نماز شروع به سخنرانی كردم كه یكی از برادران آمد و گفت: رئیس جمهور پشت خط است و با شمار كار دارد. من آمدم در صندوق قرض الحسنه مسجد و با تلفن با آقای خاتمی شروع به گفت‌وگو كردم. آقای خاتمی گفت: شما كجا هستید؟ گفتم: مسجد، گفت: در این شرایط؟ گفتم: ما آخوند هستیم و كار اصلی ما مسجد است و كار دیگری جز این نداریم. ایشان گفتند: كی می‌توانم شما را ببینم. گفتم تا نیم ساعت دیگر خدمت شما هستم. ساعت 5/9 شب خدمت ایشان رسیدم دیدم وی مسئله را جدی تلقی كرده است و گفتند شما باید با مقام معظم رهبری هم ملاقات داشته باشید. من گفتم صحیح نیست بروم و بگویم من می‌خواهم وزیر اطلاعات شوم و تقاضای ملاقات دارم. معظم له اگر امری داشته باشند در آن صورت من در خدمت ایشان هستم. آقای خاتمی گفتند من این نكته را پیگیری می‌كنم. به منزل كه رسیدم جناب آقای حجازی از دفتر آقا زنگ زدند كه فردا ساعت 15/6 آقا منتظر شما هستند. خدمت آقا رسیدم. به ایشان گفتم: من از مدت‌ها پیش به شما ارادت داشته‌ام. در مسجد كرامت و مسجد امام حسن پای صحبت‌های شما می‌آمدم و در سال 52 و 53 تفسیر خطبه‌های نهج البلاغه شما را گوش می‌دادم. پس از پایان این صحبت‌ها، ایشان چند تذكر مهم به من دادند. اول این كه برخی از افرادی كه با وزارت اطلاعات مسئله دارند و گاه به دلائلی ارتباط دارند برای شما مشكلی ایجاد نكنند. دوم این كه شما به وزارتخانه‌ای می‌روید كه تجربه لازم را برای تصدی آن جا ندارید و باید از تجربه افرادی كه در آن جا بوده‌اند استفاده كنید. از خدمت آقا كه بیرون آمدم با آقای خاتمی رو به رو شدم ایشان می خواستند خدمت آقا بروند. گفتند: رفتید ملاقات آقا؟ گفتم: بله و ایشان خوشحال شدند. به این ترتیب مسئله‌ وزارت این جانب برای آقای خاتمی قطعی شد. قبل از این كه بحث را ادامه دهم، توضیح نكته مهمی را ضروری می‌دانم و آن این كه در آن روزها بحث در میان نمایندگان مطرح گردید كه بر مبنای آن وزارت اطلاعات به سازمانی كه زیر نظر رهبری باشد تغییر نماید. این موضوع را در ملاقاتی كه با رهبر معظم انقلاب داشتم مطرح نمودم. آقا در جواب فرمودند كه شما این بحث را مطرح نكنید. البته منظور ایشان این بود كه شما نماینده رئیس جمهور هستید و نباید این چنین بحث‌هایی را مطرح نمایید. البته من این مسئله را چون نمایندگان مجلس از من خواستند تا از رهبری آن را بپرسم، مطرح ساختم. فرمایش آقا به طور كامل درست بود؛ چون در مقام وزیر اطلاعات مطرح ساختن چنین بحثی از جانب وزیر اطلاعات بزرگترین نقطه ضعف وی به حساب می‌آمد. بسیاری از بچه‌های وزارت اطلاعات پس از شنیدن اخبار مربوط به وزارت این جانب اظهار خوشوقتی كردند و به نزد من آمدند. پس از پایان استراحت یك شب حدود ساعت 5/1 به نوشتن برنامه‌ای برای هدایت این وزارت شروع كردم. درحدود نه صفحه استراتژی خود را نوشتم پس از آن كپی گرفتم و یك نسخه برای آقای عباد و نسخه دیگر برای آقای معیری از بچه‌های وزارت فرستادم. هدفم از فرستادن كپی نوشته‌هایم برای آنها، دریافت تجربه‌ها و پیشنهاداتشان بود و یا این كه اگر نكته‌ای مورد نیاز بود از آنها دریافت نمایم. ضمن این كه ، آقای عباد از نزدیكان آقای خاتمی بود و با آقای معیری هم رفیق بود. هر دو، از نوشته و برنامه‌های من با توجه به این كه هیچ تجربه‌ای در زمینه‌ اطلاعات نداشتم، اظهار تعجب كرده بودند و به من گفتند: آقای دری كه سابقه در وزارت اطلاعات ندارند چگونه توانستند چنین طرحی را ارائه دهند. نكته‌ جالب این است كه هنگامی كه در دوران مهندس موسوی بحث انتخاب اولین وزیر اطلاعات مطرح بود، باز من هم مطرح بودم. در آن موقع، در نهایت، آقای فردوسی‌پور نامزد وزارت گردید كه رای نیاورد و آقای ری شهری توانست رای اعتماد بگیرد. بعد از این كه برخی از برادران اطلاعات از برنامه‌ من مطلع شدند، برنامه‌ مكتوب خود را برای آقای خاتمی فرستادم و در جریان رای اعتماد، من به هیچ وجه صحبت نكردم. این جا نكته‌ای را لازم است توضیح دهم و آن این كه انتخاب این جانب به عنوان وزیر اطلاعات از سوی جناح دوم خرداد از روی اجبار و ناچاری بود؛ چون آنها در گزینش این منصب دچار مشكل شده بودند، رای به این جانب دادند و گرنه از من هم راضی نبودند. هر دستگاه سیاسی یا اجرایی به یقین همان گونه كه نقاط قوتی دارد معایب و نقایصی نیز دارا می باشد. دستگاه‌های اطلاعاتی هفت سازمان و وزارت درهم ادغام گردید و وزارت اطلاعات از میان آنها برای نخستین بار شكل گرفت. به عنوان مثال، نیروهای دادستانی، سپاه، نخست‌وزیری و از این قبیل در یكدیگر ادغام و وزارت فوق از تركیب آنها تاسیس گردید. این نهاد، در بحرانی ترین شرایط خدمات فراوانی انجام داد. به عنوان مثال، درجریان سركوب منافقین، كومله و دموكرات و دیگر مسائل كارنامه درخشانی دارد. به یقین نقطه ضعف‌هایی كه در كارنامه‌ آن وجود دارد، نباید باعث نادیده گرفتن موفقیت‌های آن باشد. یكی از این ایرادها آن است كه وظایف آن به طور دقیق و جزء به جزء روشن نشده بود. این ضعف حتی به هنگام انتخاب این جانب به عنوان وزیر نیز برای من رخ داد. من هیچ وقت با رئیس‌جمهور شرط نكردم كه چه وظایفی در این منصب دارم و چه وظایفی ندارم. این از بزرگترین اشتباهات من بود. مهمترین وظیفه من به هنگام پذیرش مسئولیت وزارت، روشن ساختن دقیق اختیارات و وظایفم بود كه رودربایستی‌ها و برخی عوامل دیگر مانع از این مسئله گردید. همان هنگام كه كابینه‌ آقای خاتمی به مجلس معرفی شد، بعضی از خبرنگاران از من پرسیدند: علت انتخاب شما چه بود؟ من درجواب گفتم: اعتماد رهبری، اعتماد رئیس جمهور و مجلس. برای مردم چهره شناخته شده‌ای بودم، رهبری به من اعتماد كردند و رئیس جمهور هم لطف نمودند مجلس شورای اسلامی هم با تقریبا 240 رای من را تائید كردند. آقای خاتمی و به طور كلی جریان دوم خرداد نسبت به وزارت اطلاعات حساس شده بود؛ زیرا در جریان انتخابات هفتم ریاست جمهوری،‌ وزیر اطلاعات آن زمان به نفع یك جریان و علیه دیگری موضع‌گیری كرد. وی گفته بود كه اگر فلانی یا بعضی‌ها انتخاب شوند برای مملكت خطر امنیتی دارد. برخی نیروهای اطلاعاتی كه با ستاد انتخاباتی دوم خرداد ارتباط داشتند، این اخبار را سریع منتشر می‌كردند. مثل آقای عباد معاون پارلمانی وزارت اطلاعات كه، پیش از آن مدیركل اطلاعات آذربایجان غربی بود، منتصب {منتسب} به جریان دوم خرداد بود. بنابراین همیشه این دغدغه در آقای خاتمی وجود داشت كه وزارت از این پس چگونه اقدام خواهد كرد. هنگامی كه جلسه تودیع برای آقای فلاحیان گرفتند، من در آن شركت نكردم؛ چون به طور رسمی مسئولیت وزارت را به عهده نگرفته بودم و به مصلحت نمی‌دانستم سازمانی كه رئیس و مدیری دارد و در آن جا مشغول است، ولو هنوز به طور موقت كس دیگر به عنوان رئیس به آن جا برود. به هنگام معرفی رسمی این جانب حدیثی از رسول اكرم (ص) خواندم. در مورد سه مسئله است كه احدی در آن معذور نمی‌باشد و عذرخواهی پذیرفته نیست: یك اخلاص عمل و این كه كارها برای خدا باشد؛ دوم نصیحت و خیرخواهی برای زمامداران مسلمانان، سوم از اجتماع مسلمان‌ها فاصله نگرفتن. جالب این است كه هنگام تودیع نیز این حدیث را قرائت كردم. به هنگامی كه وزارت را تحویل گرفتم فقط یك كلید به من داده شد و آقای فلاحیان هم یك صفحه از یك پرونده را به من نشان داد. عصر همان روزی كه مشغول كار شدم، غیر از تلفنچی كس دیگری در آن جا نبود. روز بعد از معارفه‌ام آقای گلبدین حكمتیار را خواستم و از او تقاضا كردم كه مجاهدین نگذارند قندوز به دست طالبان بیفتد، چون اگر این منطقه سقوط می‌كرد شمال افغانستان به دست طالبان می‌افتاد. در ابتدای تصدی وزارت اطلاعات متوجه شدم كه كارها در این وزارتخانه در شش ماه آخر به حال خود رها شده است. به طور كلی، شرایط به هیچ وجه برای كار مناسب به نظر نمی‌رسید. اولین قدم من این بود كه وزارت اطلاعات را تثبیت كنم. جالب این است این جانب دو سه روز قبل از معارفه‌ام به كار مشغول شدم. جریان دوم خرداد پس از آن كه متوجه شدند، این جانب دست نشانده‌ آنها نیستم گفتند: آقای دری آدم امنیتی نیست و آدم اقتصادی است و حتی پنج دوست امنیتی ندارد كه در وزارت خانه به یاری‌اش بشتابند. این جریان فكر می‌كرد كه من یك مهره هستم و تسلیم مطلق‌ آنها می‌گردم. به هیچ وجه باورشان نمی‌شد كه این جانب برای خودم شخصیت مستقل دارم. من اگر قرار بود در تحولات سیاسی تغییر شخصیت بدهم، می‌بایست در جریان آقای منتظری این وضعیت پیش می‌آمد. در رابطه با این جانب آنها اشتباه كردند و اشتباهشان این بود كه فكر می‌كردند می‌شود دری را دور زد یا به طور مثال، ابطحی می‌تواند به او دستور دهد؛ چون تسلیم محض است. یكی از برنامه‌های این جانب برای وزارت اطلاعات، تقویت و ارتقاء آموزش‌های نیروهای انسانی وزارت بود، چون در برخورد با دستگاه‌های بین‌المللی و دستگاه‌های مختلف اطلاعات تنها نیروهای كارآمد، لایق و شایسته می‌توانستند جوابگو باشند. در ابتدای مسئولیت این جانب، رئیس دفتر وزیر وجود نداشت بعد از مدتی تامل آقای خزاعی كه مدتی مسئول اطلاعات قم بود را به سمت رئیس دفتر قرار دادم در حالی كه آقای خاتمی برای رئیس دفتر نظرشان به آقای توكلیان بود. به سرعت دبیرخانه را فعال كردیم. فردی را به نام آقای تهرانی به سمت معاونت پارلمانی گذاشتیم. بعد از مسئله معاونت، موضوع مدیران كل اطلاعات استان مطرح گردید و سپس مدیران حراستی و حفاظتی؛ مهمترین چیزی كه در وزارت باید حاكمیت پیدا می‌كرد آرامش بود؛ باید نوسانات از بین می‌رفت و ثبات جای آن را می‌گرفت. بعضی از وزرا پس از آن كه رای اعتماد گرفتند هنوز از مجلس بیرون نیامده با موبایل از معاونین خود می‌خواستند كه استعفا دهند. من این گونه برخوردها را نه شرعی و نه اخلاقی می‌دانستم و آن را یك كودتا تصور می‌كردم. به عنوان مثال، برخورد تند با مدیران پیشین در وزارت كشور و وزارت راه رخ داد؛ ولی چنین چیزی هیچ گاه در دوره وزارت من رخ نداد. من نگاه می‌كردم تا شایسته‌ترین فرد را برای عهده‌دار شدن مسئولیت‌ها انتخاب نمایم. تصور من این بود كه روند گذشته را البته با اصلاح و تكمیل ادامه بدهیم. از همان روزهای اول، نسبت به سعید امامی حساسیت وجود داشت. ایشان در آن زمان معاونت بررسی وزارت بود. با توجه به این مسائل به وی حكم مشاوره دادم. البته وی نزدیك به 5/6 یا 7 سال معاونت ‌بود و به خاطر بعضی از مسائلی كه درخارج از كشور اتفاق افتاد و در آن رابطه مسئولیت داشته یا متهم بوده از آن منصب بركنار و حكم معاونت بررسی به ایشان داده شد پس از 6 ماه معاونت بررسی را به عهده داشت ما ایشان را از این كار هم حذف كردیم و حكم مشاوره به او دادیم. در واقع در كشور ما موقعی كه می‌خواهند كسی را از كار بركنار كنند، حكم مشاوره به او می‌دهند. آشنایی من با سعید امامی در حد یكی دو گزارش بود كه در جلسه غیرعلنی مجلس داده بود. البته اسمش را شنیده بودم ولی آشنایی زیادی با او نداشتیم. در زمانی كه وزارت را به عهده گرفتم آقای آزاده معاونت امنیتی بود. در انتصاب چنین فردی، هم باید نظر رئیس جمهور و هم رهبری تا حدودی تامین می‌شد. چند نفر در این زمینه مورد نظر بود: یكی از آقای راشد كه در تهران بودند، دیگری آقای علی‌رضا كه در مشهد بودند همچنین آقای سرمدی و آقای موسوی كه با برادران دوم خرداد و ستاد انتخاباتی خاتمی هم رابطه نزدیك داشتند مطرح بودند. این آقای موسوی اهل شیراز بود و با آقای عباد رابطه دوستی داشت. من ناچار بودم از داخل وزارت اطلاعات و از میان بچه‌های آن كسی را به عنوان معاون امنیتی انتخاب كنیم. آقای علی رضا كه در مشهد بود به دلیل موقعیت حساس خراسان و مقابله با طالبان و مواد مخدر، لازم بود كه در همان‌جا بماند و چون سفرهای مقام معظم رهبری به خراسان نیز حساس بود، لازم بود كه فردی در آن جا باشد كه قابل اعتماد باشد. معاونت امنیت حساس‌ترین منصب در وزارت اطلاعات بود. در سال بحث تشكیل كنفرانس اسلامی هم وزارت اطلاعات به راستی در این زمینه سنگ تمام گذاشت و خیلی زحمت كشید. سرانجام آقای سرمدی را كه در بخش مربوط به پاكستان و افغانستان بود برای معاونت امنیت انتخاب كردم و آقای خلیل را از سیستان و بلوچستان آورده و به معاونت ضد جاسوسی گماشتم. البته بعدها در این میان مشخص شد كه انتخاب آقای سرمدی انتخاب چندان موفقی نبوده است. [وی الان سفیر ایران در تاجیكستان است] او نتوانست به معاونت انسجام لازم را بدهد و به خاطر همین تشكیلات با آقای خزاعی درگیری داشت. در یك جلسه كه مسئولان وزارت با آقای خاتمی داشتند، آقای موسوی را به ایشان معرفی كردم. آقای خاتمی سریع گفتند: من ایشان را می‌شناسم و از دوستان ماست و ایشان نیاز به معرفی ندارند. در زمان معرفی، آقای موسوی به جای آقای سرمدی قرار داشت و چون این نكته را به آقای خاتمی گفت ایشان گفتند آقای موسوی جای خودشان آمده‌اند. در معاونت آموزشی آقای تاجیك را گذاشتم كه آقای خاتمی خیلی به ایشان علاقه‌مند بود آقای خاتمی خیلی مایل بود كه به ایشان مسئولیت بدهم. من یك بار در منزل خودم رئوس برنامه‌های آقای تاجیك را برایش توضیح دادم. سعید امامی هم آن روز در خانه ما بود. آقای شفیعی را به عنوان معاون حفاظت قرار دادم. حفاظت بسیار مهم بود در آن زمان، عده‌ای می‌گفتند مسئول حفاظت اطلاعات را باید رهبری تعیین كند؛ اما با آمدن من مقام معظم رهبری گفتند حالا كه آقای دری آن جا است دیگر این مباحث مطرح نشود. هیچ یك از انتصاب‌ها عكس العملی‌ علیه ما برنینگیخت، بلكه با استقبال مواجه شد. در مورد معاونت ویژه نیز حساسیت‌ها زیاد بود افراد متعددی در این زمینه مورد نظر بودند. چون این معاونت با علما و روحانیون و نیز مراجع و رهبری و خبرگان و مجمع تشخیص مصلحت سرو كار داشت؛ بسیار حساس بود این معاونت در واقع صندوق خانه یا محرم خانه نظام بود. من آقای محسنی را مدنظر داشتم و مقام معظم رهبری هم موافقت كرد اما آقای خاتمی با این انتصاب مخالفت كرد و ما هم ناچار شدیم آقای آشنا را برای این منظور پیشنهاد كنیم. معاونت خارجی آقای پورمحمدی و معاونت مردمی هم آقای شفیعی گردید. من به دنبال تقویت علمی وزارت اطلاعات بودم؛ ولی در عمل به خاطر كارشكنی‌ها توفیق چندان زیادی نبود. من هم چنین شورای هماهنگی اطلاعات كشور را كه مدتی دچار ركود شده بود فعال ساختم.

سلطنت طلبان ديني و لائيك

دست در دست هم دهند به مهر ميهن خويش را كنند اشغال! بر طبق مشيت خدا شاه آمده و بنده اي را نشايد كه "سر از كمند اطاعت"او پيچد. آفريدگارعالم افراد بني آدم را از نروماده خلقت كرده و بعدازآن يكي را تاج سروري برسرنهاده ودرروي زمين شبيه به جانشين ازبراي خود قرار داده اورا مالك الرقاب سايربندگان كرده وبرتخت "آتيناه ملكا عظيما"(وبه آنها سلطنتي بزرگ داديم سوره نساءآيه54) نشانده و ديگري را ريسمان مذلت و خواري درگردن نهاده و بنده سايربندگان كرده ودر شان او "عبدامملوكالايقدرعلي شيئي"(بنده مملوكي كه قادر بر هيچ نيست. سوره نحل آيه 75)خوانده نه اين را شايد كه با اين مهانت و خواري سرازكمند اطاعت پيچد و زبان به ناشكري دراز كند ونه آن را سزد كه درمقام كفران نعمت تعدي و ظلمي به اسيران زيردست خود كند. حق تعالي چنان كه پادشاهان را از براي محافظت دنياي مردان و خواست ايشان از شرمفسدان قرار داده پس علما وغير علما به آن محتاجند. همچنين علما را هم از براي محافظت دين مردم و اصلاح دنياي ايشان در رفع دعاوي و مفاسد و اجحاف و تعدي و تجاوزاز راه حق كه باعث هلاكت دنيا و آخرت مي باشد قرار داده ....

آري! مداحي و ثنايي كه در بالا ذكر شد نه از سوي شاه بود و نه از سوي سلطنت طلبي مملوك بلكه گوشه هايي بود از" ارشاد نامه ميرزاي قمي" نوشته فقيه پرآوازه حضرت آيه الله العظمي حسين قاضي طباطبائي! با نگاهي به آرا و انديشه هاي علماي اسلام و سابقه مبارزاتي ايشان آنچه مستفاد مي گردد اين حقيقت است كه ايشان هيچ گاه از سلطنت و تاج و تخت بيزار نبوده همچنانكه ميدانيم شيخ فضل الله نوري وآيت الله كاشاني و... اينان نیز هيچگاه كليت واساس تاج و تخت را زير سئوال و شماتت نمي گرفته بلكه مخالفت ايشان ازآن ناحيه بوده كه ميگفتند درعصرغيبت امام زمان سلطنت يا بايد دراختيار فقها باشد ويا اينكه شاه ه با روحانيت عمل كند وگرنه آن شاه غاصب مقام تاج و تختي است. از اينرو با هرپديده اي هم كه نشاني از تلاش براي تضعيف سلطنت يا محو آن داشته باشد مخالف بودند و آنرا در دم خفه ميكردند.

به عنوان مثال شيخ فضل الله نوري در كشاش محدود نمودن شاه و جنبش مشروطه فرياد مخالفت و واسلاما بر آورد و مشروطه را « فتنه بزرگ آخر الزمان» مي خواند. و از بالاي منبر خروش آورد كه : اي عوام! اگرهدف مشروطه طلبان تقويت دولت اسلام است پس چرا اينقدر سعي در تضعيف سلطان اسلام پناه داشته؟ چرا به همه نحو تعرضات احمقانه نسبت به سلطان مسلمين مي كنند؟ الحق كه شاه چقدر حلم و برد باري و رعيت پروري فرموده اند تمام اين مراتب را ديده صبر فرمودند .... بحمدالله كه شاهنشاه ما مسلمانان هم به حكم اسلام صبررا به كنار گذاشتند ودركمال متانت مطالبه معدود قليلي از مفسدين معلوم الحال را فرمودند ...بحمدالله ولي امر مسلمين مفسدين را دستگير كرده و خانه نشين فرمودند....(شيخ فضل الله نوري صص68-69) و همچنين بود كه هنگاميكه رضا خان وارد صحنه سياسي ايران گرديد وعزم تغييرنظام ازشاهنشاهي مطلق به جمهوري نموده بود آيه الله مدرس مبدع تئوري "ديانت ما عين سياست ما و سياست ما عين ديانت ما" علم مخالفين جمهوري را بر دوش گرفت و درمجلس فرياد برآورد كه: « اين مجلس مشروطه است هر كس عقيده اش مخالف قانون اساسي و طرفدار جمهوري است بايد چشمش كوراز در برود بيرون .»( نطقها و مكتوبات سيد حسن مدرس - انتشارات ابوذر ص 96) رضا شاه و اطرافیانش سخت بدنبال آن بودند تا نظام ايران را جمهوري نمایند اما مدرس مخالف بود و الساعه نماينده اي (رحيم زاده صفوي ) را به اروپا نزد احمد شاه مي فرستد و اورا تحريك مي نمايد كه هر چه سريعتر تا بساط تاج و تخت درايران از دست نرفته به ايران باز گرد! اما رضا شاه موفق مي شود و نهايتا روز يكشنبه 5 آذر 1302 مجلسس موسسان را در تهران تشكيل مي دهد و بي شك مذاكرات پشت پرده كارخودش را ميكند و مجلسس موسسان سلطنت را به رضاخان و اعقاب و اولاد ايشان واگذار مي كند چراكه هرچند كه مدرس خود بواسطه بیماری در آن جلسه تشريفاتي حضور نمي يابد بلكه تمامي دوستان مدرس و علماي دوران همچون ميرزا هاشم آشتياني، حاج سيد ابوالقاسم كاشاني، سيد محمد بهباني، امام جمعه خويي، حاج آقا جمال اصفهاني، ضياءالواعظين حائري زاده، آيه الله كازروني، احتشام زاده، شيخ محمد علي تهراني، حاج آقا اسماعيل عراقي، شيخ الاسلام ملايري، آيت الله زاده خراساني، آيت الله زاده سبزواري و همچنين فقيه پر آوازه آيه الله حاج ميرزا حسين نائيني در آن مجلس حضورمي يابند و بشدت ازرضا شاه و مقام منيع سلطنت دفاع مي نمايند. در تمامی طول حکومت پهلوی اول نیز هرگاه كه باز فرياد جمهوريت داده مي شد دوباره روحانيت مبارز به صحنه مي آمدند پس از كودتاي 28 مرداد 1332 مخبر روزنامه المهدي ازآيت الله كاشاني مي پرسد كه نظرتان راجع به نظام جمهوري اي كه دكتر مصدق دارد چيست و ايشان مي گويند كه :« مصدق 4 ماه است كه دارد براي اخراج شاه تلاش مي كند ولي من به شاه نامه نوشتم وگفتم كه ازمسافرت خودداري نمايد و شاه هم منصرف شده است وبا عزت ومحبوبيت روز بعد بازگشت. در اينجا ملت شاه را دوست دارند و رژيم جمهوري مناسب ايران نيست.»(مجموعه اي از مكتوبات سخنرانيها و پيامهاي آيت الله كاشاني - ج4 انتشارات پخش ص 28) زمان ميگذرد وميگذرد و اينبار قدرت نه بصورت اشتراكي بلكه تام و تمام و مطلق بدست روحانيون مي افتاد. و اينبار بجاي تاج و تخت، عمامه و بيت صاحب منصب ملت و ايران مي گردند. خدا شاه ميهن رنگ مي بازد و خدا قرآن خميني كليت نظام مي گردد. وقرائتي سلطنتي ازامامت واسلام بنام " ولايت مطلقه فقيه" باب مي گردد. موافقان ومخالفان تاختند وتاختند اما همچنان ولايت مطلقه فقيه فصل الخطاب است و حكم حكومتي مي دهد و مقابل هشتاد ميليون ايستاده است. و اكنون در حالي ربع قرن ازعمر جمهوري اسلامي به حكمراني روحانيت مي گذرد كه فشارهاي بين المللي و خيزشهاي داخلي افزايش يافته جنبش كهنسال دانشجويي بهمراه ديگر اقشار فرهيخته و دموكراسي خواه ملي ايران به قيام برخواسته و خواستار تغيير نظام و برگزاري يك رفراندوم آزاد مي باشند. در اين مقطع حساس وسرنوشت سازوتاريخي بار ديگر ما شاهد در كنارهم قرار گرفتن اين دو جريان فكري هستيم ودر كمال تعجب مي بينيم كه اگر در گذشته روحانيت براي حفظ اقتدار شاه و سلطنت به ميدان مي آمدند اينبار سلطنت طلبان لائيك براي حفظ تاج و عمامه به ميدان آمده اند. * * * چندي پيش طرحي از سوي كارگزاران دیپلماسی آمريكا مطرح گرديده بنام« طرح مارشال» كه بايد بهرحال خاور ميانه يكدست شود و مشكل اول اعراب و اسرائيل بوده لذا مسئله صلح اعراب و اسرائيل دراولويت و دستور كار قرارگرفته تا بعد از آن نوبت به ايران خواهد رسيد منتها در خلاء زماني كه صلح اعراب و اسرائيل بايد انجام گيرد چانه زني و رايزني براي استقرارنظام سلطنتي لائيك با يكسري ازمحافظه كاران پيشرو يا نوين (همان سلطنت طلبان ديني ) انجام گيرد. اما عمال سلطنت ديني داخلي اكنون كه تغيير ذائقه ملت ايران را يافته اند در پي انگاره ها و مولفه هاي بكر و جديدي مي باشند نمونه بارز و متقن آن جلسه اخير الوقوع حزب كارگزاران سازندگي به امامت معنوي اكبرهاشمي رفسنجاني مي باشد كه در ويلاي لواسان برگزارشده است. درجلسه فوق آنچنانكه بعضي منابع موثق خبرداده اند وخبرآن نيز حتي به روزنامه هاي داخل كشورنيررسوخ نموده ( روزنامه اعتماد مورخه يكشنبه 18/3/1382 ) اين جماعت همچنانكه ذكر هم شد به ليدري هاشمي رفسنجاني يعني طيف كرماني هاي اين حزب در نظر دارند ضمن توقف و اعلام انحلال حزب كارگزاران سازندگي با ملغي نمودن تمام عضويت هاي اعضاي فعلي يك جريان سياسي جديدي را با نام و مرام جديد راه اندازي نموده كه در آن به هيچ وجه انگاره هاي ديني وجود نداشته و به صورت لائيك فعاليت نمايد. لازم به ذكر است كه در همين جلسه دبيركل و به عنواني طيف اصفهاني هاي اين حزب به دبیرکلی غلامحسن كرباسچي با اين موضوع مخالفت نموده و حتي به نشانه اعتراض جلسه فوق را ترك گفته. البته گذشته نشان داده كه در حزب كارگزاران سازندگي حرف حرف هاشمي و به روايتي طيف كرماني هاي آن مي باشد. گواه اين مطلب آنكه متعاقبا عليزاده طباطبايي سخنگوي حزب كارگزاران سازندگي در مصاحبه اي ضمن تائيد اين مسئله تغييرات فوق را لازم و حتمي دانسته .

* یادداشت فوق با اندکی تغییر در روزنامه مشارکت 25/3/1382 منتشر شد .