مسعود نیلی و فرزندش حامد نیلی

 



مسعود نیلی را  اغلب می شناسند . اما اگر تعدادی هم نمی دانند باید گفت او در دولت روحانی  دبیر کارگروه اقتصاد کلان ستاد هماهنگی‌های اقتصادی دولت و کارشناس ارشد این ستاد، سرپرست تیم تهیه‌کننده سیاست کلان اقتصادی و به ویژه سیاست پولی مد نظر این دولت برای کنترل تورم بوده است.

در  واقع بخش عمده ای از فلاکت امروز  زیر سر او تیم آنهاست تیمی که از دوران هاشمی و بعد خاتمی جان گرفت.

او  در دوره اول ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و همچنین محمد خاتمی معاون سازمان برنامه و بودجه بود.

او حالا بازنشست شده اما همچنان  رئیس مؤسسه آموزش عالی در برنامه‌ریزی (نیاوران) بوده است.

نیلی خود را اقتصاددان اقتصاد متعارف یا جریان اصلی معرفی می‌کند . اقتصاد دانی که کشور را به ورطه فلاکت کشاند و تنها راه چاره‌اش برای نجات از این منجلاب ، نجات فرزندانش بود!

حامد نیلی پسر  او اکنون در انگلیس زندگی می کند.

پسری که در اکانت اینستاگرامش مدام می نویسد چرا در انگلیس اذان پخش نمی شود و دلش برای اذان مسجد قدس توی شهرک غرب (حسن سیف ) تنگ شده اما به منجلابی که باباش درست کرده برنمیگرده !

شرم آور اینکه  وقتی جمهوری اسلامی بچه ها رو میکشت ایشون  عکس بچه خواهرش در دفتر باباش  را  می گذاشت و می نوشت مدیر آینده !

یعنی حتی برای به گند کشیدن آینده این مملکت هم فانتزی دارند، زهی خیال باطل !

حسین مصلح نیا و فرزندانش هدی و محمد




حاج حسین مصلح نیا از سرداران نسل اولی سپاه پاسداران و از اعضای حلقه محسن رضایی است، یکی از اولین پاسدارانی که به لبنان رفتند و حزب الله لبنان را تاسیس کردند.

و البته این همه داستان نیست ؛ ابربدهکار بانکی، فاسد اعظم، و از مالکان تیراژه و رستورانهای زنجیره‌ای بوف.


این ابر بدهکار بانکی که معادل ۱۹۰۰ میلیارد تومان از بانک صادرات به صورت درهم دریافت کرده که وثیقه مناسبی نزد بانک ندارد. ۳۲۰ میلیارد تومان به بانک ملی بدهکار است.
تازه اینها غیر از مبلغی است که به بانک شهر بدهکار بوده و بابت این بدهی در سال ۹۹ اموالش به مزایده گذاشته شده است.
حاج حسین که گاهی باید او را بدل و پوشش محسن رضایی میرقائد بخوانیم، با تشکیل باند اقتصادی فاسد شرکت روغن ناب را که از اموال خانواده شایان بوده، بعد از انقلاب ۵۷ با زد و بندهای بسیار و بدون هیچ سرمایه ای تصاحب کرده.
حاج حسین آقا که برای اولین بار عکسش رسانه ای می‌شود، با نام‌های دیگری پاسپورت گرفته و رفت و آمد می‌کند. برای همین با اینکه بین ابر بدهکاران اسم و رسمی دارد، هیچ عکسی از او منتشر نشده. بارها در مراسم های مختلف ساختگی از او تجلیل به عمل آمده است اما در هیچکدام عکسی از او پخش نشده است.
این زالوی اقتصادی سال ۱۳۹۸ قصد داشت تا زمین چند صد میلیاردی متعلق به شرکت روغن ناب را به نام رفیق دیپلم ردی خود، یعنی مسعود امیدی مقیم کند اما با لو رفتن موضوع مجبور شد زمین را به شرکت بورسی برگرداند. معامله ای که طبق اطلاعات موجود در سایت کدال، بدون پرداخت وجه صورت گرفته بود. ارتباط مصلح نیا و امیدی مقیم با اشتباه تاکتیکی مصلح نیا، یعنی انتخاب امیدی مقیم به سمت ریاست هیات مدیره شرکت ناب، لو رفت!
مصلح نیا که مالک اسمیِ مراکز خرید تیراژه یک و دو، سرزمین عجایب، رستوران زنجیره ای بوف و ده ها شرکت دیگر است، با استفاده از پوشش خیریه های خود اعم از موسسه خیریه عاطفه، موسسه قرآنی تفسیر جوان، سرپناه دادن و ساپورت مالی خانواده‌های مشکوک لبنانی و ارتباطات ناسالم، کاری کرده است که حتی بزرگترین افشاگرهای ایران هم اسمی از او نمی آورند!
این سردار مفسد سپاه با اصرار محسن رضایی میرقائد در دهه هفتاد مبنی بر واگذاری کارخانجات به سرداران سپاه، صاحب کارخانه و اموال شده است. نزدیکان حاج محسن به خوبی می‌دانند که این اموال متعلق به چه کسی است.



اینها گوشه ای از مفاسد اقتصادی سردار فاسد سپاه هست.

حسین مصلح نیا ظاهرا دو فرزند و به روایتی ۳ فرزند دارد. هدی مصلح و محمد مصلح و به روایتی هادی مصلح ( که اگر این روایت درست باشد هادی هم اکنون در استرالیا دانشجو است)

هدی در لندن است و همانطور که در پست مربوط به کاملیا رود نشین نوشتم مراودات اقتصادی با هم دارند که رستوران بوف لندن یکی از آنهاست.

محمد مصلح در ایران مدیر و مالک شرکت اف. تی. دیزاین است.

محمد مصلح یکی از برندگان ثابت و همیشگی شهرداری تهران در دوران شهرداری قالیباف و هم اکنون دوران شهرداری زاکانی است.

تجهیز و دیزاین شعبات بانک شهر از سال ۱۳۹۰ تاکنون برعهده وی بوده به نظر شما این منطقی است یک شرکتی برنده تمام مناقصه های بانک شهر و شهرداری های مناطق تهران باشد ، که احیانا پدرش هم سردار مافیایی سپاه است ؟

اگر به نتیجه غیر این رسیدید می توانید به تلفن سردار حسین مصلح نیا :‌09101114350 تماس بگیرید و به او بگوئید من چنین اتهامی به فرزندش زدم !

صفحه اینستاگرام محمد مصلح نیا که تا چند هفته پیش پابلیک بود

محمد صالح نیا

صفحه اینستاگرام هدی مصلح نیا مقیم لندن که تا چندی پیش پابلیک و با حجاب اسلامی بود و اکنون پرایوت شده و با عکس بی حجاب

صفحه شرکت محمد مصلح نیا

محمد لجن زاده حسین مصلح نیا

آیا بشار اسد در ایران است ؟


همان طور که رسانه‌ها خبر داده اند سعید جلیلی به منظور پیگیری وضعیت گروگان‌های ایرانی و حل بحران سوریه هفته پیش به سوریه سفر کرده بود. چند مقام سوری در فرودگاه به استقبال وی رفتند و بعد از آن هم چند وزیر سوری در ملاقات‌هایی با حضور خبرنگاران رسانه های جمعی به دیدار وی رفتند و در تمامی این دیدارها هیچ گزارشی مبنی بر سخنرانی و پرسش و پاسخ بین جلیلی با اسد در محیط عمومی و ... که رسم دیپلماتیک این جور دیدارهاست برگزار نشد، تنها خبری که از دیدار جلیلی و اسد منتشر شد همین عکس است و چند عکس دیگر و فیلمی که از این دیدار در این اتاق منتشر شده است.
عکس‌های منتشره از این دیدار اخیر که از سوی رسانه های داخلی ایران عمدتاً منتشر و بعد از سوی رسانه های سوری بازپخش شد! نشان می‌دهد که بشار اسد و سعید جلیلی برخلاف عرف رایج دیپلماتیک تنها با یکدیگر مذاکره می‌کنند و هیچ مقامی از سوریه در این اتاق حاضر نیست!
در حالی که بر اساس عرف رایج دیپلماتیک همیشه میزبان در سمت راست می‌نشیند و مهمان در طرف چپ و روبه رو و همین طور در ادامه دیگر مقامات دو کشور در ردیف مقام اصلی مذاکره کننده خود می‌نشینند و معمولا در هر طرف نیز پرچم همان کشور موجود است ، اما در این دیدار اسد و جلیلی، در کنار یکدیگر و دیگر اعضای هیات ایرانی در هر دو ردیف راست و چپ رو به روی یکدیگر نشسته‌اند و هیچ خبری از مسوولان سوری نیست و حتی مترجمی هم دیده نمی‌شود که خوب البته با توجه به آشنایی آقای جلیلی به زبان انگلیسی و عربی این نبود مترجم زیاد عجیب نیست اما اینکه چرا هیچ مقام سوری دیگر در این اتاق وجود ندارد بسیار عجیب است!
 و اینکه چرا هیچ عکس دیگری از اسد و جلیلی در مکان دیگری در خلال این سفر از این دو منتشر نشده است ؟
یکی از دوستان بنده که در دفتر مطالعات سیاسی و بین‌الملل وزارت امور خارجه شاغل می‌باشد دیروز در صحبتی که با وی داشتم گفت دقیقاً این اتاق را می‌شناسد و این اتاق یکی از اتاق‌های مذاکرات این دفتر در خیابان شهید باهنر تهران است!
موضوع خیلی غریب است و البته چند سایت داخلی هم از جمله عصر ایران هم به این مسئله واکنش نشان داده‌اند، با این حساب ظاهراً آقای اسد خیلی زودتر از آنچه که باید برای شرکت در نشست اجلاس سران جنبش عدم تعهد به ایران می‌آمد، آمده است.
 بهر حال  باید منتظر بمانیم ببینیم از آقای اسد خبری فیلمی مصاحبه ای منتشر می‌شود که دال بر حضور قطعی در سوریه باشد یا خیر!؟

! وطن و تن



این آقایی که در عکس می‌بینید  اسمش بابک هست و مثل هزاران ایرانی بی سرانجام در ایران سرزمین مادری‌اش را ترک گفته و به آمریکا رفته و بابک فردوسی، تا همین دیروز ۲۰۰ نفر بیشتر او را مثلاً در توییتر نمی‌شناختند اما از دیروز تا الآن در توییتر ۲۷۰۰ نفر وی را دنبال می‌کنند و هر لحظه هم آمار محبوبیت و شهرت وی بیشتر و بیشتر دارد می‌شود.
بابک  مهندس پرواز ناسا است، او مدیر برنامه کنجکاوی مریخ و مدیر پرواز کاوشگر کیوریاسیتی (کنجکاوی) است که امروز موفق شد بر سطح مریخ با موفقیت فرود بیاد و موجی از شادمانی و موفقیت را برای علاقه‌مندان این رشته و اکثر آمریکائی‌ها رقم بزند.
الآن هم اکثر شبکه های تلویزیونی آمریکایی خبرش را دارند پخش می‌کنند، او هم با همین شکل و شمایل دارد حرف میزند و کسی هم کاری ندارد بابا مامانش چه کاره بودند، دین و ایمانش چیست؟ چرا موهاشو این ریختی کرده؟ و رئیس جمهور آمریکا رو قبول داره یا التزام عملی داره و یا نداره و از این جور سؤالات که معمولاً در رسانه های ایرانی حرف اول رو میزنه وقتی یک نفر موفقیتی کسب میکنه!
وقتی این عکس رو نگاه می‌کنیم همه ما مطمئن هستیم که اگر بابک الآن ایران بود اول از هر چیزی «گشت ارشاد» می گرفتش و بعد از یک جفت سیلی و چک و لگد و فحش به پدر و مادرش که این‌گونه بزرگش کردند، موهاشو یا با فندک و کبریت آتش میزدن یا با سنگ و چوب و ...ماشین میکردن!

خیلی هم که می‌خواست داد و بیداد کنه و اعتراض کنه یه مشت آفتابه و شمشیر پلاستیکی می انداختن گردنش و دور شهر می گردوندنش تا برای بقیه درس عبرت بشه و ملت هم نگاه می‌کنند و نهایتاً هم اگر کسی خیلی خیلی ناراحت بشود از دیدن این صحنه‌ها موبایلشون را در میاره و از لای جمعیت و پس یقه دیگران از این صحنه فیلم میگیرد و میگذاره تو فیس‌بوک و یوتیوب و زیرش هم مینویسه: «ایرانی اگه غیرت داری لایک کن! »
اما رحمت براون پدر و مادر بابک که ده، بیست سال پیش این روزها را می‌دیدند و این جوانشان را فرستادند جایی که اگرچه کافر هستند، اگر چه جهان خوار هستند و استکبار جهانی اما دست کم برای شهروندانش حتی شهروندان مجرم و خطرناکش ارزش و احترام قائل هست!
نام فامیل این جوان خیلی به نظرم با معنا است! «فردوسی».
اینکه این روزها تا میایی حرفی بزنی از زشتی‌ها و پلشتی‌هایی که در مملکتمان است عده ای یقه می درانند که نه ما صاحب اولین منشور حقوق بشر هستیم!، ما دو هزار و پانصد سال تمدن داریم و این سرزمین، سرزمین کوروش و حافظ و سعدی و فردوسی است!
نه عزیزم «فردوسی» ها سال‌هاست که آن مملکت را ترک کرده‌اند!
آنچه که واضح و مبرهن است الآن در مملکت یا ملتی داریم که همه گرفتار توهم و فقر و تنگدستی هستند یا سکوت پیشه کرده‌اند یا هر کدامشان آماده رفتن از این مملکت هستند؛ مملکت این روزها فقط و فقط عرصه ترک تازی امثال سعید عسگرها و ده نمکی‌هاست! مملکتی است که در زندان‌هایش نخبه بیشتر پیدا می‌شود تا در دانشگاه‌هایش!
حالا باز خودمان را گول بزنیم و در بالاترین و فیس‌بوک و ... هی خوشحال بشویم که موفقیت یک جوان ایرانی در ناسا! اما واقعیت چیز دیگری است!
وطن بابک فردوسی و فردوسی‌ها جایی است که او را آن گونه که هست تحمل می‌کنند ...

... فردای نامحتوم دیکتاتورها


فردای آن روزی که به بهانه آ ن نوار ويدئويی افشاگريم بازداشت شده بودم از بازداشتگاه ۵۹ سپاه مرا به بند امنيتی ۲۴۰ اوين منتقل کردند ومثل همه هم بندی هايم زندگی ام خلاصه شده بود در يک سلول دو در سه متری بشماره ۳۴ و سه تخته پتو سربازی و مشتی کاغذ که پر بود از" س" يعنی سئوال " ج "  يعنی جای خالی جواب برای بازجوئی که بايد پر می کردمش .
در آن بحبوحه شلوغکاری و رونق کار دادگستری تهران (ايامی بود که سلطان علی خامنه ای مطبوعات را پايگاه دشمن خوانده بود و دسته دسته روزنامه نگار بازداشت می شدند و بغل بغل روزنامه توقيف)٬ بند ۲۴۰ شايد تا بحال اينهمه بازداشتی به خود نديده بود ، کار وبار بازجوها سکه بود!
 رفت و آمد زياد بود اولين صدای آشنايی که در گذر اين رفت و آمدها از اتاقهای بازجويی مجاور بند به سلول شنيدم٬ صدای دوست عزيزم محمد قوچانی بود که از مراسم ازدواجش برای چند دقيقه گپ دوستانه آقای سعيد مرتضوی مستقيم فرستاده بودش به اين بند! و اکنون ماهی از آن چند دقيقه می گذشت.
چند روز بعدش هم صدای مسعود بهنود را شنيدم که با بازجويش بحث می کرد وبه سلول هدايت می شد تا که فردايش در راهروی منتهی به بند همديگر را ديديم ! بهنود لبخندی زد واينکه: به فرشاد تو هم اينجايی؟٬که البته فرصتی برای جواب دادن نبود و هردويمان با اشاره بازجوها چشم بندمان را پائين تر کشيديم و به راه خويش کورمال کورمال ادامه داديم!
در همين گذرها بود که يکبار هم دزدکی از زير چشم بند احمد زيدآبادی و لطيف صفری و اکبر گنجی را هم ديدم!

شبهای بند ۲۴۰ ٬شبهای عجيب وبيادماندنی ای بود صدای آواز زندانی خانمی که از هر غروب شروع می کرد به خواندن و عجب غمگين و زيبا هم می خواند...من از اون آسمون آبی می خوام من ازاون شبهای مهتابی می خوام....از گوشه ديگر صدای گريه های دلريش يک زندانی که نمی دانم از چی بريده بود و اينهمه دل پرغصه داشت و فريادهای گاه وبی گاه سربازها که از اين برجک به آن برجک برای همديگر پيغام می فرستادندو صدای چک چک شيرهای دستشوئی سلولها و قدمهای منظم نگهبان در راهرو...و سيل افکاری که مدام به ذهنت می آمد و آينده نامحتومی که نمی دانستی چيست؟
هر چه از خاطرات آنجا بگويم کم گفته ام ٬اما نيت اين قلم از اين يادداشت بازکاوی آن خاطرات نيست ٬مسئول اين بند امنيتی جوانکی بود حدود ۳۰ تا ۴۰ سال ريز نقش و لاغر اندام باقدی نسبتا کوتاه و عينکی فتوکروميک بنام «ملاحسيني» (همانی که ناجوانمردانه به مشتی سرباز روز اعزام اکبر گنجی به دادگاه کنفرانس برلين برای پوشاندن لباس زندان بر تنش و مخالفت وی بزور بر دستش دستبند زد و به زير ضربات باتوم گرفتش و لباس را بر تنش پوشاندند) ، اولين بار که ديدمش٬آمده بود دم در سلول و گفت:بايد موهای سرت را بتراشی ٬مخالفت کردم ٬رفت با دوسرباز و باتوم آمدند! ظاهرا چاره ای نبود ٬تسليم شدم و باقی ماجرا من بودم و سر از ته تراشيده شده!
کارش حساب و کتاب نداشت و انگار که کل شبانه روز را در آن بند سر می کرد بعدها که ايام بازجويی و انفرادی ام تمام شد و به سالن های عمومی که در اوين آموزشگاه شهيد کچويی خوانده می شود منتقل شدم باز هم از شر «ملاحسيني» خلاصی نداشتيم چرا که وی بر تمام کارهای زندانيان سياسی و مطبوعاتی نظارت تام و تمام داشت از ملاقات با وکلا تا اعزام به دادگاه و حتی ملاقات با خانواده هايمان نيز بايد با اجازه و گاهی هم با حضور ايشان صورت می گرفت.
يک ملا حسينی بود و يک زندان اوين يکهو می ديدی که با مشتی سرباز و مامور می ريخت تو سالن و تمام زندگی و اسباب و اثاثيه زندانيان را زيرو بالا می کرد و می رفت وهر دفعه به دلخواهش يک چيز را ممنوع می کرد يک روز روزنامه را ممنوع می کرد و روز ديگرکاغذ و قلم را يکبار ليوان شيشه ای و بار ديگر ناخنگير و....
 کل زندانيان اوين انگار حکم برده رابرایش داشتند و ايشان هم حتما خود را صاحبان این برده  ها می دانستند !
 در اواخر ايامی که در زندان اوين بودم بی هيچ مقدمه ای خبر آوردند که «قطبي» رئيس زندان اوين عوض شده است و فردی ديگر به گمانم « خانی »  نام بجای او رئيس زندان شده است و بعدش هم خبر آمد که ملا حسينی هم عوض شده است...
موجی از شادی در بين تمام زندانيان پيچيد ٬شايد از خبر آزادی شان هم اينقدر خوشحال نمی شدند پيچيده بود که به وی مسئوليت مهمتری داده اند...

پيمانه من هم انگاری پرشده بود و چند روز بعدش آزاد شدم خبر انتصاب قطبی به عنوان رئيس سازمان زندانهای استان قم را در روزنامه ديدم خيلی دلم می خواست بدانم که ملاحسينی هم کجاست و چه می کند ؟ تا اينکه يکروز از يکی دوستانم شنيدم که وی هم محلی و هم مسجدی قطبی بوده و صرفا بر اساس رفاقت با وی اين پست به وی داده شده بوده و چون نام خوشی هم از خود بجای نمی گذارد و بخاطر شکايتهای زيادی هم که از وی شده بود و نامش بر سر زبانها افتاده بوده وقتی هم که قطبی به قم منتقل می شود ديگر وی را با خود نبرده است و روز ديگری هم خبر آوردند که وی در صندوق قرض الحسنه مسجد دارالسلام  مشغول به کار است.
چند ماهی از اين اخبار گذشت دانشگاه زاهدان مرا برای شرکت در مراسم پاسداشت اصلاح طلبان دربند دعوت کرده بود موقع برگشت در فرودگاه مهرآباد وقتی برای رفتن به خانه مقابل ترمينال ايستاده بودم در ميان مسافران و رانندگان جوانی را ديدم حدود۳۰ تا ۴۰ سال ريز نقش و لاغر اندام باقدی نسبتا کوتاه و عينکی فتوکروميک و... بله خود ملاحسينی بود که می گفت:سواری دربست !
تا مرا ديد آمد خود را عقب بکشد که ديگر دير شده بود و چشم در چشم بوديم و برای دست به سر کردن همديگر دير شده بود !!
سلام و عليکی ردوبدل شد و پرسيد چه ميکنی؟ گفتم هيچ !به شغل مشکوک روزنامه نگاری مشغولم ! شما چه می کنيد؟ نگاهی کرد و گفت ما هم هيچ می بينی که!
خدا نگهداری گفتم  واز کنارش گذشتم و او هم مسافری سوار کرد و در شلوغی ترمينال گم شد و من هم بسوی خانه روان ودر اين فکر بودم که چه کسی فکر می کرد سرنوشت ملاحسينی با آن ادعا و قدرت بی حدومرزش به اينجا ختم شود؟
امروز که اين يادداشت را در ذهنم مرور می کردم با خودم گفتم این که شاید کوچکترین دیکتاتوری بود که عاقبتش به این جا کشید ، مثلا چه کسی فکر می کرد بن علی و مبارک و قذافی کارشان به اینجاها بکشد و واقعا عاقبت اسد در سوریه و  خامنه ای و اعوان و انصار آنها که این روزها خود را حاکم بنامنازع ایران می دانند به کجا می کشد ؟ ...

از عملیات مرصاد تا کوی دانشگاه




شب پیش خبر داده بودند که اسلام آباد سقوط کرده و همان شب ما را از دوکوهه سوار شینوک کردند ، خلبان نزدیک اسلام آباد که رسد گفت نمی توانیم فرود بیائیم و مجبور شدیم بیرون شهر و نزدیکی همدان بشینیم و بعد از همانجا ما را با کامیون و اتوبوس به سمت اسلام آباد حرکت دادند ، در مسیرمان فقط مردم آواره را می دیدیم که دارند از اسلام آباد فرار می کنند نزدیکهای صبح بود که رسیدیم به گردنه چهار زبر که حالا نامش را گردنه مرصاد گذاشته اند .
در همین گردنه بود که مجاهدین پشت انبوهه ای از ماشینهای مردم متواری از شهر زمین گیر شده بودند .  وقتی به  تنگه رسیدیم دیدیم که آنها به شدت موضع گرفته و با حداکثر امکانات جلو آمده اند. به کناره های جاده پناه بردیم.

تا بچه های گردان مقداد و فکر کنم تیپ مسلم بن عقیل که سمت چپ ما بودند برسند داشتیم از رو همون تپه های چهارزبر با مجاهدها درگیر می شدیم که دیدیم از عقب دارند بچه هامون رو می زنند ،  درپایین گردنه یک  ساختمان نیمه کاره بود که وقتی داشتیم به سمت شهر حرکت می کردیم بچه ها از اون غافل شده بودند و حالا یکسری از مجاهد ها معلوم شد که اونجا مخفی شده بودند .
دقیقا نمی دانستیم چکار باید بکنیم اگه بسمت اونور تنگه حرکت میکردیم مطمئنا بخاطر اینکه هنوز بچه های مسلم بن عقیل نرسیده بودند قیچی می شدیم همانجا می موندیم از پشت داشتند با قناسه و تک تیرانداز هایشان می زدند ما را برای همین همه رفته بودیم کنج تپه ها و چسبیده بودیم به زمین که همون موقع ها سعید قاسمی با حاج یحیی قیاسوند با موتور اومدند و گفتند برگردید عقب و دور ساختمان رو محاصره کنید بچه ها موضع گرفته بودند و با آرپی جی ساختمون خرابه رو زدند که بعد از فکر کنم یک ساعتی معلوم شد همشون کشته شدند و چند نفر هم با قرص سیانورخودشان را کشته بودند .
حالا بچه های مسلم دیگه به ما رسیده بودند و رفتیم داخل شهر به اسلام آباد كه رسيديم در خون غوطه ور بود !

بيمارستان شهر با تمام حوادث  خونینی که شهر پیش رو گذاشته بود  آن روزها خالي خالي بود ! همه مجروحان شهر و آنهايي كه هنوز با گذشت یک هفته از قبول قطعنامه در بيمارستان بودند ، و حتي بيماراني كه ته ريش داشتند و قيافه شان به رزمنده ها مي خورد پيكر سوخته شان در مقابل بيمارستان به چشم مي خورد بچه هاي تعاون و امدادگران لشگر هنوز به شهر نرسيده بودند و گردان كميل از اولين گردانهايي بود كه به شهر هلي برد شده بود ، عمليات مرصاد ما و فروغ جاويدان آنها ساعاتي بود تمام شده بود و ما مشغول پاكسازي شهر بوديم ، تک و توک از بالای خانه ها و داخل مغازه ها هنوز باقی مونده مجاهدها داشتند تیراندازی میکردند وضع خیلی بدی بود ، یکسری از بچه ها از این پشت بام به اون پشت بام می رفتند و خانه ها را پاک می کردند و ما هم از تو کوچه و خیابون اونها رو پشتیبانی میکردیم ولی کل عملیات وقتی داخل شهر رسیدیم چند ساعتی بیشتر طول نکشید ویا تسلیم شدند و یا اینکه فرار کرده بوند .

صحنه های خیلی دلخراشی در شهر بود ، از جنایتشان در بیمارستان شهر گرفته تا کشتن مردم بی دفاع شهر ،با ديدن آن صحنه ها تمام تاب و توانم را از دست دادم و براي اولين بار در تمام مدت حضورم در جبهه بريدم و گريستم ، گريستم براي همه آن صدها مجروحي كه مجاهدين آنها را به آتش كشيده بودند و با شعار زنده باد خلق قهرمان از پنجره هاي بيمارستان به بيرون پرتابشان كرده بودند و حتما با همين عملياتهاي پيروزمندانه شان مي خواستند تا فردا در تهران باشند !
همه اینها را گفتم اما حدود ده سال بعدش دوباره این صحنه ها برای من تکرار شد ، من همیشه هر وقت یاد جنایت های منافقها در اسلام آباد می افتم بعد خاطرات کوی دانشگاه هم برای من تداعی می شود ...
۱۸ تیر ۱۳۷۸
به كوي كه رسيدم ساعاتي از حمله وحشيانه برادران ! گذشته بود ، تعالي مسئول شوراي تامين وزارت كشور ساعت هشت صبح به من زنگ زد كه خودت را به كوي برسان و بين اگر مي تواني دوستان سابقت را به بيرون كوي بكش ، واقعه اي كه من از دو روز پيش هم به وزير اطلاعات و هم به وزير كشور هشدارش را داده بودم و اينكه قرار است دانشگاه و دانشجويان را به خاك و خون بكشند اما به دليل نمي دانم چه ؟! هيچ كدام جدي نگرفتند و درست در لحظه موعود نه تنها هيچ كدام در محل كارشان حاضر نبودند بلكه موبايلهايشان را هم خاموش كرده بودند و من ايمان دارم آنها نيز در فاجعه كوي دانشگاه شريك هستند آنها هم در سكوت معنا دارشان شرايط را براي قصابي نيروي انتظامي و لباس شخصي ها فراهم كردند .
جو كوي دانشگاه نه ملتهب كه به واقع كربلا بود تمام خوابگاهها و مخصوصا خوابگاه شماره هيجده ويران شده بود و رد خون بود كه بر در و ديوار نيمه سوخته ساختمانها نمايان بود ، رضا حجتي از بچه هاي تحكيم وحدت تا منو در كوي ديد با عصبانيت و گريه مي گفت شنيدي كه بچه ها را از پنچره ها با ذكر يا زهرا و يا حسين به بيرون پرتاب كردند ؟
اين را كه گفت من به ناگاه بياد بيمارستان شهر اسلام آباد افتادم و در دل گفتم اگر آنها منافق بودند پس اينها كه بودند ؟
مسعود ده نمكي با دارو دسته اش  هنوز در كوي بودند مهدي صفري تبار و محمد بابائيان و سعيد عسگر همانهايي كه متهمين به قتل عزت ابراهيم ن‍ژاد هستند و بعدها كه به همين اتهام بازداشت شدند با يك فتوكپي گواهينامه كفالت گرفتند و از دادگاه انقلاب آزاد شدند بي محابا با اسلحه اي بر دست و كمر دانشجويان و حتي آنهايي را با سر و صورت خونين نا و تواني نداشتند را مي گرفتند و تكه اي پارچه را بروي صورتشان مي بستند و سوار ماشينهاي نيروي انتظامي مي كردند و به ناكجا آبادهاي بي نام و نشان هدايتشان مي كردند  رضا صارمي كه هنوز نمي دانست من از ميانشان مدتي است استعفا دادم به سمت من آمد و گفت چرا ايستادي پاكسازي دو خوابگاه هنوز تمام نشده ؟
نگاهش كردم و با خود گفتم پاكسازي ؟ اون پاکسازی کجا و این پاکسازی کجا ! و اصلا این بچه چه می دونه که پاکسازی یعنی چی ؟ هنوز هم مي گويم تمام بد بختي و افول حزب الله در همين جاست ، بسيجي هاي جنگ نديده رزمنده هاي بعد قطعنامه درست مثل همين صارمي و مهدي صفري تبار و سعيد عسگرها و بابائيانها كه عقده هاي خود را اينجا درمان مي كردند و مگر مي شود كه كسي كه بيمارستان اسلام آباد را ديده باشد خود دست به جنايتي آن سان بزند ؟
بخاطر همين هاست كه همیشه گفته ام بين انصار حزب الله و مجاهدين خلق هيچ اختلاف و فرقي نيست و فرقشان فقط در اين است كه آنها ريش ندارند و اينها دارند وگرنه در عمل هر دو يكي هستند ! حمله دوم لباس شخصي ها كه ظهر روز جمعه بود تمام شده بود و تازه سر و كله آقايان پيدا شد ، موسوي لاري كه به داخل كوي آمد رفتم به سويش و گفتم آقاي لاري من دو روز پيش به شما و آقاي تاج زاده گفته بودم كه مي خواهند اين جنايت را بكنند ، هيچ نگفت و سري تكان داد !
كوي بعد از دو روز حمله كمي آرام شده بود از بچه هاي تحكيم وحدت خواستم فرصتي بدهند تا بروم از پشت تريبون آزاد حرف بزنم و گفتم آن چيزي را كه بعدها در آن نوار به تفصيل گفته بودم و همان بهانه اي شد تا شش روز بعدش بازداشت شدم ! امروز نيز با گذشت سالها از آن روزها هنوز هيجده تير خونين است ، آن خونها آن دردها آن زخمها و بازداشتها هيچ وقت فراموش نخواهد شد و تا پرچم جمهوري اسلامي در اهتزاز است همچون لكه ننگي بر تاركش خواهد ماند اما هنوز هم ، هم از ناحیه همین مجاهدین و هم از ناحیه همین مدعیان حزب الله من برای کشورم احساس نگرانی می کنم ...


فرزندان انقلاب و فریاد یا آرمانخواهان خشمگین


«گامبی» نام حرکتی است در بازی شطرنج که طی آن با سوزاندن مهره های «خودی» گشایشی در جبهه خودی ایجاد می‌کنند تا مبارزه را بهتر پی گرفت، این اصطلاح بهترین تعریف برای امروز نیروهای حزب اللهی است. بی گمان هیچ یک از رهبران حزب الله در مخیله‌شان هم نمی‌گنجید در زمانی که حکومت یکپارچه بدست همفکرانشان در جناح راست و یا به تعبیر خودشان اصول‌گرایان باشد جایی برای آن‌ها در نظر گرفته نخواهد شد! چرا که که بنا به گفته سلیمی نمین و یا باهنر تاریخ مصرف این گروه‌ها به سر آمده. فعالان و صاحبان جریان محافظه کار که بیش از هر کس دیگری روحیات و خلقیات و طرز فکر «حزب اللهی» ها را می‌شناسند و کارکرد آن‌ها را در جریانات و شورش‌ها و حوادث به وجود آمده درزمان دولت خاتمی نیک می‌دانند و بر «بی ترمز» و خود سر بودن اینان نیز نیک واقفند؛ و با آگاهی از پشتوانه و حمایتی که از سوی بالاترین سطوح قدرت در جمهوری اسلامی و همان رهبری از این گروه‌ها می‌شود، بر این باورند که در معادلات سیاسی و هنگام نیاز، حتی همزمان با حضور نیروهای همسو در رأس نهادهای قانونی، آنچه که اکنون در بیانیه انصار حزب الله تنها به صورت هشداری ظریف و در لفافه به دولت و تمامیت محافظه کاران بیان شده دور از انتظار نخواهد بود که جنبه عملی نیز به خود بگیرد.

! عماریون ، موتورسواران سیاستمدار


حزب الله و یا انصار حزب الله دیروزاین روزها با نام «قرارگاه عمار» مجددا به صحنه آمده است و برای انتخابات ریاست جمهوری که بی شک انتخاباتی نفس گیر برای جمهوری اسلامی درتاریخ حیاتش می باشد دور خیز برداشته است اما عماریون کیستند ؟ و قرارگاه عمار چه در سر دارد و چه « قراری در این قرارگاه » قرار است گذاشته شود ؟

حال خوش


همه را دیوانه کرده بود ازبس که التماس و گریه کرده که بود که بفرستنش خط مقدم ! آخر سر مرتضی خانجانی فرمانده گردان کمیل موافقت کرده بود که بسیم چی گردان شود .
بیسیم چی که شده بود دیگر ساکت شده بود ، از یک هفته قبل از عملیات بیت المقدس پنج، روزه بود و فقط گریه می کرد .
شب دوم عملیات دیدمش همه پناه گرفتند و خوابیده بودند  روی زمین بیسیم روی کولش نبود فکر کردم تو سربالای های  کوه و تپه‌های کله قندی خسته شده و یا از ترس آن را انداخته زمین زدم توی سرش و گفتم:  بیسیم رو چیکار کردی ؟  نگاهم کرد و با دست زیر بدنش را نشان داد و گفت: « اگه من ترکش بخورم یکی دیگه بیسیم رو بر می داره ، ولی اگه بیسیم ترکش بخوره عملیات خراب می شه !
نگاش کردم فقط و به حالش غبطه خوردم ....


شهید مفقودالاثر احمد حلمی
تولد: ۱۳۵۵
شهادت:۱۳۶۷