! خون هم فروشی شد


این خونی که توسط مردم با نیات انسان دوستانه در اختیار سازمان انتقال خون قرار می گیرد، اخیراً با قیمت بالائی به بیماران نیازمند آن فروخته میشود!
این اقدام سازمان انتقال خون موجب تحمیل هزینه های سرسام آوری خصوصاً به بیماران خاص (نظیر تالاسمی) و نیز بیماران سرطانی خواهد شد.
لازم به ذکر است که برخی کشورها نظیر شماری از کشورهای حاشیه خلیج فارس، به دلایل متعدد از جمله عدم وجود حس نوع دوستی، پول پرستی زایدالوصف و ... مجبورند به منظور تهیه خون لازم برای بیماران، از حربه وعده مالی استفاده کنند و در همین راستا به کسانی که حاضر میشوند خون خود را در اختیار هموطنان بیمارشان قرار دهند مبالغ کلانی پرداخت می کنند؛ اما در کشور ایران که هنوز این عادت پسندیده اهداء خون در بین مردم رایج است و برای کمک به همنوعان و نیز به منظور حفظ سلامت خود، هیچ گاه وجهی را دریافت نمی کنند و خون خود را تنها بطور امانت به سازمان انتقال خون تحویل می دهند تا برای رفع نیازهای حیاتی هموطنان مورد استفاده قرار گیرد.
 با این حال اخیرا سازمان انتقال خون، بجای رد امانت به نیازمندان و اهداء رایگان خون به بیماران، اقدام به فروش آن به مبالغی گزاف کرده است؛ به طوری که یک لیتر پلاسما فرزیس در بیمارستان، به مبلغ 200 هزار تومان فروخته می شود! این اقدام سازمان انتقال خون که با شعار "اهداء خون، اهداء زندگی" خون را از مردم بطور رایگان دریافت می نماید، پدیده ای عجیب و قابل تأمل است.
شایان ذکر است اداره کل انتقال خون استان فارس در ذیل نامه خود به بیمارستانها، اعلام آمادگی نموده است که با سازمانهای بیمه گر به جهت تقبل بخشی از هزینه توسط ایشان جلسه مشترک برگزار نماید!
به گزارش شیرازه (+) این در حالیست که کلیه تعهدات سازمانهای بیمه گر در سطح کلان مدیریتی تعیین میشود و ادارات کل استانها به هیچ وجه در این خصوص تصمیم گیرنده نیستند؛ حتی اگر این کار در دستور بررسی توسط بیمه گران قرار بگیرد، مدت زمان مدیدی لازم است تا در این خصوص نتیجه گیری و اقدام شود و لذا این سئوال مهم باقی می ماند که بیماران نیازمند به خون، این هزینه گزاف را چگونه تأمین کنند؟
هنوز مشخص نیست این اقدام توسط سازمان انتقال خون ایران اجرائی شده و یا اداره کل انتقال خون استان فارس رأساً اقدام به آن نموده است.

سفرنامه برزیل محمود احمدی نژاد



رئیس جمهور کشورمان به محض ورود به برزیل چون کسی در پائین پلکان منتظرش نبود با نگاهی به دوردستها برای بیکرانها دست تکان داد


سپس رئیس جمهور کشورمان  با نگهبانها و امنیت پرواز فرودگاه عکسی به یادگار انداخت .


 

رئیس جمهور کشورمان  بعد همینجوری منتظر بود کف فرودگاه تا آژانس سفارت برسه ببرتش یهو کارکنان فرودگاه گفتند اون یارو کیه اونجا وایساده ؟ گفتند رئیس جمهور ایرانه ! بعد گفتند عه چه باحال بریم باهاش عکس بندازیم !(به ژست نفر نشسته دقت کنید!) .




خلاصه سفیر ایران رسید و یه موکت قرمز پهن کرد و اینجوری نام رئیس جمهور کشورمان  در فهرست گینس ثبت شد که خودش از خودش استقبال کرد


رئیس جمهور کشورمان  از بچگی از عکس تکی و استقبال خودش از خودش خوشش می اومد 



مراسم خیلی طول کشید خلاصه و نهایت رئیس جمهور کشورمان  با خلبان هواپیما بغلی هم عکس انداخت .


بازی جماعت متوهم با پیکر استاد کسایی


پنج‌شنبه‌ هفته گذشته استاد حسن کسایی، هنرمند و نوازنده‌ بی‌بدیل نی درگذشت.
مرحوم استاد کسایی وصیت کرده بودند که در تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده شوند، و از قرار معلوم سال‌هاست در تخت فولاد اصفهان به لحاظ مدیریت شهری و تکمیل شدن ظرفیت آنجا دفن میت ممنوع شده است.
پسر مرحوم کسایی نیز در مصاحبه ای البته این را عنوان کرده است و حالا از روی ملاحظه کاری بوده و یا شیطنت این ممنوعیت را «شرایط ویژه» ذکر کرده.
آن طوری که یکی از دوستانم می‌گفت البته شهرداری اصفهان و مدیریت تخت فولاد کم و بیش از وصیت آن مرحوم باخبر بوده‌اند و پس از فوت استاد به خانواده خبر می‌دهند که برای عمل به وصیت استاد اجازه‌ حاکم شرع و یا ریاست سازمان اوقاف لازم است.
در نهایت هم اجازه های لازم کسب می‌شود مضاف بر اینکه مدیریت تخت فولاد شرط می‌نماید که باید خاک‌سپاری در کمال آرامش و سکوت برگزار شود چرا که در این قبرستان که به لحاظ تاریخی جزو میراث فرهنگی است در حال بازسازی و ترمیم است و شرکت جمعیت بی شمار برای بدرقه پیکر استاد امکان تخریب برای این آرامگاه به وجود می‌آورد.
پسر مرحوم کسایی درباره این وضعیت توضیح داده است که : «باید از بین دو گزینه یکی خاک‌سپاری پدر در قطعه‌ نام‌آوران باغ رضوان با تشییع جنازه‌ای باشکوه، یا طبق وصیت در کناره مقبره تاج اصفهانی، یکی را انتخاب می‌کردیم. استاد کسایی دوست داشتند در کنار تاج اصفهانی در تکیه سیدالعراقین تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده شوند و با پی‌گیری‌های انجام شده و گرفتن مجوز متعهد شدیم که خاک‌سپاری شبانه انجام شود. به دلیل اینکه نزدیک به سی سال است که خاک‌سپاری در تخت فولاد انجام نمی‌شود و این مورد نیز استثنایی بوده و ما نیز بر اساس مقررات متعهد شدیم، پنهانی و فقط با حضور خانواده و دوستان به خاک سپرده شوند.»
نهایتاً و طبق شرط و شروط‌های گذاشته شده و با توافق خانواده و مدیریت تخت فولاد مراسم تشییع مرحوم کسایی به صورت شبانه برگزار و ایشان در محلی که وصیت نموده بودند به خاک سپرده می‌شوند.
من قصد توجیهِ دستور‌العمل عجیب و غریب مدیریت تخت فولاد را ندارم چرا که اساساً نه موضوع این یادداشت است و نه گمان دارم که دغدغه حفظ میراث فرهنگی این قدر دقیق دست کم در اصفهانی رعایت می‌شود که همین الآن کمپرسورها و بیل و کلنگ مترو دارد میدان نقش جهان را زیر و رو می‌کند! اما به هر حال آن‌ها برای خودشان دلایلی دارند. از جمله ممنوعیت مطلق دفن میت در این مکان، فراهم نبودن شرایط لازم برای تشییع، بار ترافیکی، شلوغی شهر، به وجود نیامدن توقع برای دیگرانی که اتفاقاً کم هم نیستند و یا هر دلیل دیگری. این دلایل ممکن است قانع کننده باشد یا نباشد!
موضوع من «توهم» است! من واقعاً نمی‌دانم این چه مرض و بیماری است که به جان یک عده در ایران افتاده است که متأسفانه و از قضا کم هم نیستند که اولاً دوست دارند هر چیزی را سیاسی کنند و سیاسی ببینند، و دایی جان ناپلئون وار هر چیزی را هم توطئه بدانند!
همین چند روز پیش بود که شایعه تبلیغاتی افتادن آرم پپسی در ماه بر سر زبان‌ها افتاده بود و آن‌ها یکی در بالاترین نوشته بود که حالا که همه داریم پشت بام ماه بیاییم تکلیف این حکومت را هم روشن کنیم و تکبیر بگویم و با مرگ بر رژیم کارش رو تمام کنیم!
واقعاً چرا این قدر یک عده متوهم هستند؟ چرا باید یک موضوع به نظر من تصمیم یک خانواده داغدار بین عمل به وصیت آن مرحوم یا بدرقه و حضور یک عده مثل آن آقای دوربینی و یک جماعت موبایل بدست و عاشق امضا و عکس گرفتن از این و آن تبدیل بشود به یک موضوع داغ و نهایتاً سر دربیاورد از سایت‌های حمایت از حقوق بشری!
این جماعت متوهم که احساس می‌کنند کار حکومت تمام می‌شد اگر بدرقه پیکر استاد کسایی در روز و با حضورشان انجام می‌شد در مراسم تشییع پیکر و ختم ایرج قادری که همین چند هفته پیش بود کجا بودند؟ مگرمراسم مرحوم کیومرث ملک‌مطیعی، مرحوم ذوالفنون، فریدون پور رضا و... هم شبانه برگزار شد؟  مراسم ناصر حجازی چی آن هم در تاریکی و شبانه بود ؟ چرا کار حکومت رادر مقابل بیمارستان تا استادیوم با آن جمعیت  تمام نکردن؟
 واقعاً آن کسی که میاید و می‌نویسد: «دستگاه‌های امنیتی از مراسم تشییع پیکر حسن کسایی جلوگیری کردند!» و یا «مسئولان امنیتی از ترس مجوز تشییع پیکر حسن کسایی را ندادند» بر خودش زحمت این را نداده که فقط چند دقیقه ای برود و این قضیه را تحقیق کند بعد بنویسد! اگر هدفش بقول معروف لایک خوردن در فیس‌بوک بوده و یا امتیاز گرفتن در مسخره بازی‌های بالاترینی که خوب مسئله چیز دیگری است و می‌توانست برود لخت شدن مدونا را در بالاترین پیگیری کند که مشتری بیشتری هم دارد و امتیاز بیشتری برایش می‌آورد نه این قدر رذیلانه که پیکر استاد کسایی را ملعبه امیال خودش کند و اگر هدفش چیز دیگری بوده که باید عرض کنم این راهش نیست و از مصادره اموات نه می‌تواند عنوان «روزنامه نگاری جسورانه» را از آن خودش بکند و نه دیگر کسی تره برای این افشاگری‌های این‌چنینی خورد می‌کند وقتی در سالگرد جنبش سبز چهار نفر هم تو تهران دور هم جمع نشدند، دیگر تشییع استاد کسایی که جای خود دارد!
کوتاه کلام اینکه دوستان بجای سیاست و آزاد سازی مملکت کاش چند دقیقه ای هم برای خودتان وقت بگذارید و به خودتان برسید با این حالتان من یکی که نگرانتان هستم.

چرا ما باید با اسرائیل دشمن باشیم ؟


کمپین ضد جنگ و حمایت مردم اسرائیل از مردم ایران را که یادتان نرفته؟ همه واقعیت ملت ایران و اسرائیل به نظر من در پس همان عکس‌های خانگی ایرانیان و اسرائیلی‌ها نهفته است! ملت‌ها باهم هیچ مشکلی ندارند! و اگر بخواهیم دقیق‌تر نگاه کنیم کسی شک ندارد که دشمنی غیرمنطقی ایران و اسراییل، بیشترین خسارت‌های اقتصادی و سیاسی را به ایران زده است. جدیدترین نمونه‌اش تهدیدی است که اتفاقاً وزیر دفاع ایرانی‌تبار اسراییل به تازگی مطرح کرده است. خیلی‌ها عقیده دارند که اصل مشکل آمریکا با ایران هم از همین مسئله‌ی دشمنی کور ایران با اسراییل است که موجب می‌شود اسراییل به خاطر ناامنی‌ای که از جانب ایران حس می‌کند، اجازه ندهد که رابطه‌اش با آمریکا به حالت عادی برگردد.

واقعاً مشکل اصلی ما با اسراییل چیست؟ چرا ما تنها کشور منطقه هستیم که اصولاً موجودیت اسراییل راهم قبول نداریم؟ چرا مهم‌ترین دشمنان اسراییل در دنیای عرب، مانند مصر که عملا در دهه‌ی ۶۰ میلادی وارد جنگ مستقیم با اسراییل هم شده بود، اکنون با آن رابطه‌ی دیپلماتیک دارند و ما حتی در نقشه‌ی رسمی‌مان جایی به نام اسراییل نداریم؟ چرا در ایران حرف زدن یا نوشتن درباره‌ی اسراییل بزرگ‌ترین تابو است و بدون شک باعث دردسر نویسنده یا گوینده خواهد شد؟
ادامه در صبح امروز

! هاشمی و مردانش در راهند


مروری کوتاه بر تلاش‌های روحانیت برای کسب قدرت و حذف دیگران !

تاریخ حزب جمهوری اسلامی که تنها تجربه و کارنامه‌ی حزبی روحانیون جمهوری اسلامی تا به امروز می‌باشد، به روشنی و مستند تلاش و اشتیاق روحانیت را برای انحصارطلبی و به دست گرفتن قدرت به هر نحو ممکن، روایت می‌کند.

در کشاکش انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۰ و کاندیداتوری مجدد محمد خاتمی بود که روزنامه‌ی حکومتی کیهان برای اولین بار متن نامه‌ی فاش نشده ی سید محمد حسین بهشتی خطاب به آیت الله خمینی را منتشر نمود. روزنامه‌ی کیهان و بالطبع گردانندگان اصلی آن با انتشار این نامه بیشتر سعی بر ان داشتند تا به خاتمی و هوادارانش بفهمانند که خطوط قرمز را در نظر داشته باشند وگرنه همانی را انجام خواهند داد که همپالکی‌هایشان پیش‌تر با دکتر ابوالحسن بنی صدر در کسوت مشابه وی (ریاست جمهوری) انجام داده بودند.

 در آن نامه آمده بود:… چندی است که این اندیشه در این فرزندتان و برخی برادران دیگر قوت گرفته است که اگر اداره جمهوری اسلامی به وسیله صاحبان بینش دوم را در این مقطع اصلح می‌دانید، ما به همان کارهای طلبگی خویش بپردازیم و بیش از این شاهد تلف شدن نیروها در جریان این دوگانگی فرساینده نباشیم…

قصه‌ی نامه‌ی مذکور به حمایت آیت الله خمینی از دکتر ابوالحسن بنی صدر بر می‌گردد و منظور بهشتی از صاحبان بینش اول خود وی و هاشمی رفسنجانی و باهنر و سید علی خامنه‌ای و به طور کلی شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بوده و افرادی که قائل به بینش دوم می‌باشند نیز کسانی همچون مهدی بازرگان، ابراهیم یزدی و دکتر بنی صدر بودند. بهشتی پس از آن که موارد اختلاف را در معرفت اسلامی و گزینش افراد ذکر کرده از تلاش حزب جمهوری اسلامی برای ایجاد وفاق یاد می‌کند و می‌گوید:… در منزل آقای موسوی اردبیلی آن قدر با محبت و گرمی با ایشان (دکتر ابوالحسن بنی صدر) برخورد کردیم و در حل مشکل وزیران دارایی و بازرگانی جلو رفتیم که امید داشتیم بر تفاهم افزوده شده است و هرگز باور نمی‌کردیم آقای بنی صدر سه روز بعد از این دیدار، چنین رفتاری در واقعه‌ی ۱۴ اسفند ۱۳۵۹ از خود نشان خواهند داد… (۱)

سید محمد حسینی بهشتی به عنوان دبیر کل حزب جمهوری اسلامی در تاریخ ۲۲ اسفند سال ۱۳۵۹ نامه‌ی فوق را امضا نموده است. اما با جستجو در اوراق و مدارک تاریخچه‌ی جمهوری اسلامی در همان ایام و چندی بعد، هاشمی رفسنجانی که از اعضای اصلی و صاحب نفوذ شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بود نیز نامه‌ای با همان مضمون (اختلاف حزب جمهوری اسلامی با دکتر بنی صدر) به آیت الله خمینی به عنوان «امام و رهبر و مرجع تقلید عزیز و معظم» نوشته که ورای آن که در صدر نامه کنایه‌ی «النصیحه لائمه المسلمین» را بکار برده، متن نامه نیز سرگشاده تر و صریح‌تر می‌باشد.

هاشمی رفسنجانی که در تاریخ ۲۵ اسفند سال ۱۳۵۹ یعنی سه روز پس از ارسال نامه‌ی سید محمد حسینی بهشتی این نامه را به خمینی می‌نویسد، در ابتدا مواردی را از همفکری‌های حزب جمهوری اسلامی با نظرات آیت الله خمینی یاد می‌نماید و می‌گوید: «موضع نسبتاً مکتبی امروز ما دنباله‌ی نظرات قاطع شما از اول انقلاب تا به امروز است. بعد از پیروزی، معمولاً ما مسامحه‌هایی در این گونه موارد داشتیم و جنابعالی مخالف بودید. اما نظرات شما را با تعدیل‌هایی اجرا می‌کردیم. شما اجازه‌ی ورود افراد تارک الصلوه یا متظاهر به فسق را در کارهای مهم نمی‌دادید، شما روزنامه‌ی آیندگان و… را تحریم می‌کردید، شما از حضور زنان بی‌حجاب در ادارات مانع بودید، شما از وجود موسیقی و زن بی‌حجاب در رادیو و تلویزیون جلوگیری می‌کردید. همین‌ها موارد اختلاف ما با آن‌هاست…»

هاشمی رفسنجانی به یادآوری گذشته می‌پردازد و صبغه چگونگی پیدایش حزب را برای آیت الله خمینی مرور می‌کند و می‌گوید: «ما حزب جمهوری اسلامی را با مشورت با شخص جنابعالی و گرفتن قول مساعدت و تایید غیرمستقیم – من شخصاً در مدرسه‌ علوی با شما در این باره مذاکره کردم – تاسیس کردیم و با توجه به این که قانون اساسی تعدد احزاب را پذیرفته فکر می‌کنیم یک حزب اسلامی قوی با تداوم انقلاب و حکومت اسلامی ضرورت دارد و جنابعالی هم روزهای اول در تهران و قم مکرراً تایید فرمودید… ممکن است فعلاً فراموش کرده باشید. اکنون اعتبار حزب از نفوذ شما تغذیه می‌شود – غیر مستقیم – ولی رنگ حمایت‌ها از روزهای اول کمتر شده، میل داریم لااقل در جلسات خصوصی نظر صریحی بفرمایید، هاشمی در استشاره‌ای از آیت الله خمینی می‌پرسد: »اگر مایلید ما حزب را کنار بگذاریم، ما را قانع کنید و اگر لازم می‌دانید که حزب بماند باید جور دیگری عمل شود… هاشمی رفسنجانی البته طاقت نمی‌آورد و تمام اشاره‌ها را به کنار گذاشته و صراحتاً و با لحنی عصبانی آیت الله خمینی را به تأمل و جواب وامی خواند و می‌گوید: «آیا رواست که به خاطر اجرای نظرات جنابعالی ما درگیر باشیم و متهم و جنابعالی در مقابل این‌ها موضع بی‌طرفی بگیرید؟ آیا بی‌خط بودن و آسایش طلبی را می‌پسندید؟ البته اگر مصلحت می‌دانید که مقام رهبری در همین موضع باشد و سربازان، خیر و شر جریانات را تحمل کنند ما از جان و دل حاضر به پذیرش این مصلحت هستیم ولی لااقل به خود ما بگویید آیا رواست که همه گروه دوستان ما به اضافه‌ اکثریت مدرسین و فضلای قم و ائمه‌ جمعه و جماعات و… در یک طرف اختلاف و شخص آقای بنی صدر در یک طرف و جنابعالی موضع ناصح بی‌طرف داشته باشید؟ …قبل از انتخابات ریاست جمهوری به شما عرض کردیم که بینش آقای بنی صدر مخالف بینش اسلام فقاهتی است که ما برای اجرای آن تلاش می‌کنیم و اکنون هم بر همان نظر هستیم و شما فرمودید ریاست جمهوری مقام سیاسی است و کاری دستش نیست. امروز ملاحظه می فرمایید که چگونه در کار کابینه و… می‌تواند کارشکنی کند؟»

رفسنجانی در همین نامه با آن که در صدر نامه آیت الله خمینی را «امام و رهبر و مرجع تقلید عزیز و معظم» خطاب نموده، صراحتاً وی را هشدار می‌دهد و ضمن این که عنوان می‌کند: «ما جایز نمی‌دانیم که میدان را برای حریف خالی بگذاریم و مثل بعضی از همراهان سابق قیافه‌ بی‌طرف بگیریم»، و برای خالی نبودن عریضه و رعایـت احترام شکلی در خاتمه نامه اضافه می‌کند که: «اینجانب که جنابعالی را مثل جانم دوست دارم و روی زمین کسی را صالح‌تر از شما سراغ ندارم، گاهی به ذهنم خطور می‌کند که تبلیغات و ادعاهای دیگران شما را تحت تأثیر قرار داده و قاطعیـت و صراحت لازم را که از ویژگی‌های شما در هدایت انقلاب بوده و در موارد فوق‌الذکر ضعیف‌تر از گذشته نشان می‌دهد.»

هاشمی خود بعدها اشعار می‌دارد که این نامه تقریری بوده است از نامه بهشتی و سران حزب جمهوری اسلامی که قرار بوده است برای همین مسئله در یک ملاقات دسته جمعی در بیمارستان قلب به آیت الله خمینی داده شود. اما هاشمی با دیدن حال امام و شنیدن حرف‌های ایشان منصرف شده، نامه دسته جمعی را به آیت الله خمینی نمی‌دهد، اما مطالبی را صراحتاً بیان می‌دارد.

هاشمی البته اشاره نمی‌نماید که در آن جلسه چه مطالبی را بر علیه دکتر بنی صدر گفته و آیت الله خمینی چه دفاعیاتی از وی داشته که وی از ارائه‌ نامه منصرف شده، اما می‌گوید: «وقتی نامه را ندادم و رهبران حزب از اتاق خارج شدند بازخواست کردند و نمی‌دانم با توضیحات من قانع شدند یا نه؟ و پس از آن تاریخ یاد آن تصمیم تک روانه رنجم می‌داد و سرانجام با مشاهده ادامه‌ مجادلات و احساس نیاز به انجام وظیفه» النصیحه لائمه المسلمین پس از مشورت با دوستان با نوشتن نامه‌ای دیگر و تقدیم هر دو نامه به امام از رنج ملامت وجدان راحت شدم. بخشی از مضامین این دو نامه را در یک جلسه تاریخی شفاها به خدمت امام عرض کرده بودم، در آن تاریخ امام برای رفع اختلافات یا اتمام حجت، جمعی از شخصیت‌های موثر دو طرف را به دفترشان احضار کردند و با حالت جدی و تأثر، نصایح مهمی فرمودند. من اجازه گرفتم و مطالب صریحی مطرح کردم که از طرف دوستان و به خصوص شهید بهشتی مورد تشویق و تحسین فراوان قرار گرفت. (۳)

البته شواهد حاکی از آن است هنگامی که هاشمی و همراهان (رهبران حزب جمهوری اسلامی) به بیمارستان قلب می‌روند و موضع تدافعی آیت الله خمینی را نسبت به دکتر بنی صدر می‌بینند نامه فوق را کافی نمی‌دانند و به صرف گفته و شکایت از بنی صدر بسنده می‌کنند تا این که خود وی هم نامه‌ای می‌نویسد که شرح گوشه‌هایی از آن رفت، از این که آیا نامه‌ی رهبران حزب جمهوری اسلامی مورد بازبینی مجدد قرار گرفته است یا خیر اطلاعی در دست نیست اما قطع یقین نامه مورد ویرایش مجدد قرار گرفته. در این نامه که هر پنج رهبر برجسته‌ حزب جمهوری اسلامی آن را مورد امضاء قرار داده‌اند و از به انزوا کشیده شدنشان سخت نالیده‌اند، آمده است: «… حذف حزب جمهوری اسلامی از جریانات انتخابات ریاست جمهوری که با مقدمات حساب شده‌ای پیش آمد، مخالفان را جری و امیدوار کرده، پخش شایعاتی که حاکی از خشم امام نسبت به حزب جمهوری اسلامی و به ما در چنین شرایطی اوج گرفته و هیچ چیز نبوده که بتواند کذب شایعات را ثابت کند…رهبران حزب جمهوری اسلامی در رقابت انتخاباتی ریاست جمهوری شکست روانی و معنوی سختی خوردند. دکتر بنی صدر که با آرای قابل توجهی به ریاست جمهوری رسیده از آن جا که مورد حمایت آیت الله خمینی و همچنین بیت وی نیز بوده است، خشم رهبران حزب را مضاعف‌تر می‌کند. در همین نامه به صراحت حمایت‌های آیت الله پسندیده (برادر)، سید حسین خمینی (نوه) و داماد و اعضای بیت آیت الله خمینی عنوان شده که رهبران حزب سخت از آن گلایه دارند، این در حالی بوده که شورای انقلاب به قم رفته و مقدمات انتقال آیت الله خمینی به تهران را در دستور کار داشتند و از ذکر نام هر پنج نفر جلوگیری به عمل می‌آورند که خشم امضاء کنندگان نامه آقایان بهشتی، موسوی اردبیلی، باهنر، هاشمی و خامنه‌ای را آن سان بر انگیخته که نامه‌ی فوق را این چنین به پایان می‌رسانند:»... خلاصه علائم تکرار تاریخ مشروطه به چشم می‌خورد. متجددهای شرق زده و غرب زده علی رغم تضادهای خودشان با هم، در بیرون راندن اسلام از انقلاب همدست شده‌اند... (۴)

اما چرا حزب جمهوری اسلامی با دکتر ابوالحسن بنی صدر به عنوان رئیس جمهوری این چنین به مخالفت برخاست؟ پاسخ را باید در پیشینه حزب جست!

 حزب جمهوری اسلامی توسط پنج روحانی تاسیس شد: آیـت الله سید محمد حسینی بهشتی، حجت الاسلام علی خامنه ای، آیت الله سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، حجت الاسلام باهنر و علی اکبر هاشمی رفسنجانی. گرچه هر یک از پنج نفر عضو مؤسس حزب به شهری تعلق داشتند، اما حوزه علمیه‌ قم آن‌ها را چون زنجیری به هم متصل نموده بود و پس از حادثه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و فعالیت‌های سیاسی‌شان، پیش‌تر به عنوان جامعه‌ روحانیت مبارز شناخته می‌شدند. در زمانی که تصمیم به فعالیت سیاسی گرفته می‌شود. از یک روحانی دیگر (آیت الله مهدوی کنی) نیز دعوت به عمل می‌آید که وی مخالفت می‌نماید و البته همین مخالفت بود که ایشان سال‌ها بعد در سال ۱۳۷۶ از دبیر کلی «گروه» جامعه روحانیت مبارز استعفا داد، چرا که نظرشان این بود که روحانیت نباید حزب تشکیل دهد زیرا نسبت آن با جامعه نسبت پدر و فرزند است. با تمام این اوصاف حزب جمهوری اسلامی درست در آخرین روز حیات رژیم پهلوی و فردای پیروزی انقلاب شکل می‌گیرد: «اولین چیزی که در آن شرایط به ذهن همه‌ی ما رسید خلاء تشکیلات بود... اما امام از اول نسبت به حزب بدبینی خاصی داشتند و آن را موجب تفرقه می‌دانستند. من رفتم خدمت امام [در مدرسه علوی] و مطرح کردم که همه به این نتیجه رسیده‌ایم که نقص اساسی ما نداشتن حزب است. امام گفتند بروید تشکیل بدهید. در همان روزهای اول پیروزی، تشکیل حزب اعلام شد» (۵)

حزب جمهوری اسلامی به دست آن پنج روحانی تشکیل شد و به زودی جای خود را یافت، اما هیچ گاه رسماً و علناً و به صراحت نتوانست حمایت آیت الله خمینی را از آن خود بکند.

در ساختار حزب البته افراد صاحب نفوذ غیرروحانی نیز به چشم می‌خوردند. میرحسین موسوی روشنفکر جوانی که سخت متأثر از اندیشه‌های علی شریعتی بود، فراکسیون چپ حزب را در دست داشت و در آن سوی دیگر اسدالله بادامچیان که از میان بازاریان متعصب بوده و پس از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ با دست بردن به اسلحه، به مبارزه مسلحانه برعلیه رژیم پهلوی روی آورده بود، در کنار حسن آیت که از هواداران سخت آیت الله کاشانی و مخالفان درجه یک دکتر مصدق بود، در رأس فراکسیون راست حزب بودند. جلال‌الدین فارسی نیز که در سابقه سازمانی خویش همکاری با تمام احزاب و سازمان‌های سیاسی را داشت (از سازمان مجاهدین خلق و نهضت آزادی گرفته تا جمعیت موتلفه اسلامی) از اثرگذارترین چهره‌های غیرروحانی این حزب بود. نقطه‌ی مخالفت حزب جمهوری اسلامی با دکتر بنی صدر را نیز باید در همین جا یافت.

حزب جمهوری اسلامی در اولین انتخابات ریاست جمهوری به قصد کاندیداتوری بهشتی برای فعالیت خیز بر می‌دارد که آیت الله خمینی نامزدی روحانیون برای ریاست جمهوری را منع می‌کند. حزب اولین شکست را می‌خورد! چرا که تمام محاسباتش مبنی بر به دست گرفتن کرسی ریاست جمهوری به وسیله‌ی محبوبیت بهشتی، به هم می‌ریزد.

در ثانی آن‌ها فرد غیرروحانی قدر وزنی نداشتند تا برای کاندیداتوری بفرستند. در اینجا بود که جلال‌الدین فارسی را پیشنهاد می‌دهند که سریعاً شائبه غیر ایرانی بودن وی مطرح می‌شود، دومین شکست! جلال‌الدین فارسی خود در خاطراتش در این باره می‌گوید: «به اتفاق حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی خدمت امام شرفیاب شدیم. فرمودند خدا می‌داند یا خدا شاهد است برایم فرقی نمی‌کند که شما رئیس جمهور بشوید یا آقای بنی صدر. اولین رئیس جمهور ما نباید شبه‌ای قانونی در موردش باشد.»فارسی و هاشمی که می‌بینند حتی برای آیت الله خمینی هم محرز است که بنی صدر ریاست جمهوری را در دست خواهد گرفت، انتقاد از وی را آغاز می‌کنند و سعی بر تحریک آیت الله خمینی نسبت به دکتر بنی صدر می‌نمایند:... به امام عرض کردم ما به عبدالناصر ایراد می‌گرفتیم که همسرش بدون روسری ظاهر می‌شود، هر چند پیراهن آستین بلند می‌پوشید. شما می‌دانید که همسر و مخصوصاً دختر آقای بنی صدر در پاریس از لحاظ پوشش چه وضع زننده‌ای داشته‌اند!؟ فرمودند: بالاخره هر کس یک عیبی دارد! آقای هاشمی هم یادآور شدند این ضربه بزرگی است که به حزب فرود می‌آید. اما هیچ کدام از این‌ها اثر نمی‌نماید و در کمال ناباوری هاشمی و فارسی:امام در حالی که می‌خواستند همراه ما از اتاق خارج شوند به آقای هاشمی فرمودند شما و حزب بروید با بنی صدر همکاری کنید. (۶)

حزب جمهوری اسلامی هیچ شانس دیگری نداشت و منصب اولین رئیس جمهوری را به بنی صدر سپرد و در عوض با در دست گرفتن مجلس شورای اسلامی بر اساس قانون اساسی اول جمهوری اسلامی، نخست وزیری و دولت را نیز به سیطره خویش کشیدند. دکتر بنی صدر در حالی که مصمم بود احمد سلامتیان را برای نخست وزیری معرفی نماید، حزب جمهوری اسلامی محمدعلی رجایی را پیشنهاد کرد که دکتر بنی صدر با حرکتی حساب شده و تاکتیکی حزب جمهوری اسلامی و مجلس را در سخت‌ترین تنگنای موجود گذاشت و بحران مشروعیت آن‌ها را بیش از پیش جدی کرد. پیشنهاد بعدی برای نخست وزیری سید احمد خمینی بود، و با اعلام در روزنامه‌ها بر این انتخاب اصرار داشت که پیشنهاد رندانه وی با نظر آیت الله خمینی مبنی بر منع فعالیت سیاسی و قبول مسئولیت سید احمد خمینی منتفی شد. بالاخره بنی صدر مجبور به قبول رجایی شد، اما تا به آخر در برابر نظر حزب جمهوری اسلامی و مجلس مبنی بر وزارت میرحسین موسوی بر وزارت خانه‌ امور خارجه ایستادگی کرد.

حزب جمهوری اسلامی از پای ننشست و از آن جا که تمام اجزای حاکمیت همچون مجلس شورا، دولت و قوه قضائیه را در دست داشت، عرصه را هر روز بیش از روز گذشته بر دکتر بنی صدر تنگ کرد. تنها مشکل حزب جمهوری اسلامی حمایت بی‌چون و چرای آیت الله خمینی از دکتر بنی صدر بود. به عنوان مثال در کمتر از یک ماه از عزل بنی صدر درباره وی در دیدار با اعضای انجمن اسلامی گفته بود که: «رئیس جمهور یک شخصی است پسر بنی صدر همدانی یک ملای همدان حال هم که هست از آن یال و کوپال دارها نیست و از خود مردم است.» (۷)

اما فشارها بالاخره کار خود را کرد و توطئه‌های هاشمی و بهشتی و خامنه‌ای توانست نه در بیت آیت الله خمینی که در مجلس جواب دهد و از آن جا که اکثریت مجلس در دست حزب بود در ۲۷ خرداد سال ۱۳۶۰ طرح عدم کفایت سیاسی بنی صدر با ۱۴۰ رای در مجلس شورای اسلامی مطرح و سه روز بعد در دستور مطرح و با ۱۷۷ رای مورد موافقت قرار گرفت.

در پایان کار نیز آیت الله خمینی بدون آن که هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس را مورد خطاب قرار بدهد، در پایین نامه ایشان نوشت: «پس از رای اکثریت قاطع نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی مبنی بر این که آقای ابوالحسن بنی صدر برای ریاست جمهوری ایران کفایت سیاسی ندارند، ایشان را از ریاست جمهوری اسلامی ایران عزل نمودم. اول تیر ۱۳۶۰ روح الله الموسوی الخمینی»

حزب جمهوری اسلامی و روحانیون مطرح به دورش پس از عزل بنی صدر هم البته نتوانستند روی خوش ببینند و از عزل وی نهایت استفاده را ببرند و کاندیدای اولیه خویش، بهشتی را مطرح کنند. چرا که شش روز بعد در ۷ تیر ۱۳۶۰ در حرکت بمب گذاری مقر اصلی حزب، دبیر کل خود دکتر بهشتی و بسیاری از اعضای فعال از جمله محمد منتظری را از دست دادند. پس از آن دکتر باهنر دبیر کل حزب شد. پس از ریاست جمهوری محمدعلی رجایی، باهنر عهده دار نخست وزیری شد. اما باز هم این سمت دیری نپائید و در ۸ شهریور هم رجایی و هم باهنر در بمب گذاری مشابه دیگری هر دو از دست رفتند. تا که دبیر کل جدید علی خامنه‌ای به ریاست جمهوری رسید و بالاخره نظر آیت الله خمینی مبنی بر منع روحانیون برای کسب پست ریاست جمهوری عوض شد!.

با ریاست دبیر کل جدید بر حزب جمهوری اسلامی، مهندس میرحسین موسوی نیز پست نخست وزیری را در دست گرفت. این در حالی بود که ریاست دیوان عالی کشور هم بر عهده آیت الله موسوی اردبیلی (جانشین بهشتی) قرار گرفت و مجلس هم همچنان در کف هاشمی بود. برای اولین بار بود که حزب جمهوری اسلامی تمام قوا را در دست داشت و در حال تثبیت کردن پایه‌های خویش بود که اختلاف درونی حزب در میان دو فراکسیون چپ و راست ان چنان اوج و شدت گرفت که در سال ۱۳۶۶ هاشمی رفسنجانی آن را دو حزب در یک حزب خواهد و بنا به پیشنهاد رهبران و موافقت آیت الله خمینی تعطیل شده و تومار حزب جمهوری اسلامی برای همیشه بسته شد.

تاریخ حزب جمهوری اسلامی که تنها تجربه و کارنامه‌ حزبی روحانیون جمهوری اسلامی تا به امروز می‌باشد، به روشنی و مستند تلاش و اشتیاق روحانیت را برای انحصارطلبی و به دست گرفتن قدرت به هر نحو ممکن، روایت می‌کند.

اکنون اما باز ورق برگشته است با ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد و پس از آن ریاست مجلس توسط حداد عادل و سپس علی لاریجانی و همچنین تک‌تازی‌های سپاه پاسداران روحانیت مجدداً پایه‌های قدرت خویش را متزلزل یافته است، تجربه احمدی نژاد و اختلافات وی با روحانیت سنتی روحانیت را گران آمده است و از سوی دیگر نیز اگر چه سپاه پاسداران که اکنون بر بسیاری از ارکان قدرت و ثروت ایران سیطره دارد غلام گوش به فرمان خامنه‌ای می‌باشد اما همه این باعث نمی‌شود تا روحانیت را آسوده خاطر نماید آنسان که چندی پیش آیت الله ناصرمکارم شیرازی از عدم ارتباط اعضای سپاه پاسداران با مراجع تقلید و روحانیت گلایه کرد (۸)، گرچه بعد از آن نیز به سرعت علی سعیدی نماینده خامنه‌ای در سپاه پاسداران این اختلاف را تکذیب نمود و این ارتباط را در حدی دانست که گاهاً از فرط زیاده وری ما بعضاً احساس ايجاد مزاحمت براي ايشان مي‌كنيم دانست! ۹))

اما در بدنه سپاه این اختلاف هرگز تکذیب نشده بلکه آن‌را «ناشی از وجود قرائت‌های مختلف و ناشی از تقابل آراء فقهی در احكام عبادی ‌مثل رويت هلال و مسايل قضایی و حقوقی، شكاف ناشی از تقابل نظريه حكومت در فقه شيعه، و شكاف ناشی از تقابل احكام حكومتی با برخی نظرات مديريتی و اجرایی و سياسی خارج از قدرت بروز پيدا می‌کند.»(۱۰)

اکنون و در آستانه ریاست جمهوری سال ۱۳۹۲ از یک سو روحانیت و از دیگر سو سپاه پاسداران در تدارک گرم کردن تنور انتخابات و حضور در آن می‌باشند، سپاه پاسداران در جدال انتخاب میان شهردار فعلی تهران قالیباف و حداد عادل می‌باشد گرچه در بعضی از محافل از کاندیداتوری رحیم صفوی نیز سخن به میان می‌آید و از دیگر سو نیز روحانیت سنتی کماکان از معرفی هاشمی رفسنجانی به عنوان بهترین گزینه برای «عبور از بحران» حمایت می‌کند و روحانیت افراطی نیز از «سید احمد خاتمی»، البته در میان اصلاح طلبانی همچون موسوی تبریزی و موسوی خوئینی‌ها نیز زمزمه‌هایی برای ورود به عرصه انتخابات شنیده می‌شود که هنوز بازخورد آنچنانی‌ای پیدا نکرده است.

اما با آنچه که در بالا و از پیشینه هاشمی رفسنجانی ذکر شد و از آنچه که اکنون هاشمی رفسنجانی در محافل و گروه‌ها و مجالسی همچون «باغ فشم» صحنه گردان آن می‌باشد پر بیراه نیست که حضور مجدد مردان این انحصار طلب پیر را متصور شویم.


---

 ۱روزنامه کیهان ۶/۴/۱۳۸۰۲.
۲هاشمی رفسنجانی، عبور از بحران ۱۳۷۸ – صص ۲۴ – ۲۱۳.
۳همان ص ۱۰۴.
۴همان صص ۱۸ – ۱۵۵.
۵هاشمی رفسنجانی، دوران مبارزه جمهوری اسلامی، صص ۳۳۷ – ۳۳۶۶.
۶جلال‌الدین فارسی، زوایای تاریک، حوزه هنری، صص ۵۲۰ – ۵۱۹۷.
۷امام خمینی، صحیفه‌ نور ج ۸ – ص ۳۸۴
۸کیهان ۲۸/۱/۱۳۹۱
۹ روزنامه ابتکار شماره ۲۳۰۱ - ۱۳۹۱/۰۲/۱۰

...کاش خارجی بودند


اینجا کومور نیست که کمیته امداد دلش برای آنها بسوزد ، اینجا اندونزی نیست که دولت ایران برایشان خانه سازی کند ، اینجا لبنان نیست که برای تامین معیشت آنان رهبر ایران نگران باشند .
اینجا اسلامشهر است ! درست در 18 کیلومتری ام القرای جهان اسلام ، از خیابان آذربایجان بیت رهبری که راه بیفتی دقیقا یکساعت بعدش اینجایی !
ای کاش اینها هم پاسپورت لبنانی یا کومور یا اندونزی و یا .... داشتند !






! عاقبت قهرمان ملی در جمهوری اسلامی


«شهرام امیری» یا همان قهرمان ملی جمهوری اسلامی را که یادتان هست ؟
همان مردی که زیاد نمی دانست(+) اما خودش مدعی بود که دانشمند هسته ای است و لب تاپی را به همراه دارد که حاوی اطلاعات ارزنده و مهمی است !
همان مردی که یک روز ویدئویی منتشر می نمود که در خانه امن سازمان سیا است و هم اکنون در حالی از دستشویی خانه ای دارد این ویدئو را آپلود می کند که ماموری در راهرو آن دارد قدم می زند !
همان مردی که بعد درست یک هفته بعد از آن ویدئو فیلم دیگری از او منتشر شد که بروی مبلی نشسته و اظهار داشت نه آن اظهارات صحیح نیست من برای تحصیل به آمریکا آمده ام!
انتشار ویدئوها آنقدر ادامه یافت که نهایتا واکنش هیلاری کلینتون را برانگیخت که:«او میهمان ما بوده است با اراده خودش به آمریکا آمده و است و با اراده خودش می تواند این خاک را هر زمان خواست ترک نماید .»
نهایتا در 22 تیرماه 1389ماموران محلی اف بی آی  برای وی از محل اقامتش یک تاکسی می گیرند و وی به سفارت پاکستان (دفتر حافظ منافع جمهوری اسلامی ایران در آمریکا) رفته و دو روز بعد به ایران بازگشت .
در ایران او از سوی مقامات جمهوری اسلامی مورد استقبال قرار گرفت ، حلقه گل برگردنش آویختند و «قهرمان ملی» نام گرفت .
امیری چند روزی خوراک دستگاههای تبلیغاتی و رسانه ای جمهوری اسلامی بود و مدام به رادیو و تلویزیون آورده می شد و داستانهای محیرالعقولی از چگونگی فرارش از خانه تحت حفاظت ماموران امنیتی آمریکایی در خاک آمریکا تعریف می کرد .
گرچه بسیاری از همان ابتدا با دیده شک و تردید به این داستان غیرقابل باور نگاه می کردند اما «حیدرمصلحی» وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی این اقدام را "نشانه اقتدار و اشراف اطلاعاتی در قلب دشمن نامبرد و بازگشت وی را به خاک کشور محصول رشادت این «قهرمان ملی» و سربازان گمنام امام زمان دانست ."
چند ماهی از شهرام امیری خبری نبود تا که یکباره در اسفندماه 1389 خانواده وی اعلام کردند :"شهرام امیری در بازداشت است!" (+)
خبر به سرعت در رسانه های داخلی و خارجی منتشر شد و مسئولین قضایی و امنیتی آنرا بارها تائید و تکذیب کردند (+)  تا اینکه سرانجام سعید جلیلی درباره شهرام امیری گفت که او در جریان یک سفر خارجی ربوده شد و یک سال را خارج از مرزهای ایران گذراند. بعد او برگشت و حالا ما داریم از او تحقیق می‌کنیم که چه اتفاقی برایش افتاده. وی در آن  گفت‌وگو که با خبرنگار اشپیگل انجام شده است در برابر سئوال خبرنگار که رسانه‌های بین‌المللی گفته‌اند آقای امیری بازداشت شده است و در خواست کرد که اگر او آزاد است، با اشپیگل مصاحبه کند، پاسخ داد «شهرام امیری پس از بازگشت به تهران، یک کنفرانس مطبوعاتی گذاشت، شما هم به جای مصاحبه مجدد، بروید ببینید در یک سالی که او در آمریکا بوده، چه اتفاقی افتاده است این تحقیق حق مسلم ماست !».(+)
اکنون این تحقیق که به گفته جلیلی حق مسلم دولت ایران بوده است ظاهرا با گذشت بیش از بیست ماه بازداشت انفرادی و شکنجه و... به پایان رسیده است .
و عاقبت این تحقیق از قهرمان ملی کشور برابر بوده است با « دهسال زندان و پنج سال تبعید »!
اتهامات شهرام امیری که در شعبه هفتم دادگاه نظامی تهران بصورت غیر علنی و عمدتا در خارج از وقت اداری برگزار شده دایر است بر : « تماس و برقراری ارتباط مجرمانه با کشورهای متخاصم و اقدام علیه امنیت ملی و دراختیار گذاردن اطلاعات طبقه بندی شده به دشمن» ، اکنون همان شعبه حکم وی را صادر کرده است : دهسال زندان با احتساب دوران بازداشت و پنج سال تبعید به شهرستان خاش ! .
خانواده شهرام امیری سال گذشته به خبرنگار ایران بریفینگ گفته بودند که : « ابتدا مقامهای قضایی او را در یک خانه امنی در شرق تهران نگهداری می نمودند که دو بار نیز اجازه یافته بودند در آن مدت در آخر هفته با وی در یک مجتمع تفریحی فرهنگی به نام طلائیه دیدار داشته باشند .»
آنزمان به خانواده امیری گفته شده بود که :« هدف از این نگهداری حفاظت از جان شهرام امیری در برابر خطراتی است که نیروهای امنیتی احساس نموده اند جان وی را تهدید می نماید » . اما این رویه  از پایان مهرماه همان سال متوقف  و بعدها آنها متوجه می شوند که وی در زندان حشمتیه تهران و در سلول انفرادی نگهداری و زیر بازجوئی می باشد .
امیری در خلال آن پنج ماه بازداشت آنطور که ایران بریفینگ خبر یافته بود مورد شکنجه‌های روحی و جسمی قرار گرفته و در طی آن مدت نیز یکبار به دلیل فشارهای وارده مدت یک هفته در بیمارستان ۵۰۴ ارتش در تهران بستری بوده است .
یکی از بستگان شهرام امیری دوازدهم اسفند ماه 1389به خبرنگار ایران بریفینگ گفته بود : « ما در تمام این مدت از او بی‌خبر و بی‌اطلاع بوده ایم و فقط چند بار و آنهم کوتاه به مناسبتهای مختلف مذهبی که آخرینش تولد حضرت رسول بود اوبا ما تلفنی سخن گفت و اعلام کرد حالش خوب است و بازجوئی‌هایش در حال اتمام است .»
وی اعلام کرد که در برابر مراجعات بی‌شماری که به دادسرای نظامی تهران و همچنین سازمان حفاظت اطلاعات ارتش و دفتر پیگیری وزارت اطلاعات داشته ایم هیچ مرجعی جواب قانع کننده‌ای به ما نمی دهند و ما تنها از طریق تماس یکی از مسئولان پرونده‌اش متوجه شدیم که وی را قرار است دیروز به دادسرای نظامی بیاورند که قاضی پرونده موافقت نمود فقط دقایقی او را در اتاق دادگاه ببینیم .
ایشان وضعیت نسبی و ظاهری امیری را نگران کننده اعلام کردند و گفتند :« بشدت لاغر شده بود و رنگ و روی او و صحبت کردنش گرچه خود اظهار می داشت حالش خوب است و همه چیز عادی است اما نشان از آن داشت که روزهای سختی را گذرانده است .»
ایشان همچنین اظهار داشتند در طی این مدت دوبار ماموران وزارت اطلاعات و عملیات سازمان قضایی نیروهای مسلح خانه شهرام امیری را بازرسی کرده اند، بار اول مربوط می شود به همان روزهای ابتدایی که او را به قول خودشان به خانه امن برده بودند و بار دوم نیز حدود دوماه پیش بوده است که در یکبار آن پس از رویت حکم بازرسی منزل از اتهامات وی باخبر شدیم ، در طی این بازرسیها حدودا هر چیزی که در خانه و اتاق او مربوط به وی می شد حتی روزنامه و مجلاتی که در اتاقش بود را ماموران با خود برده اند .(+)
اما اکنون ظاهرا فشارها از روی وی برداشته شده است چرا که روز گذشته 4 خرداد 1391 یکی از بستگان وی به خبرنگار «صبح امروز» گفته است : «از عید امسال ملاقاتش آزاد شده و هر هفته می‌شود به ملاقاتش رفت و یک روز در میان هم به مدت پنج دقیقه اجازه تماس تلفنی دارد، قرار بود قاضی پرونده برای عید امسال به وی پنج روز مرخصی بدهد که بعد‌ها اعلام شد مورد موافقت قرار نگرفته اما روز سال تحویل به همراه یک مأمور وی موفق شد در کنار خانواده‌اش باشد.»
این عضو خانواده شهرام امیری در پایان اضافه نموده است که: «شهرام با پای خودش و با رضایت خودش به ایران برگشته است ماهم هنوز نمی‌دانیم او خودش به آمریکا رفته و یا دزدیده شده است اما این را همه می‌دانیم که با پای خودش به ایران برگشته و آن گونه هم مورد استقبال قرار گرفت و لقب قهرمان ملی هم به او دادند توقع ما از مسئولان این نبود که با خوابیدن سرو صدا‌ها به سراغش بیایند و بازداشتش کنند، ما هنوز هم نمی‌دانیم به فرزندان خردسالش چه جواب قانع کننده‌ای بدهیم وقتی می‌پرسند چرا بابا خانه نیست؟»(+)
اینکه چرا شهرام امیری در خانه نیست البته جواب مشکلی است! اما او نه اولین هست نه آخرین ، او نمونه هزاران فرد فرصت طلب و جویای نام و نان است که همه آمال و آرزوهایشان را در زندگی درغرب یا حادثه و ماجرا می دانند ، امیری جوانی که در هرج و مرج و نبود شایسته سالاری در سیستم ایران در جوانی به همه چیز دست یافت اما زیاده خواهی اش مانع از عاقبت خوشی برای وی شد ، او گمان میکرد که در خارج از کشور هم می تواند با چرب زبانی و تملق و زیاده گویی و دروغ به همه چیز برسد و از فقدان اطلاعات کافی آمریکائیها از شرایط موجود در ایران نیز مطلع بود و همین امر به او کمک کرد که دستگاههای امنیتی آمریکا را تاحدودی فریب دهد .
حالا او چوب  دروغپردازی و زیاده خواهی هایش را دارد می خورد  او از اعتماد همه سوءاستفاده نمود از اعتماد جمهوری اسلامی به وی گرفته تا آمریکائی ها و عاقبت نیز این بادکنک توسط همان کسانی که روزگاری او را بادکرده بودند ترکید !