! هاشمی و مردانش در راهند


مروری کوتاه بر تلاش‌های روحانیت برای کسب قدرت و حذف دیگران !

تاریخ حزب جمهوری اسلامی که تنها تجربه و کارنامه‌ی حزبی روحانیون جمهوری اسلامی تا به امروز می‌باشد، به روشنی و مستند تلاش و اشتیاق روحانیت را برای انحصارطلبی و به دست گرفتن قدرت به هر نحو ممکن، روایت می‌کند.

در کشاکش انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۰ و کاندیداتوری مجدد محمد خاتمی بود که روزنامه‌ی حکومتی کیهان برای اولین بار متن نامه‌ی فاش نشده ی سید محمد حسین بهشتی خطاب به آیت الله خمینی را منتشر نمود. روزنامه‌ی کیهان و بالطبع گردانندگان اصلی آن با انتشار این نامه بیشتر سعی بر ان داشتند تا به خاتمی و هوادارانش بفهمانند که خطوط قرمز را در نظر داشته باشند وگرنه همانی را انجام خواهند داد که همپالکی‌هایشان پیش‌تر با دکتر ابوالحسن بنی صدر در کسوت مشابه وی (ریاست جمهوری) انجام داده بودند.

 در آن نامه آمده بود:… چندی است که این اندیشه در این فرزندتان و برخی برادران دیگر قوت گرفته است که اگر اداره جمهوری اسلامی به وسیله صاحبان بینش دوم را در این مقطع اصلح می‌دانید، ما به همان کارهای طلبگی خویش بپردازیم و بیش از این شاهد تلف شدن نیروها در جریان این دوگانگی فرساینده نباشیم…

قصه‌ی نامه‌ی مذکور به حمایت آیت الله خمینی از دکتر ابوالحسن بنی صدر بر می‌گردد و منظور بهشتی از صاحبان بینش اول خود وی و هاشمی رفسنجانی و باهنر و سید علی خامنه‌ای و به طور کلی شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بوده و افرادی که قائل به بینش دوم می‌باشند نیز کسانی همچون مهدی بازرگان، ابراهیم یزدی و دکتر بنی صدر بودند. بهشتی پس از آن که موارد اختلاف را در معرفت اسلامی و گزینش افراد ذکر کرده از تلاش حزب جمهوری اسلامی برای ایجاد وفاق یاد می‌کند و می‌گوید:… در منزل آقای موسوی اردبیلی آن قدر با محبت و گرمی با ایشان (دکتر ابوالحسن بنی صدر) برخورد کردیم و در حل مشکل وزیران دارایی و بازرگانی جلو رفتیم که امید داشتیم بر تفاهم افزوده شده است و هرگز باور نمی‌کردیم آقای بنی صدر سه روز بعد از این دیدار، چنین رفتاری در واقعه‌ی ۱۴ اسفند ۱۳۵۹ از خود نشان خواهند داد… (۱)

سید محمد حسینی بهشتی به عنوان دبیر کل حزب جمهوری اسلامی در تاریخ ۲۲ اسفند سال ۱۳۵۹ نامه‌ی فوق را امضا نموده است. اما با جستجو در اوراق و مدارک تاریخچه‌ی جمهوری اسلامی در همان ایام و چندی بعد، هاشمی رفسنجانی که از اعضای اصلی و صاحب نفوذ شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بود نیز نامه‌ای با همان مضمون (اختلاف حزب جمهوری اسلامی با دکتر بنی صدر) به آیت الله خمینی به عنوان «امام و رهبر و مرجع تقلید عزیز و معظم» نوشته که ورای آن که در صدر نامه کنایه‌ی «النصیحه لائمه المسلمین» را بکار برده، متن نامه نیز سرگشاده تر و صریح‌تر می‌باشد.

هاشمی رفسنجانی که در تاریخ ۲۵ اسفند سال ۱۳۵۹ یعنی سه روز پس از ارسال نامه‌ی سید محمد حسینی بهشتی این نامه را به خمینی می‌نویسد، در ابتدا مواردی را از همفکری‌های حزب جمهوری اسلامی با نظرات آیت الله خمینی یاد می‌نماید و می‌گوید: «موضع نسبتاً مکتبی امروز ما دنباله‌ی نظرات قاطع شما از اول انقلاب تا به امروز است. بعد از پیروزی، معمولاً ما مسامحه‌هایی در این گونه موارد داشتیم و جنابعالی مخالف بودید. اما نظرات شما را با تعدیل‌هایی اجرا می‌کردیم. شما اجازه‌ی ورود افراد تارک الصلوه یا متظاهر به فسق را در کارهای مهم نمی‌دادید، شما روزنامه‌ی آیندگان و… را تحریم می‌کردید، شما از حضور زنان بی‌حجاب در ادارات مانع بودید، شما از وجود موسیقی و زن بی‌حجاب در رادیو و تلویزیون جلوگیری می‌کردید. همین‌ها موارد اختلاف ما با آن‌هاست…»

هاشمی رفسنجانی به یادآوری گذشته می‌پردازد و صبغه چگونگی پیدایش حزب را برای آیت الله خمینی مرور می‌کند و می‌گوید: «ما حزب جمهوری اسلامی را با مشورت با شخص جنابعالی و گرفتن قول مساعدت و تایید غیرمستقیم – من شخصاً در مدرسه‌ علوی با شما در این باره مذاکره کردم – تاسیس کردیم و با توجه به این که قانون اساسی تعدد احزاب را پذیرفته فکر می‌کنیم یک حزب اسلامی قوی با تداوم انقلاب و حکومت اسلامی ضرورت دارد و جنابعالی هم روزهای اول در تهران و قم مکرراً تایید فرمودید… ممکن است فعلاً فراموش کرده باشید. اکنون اعتبار حزب از نفوذ شما تغذیه می‌شود – غیر مستقیم – ولی رنگ حمایت‌ها از روزهای اول کمتر شده، میل داریم لااقل در جلسات خصوصی نظر صریحی بفرمایید، هاشمی در استشاره‌ای از آیت الله خمینی می‌پرسد: »اگر مایلید ما حزب را کنار بگذاریم، ما را قانع کنید و اگر لازم می‌دانید که حزب بماند باید جور دیگری عمل شود… هاشمی رفسنجانی البته طاقت نمی‌آورد و تمام اشاره‌ها را به کنار گذاشته و صراحتاً و با لحنی عصبانی آیت الله خمینی را به تأمل و جواب وامی خواند و می‌گوید: «آیا رواست که به خاطر اجرای نظرات جنابعالی ما درگیر باشیم و متهم و جنابعالی در مقابل این‌ها موضع بی‌طرفی بگیرید؟ آیا بی‌خط بودن و آسایش طلبی را می‌پسندید؟ البته اگر مصلحت می‌دانید که مقام رهبری در همین موضع باشد و سربازان، خیر و شر جریانات را تحمل کنند ما از جان و دل حاضر به پذیرش این مصلحت هستیم ولی لااقل به خود ما بگویید آیا رواست که همه گروه دوستان ما به اضافه‌ اکثریت مدرسین و فضلای قم و ائمه‌ جمعه و جماعات و… در یک طرف اختلاف و شخص آقای بنی صدر در یک طرف و جنابعالی موضع ناصح بی‌طرف داشته باشید؟ …قبل از انتخابات ریاست جمهوری به شما عرض کردیم که بینش آقای بنی صدر مخالف بینش اسلام فقاهتی است که ما برای اجرای آن تلاش می‌کنیم و اکنون هم بر همان نظر هستیم و شما فرمودید ریاست جمهوری مقام سیاسی است و کاری دستش نیست. امروز ملاحظه می فرمایید که چگونه در کار کابینه و… می‌تواند کارشکنی کند؟»

رفسنجانی در همین نامه با آن که در صدر نامه آیت الله خمینی را «امام و رهبر و مرجع تقلید عزیز و معظم» خطاب نموده، صراحتاً وی را هشدار می‌دهد و ضمن این که عنوان می‌کند: «ما جایز نمی‌دانیم که میدان را برای حریف خالی بگذاریم و مثل بعضی از همراهان سابق قیافه‌ بی‌طرف بگیریم»، و برای خالی نبودن عریضه و رعایـت احترام شکلی در خاتمه نامه اضافه می‌کند که: «اینجانب که جنابعالی را مثل جانم دوست دارم و روی زمین کسی را صالح‌تر از شما سراغ ندارم، گاهی به ذهنم خطور می‌کند که تبلیغات و ادعاهای دیگران شما را تحت تأثیر قرار داده و قاطعیـت و صراحت لازم را که از ویژگی‌های شما در هدایت انقلاب بوده و در موارد فوق‌الذکر ضعیف‌تر از گذشته نشان می‌دهد.»

هاشمی خود بعدها اشعار می‌دارد که این نامه تقریری بوده است از نامه بهشتی و سران حزب جمهوری اسلامی که قرار بوده است برای همین مسئله در یک ملاقات دسته جمعی در بیمارستان قلب به آیت الله خمینی داده شود. اما هاشمی با دیدن حال امام و شنیدن حرف‌های ایشان منصرف شده، نامه دسته جمعی را به آیت الله خمینی نمی‌دهد، اما مطالبی را صراحتاً بیان می‌دارد.

هاشمی البته اشاره نمی‌نماید که در آن جلسه چه مطالبی را بر علیه دکتر بنی صدر گفته و آیت الله خمینی چه دفاعیاتی از وی داشته که وی از ارائه‌ نامه منصرف شده، اما می‌گوید: «وقتی نامه را ندادم و رهبران حزب از اتاق خارج شدند بازخواست کردند و نمی‌دانم با توضیحات من قانع شدند یا نه؟ و پس از آن تاریخ یاد آن تصمیم تک روانه رنجم می‌داد و سرانجام با مشاهده ادامه‌ مجادلات و احساس نیاز به انجام وظیفه» النصیحه لائمه المسلمین پس از مشورت با دوستان با نوشتن نامه‌ای دیگر و تقدیم هر دو نامه به امام از رنج ملامت وجدان راحت شدم. بخشی از مضامین این دو نامه را در یک جلسه تاریخی شفاها به خدمت امام عرض کرده بودم، در آن تاریخ امام برای رفع اختلافات یا اتمام حجت، جمعی از شخصیت‌های موثر دو طرف را به دفترشان احضار کردند و با حالت جدی و تأثر، نصایح مهمی فرمودند. من اجازه گرفتم و مطالب صریحی مطرح کردم که از طرف دوستان و به خصوص شهید بهشتی مورد تشویق و تحسین فراوان قرار گرفت. (۳)

البته شواهد حاکی از آن است هنگامی که هاشمی و همراهان (رهبران حزب جمهوری اسلامی) به بیمارستان قلب می‌روند و موضع تدافعی آیت الله خمینی را نسبت به دکتر بنی صدر می‌بینند نامه فوق را کافی نمی‌دانند و به صرف گفته و شکایت از بنی صدر بسنده می‌کنند تا این که خود وی هم نامه‌ای می‌نویسد که شرح گوشه‌هایی از آن رفت، از این که آیا نامه‌ی رهبران حزب جمهوری اسلامی مورد بازبینی مجدد قرار گرفته است یا خیر اطلاعی در دست نیست اما قطع یقین نامه مورد ویرایش مجدد قرار گرفته. در این نامه که هر پنج رهبر برجسته‌ حزب جمهوری اسلامی آن را مورد امضاء قرار داده‌اند و از به انزوا کشیده شدنشان سخت نالیده‌اند، آمده است: «… حذف حزب جمهوری اسلامی از جریانات انتخابات ریاست جمهوری که با مقدمات حساب شده‌ای پیش آمد، مخالفان را جری و امیدوار کرده، پخش شایعاتی که حاکی از خشم امام نسبت به حزب جمهوری اسلامی و به ما در چنین شرایطی اوج گرفته و هیچ چیز نبوده که بتواند کذب شایعات را ثابت کند…رهبران حزب جمهوری اسلامی در رقابت انتخاباتی ریاست جمهوری شکست روانی و معنوی سختی خوردند. دکتر بنی صدر که با آرای قابل توجهی به ریاست جمهوری رسیده از آن جا که مورد حمایت آیت الله خمینی و همچنین بیت وی نیز بوده است، خشم رهبران حزب را مضاعف‌تر می‌کند. در همین نامه به صراحت حمایت‌های آیت الله پسندیده (برادر)، سید حسین خمینی (نوه) و داماد و اعضای بیت آیت الله خمینی عنوان شده که رهبران حزب سخت از آن گلایه دارند، این در حالی بوده که شورای انقلاب به قم رفته و مقدمات انتقال آیت الله خمینی به تهران را در دستور کار داشتند و از ذکر نام هر پنج نفر جلوگیری به عمل می‌آورند که خشم امضاء کنندگان نامه آقایان بهشتی، موسوی اردبیلی، باهنر، هاشمی و خامنه‌ای را آن سان بر انگیخته که نامه‌ی فوق را این چنین به پایان می‌رسانند:»... خلاصه علائم تکرار تاریخ مشروطه به چشم می‌خورد. متجددهای شرق زده و غرب زده علی رغم تضادهای خودشان با هم، در بیرون راندن اسلام از انقلاب همدست شده‌اند... (۴)

اما چرا حزب جمهوری اسلامی با دکتر ابوالحسن بنی صدر به عنوان رئیس جمهوری این چنین به مخالفت برخاست؟ پاسخ را باید در پیشینه حزب جست!

 حزب جمهوری اسلامی توسط پنج روحانی تاسیس شد: آیـت الله سید محمد حسینی بهشتی، حجت الاسلام علی خامنه ای، آیت الله سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، حجت الاسلام باهنر و علی اکبر هاشمی رفسنجانی. گرچه هر یک از پنج نفر عضو مؤسس حزب به شهری تعلق داشتند، اما حوزه علمیه‌ قم آن‌ها را چون زنجیری به هم متصل نموده بود و پس از حادثه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و فعالیت‌های سیاسی‌شان، پیش‌تر به عنوان جامعه‌ روحانیت مبارز شناخته می‌شدند. در زمانی که تصمیم به فعالیت سیاسی گرفته می‌شود. از یک روحانی دیگر (آیت الله مهدوی کنی) نیز دعوت به عمل می‌آید که وی مخالفت می‌نماید و البته همین مخالفت بود که ایشان سال‌ها بعد در سال ۱۳۷۶ از دبیر کلی «گروه» جامعه روحانیت مبارز استعفا داد، چرا که نظرشان این بود که روحانیت نباید حزب تشکیل دهد زیرا نسبت آن با جامعه نسبت پدر و فرزند است. با تمام این اوصاف حزب جمهوری اسلامی درست در آخرین روز حیات رژیم پهلوی و فردای پیروزی انقلاب شکل می‌گیرد: «اولین چیزی که در آن شرایط به ذهن همه‌ی ما رسید خلاء تشکیلات بود... اما امام از اول نسبت به حزب بدبینی خاصی داشتند و آن را موجب تفرقه می‌دانستند. من رفتم خدمت امام [در مدرسه علوی] و مطرح کردم که همه به این نتیجه رسیده‌ایم که نقص اساسی ما نداشتن حزب است. امام گفتند بروید تشکیل بدهید. در همان روزهای اول پیروزی، تشکیل حزب اعلام شد» (۵)

حزب جمهوری اسلامی به دست آن پنج روحانی تشکیل شد و به زودی جای خود را یافت، اما هیچ گاه رسماً و علناً و به صراحت نتوانست حمایت آیت الله خمینی را از آن خود بکند.

در ساختار حزب البته افراد صاحب نفوذ غیرروحانی نیز به چشم می‌خوردند. میرحسین موسوی روشنفکر جوانی که سخت متأثر از اندیشه‌های علی شریعتی بود، فراکسیون چپ حزب را در دست داشت و در آن سوی دیگر اسدالله بادامچیان که از میان بازاریان متعصب بوده و پس از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ با دست بردن به اسلحه، به مبارزه مسلحانه برعلیه رژیم پهلوی روی آورده بود، در کنار حسن آیت که از هواداران سخت آیت الله کاشانی و مخالفان درجه یک دکتر مصدق بود، در رأس فراکسیون راست حزب بودند. جلال‌الدین فارسی نیز که در سابقه سازمانی خویش همکاری با تمام احزاب و سازمان‌های سیاسی را داشت (از سازمان مجاهدین خلق و نهضت آزادی گرفته تا جمعیت موتلفه اسلامی) از اثرگذارترین چهره‌های غیرروحانی این حزب بود. نقطه‌ی مخالفت حزب جمهوری اسلامی با دکتر بنی صدر را نیز باید در همین جا یافت.

حزب جمهوری اسلامی در اولین انتخابات ریاست جمهوری به قصد کاندیداتوری بهشتی برای فعالیت خیز بر می‌دارد که آیت الله خمینی نامزدی روحانیون برای ریاست جمهوری را منع می‌کند. حزب اولین شکست را می‌خورد! چرا که تمام محاسباتش مبنی بر به دست گرفتن کرسی ریاست جمهوری به وسیله‌ی محبوبیت بهشتی، به هم می‌ریزد.

در ثانی آن‌ها فرد غیرروحانی قدر وزنی نداشتند تا برای کاندیداتوری بفرستند. در اینجا بود که جلال‌الدین فارسی را پیشنهاد می‌دهند که سریعاً شائبه غیر ایرانی بودن وی مطرح می‌شود، دومین شکست! جلال‌الدین فارسی خود در خاطراتش در این باره می‌گوید: «به اتفاق حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی خدمت امام شرفیاب شدیم. فرمودند خدا می‌داند یا خدا شاهد است برایم فرقی نمی‌کند که شما رئیس جمهور بشوید یا آقای بنی صدر. اولین رئیس جمهور ما نباید شبه‌ای قانونی در موردش باشد.»فارسی و هاشمی که می‌بینند حتی برای آیت الله خمینی هم محرز است که بنی صدر ریاست جمهوری را در دست خواهد گرفت، انتقاد از وی را آغاز می‌کنند و سعی بر تحریک آیت الله خمینی نسبت به دکتر بنی صدر می‌نمایند:... به امام عرض کردم ما به عبدالناصر ایراد می‌گرفتیم که همسرش بدون روسری ظاهر می‌شود، هر چند پیراهن آستین بلند می‌پوشید. شما می‌دانید که همسر و مخصوصاً دختر آقای بنی صدر در پاریس از لحاظ پوشش چه وضع زننده‌ای داشته‌اند!؟ فرمودند: بالاخره هر کس یک عیبی دارد! آقای هاشمی هم یادآور شدند این ضربه بزرگی است که به حزب فرود می‌آید. اما هیچ کدام از این‌ها اثر نمی‌نماید و در کمال ناباوری هاشمی و فارسی:امام در حالی که می‌خواستند همراه ما از اتاق خارج شوند به آقای هاشمی فرمودند شما و حزب بروید با بنی صدر همکاری کنید. (۶)

حزب جمهوری اسلامی هیچ شانس دیگری نداشت و منصب اولین رئیس جمهوری را به بنی صدر سپرد و در عوض با در دست گرفتن مجلس شورای اسلامی بر اساس قانون اساسی اول جمهوری اسلامی، نخست وزیری و دولت را نیز به سیطره خویش کشیدند. دکتر بنی صدر در حالی که مصمم بود احمد سلامتیان را برای نخست وزیری معرفی نماید، حزب جمهوری اسلامی محمدعلی رجایی را پیشنهاد کرد که دکتر بنی صدر با حرکتی حساب شده و تاکتیکی حزب جمهوری اسلامی و مجلس را در سخت‌ترین تنگنای موجود گذاشت و بحران مشروعیت آن‌ها را بیش از پیش جدی کرد. پیشنهاد بعدی برای نخست وزیری سید احمد خمینی بود، و با اعلام در روزنامه‌ها بر این انتخاب اصرار داشت که پیشنهاد رندانه وی با نظر آیت الله خمینی مبنی بر منع فعالیت سیاسی و قبول مسئولیت سید احمد خمینی منتفی شد. بالاخره بنی صدر مجبور به قبول رجایی شد، اما تا به آخر در برابر نظر حزب جمهوری اسلامی و مجلس مبنی بر وزارت میرحسین موسوی بر وزارت خانه‌ امور خارجه ایستادگی کرد.

حزب جمهوری اسلامی از پای ننشست و از آن جا که تمام اجزای حاکمیت همچون مجلس شورا، دولت و قوه قضائیه را در دست داشت، عرصه را هر روز بیش از روز گذشته بر دکتر بنی صدر تنگ کرد. تنها مشکل حزب جمهوری اسلامی حمایت بی‌چون و چرای آیت الله خمینی از دکتر بنی صدر بود. به عنوان مثال در کمتر از یک ماه از عزل بنی صدر درباره وی در دیدار با اعضای انجمن اسلامی گفته بود که: «رئیس جمهور یک شخصی است پسر بنی صدر همدانی یک ملای همدان حال هم که هست از آن یال و کوپال دارها نیست و از خود مردم است.» (۷)

اما فشارها بالاخره کار خود را کرد و توطئه‌های هاشمی و بهشتی و خامنه‌ای توانست نه در بیت آیت الله خمینی که در مجلس جواب دهد و از آن جا که اکثریت مجلس در دست حزب بود در ۲۷ خرداد سال ۱۳۶۰ طرح عدم کفایت سیاسی بنی صدر با ۱۴۰ رای در مجلس شورای اسلامی مطرح و سه روز بعد در دستور مطرح و با ۱۷۷ رای مورد موافقت قرار گرفت.

در پایان کار نیز آیت الله خمینی بدون آن که هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس را مورد خطاب قرار بدهد، در پایین نامه ایشان نوشت: «پس از رای اکثریت قاطع نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی مبنی بر این که آقای ابوالحسن بنی صدر برای ریاست جمهوری ایران کفایت سیاسی ندارند، ایشان را از ریاست جمهوری اسلامی ایران عزل نمودم. اول تیر ۱۳۶۰ روح الله الموسوی الخمینی»

حزب جمهوری اسلامی و روحانیون مطرح به دورش پس از عزل بنی صدر هم البته نتوانستند روی خوش ببینند و از عزل وی نهایت استفاده را ببرند و کاندیدای اولیه خویش، بهشتی را مطرح کنند. چرا که شش روز بعد در ۷ تیر ۱۳۶۰ در حرکت بمب گذاری مقر اصلی حزب، دبیر کل خود دکتر بهشتی و بسیاری از اعضای فعال از جمله محمد منتظری را از دست دادند. پس از آن دکتر باهنر دبیر کل حزب شد. پس از ریاست جمهوری محمدعلی رجایی، باهنر عهده دار نخست وزیری شد. اما باز هم این سمت دیری نپائید و در ۸ شهریور هم رجایی و هم باهنر در بمب گذاری مشابه دیگری هر دو از دست رفتند. تا که دبیر کل جدید علی خامنه‌ای به ریاست جمهوری رسید و بالاخره نظر آیت الله خمینی مبنی بر منع روحانیون برای کسب پست ریاست جمهوری عوض شد!.

با ریاست دبیر کل جدید بر حزب جمهوری اسلامی، مهندس میرحسین موسوی نیز پست نخست وزیری را در دست گرفت. این در حالی بود که ریاست دیوان عالی کشور هم بر عهده آیت الله موسوی اردبیلی (جانشین بهشتی) قرار گرفت و مجلس هم همچنان در کف هاشمی بود. برای اولین بار بود که حزب جمهوری اسلامی تمام قوا را در دست داشت و در حال تثبیت کردن پایه‌های خویش بود که اختلاف درونی حزب در میان دو فراکسیون چپ و راست ان چنان اوج و شدت گرفت که در سال ۱۳۶۶ هاشمی رفسنجانی آن را دو حزب در یک حزب خواهد و بنا به پیشنهاد رهبران و موافقت آیت الله خمینی تعطیل شده و تومار حزب جمهوری اسلامی برای همیشه بسته شد.

تاریخ حزب جمهوری اسلامی که تنها تجربه و کارنامه‌ حزبی روحانیون جمهوری اسلامی تا به امروز می‌باشد، به روشنی و مستند تلاش و اشتیاق روحانیت را برای انحصارطلبی و به دست گرفتن قدرت به هر نحو ممکن، روایت می‌کند.

اکنون اما باز ورق برگشته است با ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد و پس از آن ریاست مجلس توسط حداد عادل و سپس علی لاریجانی و همچنین تک‌تازی‌های سپاه پاسداران روحانیت مجدداً پایه‌های قدرت خویش را متزلزل یافته است، تجربه احمدی نژاد و اختلافات وی با روحانیت سنتی روحانیت را گران آمده است و از سوی دیگر نیز اگر چه سپاه پاسداران که اکنون بر بسیاری از ارکان قدرت و ثروت ایران سیطره دارد غلام گوش به فرمان خامنه‌ای می‌باشد اما همه این باعث نمی‌شود تا روحانیت را آسوده خاطر نماید آنسان که چندی پیش آیت الله ناصرمکارم شیرازی از عدم ارتباط اعضای سپاه پاسداران با مراجع تقلید و روحانیت گلایه کرد (۸)، گرچه بعد از آن نیز به سرعت علی سعیدی نماینده خامنه‌ای در سپاه پاسداران این اختلاف را تکذیب نمود و این ارتباط را در حدی دانست که گاهاً از فرط زیاده وری ما بعضاً احساس ايجاد مزاحمت براي ايشان مي‌كنيم دانست! ۹))

اما در بدنه سپاه این اختلاف هرگز تکذیب نشده بلکه آن‌را «ناشی از وجود قرائت‌های مختلف و ناشی از تقابل آراء فقهی در احكام عبادی ‌مثل رويت هلال و مسايل قضایی و حقوقی، شكاف ناشی از تقابل نظريه حكومت در فقه شيعه، و شكاف ناشی از تقابل احكام حكومتی با برخی نظرات مديريتی و اجرایی و سياسی خارج از قدرت بروز پيدا می‌کند.»(۱۰)

اکنون و در آستانه ریاست جمهوری سال ۱۳۹۲ از یک سو روحانیت و از دیگر سو سپاه پاسداران در تدارک گرم کردن تنور انتخابات و حضور در آن می‌باشند، سپاه پاسداران در جدال انتخاب میان شهردار فعلی تهران قالیباف و حداد عادل می‌باشد گرچه در بعضی از محافل از کاندیداتوری رحیم صفوی نیز سخن به میان می‌آید و از دیگر سو نیز روحانیت سنتی کماکان از معرفی هاشمی رفسنجانی به عنوان بهترین گزینه برای «عبور از بحران» حمایت می‌کند و روحانیت افراطی نیز از «سید احمد خاتمی»، البته در میان اصلاح طلبانی همچون موسوی تبریزی و موسوی خوئینی‌ها نیز زمزمه‌هایی برای ورود به عرصه انتخابات شنیده می‌شود که هنوز بازخورد آنچنانی‌ای پیدا نکرده است.

اما با آنچه که در بالا و از پیشینه هاشمی رفسنجانی ذکر شد و از آنچه که اکنون هاشمی رفسنجانی در محافل و گروه‌ها و مجالسی همچون «باغ فشم» صحنه گردان آن می‌باشد پر بیراه نیست که حضور مجدد مردان این انحصار طلب پیر را متصور شویم.


---

 ۱روزنامه کیهان ۶/۴/۱۳۸۰۲.
۲هاشمی رفسنجانی، عبور از بحران ۱۳۷۸ – صص ۲۴ – ۲۱۳.
۳همان ص ۱۰۴.
۴همان صص ۱۸ – ۱۵۵.
۵هاشمی رفسنجانی، دوران مبارزه جمهوری اسلامی، صص ۳۳۷ – ۳۳۶۶.
۶جلال‌الدین فارسی، زوایای تاریک، حوزه هنری، صص ۵۲۰ – ۵۱۹۷.
۷امام خمینی، صحیفه‌ نور ج ۸ – ص ۳۸۴
۸کیهان ۲۸/۱/۱۳۹۱
۹ روزنامه ابتکار شماره ۲۳۰۱ - ۱۳۹۱/۰۲/۱۰

...کاش خارجی بودند


اینجا کومور نیست که کمیته امداد دلش برای آنها بسوزد ، اینجا اندونزی نیست که دولت ایران برایشان خانه سازی کند ، اینجا لبنان نیست که برای تامین معیشت آنان رهبر ایران نگران باشند .
اینجا اسلامشهر است ! درست در 18 کیلومتری ام القرای جهان اسلام ، از خیابان آذربایجان بیت رهبری که راه بیفتی دقیقا یکساعت بعدش اینجایی !
ای کاش اینها هم پاسپورت لبنانی یا کومور یا اندونزی و یا .... داشتند !






! عاقبت قهرمان ملی در جمهوری اسلامی


«شهرام امیری» یا همان قهرمان ملی جمهوری اسلامی را که یادتان هست ؟
همان مردی که زیاد نمی دانست(+) اما خودش مدعی بود که دانشمند هسته ای است و لب تاپی را به همراه دارد که حاوی اطلاعات ارزنده و مهمی است !
همان مردی که یک روز ویدئویی منتشر می نمود که در خانه امن سازمان سیا است و هم اکنون در حالی از دستشویی خانه ای دارد این ویدئو را آپلود می کند که ماموری در راهرو آن دارد قدم می زند !
همان مردی که بعد درست یک هفته بعد از آن ویدئو فیلم دیگری از او منتشر شد که بروی مبلی نشسته و اظهار داشت نه آن اظهارات صحیح نیست من برای تحصیل به آمریکا آمده ام!
انتشار ویدئوها آنقدر ادامه یافت که نهایتا واکنش هیلاری کلینتون را برانگیخت که:«او میهمان ما بوده است با اراده خودش به آمریکا آمده و است و با اراده خودش می تواند این خاک را هر زمان خواست ترک نماید .»
نهایتا در 22 تیرماه 1389ماموران محلی اف بی آی  برای وی از محل اقامتش یک تاکسی می گیرند و وی به سفارت پاکستان (دفتر حافظ منافع جمهوری اسلامی ایران در آمریکا) رفته و دو روز بعد به ایران بازگشت .
در ایران او از سوی مقامات جمهوری اسلامی مورد استقبال قرار گرفت ، حلقه گل برگردنش آویختند و «قهرمان ملی» نام گرفت .
امیری چند روزی خوراک دستگاههای تبلیغاتی و رسانه ای جمهوری اسلامی بود و مدام به رادیو و تلویزیون آورده می شد و داستانهای محیرالعقولی از چگونگی فرارش از خانه تحت حفاظت ماموران امنیتی آمریکایی در خاک آمریکا تعریف می کرد .
گرچه بسیاری از همان ابتدا با دیده شک و تردید به این داستان غیرقابل باور نگاه می کردند اما «حیدرمصلحی» وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی این اقدام را "نشانه اقتدار و اشراف اطلاعاتی در قلب دشمن نامبرد و بازگشت وی را به خاک کشور محصول رشادت این «قهرمان ملی» و سربازان گمنام امام زمان دانست ."
چند ماهی از شهرام امیری خبری نبود تا که یکباره در اسفندماه 1389 خانواده وی اعلام کردند :"شهرام امیری در بازداشت است!" (+)
خبر به سرعت در رسانه های داخلی و خارجی منتشر شد و مسئولین قضایی و امنیتی آنرا بارها تائید و تکذیب کردند (+)  تا اینکه سرانجام سعید جلیلی درباره شهرام امیری گفت که او در جریان یک سفر خارجی ربوده شد و یک سال را خارج از مرزهای ایران گذراند. بعد او برگشت و حالا ما داریم از او تحقیق می‌کنیم که چه اتفاقی برایش افتاده. وی در آن  گفت‌وگو که با خبرنگار اشپیگل انجام شده است در برابر سئوال خبرنگار که رسانه‌های بین‌المللی گفته‌اند آقای امیری بازداشت شده است و در خواست کرد که اگر او آزاد است، با اشپیگل مصاحبه کند، پاسخ داد «شهرام امیری پس از بازگشت به تهران، یک کنفرانس مطبوعاتی گذاشت، شما هم به جای مصاحبه مجدد، بروید ببینید در یک سالی که او در آمریکا بوده، چه اتفاقی افتاده است این تحقیق حق مسلم ماست !».(+)
اکنون این تحقیق که به گفته جلیلی حق مسلم دولت ایران بوده است ظاهرا با گذشت بیش از بیست ماه بازداشت انفرادی و شکنجه و... به پایان رسیده است .
و عاقبت این تحقیق از قهرمان ملی کشور برابر بوده است با « دهسال زندان و پنج سال تبعید »!
اتهامات شهرام امیری که در شعبه هفتم دادگاه نظامی تهران بصورت غیر علنی و عمدتا در خارج از وقت اداری برگزار شده دایر است بر : « تماس و برقراری ارتباط مجرمانه با کشورهای متخاصم و اقدام علیه امنیت ملی و دراختیار گذاردن اطلاعات طبقه بندی شده به دشمن» ، اکنون همان شعبه حکم وی را صادر کرده است : دهسال زندان با احتساب دوران بازداشت و پنج سال تبعید به شهرستان خاش ! .
خانواده شهرام امیری سال گذشته به خبرنگار ایران بریفینگ گفته بودند که : « ابتدا مقامهای قضایی او را در یک خانه امنی در شرق تهران نگهداری می نمودند که دو بار نیز اجازه یافته بودند در آن مدت در آخر هفته با وی در یک مجتمع تفریحی فرهنگی به نام طلائیه دیدار داشته باشند .»
آنزمان به خانواده امیری گفته شده بود که :« هدف از این نگهداری حفاظت از جان شهرام امیری در برابر خطراتی است که نیروهای امنیتی احساس نموده اند جان وی را تهدید می نماید » . اما این رویه  از پایان مهرماه همان سال متوقف  و بعدها آنها متوجه می شوند که وی در زندان حشمتیه تهران و در سلول انفرادی نگهداری و زیر بازجوئی می باشد .
امیری در خلال آن پنج ماه بازداشت آنطور که ایران بریفینگ خبر یافته بود مورد شکنجه‌های روحی و جسمی قرار گرفته و در طی آن مدت نیز یکبار به دلیل فشارهای وارده مدت یک هفته در بیمارستان ۵۰۴ ارتش در تهران بستری بوده است .
یکی از بستگان شهرام امیری دوازدهم اسفند ماه 1389به خبرنگار ایران بریفینگ گفته بود : « ما در تمام این مدت از او بی‌خبر و بی‌اطلاع بوده ایم و فقط چند بار و آنهم کوتاه به مناسبتهای مختلف مذهبی که آخرینش تولد حضرت رسول بود اوبا ما تلفنی سخن گفت و اعلام کرد حالش خوب است و بازجوئی‌هایش در حال اتمام است .»
وی اعلام کرد که در برابر مراجعات بی‌شماری که به دادسرای نظامی تهران و همچنین سازمان حفاظت اطلاعات ارتش و دفتر پیگیری وزارت اطلاعات داشته ایم هیچ مرجعی جواب قانع کننده‌ای به ما نمی دهند و ما تنها از طریق تماس یکی از مسئولان پرونده‌اش متوجه شدیم که وی را قرار است دیروز به دادسرای نظامی بیاورند که قاضی پرونده موافقت نمود فقط دقایقی او را در اتاق دادگاه ببینیم .
ایشان وضعیت نسبی و ظاهری امیری را نگران کننده اعلام کردند و گفتند :« بشدت لاغر شده بود و رنگ و روی او و صحبت کردنش گرچه خود اظهار می داشت حالش خوب است و همه چیز عادی است اما نشان از آن داشت که روزهای سختی را گذرانده است .»
ایشان همچنین اظهار داشتند در طی این مدت دوبار ماموران وزارت اطلاعات و عملیات سازمان قضایی نیروهای مسلح خانه شهرام امیری را بازرسی کرده اند، بار اول مربوط می شود به همان روزهای ابتدایی که او را به قول خودشان به خانه امن برده بودند و بار دوم نیز حدود دوماه پیش بوده است که در یکبار آن پس از رویت حکم بازرسی منزل از اتهامات وی باخبر شدیم ، در طی این بازرسیها حدودا هر چیزی که در خانه و اتاق او مربوط به وی می شد حتی روزنامه و مجلاتی که در اتاقش بود را ماموران با خود برده اند .(+)
اما اکنون ظاهرا فشارها از روی وی برداشته شده است چرا که روز گذشته 4 خرداد 1391 یکی از بستگان وی به خبرنگار «صبح امروز» گفته است : «از عید امسال ملاقاتش آزاد شده و هر هفته می‌شود به ملاقاتش رفت و یک روز در میان هم به مدت پنج دقیقه اجازه تماس تلفنی دارد، قرار بود قاضی پرونده برای عید امسال به وی پنج روز مرخصی بدهد که بعد‌ها اعلام شد مورد موافقت قرار نگرفته اما روز سال تحویل به همراه یک مأمور وی موفق شد در کنار خانواده‌اش باشد.»
این عضو خانواده شهرام امیری در پایان اضافه نموده است که: «شهرام با پای خودش و با رضایت خودش به ایران برگشته است ماهم هنوز نمی‌دانیم او خودش به آمریکا رفته و یا دزدیده شده است اما این را همه می‌دانیم که با پای خودش به ایران برگشته و آن گونه هم مورد استقبال قرار گرفت و لقب قهرمان ملی هم به او دادند توقع ما از مسئولان این نبود که با خوابیدن سرو صدا‌ها به سراغش بیایند و بازداشتش کنند، ما هنوز هم نمی‌دانیم به فرزندان خردسالش چه جواب قانع کننده‌ای بدهیم وقتی می‌پرسند چرا بابا خانه نیست؟»(+)
اینکه چرا شهرام امیری در خانه نیست البته جواب مشکلی است! اما او نه اولین هست نه آخرین ، او نمونه هزاران فرد فرصت طلب و جویای نام و نان است که همه آمال و آرزوهایشان را در زندگی درغرب یا حادثه و ماجرا می دانند ، امیری جوانی که در هرج و مرج و نبود شایسته سالاری در سیستم ایران در جوانی به همه چیز دست یافت اما زیاده خواهی اش مانع از عاقبت خوشی برای وی شد ، او گمان میکرد که در خارج از کشور هم می تواند با چرب زبانی و تملق و زیاده گویی و دروغ به همه چیز برسد و از فقدان اطلاعات کافی آمریکائیها از شرایط موجود در ایران نیز مطلع بود و همین امر به او کمک کرد که دستگاههای امنیتی آمریکا را تاحدودی فریب دهد .
حالا او چوب  دروغپردازی و زیاده خواهی هایش را دارد می خورد  او از اعتماد همه سوءاستفاده نمود از اعتماد جمهوری اسلامی به وی گرفته تا آمریکائی ها و عاقبت نیز این بادکنک توسط همان کسانی که روزگاری او را بادکرده بودند ترکید !

! یک اتفاق


در جامعه ایرانی ما و بهتر بگویم جامعه روشنفکری ایران دارد اتفاقاتی می افتد! چرا که بسیار روشنفکران ایرانی هستند که جامه سکوت بر تن نموده اند و لب فرو بسته اند و به وضوح می بینیم که بسیار روشنفکران ایرانی صاحب اثر و کتابهای بی شمار دیگر چند سالی است که اثری را منتشر نمی نمایند! چراکه امروز چراغ نشریات روشنفکری و فرهنگی یکی پس از دیگری خاموش می شود! چرا که با تاسف بی شمار امروز تیراژ کتابهای مرجع ما از افغانستان هم در حال نزول است! و هزاران چراهای دیگر که البته علتش را هم باید در عملکرد همان روشنفکرنمایان ابن الوقتی که شرحش را آورده جست.
فهم امیرکبیر که هرچه ایران و ایرانی می کشد از جهل است.اکنون بیش از هر زمان دیگری درک می شود  اما این جهل اینبار نه با تاسیس دارالفنونی دیگر دوا می شود و نه با تحولی در آموزش و پرورش و نه با ایجاد دانشکده و دانشگاه بدست پروفسور حسابی دیگر، که با دست همان عامه ای باید صورت گیرد که سالهاست از شنیدن کلام روشنفکران اصیل و درد شناس محروم نگه داشته شده اند و آن شناختن خویش و رسالت خویش برای آبادی و آزادی خود و مملکتشان است.
این همان اتفاقی است که اگر نگوئیم افتاده در حال شکل گرفتن است! چراکه روشنفکری در جامعه امروزی ما دیگر تبدیل شده به یکی از مواد قانون مجازات اسلامی و اتهامی است البته سنگین برای محکومیت در دادگاههای ایران!
به عنوان مثال فراموش نکرده ایم که در همان ایام بازداشت و محاکمه دکتر آغاجری بود که خبرهایی موثق می رسید کیفرخواست آغاجری را به سفارش قوه قضائیه تیمی مرکب از غلامعلی حداد عادل، صادق لاریجانی، شهریار زرشناس و رحیم پورازغدی نگاشته اند و وی را به اتهام روشنفکری مستحق اعدام دانسته بودند!

سرکوب سایبری؛ انتخابی میان کیبورد و کلت کمری


پس از آنکه سپاه پاسداران رسما مسئولیت «ارتش سایبری را ایران»را بر عهده گرفت گروههای هکری ایرانی نیز همچون «آشیانه» آنطور که خود نیز اذعان داشتند آموزشهای شیوه نفوذ و هک را به تکنسین‌های نظامی سپاه را بر عهده گرفتند و رسما به فعالیت در زیر مجموعه معاونت پدافند سایبری سپاه پرداختند.
گروه «آشیانه» از نخستین گروه‌هایی است که به جرگه نفوذگران حکومتی پیوست و با به کارگیری متبحرترین هکرها به خرابکاری در وب‌سایت‌های مخالف سیاست‌های جمهوری اسلامی پرداخت. اخبار فعالیت‌های این گروه در رسانه‌های دولتی با افتخار منتشر می‌شد، خیلی زود مورد توجه قرار گرفت .
اکنون سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، علاوه بر تسلط بر همه زیرساخت‌های ارتباطی و شبکه‌های اطلاعاتی ایران، مسئولیت مستقیم هدایت و مدیریت «جنگ‌های سایبری» را بر عهده گرفته است. جمهوری اسلامی در تلاش است تا با نهادسازی مضاعف، به مقابله تهدیداتی برود که منشا آن فضای سایبر است و ساختارهای فرسوده و منافع آن را هدف قرار داده است.
در همین راستا، سردار غلامرضا جلالی، رئیس سازمان پدافند غیرعامل کشور، از راه‌اندازی «قرارگاه جنگ سایبری جمهوری اسلامی» خبر داد .
قرارگاه واژه‌ای است که برای واحدهای گوناگون نظامی همچون سپاه پاسداران به کار می‌رود، اما این قرارگاه نونهال همچون دیگر قرارگاهی که وابستگان به سپاه و حزب الله با نام «قرارگاه عمار» تشکیل داده اند گرچه اعضایش غالیا نظامیان و بسیجیان هستند اما رویکردش رویکرد نظامی نیست .
در این قرارگاه آنچنان که سرتیپ جلالی می گوید:« فعالیت‌هایش معطوف به جنگ‌های نوین است که در آن اینترنت، شبکه‌های مخابراتی و زیرساخت‌های ارتباطی نقش محوری دارند و از اهداف کلیدی هم محسوب می‌شوند.»

این فرمانده ارشد نظامی سپاه پاسداران هنگامی در حاشیه همایش «پایداری ملی و دفاع غیرعامل» این اعلام موجودیت «قرارگاه جنگ سایبری جمهوری اسلامی» را بیان کرد که مدتی قبل تر از آن «سیاست‌های دفاع سایبری» توسط رهبر ایران به نهادهای مسئول ابلاغ شده بود .
آن‌طور که در متن خبر ابلاغ «سیاست‌های دفاع سایبری» آمده بود، این سیاست‌ها از سوی مجمع تشخیص مصلحت برای تایید به دفتر آیت‌‌الله خامنه‌ای، رهبر ایران، ارسال شده و پس از آن مقام رهبری آنرا تائید و به نهادهای ذی ربط ابلاغ می نماید .

البته جزئیات این سیاست‌ها هیچگاه منتشر نشده اما باتوجه به همین خبر کوتاه از منظر حقوقی می توان تمامی اقدامات خرابکارانه «ارتش سایبری ایران » را نیز در همان راستا قلمداد کرد و مسئولیت مستقیم این اعمال را بر دوش مقام رهبری ایران دانست .
اما علیرغم همه ادعاها و حرفهای پر طمطراق مقامات مسئول در ایران از جمله فرماندهان سپاه و مدیران سایبری ایران مبنی بر توانمندی ایران در این راستا (گرچه که هنوز به درستی حتی نمیتوان هک و نفوذ به سایتهای مخالفان ایران را بر عهده ارتش سایبری ایران نهاد و شایعه کرایه و اجیر کردن هکرهای روسی و چینی پابرجاست) بر اساس ادعاهای خود مقامهای امنیتی ایران ، چندی پیش ایران مورد شدید ترین در نوع خود حمله سایبری و میکروبی الکترونیکی قرار گرفت و آن حمله استاکس‌نت، کرمی کامپیوتری که بنا به برخی اطلاعات منتشر شده از سوی جمهوری اسلامی ، توسط سیستم‌های اطلاعاتی غربی برای آسیب رساندن به تاسیسات هسته‌ای ایران طراحی شده و شواهد نشانگر ضربات ویرانگر آن بر زنجیره سانتریفیوژهایی است که برای غنی‌سازی اورانیوم به کار می‌روند.
آنطور که سرتیپ جلالی در این‌باره گفته « ویروس استاکس‌نت در بستر نرم‌افزار زیمنس که یک شرکت آلمانی است وارد کشور شده و این نشان می‌دهد ما باید از دانشمندان ایرانی برای مبارزه با این ویروس‌ها استفاده کنیم.»
اما تجربیات گذشته و همچنین همین حمله اینترنتی عملا نشان می دهد که این حرفها و توانمندی های سایبری ایران همانند بسیار دیگر ادعاهای امنیتی و دفاعی جمهوری اسلامی صرفا یک حرف و ادعاهای واهی تبلیغاتی است چرا که همچنان مهم‌ترین وب‌سایت‌های جمهوری اسلامی از جمله سازو کارهای اینترنتی و شبکه علمی و تحقیقاتی صنعتی هسته ای ایران با تکیه بر سرورهای معتبر و امن خارجی در حال فعالیت است و حتی از تکنولوژی‌های نرم‌افزاری و سخت‌افزاری کمپانی‌هایی نظیر نوکیا – زیمنس، برای رهگیری مخالفان و مقابله با اقدامات آنان بهره می‌برند...

وضعیت قرمز در باغ فشم



اخیراً آیه الله هاشمی رفسنجانی در دیداری که با آیه الله خامنه ای داشته است مأموریت یافته تا با ایجاد «گفتگوهای انتقادانه» و ایجاد جناح منتقد دولت و استقرار یک هماهنگی و وفاق حداقلی راهکاری برای حفظ نظم و ثبات سیاسی کشور اتخاذ نماید تا قدم‌هایی برای رسیدن به وحدت در کثرت در انتخابات ریاست جمهوری سال آینده بردارد.
اخبار غیر رسمی و تائید نشده نیز حاکی از آن است که هاشمی رفسنجانی با تشکیل یک کار گروه به مدیریت «دکتر ملک زاده» با تشکیل نشستی در «باغ فشم» گزینه‌هایی همچون «محمد باقر قالیباف» و «غلامعلی حداد عادل» و «محمدرضا رحیمی» را بررسی نموده‌اند.
اینکه هاشمی رفسنجانی چقدر در این راه چهارم موفق باشد به چند عامل بستگی دارد.

! ما بیماریم


شاید خیلی‌ها از این یادداشت من خوششان نیاید و آن‌را حمل بر چیزهای دیگری بکنند! ولی احساس می‌کنم باید بنویسم این‌ها را، من از اینکه متأسفانه این جوی که حاکم شده است تا کسی نتواند نظرش را و واقعیات را بگوید بیزارم، از اینکه متأسفانه ما همواره شاهد افتادن از آن ور پشت بام هستیم بدم می‌آید، از اینکه همیشه همه مسائل رو صفر و صد و سیاه و سفید می‌بینیم بدم می‌آید، من نه تئوریسین سیاسی هستم و نه حتی خود را فعال سیاسی می‌دانم! تنها و تنها یک روزنامه نگار و وبلاگ نویس هستم و این را حق خودم می‌دانم که این حرف‌ها را باید بزنم.
ما ایرانیان که خود من نیز یکی از آن‌ها هستم همه مان بیماریم! بیماری جو زدگی داریم! بیماری مد پرستی داریم، به یکباره بی آنکه اصلاً بدانیم چه هست و چی نیست برای اینکه همکارمان، همسایه مان، هم‌کلاسی‌مان یک کاری کرده است برای اینکه از آن عقب نیفتیم می‌افتیم دنبال آن و تا سر حد مرگ ادامه‌اش می‌دهیم!
یک روز همه مان می‌شویم مخالف هاشمی رفسنجانی، بعد فردایش تنها راه رهایی را در هاشمی رفسنجانی می‌بینیم، یک روز طرفدار اصلاحات و خاتمی می‌شویم و جانمان را هم برایش فدا می‌کنیم بعد فردایش با افتخار از روی آن عبور می‌کنیم!
بقول مهران مدیری: «ما همه مان اشتباهی هستیم!» (همین مهران مدیری یک روز خوب است و فردایش بد)، ما بیماریم و بهترین کاری که می‌توانیم برای خود و کشورمان و آینده خودمان و فرزندانمان و نسلمان بکنیم این است که اولین کارمان درمان خودمان باشد.
ما از نسلی هستیم که وقتی کسی می‌آید و می‌گوید آب خوب است آنقدر آب می‌خوریم تا باد کنیم و بترکیم! .
به یکباره همه زندگی و رفتارمان می‌شود سیاست، از صبح تا شب فقط و فقط به سیاست می‌پردازیم، همه چیزمان می‌شود «جنبش سبز» از دستبند و شال و کفش و کلاهمان را سبز می‌کنیم و به خیابان می‌رویم و شعار زنده باد مرده باد می‌دهیم در مراسم جشن تولد و حنابندان و عروسی هم شعار ای ایران و یار دبستانی من می‌خوانیم و به یکباره هم یادمان می‌رود که اصلاً رنگ سبزی هم وجود دارد!
همین که می‌شنویم «تحریم» فکر می‌کنیم دوای همه دردها و معضلات و بد بختیمان تحریم است! دیگر همه چیز را تحریم می‌کنیم، حتی زندگی را هم برای خودمان تحریم می‌کنیم! نمونه حی و حاضرش همین اوضاعی است که این روزها در کشورمان دارد رقم می‌خورد، مثلاً «تحريم نمايشگاه كتاب»! و اصلاً از خودمان هم سئوال نمی‌کنیم که چی؟ که چی می‌شود بعدش؟ آیا با نرفتن به نمایشگاه کتاب جمهوری اسلامی سرنگون می‌شود؟ نمی‌پرسیم که چرا باید همین انگشت شمار تعداد محدود کتاب خوان را هم از دست بدهیم؟ من همین‌جا اعلام می‌کنم که حتی اگر خامنه اي هم كتابی بنويسد حتماً می‌روم و می‌خوانم آن‌را که ببینم چه تلاوت كرده؟
حالا چون مثلاً (به این مثلاً تاکید دارم) تحریم انتخاب در یک برهه ای جواب داده است دیگر باید همه چیز و همه کار را تحریم کرد؟ و از خودمان هم نپرسیم که آیا اصلاً فرهنگ را هم می‌شود تحريم کرد؟
من حتی با تحريم فلان فيلم هم مخالفم، ایران نیستم و اگر ایران بودم حتماً می‌رفتم همین چند فیلمی را هم که این روزها یک سری مدام بر ندیدنش اصرار دارند گویی که اگر این فیلم‌ها را نبینیم کار جمهوری اسلامی و سردمدارانش تمام است می‌رفتم و می‌دیدم، از فیلمی هم اگر بدم بیاید همین‌جوری گتره ای نمی‌گویم بد است و نمی‌بینم! می‌رفتم می‌دیدم و بعد اگر بد است، اگر مبتذل بود، اگر به خواسته‌ها و عقاید ملت و گروهی توهین کرده بود نقدش می‌کنم و با ذکر دلیل و برهان مخالفت خود را اعلام می‌کردم.
 سي سال پيش همین نبین ها، نخوان ها، حرام‌ها و تحریم‌ها پدر مادرهاي ما را به خیابان‌ها ریخت و عاقبتش همین شد که می‌بینید! وگرنه چرا باید در پس از آن انقلاب ما شاهد چنین پس رفتی باشیم که اکنون وضعیت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ما از محروم‌ترین کشورهای دنیا هم بد تر باشد؟ چرا یکسری می‌خواهند عامداً ما را در جهالت نگه دارند؟ چرا باید ما از معدود کشورهایی باشیم که در بعد از آن انقلاب این‌چنین به سرمان بیاید؟ چرا باید در بعد از «جنبش سبزایران» ما شاهد بیداری در منطقه باشیم و «بهار عربی» را ببینیم و به روی خودمان هم نیاوریم؟
به همین وضعیت مصر نگاه کنید چرا یکسری می‌خواهند این‌گونه وانمود کنند که چون الآن در مصر اسلام‌گرایان آمدند روی کار پس نه انقلاب همیشه خوب نیست! در حالی که اصلاً به روی خودشان نمی‌آورند فرسنگ‌ها فاصله است با اسلام‌گرایانی که این روزها در مصر در حال جان گرفتن هستند تا با این مدعیان اسلام‌گرایی در ایران.
اصلاً مگر از «حزب الله لبنان» رادیکال‌تر و اسلام‌گرا تر در منطقه داریم؟ کدامیک از مخالفان حزب الله لبنان یک‌بار هم که شده است سری به جنوب لبنان زده‌اند؟ در اینکه حزب الله لبنان گروهی است تروریست که با پول جمهوری اسلامی ارتزاق می‌کند شکی نیست ولی همین حزب الله در جنوب لبنان بهترین آسایش و رفاه را برای لبنانی‌ها فراهم کرده است کاری کرده است که مارونی ها و مسیحی‌های لبنان هم طرفدارش هستند همانند یک حزب مترقی در انتخابات شرکت می‌کند و همواره بیشترین کرسی‌ها را در انتخابات مجلس در شوراها و در پارلمان و دولت لبنان در دست دارد.
این جوری نگاه نکنید که جمهوری اسلامی تغذیه‌اش می‌کند، از آن زاویه نگاه کنید که یک گروه است که توانسته است به زرنگی یک کشور دیگر را مجاب کند پول بگیرد و آسایش و رفاه و جایگاه برای خود و شهروندانش فراهم نماید، اینکه در بعد از جنگ با اسرائیل به هر خانواده آسیب دیده در جنوب لبنان از هزار تا پنج هزار دلار داد این برای ما بد است چون این پول از جیب ملت ایران زده شده است اما خردمندی و تبحر آن‌ها را در عشق به میهن و اهدافشان می‌رساند!
سال پیش درست در همان کشاکش دعوای حیدری نعمتی فیلم‌های «اخراجی‌ها» و «جدایی نادر از سیمین» هر کسی سنگ یک فیلم را به سینه می‌زد گویی که حیات و ممات جمهوری اسلامی به دیدن یا ندیدن این دو فیلم بستگی دارد، حال آنکه پخش کننده این دو فیلم یک فرد بود! و چه بسا شب که می‌شد فروش هر دوی این فیلم‌ها را چرتکه می‌انداخت و به ریش هر دو طرف می‌خندید!.
در راهپیمایی‌ها پرچم روسیه و چین را آتش می‌زدند در حالی که دست کم در میان همین اپوزیسیون خارج از کشور ده‌ها نفر را سراغ دارم که معاملات کلان با این کشورها دارند، طرف می‌آید در میتینگ‌ها و تجمعات از چاوز بد می‌گوید و احمدی نژاد را به استهزا می‌کشاند که تنها حامیانش کشورهای این‌چنینی هستند بعد خود و فرزندش در ونزوئلا پروژه ساختمان سازی دارد!
به آغاز کلامم باز برمی گردم، «ما بیماریم» و باید مداوا شویم و برای درمان هیچ وقت دیر نیست حتی همین حالا!