مجید جمالی فشی ، ترور، اعتراف ، تکرار یک سناریوی تبلیغاتی



در چند روز گذشته شاهد خبر دستگیری عاملان ترور دکتر مسعود علیمحمدی و پخش اعترافات مجید جمالی فشی که وزارت اطلاعات ایران مدعی است با «نفوذ به عمق اطلاعات موساد » وی را شناسایی و دستگیری نموده ، از رسانه ملی ایران بودیم .

تناقضات و بحثها و موضعگیری های مختلفی که پیرامون این اعترافات بود من و دوست و همکارم  معراج رسول اف را برآن داشت که با همکاری موسسه تحقیقات استراتژیک ایران بریفینگ گزارش و تحقیق جامعی نسبت به این اعترافات و ادعاها داشته باشیم .
این گزارش را می توانید در اینجا بخوانید



حکایت درد ناک آقای راننده

یک وانت مزدای انگوری رنگ که بروی درش نوشته شده بود ستاد رسیدگی به امور آزادگان که عقبش پر بود از نوجوانانی چفیه بر گردن از شانزده ساله گرفته تا نهایت بیست ساله با یک راننده جوان که اورکتی سبز رنگ آمریکایی بر تن و گاهی هم کلاهی بافتنی بر سر دارد با تیکی که نمی تواند یه لحظه آرام بشیند ، یا با ریشش بازی می کند یا دستش را ها می کند و هر از گاهی تکان می خورد، موضوع انشای امروزمن هستند!
همین جمع نهایت بیست نفره که عادت داشتند وقتی وانت در حال حرکت هست یا فریاد بزنند « ماشالله حزب الله» و یا سرود بخوانند که « کجائید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی ...» کافی بودند که فقط بفهمند در گوشه ای از شهر تهران خبری هست که آنها را خوش نمی آید تا بریزنند و با چوب و چماق و زنجیر و یا دست خالی و خلاصه با هر چه که دم دستشان هست آنجا را به خاک و خون و آتش بکشند ، اصلا هم فرقی نمی کند آنجا کجا باشد و آنها که باشند ! می خواهد حسینیه ارشاد باشد یا کتابفروشی یا دفتر مجله و روزنامه ، سینما باشد یا فرهنگسرا،  دانشگاه باشد یا مراسم ختم ، عزا باشد یا جشن و سرور اصلا فرقی نمی کند مهم این است که آن مکان  و آن اتفاق خوشایند آنها نیست و همین می شود فتوا ، می شود حکم ، می شود وظیفه و غیرت دینی !
بعد هم اگر خبرش جایی درز پیدا کرد و به مطبوعات کشید و یا خبرنگاری سئوال کرد که آخر چرا اینکار را می کنید و نگاهها به راننده وانت کذایی دوخته شود آقای راننده آنقدر وقاحت دارد که برگردد بگوید : « خوب می کنیم اصلا جمعیت صدنفره و پونصد نفره که از یک جمعیت ده بیست نفره کتک می خورد و می ترسند غلط می کنند اصلا می روند راهپیمایی و تجمع برپا می کنند و اسم خودشان را می گذارند فعال سیاسی ، ترسوها حقشان است!»
آقای راننده که دست بر قضا دانشجوی علوم سیاسی هم هست البته خوب می داند که در جوامع اینچنینی اصلا عده مهم نیست مهم قدرت و نفوذی است که پشت سر همین ده بیست نفر نهفته است ، این مهم است که وقتی این ده بیست نفر پیدایشان می شود نه از پلیس خبری هست و نه از مامورهای بی سیم بدست و ... نهایتا مامورها و پلیسها حضور هم که داشته باشند یا ناظری بی طرف هستند یا اینکه مواظب هستند آن ده بیست نفر خوب بقیه را کتک بزنند و کتکی هم نخورند !
آقای راننده البته فقط بزن بهادر و وقیح  و دانشجو نیست ، روزنامه نگار هم هست ! مجله ای دارد تمام رنگی که هر چه دلش می خواهد در آن می نویسد بی ترس و واهمه توقیف و محاکمه دادگاه مطبوعات آخر دادگاه مطبوعات انگار نسبت به مجله تمام رنگی او کور رنگی دارد ! پس از فحش شکم و زیر شکمی گرفته تا تهدید و ارعاب و هرچه که فکر می کند هنوز حق مطلب را پس از ضرب و شتم آنان ادا نکرده می نویسد ، چند عکس شهید زخمی و خونین و لت و پار شده هم روی جلد اولش می زند تا همه حساب کار دستشان بیاید که این مجله ارزشی است و خرش در این حکومت برو دارد .
آقای راننده البته فقط بزن بهادر و وقیح  و دانشجو و روزنامه نگار نیست ! او دانای کل ، حاکم و قاضی و یک اطلاعاتی زبردست است که پرونده همه را مطالعه کرده و از زیر و بالای زندگی همه مطلع است و این فقط برای زنده ها نیست بلکه او از عاقبت مرده ها هم مطلع است پس اگر احیانا یکی مثل « سیاوش کسرایی » که آقای راننده اصلا از هنوز زنده ماندنش ! راضی نبوده فوت بکند حالا که نتوانسته خودش اورا بکشد عقده اش را در مجلس ختمش که می تواند خالی کند ؟ پس یه استارت به وانتش می زند و با بروبکس ولایتمداروعاشق ضرب و شتمش بشمار سه و با چهار تا « ماشالله حزب الله » می ریزد تو خانه خدا که ظاهرا فقط برای بقیه حرمت دارد نه او، مسجد امام حسن سهروردی را چونان منطقه جنگی به تسخیر در می آورد و دستی به ریشش می کشد و به همان بروبکس ده بیست نفره می گوید در را ببندید مبادا کسی از دستمان در برود ! مثل یک کماندوی آموزش دیده جستی می زند بالای صحن و می رود پشت تریبون مسجد اردنگی ای می زند به مجری مراسم و کاغد دستش را می گیرد پاره می کند و چند دقیقه ای جماعت را با خشم و نفرت نگاه می کند انگار که آمده است بازار برده فروشان برده بخرد !  جماعت  هم که از بد روزگار مشتی پیرمرد و میانسال و فرتوت هستند می ترسند و بلند می شوند بروند که آقای راننده فریاد می زند :« بشینید اگر از جایتان تکان بخورید می گویم تکه تکه تان بکنند ! شما عده ای پست فطرت و غرب زده و خود فروخته هستید ، فکر می کنید که نمی دانم تک تکتان جاسوس و سرسپرده غرب هستید ؟ اینقدر به شما رو دادیم که حالا آمدید ختم یک کافر ملحد و آمدید از سياوش کسرايی خائن ستايش کنيد؟ سیاوش کسرایی که یک خائن بوده یک خائن مفعول!» .
جمعیت حاضر که همه در حال قبضه روح شدن بودند و تکان هم نمی خوردند و فقط  بعضی هایشان عصاهایشان را با قدرت بیشتری به زمین فشار می دادند صدایشان در نمی آید و این آقای راننده را خیلی ناراحت می کند او منتظر واکنش است و کسی چیزی نمی گوید تا اینکه « محمد قاضی همان مترجم معروف»  بلند می شود و می خواهد برود که یکهو تازه انگار آقای راننده متوجه او شده که فریاد می زند :« ایناهاش همین یکی از خائن هاست » و با دست نشانش می دهد و همین کافی است تا بروبکس آقای راننده مثل مورچه هایی که غذا دیده اند بریزند بر سرش و همانجور که « قاضی » دارد کتک می خورد او رجز می خواند که : « آهای هوشنگ گلشيری فاسد ، محمد مختاری جاسوس، منصور کوشان خودفروخته کجائید و با چشمان سرخش جمعیت را می جوید و باز فریاد می زند  اين عمران صلاحی جاسوس و خائن کجا است ؟ » این نمایش قدرت مدتی طول می کشد و بعد از  زهر چشم گرفتن از همه آقای راننده از اون بالا به پائین می پرد و نوچه هایش را جمع می کند و همه سوار وانت می شوند و نعره می زنند « ماشالله حزب الله » و می روند .
آقای راننده البته فقط بزن بهادر و وقیح  و دانشجو و روزنامه نگار و سخنران مراسم ختم کسرایی ها نیست او حساس است خیلی هم حساس ! مثلا از بعضی نقاط تهران اصلا خوشش نمی آید و یکی از آن نقاط میدان ولیعصر است او کلا از میدان ولیعصر و هرچیزی که در آنجاست و از همه عابران و مغازه داران آنجا بدش می آید ، از همه بدتر از آن سینما قدس ، برای همین « دکتر » برای رفع این حساسیتش که خیلی هم اذیتش می کند  برایش نسخه تجویز کرده تا در هفته هر وقت که بیکار شد با همان تیم همیشه در صحنه اش بریزند میدان ولیعصر اول از هر کاری بروند وسط خیابان و بیخیال ماشین و عبور و مرور بشوند و خیابان را ببندند و بایستند آنجا نماز جماعت بخوانند ! بعد یکسری همینجور به مردم گیر بدهند که چرا روسریتان عقب است ؟ تو چرا آستین کوتاه پوشیدی ؟ این خانم با شما چه نسبتی داره ؟ خواهر برادرید ؟ بعد دختره را بکشد اونور و پسره رو هم اینور و از آنها سئوال کند خب حالا که خواهر برادرید رنگ در کمدتان چیه ؟ بگو ببینم دیشب شام چی خوردید ؟ و خدا نیاورد آنروز را که دروغ گفته باشند !
آقای راننده یکروز که در میدان ولیعصر همه اینکارها را کرد دید نع هنوز حساسیتش رفع نشده و نگاه کرد به پرده سینما قدس که فیلم « تحفه هند» را داشت نمایش می داد که عکس « اکبر عبدی » را گنده کشیده بودند ، خوشش نیامد او کلا از هرچیز که گنده تر از خودش باشد بدش می آید برای همین بود که  با همه بچه هایش ریختند و پرده سینما را کشیدند پائین و پاره کردند و آتش زدند ، فیلم تمام شده بود و مردم بی خبر از همه چیز داشتند می آمدند بیرون اینجا بود که آنها را گرفتند به زیر مشت و لگد که چرا رفتید فیلم با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را دیدید ؟ همینجور که ملت را داشتند کتک می زدند خانم بارداری هم کتک خورد و بعدها خبرش آمد که فرزندش سقط شده ، اینجا بود که آقای راننده وجدانش بیدار شد !
آقای راننده از اینکه مردمی را که رفته بودند فیلمی را که درآن « اکبر عبدی » بازی کرده بود را ببینند گرفته بود زده بود و مخصوصا بخاطر آن خانم باردار و فرزند کشته شده اش خیلی ناراحت شد ، خیلی ، آنقدر که تصمیم گرفت برود خودش یک فیلم بسازد و «اکبر عبدی » را هم در فیلمش بیاورد تا مردم کتک خورده را بخنداند ، تا از دلشان در بیاورد و آنها هم فراموش کنند که روزگاری او چه بوده و چه می کرده و هرچه خاطرات بد از او در ذهن دارند « اخراج» کنند .
آقای راننده حالا دیگر بزن بهادر و وقیح  و دانشجو و روزنامه نگار و سخنران مراسم ختم کسرایی ها نیست ، او حالا فیلمساز هست اما هنوز هم حساس هست او « نه مرغ می خواهد نه سیمرغ » او فقط  دوست دارد حالا که هیچ کسی نیست تا فیلم بسازد ، حالا که نوری زاد ها و پناهی ها شرشان کم شده و « اخراج » شده اند و مابقی هم یا جرات ندارند یا رمق یا علاقه به فیلم سازی در این روزگار عجیب و غریب ، فیلم می سازد درست همانطور که روزنامه نگار بود ، درست همان طور که سخنرانی می کرد ، درست همان طور که رفته بود تا « در کوی دانشگاه صحنه های اکشن تولید کند » پس می سازد ، فحش می دهد ، تهمت می زند ، مسخره می کند ، او هنوز هم از مرده هایی مثل کسرایی ها  بدش می آید از نداها و سهراب ها و اتفاقا همان کشته میدان ولیعصر را که ماشین دزدی پلیس از رویش رد شده بود او از آنها بدش می آید ، او هنوز هم حساس است او از موسوی و بانویش بدش می آید ، او کروبی را دوست ندارد او اصولا از آدمهای گنده تر از خودش بدش می آید او دوست دارد « گالیور » باشد از همه گنده تر و بزرگتر، همه او را ببینند حالا فرقی نمی کند با چماق و زنجیر نشد با دوربین که می شود ، آقای راننده مجرم نیست او بیمار است اورا ببینید !

دیروز

امروز

یادی از سید ابراهیم اصغرزاده

شهید ابراهیم اصغر زاده و ابراهیم حاتمی کیا در پشت صحنه ای از فیلم مهاجر
يکی از آدم‌هايی که خيلی مظلومانه در حادثه سقوط هواپيمای خرم آباد کشته شد ،‌«ابراهيم اصغرزاده»،‌ فیلمساز و بازيگر بود. بيشترهمه او را به عنوان دستيار حاتمی کيا می‌شناسند،‌ اما اگر بخواهيد بهتر او را بشناسيد باید فيلم «مهاجر» حاتمی کیا را - که هنوز هم به نظر من بهترين فيلم اوست - را به‌ياد بياوريد. اصغرزاده بازيگر نقش اول آن فيلم است.
ابراهیم اصغر زاده البته فقط بازیگر نبود ، او زاده مشهد بود و کار مطبوعاتی را با خبرنگاری برای روزنامه قدس از 17 سالگی آغاز کرد برای خبرنگاری و عکاسی به جبهه های جنگ رفت و آنجا بود که به یکباره به خودش می آید که می بیند هم عکاس و خبر نگار است و هم رزمنده و هم بی سیم چی !.تا اینکه در عملیات خیبر از ناحیه فک مجروح می شود و دیگر در همان سالهای جنگ کارش می شود جنگ و عکاسی و ساختن چند فیلم کوتاه که با دوربین های هشت میلی متری ساخته بود .
جنگ که تمام می شود وارد دانشگاه هنرشده و در دانشکده سینما تئاتر تدوین فیلم می آموزد . سال 1370 در بحبوحه جنگ بوسنی دوربین ویدئو ام سه هزار خود را بر می دارد و به بوسنی می رود و "رویای سارایوو" را می سازد ، خودش در این باره می گوید :
"تلویزیون یا هیچ سازمان دیگری مرا به بوسنی نفرستاده بود . من به تنهایی رفتم؛ ابتدا از طریق اتریش و بعد هم به صورت زمینی از زاگرب . خیلی مشقت کشیدم و شاید همین بی پناهی و بی پشتوانه ای باعث شد که طور دیگری به ماجرا فکر کنم."
بعد از این بود که هرجا جنگی در می گرفت ابراهیم آنجا حاضر بود ، باز خودش در این باره می گوید :
"باز به خاطر همان روحیه خبرنگاری فیلم های مستندی از منطقه ی کشمیر ، افغانستان ، شبه قاره هند و جنوب لبنان گرفتم که هر کدام نگاه متفاوتی به جریان های مستند سازی دارد . یعنی یک نگاه خبری نسبت به جنگ نداشتم سعی می کردم مفهومی دیگر از زندگی را دنبال کنم ."
اصغر زاده فقط مستند ساز جنگ نبود و در سال 1378 به فرانسه می رود و «سکوت طولانی» را درباره جام جهانی فوتبال می سازد .
در سال 1376 نیز به روایت فتح پیوست ، من قبلا و در دوران دانشجویی در دانشکده سینما با او آشنایی داشتم اما در روایت فتح دوستی مان بیشتر شد و همین دوستی بود که افتخار این را داشتم در مجموعه «نفس های ماندگار» که اثری ماندگار و زیبا درباره مجروحان شیمیایی بود در کنارش باشم .
سید ابراهیم اصغرزاده
اصغر زاده یکی از پرکارترین اعضای تیم روایت فتح بود که در مدت دو سال و نیم حضورش در روایت فتح نزدیک چهل برنامه مستند تدوین کرد که از میان آنها کارگردانی بسیاری اش را هم بر عهده داشت .
سال 1380 برای زیارت عازم کربلا می شود و پس از بازگشت از سفرش برای تکمیل آخرین اثرش « کاغذهای بی جواب» باید به خرم آباد می رفت که در سانحه سقوط هواپیما در بیست و سوم بهمن 1380 در حوالی خرم آباد به دیگر همرزمان و دوستانش پیوست.
ابراهیم انسان دوست داشتنی و عجیبی بود ، شوخ و مهربان و دوست داشتنی و موقع کار هم بلکل جدی ، جوری که اصلا نمی شد نزدیکش رفت یا شوخی کرد ، از اون جمله آدمها بود که اخم بیشتر بهش می اومد تا خنده مخصوصا با اون جای چند ترکش اساسی که رو گردن و بغل گوشش بود.
ابراهیم هم درست مثل سید مرتضی آوینی جايی ميان حزب‌الهی بودن و نبودن گير کرده بود .
می دونید ! به نظر من آدم‌‌هایی که هر جنگی را از نزديک ديده باشند،‌ هرگز نمی‌توانند آدم‌هایی عادی بمانند و هميشه يک‌ جای وجودشان عجيب است. درباره بچه های رزمنده خودمون ، ‌بخصوص آنهايی که داوطلبانه به جنگ رفتند، آن جای عجیب، علاقه‌شان به مرگی است که بارها حتی نيمرخش را هم ديده اند، ولی هرگز با آن روبرو نشدند. و حالا خيلی‌هايشان اونهایی که هنوز هستند و یا بهتره بگویم جامانده اند و این روزها را می بینند آرزو می‌کنند که کاش فقط بتوانند يک آن با آن فرشته‌ی سیاه‌پوش تنها روبرو شوند ، روزی که من خبر رفتن ابراهیم را شنیدم زندان بودم ، زندان اوین ، سالن پنج ، شبش از تلویزیون خبر سقوط هواپیما را شنیده بودم و صبح وقتی به سالن پنج زندان اوین روزنامه را آوردند عکس ابراهیم را که دیدم فقط گفتم : ای داد ! خوش بحالت که رفتی و بدا بحال ما که جاموندیم ... و این حسرت همانی است که بعضی‌ها حتی در حسرت آن می‌ميرند...

دولت ایران بجای علیرضا عسگری از شهرام امیری اطلاع بدهد


در چند روز گذشته خبری مجعول از خودکشی یا قتل علیرضا عسگری در رسانه ها منعکس شد ، این خبر ابتدا از سوی رسانه های دولتی ایران مثل ایرنا (+)  و نیمه دولتی ایران مثل  مشرق (+) منتشر شد و همه همسو با هم خبری را از قول منابع اسرائیلی ( که معلوم نشد کجاست و بعدا اعلام نمودند که خبر را از روی سایتهایشان حذف کرده اند در حالیکه کش گوگل هم چنین چیزی را ثابت نمی نمود) ، منتشر نمودند مبنی بر اینکه علیرضا عسگری از فرماندهان سابق ارشد سپاه و معاون سابق دفاع ایران در زندان آیلون اسرائیل خودکشی نموده است .
این خبر چنان به سرعت داغ شد که واکنش وزارت خارجه اسرائیل را هم بدنبال داشت ،(+)  وزارت خارجه اسرائیل خبر فوق را تکذیب و آنرا ساخته و پرداخته دولت ایران نامید .
 این اخبار کذب جهت دار در حالی منتشر می شود که علیرضا عسگری لزوما دلیلی برای در زندان بودنش وجود ندارد ! چرا که وی آزادانه و به خواست خودش از ایران خارج و به غرب پناهنده شده است و لزوما افراد پناهنده در زندان نگهداری نمی شوند و اگر هم دلیلی برای زندان رفتن ایشان وجود داشته باشد طبیعتا در یک زندان دارای طبقه بندی امنیتی بالا نگهداری خواهد شد نه یک زندان عادی و برای جرائم عمومی مثل زندان آیلون که بیشتر در آن افرادی با بزه های سرقت و یا مواد مخدر و فرار از خدمت نگهداری می شوند. اگر فرض را درست بگذاریم و علیرضا عسگری را ربوده شده بدانیم همچنان که ادعای ربایش شهرام امیری هم مطرح شده بود آیا شهرام امیری را در زندان نگه داری می نمودند ؟ شهرام امیری در ادعاهای خودش هم مطرح کرده بود که در مقر و خانه های امنیتی با ضریب بالا نگهداری می شد نه یک زندان عمومی !
دولت ایران در حالی این خبر را منتشر می کند که می خواهد از حالا فرار به جلو را آغاز کند چرا که علیرضا عسگری قرار است بزودی در دادگاه بین المللی ترور رفیق حریری شهادت بدهد (+) و ایران نیز پیشاپیش از ترس شهادتهای او ، او را زودتر شهید نمود!
اگر جمهوری اسلامی نگران جان شهروندان خود است بهتر ست بجای پرداختن به سرنوشت یک مخالف پناهنده ، ازسرنوشت قهرمان ملی دیروزو زندانی امروز خبر رسانی کند ! بله شهرام امیری که اورا قهرمان ملی می دانستند و در بوق و کرنا کرده بودند که از دست سازمان سیا و اف بی آی با شجاعت هرچه تمامتر گریخته است !
چرا که بر اساس اطلاعات دریافتی ازمنابع آگاه ، شهرام امیری هم اکنون در زندان نظامی حشمتیه تهران بیش از دو ماه است که در بازداشت بسر می برد .
بنا به گفته یکی از اعضای خانواده امیری ابتدا مقامهای قضایی او را در یک خانه امنی در شرق تهران نگهداری نموده  که دو بار نیز خانواده وی در آخر هفته اجازه یافته بودند با وی در  یک مجتمع تفریحی فرهنگی به نام "طلائیه"  دیدار داشته باشند .
در آن زمان عنوان شده بود که هدف از این نگهداری حفاظت از جان امیری در برابر خطراتی است که نیروهای امنیتی احساس نموده اند جان وی را تهدید می نماید .
این ملاقاتها از پایان مهرماه دیگر متوقف شده است و هم اکنون خبر رسیده است وی در زندان حشمتیه تهران در سلول انفرادی نگهداری و زیر بازجوئی می باشد .
نیروهای امنیتی و مقامهای قضائی اکنون در پی آن هستند تا بدانند امیری در قبل از خروجش به چه میزان اطلاعات محرمانه دست یافته بوده و چه مقدار از آنها را نیز در اختیار آمریکا گذارده است .
خبرها حاکی از آن می باشد که امیری مورد شکنجه های روحی و جسمی قرار دارد و در طی این مدت یکبار نیز به دلیل فشارهای وارد مدت یک هفته در بیمارستان 504 ارتش در تهران بستری بوده است .

حزب الله لبنان در حال لیسیدن شیشه ماشین رهبر

این دو مزدور لبنانی را که می شناسید ؟
مدتهاست در ایران برای خودشون جولون می دهند و جنایت می کنند و کسی هم کاریشان ندارد ، حالا دارن شیشه ماشین رهبری را لیس می زنند که به مدد نورافکن و پروژکتور سعی دارند نورانی اش بکنند! 
در همین رابطه


! صدای قروم قروم یکساله جواب داد

همین اول بسم الله مطلب بگویم که شاید خیلی ها از جمله سبزهای گرامی از این نوشته خوششان نیاید و این را حمل بر خیلی چیزهای دیگر بدانند ،شاید کیهانی ها و رجا نیوزها از این نوشته خوششان بیاید و خیلی چیزهای دیگر ! ولی به ما یاد داده اند که حرف حق را باید زد و معمولا هم حرف حق تلخ است کاریش نمی شود کرد !
لطیفه و حکایتی هست که می گویند اگر خواستی به کسی چیزی بگویی که آن فرد خوشش نمی آید لازم نیست همه اش را یکهو تقدیمش کنی می توانی مدتی فقط مثلا بگویی قرم قرم و دست آخر که قروم برای آن فرد عادی آمد دست آخر یک ساق هم به آن اضافه کنی ! مطمئنا جواب خواهد داد .
سال پیش همین روزها کشور ما دست خوش اتفاقات مهم و تاریخی بود ، تحول و اتفاق بسیار بزرگی افتاد که البته نتایجش هم چشمگیر بود بارها و بارها گفته ام که جنبش سبز اگر همین الان هم تعطیل بشود و برود پی کارش کارش را انجام داده و البته بسیار هم خوب انجام داده و بزرگترین و مهمترین دست آورد جنبش سبز شکستن هیمنه و ابهت پوشالین سلطان علی خامنه ای بود ! ، امری که در طی این بیست و چند سال هیچ قدرت داخلی و خارجی نتوانست انجام بدهد .
خامنه ای با همه زیرکی و زرنگی اش که توانسته بود در طی این سالها از خودش نقش یک بزرگ قوم و کدخدای مملکت را بازی کند دست آخر در بعد از این انتخابات دست خود را رو کرد و با حضورش در آن نماز جمعه تاریخی و سخنان جانبدارانه اش از انتخابات تقلبی و برگزیده شدن احمدی نژاد کار را تمام دانست و همه را به خفه خون گرفتن دعوت کرد ، اما دیدیم که ملت بعد از آن با حضور میلیونی شان به خیابانها ریختند و از کمر اتوبوسها گرفته تا دل باجه های تلفن و خیابانها و کوچه ها نوشتند مرگ بر خامنه ای ! نه تنها عکس خامنه ای را از بیلبوردها و خیابانها به پائین کشیدند بلکه استیلای او را نیز لگد مال کردند .
مرگ خامنه ای درست از همان روز بود و به جرات می شود گفت دیگر خامنه ای الان یکسال است شرعا و عرفا رهبر این مملکت نیست !
شرعا را از آن جهت می گویم که به تعبیر همان قانون اساسی کشور رهبر و ولی فقیه باید جانب هیچ فرد و گروهی را نگیرد و مدیر و مدبری بی طرف باشد که دیدیم نبود و عرفا هم وقتی میلیونها نفر از مردم همین کشور به خیابانها بریزند و نه به او بگویند دیگر اونه جایگاهی در میان مردم دارد و نه دلیلی برای ادامه قدرتش در کشور وجود دارد .
این جنبش پیروز شد و پیروزی اش همین بود و اگر خاتمه جنبش سبز را همین امروز بدانیم این خاتمه پیروزمندانه بوده و در تاریخ این سرزمین با سربلندی نقش خواهد بست .
سال گذشته مردم پیرامون دو رهبر جنبش سبز یعنی میر حسین موسوی و مهدی کروبی حلقه زده بودند و هست و نیستشان را در گرو این دو مرد گذاشته بودند و شعار می دادند که اگر گزندی به این دو رهبر برسد ایران را روی سرشان می گذارند ! .
اما جمهوری اسلامی و دقیقتر اگر بخواهم بگویم سیستم امنیتی و قضایی این حکومت در این میان بسیار عاقلانه و زیرکانه عمل نمودند گرچه دامنه بازداشتها و سرکوب و کشتار را تا نزدیکان این دو فرد بسط دادند با اینکه این افراد را حتی از ضرب و شتم در تجمعات وراهپیمایی ها بی نصیب نگذاشتند اما عملا با خودشان کاری نداشتند .
در همان روزهای اول فهمیده بودند که اگر بخواهند این دو را بازداشت کنند شاهد عواقب دشواری خواهند شد ، البته در مدیریت عملیات روانی هست که برای خاموش کردن یک جنبش اصلا نیازی نیست سران انها را به بند کشید برای یک سرکوب فقط لازم است چشم و گوش و دست و پای یک جنبش را بست ، با دستگیریهای گسترده و بازداشتهای هدفمندی همچون بازداشت مشاوران ، نزدیکان اعضای ستاد و ... این اتفاق انجام شد و حتی دیدیم فرزند مهدی کروبی هم در امان نماند و یکی از نزدیکان مهندس موسوی نیز به خیل شهدای جنبش سبز پیوست .
کار دیگر تمام بود و این جنبش از نظر سیستم امنیتی بی خطر جلوه می نمود ، گواهش این بود که اگر سال گذشته همین ملت هوادار جنبش سبز متوجه می شدند که مهندس موسوی مثلا در خانه اش سر درد گرفته و یا چند نفری اورا تهدید تلفنی کرده اند ، تهران را روی سرشان می گذاشتند و از تهدید و ارعاب رهبرشان شکوه می کردند و فریاد اعتراضشان به هوا می رفت ! حالا بیش از یک هفته است که زهرا رهنورد اعلام کرده است ؛ میر حسین موسوی در بازداشت خانگی است و آب هم از آب تکان نمی خورد ! این دقیقا نتیجه همان قروم قروم است که یکسال شنیده ایم و حالا قرمساقش را هم که می شنویم زیاد بهمان بر نمی خورد و انگار نه انگار که رهبر این جنبش در بازداشت است ! عاشورا هم که گذشت جنبش سبز عاشورایی پارسال تبدیل شده بود به جنبش سبز یکبار مصرف و همه دربه در ظرفهای یکبار مصرف نذری بودند ...

پی نوشت :
واقعا نمی دانم جریان چیه ؟ بعضی ها انگار می خواهند خودشان را گول بزنند و فیلم و عکس عاشورای سال گذشته را دوباره پخش می کنند ! حتما خیلی ها مثل من مانده بودند که چه خبره بالاخره تهران ؟ من  وقتی عکسها و فیلمهای پخش شده از عاشورا را در اینترنت دیدم گفتم نکنه واقعا خبری هست و ما بی خبریم زنگ زدم به یکی از دوستانم که سال گذشته از تهران برایم خبرهای عاشورا را می فرستاد گفتم چه خبر کجایی ؟ گفت هیچی والا تو صف نذری هستم تو نارمک !



عضو دردمند حزب الله لبنان و اینبار در شکل محافظ رهبر

! ریزش و رویش ها در کنار خامنه ای

یک زمانی وقتی خامنه ای می رفت مراسم عاشورا , افراد رده بالائی مثل رفسنجانی , لاریجانی و ... پشت او می نشستند.
اما امسال  نه تنها پشت خامنه ای کسی نه نشسته بود بلکه یک سری افراد جدید که هیچ کس آنها را نمی شناسد هم ردیف خامنه ای نشسته بودند.


دوگانه ای از شیرین عبادی


خانم شیرین عبادی شاید برای افکار بین المللی یک شخصیتی باشند که در بعد از گرفتن جایزه نوبل شناخته شده باشند اما برای ما ایرانی ها سالهاست که شخصیت برجسته و ممتازی هستند .
صرف نظر از کاستی ها و یا کوتاهی هایی که خیلی ها اکنون اعتقاد دارند ایشان انجام می دهند که البته بعضی از آنها وارد است و بعضی هم مردود دست کم در طی این یکسال که چه بسا بخاطر این است که ایشان در خارج از کشور هستند و احتیاط های رایجی را که در داخل داشتند را دیگر کنار گذاشته اند نقش بسیار مهمی را در روشن کردن اذهان بین المللی نسبت به آنچه که در ایران انجام می شود  داشته اند .
افشاگریهای به موقع ایشان در مورد نوکیا و زیمنس و اخیرا هم درباره یوتل ست که چگونه به یاری نظام سرکوب و اعدام و سانسور در ایران آمده اند امری است که بسیار بسیار با اهمیت وبا ارزش است .
این  یادداشت هم نه انتقاد از ایشان است و نه ستایش از ایشان چرا که دیکته بیست ، بیست است و نمره اش معلوم ایشان نه با انتقاد من به زیر کشیده می شوند و نه با ستایش من از ایشان عزیزتر می گردند، بلکه صرفا حرفهایی است که در طی این دهسال در سینه داشتم و همواره با خودم مرور می کردم و این اولین باری است که بیان می کنم و پیش از این هم در نزد هیچ کسی و هیچ محفلی بیانش نکرده بودم و همواره در برابر پرسش همه که شیرین عبادی را چگونه می دانید گفته ام ایشان عزیزی است که زندگی اش را وقف آزادی ایران کرده است و البته دروغ هم نگفته ام .
نام شیرین عبادی را همانطور که گفته ام همه ما سالهاست می شناسیم و می شنویم و همین امر بود که وقتی در تیرماه سال 1378 که بواسطه آن افشاگریهای من در کوی دانشگاه  نسبت به وحشگیری های حزب الله و سپاه ومستقیم ترش اعوان و انصار خامنه ای به زندان افتادم پس از نه ماه انفرادی و شکنجه و نداشتن ملاقات و ... در بند 209 اوین فرصتی بهم دادند تا با خانواده ام کلامی تلفنی بگویم ، فقط گفتم که زنده ام و در اوین هستم و بروید سراغ خانم عبادی ، و البته تا این را گفتم بازجو تلفن را قطع کرد !
فردای آن روز که خانواده بی پناه من که در طی این مدت از پزشکی قانونی گرفته تا تمام دادگاه وزندانها را در پی من بودند به دفتر ایشان مراجعه می کنند و داستان را برایش تعریف می کنند و البته ایشان هم وکالت من را مثل همه دیگر دانشجویان دانشگاه تهران می پذیرند و قول می دهند که پیگیر وضعیت من بشوند .
البته چند ی بعد از این اتفاق و در اسفند سال 1378 در حالی که دیگر خانواده من متوجه شده بودند من در زندان اوین هستم به شورایعالی امنیت ملی مراجعه می کنند که پیشتر اعلام کرده بودند از محل نگهداری من آگاه نیستند و با پیگیری های مجدانه آقای ابطحی عزیز و آقای خاتمی و دستور آن شورا قرار می شود که به من مرخصی نوروزی بدهند که در 28 اسفند 1378 من برای بیست روز به مرخصی آمدم و در خلال همین بیست روز بود که به دفتر خانم عبادی رفتم و خلاصه آن داستان نوار ویدئویی و ... انجام شد که بیانش تکرار مکررات است .
پس از ضبط آن نوار بود که مرخصی من تمام نشده  مجددا بازداشت شدم و در بعد از آن نیز خانم عبادی و آقای رهامی که هر دو جرمشان وکالت بنده ! و مشارکت در تهیه آن فیلم بود بازداشت شدند ، که البته بازداشت خانم عبادی پنج روز و بازداشت آقای رهامی به گمانم بیست روز ادامه یافت و در بعد از آن هردو با تودیع وثیقه آزاد شدند .
آنچه که دادگاه و امنیتی ها بدنبال آن بودند این بود که از این بستر برای تحت فشار قرار دادن خانم عبادی استفاده کنند و علنا به من هم می گفتند که اگر بگویم این فیلم به سفارش خانم عبادی گرفته شده است از تمامی اتهامات تبرئه و آزاد می شوم .
اما این امر حقیقت نداشت و هیچگاه زیر بار این دروغ نرفتم ، کلام را طولانی نمی کنم همانطور که گفتم خانم عبادی در بعد از پنج روز آزادی خویش را یافتند و البته ایشان همچنان وکیل قانونی و رسمی من بودند و زندان بنده نیز چهار سال به درازا کشید که از این چهار سال 18 ماه آنرا هم در انفرادی بسر بردم ، در همان پنج روز بازداشت خانم عبادی نیز بواسطه اینکه همه ما در زندان اوین بند 209 بودیم و همانطور که من گاهی صدای ایشان را در بازجوئی ها که اتاق انتهایی سالن بود می شنیدم ایشان نیز حتما داد و بیداد و فریادهای بازجوی مشترکمان "علیرضا صداقت" بر سر من را نیز حتما می شنیدند ، ایشان حتما فریادهای مرا هم می شنیدند که در همان اتاق بازجویی دو روز پی در پی مرا از پا آویزان نگه داشته بودند و با باتوم و کابل بر بدن من می زدند و ...
هرچه که بود تمام شد و من از زندان آزاد شدم و بعدترش هم که مجبور به ترک کشور شدم و همانزمان نیز خانم عبادی مفتخر به دریافت جایزه نوبل شدند و در همان ایام کتاب خاطرات ایشان نیز منتشر شد که بواسطه همین امر شهرت جهانی یافت !
کتاب را که خواندم دیدم ایشان در بیش از سیصد صفحه خاطرات زندان و بازجویی های خود را نوشته اند و در بیان علت بازداشت خودشان هم نوشته اند که قربانی یک دسیسه شدند و به زندان افتاده اند و تلویحا مراجعه من به ایشان را یک تئوری توطئه خوانده اند ، و البته اشاره ای هم نمی کنند که این چه توطئه ای بوده است که تنها قربانی اش البته خود من بودم ! ایشان به عنوان یک فعال حقوق بشر و یک وکیل متعهد البته هیچ اشاره ای هم در کل کتابشان نمی کنند که در بعد از بازداشت موکلشان چه بر سرموکلشان آمد و آیا اصلا یکبار به خودشان زحمت دادند که سراغی بگیرند از ایشان ؟
در حالیکه هنوز این مسئله مطرح است که براستی چه کسی آن نوار را فاش کرد ، نواری که به گفته خود خانم عبادی در بعد از ضبط میلیونها دلار ارزش داشت ! در بعد از انتشار همین کتاب بود که چه بسیار از مخالفین ایشان و چه مغرضان و چه بسا حسادت ورزان به آن جایزه که نصیب ایشان شده بود بسراغ من می آمدند و درخواست داشتند تا بیایم و جوابیه ای برای ایشان منتشر کنم و یا مصاحبه ای در این باره بکنم که من هیچ وقت علاقه نداشته و ندارم که آتش تهیه این تسویه حسابهای اینچنینی بشوم و جوابم در برابر همه آنها سکوت بود .
خود خانم عبادی و تمامی حاضران در آن دادگاه غیر علنی شاهد بودند که در کل 24 جلسه دادگاه که هرجلسه گاها به بیش از هشت ساعت به درازا می کشید من در برابر دادگاه لحظه ای هم دست از دفاع از آنچه که خودم و آقای رهامی و خانم عبادی انجام دادم کوتاه نیامدم و حتی به صراحت گفتم که مرا شکنجه کردید تا بگویم عبادی فریبم داده است ، آیا خانم عبادی واقعا در دادگاه سر و چانه شکسته شده من را ندیدند ؟ آیا لنگ لنگ راه رفتن مرا نمی دیدند ؟ ایشان در اغلب جلسات دادگاه در کنار من نشسته بودند و یا بعضا آقای صالح نیکبخت در میان ما بودند آیا بیاد ندارند که به ایشان می گفتم در همه جلسات بازجویی فقط از من می خواهند که بگویم کار شماست ؟ آیا فراموش کردند که به آقای محمد علی دادخواه گفتم این علیرضا صداقت بی شرم به من می گوید عبادی از تو سوء استفاده کرده برای مشهور شدنش بیا و بگو با ایشان رابطه نامشروع داشتی که آقای دادخواه بلافاصله برخواستند و همین مسئله را در دادگاه مطرح کردند و دربعد از این بود که دیگر نگذاشتند من و ایشان در یک ردیف بشینیم و با فاصله در دادگاه از هم ما را می نشاندند.
حرف در این مورد بسیار است که البته من بسیار علاقه داشتم این سئوالها و پرسشها را از خود ایشان بپرسم که هیچ وقت این مجال در پس ایمیلهای بی جواب و ... انجام نشد .
همه اینها را که گفتم این بغض همین چند وقت پیش ترکید که سالگرد قتل مرحوم فروهرها بود ، پرستو فروهر به رسم همه ساله به ایران رفته و ظاهرا برایش مشکل امنیتی پیش آمده بود و همه اینها دلیلی شده بود تا تلویزیون آرته بسراغ خانم عبادی برود و با ایشان مصاحبه ای انجام داده ، وقتی خبرنگار از ایشان پرسید که خانم عبادی شما در ایران به زندان هم افتادید دلیل زندانی شدنتان چه بود ؟ ایشان پاسخ دادند که بله من در ایران زندانی شدم و دلیلش هم پرونده فروهرها و همچنین دفاع از خانم پرستو فروهر بود !
نمی دانم دیگر هر چه که بگویم چه بسا زیاده باشد . به پیشانی نوشت این یادداشت برمی گردم و اینکه اینها فقط یک درد دل ساده بود و نه چیز دیگر حتما در پس این حرفها و رفتارها هم صلاحی بوده است که ایشان اینطور تشخیص داده اند و خانم عبادی با همه این حرفها امروز در نوک پیکان مدافعین حقوق بشر برای ایران قرار دارند و عزیز هستند و محترم .