دوگانه ای از شیرین عبادی


خانم شیرین عبادی شاید برای افکار بین المللی یک شخصیتی باشند که در بعد از گرفتن جایزه نوبل شناخته شده باشند اما برای ما ایرانی ها سالهاست که شخصیت برجسته و ممتازی هستند .
صرف نظر از کاستی ها و یا کوتاهی هایی که خیلی ها اکنون اعتقاد دارند ایشان انجام می دهند که البته بعضی از آنها وارد است و بعضی هم مردود دست کم در طی این یکسال که چه بسا بخاطر این است که ایشان در خارج از کشور هستند و احتیاط های رایجی را که در داخل داشتند را دیگر کنار گذاشته اند نقش بسیار مهمی را در روشن کردن اذهان بین المللی نسبت به آنچه که در ایران انجام می شود  داشته اند .
افشاگریهای به موقع ایشان در مورد نوکیا و زیمنس و اخیرا هم درباره یوتل ست که چگونه به یاری نظام سرکوب و اعدام و سانسور در ایران آمده اند امری است که بسیار بسیار با اهمیت وبا ارزش است .
این  یادداشت هم نه انتقاد از ایشان است و نه ستایش از ایشان چرا که دیکته بیست ، بیست است و نمره اش معلوم ایشان نه با انتقاد من به زیر کشیده می شوند و نه با ستایش من از ایشان عزیزتر می گردند، بلکه صرفا حرفهایی است که در طی این دهسال در سینه داشتم و همواره با خودم مرور می کردم و این اولین باری است که بیان می کنم و پیش از این هم در نزد هیچ کسی و هیچ محفلی بیانش نکرده بودم و همواره در برابر پرسش همه که شیرین عبادی را چگونه می دانید گفته ام ایشان عزیزی است که زندگی اش را وقف آزادی ایران کرده است و البته دروغ هم نگفته ام .
نام شیرین عبادی را همانطور که گفته ام همه ما سالهاست می شناسیم و می شنویم و همین امر بود که وقتی در تیرماه سال 1378 که بواسطه آن افشاگریهای من در کوی دانشگاه  نسبت به وحشگیری های حزب الله و سپاه ومستقیم ترش اعوان و انصار خامنه ای به زندان افتادم پس از نه ماه انفرادی و شکنجه و نداشتن ملاقات و ... در بند 209 اوین فرصتی بهم دادند تا با خانواده ام کلامی تلفنی بگویم ، فقط گفتم که زنده ام و در اوین هستم و بروید سراغ خانم عبادی ، و البته تا این را گفتم بازجو تلفن را قطع کرد !
فردای آن روز که خانواده بی پناه من که در طی این مدت از پزشکی قانونی گرفته تا تمام دادگاه وزندانها را در پی من بودند به دفتر ایشان مراجعه می کنند و داستان را برایش تعریف می کنند و البته ایشان هم وکالت من را مثل همه دیگر دانشجویان دانشگاه تهران می پذیرند و قول می دهند که پیگیر وضعیت من بشوند .
البته چند ی بعد از این اتفاق و در اسفند سال 1378 در حالی که دیگر خانواده من متوجه شده بودند من در زندان اوین هستم به شورایعالی امنیت ملی مراجعه می کنند که پیشتر اعلام کرده بودند از محل نگهداری من آگاه نیستند و با پیگیری های مجدانه آقای ابطحی عزیز و آقای خاتمی و دستور آن شورا قرار می شود که به من مرخصی نوروزی بدهند که در 28 اسفند 1378 من برای بیست روز به مرخصی آمدم و در خلال همین بیست روز بود که به دفتر خانم عبادی رفتم و خلاصه آن داستان نوار ویدئویی و ... انجام شد که بیانش تکرار مکررات است .
پس از ضبط آن نوار بود که مرخصی من تمام نشده  مجددا بازداشت شدم و در بعد از آن نیز خانم عبادی و آقای رهامی که هر دو جرمشان وکالت بنده ! و مشارکت در تهیه آن فیلم بود بازداشت شدند ، که البته بازداشت خانم عبادی پنج روز و بازداشت آقای رهامی به گمانم بیست روز ادامه یافت و در بعد از آن هردو با تودیع وثیقه آزاد شدند .
آنچه که دادگاه و امنیتی ها بدنبال آن بودند این بود که از این بستر برای تحت فشار قرار دادن خانم عبادی استفاده کنند و علنا به من هم می گفتند که اگر بگویم این فیلم به سفارش خانم عبادی گرفته شده است از تمامی اتهامات تبرئه و آزاد می شوم .
اما این امر حقیقت نداشت و هیچگاه زیر بار این دروغ نرفتم ، کلام را طولانی نمی کنم همانطور که گفتم خانم عبادی در بعد از پنج روز آزادی خویش را یافتند و البته ایشان همچنان وکیل قانونی و رسمی من بودند و زندان بنده نیز چهار سال به درازا کشید که از این چهار سال 18 ماه آنرا هم در انفرادی بسر بردم ، در همان پنج روز بازداشت خانم عبادی نیز بواسطه اینکه همه ما در زندان اوین بند 209 بودیم و همانطور که من گاهی صدای ایشان را در بازجوئی ها که اتاق انتهایی سالن بود می شنیدم ایشان نیز حتما داد و بیداد و فریادهای بازجوی مشترکمان "علیرضا صداقت" بر سر من را نیز حتما می شنیدند ، ایشان حتما فریادهای مرا هم می شنیدند که در همان اتاق بازجویی دو روز پی در پی مرا از پا آویزان نگه داشته بودند و با باتوم و کابل بر بدن من می زدند و ...
هرچه که بود تمام شد و من از زندان آزاد شدم و بعدترش هم که مجبور به ترک کشور شدم و همانزمان نیز خانم عبادی مفتخر به دریافت جایزه نوبل شدند و در همان ایام کتاب خاطرات ایشان نیز منتشر شد که بواسطه همین امر شهرت جهانی یافت !
کتاب را که خواندم دیدم ایشان در بیش از سیصد صفحه خاطرات زندان و بازجویی های خود را نوشته اند و در بیان علت بازداشت خودشان هم نوشته اند که قربانی یک دسیسه شدند و به زندان افتاده اند و تلویحا مراجعه من به ایشان را یک تئوری توطئه خوانده اند ، و البته اشاره ای هم نمی کنند که این چه توطئه ای بوده است که تنها قربانی اش البته خود من بودم ! ایشان به عنوان یک فعال حقوق بشر و یک وکیل متعهد البته هیچ اشاره ای هم در کل کتابشان نمی کنند که در بعد از بازداشت موکلشان چه بر سرموکلشان آمد و آیا اصلا یکبار به خودشان زحمت دادند که سراغی بگیرند از ایشان ؟
در حالیکه هنوز این مسئله مطرح است که براستی چه کسی آن نوار را فاش کرد ، نواری که به گفته خود خانم عبادی در بعد از ضبط میلیونها دلار ارزش داشت ! در بعد از انتشار همین کتاب بود که چه بسیار از مخالفین ایشان و چه مغرضان و چه بسا حسادت ورزان به آن جایزه که نصیب ایشان شده بود بسراغ من می آمدند و درخواست داشتند تا بیایم و جوابیه ای برای ایشان منتشر کنم و یا مصاحبه ای در این باره بکنم که من هیچ وقت علاقه نداشته و ندارم که آتش تهیه این تسویه حسابهای اینچنینی بشوم و جوابم در برابر همه آنها سکوت بود .
خود خانم عبادی و تمامی حاضران در آن دادگاه غیر علنی شاهد بودند که در کل 24 جلسه دادگاه که هرجلسه گاها به بیش از هشت ساعت به درازا می کشید من در برابر دادگاه لحظه ای هم دست از دفاع از آنچه که خودم و آقای رهامی و خانم عبادی انجام دادم کوتاه نیامدم و حتی به صراحت گفتم که مرا شکنجه کردید تا بگویم عبادی فریبم داده است ، آیا خانم عبادی واقعا در دادگاه سر و چانه شکسته شده من را ندیدند ؟ آیا لنگ لنگ راه رفتن مرا نمی دیدند ؟ ایشان در اغلب جلسات دادگاه در کنار من نشسته بودند و یا بعضا آقای صالح نیکبخت در میان ما بودند آیا بیاد ندارند که به ایشان می گفتم در همه جلسات بازجویی فقط از من می خواهند که بگویم کار شماست ؟ آیا فراموش کردند که به آقای محمد علی دادخواه گفتم این علیرضا صداقت بی شرم به من می گوید عبادی از تو سوء استفاده کرده برای مشهور شدنش بیا و بگو با ایشان رابطه نامشروع داشتی که آقای دادخواه بلافاصله برخواستند و همین مسئله را در دادگاه مطرح کردند و دربعد از این بود که دیگر نگذاشتند من و ایشان در یک ردیف بشینیم و با فاصله در دادگاه از هم ما را می نشاندند.
حرف در این مورد بسیار است که البته من بسیار علاقه داشتم این سئوالها و پرسشها را از خود ایشان بپرسم که هیچ وقت این مجال در پس ایمیلهای بی جواب و ... انجام نشد .
همه اینها را که گفتم این بغض همین چند وقت پیش ترکید که سالگرد قتل مرحوم فروهرها بود ، پرستو فروهر به رسم همه ساله به ایران رفته و ظاهرا برایش مشکل امنیتی پیش آمده بود و همه اینها دلیلی شده بود تا تلویزیون آرته بسراغ خانم عبادی برود و با ایشان مصاحبه ای انجام داده ، وقتی خبرنگار از ایشان پرسید که خانم عبادی شما در ایران به زندان هم افتادید دلیل زندانی شدنتان چه بود ؟ ایشان پاسخ دادند که بله من در ایران زندانی شدم و دلیلش هم پرونده فروهرها و همچنین دفاع از خانم پرستو فروهر بود !
نمی دانم دیگر هر چه که بگویم چه بسا زیاده باشد . به پیشانی نوشت این یادداشت برمی گردم و اینکه اینها فقط یک درد دل ساده بود و نه چیز دیگر حتما در پس این حرفها و رفتارها هم صلاحی بوده است که ایشان اینطور تشخیص داده اند و خانم عبادی با همه این حرفها امروز در نوک پیکان مدافعین حقوق بشر برای ایران قرار دارند و عزیز هستند و محترم .

براي مردنش زود بود


سعید امامی:
«...سیرجانی در اواخر کار واقعا بریده و بیمار شده بود. شاید هم تیم فنی در تعزیر وی بسیار زیاده روی نموده بود، شاید هم از[…]  وی بوده، نمی دانم الله اعلم. حال سیرجانی خوب نبود و ضبط ویدئویی نیز دیگر موثر نبود. یک ماه دیگر وی را در خانه نگهداری کردیم تا که قرار بر حذف وی گرفته شد. آقای محسنی خود از آیت الله خوشوقت حکم حذف سیرجانی را گرفت که همان شب پس از آن که به اطلاعم رسید با […] و اکبر خوش کوش و یدالله رفتیم به خانه ی امن. پرسنل عملیات را فرستادیم. آن ها که از خانه رفتند، یدالله قرص آرام بخشی به وی داد و بعد... با آمپول هوا کارش را تمام کرد. من و اکبر و... رفتیم و یدالله همان شب جنازه را تحویل تعاون وزارت داد...»
علی اکبر سعیدی سیرجانی – برنامه هویت قسمت چهارم و ششم :
«اونچه که باعث شد من امشب خودم خواهش کنم که بیایند این برنامه رو ضبط کنن، صحبتی است که از دو روز پیش شروع شده ولی شاید ده دقیقه پیش یک «تلنگر سفتی» به روح من خورد»
ماجرای علی اکبر سعیدی سیرجانی از زمانی آغاز شد که وی در مرداد سال ۱۳۶۸ در روزنامه اطلاعات مقاله ای را منتشر کرد با عنوان «نکته». از آن جا بود که شاخک های محفل اطلاعاتی نرم نرمک متوجه وی شدند. سیرجانی در آن مقاله دست بر روی مواردی گذاشته بود که اعصاب محفل نشینان را مختل کرده بود، مواردی چون: ساده اندیشی و نابخردی حکومتیان در هشت سال جنگ با عراق مضموم و ناپسند بودن به خارج از کشور فکر کردن به جای به داخل اندیشیدن دوری از ترور و گروگان گیری اداره مملکت بدون فکر و درایت موضوع رابطه با آمریکا پس از گذشت مدتی که ظاهرا در نظر بوده تا زهر آن مقاله گرفته شود، این بار عطاالله مهاجرانی در بهار سال ۱۳۶۹ مقاله ای باز دوباره در همان روزنامه اطلاعات نوشت به نام «مذاکره مستقیم». این دو مقاله ضمن آن که موجی گسترده از مخالفت را به همراه خود داشتند، باعث شدند تا تور امنیتی پیرامون سیرجانی و مهاجرانی دقیق تر شود. از آن جمله بود که با حکم محسنی اژه ای قاضی ویژه شنود وزارت اطلاعات، تمام مکالمات تلفنی سعیدی سیرجانی و عطاءالله مهاجرانی ضبط و بررسی می شود.
سیرجانی البته به همان مقاله بسنده نمی کند و در خلال سال های ۱۳۷۱ و ۱۳۷۲ با نامه های سرگشاده ای، به شدت فضای امنیتی و پلیسی حاکم بر فرهنگ و مطبوعات را به چالش می کشاند و به زیر سوال می برد، غافل از آن که اگر عطاءالله مهاجرانی همپای وی در شب نشینی ها و جلسات با وی هم رای و هم نظر است، وی از مصونیت گارد هاشمی رفسنجانی بودن عاقبت الامر استفاده می کند، ولی وی نویسنده ای مخالف و منتقدی بیش نیست. نهایتا سعیدی سیرجانی در تاریخ ۲۳ اسفند ۱۳۷۲ توسط معاونت امنیت وزارت اطلاعات بازداشت و به گروه اجتماعی وزارت اطلاعات جهت تحقیق سپرده می شود.
مدیریت گروه اجتماعی در آن زمان به دست حسین شریعتمداری بوده است و شریعتمداری نیز بسیار مشتاق بود تا از این طریق بتواند محملی برای بازداشت عطاءالله مهاجرانی فراهم نماید، به طوری که اقدام به نگارش نامه ای به شرح زیر می نماید: گروه اجتماعی وزارت اطلاعات
 مورخ: ۱۸/۱/۱۳۷۳
شماره ۳۴۵/ج/۱۹/م
موضوع: عطاءالله مهاجرانی
 معاونت محترم ۱۰۴
           با سلام همان طوری که مستحضر هستید، به دنبال تحقیق از آقای سعیدی سیرجانی به نکاتی خاص برخورده ایم که حضور پررنگ عطاءالله مهاجرانی در آن مشهود می باشد و بسیار دیده می شود که نامبرده نقشی آمرانه و محرکانه ای در رابطه با ایشان داشته است، فلذا خواهشمند است با عنایت به ریز مکالمات تلفنی و مدارک موجود پس از کسب نظر مقامات محترم دستور مقتضی را برای ادامه کار صادر نمائید.
 با تشکر و التماس دعای خیر ۳۱۰
متعاقب نامه فوق، علی فلاحیان برای کسب اطلاع و اجازه، موضوع تخلف عطاءالله مهاجرانی (معاون پارلمانی دولت) را مطرح می کند که مورد مخالفت دولت و اعتراض قرار می گیرد. علی فلاحیان «دست خالی» از هیات دولت باز می گردد ولی عصر همان روز محفل اطلاعاتی به طور شیطنت آمیزی خبر مذکور و مکالمات مهاجرانی و سیرجانی را در روزنامه ی کیهان منتشر می نماید. تیر اول محفل اطلاعاتی که بازداشت مهاجرانی بوده به سنگ می خورد و پس از آن با همکاری گروه اجتماعی (حسین شریعتمداری)، محفل اطلاعاتی در نظر می گیرد از مجموع فیلم های اعترافات متهمانی که تا به حال اخذ نموده، به همراه اعترافات سعیدی سیرجانی مستندی تلویزیونی بسازد. سعیدی سیرجانی از زندان توحید به بازداشتگاه پل رومی و از آن جا نیز به یکی از خانه های امن وزرات اطلاعات در ولنجک منتقل می شود.
دو تیم مسئول کار بر روی سعیدی سیرجانی می شوند. یک تیم فنی که با عملیات روان گردانی و گاها شکنجه از وی اقرار تصویری می گرفتند (این تیم از اطلاعات نیروی انتظامی و زیرنظر مسعود صدرالسلام و محمدرضا نقدی گزینش شده و در اختیار وزارت اطلاعات قرار گرفته بود)، تیم دیگر که از عوامل وزارت اطلاعات و نیروهای متمایل به چپ بوده که سعیدی سیرجانی تا به آخر آن ها را «دوستان و رفقای خود» می شمرده است. چهل و پنج ساعت برنامه در چندین محور اعترافات از سعیدی سیرجانی زیرنظر حسین شریعتمداری و سعید امامی ضبط شده و بدست عوامل تولید مستند «هویت» سپرده می شود.
حالا کار هویت تمام شده بود و سعیدی سیرجانی هم دارای اطلاعات اضافی او رو در رو با حسین شریعتمداری و دو تن از افرادی که از رفقای نزدیک سیرجانی بوده و در ارتباط با معاونت امنیت وزارت اطلاعات بوده اند ساعتها گفتگو کرده بود و در ثانی غالب این اقاریر که بنا به گفته ی سعید امامی در ۲۵/۱۰/۱۳۷۵ در دانشگاه همدان، ده ها ساعت اعتراف سعیدی سیرجانی را داشتند که جامعه هنوز آمادگی شنیدنش را ندارد و برای بسیاری ها نیز اعجاب آور خواهد بود، که تمامی این اعترافات البته با ضرب و شتم و شکنجه های روحی و جسمانی همراه بوده، به طوری که در اثر این شکنجه ها یکی از کلیه های سیرجانی از کار افتاده و آن سیرجانی ضعیف و بی حال شده بود که با آن که به مدت سه ماه در اختیار تیم تصویربرداری بوده، ولی به علت ضعف مزاجی و زرد شدن رنگ صورت وی و لاغر شدن شدیدا محسوس وی، کار تصویربرداری نیمه تمام تعطیل می شود.
همانطوریکه در پیشانی نوشت هم آوردم سیرجانی در یکی از مصاحبه هایش با زبان ایما و اشاره و زیرکی به این ضرب و شتم ها اشاره می کند و می گوید:
 «... تلنگر سفتی به روح من می خورد... پس باید بگویم که در تمام نوشته ها و گفته های من رگه هایی از لج بازی بوده...» همه ی این ها عواملی بوده اند که باعث شده تا سیرجانی زنده از دست محفل اطلاعاتی خلاص نشود. سعید امامی ضمن آن که پیشتر در جلسه شورای اطلاعات استان اصفهان ماجرای چگونگی قتل سیرجانی و آن «تلنگرهای سفت» را با آب و تاب تمام شرح داده بود، در اوراق بازجویی خود دوباره به آن اشاره می نماید: «...سیرجانی در اواخر کار واقعا بریده و بیمار شده بود. شاید هم تیم فنی در تعزیر وی بسیار زیاده روی نموده بود، شاید هم از... وی بوده، نمی دانم الله اعلم. حال سیرجانی خوب نبود و ضبط ویدئویی نیز دیگر موثر نبود. یک ماه دیگر وی را در خانه نگهداری کردیم تا که قرار بر حذف وی گرفته شد. س: این قرار چگونه و از چه طریقی گذاشته شد؟ آقای محسنی خود از آیت الله خوشوقت حکم حذف سیرجانی را گرفت که همان شب پس از آن که به اطلاعم رسید با ... و اکبر خوش کوش و یدالله رفتیم به خانه ی امن. پرسنل عملیات را فرستادیم. آن ها که از خانه رفتند، یدالله قرص آرام بخشی به وی داد و بعد... با آمپول هوا کارش را تمام کرد. من و اکبر و... رفتیم و یدالله همان شب جنازه را تحویل تعاون وزارت داد...»
 در تاریخ ۶/۹/۱۳۷۳ خبر فوت سعیدی سیرجانی منتشر می شود و چند روز بعد از آن هنگامی که کانون نویسندگان و دوستان سعیدی سیرجانی تصمیم می گیرند برای وی مراسمی برپا کنند، تعدادی از نویسندگان و فعالان این جمع از جمله دکتر سیمین دانشور، محمدعلی سپانلو، سیمین بهبهانی و غلامحسین میرزا صالح و صالحیار را احضار و چشم بسته به یکی از خانه های امن وزارت اطلاعات منتقل می کنند. سعید امامی خود با حضور در میان نویسندگان اعلام می کند که: هیچ نوع خبر، سخن و مراسمی درباره مرگ سعیدی سیرجانی نباید شنیده و دیده شود، و پس از هشدار و انذارهای پی در پی سعید امامی و نبایدهای وی، صالحیار می پرسد پس ما چه بکنیم؟ که در جواب سعید امامی می گوید: بروید روزنامه کیهان را بخوانید، آن جا نظرات نظام منعکس است. آری، سعید سیرجانی پس از گذشت بیش از ده ماه بازداشت و شکنجه های پی در پی و دسایس محافل اطلاعاتی سعید امامی و «رفقایی که بعضا امروز فریاد حق طلبانه شان گوش فلک را کر کرده» ناجوانمردانه کشته شد. مرگ سیرجانی اگر چه از اولین ها نبود، اما از زمره آغازین ترورهای سیاسی باند فلاحیان، محسنی، امامی بوده و قتل های چندی بعد که به قتل های زنجیره ای مشهور شد، پی در پی ستاره های دنباله دار آسمان ادبیات و فرهنگ و سیاست ایران را به زمین کشاند و خاموششان کرد، اما کهکشان آزادیخواهی ایران، هرگز نام و نشان آن ها را فراموش نخواهد کرد.

پی نوشت:
  به لحاظ رعایت مواردی از درج بعضی مطالب و نام ها خودداری شده است، که البته در نسخه ی اصلی و اعترافات سعید امامی نیز بعضا بعضی از نامها مخدوش می باشد.

تودهنی بزرگ دیگر به غرب ! تحریم بنزین بی تحریم

به این عکسها دقت کنید ! چه میتوانید تصور کنید ؟
این برادر خوشحال بسیجی در راستای فرمایشات گهربار آقای احمدی نژاد و دولتیارانش که ادعا کردند " در زمینه بنزین نه تنها خود کفا شدند بلکه به صورت صادرات میتوانند بنزین به دیگر کشورها بفروشند "  حالا آمده و این نظریه را ثابت کرده !
بله این هم یکی از اختراعات و اکتشافات جمهوری اسلامی  به برکت بسیج بیست میلیونی میباشد ،  هر بسیجی حالا میتواند یک خودرو را حمل کند ! پس بدانید با اراده همین سربازان گمنام و بسیجیان سلحشور است  که با اراده کامل میگویند " امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند " !!!












! بخاطر یک مشت دلار و خانم غزل امید


Before Dolar
After Dolar


اول از هر چیز یک خاطره برایتان می گویم :
سال 1377 بود که برای تهیه مجموعه تلویزیونی "پنج شیر عشق " با بچه های روایت فتح رفته بودیم افغانستان ، شبی که در پنجشیر بودیم و همه خرسند از دیدار شیر دره پنجشیر "احمد شاه مسعود – که خدا بیامرزتش این دلاور را خبر دادند که اگر می خواهید بیائید و با چند تا از افراد طالبان که به اسارت گرفتنشان مصاحبه کنید !
فرصت خوبی بود ، رفتیم و با آنها صحبت کردیم یکی شان که از همه جالبتر و صادق تر بود گفت مدتی برای نیروهای حکمتیار کار می کرده ولی بعد منصرف شده و رفته سراغ ملا محمد عمر ! پرسیدم چرا ؟
گفت آنها بیشتر پول می دادن ! از او پرسیدم یعنی فقط بخاطر پول ؟ گفت بله حکمتیار "دوستمی " ) گروه شبه نظامی ژنزال عبدالرشید دوستم نیز که در شمال افغانستان تسلط داشت، پولهایی در افغانستان منتشر کرده بود  که در بازار به پول “دوستمی” معروف بود و ارزش کمتری در برابر پولهای کابل داشت. ) به ما می داد و طالبان دلار می دهند آقا ، دلار ! و این دلار را با ولع خاصی می گفت  که واقعا جالب بود !...
از آن شب به بعد این حرف و خاطره بسیار بسیار در ذهنم رقم می خورد و می دیدم که چقدر آن طالب ساده حقیقت تلخی را گفت که برای پول بعضی ها حاضرن چه کارها که بکنند !
حالا برویم سر اصل مطلب و اینکه چند روزی است در اینترنت صحبت از خانمی است که در مراسم ضیافت شام احمدی نژاد در نیویورک حضور داشته است و برای دفاع از این رئیس جمهور مظلوم !! چه ها که نکرده !
و این خانم کسی نیست جز غزل امید ! اگر خواننده اینجا باشید یادتان شاید باشد که سه سال پیش مطلبی نوشتم با عنوان " تجاوز در زندان اوین با چوب بیسبال ! " که می توانید بخوانیدش در اینجا (+) . حالا من هرچه که فکر می کنم می بینم این خانم امید نه پایش به زندان اوین رسیده است که از آن قرصهای رنگارنگ به او بخورانند و نه وضع کشور از گذشته بهتر شده باشد که اینچنین ایشان به یکباره متحول شده باشد ؟ بخصوص که هنوز یک سالی نگذشته است که ایشان با شال و دستبند و لاک ناخن سبز رنگ در فاکس نیوز حضور بهم رسانیده و گفته " وای من خیلی ناراحت و نگرانم این احمدی نژاد دارد نسل کشی می کند !" .(+)
بله این خانم امید که کتابی هم نوشته اند با عنوان "زندگی در جهنم " و منظورشان هم از جهنم جمهوری اسلامی بوده نه یک کلام کمتر نه یک کلام بیشتر به نظر شما چه بر سرشان رفته است که امروز در مصاحبه با خبرنگار صداوسیما در نیویورک می گوید " قدر احمدی نژاد را کسی نمی داند ؟!"
آیا می دانید چگونه ایشان متحول شده اند ؟ به آن سرباز طالبان برگردیم درست ترین جواب را او می داند ، بله برای کسی که عاشق نام و نان هست فرقی نمی کند یک روز می گوید در زندان اوین با چوب بیسبال دارند تجاوز می کنند و روز دیگر سبز می شود و یک روز قرمز می شود و یک روز خاطر خواه احمدی نژاد می شود و همه این حرفها بهانه است برای دلار ! دلار بیشتر
...

باستان شناسی دوران طلایی حضرت امام خمینی - بخش یک

ميشل فوکو در معرفي کلمات و اشياء برای اولين بار روش « باستان شناسی سياست و دانش » را مطرح می کند . باستان شناسی علوم سياسی و علوم انسانی ، بحث در شرايط امکان اين علوم است . بدين ترتيب فوکو سه دوره معرفتی ( اپيستمه) در تاريخ مغرب زمين تشخيص می دهد . اگر با تبعيت از روش فوکو بخواهيم به باستان شناسی عملکرد آیه الله خمینی و بالتبع دوران مبارزه و حکومت ایشان که این روزها بعضی ها آنرا به دوران طلایی حضرت امام می نامند اشاره کنیم باید بازگشتی به نیم قرن پیش داشته باشیم تا ببینیم اصلا چه شد که به یکباره روحانیت وارد عرصه سیاست شد !
برای بررسی این موضوع از این نامه شروع می نمائیم :
بر طبق مشيت خدا شاه آمده و بنده اي را نشايد كه "سر از كمند اطاعت"او پيچد. آفريدگارعالم افراد بني آدم را از نروماده خلقت كرده و بعدازآن يكي را تاج سروري برسرنهاده ودرروي زمين شبيه به جانشين ازبراي خود قرار داده اورا مالك الرقاب سايربندگان كرده وبرتخت "آتيناه ملكا عظيما"(وبه آنها سلطنتي بزرگ داديم سوره نساءآيه54) نشانده و ديگري را ريسمان مذلت و خواري درگردن نهاده و بنده سايربندگان كرده ودر شان او "عبدا مملوكا لايقدرعلي شيئي"(بنده مملوكي كه قادر بر هيچ نيست. سوره نحل آيه 75) خوانده نه اين را شايد كه با اين مهانت و خواري سرازكمند اطاعت پيچد و زبان به ناشكري دراز كند ونه آن را سزد كه درمقام كفران نعمت تعدي و ظلمي به اسيران زيردست خود كند. حق تعالي چنان كه پادشاهان را از براي محافظت دنياي مردان و خواست ايشان از شرمفسدان قرار داده پس علما وغير علما به آن محتاجند. همچنين علما را هم از براي محافظت دين مردم و اصلاح دنياي ايشان در رفع دعاوي و مفاسد و اجحاف و تعدي و تجاوزاز راه حق كه باعث هلاكت دنيا و آخرت مي باشد قرار داده ....
بله این نامه پر از مداحي و ثنايي كه در بالا ذكر شد نه از سوي شاه بود و نه از سوي شاه پرستان بلكه گوشه هايي بود از" ارشاد نامه ميرزاي قمي" نوشته فقيه پرآوازه حضرت آيه الله العظمي حسين قاضي طباطبائي! استاد فقه و فلسفه حضرت امام خمینی که هم اکنون در تهران و تبریز و مشهد خیابانها و مدرسه ها به نام وی نهاده اند !
با نگاهي به آرا و انديشه هاي علماي اسلام و سابقه مبارزاتي ايشان آنچه مستفاد مي گردد اين حقيقت است كه غاطبه علمای دوران قاجاریه و پهلوی اول نه تنها از سلطنت و تاج و تخت بيزار نبوده بلکه همواره مدافع و دعا گوی سرسخت سلطنت و شخص شاه بوده اند . به عنوان مثال همچنانكه ميدانيم آیه الله العظمی شيخ فضل الله نوري وآيت الله العظمی كاشاني و... اينان نیز هيچگاه كليت واساس تاج و تخت را زير مبارزه و سئوال و شماتت نمي گرفته بلكه در سالهای آخر سلطنت پهلوی اول مخالفت ايشان ازآن ناحيه بوده كه ميگفتند درعصرغيبت امام زمان سلطنت يا بايد دراختيار فقها باشد ويا اينكه شاه هماهنگ با روحانيت عمل كند وگرنه آن شاه غاصب مقام تاج و تختي است.
از اينرو طبیعی بود که در مخیله شان هیچ نوع حکومت دیگری جز نظام ارباب و رعیتی و سلطنت را هم برنمی تافتند و با هرپديده اي هم كه نشاني از تلاش براي تضعيف سلطنت يا محو آن داشته باشد مخالف بودند و آنرا در دم خفه ميكردند.
مثال را دقیقتر می کنم و اشاره می نمایم به شيخ فضل الله نوري که در كشاش محدود نمودن شاه و جنبش مشروطه فرياد مخالفت و واسلاما بر آورد و مشروطه را « فتنه بزرگ آخر الزمان» مي خواند. و از بالاي منبر خروش آورد كه : اي عوام! اگرهدف مشروطه طلبان تقويت دولت اسلام است پس چرا اينقدر سعي در تضعيف سلطان اسلام پناه داشته؟ چرا به همه نحو تعرضات احمقانه نسبت به سلطان مسلمين مي كنند؟ الحق كه شاه چقدر حلم و برد باري و رعيت پروري فرموده اند تمام اين مراتب را ديده صبر فرمودند .... بحمدالله كه شاهنشاه ما مسلمانان هم به حكم اسلام صبررا به كنار گذاشتند ودركمال متانت مطالبه معدود قليلي از مفسدين معلوم الحال را فرمودند ...بحمدالله ولي امر مسلمين مفسدين را دستگير كرده و خانه نشين فرمودند....(شيخ فضل الله نوري صص68-69) و همچنين بود كه هنگاميكه پهلوی اول رضا خان از سفر مشهور و تاریخی خودشان از ترکیه و دیدار با آتاتورک و پیشرفتهای کشور ترکیه بعد عثمانی بازگشتند وعزم تغييرنظام ازشاهنشاهي مطلق به جمهوري نموده بودند آيه الله مدرس همان مبدع تئوري "ديانت ما عين سياست ما و سياست ما عين ديانت ما" علم مخالفين جمهوري را بر دوش گرفت و درمجلس فرياد برآورد كه: « اين مجلس مشروطه شاهنشاهی است هر كس عقيده اش مخالف قانون اساسي و طرفدار جمهوري است بايد چشمش كوراز در برود بيرون .»( نطقها و مكتوبات سيد حسن مدرس - انتشارات ابوذر ص 96)
بله ! رضا شاه و اطرافیانش سخت بدنبال آن بودند تا نظام ايران را جمهوري نمایند اما روحانیت با رهبری مدرس بشدت مخالف این تغییر بودند ودر اثنای همان مبارزه آیت الله میرزا رضای فراهانی و مدرس به نمایندگی از روحانیت و حوزه های علمیه قم و اراک و مشهد نماينده اي (رحيم زاده صفوي ) را به اروپا نزد احمد شاه مي فرستند و اورا تحريك مي نمايند كه هر چه سريعتر تا بساط تاج و تخت درايران از دست نرفته به ايران باز گرد!
اما هرچه که بود رضا شاه موفق شده و نهايتا روز يكشنبه 5 آذر 1302 مجلسس موسسان را در تهران تشكيل مي دهد تا مقدمات را برای استقرار نظام جمهوری در ایران را بنا نهد اما متاسفانه مقاومت روحانیت که یکی از بزرگترین و قوی ترین شبکه های اجتماعی و سیاسی سنتی کشور را در دست داشتند و توانسته بودند از قبل همین شبکه ، بازار را هم در حمایت خود داشته باشند موفق می شوند تا مجلس موسسان را مجبور و قانع سازند که مجلس موسسان تصویب نماید که سلطنت به رضاخان و بعد از آن به اعقاب و اولاد ايشان واگذار شود چراكه هرچند كه مدرس خود بواسطه بیماری در آن جلسه تشريفاتي حضور نمي يابد بلكه تمامي دوستان مدرس و علماي دوران همچون ميرزا هاشم آشتياني، حاج سيد ابوالقاسم كاشاني، سيد محمد بهباني، امام جمعه خويي، حاج آقا جمال اصفهاني، ضياءالواعظين حائري زاده، آيه الله كازروني، احتشام زاده، شيخ محمد علي تهراني، حاج آقا اسماعيل عراقي، شيخ الاسلام ملايري، آيت الله زاده خراساني، آيت الله زاده سبزواري و همچنين فقيه پر آوازه آيه الله حاج ميرزا حسين نائيني در آن مجلس حضورمي يابند و بشدت ازرضا شاه و مقام منيع سلطنت دفاع مي نمايند.
سید ابوالقاسم امام جمعه و سید محمد طباطبایی و شیخ فضل الله نوری
در تمامی طول حکومت پهلوی اول نیز هرگاه كه باز فرياد جمهوريت داده مي شد دوباره همین روحانيت مبارز بود که به صحنه مي آمدند و از تاج و تخت دفاع می نمودند مثلا پس از كودتاي 28 مرداد 1332 مخبر روزنامه المهدي ازآيت الله كاشاني مي پرسد كه نظرتان راجع به نظام جمهوري اي كه دكتر مصدق دارد چيست و ايشان مي گويند كه :« مصدق 4 ماه است كه دارد براي اخراج شاه تلاش مي كند ولي من به شاه نامه نوشتم وگفتم كه ازمسافرت خودداري نمايد و شاه هم منصرف شده است وبا عزت ومحبوبيت روز بعد بازگشت. در اينجا ملت شاه را دوست دارند و رژيم جمهوري مناسب ايران نيست.»(مجموعه اي از مكتوبات سخنرانيها و پيامهاي آيت الله كاشاني - ج4 انتشارات پخش ص 28) .
تا اینکه زمان ميگذرد وميگذرد وبعد ازپهلوی اول زمامداری به محمدرضا شاه می رسد ، شاه جوان دانش آموخته اروپا گرچه خود دینداری مطیع مراجع بود اما دریافته بود که روحانیت دست وپاگیر وی برای ترقی ایران هستند و در بعد از انقلاب سفید تصمیم میگیرد از زیر بلیط روحانیت خارج شود ، روحانیت نیز که قدرت خود را هر روز در عرصه سیاست کمتر و کمتر می یافتند ابتدا با ارسال نامه و نصیحت شاه را نصیحت می کردند که " نگذارید مهر میان روحانیت و سلطنت از ایران عزیز رخت بر بندد " ( مکتوبات و نامه های آیه الله سید محمود نائینی ، انتشارات روشنگران ، تهران ص 457 ) .

اما هرچه که بود نصایح روحانیت به گوش پهلوی دوم ننشست تا اینکه در بعد از تصویب کاپیتولاسیون آیه الله خمینی از قم از در مخالفت با آن درآمد ، این درست در هنگامی بود که موقوفات و اموال حوزه های علمیه قم و اراک و مشهد بنا به تصویب مجلس شورای ملی می بایست زیر نظر دولت و اوقاف قرار می گرفت و روحانیت اینچنین بود که به یکباره همه قدرت خود را در خطر دیدند و اینچنین بود که قیام مشهور 15 خرداد شکل گرفت .
در 15 خرداد 1342 اولین رویارویی رسمی و جدی میان روحانیت و قدرت وقت پهلوی دوم شکل گرفت و این مبارزه تا 15 سال ادامه یافت تا اینکه اينبار قدرت نه بصورت اشتراكي بلكه تام و تمام و مطلق در بهمن 1357 بدست روحانيون افتاد. و اينبار بجاي تاج و تخت، عمامه و بيت صاحب منصب ملت و ايران گردید ، خدا شاه ميهن رنگ مي بازد و خدا قرآن خميني كليت نظام مي گردد. وقرائتي سلطنتي ازامامت واسلام بنام " ولايت مطلقه فقيه" باب مي گردد. موافقان ومخالفان تاختند وتاختند اما همچنان ولايت مطلقه فقيه فصل الخطاب کشور نام گرفت .
آیه الله خمینی در ابتدای امر احتیاج به نیروهای معتدل داشت و به نیکی دریافته بود که نمی تواند بسرعت در بعد از سقوط سلطنت روحانیت را بر مسند امور بنشاند و اینچنین بود که از نیروهای ملی مذهبی که هم از مخالفین سر سخت سلطنت بودند و هم دینداری را در عرصه سیاست ترویج می کردند و هم مقبولیت عمومی داشتند را وارد ساختار قدرت کردند و اولین دولت جمهوری اسلامی را با نام دولت موقت به آنها سپرد ، مهدی بازرگان دولت انقلابی ایران را بدست گرفت و آیت الله خمینی که حتا نه در پایتخت تهران بلکه در قم سکنی گزیده بود اعلام کرد : روحانیت نباید در سیاست وارد شوند و کار خودشان را انجام بدهند و حتا با نخست وزیری و رئیس جمهوری روحانیت مخالفت کردند .
دولت موقت که به قدرت رسید چند گروه عمده از این تقسیم غنائم ناراضی بودند چرا که بازرگان در دولت موقت اکثر وزارتخانه ها و نهادها را به دوستان خود در نهضت آزادی و جبهه ملی سپرده بود و اینچنین دیگر گروههای انقلابی همچون سازمان مجاهدین خلق و اکثریتی ها و حتا روحانیونی همچون موسوی خوئینی ها و ... سر خود را از این نمد انقلاب اسلامی بی کلاه یافتند !
گرچه سازمان مجاهدین خلق و حزب توده و اکثریت در پیروزی و قوام جمهوری اسلامی در روزهای پر خطر بهمن 1357 تا 1360 نقش عمده ای داشتند اما رفته رفته از سال 1358 اهتمام روحانیت برای حذف آنها مشاهده می شد ، این گروهها که خود نیز البته این تلاش را در یافته بودند اما ترجیح می دادند در سالهای 1358 تا 1360 به روی خود نیاورند و همچنان با دفاعیات افراطی خویش از جمهوری اسلامی و روحانیت و بطور خاص از " امام خمینی " خود را همچنان در میوه چینی قدرت سهیم نمایند ،
به عنوان مثال حزب توده تا این نکته را دریافت که باید از قطار انقلاب پیاده شود اسناد حمایت و پشتیبانی 18 ساله خویش را از امام خمینی منتشر نمود و یا حزب دموکرات کردستان که برخوردهای سپاه تازه تشکیل شده را در کردستان کم کم دریافته بود در تجمعی چند هزار نفره اعلام نمود که : " لبیک خود را با امام خمینی اعلام می نمائیم " .
ارگان سازمان فدائیان خلق ایران اکثریت ، کار نیز هر روز مطلبی در حمایت از انقلاب اسلامی و امام خمینی منتشر می نمود ، اما روحانیت و بطور مشخص آیت الله خمینی دریافته بودند که شریک خوب نیست !
در این کشاکش جنگ قدرت و بقا بود که جمعی از دانشجویان چپ انقلابی و اسلامی با هوش و درایتی که داشتند رمز بقا را یافتند و در سیزده آبان 1358 به سفارت آمریکا تاختند و با اشغال سفارت و به گروگان گرفتن کارکنان سفارتخانه موجی را بوجود آوردند که به انقلاب دوم مشهور شد !
با اشغال سفارت آمریکا در تهران و حمایت آیه الله خمینی از حرکت دانشجویان که مشهور به "دانشجویان مسلمان پیرو خط امام " بودند عملا دولت موقت آچمز شده و در موقعیت شکننده ای قرار گرفت ، دولت موقت استعفا داده و شورای انقلاب و آیه الله خمینی نیز بلادرنگ استعفا را پذیرفته واینچنین بود که عملا اولین تسویه یکی از رقبای اصلی انقلاب آغاز شد .
ادامه دارد ...

جنگ واقعی

پنج نفری زل زده بودیم به راه باریکه ای که در دل خاکریزها بود ، کوچک که چه عرض کنم خیلی کوچولو بودیم برای آرپی جی زدن ،بقول سید صالح هر پنج نفرمون را که با هم قاطی کنند شاید میشد دوتا آدم درست حسابی ازمون در بیارن ! من و جواد تو این سنگر بودیم و رضا و سعید سنگر بغلی وسط ما هم مسعود تو سنگری بود و بی سیم چی بود یه نیم دایره درست کرده بودیم و منتظر بودیم تا تانکهای بعثی ها از این باریکه بیایند تا بزنیمشان !
اولین تانک که گرد و خاکش آمد داد زدم که رضا من ! ، یعنی من میزنمش قبضه را سفت گرفتم دستم یک دو سه بلند شدم ایستادم و جواد هم سفت پاهامو بغل کرد تا موقع شلیک آتش قبضه و تکونش زمین نندازتم ، یه نگاه کردم یه نشونه تا سربازروی برجک به خودش اومد شلیک کردم ... آتش گرفت و زمینگیر شد مسعود داد زد ایولا درست نمی تونستم بشنوم هنوز گوشم داشت وزوز می کرد ...
قبضه رو که گذاشتم زمین داد زدم و پریدم بالا و پائین جواد بغلم کرده بود و می بوسیدم رضا و سعید هم از سنگر بغلی برام دست تکون می دادند این اولین باری بود که داشتم آرپی جی می زدم همین که داشتیم خوشحالی میکردیم گرد و خاک تانک بعدی بلند شد رضا داد زد: من ! رضا که بلند شد یکهو جواد گفت یا فاطمه زهرا امیر نیگا کن ! که دیدم پشت تانکه که رضا نشونه رفته همینجوری دارن میان بدون معطلی گفتم جواد پارو بگیر شلیک کردم نخورد خورد جلوش و خاک بود که به هوا بلند میکرد دیگه رسما کر شده بودم .... آرپی‌جی‌ها یکیش نمی‌خورد، یکیش بغل تانک می‌خورد. تانک‌ها هم همین طور می‌آمدند. هر چه جلوتر می‌آمدند، آرپی‌جی‌ها کم تر خطا می‌رفت. اما باز می‌آمدند. خیلی نزدیک شده بودند این اولین تمرین جنگی ما بود وسط یک جنگ ، جنگ واقعی .
فروردین 1367
شرق بصره - شلمچه

در محاط عوامفریبی هستیم


این روزها فضای سیاسی ایران بشدت پیچیده شده شمارش معکوس برای تخریب و چه بسا انشقاق جنبش سبز آغاز شده در یک گوشه این جنبش از احیای دوران طلایی حضرت امام دم می زنند و در دیگر گوشه اش اساس و بنیان این نظام را نمی خواهند در جناح حکومتی ها هم که یک عده همچنان از ولایت فقیه و مراجع و حکومت انبیاء و اولیاء حرف می زنند و دردیگر گوشه اش سجاده برای امام زمان پهن کرده اند و پشت سرش نماز می خوانند و لوایح و نامه ها را بجای امضا در مجلس به چاه جمکران می برند ! دیگر گذشت زمانی که رئیس جمهور و دولت به ولی فقیه پاسخگو بودند حالا میانبر زده اند و با خود امام زمان در تماس هستند !
تحریمها هم که به بحرانی ترین وضع ممکن رسیده است آنقدر جدی که مجبور شده اند شبانه از افغانستان و ارمنستان مخفیانه و قاچاق بنزین وارد کنند و روز هم دعا کنند که تحریمها را هم امام زمان کاری کند که مثل عهدنامه شعب ابی طالب  موریانه بخورد !
در میان همه این بازیها و نمایشها  شک نکنید که برنده فقط یک نفر هست آن هم محمود احمدی نژاد است ! ، بله احمدی نژاد و فرقه اش که به گفته علی مطهری نماینده حکومتی جمهوری اسلامی شبیه ترین و درست ترین تعریف برای دارو دسته اش فرقان است فقط برای یک چیز آمده است و بس !
او آمده است تا با گسترش ظلم و جور مقدمات را برای ظهور امام زمان آماده کند و الحق هم که در این تصمیم موفق بوده است ، او که همپالکی هایش این روزها  او را سید محمود احمدی نژاد (+) و شعیب بن صالح (+) می نمایند همان سید خراسانی است که بساط ظهور را دارد فراهم می کند ! .
 این روزها اوج اختلاف خط ولایتی ها را با احمدی نژاد می بینیم  اختلافی که از آن به فتنه بزرگتری از فتنه اول  یاد می کنند (+) . احمدی نژاد و  فرقه اش الان دارند کل سیاستها و ناموسهای نظام جمهوری اسلامی  مثلا این که همه چیز زیر نظر مراجع و فقها باشد را همه رو الان دارند زیر و رو می کند . و عده ای هم که نمی دانند ماجرا چیست خوشحالند که آفرین خودشان به جان خودشان افتاده اند و مثلا برای اظهارات فاشیستی رحیم مشایی صوت و کف می زنند و خوشحالند که بالاخره یک نفر هست که تره ای هم برای فقها خرد نمی کند اما فراموش کردند که هیتلر هم اول با شعارهای ناسیونالیستی جنایت بزرگش را آغاز کرد او از مکتب آریا و ژرمن ها می گفت و حالا مشایی هم به اشاره و رخصت احمدی نژاد از مکتب ایرانی !

احمدی نژاد الان دقیقا سکان را بدست دارد و می داند که اتفاقا چه باید بکند او اصلا ابایی ازانتشار و افشای کارهایش ندارد یک نمونه اش را پارسال در انتشار ویدئوی سرکوب دانشجویان در کوی توسط خودشان دیدیدم و یک نمونه اش را هم اخیرا در افشای نوار اظهارات سردار مشفق معاون اطلاعات قرارگاه ثارالله دیدیم جالب است که این همان استراتژی نخ نما شده اینهاست که انتشار می دهند تا بگویند ما این هستیم و اینچنین می کنیم چراکه اعتقاد دارند النصر بالرعب ! هر موقع لازم باشد تعدادی را به زندان می اندازند و هر موقع لازم باشد یکسری را آزاد می کند ؛ هر موقع لازم بداند در یک ده و قصبه و شهری می رود و در فشانی می کند و همه اذهان را متوجه خودش می کند او اصلا برایش مهم نیست چه می گوید جوک می گوید حرف سخیف می زند ، انگشت در دماغش می کند یا کفشش را در می آورد و کف پایش را می خاراند او دنبال توجه اذهان عمومی و دولتهاست و به عالی ترین وجه هم موفق شده است ،الان احمدی نژاد فهمیده که بزرگترین شانسش این هست که به بهترین شکلی نقش بدگای یا آدم بده رو در سیاست دنبال کند و بخاطر همین هم تمام دنیا به حرفش گوش می کنند ، تو تمام دیلهای بزرگ دنیا مجبورند راهش بدهند و در تمام مذاکرات دنیا اولین نفری باشد که درباره اش حرف بزنند !

حالا در این میان آخر و عاقبت جنبش سبز و این اسلام گرایی مدرن یا اصلاح طلبی مصلحت جو چه می شود ؟ مطمئن باشید که اینها هم یک  تعدادشان بازداشت می شوند و به زندانها می افتند و یه تعداد هم یا فیزیکی یا اسمی  و شخصیتی ترور میشوند و از بین می روند و تعداد دیگری هم که شانس بیارورند از کشور خارج می شوند و اینور و اونور پناهندگی میگیرند و دچار روزمرگی می شوند و تمام !

شاید بسیاری از شنیدن این حرف شاکی بشوند و بهشان بر بخورد اما با تمام رشادتها و با تمام اعمالی که در این یک ساله انجام شده است که البته در جای خودش قابل تقدیر هست اما من همه آنها را بیشتر حاصل یک جوزدگی می دانم جوی که قبل و بعد از انتخابات همه را به یکباره گرفت و شیر کرد و به خیابانها ریخت و به یکباره نیز فرو افتاد و حالا از آن جماعت میلیونی آنهایی بر جا ماندند که اگر نگوئیم در طی این سی ساله دست کم طی یک دهه گذشته فعال بودند و اعتراض داشتند و حرف می زدند و زندان می رفتند و ... بله یک واقعیت اینجا نهفته است که مردم ما هم در عین اینکه از این سیستم بی زار هستند اما بشدت زرنگ هستند و بشدت فرصت طلب شدند و بشدت دنبال منافع خودشون هستند ، بشدت در زدو بندهای مالی گرفتارند و قبل از هرچیز همواره نگران آن هستند و البته این هم بجاست چرا که همان فردی که از صبح تا شب می رفت خیابان و شعار می داد و باتوم می خورد بالاخره شبی نصفه شبی هم به منزل می رفت و آنوقت دوباره یادش می اومد که این حرفها نان و آب نمی شود و باید شکم خودش و زن و بچه اش را سیر کند .

حالا هی عده ای بگویند دانستن حق مردم است ، هی تعدادی بروند جانشان را به خطر بیندازند و عکس و فیلم بگیرند و بیایند در اینترنت بگذارند که چی ؟ که مردم را آگاه کنیم ! اگر قرار بود کسی آگاه بشود تا حالا آگاه شده بود ، اگر با بیانیه و شب نامه و اعتراض مدنی و ... قرار بود کسی آگاه شود تا حالا شده بود ، من در عین حالی که واقعا از همه جنایاتی که در این یک ساله اتفاق افتاده است داغدارم و بارها گفته ام با هر عزیزی که بر زمین می افتاد من هم مثل خیلی های دیگر می افتادم و می شکستم اما من هم مثل خیلی های دیگر از این بابت خوشحالم چون بالاخره باید این حکومت ایدئولوژیک یک جایی عرصه را بر همه تنگ میکرد حتما باید این کودتا و این آدمکشی و به رگبار بستن مردم اتفاق می افتاد حتما باید کهریزک و کهریزک ها را علم میکرد تا مردم نه اینکه باخبر بشوند ، بلکه این دیکتاتوری را با همه وجودشان  با گوشت و پوست و استخوانشان حس کنند ، لمسش کنند تا بفهمند این نظام چه هست .
امروز رسما به همه شما می گویم و حاضرم ساعتها هم با تک تک شما بحث کنم که این حرفهای روشنگری و آگاهی دادن در ایران معنی نداره کی گفته با مقاله نویسی و خبر پراکنی و سخنرانی و مصاحبه و افشاگری و این مطلب را در فیس بوک گذاشتن و این لینک را در بالاترین گذاشتن و ... مردم آگاه می شوند ؟
مگر غیر از این هست که سی ساله اینها دارد تکرار می شود ؟ آگاهی می دانید یعنی چی ؟ یعنی بچه تو بگیرن ببرن کهریزک بهش تجاوز کنند و بعد بفرستنش خونه ! یعنی بچه ات یعنی برادرت رو همسرت رو کف خیابون بگیرند به رگبار و بزنند بکشنش اونوقت هست که طرف شیر فهم میشه و می فهمه که جمهوری اسلامی ، نظام ایدئولوژیک و حکومت اسلامی یعنی چی ! اونوقت هست که دیگر خط کش نمی گذارد بین دوران امام و دوران خامنه ای نمی آید با پرگار بین اصلاح طلب مسلمان و غیرمسلمان خط کشی بکند ، دیگر می فهمد این نظام چپ و راست و میانه  و رادیکالش یکی هست ! دیگر اون یکی از لوس آنجلس برای امام رضا نمی خواند اون یکی به امام علی از رنجی که در این یکساله کشیده است نامه نمی نویسد و اون یکی از برگزاری شب احیای سبز حرف نمی زند ! ، بله باید اینجوری بشود تا همه بفهمند اون ناراضی و مخالف دیندارمی فهمد ، اون که دنبال دوران طلایی حضرت امام هست  تو زندان توجیه می شه و وقتی بردنش تو انفرادی دویست و نه بقول معروف دوزاری اش می افتد ، اون بی تفاوته که اصلا کاری به کار سیاست و این حرفها هم نداره وقتی چند بار جلوی ماشینش را بگیرند و مثلا بخاطر سیگار کشیدن و عینک گذاشتن رو سرش ماشینش را بخوابونند و خودش رو هم کف خیابان دراز کنند آگاه می شود ! و همه می فهمند که بله باید جفت پا بایستند روی این گفتمان سکولاریزم و یک کلام بگویند جمهوری اسلامی از بالا تاپائینش از ریش دار و بی ریشش از عمامه دار تا کراوات دارش از حزب اللهی بی سوادش تا دکتر و مهندسش نه !
البته بازهم این گفتمان و مبارزه را ندهند دست این دایناسورهای سی سال اپوزیسیون ! رهبریشو اتفاقا باید نسل جوان بدست بگیرند همین بچه ها و جوانان امروزی همینها که مبارزه دست اینهاست ، این گفتمان را بدست بگیرند باهاش برن جلو آب دیده بشن تا ده سال بیست سال بعد آدمهای بلامنازع و سیاستمدار و کارکشته کشور بشوند .

آمریکا و اسرائیل هی برن دنبال تحریم برن دنبال جنگ و روشهای دموکراتیک و مدنی و نظامی ! شک نکنید که همه اینها به نفع احمدی نژاد تمام می شود ! چرا چون تریبون دست اینه همین فردی که رفته تو تمام کشورهای مسلمان و فقیر و بد بخت بیچاره بیمارستان زده ساختمان سازی کرده دانشگاه درست کرده و ... رفته از بورکینافاسو گرفته تا مالزی از کومور گرفته تا آفریقا جا انداخته که آنها ظالم هستند و ما برحقیم
 ..
حالا ما دلمون خوش باشه که فلان کارمند سفارتخانه سبز شده و رفته پناهندگی گرفته و ... اونوقت همین آقایون کودتاچی یک همایش میگذارند و از آمریکا و اروپا بیشتر از دو هزار نفر رو جمع می کنند و می خرند وبلندشان می کنند با هواپیمای فرس کلاس می برند آنجا تا  برای کودتاچی و کودتاگر کف و صوت بزنند ! به آقای دکتر فلان از دانشگاه هاروارد خونه می دهند و به خانم فلان از آمریکا پروژه کیش می دهند و به مهندس فلان بورس تحصیلی !
بله این همان فضائیه که گفتم فضای فرصت طلبی و منفعت طلبی است و متاسفانه این همان دیستورسی هست که احمدی نژاد رایج کرده و همه هم خواسته یا ناخواسته بدامش افتاده اند ، الان عوام فریبی شده گفتمان اصلی همه از روشنفکر گرفته تا اون بچه دانشجو و اون اصلاح طلب مسلمون که میگه تقیه می کنیم !
امروز به جرا ت به شما می گویم کانسپت عوام فریبی احمدی نژاد برده است و علاوه بر اینکه مردم عوام را گرفته بلکه روشنفکرهای ما را  هم متقاعد کرده که عوام فریبی بکنند ، آنهایی که تا دیروز جانم فدای ایران می گفتند و از ولایت فقیه بیزار بودند و امروز سفره افطاری پهن می کنند و نماز جماعت می خوانند ، آنهایی که تا دیروز کنار من و شما مقابل سفارتخانه های ایران فریاد می زدند رای من کجاست و امروز می روند نمایش ایرانیان خارج از کشور و توجیه هم می کنند که مگر چیه پول نفتون رو رفتیم بگیریم ! ، اونهایی که تا دیروز هفته ها شب و روز کف خیابانها فریاد می زدند و امروز می گویند نه کار باید اصولی باشد بگذار ببینیم چی می شود ؟ اونهایی که ازشون فقط امروز بیانیه صادر کردند باقی مانده است و بس ، اون فعال سیاسی که زبان برادرش را فقط بخاطر مرگ بر جمهوری اسلامی در اوین بریدن و امروز خودش ما را دارد توجیه می کند که نه خوب شعار مرگ ندهیم مبارزه مدنی بکنیم اثرش بهتره ! بله امروز عوام فریبی در محاط ماست و شک نکنید که اگربشنویم همین افراد به انتظار نشستند تا امام زمان بیاید تا حقشان را از جمهوری اسلامی بگیرد !

حمزه کرمی و ماجرای نامه اش به هاشمی و خامنه ای



حمزه کرمی را شاید بسیاری بشناسند و چه بسا هم بسیاری نشناسند وی یکی از زندانیان سبز است و البته از آنجا که امروزه زندانیان سبز مشهور و گمنام بسیارند کمی بیشتر درباره ایشان می گویم ؛ حمزه کرمی از فرماندهان سپاه در دوران دفاع مقدس می باشد در سوابق ایشان می شود به حضور بیش از شصت ماه در خط مقدم جبهه ها غرب و جنوب ، فرمانده گردان مسلم بن عقیل لشگر ده سید الشهدا ، معاون عملیات نیروی زمینی و... نام برد آخرین سمت ایشان در سپاه (سال 1368) فرمانده سپاه استان تهران بوده است ، وی همچنین از مشاوران کمیته دفاعی مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز بوده است .
حمزه کرمی در انتخابات سال گذشته از فعالان ستاد میر حسین موسوی بوده است که در بعد از انتخابات یا بهتر بگویم افتضاحات همانند بسیاری از فعالان این ستاد بازداشت شده و پس از تحمل 70 روز انفرادی و محاکمه ای طبعا بدون حضور وکیل به 16 سال زندان محکوم که در دادگاه تجدید نظر به 11 سال حبس تقلیل پیدا کرده است ، وی همچنان محکوم شده است به انفصال دائم از خدمات دولتی .
کرمی در 24اردیبهشت ماه گذشته با تودیع وثیقه دومیلیارد تومانی توانست برای یکماه مرخصی بگیرد و از زندان موقتا آزاد شود اما در 29 اردیبهشت یعنی با گذشت پنج روز از مرخصی یکماهه اش شبانه به منزلش ریختند و او را به اوین عودت دادند .
علت اصلی مرخصی وی پیگیری وضعیت سلامتی اش بود که موفق به این مهم نشد تا آنکه چندی پیش در سوم مرداد ماه سالجاری متاسفانه وی بر اثر حمله قلبی به بیمارستان طالقانی اعزام شد و در بخش سی سی یو بستری شده است .
حمزه کرمی در خلال این ایام توانسته است نامه ای در بیست و چند صفحه بدست هاشمی رفسنجانی برساند که در آن بقول خودش " شرح مختصری از آنچه که بر وی رفته است را بنویسد " .
وی در آن نامه اعلام کرده است : ...
"سرم را در توالت فرنگی پر از نجاست فرو می کردند تا به داشتن رابطه نامشروع با بستگان آقای موسوی اعتراف کنم ......
مدتها از پا مرا به سقف آویزان می کردند که اعتراف کنم با مهدی هاشمی در صدد اختلاس و ارتشا مالی بودیم ....
به من دستبند قپانی می زدند و مرا بروی زمین می غلطاندند تا اعتراف کنم با مهدی و محسن هاشمی خانه فساد دایر کرده بودیم..."
هاشمی رفسنجانی در بعد از اطلاع از آنچه که بر حمزه کرمی رفته است همه مفاد شکنجه نامه کرمی را در پنج صفحه برای مقام رهبری می نویسد اما ظاهرا طبق روال آنرا بصورت اداری ارسال نمی کند ونامه را شخصا نزد آقای خامنه ای می برد و به او می گوید این نامه را به دفتر شما ندادم، مبادا در پیچ و خم نامه های اداری فراموش و یا گم شود، می خواهم شخصا برایتان بخوانم تا مبادا اگر به دستتان بدهم فراموشش کنید یا بدست یکی از اعضای دفتر و بیت بدهید و به سرنوشت دیگر نامه ها دچار شود. وی تمام مفاد نامه پنج صفحه ای حمزه کرمی را برای رهبرمی خواند و بعد می گوید : حمزه کرمی را هر دو می شناسیم و در صداقت و مجاهدت وی شکی نداریم ، خود شما در خلال هشت سال جنگ بارها با ایشان به مناطق جنگی می رفتید و می دانید که انسانی نیست که حرف کذبی بزند نمی دانم هنوز هم اعتقاد دارید اعترافهای یک سال اخیر زیر شکنجه اخذ نشده است!؟
پس از آن آقای خامنه ای می گوید نامه را بدهید حتما می دهم به اعضای شبکه و بیت تا پیگیری کنند که آقای هاشمی می گوید با عرض معذرت من به نمایندگان شما اعتماد ندارم، اجازه دهید من هم یک نفر نماینده تعیین کنم تا هر دو با هم این موضوع را تحقیق و تفحص کنند ، که خامنه ای می گوید کسی را انتخاب می کنم که مرضی الطرفین باشد و محسنی اژه ای را مسئول تحقیق این مسئله می نماید .
محسنی اژه ای نیز چند بار در اوین و محل دیگری با کرمی دیدار می کند و جزئیات و نامها و تاریخها را از وی می پرسد و دیدار بعدی و نهایی را با کرمی به چند روز بعد موکول می کند که در خلال این ایام کرمی از سوی بازجویان و مسئول پرونده مجددا به بازجویی فرستاده می شود وپس از آن چه بر وی گذشته است معلوم نیست چرا که با شروع بازجوئی های جدید که در پی آن بودند تا بیابند چگونه نامه را به آقای هاشمی رسانده است وی به حالت اغما فرو رفته به سی سی یو منتقل می شود.
چندی پیش جرس نیز اظهار داشته بود که اصل هردو نامه (نامه مفصل کرمی به هاشمی و نامه هاشمی به خامنه ای ) را در دست دارد و وعده داده است تا  بعد از تحقیق صحت کامل این گزارش از چند منبع متفاوت اقدام به انتشار آن کند .
تلاش من نیز برای بدست آوردن نامه کرمی برای انتشار متاسفانه هنوز به جایی نرسیده است اما در خلال این پیگیری ها یکی از دوستان در تهران اینگونه برایم نوشته است که بدون کم و کاست برایتان می آورم:
" من هم از وضعیت وی مطلعم و نگرانم و شنیده ام که نامه ای برای هاشمی رفسنجانی نوشته است اما برایت مسئله دیگری را می گویم بعد از اینکه حمزه را گرفتند سراغ خیلی های دیگر هم رفته اند شاید باورت نشود سراغ بسیاری از بچه های سپاه هم رفته اند تا بیایند از وی شکایت کنند یا نقطه ضعفی را پیدا کنند خلاصه اونقدر دنبال پرونده سازی براش هستند  جالبه یکی رو آوردند تو پرونده اش که می گویند  سرباز وظیفه راننده کرمی  بوده تو سپاه بعد نوشتند ایشون اعتراف کرده که در اون موقع  بعضی وقتها به باغی تو شهریار می برده کرمی رو برای بساط و عشق و حال ! حالا بعد از این سالها چرا تا حالا این سرباز نرفته جایی بگه و یا چطوری این همه چیزا با شرح تمام وقایع یادشه دیگه خدا عالمه ! "
ظاهرا ماشین اعتراف گیری و دستگاه تواب سازی و شوهای ندامت سخت در پی بی رنگ کردن افشاگری های حمزه کرمی هست که اینچنین بدنبال پرونده سازی و فاسق نشان دادن وی هستند اما در پس این ماجرا یک آشکار می شود که وقتی با زندانیان سرشناس و نام آشنایی چون حمزه کرمی که هنوز بخشی از نظام نیز با وی آشنایی نزدیک و تنگاتنگ داشته اینچنین می کنند با گمنامان و آنهایی که نام و نشان و وابستگی ای ندارند و دستشان هم به جایی نمی رسد چه می کنند ؟
گرچه حمایت از کرمی و کرمی ها اصل انکار ناپذیری است اما زندانیان گمنامی که حتا نام و تعدادشان را هم نمی دانیم آنها را نباید فراموش کرد ...