خدا کجا بود ؟

کسی می دونه این حاج آقا کیه ؟ بشناسیمش ، من که خیلی حال کردم باهاش ، طفلی بد جوری دلش از خدا و پیغمبر و حکومت و شیخهای مارمولک ومردم ایران پره نمی دونه چه کنه ، از این خدا که گیر داده به ما و فقط مارو امتحان می کنه و از این ملت ایران که هی می دون میرن رای میدن ! ناقلا ظاهرا بدجوری هم عشق هایده است !خلاصه خیلی باحال بود هر جاهست همون خدای کریم ! توفیقش بده

! بازهم رادیو زمانه واینبارآرزو برایش

حالا همه گردو خاکهای رادیو زمانه و تعویض مدیرش خوابیده است و خیلی راحت تر می شود حرف زد ، اولا که واقعا خوشحالم که بالاخره انتقادات و پیگیری ها کار خودش را کرد و همه آن جعل های اسکناس هفت تومانی ! توانست مدیران پرس ناو را متقاعد کند که مهدی جامی بدرد رادیو زمانه نمی خورد ! و البته اتفاقات بسیار زیادی هم تو همین حین و بین افتاد که برای ما ایرانی ها زیاد مهم نیست چون بالاخره با اخلاق ایرانیان آشنائیم مثلا افرادی که چندی قبلش یعنی آنزمانی که هنوز وضعیت مهدی جامی پادرهوا بود سوزنامه می نوشتند و بیعت می کردند که چنین می کنیم و چنان و در همه کائنات یکنفر هم پیدا نمی شود مثل مهدی جامی و مهدی جامی هدیه الهی است از آسمان به رادیو زمانه و ما ایرانیان به محضی که دیدند نه کار تموم است به سرعت نور جبهه خود را ابتدا از موافق به منتقد و سپس از منتقد به مخالف سرسخت مدیریت، شخصیت، عملکرد و ... مهدی جامی تعویض نمودند ، و حسین زمانه را در کوفه تنها گذاشتند و او هم غریبانه کشته شد ! حالا مهدی مونده و حوضش در سیبستان ! و بقول خودش سرهنگی بوده که ستوان شده اما ایکاش خودش هم می دانست که کار فرهنگی با کار سرهنگی فرقهای بسیار دارد . به هر حال این روزهای حسین علوی دبیر تحریه رادیو زمانه شده است و خوب البته یکروزه نباید هم انتظار معجزه از وی داشت و امیدوارم که با استفاده از کارنامه ناموفق مدیریت قبلی سوراخهای کار را یافته باشد و بتواند از رادیوی زمانه رادیوی موفقی بسازد رادیویی که هم به تعالی فرهنگ کمک کند و هم بتواند به واقع پژواک دموکراسی خواهان ایران باشد ، هر چند که در همین مدت کوتاه هم اتفاقات جالبی افتاده ، متاسفانه قبلا تا منتقدین رادیو زمانه حرف می زدند مهدی جامی می گفت بله ما نمی خواهیم رادیوی اپوزیسیون باشیم ! بله این حرفش درست بود اما متاسفانه مهدی جامی خودش را به کوچه علی چپ می زد کسی انتظار ندارد تا رادیو زمانه هم مثل بعضی رادیو تلویزیون‌های لوس آنجلسی بیاد صبح‌تا شب به جمهوری اسلامی فحش بدن و به تولید هخا و داور بپردازد ! اتفاقا از رادیو زمانه انتظار می رود بیاید تا به فرهنگ سازی بپردازد تا هم به ارتقای شعور ملت کمک شود و هم اینکه اگر کسی اومد گفت برای مبارزه با جمهوری اسلامی بیائید در کوچه پس کوچه ها میخ بریزید ! مردم بفهمند که طرف چقدر پرته ! کسی از رادیو زمانه انتظار ندارد بیاید بگوید احمدی نژاد گاو است ، خامنه ای خر است ، خاتمی نفهم است ! نه اما اگر بیاید بگوید احمدی نژاد این کارها را کرده ، وضعیت جمهوری اسلامی این است ، دانشجویان، زندانیان سیاسی، زنان و کارگران وضعشون اینه ، فرهنگ کشور ، سینما ، کتاب و تئاتر و ... هم وضعیتشون اینه اونوقت مردم خودشون می فهمند که چه کسی ... هست .

بسیجیان دیروز و فرصت طلبان امروز

این روزها سالگرد تاسیس بسیج است و هفته ای هم برای پاسداشت این اندیشه در ایران نامگذاری شده است ، اگر کسی کمی انصاف داشته باشد نمی تواند منکر رشادتها و جان فشانی های بسیج و بسیجیان در طی هشت سال جنگ تحمیلی باشد ، جنگی که همه چیز مارا نشانه گرفته بود ، آب و خاک و ناموس و عزت ایران و ایرانی را ، اما آن بسیجیان و همه دلاوریهایشان رفته رفته در هزارتوی سیاست و جهالت این روزهای خاکستری در ایران فراموش شدند تا اینکه این روزها همه آن دلاوری ها خلاصه شده است در این که چفیه‌ای بشود که دور گردن آویخته شود و در شهر راه بیفتند و در خیابان‌ها فریاد ‌زنند که جنگ یک حماسه بود تا نگذارند این حکومت از بین رود و راهشان ادامه دارد، حتی اگر دشمنی نباشد! دشمن آن روزهای بسیجیان متجاوزان بعثی بودند و دشمن این روزهای بسیج در شهرها که هستند ؟ نمونه ها از این دست این روزها بسیار است و شاید هنوز خیلی ها عکس سعید عسگر را آن روزهای التهاب ترور حجاریان را فراموش نکرده اند که زینت بخش روزنامه های دوم خردادی شده بود . سعید عسگر و سعید عسگر ها بسیجیان امروزی هستند که نه بوی باروت با مشامشان آشناست و نه روزهای دود و خون و خمپاره با وجودشان آشنا، آنها فقط میراث دار مدگرایی جنگ و بسیجی شده اند و فقط قیافه همت ها و باکری ها را در عکس دیده اند و از همه بسیج و بسیجی فقط چفیه و شلوار خاکی رنگش را درک کرده اند .اما سهم آنهایی که جنگ را دیده اند و آنرا با گوشت و پوست و استخوانشان درک کرده اند امروز متلکی است که هر از گاهی پشت‌سر شان در شهر شنیده می شود که «حاجی بجنب که سیدتو کشتن» ، مسخره‌شان ‌می کنندو برایشان دل می سوزانندکه عجب متحجرانی هستند و حتی یکبار فکر نمی کنند که آنچه اینان مسحورش شده‌اند چه بوده .سهم نسل جنگ ، نسلی که واقعا بهترین تعبیربرایش همان نسل سوخته است ، صدای آژیری است که همواره در گوششان است و پناهگاههای تنگ و تاریک و یاد زیرزمین‌ خانه‌ها که بوی نفت می‌داد و انتظاری که اغلب نمی‌دانستیم چیست و اصلاً مگر چه خبر است و چرا این همه اخبار گوش می‌کنند که همیشه می‌گوید «شنونده گان عزیز توجه بفرمائید دلاورمردان ...»همه آن دلاوری ها خاطره شده است و افسانه آنطوریکه امروز وقتی جوانان و نوجوانان خاطرات فرماندهان آن روزها را می خوانند – که اگر بخوانند- چه می دانند که مگر می شود کسی داوطلبانه بروی مین برود ؟ و کسی هم نیست که آن همه غیرت را امروز برای هم سن و سالان فهمیده ها ترجمه کند . سهم آن بسیجیان از جنگ امروز سرکوفت است و اینکه می خواستید نروید ! که اگر بخواهی برایش دلیلی هم بیاوری آنرا با زخم زبان سهمیه کنکور و بن و یخچال و گاز و کولر جواب می دهند اما کسی آنرا نمی بیند که درست در همان زمانی که « جنگ در راس امور بود » حسین خرازی فرمانده غیور جنگ شب عملیات نگران آن بود که صاحبخانه اش زن و بچه هایش را بهمراه اثاث خانه اش به بیرون ریخته است و بچه هایش هفته ای است که در کنار خیابان و کوچه روز را به شب می رسانند . سهم بسیجیان آن روزها گم شده است در حماقتهای این روزها که بسیجیان را موجودات پشمالوی زبون نفهم می دانند که بدون دلیل به انسانها گیر می دهند و داد می کشند و لگد می اندازند ! سهم بسیجیان آن روزها از جنگ بغضی است که گلویشان را می‌گیرد از خواندن خبر مرگ شیمیایی‌ها که خرج درمان ندارند و کسی را هم برای درد دل نمی یابند و فقط این غمباد که رفیقانم دعا کردند و رفتند مرا زخمی رها کردند و رفتند ....بسیجیان آن روزها گم شده اند در فرصت طلبان این روزها آنهایی که به نام و نشان و سردار و امیر این روزها فخر می فروشند و خود را وارث احمد متوسلیان ها می دانند و ته دلشان ترسی است که وای نکند متوسلیان زنده باشد ؟ آن روزها جنگ بود و بازار، بازار جان بود و بسیجیان تنها فروشنده اش به ثمن بخس و این روزها بسیج بازار سهمیه است و خواهر حجابتو درست کن ! این روزها بسیجی ترجمه می شود به حافظ حکومت و ولایت فقیه اما آن روزها بسیج حافظ جان و مال و ناموس ایرانی بود، سری اگر به محله های تهران بزنید هنوز هم می بینید کوچه هایی را که مزین است به نام شهید آرتور آرزومانیان ..... شهید ادوارد خاموچاکشیان و دهها شهید مسیحی و زرتشتی و کلیمی و ... آیا آنها نیز برای دفاع از ولایت فقیه به جبهه رفته بودند ؟ بسیجی دیروز همت بود و باکری و خرازی و زین الدین و بروجردی و بسیجی امروز فیروزآبادی است که مدال بسیجی بر سینه دارد و گردنش راتبرهم نمی زند و صادق محصولی میلیاردر ! سهم نسل من از جنگ سکوتی است که حاج داود کریمی- که خود نیز بعد از سالها زندان و درد دقمرگ شد - در پاسخ خبرنگار می‌دهد که : «اگر جنگی دربگیرد فکر می‌کنید جوانان باز با همان شور و شوق به جبهه‌ها خواهند رفت؟»

! به سلامتی رهبر معظم فقط اسپایدرمن نبودند که ظاهرا هستند

گمان نمی کنم بعد از این فرمایش گهربار رهبر معظم دیگر احتیاجی برای توضیح باشد فقط چند گلایه دارم : اول چرا کسی اونجا بعد از شنیدن این پرش انقلابی اسلامی تکبیر نگفت ؟ و دوم اینکه چرا فیلمسازان متعهد و انقلابی ما از این بخش از زندگی گهربار و اکشن رهبر معظم تا بحال فیلمی نساخته اند ؟

:پیشنهاد

: از این به بعد به محض ورود مقام معظم همه با هم این شعار را بدهیم

صل علی محمد اسپایدر من خوش آمد

نيروی قدس و نقش آن درایران و خاورمیانه

چند روز پیش فرصتی پیش آمد و در برنامه میزگردی با شما تلویزیون صدای آمریکا شرکت کردم که دیدم بد نیست با توجه به موضوع مورد بحث درآن شب شما دوستان نیز در جریانش قرار بگیرید .که مابقی برنامه را هم میتوانید اینجا ببینید ، خوشحال می شوم نظراتتان را در مورد آنچه که گفته شده مطرح کنید .

تور زیارتی و سیاحتی امامزاده سیار

ماجرای قتل عام درختان را در روزهای اخیر در استان گیلان بدستور حجت‌الاسلام میرحسینی اشکوری، مدير كل اوقاف و امور خيريه استان را حتما شنیده اید که ؟ این تصمیم مضحک تحت عنوان مبارزه با خرافه پرستی و بدعت در دین از سوی این اداره و با همکاری نیروی انتظامی انجام شده که طی این عملیات نجات مذهب درختان کهنسالی که عمر تعدادی ازآن‌ها به سه، چهار هزار سال می‌رسد و برخی از مردم بنا به اعتقادات دیرینه‌شان به این درختان دخیل می‌بندند و حاجت می‌طلبند به عنوان عامل اصلی خرافه‌پرستی محکوم به مرگ شدند. اما درست در هنگامی که اره های برقی در گیلان بدستور اوقاف داشتند درخت ها را قطعه قطعه می کردند در اراک بلندگوهای آستانه امامزاده فارسیجان اراک که اتفاقا آنجا هم زیر نظر اداره اوقاف و امور خیریه می باشد در سطح شهر زائر می طلبید ! بله همانطور که در عکسی که چند روز پیش در یکی از خیابانهای اصلی شهر اراک گرفته شده است ، می بینید که ضریح امامزاده را سوار بر کامیون به داخل خیابانها آورده اند تا مردمی که وقت رفتن به امامزاده را ندارند حاجاتشان برآورده شودو ضمنا امامزاده هم حتما دلش باز شود و شهر راهم ببینید ! و اینبار او باشد که به میان مردم بیاید و مردم هم با دیدن ضریح دوان دوان به سویش بیایند و دستی بر سرو رویش بکشند و پولی هم داخل آن بریزند . اما نکته جالب اینکه شاید همان تکه پارچه های که در گیلان باعث قتل عام درختان شد اینجا با داد و بلند گو توسط مردی که احتمالا لیدر تور امامزاده بود ه به مردم داده میشده که به ضریح مبارک این امامزاده سیار و توریست ببندند و حاجت بگیرند . پ . ن : فقط نمی دانم با گرانی گازوئیل و سوخت هزینه های این امامزده در این تور سیاحتی زیارتی چگونه تامین می شود نکند که امامزاده جان کارت سوخت دارند ؟!

! باز هم مشاعی خبر ساز شد این بار با قرآن

فکر نکنم درباره این آخرین شاهکار مشایی نشنیده باشید ؟ کم کم داره از این موجود عجیب و غریب خوشم میاد ! ببینید این آخرین شاهکار را قرآن و دف و خانم ، مبارکه

نکته ای دوستانه درباره آیه الله بروجردی

قریب به دو سال است که آیه الله بروجردی یک روحانی مخالف دین سیاسی و قرائت فاشیستی موجود از ولایت فقیه در زندان می باشد ، من بواسطه آشنایی که با ایشان داشتم و بواسطه اعتقادی که به نوع مبارزه ایشان با خلافت امروزی علی خامنه ای دارم همواره از ایشان در هر فرصت ایجاد شده ای دفاع کرده ام و این دفاع تا بدانجایی پیش رفت که در بسیاری از اجلاس و دیدارها با مقامات حقوق بشری و سیاسی به عنوان نماینده و وکیل ایشان حرف زده ام و کماکان نیز به این وظیفه انسانی خود ادامه خواهم داد .

دفاع من از آقای بروجردی چند وجهی است وجه اول و نخستش به دفاع از حقوق بشر برمی گردد بدون هیچ شک و شبهه ای در طی این دوسال شدیدترین و خشن ترین برخوردها با ایشان و هواداران ایشان و حتا خانواده ایشان صورت گرفته است ، شدت برخوردها به گونه ای بوده است که تعدادی از هواداران ایشان در زندان و یا در بعد از زندان به بیماریهای روحی و روانی و جسمی مشکوکی گرفتار آمده اند و حتا یک تن از آنان نیز به طرز مشکوکی فوت نموده اند ، دفاع از حقوق بشر خودی و غیر خودی ندارد اگر همین امروز هم شرایط به گونه ای شود که مثلا آقای علی فلاحیان که به نظر من یکی از بزرگترین جانیان و جنایتکاران تاریخ جمهوری اسلامی است به زندان بیفتد و مورد شکنجه و اذیت و آزار واقع شود حتما من یکی از مخالفین این برخورد خواهم بود و از ایشان دفاع خواهم کرد ،اما وجه دیگر دفاع من از آقای بروجردی موافقتم با نوع مبارزه ایشان است چرا که همچنانکه پیشتر نیز گفته ام الماس را فقط با الماس می شود برید !

اما همه تلاشهایم برای آزادی ایشان و دفاعم از آقای بروجردی و وهوادارانشان صرفا دفاع احساسی و پوپولیستی نیست ، همواره گفته ام که من در نقد و انتقاد از هم اندیشان و دوستانم شاید رادیکالتر عمل کنم و بالتبع از نقد بی رحمانه خودم نیز استقبال می کنم ، بر همین مبناست که احساس کردم به عنوان یکی از نزدیکان ایشان که طبعا بسیاری انتقادات نیز از من می شود که بصورت مستقیم و غیر مستقیم تا بحال بسیاری از آنها را با ایشان درمیان گذاشته ام مواردی را هم علنا بیان کنم . در همان زمان حصر ایشان و هوادارانشان در منزلشان که جمعیت کثیری نیز از شهروندان تهرانی گرداگرد خانه آقای بروجردی جمع شده بودند و از ایشان دفاع می کردند من بارها خطری را برای ایشان گوشزد کردم که مانع به نتیجه رسیدن اعتراض دانشجویان در هیجده تیر سال هفتادو هشت شده بود و آن اغتشاش و شورشهای کور بود من آنروز هم مخالف چماق بدست گرفتن و چاقو و قمه و قندشکن بدست گرفتن افراد مدعی هوادارای از آیه الله بروجردی بودم .

ایکاش آیه الله بروجردی و هواداران اصیلشان برای یکبار هم که شده فکر کنند چه شد آن همه جمعیت ؟ آیا واقعا آن جمعیت نزدیک به صد هزار نفری که آنروزها در اطراف منزل ایشان جمع شده بودند هواداران و جان برکفان بی چون و چرای ایشان بودند و یا صرفا جو زده و یا بدنبال هرج و مرج بودند ؟ پس چرا دیگر هیچ خبری از آنها نشد چرا یک دهم آن جمعیت هم در مراسم تشییع پیکر مادر ایشان که سخت ترین شکنجه های وزارت اطلاعات را متحمل شده بودند پیدایشان نشد ؟
سخن را کوتاه می کنم و در خاتمه از خود ایشان نیز انتقادی دوستانه دارم من همواره مخالف بعضی از ادبیات ایشان و ادعاهای ایشان بوده ام من قبول دارم که آیه الله بروجردی هواداران بسیاری در ایران دارند اما مخالف این هم هستم که آقاي بروجردي مي گويند من امید همه ایرانی ها هستم و یا من رهبر و پیشوای مبارزین علیه جمهوری اسلامی هستم و یا نماينده ي ميليونها ايراني هستم يا نماينده ي ملت ایران هستم ! چرا نباید آیه الله بروجردی خود را صرفا یک روحانی مخالف ولایت فقیه و قرائت فاشیستی از دین در جمهوری اسلامی و یا یک زندانی سیاسی و اصلا يك شهروند معرفي كنند؟ بارها و بارها گفته ام که اين حرفها به ضرر ايشان و هوادارانشان و مبارزه شان تمام مي شود . و البته بسیاری از این القاب و پیشوندها و پسوندها را هم می دانم که هواداران ایشان و از سر ارادت و بدون اطلاع ایشان به وی نسبت می دهند اما همین سکوت ایشان و نفی نکردن آنها میتواند در دراز مدت به ایشان لطمات جدی ای وارد نماید .
آیه الله بروجردی به نظرمن یکی از آزاده ترین انسانهایی هست که تا بحال دیده ام غیرت و شجاعت ایشان در مبارزه واقعا ستودنی و قابل ستایش هست ، هنوز فریاد مظلومیت و مددجویی ایشان وقتی از شکنجه خود و خانواده اش و آزار و اذیتهای غیر انسانی وشرم آوری که همسر ایشان را در پیش چشمانشان در زندان انجام داده اند در گوشم زنگ می زند و ای کاش که ایشان بیشتر و بیشتر مراقب این نام نیک و مبارزه اصیلشان باشند و این قهرمان نیز همچون بسیاری دیگر از قهرمانان و مبارزان بعد از مدتی خود خراب نکنند هرچه ساخته اند و انجام داده ند .
در همین رابطه :

وزارت رفاقت و امورخارجه و داستان عیال وزیر

اگر یادتان باشد در همین مجال برایتان از وزارت امور خارجه و باند بازیها و رفاقت بازی های جناب آقای " دکتر " منوچهر خان متکی وزیر محترم امور خارجه دولت عدالت و مهرورز گفته بودم ، اما حالا که تشت رسوایی دکتر کردان سابق و دکتر متکی سابق از بام مجلس افتاده است بد نیست بدانید که همسر ایشان نیز چه داستان جالبی دارند !

خانم طاهره نظري همسر آقاي منوچهر متكي که پیشتر نیز برایتان نوشته بودم ناظم یک مدرسه در منطقه شش تهران بوده اند و بعد نمی دانم چگونه به بهزیستی منتقل شده و بعد باز نمی دانم چگونه به سازمان هلال احمر رفتند و بعد از آنجا نیز چون حتما دلشان را زده بود از هلال احمر و با حكم شوهرش انتقال داده شدند به وزارت خارجه و بعد هم بعنوان مشاور وزير منصوب شدند! اما همه داستان گردشگری کاری ایشان به اینجا ختم نشد و این زوج فهیم ! نشستند فکر کردند و فکر کردند و نهایتا با منحل کردن اداره كل فرهنگي وزارت خارجه صورت مساله جدیدی را رقم زدند و اداره "كل زنان و حقوق بشر" را ایجاد نمودند ، و حالا چه کسی شایسته تر از همسر آقای وزیر ؟ که این سمت مهم و فوق العاده تخصصي حقوق بشر( و صد البته برخوردار از امتياز سفرهاي مكرر به پايتخت هاي رويايي اروپايي) را می بایست احراز نمایند .
در همین گیر و دار بود که البته دکترای حاج خانم نیز از راه رسید و به یکباره خانم دکتر طاهره نظری مسئوليت اين اداره كل را برعهده گرفتند و سمینارها گذاشتند و سمپوزیمها برگزار نمودند و چه کارهای محیر العقولی به یکباره انجام دادند امروز ایتالیا بودند و فردا سوئیس به یکباره خبر می رسید در کنار وزیر امورخارجه در اجلاس غیر متعدها هستند و فردایش می خواندید که در استانبول در کنار همسر رئیس جمهور به ضیافت شام دعوت شده اند و ...
در همان زمانها که در آن مقاله من نوشته بودم ایشان دکترایشان مهم شک و تردید هست دهها نظر و ایمیل و نهایتا جوابیه ای از سوی وزارت امورخارجه آمد که نخیر ایشان دکترای داروسازی دارند و هرگز هم ناظم دبیرستان نرجس نبوده اند که بلکه از اعضای هیات امنای آن دبیرستان مذهبی بوده اند !
اما این مسئله به راحتی قابل پیگیری است یا اینکه خانم نظری لطف نمایند و مدارک تحصیلی خویش را رو کنند و یا اینکه شما خودتان به پايگاه اينترنتي سازمان نظام پزشكي مراجعه كنيد و نام و نام خانوادگي همسر وزير امور خارجه را وارد كنيد تا با كمال تعجب همچنان که در عکس بالا نیز مشاهده می كنيد ببینید كه اولا ايشان تحصيلات دكتري ندارند و ثانيا در رشته داروسازي تحصيل نكرده اند و نهايت اينكه مدير كل فعلي حقوق بشر وزارت امور خارجه فارغ التحصيل مامايي کارشناسی ارشد است که حالا چگونگی اخذ این مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه آزاد تهران واحد تهران شمال هم البته باید در جای خودش بررسی شود ، و اینکه باز ربط دادن مامايي با وزارت امور خارجه و بخش تخصصي حقوق بشر نیز از جمله موارد سخت و دشواری است که حل آن فقط از توان عهده شخص شخیص منوچهر خان متکی و و عیال ارجمندشان بر می آید . حالا چند سئوال دیگر این وسط پیش می آید که مثلا اگر روزی روزگاری در این وضع که فارغ التحصیلان رشته های علوم سیاسی و وروابط بین الملل یا بیکار هستند و یا کبابی دارند و یا معلم خصوصی شده اند و یا راننده آژانس هستند یک فردی با مدرک فارغ التحصيلی واقعی! رشته مامايي به وزارت امورخارجه مراجعه می کردند و از جناب وزير امور خارجه و تقاضاي شغل مي نمود، آیا چیزی جز استهزا و خنده بیشتر تحویلشان می دادند ؟ آیا مثلا منوچهر خان نمی گفتند بهتر است بروند زایشگاهی تا قابله ای چیزی بشوند و بند ناف پاره کنند ؟ اما از آنجا که این دولت عدالت ورز است و مهر پیشه نهایتا ایشان لطف می کردند و وی را به بیمارستان وزارت امور خارجه معرفی می کردند و یا اینکه می گفتند بروند پرستاري از كودكان كارمندان را در مهد كودك وزارتخانه به عهده بگیرند تا دست خالی از وزارت خانه برنگردند ؟ و سئوال دوم اگر مثلا یک شهروند بخت برگشته ای گول و فریب شیادانی را که این روزها اتفاقا زیاد شده اند را می خورد و با گرفتن مدرک معافیت از سربازی یا دیپلمی و لیسانسی اکنون در پستی مثلا در بخش بایگانی وزارت خانه ای مشغول بوده و یا خیر اصلا با داشتن گواهینامه رانندگی جعلی راننده مثلا مدیری در یک وزارتخانه بود و امروز اداره حراست بسیار زرنگ و دانا آن وزارت خانه می فهمید آیا خیر از این بود که الان کمترین جرمش جاسوسی و رخنه در نظام مقدس اسلامی بوده ؟ بگذریم اما صداقت با مردم و پرهيز از دروغ و فريفتن افكار عمومي شرط اساسي تصدي مناصب كليدي و خصوصا وزارت است. با توجه به اينكه آقاي منوچهر متكي که البته دکترای خودشان نیز محل شک و تردید است لطفا بیایند و توضیح بدهند که چگونه شده است ناظم دبیرستان دخترانه نرجس در منطقه شش تهران به یکباره تبدیل شده اند به دکتر طاهره نظری از مدیر کل های وزارت امورخارجه ؟