دزد دوچرخه !

روزهای اولي که اومده بودم برلين ، وراي بقيه صحنه هاي حيرت آور و منحصر به فردش يكي از اون صحنه ها كه منو خيلي متعجب مي كرد ، ديدن دو چرخه هايي بود كه با قفل و زنجير به درختي و ميله اي بسته شده بودند ولي يه چرخ يا دو چرخ و گاهلا زين هم نداشتند ! . خوب اينجا هم كه ديگه تهران نبود و من بر اساس ذهنياتي كه از اروپا داشتم ( همين جا بگذاريد يه خاطره از بابام براتون تعريف كنم ؛ يك روز ماشين من ترمز كه مي گرفتم صداي وحشتناكي مي كرد من هم كه اون روزها تو ايران اينقدر سرم شلوغ بود بنا شد يكروز بابام ببره ميكانيكي اونو درست كنه و آخر شب گفتم درست شد ؟ بابام گفت آره و يادم نيست الان چيشو ولي پرسيدم فلان قطعه شو عوض كردي؟ بابام گفت آره پرسيدم راست گفت حالا عوض كرده كه بابام برگشت گفت آره ميكانيكه ارمني هست دروغ نمي گه !! ) خلاصه تا تهشو بخونيد ديگه فكر مي كردم اينها ديگه كارشون رديفه و حتما اين دوچرخه ها هم كه چرخ هاشون نيست طرف براي محكم كاري با خودش برده يا پنچر شده برده درستش كنه ! تا اينكه به آمستردام رفتم و ديدم بله اونجا هم از اين صحنه ها زياده تا اينكه اين راز سر به مهر را يكي از دوستام برام باز كرد و گفت كجايي داداش اروپا كلا مهد دزدان دوچرخه هست ! و اصلا وقتي مثلا اگه قفل درست و حسابي داشته باشه و نتونند خود دوچرخه رو ببرند و دزد بيچاره مجبور ميشه مثلا يه چرخ دوچرخه رو بدزده طرف بی خیال خرید یه چرخ نو می شه و دوچرخه رو همونجا دخيل بسته به ميله يا درخت رها می کنه و خدا ميدونه شايد ميره اونم يه دوچرخه ديگه مي دزده ؟ . اون عكسي رو هم كه در يكي از خيابونهاي آمستردام انداختم نگاه كنيد از دوچرخه چي بجا مانده ! ، ديروز روزنامه بيلد ( البته بماند كه از اون روزنامه هاي در پيت آلماني هست ) يه آماري داده بود كه خيلي جالبه نوشته بود در اروپا هلند قهرمان دوچرخه دزدي هست و نائب قهرمانش انگليس هست و بعد از اون هم آلمان و در هر چهل ثانيه (فكرشو بكن چهل ثانيه ) يك دوچرخه در اروپا به سرقت ميره ! البته اين آمار مخصوص يك دوچرخه كامل هست و ربطي به دزدين يه چرخ و يا يه زين نداره ! اما نكته از همه جالبترش اينه كه نودو نه درصد دوچرخه ها در مكانهاي عمومي ودر مقابل ديدگان بي تفاوت و خونسرد اروپائيان محترم ! مي دزدند و هشتاد درصد هم در روز دزديده مي شوند . نتيجه گيري اقتصادي : مدتهاست در فكر بودم برم دوچرخه بخرم ولي الان قطعا منصرم شدم همون مترو بهتره! نتيجه گيري اخلاقي : من خراب اين صداقت و اخلاقيات اروپائيان هستم بازم دم دزدهاي مسلمان خودمون گرم اقلا يه ذره حيا دارند تو روز كمتر دزدي مي كنن ! و جلو چشم مردم هم كه ديگه كمتر تر ! نتيجه گيري هنري : نظرم بلكل درباره فيلم دزد دوچرخه ويتوريو دسيكا عوض شد من قبل از اومدن به اروپا عاشق اين فيلم بودم ولي ديگه در هر چهل ثانيه به چهل ثانيه كه نميشه يكي مثل ريچي قهرمان اون فيلم بشه !

روزنامه حريت چاپ آنكارا : عليرضا عسگري در واشنگتن است !

چندي پيش با روزنامه ترك زبان حريت درباره عليرضا عسگري معاون سابق آماد و پشتيباني وزارت دفاع مصاحبه اي انجام دادم كه مشروحش در زير مي آيد : سال پیش درماه دسامبر در سايت یک روزنامه نگار ايراني مقیم آلمان اطلا عات جالبی را در ارتباط با عسگری که به شکل عجیبی مفقود شدبراي اولين بار منتشر شد ، این نویسنده تایید میکند که عسگری همراه با مدارک هسته ای ایران به غرب رفته و میگویید عسگری چهل و سه ساله از دوستان نزدیک او میباشداین شخص امیر فرشاد ابراهیمی نام دارد و با تلاشهای روزنامه ی حريت به ایشان دسترسي پیدا کردیم ضمن اينكه عکسی را که در آن عسگري و ابراهيمي هست نيز در يك وب سايت اسرائيلي پيدا كرديم اوهمچنين براي اولين بار مدارک پناهندگی عسگری را نيز منتشر نموده است که ادعا میکند این مدارک را از منابع موثق دریافت کرده . بنا به گفته ها عسگری از سال 2003با سرویسهای مخفی همکاری و تبادل اطلاعات میکند . یک ایرانی عجیب با اسرار بسیار! امیر فرشاد ابراهیمی متولد 1975 میباشد.او در سن 12 سالگی به بسيج مي پيوندد و در جنگ ایران و عراق شرکت میکند، ابراهیمی در بسیج که بنیان گذارش امام خمینی میباشد پله های ترقی را به سرعت طی میکند او سپس وآرد صفهای تیم ویژه محافظان انقلاب به نام سپاه قدس میشود ابراهیمی در دانشگاه نظامي امام علی مدرک مهندسي عمليات رواني را میگیرد و در سال 1997 در بیروت پایتخت لبنان رايزن مطبوعاتي سفارت ایران میشود در همان سالها با علیرضا عسگری آشنا شده است ، او لیسانس خود را در دانشگاه هنر در رشته ی سینما و فوق لیسانس خود را در رشته ی روابط بین الملل از دانشگاه تهران گرفته است . ابراهیمی در سال 2000 با همکاری شیرین عبادی كه وكيل وي بوده است کاستی را براي استفاده قضايي تهیه میکند كه محتویات کاست شامل روابط مالی بین حزب الله و سیاست مداران محافظ کار میباشد همچنین ابراهیمی با نفوذ در حزب الله صاحب اطلاعات مخفی میشود و این اطلاعات را نیز در کاست فاش میکند سپس این کاست را برای بررسی رژیم به ماموران مربوطه میدهد بعد تحویل کاست شیرین عبادی بازداشت شده ابراهیمی نیز 2 سال حبس میشود .شیرین عبادی اولین زن مسلمانی است که لایق جایزه نوبل شده است . اذيت و آزارهاي حكومت پايان نمي يابد تا كه ابراهيمي مجبور به ترك كشور مي شود و به تركيه مي آيد و مشغول به تحصيل مي شود ، ابراهیمی در سال 2006 مدرک دکترای خود را در رشته ی حقوق بشر از دانشگاه تکنیک خاوره میانه دریافت میکند و بعد فارغ التحصیل شدن ترکیه را ترک میکند و به آلمان مي رود ، او هم اکنون از نوسندگان روزنامه ی عربی زبان المجله و همچنين الشرق الوسط میباشد کتابهای ابراهیمی در ایران ممنوع چاپ هستند . گفتگوی روزنامه ی حريت با دكتر امیر فرشاد ابراهیمی: با علیرضا عسگری چگونه آشنا شدید؟ 10 سال پیش در لبنان با هم بوديم سرتيپ عسگری در سال 1980از فرماندهان نيروي قدس در لبنان كه در ارتباط مستمر با حزب الله لبنان مي باشند بود ، در همان سالها عسگری جزو نفرات اول و کلیدی نيروي قدس سپاه بود و با اسم مستعار حاج امیر شناخته میشد، وظايف من هم گرچه در سفارت ايران بود اما به نحوي زير نظر ايشان بودم و رفته رفته ما ارتباط مستحكمي با هم پيدا نموديم عسگری چگونه صاحب یک پست کلیدی در وزارت دفاع شد؟ من و عسگری ابتدا در سپاه پاسداران فعالیت میکردیم بعد انتخابات ریاست جمهوری و روی کار آمدن خاتمی شمخانی که جزوی از فرماندهان ارشد سپاه بود وزیر دفاع شد و شمخانی دوستان و نزدیکان خود را وارد پستهای دولتی کرد و عسگری نیز بی نصيب نماند او نیز صاحب یک پست کلیدی شد ! این پست كليدي و مهم چه بود؟ عسگری معاون شمخانی شد و در خرید و ساخت سلاح نقش اصلی را بر عهده گرفت در عین حال که معاون وزیر بود فعالیت های ديگري را نیز انجام میداد به عنوان مثال در شرکت كالا الكتريك که یک شرکت مخفی و تحت نظر سپاه پاسداران است مسئول خرید لوازم هستهای از خارج از ایران به صورت مخفی و قاچاق بود مثلا اگر از خارج از ایران یک ماده رادیواکتیو خریداری میشد امضای قرارداد را عسگری انجام میداد و مطمئنا محل تمام تاسیسات هستهای ایران را میداند چرا از ایران خارج شد؟ با تمام شدن دوره ی ریاست جمهوری خاتمی و به روی کار آمدن احمدی نژاد قدرت محافظ کاران در ایران بالا رفت.عسگری هم سالها پیش متوجه شده بود که اگر قدرت به دست محافظ کاران برسد کابینه ی خاتمی از پستهای دولتی دور خواهند شد و مدتها پیش در فکر ترک ایران بود از ایران کی و چگونه خارج شد؟ در دسامبر سال پیش با گرفتن پاسپورت زیارتی ار دولت ایران برای زیارت حضرت زینب ایران را به مقصد سوريه ترک گفت بعد از رسیدن به سوریه به صورت غیر قانونی از راه زمینی وارد ترکیه شهر قاضی آنتپ شد سپس با کرایه یک خودرو به مقصد آنکارا حرکت کرد شما این اطلاعات را از کجا آوردید؟ عسگری از آنکارا با افرادي از جمله من تماس گرفت و گفت که چکار باید بکند و هم من و هم ديگران همگي رفتن به سفارت كشور آمريكا و همچنين درخواست پناهندگي از سازمان ملل را به ايشان تجويز نموديم ، ايشان نيز بعد ملاقات با مقامات مربوط در سفارت آمریکا تحت حمایت آنها در هتل هيلتون ساکن میشودو سپس خود را به سازمان ملل متحد برای درخواست پناهندگی سیاسی معرفی میکند . غیب شدن عسگری را اول از همه روزنامه حريت بیان کرد این ماجرای هتل جیلان در استانبول چه میباشد؟ عسگری بعد 5 روز اقامت در آنکارا به استانبول میرود و خود را به سازمان آی سی ام سی که وابسته به وزارت امور خارجه آمریکا میباشد معرفی میکند این سازمان برای ایشان در هتل جیلان رزرواسیون انجام میدهند ولی عسگری قبول نمیکند و اقامت 11 روزه ی خود را در هتل مرمر ميگذراند ، (اسم ایشان در لیست مسافران دیده نمی شود)آمریکا درخواست ایشان را مبنی بر پناهندگی در تاریخ 25 جنیوری قبول میکند و ایشان در تاریخ 7 فبریوری ترکیه را ترک میکند ادعاها مبنی بر خروج ایشان از ترکیه به کمک سازمان سیا با پاسپورت جعلی و از راه زمینی صحت دارد؟ نخیر ایشان با برگه های پناهندگی که از سازمان ملل متحد دریافت کرده بود به صورت قانونی و هوایی از ترکیه خارج شده ودر هامبورگ آلمان ترانزیت شده و به آمریکا رفته.با یک پرواز خصوصی رفته یا نه نمیدانم ولی آمریکابصورت مستقيم در این کار دخالتی نداشته است . ادعاهای مبنی بر فرار خانواده ایشان از ایران صحت دارد یا نه؟ نخیر خانواده ایشان در ایران میباشند عسگری قبل از ترک ترکیه چند باری با همسر دوم خود و فرزندانش تماس گرفته و به آنها گفته بود که به آمریکا میرود در حال حاضر دوستان نزدیک و خانواده ی ایشان تحت كنترل شدید وزارت اطلاعات ایران میباشند و تعدادی از دوستان نزدیک عسگری دستگیر و تحت بازجویی وزارت اطلاعات میباشند . آخرین تماس شما با عسگری چه زمانی بوده والان ایشان کجا هستند؟ آخرین بار 12 روز پیش طي تماسي اظهار داشته كه احساس خطر میکند وي هم اكنون در واشنگتن در خانه ای تحت نظر سازمان سیا میباشد در ماههای آینده بعد از تمام شدن بازجویی ها ایشان تمامی اطلاعاتش را با جزئيات درمصاحبه ای در سي ان ان بیان خواهد کرد و همه خواهيم ديد كه توسط سازمانهای مخفی دزدیده نشده بلکه با خواسته ی خودش درخواست پناهندگی سیاسی داده است .
نيروي انتظامي تاسف ! اين هم سندي براي كار فرهنگي حضرات ياوه گويي كه مي گويند مبارزه با بد حجابي فقط در حد ارشاد و كار فرهنگي است ، آقايان هنوز در كشتمان دور مي زنند و به جاي كار فرهنگي بيشتر در كار سرهنگي هستند اين عكس به خودي خود گوياي همه چيز است و بس ! اما ماجراي خونين ميدان هفت تير را در اينجا هم مي توانيد بخوانيد
مصاحبه من در باره مهدي بوترابي در برنامه تلويزيوني صداي آمريكا را اينجا مي توانيد ببينيد

نگران مهدي ام !

بيش از دو هفته اي از بازداشت دوست عزيزم دکترمهدي بوترابی، مي گذرد وراي اينكه مدتي از اين دو هفته را در سفر بودم اما تا كنون به صلاح نمي دانستم در اين باره بنويسم چون احساس كردم به دلايلي حمايت ما و از جمله من اينور آبي براي او گران تمام شود بخصوص كه در اتهام وي نيز اتهاماتي مشابه هم داريم ، مهدي نازنين رئیس پرشین بلاگ هست و در كنار اينكه سال ها از فعالان جنبش دانشجوئی بوده وپيشتر نيز افتخار حضور در جبهه هاي جنگ تحميلي را داشته امروزه نمونه كاملي از يك مدير متدين و مبارز وپاك به قول معروف از همان نسل انقلابي ها است ،(حالا چه شده كه جايش بايد درزندان باشد هم خود حديث مفصلي است كه شنيده ايم همان داستان انقلاب فرزندان خود را مي بلعد! است)، به هر حال بوترابي با انقلاب بزرگ شده و در انقلاب رشد نموده و امروز شايد از معدود مديران ناموري باشد كه نه آلوده به قدرت شده و نه آلوده به سياست و زرو زور و همه اينها از آنجا كه نه چپ است و نه راست دليل واضحي است براي جنگولك بازهاي امنيتي كه مشكوك است ! چراكه امروزه رسم است هر كس كه در مملكت به نامي مي رسد بايد سرش در آخور يكي از دو جناح باشد و اگر نباشد ،برانداز است ! البته به نظر من وراي اتهامي كه براي بوترابي دست و پا كرده اند بزرگترين اتهام وي اين است كه در طي مديريتش بر پرشين بلاگ توانست حدود ۷۸۰ هزار وبلاگ فارسی را مديريت فني نمايد كه ۱۷۰ هزار تای آن از فعالترين وبلاگهاي فارسي زبان هستند و همين به خودي خود براي نظامي كه از داشتن يك فاكس هم در خانه ها رنج مي برد بزرگترين اتهام است ! . متاسفانه تا كنون نه دستگاه قضائي و نه دستگاه امنيتي كوچكترين اطلاع رساني اي درباره بازداشت بوترابي نكرده اند و از آنجا كه همانطور كه گفتم ايشان فردي بود كه دلبستگي اي به حوزه ها و جناح هاي سياسي رايج نداشت نه حزبي نگرانش هست و نه روزنامه و سايتي برايش خبر رساني مي كند الا چند تن از وبلاگ نويسان و دوستان و ياران او ، من در اين ماجرا هم نگران دكتر بوترابي هستم و هم آنچنان كه ابطحي نازنين گفته اند نگران سرنوشت وبلاگ نويسي در ايرانم ضمن اميدواري براي آزادي بوترابي و اينكه هيچ زنداني عقيدتي اي در ايران نباشد اميدوارم كه روزي برسد كه نگراني ما از به زندان و بازداشت رفتن فقط شامل هم انديشان و هم حزبي هايمان نباشد و در برابر دربند شدن آزاد انديشاني همچون بوترابي هم كه تعلقي به جناح و حزبي هم ندارند حساسيت داشته باشيم . در همين مورد ( انگليسي) براي حمايت از بوترابي اين لوگو را در بلاگ يا سايت خود بگذاريد

و گفتني ها همچنان هست !

دوستان عزيز متاسفانه يا خوش بختانه فردي از شهر ري با آي پي 80.191.36.198 دلش را خوش كرده بود و وبلاگ من را با
استفاده از اينكه چند روزي در مسافرت بودم و مراقبتي رويش نداشتم به خيال خودش هك كرده و با پاك كردن تمام پستها و قالب مسرت مندانه و با شادماني در اغلب وبلاگهاي دوستانش از جمله اينجا ( همون دلقك هاي معروف ) و ... اعلام كرده كه به سلامتي هلالي وبلاگ من هك شده است ! اما خوب فكر اينجا رو نكرده بود كه مي شود با يك اي ميل ساده به مديريت بلاگ اسپات تمام عمليات حزب الهي پسند وي را به باد هوا گرفت ! .هر چه كه بود به خير گذشت و من را مصمم تر كرد تا زير و بالاي تمام مدعيان دينداري از جمله عبدالرضا خان هلالي و ليدا خانم دوست دخترش را براي شما بگويم . به قول قديما موشك جواب موشك !

نوع زيبايي از مخالفت مدني!

اين روزها در آلمان اتفاقات جالبي در حال وقوع است كه مي تواند روند خوبي براي جنبش چپ داشته باشد ، مطمئنا در اطلاع مي باشيد كه مخالفان و منتقدان سياست جهانی‌شدن اين روزها برای تدارک اعتراض و تظاهرات در حالي كه اجلاس رهبران گروه ۸ (رهبران هفت کشور بزرگ صنعتی به علاوه روسيه) در ماه هاي آتي در حال برگزاري مي باشد فعاليتهاي بسيار زيبايي را در جهت همراه كردن آحاد مردم با خود انجام داده اند ! اين اجلاس ماه ژو‌ئن آتی در ايالت مکلنبورگ فورپومرن آلمان برگزار می‌شود ، گرچه در جبهه مخالفان سياست جهاني شدن اختلافات بي شماري به چشم مي خورد و هر گروهي از يك نوع و نظر مخالف اين سياست مي باشد اما در نحوه ابراز مخالفتها تفاوتهاي زيادي به چشم نمي خورد اكثريت مخالفان با نافرمانی‌های مدنی و آکسيون‌های کم و بيش غيرقانونی مخالفند و اعتقاد دارند كه با استفاده از تمام رسانه هاي در دستشان بايد اعلام كنند كه هيچ اقدام جنجالی و مخل نظم و آسايش عمومي در اين تظاهرات و اعتراض ها صورت نخواهد گرفت، چرا كه در گذشته شاهد بوديم كه همين مخالفان با حمله به مراكز خريد و يا مركز مك دونالد و ... آنها را به آتش مي كشيدند ، البته گروههاي ديگري هم هستند كه معتقدند شايد نشود جلوي خشونت را گرفت ! و نوع برخورد دولت و حتي نوع برخورد ونظارت پليس هم شرط هست که خودش تحريک‌کننده است و يا در جهت ايجاد آرامش تلاش مي كند . (كه البته حرفي است منطقي ) . اما وراي اين هارت و پورتهاي تئوريك و پشت ميز نشيني و يقه سفيدان روز گذشته تعدادی از فعالان تدارک برای تظاهرات عليه اجلاس گروه ۸، با طناب‌های صخره‌نوردی خودشان را به قسمت‌های بالای ساختمان پارلمان آلمان رساندند و پلاكارد بزرگي را بر سر در مجلس نصب كردند كه برويش نوشته شده بود :«مجلس در خدمت سرمايه آلمان » ! اما مخالفتها فقط در مقابل مجلس نبود و به داخل صحن علني مجلس هم كشيده شد و تعدادي از مخالفان كه بروي صندلي هاي تماشاچيان پارلمان نشسته بودند به يكباره برخواسته و اسکناسهايي را كه يك روي آن يورو بوده و روي ديگرش دلار و حاوي كاريكاتورهاي مركل و بوش ،بر سر نمايندگان ريختند و حتي دو نفري هم توانستند با عبور از ميله هاي حفاظ خود را بداخل صحن مجلس انداخته و نهايتا چه مخالفان بيروني و چه مخالفان دروني توانستند جلسه مجلس را بهم بريزند ! و نمايندگان هم كه ظاهرا اشتياقي براي ادامه جلسه نداشتند اكثريتشان به بيرون صحن آمده تا مخالفان بيرون پارلمان و پلاكارد بزرگ بر سر در مجلس را ببينند ، و همين مسئله باعث شد كه جلسه علني مجلس از اکثريت بيفتد و ختم جلسه را معاون رئيس مجلس ولفانگ اعلام نمود ! وراي همه حرفهايي كه دو رو بر سياست جهاني شدن هست اين نوع ابراز مخالفت براي من جالب بود ( البته شايد نشود اينچنين نسخه هايي را در ايران پياده كرد اما همين نوع مخالفتهاي مدني به نظر من اگر در ايران انجام شود عليرغم تمام سركوبهايي كه مي شود درست مثل آنچه كه بر سر معلمان معترض در مقابل مجلس انجام شد شك نكنيد كه بي تاثير نخواهد بود ) اقدام ديروز مخالفان جهاني شدن در برلين ابتكار عمل زيبايي بود كه ضمن اينكه بازتاب جهاني داشت در رسانه ها نشان داد كه براي ابراز مخالفت مي شود فكرهاي جديدي داشت كه همين اجراي آنها مي تواند اذهان بسياري را با خود همراه نمايد . تمام آنچه را كه گفتم مي توانيد درفيلم كوتاه اشپيگل آن لاين ببينيد كه البته فقط به زبان آلماني است ولي داستانش همان هست كه گفتم . پي نوشت :
بازداشت حسین موسویان دیپلمات ارشد هسته‌ای ایران و معاون پژوهش‌های بین‌الملل مرکز تحقیقات استراتژیک در روزهای اخیر بازتاب‌های فراوان و تحلیل‌های گاه بسیار ضد و نقیضی در پی داشته است، به زودي برايتان از موسويان خواهم نوشت اما فعلا لينكهايي از اين بازداشت و نوع نگاههاي منابع و گروههاي سياسي را برايتان مي آورم كه جالب است : آفتاب وابسته به طيف فكري هاشمي رفسنجاني مروري بر يك بازداشت ! روز آن لاين حلقه اي از روزنامه نگاران اصلاح طلب خارج از كشور : احتمال بازداشت های ديگر در تيم سابق هسته اي خبرگزاري فارس وابسته به طيف امنيتي و قضايي كشور : تحقيقات از موسويان به اتهام جاسوسی همچنان ادامه دارد. سعيد مرتضوي دادستان عمومي و انقلاب كشور : وزارت اطلاعات مسئول پرونده موسويان هست ! راديو فردا وابسته به بنگاه خبر پراكني آمريكا : دیپلمات "دانه درشت" در اوین ! راديو بي بي سي وابسته به بنگاه خبر پراكني بريتانيا : بازداشتي اسرار آميز ! سايت رجا نيوز وابسته به طيف فكري تسويه شدگان وزارت اطلاعات در دوم خرداد مرثيه اي براي ايران؛ مخزن اسرار در دست نااهلان الشرق الاوسط در مقاله اي به قلم عليرضا نوري زاده
پي نوشت دوم :
دوستان عزيز من از فردا براي دو هفته به سفر مي روم و احتمالا دسترسي ام به اينترنت محدود خواهد بود . به اميد ديدار و التماس دعا !

نمي خواهيم كشورمان بمباران شود !

يك هفته بعد از انتشار مقاله چهل تن در زود دويچه سايتونگ، كه در مجال پيش برايتان گفتم "گی هلمينگر"، شاعر و نويسنده لوکزامبورگی مقيم آلمان که به تازگي از سفري پر ماجرا و جذاب از ايران بازگشته است سفرنامه مكتوب و تجربياتش را از اين كشور شرقي در روزنامه دی ولت آلمان منتشر کرد، دي ولت شايد ندانيد كه يكي از وزين ترين و معتبر ترين مطبوعات آلمان هست و اينكه مطبوعات آلماني و مخصوصا دي ولت نسبت به ايران حساسيتشان بالاتر رفته جاي اميد واري هست . نكته جالبتر اين مقاله وراي اينكه هفته بعد از نوشته چهل تن منتشر شده ، اين است كه هلمينگر در اين سفر ميهمان اميرحسن چهل تن هم بوده است ، و اكنون در اين دو نوشته فاصله نگاه دو هم انديش نسبت به يك نقطه واحد زيبا رخ نمايانيده است . هلمينگر با تمام غربي فكر كردنش و اينكه تمام غير ايراني ها معمولا اهل سياه و سفيد ديدن هستند در اين مقال زيبا نوشته است كه تكليف مردم و دولت را بايد سوا كرد و اينكه حكومت در ايران راه خودش را می‌رود و مردم هم راه خودشان راو آنها را دو خط موازي فرض كرده كه هيچ وقت در طي اين بيست و هشت سال نتوانسته اند برخوردي متقاطع با يكديگر داشته باشند او بر خلاف خيلي از خبرنگاران و فيلمبرداران غربي كه اول از مساجد و صداي اذان شروع مي كنند اتفاقا از اينكه مساجد و صدای موذن‌ها در تهران چندان به چشم و گوش نمی‌آيند اظهار شگفتی کرده و حتي مي گويد كه تنها يكبار و آنهم يک هفته‌ای پس از ورودش به تهران آخوند عمامه‌ به سری را در خيابان ديده است ، نگاه هلمينگر به تهران البته به عنوان يک مسافر كه مدتي گذرا به ايران مي آيد و بر مي گردد بسيار منطقي تر وبسيار خوشبينانه‌تر از چهل تن است، مخصوصا آنجا كه مي گويد : تهران رنگ‌های گوناگونی دارد. باز و گشاده روست و آماده کمک. و صبح زود، وفتی که چتری از دود بر سر شهر حائل نيست قله‌های متفاوت ارتفاعات البرز گويی که يک آينده گشوده به جهان را به نظاره نشسته‌اند. جوان‌هايی هم که من‌ با آنها صحبت کردم شهرشان را باحال می‌دانند، زيرا که در آن همه کاری می‌توان کرد. هر موزيکی را می‌توان شنيد و هر فيلمی را هم که بخواهی قابل دسترسی است. البته آنها ديسکو ندارند که مکانی برای تماس با جنس مقابلشان باشد، ولی برای اين کار هم، مراکز خريد را ميعادگاه خود کرده‌اند. آنها در ميان ستون‌ها و سوق‌های اين مراکز شماره تلفن ردوبدل می‌کنند و به هنگام اين کار، طوری رفتار می‌کنند که انگار در حال صحبت در باره لباس پشت ويترين‌ها هستند . هلمينگر به اصفهان می‌رود و در آنجا در يک پياده‌رو،‌ مردی که از چهره‌ او متوجه خارجی‌بودنش شده از پشت به شانه‌اش می‌زند و به زبان انگليسی شکسته‌بسته می‌گويد: من نمی‌دانم که تو روزنامه‌نگاری يا نه،‌ ولی برو و در روزنامه‌های کشورت بنويس که هيچ‌کس در ايران هوادار آخوندها نيست ، قول بده که بنويسی‌ها! ما نمی‌خواهيم که کشورمان بمباران شود،‌ به هيچ وجه! ما در سال‌های گذشته به اندازه کافی جنگ را تجربه کرده‌ايم ... بازم تذكر : راستي دوستان من متاسفانه تلفن دستي ام را از بس كه با هوشم گم كردم ! اون دسته از عزيزاني كه من شماره شان را داشتم لطفا برايم دوباره شماره تلفنهايتان را بفرستيد .

یک ایستگاه به جهنم ؟

اميرحسین چهل تن را شاید بسیاری بشناسند و شاید هم بسیاری نشناسند ! چهل تن یکی از نویسندگان معاصر کشورمان هست و با آثار روضه قاسم و تالار آيينه ، مهر گياه و ... معمولا شناخته می شود ، اصلی ترین دغدغه و شناسنامه آثار وی حساسیت بروی واقعه مدرنیته است و اینکه در گذر از سنت به مدرنیسم چه بر سر جامعه ایران و ایرانی آمده است چند وقت پیش روزنامه آلمانی زود دويچه سايتونگ از چهل تن دعوت نموده تا وی آنچه که از تهران یعنی زادگاه خویش می داند با خوانندگان روزنامه در میان بگذارد ، در این مجال چهل تن دوباره بروی دغدغه همیشگی خویش زوم نموده و به مسئله گذراز سنت به مدرنیته در تهران و اصولا ایران پرداخته ، چهل تن که اکنون در آستانه دهه پنجم عمر خود می باشد در ابتدای نوشتار خویش به دوران کودکی خویش برمی گردد و با یادی از آن ایام برای خوانندگان آلمانی زبان روایت می کند که هنگامی که هفت‌ساله بوده ، مادرش در يک عصر بهاری دستش را گرفته و با اشتیاق وی را به فرودگاه مهرآباد تهران برده تا همراه با جمعیتی بی شمار از مردم شاهد ورود خانم "جينا لولوبريجيدا" ، هنرپيشه معروف ايتاليایی به تهران باشند ! اما سیل جمعيت چنان بوده که پليس با همه تلاش خود نتوانسته نظم را حفظ کند و هرج و مرج فرودگاه تهران و اطراف آن را فراگرفته و تا روزی هم که لولو بريجيدا تهران را ترک می‌کند مادر چهل تن که اشتیاق دیدار وی را داشته علیرغم تلاشهای زیاد به ديدار چهره او از نزديک موفق نمی‌شود و تنها در روزنامه‌ها جريان سفر وی را تعقيب می‌کند. چهل تن بعد ازنقل این خاطره می گوید : يکی دو روزی پس از آن که لولوبريجيدا تهران را ترک کرد ،‌رويداد ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ به وقوع پيوست و اهالی بخش‌های جنوبی تهران به حمايت از آيت‌آلله خمينی دست به تظاهرات زدند،‌ تظاهراتی که توسط پليس پراکنده شد و آیه الله خمينی نيز پس از واقعه به تبعيد رفت تا اینکه در بهمن ۱۳۵۷،‌يعنی ۱۵ سال پس از استقبال کم سابقه تهرانی‌ها از هنرپيشه زن ايتاليايی اکنون باز دوباره تهرانی ها به همراه خیل کثیری از هم میهنان دیگر خویش در فرودگاه مهرآباد به استقبال رفته بودند و این بار آيت‌آلله خمينی بود که با استقبالی مشابه از تبعيد وارد تهران می شد . در همین مجال است که چهل تن به انقلاب ایران می پردازد و اشاره می کند به روسپی‌خانه‌ های تهران و محله ويژه ایشان در تهران که درآن دختران روستايی و یا بی سرپرست به کار تن فروشی مشغول بودند ودر جریان حضور نظامیان بیگانه این دختران با ميل و سليقه نيروهای متفقين سازگار نبودند و نهایتا اين روسپی‌خانه ها و محله شان در جريان انقلاب مورد حمله و تخریب انقلابيونی قرار گرفتند که شايد برخی از آنها خود پيش‌تر از مشتريانی چنين مکان‌هايی بودند ، با وقوع انقلاب و بر سر کار آمدن روحانیون به گفته چهل تن ، ملایان در سال ۱۳۵۷ شهری را تحويل گرفتند که دارای سينما و تئاتر و فاحشه‌خانه و دانشگاه و عرق‌فروشی و کتابخانه و البته مسجد بود!. و در گذر همین تعویض قدرت بوده که زنان روسپی که محل کسب و کارشان برچیده شده بود به کنار خیابانها آمدند و بازيگران تئاتر نیز به بازکردن چلوکبابی روی آوردند و دانشگاه ها و عرق‌فروشی‌ها هم تعطيل شدند، چرا که همه چيز بايد اسلامی می‌شد! ، اما يک مشکل لاينحل وجود داشت که هنوز هم باقی است و آن اين که خود تهران را نمی‌شد تعطيل کرد ، چهل تن بعد از آن به ترافيک وسائل نقلیه در تهران و نقشی که اين معضل در ايجاد يک زندگی جهنم‌گونه در تهران ايجاد کرده، نگاه می اندازد و در موخره نوشته اش به طنز می نویسد ؛ جرج بوش دائم اشاره می‌کند که در برخورد با ايران گزينه نظامی کماکان روی ميز وی است، اما آمريکايی‌ها بهتر است که اين گزينه را در کشو ميز بگذارند، زيرا بدون يک حمله نظامی هم تهران از هر جهت که نگاه کنی تنها يک ايستگاه با جهنم فاصله دارد ! اما تهران شهر زیبا و غول پیکر ایران که محل وماوای حکومتیان نیز هست آیا به راستی ایستگاه بعدی اش جهنم است ؟ آیا واقعا مدرنیته بی قواره این شهر را به زانو در خواهد آورد ؟ آیا برجها و کافی شاپ های تهران توانسته اند مردمی را که روزی به استقبال جينا لولوبريجيدا رفته اند و روز دیگر به استقبال روحانی انقلابی شان آیه الله خمینی و روز دیگر به تخریب روسپی خانه ها توانسته اند خود را به مدرنیته برسانند ؟ و آیا اصلا هنوز با تمام این اوصاف تهرانی را که هنوز در آن می توان زورخانه و بازار و سقاخانه یافت اصلا شهر مدرنی هست ؟ پی نوشت : اما تهران و موضوعاتش همچنان برای مطبوعات آلمان جذاب است و اهمیت دارد که در پستهای آتی به شرح آن خواهم پرداخت . اين هم عكسهايي از تلاش نگهبانان در جهنم كه نمي خواهند زنان به جهنم بروند ! اين هم عكسي از كارت بازگشت افتخار آفرين حاج آقا و بقيه! راستي دوستان من متاسفانه تلفن دستي ام را از بس كه با هوشم گم كردم ! اون دسته از عزيزاني كه من شماره شان را داشتم لطفا برايم دوباره شماره تلفنهايتان را بفرستيد .

جنبش زنان و پست فطرتی باجناق ها

جنبش زنان و دره پیش رو !
امروزه در داخل کشور، با فرصتهای گرفته شده و تجارب اخذ شده زنانی که به آزادی و حقوق برابر می اندیشند، جنبش زنان شاید طلایی ترین دوران خویش را در حال سپری نمودن است . پس از سالگرد هشت مارس دو سال پیش، حکومت با برخورد خشنی که با زنان در تجمع میدان هفت تیر داشت و علنا رودر رویی خویش را با جنبش زنان در لخت ترین شکل ممکن نشان داد، اتفاقات بسیار مهم و حساسی را برای جنبش زنان رقم زد . این اتفاقات و حوادث درست همانی است که در یک دهه پیش جنبش دانشجویی با آن دست به گریبان بود . با به روی کار آمدن دولت اصلاحات خاتمی و باز شدن نسبی فضای سیاسی جنبش دانشجویی که خود را برنده انتخابات می دانست و به نوعی خود را وارث رای بیست میلیونی به خاتمی را که این جنبش یکی از اصلی ترین حامیانش بود می دانست، شکوفا ترین دوران خویش را در حال تجربه بود تا که حادثه کوی دانشگاه سال هفتاد و هشت برای آن اتفاق افتاد. بعد ازآن بود که آن جنبش شاداب به نوجوانی نرسیده دوران پیری و رخوت خود را سپری نمود و از آن جنبش شاداب و صاحب بیست میلیون رای اکنون تنها ردایی بر جا مانده بر پیکری زار و نزار. آن شباهت ها و قرینه های تاریخی متاسفانه امروزه بر جنبش زنان نیز سایه انداخته ! اشتباهات استراتژیک و راهبردی ای را که آن روزها دانشجویان مرتکب آن شدند تک و توک امروز نیز می بینیم که زنان مشمول آنها هستند .در قبل و بعد از حادثه کوی دانشگاه و یا تا بعد از حادثه اعتراض دانشگاه به حکم اعدام دکتر آغاجری شاهد آن بودیم که محافظه کاران و قوه قضائیه با تمام سازو برگ مقابل جنبش دانشجویی ایستاده بودند و قطار قطار دانشجویان را به محاکمه و زندان می سپردند و بی شک شما نیز شاهد بودید که با سوت و کف و تجلیل دانشجویان را تا در زندان اوین و یا دادگاه مشایعت و بدرقه می کردیم و در مطبوعات مدافع اصلاحات هم پر بود از اخبار زندان و دادگاه و پرتره های اصلاح طلبان دربند ! در همین میانه بود که هنرپیشگانی وارد گود مبارزه شدند که نه عقبه دانشجویی و حتی مبارزه سیاسی داشتند و نه حتی دارای بینش لازم سیاسی و همین فقدان بود که سوار بر موج احساسات هر کدام برای خود وزن وجایگاهی متصور شدند و پای صحبت هر کدام که می نشستی خود را رهبر دانشجویان می دانستند و اینچنین شد که با استفاده از افتخار زندانی بودن هر کدام تکه ای را به ناکجا آباد بردند و نتیجه اش هم که چندپارگی جنبش و امروز اضمحلال و متلاشی شدن آن جنبش دانشجوئی قدرتمند می باشد !اگر بخواهیم در نگاهی کوتاه اشتباهات را بارم بندی کنیم پنجاه درصد نبود کار و آموزش تئوریک و تشکیلاتی و نبود کادر مناسب و پنجاه درصد هم خطای راهبردی باعث این اضمحلال بود . دانشجویان می خواستند دموکراسی و سکولاریسم و لیبرالیسم را با شیوه هایی رادیکال و چپگرانه به جامعه بیاورند !از دفاتر انجمنهای اسلامی به عنوان کمون های دانشجویی استفاده می کردند و در جلسات تفسیر نهج البلاغه و سخنرانی عبدالله نوری و اشکوری و سروش عکس گلسرخی و چگورا و احمد زاده وشریعتی را بلند می کردند ! و در صف اول همیشه اصلاح طلبان و دانشجویانی بودند که طعم زندان را چشیده بودند ، یادم می آید همانروز ها بسیاری ما و حکومت را تواما هشدار می دادند که مگذارید زندان رفتن افتخار باشد اما افتخار شد و این اشتباه همه ما بود که گمان می کردیم مبارزه خلاصه است در فریاد و زندان ! بیاد دارم فردای روزی را که از زندان آزاد شده بودم پلاکارد بزرگ دفتر تحکیم وحدت را که مقابل در دانشکده حقوق زده بودند که به خانه خوش آمدی وبرای من و دکتر رهامی و خانم عبادی مجلس پاسداشت گرفته بودند ، آنروز بود که از زندان رفتنم خوشنود بودم و بی شک بسیاری دیگر آرزوی رفتن به زندان را نمودند .البته این درست است که خواستگاه و گرانیگاه جنبش دانشجویان و جنبش زنان با هم تفاوت ریشه ای و ماهوی دارد اما از این راه طی شده زنان نیز باید بدانند که مسئله زندان رفتن و احکام زندان صادر کردن حکومت برایشان نباید بازتابش در به به و چه چه و تقدیس آنها قرار گیرد ، زنان اگر هم که به زندان می روند و بازداشت می شوند باید بدانند که برای چه به زندان افتاده اند ؟ احساسات و ذوقشان را برای هدفشان نگهدارند نه برای خاطرات زندان و رفتار بازجوها . من همه زندانیان جنبش زنان را از ژیلا بنی یعقوب گرفته تا فرناز سیفی و شادی صدر و ... همه آنها را می ستایم و برای همه فعالیتهایشان تک تک ارزش و احترام و ستایش قائلم اما باید این را هم دید که ژیلا بنی یعقوب اگر به زندان و بازداشت می افتد صرفا و صرفا بخاطر حضورش در میدان هفت تیر و یا مقابل دادگاه انقلاب و فریاد و شعار ای زن نیست ! و یا اگر شادی صدر بازداشت هم می شود و همه شان برای ما افتخار می آورند اما همین شادی صدر در کنار پرونده زندگی اش و بازداشتش دهها طرح وپروژه و لایحه دفاعیه و وکالت دیگر هم دارد اینها در مطبوعات وتریبونهای مختلف از هزار نقض حقوق زنان در ایران ایراد می گیرند و برای استقلال زنان و یا برای حق طلاق و یا برای حقوق برابر در قوانین ایران و یا خشونت بر علیه زنان و ... هم تلاش می کنند و اینهاست که قابل ارزش است و باید آنها را ستود و حالا اگر در این گذر به زندان هم بیفتند وبازداشت شوند خوب وظیفه ماست که آنها را حمایت کنیم و برای آزادی شان از هر شکل ممکن اقدام نمائیم . اما حرف اصلی اینجاست که جنبش زنان را نباید امروز با تعداد زندانی هایش بشماریم و مهم بدانیم بلکه باید بشماریم که در جنبش زنان چند ژیلا بنی یعقوب و یا شادی صدر داریم ؟ وگرنه آنچه که زیاد است در ایران زندان و زندانی ؟! من تمام فعالان جنبش زنان در ایران می ستایم اما یک موی فمنیستهای عملگرا را با یک لشگر فمنیست زندانی داد و هواری مقابل دادگاه انقلاب و یا میدان هفت تیر عوض نمی کنم !امروزه در داخل کشور، با فرصتهای گرفته شده و تجارب اخذ شده زنانی که به آزادی و حقوق برابر می اندیشند، جنبش زنان شاید طلایی ترین دوران خویش را در حال سپری نمودن است . پس از سالگرد هشت مارس دو سال پیش، حکومت با برخورد خشنی که با زنان در تجمع میدان هفت تیر داشت و علنا رودر رویی خویش را با جنبش زنان در لخت ترین شکل ممکن نشان داد، اتفاقات بسیار مهم و حساسی را برای جنبش زنان رقم زد . این اتفاقات و حوادث درست همانی است که در یک دهه پیش جنبش دانشجویی با آن دست به گریبان بود . با به روی کار آمدن دولت اصلاحات خاتمی و باز شدن نسبی فضای سیاسی جنبش دانشجویی که خود را برنده انتخابات می دانست و به نوعی خود را وارث رای بیست میلیونی به خاتمی را که این جنبش یکی از اصلی ترین حامیانش بود می دانست، شکوفا ترین دوران خویش را در حال تجربه بود تا که حادثه کوی دانشگاه سال هفتاد و هشت برای آن اتفاق افتاد. بعد ازآن بود که آن جنبش شاداب به نوجوانی نرسیده دوران پیری و رخوت خود را سپری نمود و از آن جنبش شاداب و صاحب بیست میلیون رای اکنون تنها ردایی بر جا مانده بر پیکری زار و نزار. آن شباهت ها و قرینه های تاریخی متاسفانه امروزه بر جنبش زنان نیز سایه انداخته ! اشتباهات استراتژیک و راهبردی ای را که آن روزها دانشجویان مرتکب آن شدند تک و توک امروز نیز می بینیم که زنان مشمول آنها هستند .در قبل و بعد از حادثه کوی دانشگاه و یا تا بعد از حادثه اعتراض دانشگاه به حکم اعدام دکتر آغاجری شاهد آن بودیم که محافظه کاران و قوه قضائیه با تمام سازو برگ مقابل جنبش دانشجویی ایستاده بودند و قطار قطار دانشجویان را به محاکمه و زندان می سپردند و بی شک شما نیز شاهد بودید که با سوت و کف و تجلیل دانشجویان را تا در زندان اوین و یا دادگاه مشایعت و بدرقه می کردیم و در مطبوعات مدافع اصلاحات هم پر بود از اخبار زندان و دادگاه و پرتره های اصلاح طلبان دربند ! در همین میانه بود که هنرپیشگانی وارد گود مبارزه شدند که نه عقبه دانشجویی و حتی مبارزه سیاسی داشتند و نه حتی دارای بینش لازم سیاسی و همین فقدان بود که سوار بر موج احساسات هر کدام برای خود وزن وجایگاهی متصور شدند و پای صحبت هر کدام که می نشستی خود را رهبر دانشجویان می دانستند و اینچنین شد که با استفاده از افتخار زندانی بودن هر کدام تکه ای را به ناکجا آباد بردند و نتیجه اش هم که چندپارگی جنبش و امروز اضمحلال و متلاشی شدن آن جنبش دانشجوئی قدرتمند می باشد !اگر بخواهیم در نگاهی کوتاه اشتباهات را بارم بندی کنیم پنجاه درصد نبود کار و آموزش تئوریک و تشکیلاتی و نبود کادر مناسب و پنجاه درصد هم خطای راهبردی باعث این اضمحلال بود . دانشجویان می خواستند دموکراسی و سکولاریسم و لیبرالیسم را با شیوه هایی رادیکال و چپگرانه به جامعه بیاورند !از دفاتر انجمنهای اسلامی به عنوان کمون های دانشجویی استفاده می کردند و در جلسات تفسیر نهج البلاغه و سخنرانی عبدالله نوری و اشکوری و سروش عکس گلسرخی و چگورا و احمد زاده وشریعتی را بلند می کردند ! و در صف اول همیشه اصلاح طلبان و دانشجویانی بودند که طعم زندان را چشیده بودند ، یادم می آید همانروز ها بسیاری ما و حکومت را تواما هشدار می دادند که مگذارید زندان رفتن افتخار باشد اما افتخار شد و این اشتباه همه ما بود که گمان می کردیم مبارزه خلاصه است در فریاد و زندان ! بیاد دارم فردای روزی را که از زندان آزاد شده بودم پلاکارد بزرگ دفتر تحکیم وحدت را که مقابل در دانشکده حقوق زده بودند که به خانه خوش آمدی وبرای من و دکتر رهامی و خانم عبادی مجلس پاسداشت گرفته بودند ، آنروز بود که از زندان رفتنم خوشنود بودم و بی شک بسیاری دیگر آرزوی رفتن به زندان را نمودند .البته این درست است که خواستگاه و گرانیگاه جنبش دانشجویان و جنبش زنان با هم تفاوت ریشه ای و ماهوی دارد اما از این راه طی شده زنان نیز باید بدانند که مسئله زندان رفتن و احکام زندان صادر کردن حکومت برایشان نباید بازتابش در به به و چه چه و تقدیس آنها قرار گیرد ، زنان اگر هم که به زندان می روند و بازداشت می شوند باید بدانند که برای چه به زندان افتاده اند ؟ احساسات و ذوقشان را برای هدفشان نگهدارند نه برای خاطرات زندان و رفتار بازجوها . من همه زندانیان جنبش زنان را از ژیلا بنی یعقوب گرفته تا فرناز سیفی و شادی صدر و ... همه آنها را می ستایم و برای همه فعالیتهایشان تک تک ارزش و احترام و ستایش قائلم اما باید این را هم دید که ژیلا بنی یعقوب اگر به زندان و بازداشت می افتد صرفا و صرفا بخاطر حضورش در میدان هفت تیر و یا مقابل دادگاه انقلاب و فریاد و شعار ای زن نیست ! و یا اگر شادی صدر بازداشت هم می شود و همه شان برای ما افتخار می آورند اما همین شادی صدر در کنار پرونده زندگی اش و بازداشتش دهها طرح وپروژه و لایحه دفاعیه و وکالت دیگر هم دارد اینها در مطبوعات وتریبونهای مختلف از هزار نقض حقوق زنان در ایران ایراد می گیرند و برای استقلال زنان و یا برای حق طلاق و یا برای حقوق برابر در قوانین ایران و یا خشونت بر علیه زنان و ... هم تلاش می کنند و اینهاست که قابل ارزش است و باید آنها را ستود و حالا اگر در این گذر به زندان هم بیفتند وبازداشت شوند خوب وظیفه ماست که آنها را حمایت کنیم و برای آزادی شان از هر شکل ممکن اقدام نمائیم . اما حرف اصلی اینجاست که جنبش زنان را نباید امروز با تعداد زندانی هایش بشماریم و مهم بدانیم بلکه باید بشماریم که در جنبش زنان چند ژیلا بنی یعقوب و یا شادی صدر داریم ؟ وگرنه آنچه که زیاد است در ایران زندان و زندانی ؟! من تمام فعالان جنبش زنان در ایران می ستایم اما یک موی فمنیستهای عملگرا را با یک لشگر فمنیست زندانی داد و هواری مقابل دادگاه انقلاب و یا میدان هفت تیر عوض نمی کنم !

با جناق جزو فامیل نیست ! مرگ بر با جناق !

اظهارات محمود جون درباره سرو وضع جوانان را در قبل از انتخابات را که بیاد دارید حتما اگر نه پس حتما در بالا ببینید ! سریع دیدید خوب ! این فرمانده نیروی انتظامی آقای سردار سرتیپ پاسدار احمدی مقدم بد جنس بد بد بد وقتی این اظهارات محمود جون را در قبل از انتخابات ریاست جمهوری دیده از اونجا که میگن اگر ژیان ماشین شد باجناق هم فامیل می شه با تمام نیروهای خود سر و بی خود سرش ریخته تو خیابونها و داره محمود را خراب می کنه پس به جای مرگ بر بدحجاب در نماز جمعه این هفته باید همه با هم بگوئیم : مرگ بر با جناق ، مرگ بر با جناق !

امیر فرشاد ابراهیمی در تهران است !

مدتی است که برای من مکررا ای میل و کامنت در همین وبلاگ می آید که آقا چرا رفتی ایران ؟کی رفتی ایران ! برای چه رفتی ایران ؟ من هم طبق معمول از آنجا که میزان علاقه همه را نسبت به خودم می دانم فکر کردم که سر کارم ! و جواب می دادم آره دیگه نمی شد اونجا زندگی کرد ، خوب نبود دلم برای آقای خامنه ای تنگ شده بود گفتم یه سر بیام تهرون ! تا اینکه چندوقت پیش در مراسمی که رادیو صدای آلمان یاهمون دویچه وله در برلین گذاشته بود با عنوان "صدای آلمان و وبلاگهای ایرانی " که جای شما خالی هم شام حسابی خوردم و هم از اینکه در بخش بلاگرهای ایرانی وبلاگ من و سیبیل طلا را معرفی کردند حسابی چاق شدم ! خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران ، ایرنا بعد مراسم آمد و یکهو میکروفن را گرفت جلوی من و گفت آقای ابراهیمی ؛چرا به ایران برگشتید ؟ (به جان خودم شوخی نیست ها ! ) گفتم بله ؟ من کی برگشتم ؟ گفت شنیده شده شما به ایران برگشتید ! خندیدم و گفتم نه بالام جان اشتباه به عرض رسوندند که دوباره پرسید یعنی اینکه ایران نیستید را تکذیب می کنید ؟!! گفتم عزیزم اینجا کجاست ؟ برلین هست ! منم که اینجا راست وایسادم دیگه چیو تکذیب کنم ؟ داری می بینی دیگه ! گفت خوب من می بینم بقیه که خبر را می خوانند که نمی بینند واقعا شما اگه بودید چی می گفتید ؟ منم گفتم نه من تکذیب نمی کنم و برلین نیستم بلکه الان در کوچه برلن تهران ایستادم و دارم در حین خرید قرص لاغری با شما مصاحبه می کنم ! ( البته بعدا از اون داداشمون سئوال کردم شما چند ساله شغل شریف خبرنگاری را انتخاب نموده اید ؟ اگر شما خبرنگار ایرنا در برلین هستید پس واقعا طفلی اون کاوه اشتهاردی مدیریت روزنامه و موسسه ایران برازنده اش هست ! ظاهرا همه برو بکس جمع هستند ! اما این پایان ماجرا نبود چند روز بعدش یک خانمی که نه خودش را معرفی کرد و نه گفت شماره تلفن منو از کجا آورده ( البته در جوابش با یه خنده از اون خنده دختر لوسها گفت هه هه هههههههه جوینده یابنده است !) از خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا به تلفن همراه من زنگ زد و گفت شنیدیم شما ایران هستید حاضرید یک مصاحبه با شما بکنم ؟ من هم گفتم هه هه هههههههه نع حاضر نیستم !حالا این چه صیغه ای هست نمی دانم ! خلاصه دوستان بله همانطوریکه خبرنگار سخت کوش ایرنا هم در برلین شاهد بودند من در کوچه برلن هستم و تا دقایقی دیگر هم دارم حرکت می کنم به سمت رستوران البرز ! ببینم باز مثل قدیمها آقای احمد بورقانی را می تونم اونجا پیدا کنم ؟ کاری داشتید شما هم تشریف بیاورید ! .

بازم علیرضا عسگری

دیروز با روزنامه وال استریت ژورنال درباره عسگری مصاحبه کردم نمی دونم مصاحبه را کار کردند یا نه کسی اگه دید خبر بده !

عليرضا عسگري ، معاون سابق وزير دفاع پناهنده آمريكا شده !

نيمه بهمن ماه سال گذشته عليرضا عسگري معاون آماد و پشتيباني وزارت دفاع و پشتيباني نيروهاي مسلح در دوران وزارت شمخاني ، (دولت خاتمي) در شهر استانبول مفقود شد ، همان زمان خبري منتشر شد كه تيمي از سازمان مجاهدين خلق وي را ربوده و تحويل نيروهاي آمريكايي در عراق داده اند اين خبر كه با پيگيري هايي سازمان مجاهدين خلق نه تائيدش نمودند و نه تكذيب(فرشته يگانه يكي از اعضاي شوراي رهبري آن گروه ) ، به زودي به فراموشي سپرده شد ، تهران با اعزام تيمي به آنكارا در سفارت ايران هياتي را مسئول پيگيري سرنوشت نامبرده نمود كه با همكاري با ميت " سازمان ملي استخبارات تركيه " مفقود شدن این افسر ارشد سپاه راپي گيرند ، اخبار بعدي حاكي از آن بود كه نامبرده درخواست پناهندگي به چند كشور اروپايي و آمريكا داده است و خانواده اش هم از مدتها قبل كشور را ترك گفته بودند اما به چند دليل آن خبر مردود به نظر مي رسيد دليل اول اينكه خانواده وي در اقدامي كه به نظر مي رسيد مسئولان دولت ايران متولي آن بوده اند با تجمع در مقابل سفارت تركيه در تهران اعلام كردند كه ما در ايرانيم ! و نگران عليرضا هستيم ، و دليل ديگر اينكه معمولا شم اطلاعاتي ايران هر گاه متوجه شود فردي كه زماني درنظام داراي جايگاهي بوده و اكنون مشكوك به مخالفت و معاندت

شده است از همان ابتدا وي را تكذيب مي كنند و اينچنين است كه به نا گاه وي را كه داراي يكي از عاليترين مناصب دفاعي و نظامي كشور بوده را حتي منشي و يا حتي آبدارچي اعلام مي كنند تا اطلاعات و اخبار وي را به نوعي بسوزانند و اورا فاقد ارزش بدانند ، اما اينبار دولت ايران در بخشهاي اطلاعاتي و ديپلماتيك نه تنها وي را تكذيب ننمودند بلكه در عاليترين سطوح وضعيت وي را پيگيري مي نمودند . در همان زمان خبرگزاري فارس كه نزديكترين ارتباطات را به دستگاههاي امنيتي و قضايي كشور دارد براي اولين بار عكسي از وي را منتشر نمود كه به شيوه اي كاملا ابتدايي و آشكار و با استفاده از فتو شاپ تمام ريش وي را محو نموده بود و عليرضا عسگري را بدون ريش و با سبيل در معرض ديد گذاشت ، اين امر جاي بحث و حدس و گمانهاي زيادي را گشود . اكنون و با گذشت بيش از دوماه از مفقود شدن وي و سكوت به يكباره محافل خبري و ديپلماتيك ايران اين گمان تقويت مي شد كه عسگري مفقود نشده است و بر اساس ميل و اراده خود به نقطه اي نامعلوم رفته است و يا درخواست پناهندگي داده است ، البته این موضوع از همان ابتدا حدسش می رفت ، چرا که طبق قوانين جمهوري اسلامي خروج نيروهاي مسلح حتي در پنج سال اوليه دوران بازنشستگي جز با اجازه سازمان حفاظت اطلاعات متبوع آن فرد مجاز نمي باشد و عليرضا عسگري نيز با اجازه سازمان حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران و براي زيارت

حرم حضرت زينب و رقيه در سوريه اجازه داشته است و درسيزدهم دي ماه سال گذشته با رواديد زيارتي و توسط پرواز هواپيمايي ماهان به دمشق مي رود ، اين رواديد كه گذرنامه زيارتي مي باشد و فقط براي يكبار سفر و در زماني معين آنهم به اماكن زيارتي همچون عتبات عاليات عراق و سوريه و مكه مكرمه مي باشد طبيعتا براي استفاده به ديگر كشورها همچون تركيه مجاز نمي باشد و فاقد اعتبار بوده است ، واينكه چگونه عليرضا عسگري در هفدهم همان ماه خود را با اتوبوس و از مرز زميني به دوبايزيد و آنكارا و پس از آن استانبول مي رساند جاي بحث دارد و اصلا اصولا وي در تركيه چه كار و منظوري داشته است ؟ اکنون و پس از مدتها تحقیق از منابع مختلف در ترکیه و ایران برای اولین بار در این مجال برایتان ناگفته های علیرضا عسگری را منتشر می نمایم :

علیرضا عسگری پس از آنكه يك روز در هتلي بنام هتل ارشان در آنكارا اقامت مي نمايد با هدایت فردی بنام " گرین " ( مامور امنيتي سفارت آمریکا در آنکارا ) خود را به دفتر نمایندگی پناهندگان سازمان ملل متحد معرفی می نماید و در خواست پناهندگی سیاسی مي دهد ، پرونده وی بدلیل حساسیتهای مطرح در آن و پیگیریهای سفارت آمریکا و واشنگتن با سازمان ملل ظرف مدت پنج روز بررسی و ضمن موافقت با آن به علیرضا عسگری پناهندگی سیاسی اعطاء و با توجه به پذیرش داوطلبانه دولت آمریکا برای پذیرش وی نامبرده و پرونده اش به استانبول دفتر نمایندگی سازمان اعزام پناهندگان به آمریکا – آی سی ام سی – فرستاده می شود ، عسگری که به مدت چهار روز در هتل هیلتون آنکارا تحت حفاظت و نگهداری دو مامور آمریکایی بود خود را به استانبول مي رساند كه توسط فردي بنام "محمت ایلماز " کارمند محلی آی سی ام سی براي وي در هتل جیران طبق معمول همه پذیرفته شدگان اتاقی رزرو می شود اما هم عسگری و هم ماموران مراقبت وی ترجیح می دهند ی در هتل دیگری با نام هتل مرمره اقامت نماید ، عسگری در بیست وپنجم ژانویه موافقت رسمی اعزام به آمریکا را می گیرد و در تاریخ هفت فوریه نیز استانبول را به مقصد آمریکا ترک می گوید .

علیرضا عسگری کیست ؟
عسگری سرتیپ دوم سپاه و از فرماندهان ارشد ستاد مشترک کل سپاه پاسداران بوده که مدت بیش از سه سال نیز طی سالهای 1370 تا 1373 در نیروی قدس سپاه فرماندهی یگان القادمون ( ستاد مسئول حوزه بالكان ) را بر عهده داشته است ، پس از آن از نيمه سال 1373 به ستاد مشترك سپاه پاسداران رفته و تا پايان سال 1376 دراداره طرح و تجهيزات ستاد مشترك به عنوان مسئول مديريت خريد خارجي فعاليت مي نمايد و با ايجاد دهها شركت و نهادهاي اقتصادي پوششي در داخل كشور و همچنين كشورهاي حاشيه خليج فارس و مالزي و سوئد به تامين نيازمنديهاي نظامي سپاه مشغول مي گردد ، با منصوب شدن علي شمخاني در دولت خاتمي به وزارت دفاع و پشتيباني نيروهاي مسلح ، عسگري به معاونت آماد و پشتيباني نيروهاي مسلح آن وزارت خانه منصوب مي گردد ، با توجه به تجارب عسگري اصلي ترين وظيفه و ماموريت نامبرده تامين امكانات و تجهيزات توان موشكي و هوايي نظامي كشور بوده است . عسگري در سال 1379طي توافقي كه با ساپو ( سازمان امنيت سوئد ) انجام شده بود به همراه هياتي براي خريد رادارهای فلدرماوس كه به جهت تامين قدرت موشكي و ضد هوايي نيروهاي مسلح كشور بوده عازم سوئد مي شود و همانزمان عكسهايي از جلسات و ديدارهاي وي سر از مطبوعات كشور سوئد درآورد كه واكنش هر دو كشور را دنبال داشت و اعلام شد صرفا اين ديدار و اعزام هيات نظامي ايران ديداري دوستانه بوده است . عسگري از جمله مشاوران فني شركت كالا الكتريك بوده است كه از جمله اصلي ترين نهادهاي پيگير تكنولوژي هسته اي نظامي ايران مي باشد . اكنون عسگري در آمريكاست و بايد در انتظار باشيم تا زماني كه اين خادم و محرم نظام لب به سخن بگشايد .
پي نوشت :
كساني كه تصاوير اسناد را در ابعاد بزرگتر مي خواهند ببينند به اينجا بروند
فعلا هيچ توضيحي بابت منابع خودم نمي توانم بدهم ، همانطوريكه اولين بار نيز وقتي در نشريه عربي زبان المجله درباره مفقود شدن عسگري گفتم همگان گفتند كه اين شايعه است ، حالا نيز مي توانيد اين پناهندگي را شايعه بدانيد !