براي تو تويي كه هنوز هم نشناختمت مرتضي آويني

بهار آمده است سال نو شده است و طبیعت همه شادند و من ؟ چقدر خسته ام !!! آنقدر خسته ام و گرفتار غربت که امروز که به تقویم نداشته سال نو فکر کردم و با خود مرور میکردم روزها را فهمیدم که سالروز شهادت تو آمده است و رفته است ! روی همین حصار تنهائی و خستگی ... نشستم و چقدر حسرتم و دوری ام را گریستم... هی هاااای هااااااای... چقدر امشب دلم گرفته است... دلم نیامد بخوابم و ترسیدم از اینکه شاید بخوابم و تو در خواب به سراغم بیایی و گلایه مند از اینهمه بی معرفتی من باشی ... زدم زیر گریه...انگار دلم برای چیزی عجیب گرفته بود!!! یادم نمی آید اینطور گریه کرده باشم...حتی برای دوری از وطن و خانواده ٬هنوز صدایت در گوشم است...هنوز صدای قدمهایت در تحریریه سوره در گوشم هست ... ٬ هنوز خاطرات نشستن دور حوض کوچک روایت فتح در عصرها از بهترین خاطرات زندگی ام هست ٬ از هرچه بیزار باشم از هر چه شرمسار باشم از دوستی و آشنایی با تو شرمسار نیستم و آنرا بهترین واقعه زندگی ام می دانم . چند روز پیش خورشید گرفته بود ظهر بود و همه با آن عینک های عجیب و غریب خورشید را نگاه می کردند تا به چشمشان صدمه ای نرسد و من مطمئن هستم که الان تو هم با عینکی داری از آن بالا بالاها ما زمینی های گرفتار عادات سخیف را نگاه می کنی ! که در منجلاب روزمرگی گرفتار آمده ایم . مرتضی ! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی بر نشسته ای دستی بر آر و ما غربت نشینان را نوازشی کن مرتضی ! بر آن جمع کوچک و دوست داشتنی ما چه گذشت ؟ تو رفتی و قاسم دهقان هم بدنبالت آمد دیگران هم ماندند بعضی در سایه نام و نان ، بعضی گرفتار نام و نان و بعضی هم گرفتار درد و غربت از قافله ما هر کسی به جائی رفت... و من هنوزغافل تو و آشنایی با تو ....

دلم براي دو كوهه تنگ است

نمی دانم چه فکر می کنید بعد از خواندن این یادداشت می خواهید بگوئید هوای انصار حزب الله به سرم زده است ، می خواهید بگوئید یاد بسیج افتاده ام نمی دانم اما امروز وقتی خبری را خواندم باور نشد با یکی از دوستان در ایران صحبت کردم و خبررا تائید کرد ، که ایکاش نمی کرد و می گفت دروغ است ... سخت دلم گرفت و بغضی عجیب کردم .

واقعا چه بر ایران می گذرد ؟ روزگاری همین بسیج ، که امروز افتاده است بر کف میراث خوارانی که از بسیج و بسیجی بودن فقط یک چفیه وریش و شلوارش را فهمیده اند ، مقابل نه فقط ارتش بعث یکتاتوری صدام که مقابل تمام شرق و غرب در برابر تجاوزی که میهنمان راشاهدش بود ایستاده بودند ، بسیجیانی که هنوز به سن بلوغ هم نرسیده بودند اما ره صد ساله را یک شبه می پیمودند ، و کاری را می کردند که بسیار عالمان بی عمل همانها که از اسلام فقط استفتاء دادنش را بلدند و پای مرگ و زندگی که می آید دست و پایشان می لرزد !و از آن عاجز بودند. اما بهروز مرادی سیزده ساله ، مسعود باقرزاده هفده ساله ، جواد موحدی شانزده ساله و... بی آنکه در ذهنشان هم چرب و شیرین دنیا طمع کند رفتند تا نشان دهند " حب الوطن من الایمان " است.

حالا آنها رفته اند و میراثشان افتاده است به دست کسانی امثال سعید عسگر بسیجیانی که نه جبهه را دیده اند و نه می دانند باکری و همت و خرازی چه می گفتند و چه می خواستند ....

چفیه خونی همت امروز سخت بر گردن اینان گریه می کند ! آیا بسیجیان و شهیدان دیروز می دانستند که فردایی خواهد آمد و این بسیج نه در خدمت ایران که در خدمت حاکمان ایران خواهد بود نه از چماقداری ابایی دارند و نه از سرقت !

دلم سخت برای دوکوهه تنگ است . روزهایی که سحرگان شهید همت در میدان صبحگاه پادگان دوکوهه جلوتر از همه می دوید و می گفت : بسم الله بسم الله و پادگان فریاد می زد ازاجاء نصرالله ....

حالا امروز مشتی میوه چین به خانه صوفی می روند و ....

خبر را بخوانید :

یک منبع نزدیک به وزیر سابق تعاون از سرقت منزل وی خبر داد. این منبع آگاه به ادوار نیوز گفت: سه شنبه شب مورخ بیست دی ماه زمانی که ساکنین منزل وزیر سابق تعاون حضور نداشتند افراد ناشناس در عملیاتی ماهرانه و مشکوک گاوصندوق دیجیتالی کوچک "علی صوفی" وزیر سابق تعاون را با دریل سوراخ کرده و محتوی آن را ربودند و نامه‌ای نیز در گاوصندوق باقی گذاشتند.

در این نامه که ضمیمه پرونده شده آمده است:

«بسیج لشکر مخلص خداست

بنا بر فتوای مراجع عظام اموال بیت المال مسلمین که در تصرف اشخاص است و از آنها استفاده می شود می بایست به هر نحو ممکن به بیت المال بازگردانده شود. لذا اموال متصرفه توسط جنابعالی به این وسیله باز ستانده می شود.

ان شاء الله بسیج ما همواره مورد عنایت و لطف پروردگار قرار گیرد.

ضمناً بعد از حسابرسی و تفکیک ، اموال شخصی شما مسترد خواهد شد.»

این منبع آگاه با توجه به شواهد این سرقت را سیاسی و مشکوک ارزیابی کرد و گفت : منزل علی صوفی وزیر تعاون دولت خاتمی در داخل یک برج نوزده طبقه قرار دارد و بنابر نظر کارشناسان امکان ورود سارقین حتی سارقین حرفه‌ای نیز غیرممکن است چون برای ورود لازم است که از چندین حلقه نگهبانی عبور کنند.

سالي كه گذشت و اميدهاي پيش رو

سال 1384 هم چند روزی به پایان عمرش نمانده است و می رود تا در تقویم تاریخ جا گیرد می رود تا در خاطره ها ی نزدیک و دور و دورتر قرار گیرد .سالی که گذشت در یک چشم انداز کوتاه برای میهنمان سالی خوبی نبود سالی پراز بحران و مصیبت و مشکل اما برای ما که سالیان سال است به تلخی و نا امیدی و رنج و عذاب و تلواسه آزادی خو گرفته ایم و با آن همدم بودیم و زندگی کرده ایم یک سال خوب یا بد چه فرقی دارد ؟. اما سال روبرو، به قرعه هم که شده سالی نیک خواهد بود. دل روشنم که چنین خواهد بود سالی که عیدی ما آزادی اکبر بود ! سالی که در آغازش خبر کشاندن ایران به پای میز گفتگو است حال هر چه که باشد . بارها گفته ام که من هم بسان هزاران هزارایرانی تاجدار و عمامه بسر برایم فرقی نمی کند درد من ایران است و آبادی ایران مهم آزادی و رفاه است ، مهم پیشرفت و سازندگی است ، آنچه ما را با گردنکشان جمهوری اسلامی به خصومت واداشته نه عمامه برسشان و نه قرآن و حدیث و هزار حرف و کرده و نکرده شان است دعوای ما نه دعوای قدرت است و نه دعوای نام دعوای ما بر سر نبود آزادی است ، بر سر نبود حقمان است و حالا این خشک مغزان هستند که در پی ترس فهمیده اند قرن حاضر دیگر قلدری و جنگ را بر نمی تابد و باید که بجای خاکریز بر سر میز حرف بزنند ، خوشحالم که هردو محافظه کار اینک فهمیده اند که راه مردمسالاری از جاده جنگ نمی آید و باید نشست و حرف زد ، گفتگو صلح می آورد و صلح آزادی و دموکراسی و اما جنگ ! ، جنگ ادامه دیکتاتوری و خونریزی و استبداد است که اگر آنرا هم ادامه دهند و آغاز کنند عاقبتش آنی است که در افغانستان و عراق و لیبی دیده ایم، عاقبت جنگ جز جام زهر نیست و در عاقبت این جنگ افروزان هستند که میزها و بیت ها را باید رها کنند و در خیابانها و بیابانها بدنبال حفره و سوراخی همچون چاه صدام تکریتی باشند و از همین رو خوشحالم و امیدوارم به سال پیش رو و با همین امید سال کهنه را که پر بود از غم پشت سر می گذارم ، سالی که سال اعتصاب غذای جانفرسای اکبر گنجی بود ، اعتصابی که اکبر ماراتن وار یک تنه ادامه اش داد تا به مدعیان ثابت کند یک دست هم صدا دارد و « خامنه ای باید برود »! اکبری که بالاخره در آخرین روزهای سال آزاد شد و پایان شب سیه ماند بر زندانبانان . سالی که گذشت سال ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد بود ، فردی که با سخنرانی خود در سازمان ملل بزرگترین کاریکلماتور سال را از خود ارائه داد ... (حالا کاری به بیانات غرایش در سازمان ملل ندارم بیشتر آن هاله نور را می گویم که در همین صفحه در بخش تصویری میتوانید ببینید ) . سالی که گذشت سال حمله تمام دنیا به کشور ما بود آخر رئیس جمهوری که امروز در ایران برسر کار است یک قرن عقب تر فکر می کند و امروز در دفاع از هیلتر و نفی هولوکاست است سینه می دراند! . سالی که گذشت عده ای کاریکاتورهای منسوب به پیامبر اسلام را بهانه و بدترین و وحشیانه ترین دفاع را از اسلام کردند ، سفارت خانه ها را به آتش کشیدند ودر حالیکه خود را داغدار توهین به نبی می دانستند ، از دیوار سفارت کشورهای اروپایی بالا رفتند و گفتند انرژی هسته ای حق مسلم ماست ! و اینگونه بود که معلوم شد دعوا بر سر چیست . سالی گذشت سال سراسر غم و اندوه و فشار بر روزنامه نگاران بود از توقیف و بازداشت و فیلتر شدن که بگذریم می رسیم به سقوط هواپیمای سی 130 که در دنیا با آن بار می برند و در ایران خبرنگار! در این حادثه بیش از هشتاد تن از خبرنگاران و عکاسان خبری کشته شدند و هنوز یکماه از این واقعه تلخ نگذشته بود که هواپیمایی دیگر در ارومیه سقوط کرد و تنی چند از فرماندهان ارشد سپاه نیز در این حادثه جان خود را از دست دادند . حالا در فرصت مجالی نیست که به این بپردازم چرا به یکباره باید تمام منتقدان احمدی نژاد در بدنه ارشد سپاه باید در آن هواپیما باشند ؟ سالی که حتی در آخرین روزهایش نیز 21 تن بدست بنیادگرایان نامعلوم در سیستان و بلوچستان کشته شدند و تنی هم گروگان . سالی که گذشت سال سرکوب جنبشهای کارگری وهمچنین اقلیتهای دینی و عقیدتی بود از این سرکوبها میتوان به سرکوب اعتصاب گسترده کارگران شرکت اتوبوسرانی تهران اشاره کرد و یا سرکوب دراویش در شهر قم که بنا بر اظهار مقامات رسمی 1200 نفر در طی آن بازداشت شدند. کارگران و رانندگان شرکت واحد نیز پس از گذشت چند ماه، هنوز گروهی در زندان و بسیاری از حق قانونی بازگشت به کار محروم شده اند. و دیگر اعتصابات کارگران کارخانه هایی که ماههاست حقوق نگرفته اند، و مستاصل و درمانده فقط برای لقمه نانی بخور و نمیر یا در کارخانه ها دست از کار می کشند و یا برای رساندن صدای خود به گوش مسئولان، دسته جمعی از شهرهای دیگر عازم تهران می شوند و پس از سرگردانی زیاد، بدون اخذ نتیجه به خانه هایشان اگر خوش شانس برمی گردند و اگر نه که گرفتار جوخه های سرکوب و بازداشت می شوند و متاسفانه در این سال روز و هفته ای نبود که این وقایع بخشی از اخبار را بخود اختصاص ندهد. سالی که گذشت آن بخش در حال احتضار و نمایشی " جمهوری " این نظام هم روی آسایش بخود ندید و زمزمه های نظام حکومت اسلامی در برابر نظام جمهوری اسلامی، بعلت اینکه رییس جمهور و وزیرانش در تعهدنامه های خود از نام حکومت اسلامی استفاده کرده بودند، بالا گرفت. گروهی با یادآوری جمله معروف رهبر انقلاب که گفته بودند "جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر" بر اینکه مبادا روزی واژه "جمهوری" که معنای گسترده ایی دارد از نام حکومت ایران حذف شود، در برابر افرادی که به پیروی از روحانیان افراطی و اصولگرا، پذیرفتن جمهوریت و اسلامیت را شرک می دانستند به بحث پرداختند. و این ماجرا هنوز ادامه دارد . سالی که گذشت سال داغ شدن بحران هسته ای ایران بود که با نابخردی حاکمان جمهوری ولایت فقیه دارد می رود تا سرنوشت بدی را برای میهنمان رقم بزند ، سرنوشتی که گرچه میتواند جان این دیکتاتوری رابگیرد و ما را به بهار آزادی برساند اما میتواند زمستان تحریم و جنگ را نیز برای ما به ارمغان آورد جنگ و یا تحریمی که ایرانیان و یا به تعبیر بهتری که جورج بوش به واقع آنرا بکار برده است هفتاد میلیون گروگان باید بهای حماقت یک نفر را بپردازند . سالی که گذشت سال محاکمه پشت درهای بسته و عاقبت انسانهایی بر فراز جرثقیل بود ! سالی که گذشت سال سرکوب دانشگاه و دانشجو بود و حتی در آخرین روزهایی که گذشت دانشجویان چون نمی خواستند دانشگاه گورستان شود طعم تلخ جامعه تک صدایی را باز شنیدند و مضروب شدند . از همه اینها که بگذریم سال گذشته برای من سالی بود پر از حادثه دو بار مورد حمله و سوء قصد عوامل شناخته شده جمهوری اسلامی در ترکیه قرار گرفتم که گرچه در یکی سخت مجروح شدم و در دیگری محل اقامتم زیرو روشد و مدارک و دست نوشته هایم به یغما رفت اما خوشبختانه هنوز زنده ام و تابوت خود را همچنان بدوش می کشم . سالی که گذشت توانستم با انتشار پانزده مقاله تحلیلی در دو روزنامه ترک زبان وطن وصباح سیاست تنش زایی دولت حاکم بر ایران را تشریح کنم و همچنین در روزنامه کریستین ساینس مانیتور و لوموند نیز دو مقاله گامبی و ارتباط دین با حقوق بشر را منتشر کنم که شروع خوبی برایم بود . افزون بر اینها ده ها مصاحبه رادیو و تلویزیونی راه ارتباط با دیگران را برای من بهتر سهل کرد تا با اندیشه های دیگران آشنا شوم و آئینه ای پیش روی خود و اعمالم بگذرام . سالی که گذشت البته سال غمبار دیگری نیز برای عرصه فرهنگ و هنر بود شاهرخ مسکوب ، کریم امامی ، مصطفی اسکویی ، منوچهرآتشی ، مرتضی ممیز ، منوچهرنوذری ، مهین اسکویی ، م .آزاد ، احمد موجانی ، محمد حسین آغاسی و در این روزها هم علی تجویدی تاب نیاوردند تا بهار دیگری راهم ببینند .همچنین بود فوت دکتر مدنی که سخت به ایشان علاقه داشتم و همچنین فوت پدر دوست مهربانم خانم صالحی و همچنین فوت همسر آقای خرم و مادر دوست گرانمایه ام طاهره که هنوز در غم فراغشان هستم . در این آخرین روزهای سال هم که دوست عزیزم امیر آسمانی که همواره در سخت ترین شرایط چه در ایران وچه در ایام تبعید و پناهندگی در کنارم بوده است در بستر بیماری و جدال با مرگ و زندگی است که امیدوارم بزودی زود سلامتی اش را باز یابد . و اما دو نقطه امیدوار کننده در این سال ! در آغازین روزهای این سال بود که آشنایی ام با نسرین بصیری به همراهی مشترک منتهی شد و همچنین بعد ازگذراندن سه سال سخت و دشوار ماندن در ترکیه بالاخره توانستم دکترایم را از دانشگاه خاورمیانه آنکارا بگیرم . سالی که گذشت با تمام بدی ها و خوبی هایش برای من سالی بود پر از آشنایی و تجربه و دانستن نداستنی های عمرم که می دانم همچنان هستند وامیدوارم بدانم همه آنها را و برای فردایی بهتر بکار گیرمشان ، امیدوارم که باد بهار همان روح تازه اى باشد که باید در من دمیده شود. پس تن نخواهم پوشانید از باد بهار. نوروز خجسته باد ، برای همه ایرانیان سالی آرام و پر از صلح و آزادی آرزو می کنم.

نتيجه اصلاحات

چرا باید پشیمان بود؟
تقدیم به اکبر گنجی دلیرمردی که سمبل شکست اصلاحات است
از اصلاحات در جمهوری اسلامی دفاع می کنید؟ آیا هنوز به اصلاح طلبان امید دارید؟ این سئوال با مضامین مختلف بارها و بارها از من در مصاحبه ها و مکاتبات پرسیده شده است و اصلا امروزه کلیدی ترین پرسش در محافل سیاسی و اثرگذار جامعه ایران و ایرانیان شده است .سئوال دیگری مطرح می کنم:«چراامروزه خیل عظیمی از دانشجویان روزنامه نگاران و حتی فعالان طیف اصلاحات مثلا جبهه مشارکت که حاملان اصلی شعار اصلاحات در نظام جمهوری اسلامی بوده اند امروز از اینکه در جبهه دوم خرداد بوده اند در مقابل مردم احساس شرمندگی می کنند و به شکست تلاششان اعتراف؟» برای این جواب باید به سالهای پیش از دوم خرداد ۱۳۷۶ در محیطهای روشنفکری ـ دانشگاهی بازگردیم. اگر آنروز شما در آن خفقانی که دولت هاشمی و اعوان و انصارش بوجود آورده بودند درباره معضلات سیاسی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی جامعه سئوال می کردید و خواهان چگونگی بهبود آن می شدید پاسخشان این بود که :تا هاشمی هست این معضلات هم هست (هاشمی فردی بود که فقط به بزک کردن جامعه اعتقاد داشت در حالی که کرباسچی در تهران مشغول گل کاشتن بود و عامه مردم به به و چه چه سر می دادند در سوی دیگرش هم سعید امامی مشغول پر پر کردن گلهای فرهنگ و اندیشه بود زندانهای اوین و توحید و وصال و ۲۰۹ و... پر بود از مخالفان و روشنفکران و دگراندیشان که یکی پس از دیگری یا در بازداشتگاهها خرد می شدند و یا در خلوت و سکوت خانه های امنیتی به جوخه های مرگ سپرده می شدند، جامعه دولت هاشمی جامعه ای اینچنینی بود بزک شده و خفقان گرفته و بشدت امنیتی آرامشش آرامش قبل از طوفان بود .. هاشمی آنروزها نقطه تمام مشکلات بود و باید برای باز کردن درهای بسته مشکلات جامعه وی می رفت هاشمی «شاه کلید» محسوب می شد . رفتن هاشمی نیز دو راه بیشتر نداشت انجام انقلاب و برچیدن اساس نظام جمهوری اسلامی و یا پایان قانونی عمر دولت وی .فرمول اول در آنزمان هنوز طرفدار نداشت چراکه هنوز اثرات کاریزماتیکی آیت الله خمینی بروی این حکومت احساس می شد وافرادی همچون سعید حجاریان وآقاجری و ...گرچه از مخالفان هاشمی بودند اما طرفدار جمهوری اسلامی و بر این اعتقاد که هنوز راه های طی نشده بسیاری برای نظام هست از جمله اصلاحات در ساختار جمهوری اسلامی. با پایان عمر دولت هاشمی سید محمد خاتمی از گوشه کتابخانه ملی با شعار اصلاحات آمد و حاکم هم شد !روحانی میانه رویی که از سکوت هشت ساله جناح چپ مذهبی موسوم به مجمع روحانیون مبارز برخاسته بود و حمایت دانشجویان و نیروهای ملی و مذهبی را نیز با خود داشت . امید زیادی بود به وی و اصلاحات در جمهوری اسلامی!. پس از دوم خرداد بخشی از همان نسلی که با آمدن خاتمی و انجام اصلاحات همه مشکلات جمهوری اسلامی را قابل حل می دانستند و حتی به فکر صدور مدل «مردمسالاری دینی» به دنیا بودند و با آن به «گفتگوی تمدنها» می اندیشیدند به تدریج مقابل مشکلات عجیبی قرار گرفتند و معضلات جدی تر وحادتری حتی از زمان هاشمی را پیش روی خویش دیدند به عنوان نمونه مقابل قتلهای زنجیره ای و به خاک و خون کشیده شدن تجمعات دانشجویی و دانشگاه و یا سیل بازداشت روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و...قرار گرفتند. چالشها چالشهای جزئی نبود دولت اصلاحات از آزادی بیان حکومت قانون دفاع ازاحزاب سیاسی و مطبوعات مستقل از حکومت و جامعه مدنی و زنده باد مخالف من دم می زد و در مقابل رهبر با ارکان انتصابی نظام همانی را می کرد که دولت هاشمی می کردو شاید با شدت و حدت بیشتر هم !و علنا هم می گفتند:"هیچ چیز تغییر نکرده است " اینجا بود که در همان اولین سالگرد دوم خرداد دانشجویان در زمین چمن دانشگاه تهران در حضور خاتمی این سئوال را مطرح کردند که چرا همه آن معضلاتی را که پیش از روی کار آمدن دولت اصلاحات بود همچنان وجود دارد؟ و خاتمی نیز جوابش یکی بود اختیار ندارم نمی گذارندو ... مجلس نیز بدست اصلاح طلبان افتاد اما بازهمانها می گفتند«هیچ چیز تغییر نکرده است» و واقعیت نیز البته همان بود . دانشجویان که وضع را دیدند حقیقت را دریافتند و در سال بعد باز در همان سالگرد دوم خرداد فاتحه اصلاحات را خواندند و با شعار «عبور ازخاتمی» خروج خود را از حاکمیت اعلام کردند .نمایندگان مجلس نیز چندی بعد تر خسته از خیمه شب بازی شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت یا از قدرت کنار کشیدند و استعفا دادند و یا توسط شورای محافظه کار نگهبان از بازی کنار گذاشته شدند.به نظر من پایان اصلی اصلاحات همینجا و شروع مجلس محافظه کار هفتم بود.و امروز! امروز باز از هر کس درباره معضلات سیاسی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی جامعه سئوال می کنید و خواهان چگونگی بهبود آن می شوید یک پاسخ بیشتر ندارند: «تاجمهوری اسلامی هست این مشکلات هم هست» یعنی دیگر بی چون و چرا و بدون هیچ امیدی به آینده این نظام برای باز کردن تمام درهای بسته مشکلات ایران رفتن حکومت جمهوری اسلامی «شاه کلید» محسوب می شود! این جواب گرچه برای خیلی ها مسلم است اما بسیار پاسخ سختی است چراکه بسیار جوانان برای حفظ این چارچوب که گمان می رفت «جمهوری» است در هشت سال نبرد بی امان با دشمن خارجی صدام و تمام دنیا جانشان را از دست دادند .بسیار از خیل عظیم دانشجویان اساتید و روشنفکران و... برای درمان و ترمیم و اصلاح این رژیم رنج ها کشیدند و مصیبتها دیدند و برای اصلاحات در مقابل «دشمن فرضی!» در دادگاهها و بازجویی ها فریاد زدند و به زندان رفتند و بسیار دیگر نیز ناخواسته در خلال همین دعوای اصلاحات از شدت فشارها و نبود امنیت جانی کشور را ترک گفته و به تبعید درآمدندو.... به پیشانی نوشته این یادداشت برگردیم : «چرا باید پشیمان بود؟» و این پاسخ این است که بخاطر اینکه فقط هشت سال بیشتر حق حیات به سردمداران رژیم جمهوری اسلامی داد! در همین جا بیاد آخرین دفاعم در دادگاه مطبوعات می افتم که به اتهام نگارش مقاله ای در ماهنامه مهران در حال محاکمه بودم که به قاضی سعید مرتضوی گفتم :"اگر امروز به حرفهای نوشته شده در روزنامه ها توجه نکنید فردا باید شاهد همین نوشته ها بروی پلاکاردها و بدست ملت در کف خیابانها باشید" امروز با اطمینان و با استناد به همین ماه عسل حاکمان جمهوری اسلامی و پایان تمام ادعاهایشان میتوان گفت که :حکومت ولایت مطلقه فقیه دیگر قادر به جمع کردن دست و پای خویش نخواهد بود و با شکست اصلاحات پایان کار رژیم و سرآغاز رهایی مردم ایران نیز فراخواهد رسید به شرط آنکه همه بدانیم و ایمان بیاوریم که « پیروزی را باید به قیمت جانمان بدست آوریم و پیروزی با ماست چراکه آزادی حق ماست و حق هم گرفتنی است نه دادنی ...

پادكست سوم . روايت قتل پيروز دواني

روایت قتل زنده یاد پیروز دوانی اینجا بشنوید (برای گوش کردن بروی دانلود کلیک نمائیدو صبر نموده)

معصومه اشكهايت را پاك كن

برای معصومه شفیعی که این روزها سخت در التهاب است می آیم پای کامپیوتر و خبرها را می خوانم به یکباره خشکم می زند ماموران دادستانی ریخته اند خانه اکبر گنجی بهتم می زند از آنچه می خوانم ، دست همسر اکبر را بسته اند به تخت و تمام خانه را کاویده اند و رفته اند گیج می شوم و تصویر گریان معصومه شفیعی را که می بینم تازه می فهمم که چه بر سر این سه تن رفته است و همسر و دو دختر گنجی چه کشیده اند ، چرا که اوکسی نبود که به آسانی اشکش را بتوانند درآوردند ، زمان را می شکافم و به ایامی که همه در اوین بودم راه می برم ..... روزهای یکشنبه ! روزهای ملاقات بود روزهایی که بعد از یک هفته بی خبری خانواده را می دیدیم و چه کوتاه باید همه چیز را و همه کس را فشرده می کردی در پانزده دقیقه ، همه بودیم دور هم و یادش بخیر! ( راستش اینجا در این غربت دلم برای اون روزها هم تنگ می شود ) همه را گرفته بودند و آورده بودند ، شمس الواعظین ، باقی ، گنجی ، بهنود ، زیدآبادی ، لطیف صفری، نبوی و... سخت ترین روزها بود روزهای التهاب و نگرانی از آینده و عصرها و شبهای بی خوابی و بازجویی و سرو کله زدن با بازجوها و مامورانی که انگار اصلا زبان آدمی سرشان نمی شود همه در این درد مشترک همدرد بودیم و با هم آن روزگاران را می گذراندیم از آن جمع که روزهای یکشنبه همسفر هم بودیم در مینی بوسی که از آموزشگاه اوین تا سالن ملاقات ما را می برد رفته رفته کم و کمتر شدیم به گمانم اولین نفر ابراهیم نبوی بود که عصر سه شنبه ای از سالن چهار خبر رفتن و آزادی اش را شنیدیم بعد زیدآبادی و بعدتر یکروز بهمراه زندانی دیگر مجتبی ساک مسعود بهنود را در دست گرفتیم و از اتاق نود و نه راهی اش کردیم و او هم رفت و بعدها شمس و بعدتر باقی کم و کمتر شدیم گنجی بود و چند نفر دیگری که همه در فاصله های کم با هم بازداشت شده بودیم خانواده هایمان هم در این درد مشترک با هم دوست شده بودند و تمام بد رفتاری ها و تحقیرهای ماموران زندان اوین را مشترکا تجربه و تحمل می کردند اما همه به هم که می رسیدیم می خندیدیم ما برای آنکه خانواده ها نگرانمان نباشند و خانوده ها برای اینکه گمان نکنیم ناراحتند ، برای اینکه مبادا ماموران از ناراحتی ما خرسند شوند که به مقصود خودشان رسیدند می خندیدیم اما بدون آنکه به روی هم بیاوریم می دانستیم که .... حالا ، چه شده که همان خنده های ظاهری را هم دیگر نمی شود کرد چه به روز این زن آورده اند که پیش چشم هزاران مرد و زن و دوست و دشمن اینچنین گریه می کند و فریاد می زند اکبر ، اکبر ..... اما معصومه خواهر عزیزم اشکهایت را پاک کن ، تو نباید گریه کنی ! می دانم درد داری می دانم بیش از دوهزار روز است که درد و بغض را تحمل کرده ای ، می دانم که تو هم انسانی ، طاقتت طاق می شود اما ، اما تو به چشم هزاران چشم دیگر قهرمانی ، قهرمان صبر و استقامت اگر امروز اکبر در سلولی در طبقه دوازدهم بیمارستانی که امروزه قلعه فلک الافلاک مرتضوی شده است قهرمان است تو هم قهرمان خانه اکبر هستی ، اشکها را پاک کن و مثل آنروزها بخند و در برابر زورگویی های ماموران بایست و فریاد بزن . ای معصوم ! ای مادر ! ای مبارز ! ای صبور... قسم به تلخ ترین روزهای آشنایی ، قسم به جان نیمه جان اکبر ، به دو هزار روز بغض دردناکت ، به هرچه و هر که قبولش داری اشکهایت را پاک کن و روبرو را ببین، ببین که اکبر با نیمه جانش و با تمام گرفتاری ها در میانه تارهای عنکبوتی جهل و جور اما مردانه فریاد می زند " خامنه ای باید برود ! " پس بایست و فریاد بزن و اکبرت را طلب کن ... و بخند، بخند به اینکه اکبر هنوز جان دارد و فریاد می زند و با شصت روز روزه سپیدش روی تمام مدعیان دیانت و سیاست را سیاه کرده نگاه کن اکبر زنده ‌است و به روشن ترین معنایش مرگ را شکست داده . اشکهایت را پاک کن خواهرم و افتخار کن که همسر مردی از نسل قهرمانانی هستی که در این روزنامردی و قحطی وجدان و مردانگی می‌گفتند دوران‌شان به پایان رسیده ‌است، مجاهدت و مبارزه جسورانه ای ر ا آغاز کرده و در این راه نه نام و نه نان ونه مسئولیت و قدرت و آبرو و شرف و هستی خود که "جان خویش" را مایه این راه ساخته و اینک که در شصتمین روز روزه او هستیم او همچنان سخت سربلند است و سرافراز و بدکرداران و دربندکنندگانش سرافکنده ، که این آنها هستند که زندانی اکبرند نه او . اشکهایت را پاک کن خواهرم و شاد باش ! شاد باش که اگر می گویند رمضان بهار اسلام است ، اکبر دو ماه است در روزه و بهار آزادی رو در روی شیطان و دشمن ایستاده است شاد باش در این بهار که دنیا صدای پرطنین "گنج ایران" را به جان دل شنیده و چشمها در جستجویش است و دل همه و همه برایش می تپد . اشکهایت را پاک کن و همچنان که تا بحال بوده ای با همه مشتاقان اکبر فریاد بزن «آزادش کنید».......

سنگها را بسته اند و سگ را رها

قوه قضائیه بی عدل و داد جمهوری اسلامی و به تبع آن وزارت دادگستری دولت « مهر ورز » احمدی نژاد در ادامه شعارها و داد و بیداد های عدالتجویانه شان وعده داده بودند که بزوذی لیست بلنذ و بالایی از متخلفان اقتصادی و یا چپاولگران بیت المال را اعلام خواهند نمود . پس از تمدید و امروز و فرداهای زیاد خلاصه کار به جایی رسید که اعلام کردند تا تصویب و صدور حکم قطعی نمیتوانند نام این متهمان را اعلام نمایند چرا که آبروی این افراد محترم است مگر اینکه حکم قطعی برایشان صادر و قطع شود که مجرم بوده اند . البته این حرف حرفی است کاملا حقوقی و قانونی و صحیح و اصولا تا زمانی که مجرمیت فردی تا صدور نهایی حکم قضایی قطعی نشود نباید در رسانه ها عنوان شود و علنا نام و اتهام وی بیان شده . این حرکت قوه قضائیه را نیز به فال نیک گرفته و آغاز قانونگرایی در قوه قضائیه خواهیم دانست . اما از آنجا این اقدام را مسئله ای جانبدارانه تلقی می کنیم که همین چندی پیش عبدالفتاح سلطانی را بی آنکه حتی هنوز به وی تفهیم اتهامی شده باشد در رسانه ها از وی به عنوان جاسوس نام برده شد که بزودی محاکمه هم خواهد شد . این یعنی تناقض یعنی به قولی پارتی بازی و فساد در سیستم قضائئ و از زاویه دیگر ناتوانی و بیم قوه قضائیه از اخلالگرایان و چپاولگرایان اقتصادی از حاشیه امن ایشان ! تجربه اختلاس و ارتشا در نظام جمهوری اسلامی نشان داده است که همیشه اختلاسها و چپاولهای بزرگ را آدمهای بزرگ انجام می دهند٬ اختلاس ۱۲۳ میلیاردی را برادران رفیقدوست انجام می دهند و یا ارتشاء ۲۶۰ میلیونی را حمید نقاشان انجام می دهدو یا دادگاه کرباسچی و ... ویا باز همین دیروزها بود که شهرام جزایری آمد و از ماجراهای رشوه دادن خود به بالا تا پائین نظام و همه سران هر دو جناح سیاسی پرده برداشت . حالا این سئوال برای من پیش آمده و کاش کسی به گوش هاشمی شاهرودی برساند که : « بابا چرا آخه شعری می گویی که تو قافیه آن گیر می کنی ؟ » یا بیا و مردانه اسم صدر و ذیل چپاولگرایان را بگو و مرد باش و اگر هم قرار است این به بهای حذف و یا برکناری تو هم بیانجامد مردانه کنار برو مثل ده ها قاضی بی طرف که نخواستند زیر بار زور و زر بروند و عطای قضاوت خائنانه را به لقایش بخشیدند یا اینکه همچنان به همین منوال مرسوم و رایج در قوه قضائیه ادامه بده و سنگ ها را ببند و سگ ها را رها نگهدار .... آبروی سلطانی ها را ببر و آبروی آقایان و آقازادگان را هم محفوظ بدار بی خیال راه و رسم مسلمانی و قضاوت علوی . راستی مگر چیزی هم از اسلام و مسلمانی در جمهوری اسلامی مانده ؟ باز هم با هم یک کلیپ ببینیم !
برای تماس می توانید از راههای زیر استفاده نمائید :
ایمیل مستقیم :
این ایمیل هر شش ساعت یکبار چک می شود 
To contact the blog author can use this address

afebrahimi@gmail.com



مسنجر و ایمیل یاهو :


a_farshadebrahimi@yahoo.com


سرویس چت و کنفرانس اووو

farshadebrahimi


سرویس گفتگوی اسکایپ 
farshad75

برادر مسعود هوا آلوده است

مسعود عزیز! این نامه را برایت می نویسم و می گویم عزیز چون یه جورایی دوستت دارم و تو به هرحال تنها کسی بودی که یه ذره معرفت و مرام داشتی و در دادگاه که مثل بقیه راست راست تو چشم من نگاه میکردند و می گفتند نه اصلا ایشان را نمیشناسیم نبودی و حداقل این یه ذره معرفتت ستودنی است . و منکر آشنایی مان نشدی ! نامه نوشتی ، برای احمدی نژاد ، فقط خدا کند که از سر تکلیف و درد نوشته باشی ، خدا کند که کسی مجبورت نکرده باشد و حب و بغضی تو اون نباشه ولی برادر من ، همرزم سابق ، در نامه ات از دوکوهه گفتی و باز این دل وامانده را بردی به سالهای شصت و شش و شصت هفت به آن موقع ها که سیزده سالم بیشتر نبود و افتخارم بودن در میان شیرمردانی همچون شهید خانجانی وشهید حسن جشنی که با هم از مدرسه فرار کرده بودیم و... دوکوهه هرچه که باشد و ظاهرا مشتی ساختمان بی درو پیکر است برای من و تو و هزاران بسیجی دیگر حرمت دارد . از همانجا شروع می کنم و می آیم جلو ، با تو موافقم بدترین درد جامعه ما تا حالا همین چپ و راست گفتن است همین بحثهای مسخره بود که کمر جنگ را شکست و اون آخری ها می دیدی که وقتی یکی می گفت اینکار را بکن و یا اون کار را یکی می گفت نه ما نمی ریم این چپی است یا اون راستی همینها بود که درست دو سه هفته قبل از پذیرش قطعنامه ، دوکوهه را که بالا پائین میکردی نمیتونستی دوتا گردان جور کنی و اینطوری بود که در بدترین شرایط وزمان ممکن همه رفته بودند جماران تا بست نشسته بودند تا اون پیر قطعنامه را قبول کند ! همان محسن رضایی که بارها و بارها می گفت صلح چیه تخت گاز تا بغداد میریم و یا اون هاشمی که تو نمازجمعه می گفت تو فاو وضو می گیریم کربلا نماز می خونیم و انشاءالله نافله هم تو قدس ، بعد رفتند جماران که تا یک هفته دیگه حتی یه فشنگ هم نداریم بدیم دست بسیجی ها !! . هر جوری بود جنگ تمام شد و اینها را دیدیم ، این پدر سوختگی ها را دیدیم و برگشتیم به شهر ، آمدیم در حالیکه از هر ده نفرمون یک نفر برگشت ، از هر قطاری که اندیمشک پیاده کرده بود بچه ها را یک کوپه بر می گشت و از هر گردان یک دسته مونده بود ، همه کسمان و همه چیزمان را جا گذاشتیم و برگشتیم اما ایکاش بعضی چیزها را با خود می آوردیم ایکاش یادمان می موند که چپ و راست بازی چه جور کمر گردانها و جنگ را شکست ، ایکاش یادمان می ماند که همت چه شکلی بود ؟ خانجانی چه فکری داشت ؟ قاسم قاسم خانی چه حرفی داشت ؟ آمدیم و تازه فهمیدیم چه خبره ! نماز شب و دیدار از خانواده شهدا و سابقه جبهه تعطیل !نقدینگی و مدرک تحصیلی و میزان تولید و تخصص و هزار چیز دیگر ملاکه ، دیگه دوران ملاک تقوا و جهاد در خدا گذشته . سوختیم سوختیم و مثل دیوانه ها شده بودیم ولی گوش کسی بدهکار نبود وقت وقت غنایم بود : جنگ زد نعره ولی پنجره ها را بستند به غنائم که رسیدیم به ما پیوستند ... ما تو میدان ولی عصراز شهدا و نون پنیرتو جبهه داد می زدیم و نماز جماعت می خوندیم آقایان یواشکی لباس خاکی ها را درآوردند و کت و شلوار پوشیدند ، ما میگفتیم مولا ویلا نداشت مولا اسکورت نداشت و آقایان گرد مولاهایشان تو صف درجه و ماشین و خونه و شرکت و بورس تحصیلی بودند . تا که از سر درد گفتیم بیائیم دور هم جمع شویم و با هم دردمان را بگوئیم ! انصار که راه افتاد مثل کندو همه بچه ها دور هم جمع شدند یکهو همه دوست شدند ولی کسی اصلا نپرسید این پنج سال کجا بودید چرا یکهو بچه رزمنده ها عزیز شدند ! کسی نپرسید چی شد که یکهو همین وزارت کشوری که دستور داده بود بچه ها رو تو میدان هفت حوض بگیرند زیر باتوم و اشک آور یکهو شد عزیز دل برادران ! همین روزنامه کیهان که تا دیروز حتی خبر تجمع بچه ها رو هم چاپ نمی کرد یکهو شد چاپخانه یا لثارات الحسین ، کسی نپرسید همین سپاهی که تا دیروز به خون تک تک بچه ها تشنه بود و حتی برای تمدید کارت لشگر مارو تو پادگان امام حسن راه هم نمی دادند یکهو شد دادش صیغه ای حزب الله ، انصار که راه افتاد همه جمع شدیم اما این ستون با ستون جنگ فرق داشت ما مست دوران جنگ بودیم و عاشق بوی لباس خاکی ها ما که روزی برادرا و همکلاسی های شهید خود را بدوش می کشیدیم نپرسیدیم حالا چرا باید به ناطق نوری و جنتی و... کولی بدهیم ؟ ما عاشق بوی باروت و اونها عاشق میز و صندلی ، کسی نگفت این ستون حرمت داره روزی کلاش دستش بوده و تو رخ بعثی ها ایستاده حالا چرا باید چماق دست بگیره ، کسی نپرسید چرا انصار که راه افتاد یکهو همه چیز مشکوک شد ؟ حاج حسین الله کرم که تا دیروز «قبل عملیات» برای بچه ها جیره جنگی می گرفت چرا امروز« بعد عملیات» جیره می گیره ؟ کسی نپرسید چی شد که یکهو آژانس توکا تور و پاساژ آ.اس.پ بنام حاجی شد ؟ ما خنگ بودیم کور بودیم و مارو جلو می دادند تا داد بزنیم این تجمع قانونی نیست مجوز نداره بعد خودشان شب دنبال مجوز شرکت و هزار کوفت و زهر مار دیگه بودند ... حرفمان گرچه حق بود ولی یادمان رفته بود که حرف حق را باید از تریبون حق و برای حق زد . افتاده بودیم تو راهی که مسیر برگشت نداشت مثل تانک خرد و خراب می کردیم و جلو می آمدیم ، آنقدر سرمان گرم بود که حرمت روضه های " حاج آقا پروازی" را هم نگه نداشتیم ، و حرفهایش دیگه تو ما اثر نداشت ، بچه ها هم که می پرسیدند حاج آقا کوش ؟ می گفتیم چپ ها گولش زدند رفت ! دریغ که همین حرفها را روزی خودمان تو جنگ می شنیدیم ، چقدر قشنگ تو اون نامه ات گفتی درست مثل همون « امیلیانو زاپاتا» حالا این ما بودیم که حرف از چپی و راستی می زدیم، دشمنهای دیروزمون دوستمون شده بودند و به روی خودمان نمی آوردیم همون محسن رضایی که یکروز تو روزنامه ها گفته بود اینها بسیجی نیستند برید شکایت کنید ازشان حالا دیگر می آمد میدان رسالت حسینیه حاج همت برای ما درد دل میکرد و می گفت بیائید برای مبارزه با شبیخون فرهنگی پول و پودر رختشویی جمع کنیم ! آمدیم و زدیم و خراب کردیم یکروز مجلس ختم بازرگان را خواستند برهم بزنیم، یکروز حسینیه منتظری را خواستند بگیریم ، یکروز گفتند برید جلوی دانشگاه دار ببرید یکروز گفتند بزنید تو گوش مهاجرانی یکروز گفتندبرید از اون روزنامه شکایت کنید تا اینکه کوی دانشگاه شد ،. کسی هم نپرسید برای چه ؟ او همون کوی دانشگاه بود که کیانوش را سوراخ سوراخ کردند و کسی دم بر نیاورد ! کی زده بودش خدا عالمه ولی همین تو هم دم بر نیاوردی و اصلا به روی خودت نیاوردی این کیانوش همون کیانوشی بود که تو چهارراه لشگر ، شلمچه می فروخت و هر وقت قرار بود حزب الله جایی بره اولین نفر کیانوش بود ! حالا کاری ندارم به اینکه بعد اون مصاحبه اش چرا وزارت کشور اصلاح طلب بجای اینکه امانش بده دو دستی دادش دست محتشم و بروبچه های انصار تا اونها هم آمار بحرانهای هر نه روز یکبار را ببرن بالا! کیانوش را زدند و کوی دانشگاه را غارت کردند ، دیگه نمیتونستم تحمل کنم ، سوختم ، فریاد زدم ما دزد و یاغی نیستیم ما حزب اللهی هستیم ما از نسل طوقانی ها هستیم گرفتند و انداختنم زندان .همونهایی که دیروز دوستم بودند و برامون سربند و چفیه می فرستادند تا جلوی دانشگاه جلوی سروش بایستیم بهم چشم بند زدند و آویزنم کردند و با کابل می زدند تا بیام پشت تلویزیون بگم من حزب اللهی نیستم ! تو نامه ات گفتی کوچکترین نقد را از جبهه خودی بر نمی تابیم و درست هم گفتی مگر جرم من چه بود ؟ غیر از این بود که گفته بودم حزب اللهی نباید چماقدار رژیم باشد ، مگر غیر از این بود که گفته بودم این ستون به ترکستان می رود نه بهشت ؟ مگر جرم من غیر از این بود که گفته بودم اگر فریادی هم می باید بزنیم باید از سر غیرت باشد نه بابت گرفتن پول تو جیبی از بازار ؟ مگر غیر از این بود که گفته بودم ما گول چپ و راست را خوردیم و عمله سیاسی آنها شدیم ؟ مگر غیر از این بود که گفته بودم برای داد زدن برای برقراری عدالت اجتماعی نباید مجوز شکر و شرکت و... گرفت ! گناه من چه بود که باید هزارو پانصد روز در زندان می ماندم و در پونصدو چهل روز انفرادی سوی چشمانم را از دست بدهم و هزار درد بی درمان که هنوز هم همراهم است را بگیرم برای اینکه فقط گفته بودم اینها خودی نیستند و بیخودی هستند و برای منافع جیبشان به درو تخته میزنند نه برای اعتقاداتشان !حالا تو امروز می گویی نقد را باید از درون شروع کرد ! آنروزها که من تو اوین باید بخاطر همین نقد شلاق می خوردم و آویزان می شدم کجا بودی ؟ مسعود جان ! بازم می گویم مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود ! اگر آن روزها می گفتیم جوانیم و بچه ایم وسرد و گرم سیاست را نمی دانستیم و گول خوردیم امروز دیگر نباید دوباره اشتباه کنیم ، این خانه از پای بست ویران است و احمدی نژاد هم یکی مثل هاشمی و بقیه... اگر خامنه ای توانست خمینی دیگر بشود احمدی نژاد هم میتواند رجای دیگر بشود ، درد ملت امروز نه پنجاه هزارتومان در ماه است و نه توسعه سیاسی و ادامه اصلاحات و نه عدالت اجتماعی امروز درد ایران را چیزی درمان میکند که دوای اولش رفتن همه این آقاها و آقازاده هاست هوای ایران سخت آلوده است به دیکتاتوری باید کار دیگری کرد ! دیگر بس است دیگر زمانه کیفر خواست صادر کردن و حکم دادن گذشته و بیش از این خود را شریک جرم و جنایتها نکن ! نمی گویم آن کن که من کردم نه فقط درست ببین برای چه کسی داری سینه می زنی ، چشمت را باز کن و ببین زیر کدام علم رفته ای ؟... نردبان این جهان ما و منی است عاقبت این نردبان افتادنی است لاجرم هرکس که بالاتر نشست گردن او سخت تر خواهد شکست یا حق ! دوست دوران جنگ و خونت امیرفرشاد ابراهیمی