پادكست سوم . روايت قتل پيروز دواني

روایت قتل زنده یاد پیروز دوانی اینجا بشنوید (برای گوش کردن بروی دانلود کلیک نمائیدو صبر نموده)

معصومه اشكهايت را پاك كن

برای معصومه شفیعی که این روزها سخت در التهاب است می آیم پای کامپیوتر و خبرها را می خوانم به یکباره خشکم می زند ماموران دادستانی ریخته اند خانه اکبر گنجی بهتم می زند از آنچه می خوانم ، دست همسر اکبر را بسته اند به تخت و تمام خانه را کاویده اند و رفته اند گیج می شوم و تصویر گریان معصومه شفیعی را که می بینم تازه می فهمم که چه بر سر این سه تن رفته است و همسر و دو دختر گنجی چه کشیده اند ، چرا که اوکسی نبود که به آسانی اشکش را بتوانند درآوردند ، زمان را می شکافم و به ایامی که همه در اوین بودم راه می برم ..... روزهای یکشنبه ! روزهای ملاقات بود روزهایی که بعد از یک هفته بی خبری خانواده را می دیدیم و چه کوتاه باید همه چیز را و همه کس را فشرده می کردی در پانزده دقیقه ، همه بودیم دور هم و یادش بخیر! ( راستش اینجا در این غربت دلم برای اون روزها هم تنگ می شود ) همه را گرفته بودند و آورده بودند ، شمس الواعظین ، باقی ، گنجی ، بهنود ، زیدآبادی ، لطیف صفری، نبوی و... سخت ترین روزها بود روزهای التهاب و نگرانی از آینده و عصرها و شبهای بی خوابی و بازجویی و سرو کله زدن با بازجوها و مامورانی که انگار اصلا زبان آدمی سرشان نمی شود همه در این درد مشترک همدرد بودیم و با هم آن روزگاران را می گذراندیم از آن جمع که روزهای یکشنبه همسفر هم بودیم در مینی بوسی که از آموزشگاه اوین تا سالن ملاقات ما را می برد رفته رفته کم و کمتر شدیم به گمانم اولین نفر ابراهیم نبوی بود که عصر سه شنبه ای از سالن چهار خبر رفتن و آزادی اش را شنیدیم بعد زیدآبادی و بعدتر یکروز بهمراه زندانی دیگر مجتبی ساک مسعود بهنود را در دست گرفتیم و از اتاق نود و نه راهی اش کردیم و او هم رفت و بعدها شمس و بعدتر باقی کم و کمتر شدیم گنجی بود و چند نفر دیگری که همه در فاصله های کم با هم بازداشت شده بودیم خانواده هایمان هم در این درد مشترک با هم دوست شده بودند و تمام بد رفتاری ها و تحقیرهای ماموران زندان اوین را مشترکا تجربه و تحمل می کردند اما همه به هم که می رسیدیم می خندیدیم ما برای آنکه خانواده ها نگرانمان نباشند و خانوده ها برای اینکه گمان نکنیم ناراحتند ، برای اینکه مبادا ماموران از ناراحتی ما خرسند شوند که به مقصود خودشان رسیدند می خندیدیم اما بدون آنکه به روی هم بیاوریم می دانستیم که .... حالا ، چه شده که همان خنده های ظاهری را هم دیگر نمی شود کرد چه به روز این زن آورده اند که پیش چشم هزاران مرد و زن و دوست و دشمن اینچنین گریه می کند و فریاد می زند اکبر ، اکبر ..... اما معصومه خواهر عزیزم اشکهایت را پاک کن ، تو نباید گریه کنی ! می دانم درد داری می دانم بیش از دوهزار روز است که درد و بغض را تحمل کرده ای ، می دانم که تو هم انسانی ، طاقتت طاق می شود اما ، اما تو به چشم هزاران چشم دیگر قهرمانی ، قهرمان صبر و استقامت اگر امروز اکبر در سلولی در طبقه دوازدهم بیمارستانی که امروزه قلعه فلک الافلاک مرتضوی شده است قهرمان است تو هم قهرمان خانه اکبر هستی ، اشکها را پاک کن و مثل آنروزها بخند و در برابر زورگویی های ماموران بایست و فریاد بزن . ای معصوم ! ای مادر ! ای مبارز ! ای صبور... قسم به تلخ ترین روزهای آشنایی ، قسم به جان نیمه جان اکبر ، به دو هزار روز بغض دردناکت ، به هرچه و هر که قبولش داری اشکهایت را پاک کن و روبرو را ببین، ببین که اکبر با نیمه جانش و با تمام گرفتاری ها در میانه تارهای عنکبوتی جهل و جور اما مردانه فریاد می زند " خامنه ای باید برود ! " پس بایست و فریاد بزن و اکبرت را طلب کن ... و بخند، بخند به اینکه اکبر هنوز جان دارد و فریاد می زند و با شصت روز روزه سپیدش روی تمام مدعیان دیانت و سیاست را سیاه کرده نگاه کن اکبر زنده ‌است و به روشن ترین معنایش مرگ را شکست داده . اشکهایت را پاک کن خواهرم و افتخار کن که همسر مردی از نسل قهرمانانی هستی که در این روزنامردی و قحطی وجدان و مردانگی می‌گفتند دوران‌شان به پایان رسیده ‌است، مجاهدت و مبارزه جسورانه ای ر ا آغاز کرده و در این راه نه نام و نه نان ونه مسئولیت و قدرت و آبرو و شرف و هستی خود که "جان خویش" را مایه این راه ساخته و اینک که در شصتمین روز روزه او هستیم او همچنان سخت سربلند است و سرافراز و بدکرداران و دربندکنندگانش سرافکنده ، که این آنها هستند که زندانی اکبرند نه او . اشکهایت را پاک کن خواهرم و شاد باش ! شاد باش که اگر می گویند رمضان بهار اسلام است ، اکبر دو ماه است در روزه و بهار آزادی رو در روی شیطان و دشمن ایستاده است شاد باش در این بهار که دنیا صدای پرطنین "گنج ایران" را به جان دل شنیده و چشمها در جستجویش است و دل همه و همه برایش می تپد . اشکهایت را پاک کن و همچنان که تا بحال بوده ای با همه مشتاقان اکبر فریاد بزن «آزادش کنید».......

سنگها را بسته اند و سگ را رها

قوه قضائیه بی عدل و داد جمهوری اسلامی و به تبع آن وزارت دادگستری دولت « مهر ورز » احمدی نژاد در ادامه شعارها و داد و بیداد های عدالتجویانه شان وعده داده بودند که بزوذی لیست بلنذ و بالایی از متخلفان اقتصادی و یا چپاولگران بیت المال را اعلام خواهند نمود . پس از تمدید و امروز و فرداهای زیاد خلاصه کار به جایی رسید که اعلام کردند تا تصویب و صدور حکم قطعی نمیتوانند نام این متهمان را اعلام نمایند چرا که آبروی این افراد محترم است مگر اینکه حکم قطعی برایشان صادر و قطع شود که مجرم بوده اند . البته این حرف حرفی است کاملا حقوقی و قانونی و صحیح و اصولا تا زمانی که مجرمیت فردی تا صدور نهایی حکم قضایی قطعی نشود نباید در رسانه ها عنوان شود و علنا نام و اتهام وی بیان شده . این حرکت قوه قضائیه را نیز به فال نیک گرفته و آغاز قانونگرایی در قوه قضائیه خواهیم دانست . اما از آنجا این اقدام را مسئله ای جانبدارانه تلقی می کنیم که همین چندی پیش عبدالفتاح سلطانی را بی آنکه حتی هنوز به وی تفهیم اتهامی شده باشد در رسانه ها از وی به عنوان جاسوس نام برده شد که بزودی محاکمه هم خواهد شد . این یعنی تناقض یعنی به قولی پارتی بازی و فساد در سیستم قضائئ و از زاویه دیگر ناتوانی و بیم قوه قضائیه از اخلالگرایان و چپاولگرایان اقتصادی از حاشیه امن ایشان ! تجربه اختلاس و ارتشا در نظام جمهوری اسلامی نشان داده است که همیشه اختلاسها و چپاولهای بزرگ را آدمهای بزرگ انجام می دهند٬ اختلاس ۱۲۳ میلیاردی را برادران رفیقدوست انجام می دهند و یا ارتشاء ۲۶۰ میلیونی را حمید نقاشان انجام می دهدو یا دادگاه کرباسچی و ... ویا باز همین دیروزها بود که شهرام جزایری آمد و از ماجراهای رشوه دادن خود به بالا تا پائین نظام و همه سران هر دو جناح سیاسی پرده برداشت . حالا این سئوال برای من پیش آمده و کاش کسی به گوش هاشمی شاهرودی برساند که : « بابا چرا آخه شعری می گویی که تو قافیه آن گیر می کنی ؟ » یا بیا و مردانه اسم صدر و ذیل چپاولگرایان را بگو و مرد باش و اگر هم قرار است این به بهای حذف و یا برکناری تو هم بیانجامد مردانه کنار برو مثل ده ها قاضی بی طرف که نخواستند زیر بار زور و زر بروند و عطای قضاوت خائنانه را به لقایش بخشیدند یا اینکه همچنان به همین منوال مرسوم و رایج در قوه قضائیه ادامه بده و سنگ ها را ببند و سگ ها را رها نگهدار .... آبروی سلطانی ها را ببر و آبروی آقایان و آقازادگان را هم محفوظ بدار بی خیال راه و رسم مسلمانی و قضاوت علوی . راستی مگر چیزی هم از اسلام و مسلمانی در جمهوری اسلامی مانده ؟ باز هم با هم یک کلیپ ببینیم !
برای تماس می توانید از راههای زیر استفاده نمائید :
ایمیل مستقیم :
این ایمیل هر شش ساعت یکبار چک می شود 
To contact the blog author can use this address

afebrahimi@gmail.com



مسنجر و ایمیل یاهو :


a_farshadebrahimi@yahoo.com


سرویس چت و کنفرانس اووو

farshadebrahimi


سرویس گفتگوی اسکایپ 
farshad75

برادر مسعود هوا آلوده است

مسعود عزیز! این نامه را برایت می نویسم و می گویم عزیز چون یه جورایی دوستت دارم و تو به هرحال تنها کسی بودی که یه ذره معرفت و مرام داشتی و در دادگاه که مثل بقیه راست راست تو چشم من نگاه میکردند و می گفتند نه اصلا ایشان را نمیشناسیم نبودی و حداقل این یه ذره معرفتت ستودنی است . و منکر آشنایی مان نشدی ! نامه نوشتی ، برای احمدی نژاد ، فقط خدا کند که از سر تکلیف و درد نوشته باشی ، خدا کند که کسی مجبورت نکرده باشد و حب و بغضی تو اون نباشه ولی برادر من ، همرزم سابق ، در نامه ات از دوکوهه گفتی و باز این دل وامانده را بردی به سالهای شصت و شش و شصت هفت به آن موقع ها که سیزده سالم بیشتر نبود و افتخارم بودن در میان شیرمردانی همچون شهید خانجانی وشهید حسن جشنی که با هم از مدرسه فرار کرده بودیم و... دوکوهه هرچه که باشد و ظاهرا مشتی ساختمان بی درو پیکر است برای من و تو و هزاران بسیجی دیگر حرمت دارد . از همانجا شروع می کنم و می آیم جلو ، با تو موافقم بدترین درد جامعه ما تا حالا همین چپ و راست گفتن است همین بحثهای مسخره بود که کمر جنگ را شکست و اون آخری ها می دیدی که وقتی یکی می گفت اینکار را بکن و یا اون کار را یکی می گفت نه ما نمی ریم این چپی است یا اون راستی همینها بود که درست دو سه هفته قبل از پذیرش قطعنامه ، دوکوهه را که بالا پائین میکردی نمیتونستی دوتا گردان جور کنی و اینطوری بود که در بدترین شرایط وزمان ممکن همه رفته بودند جماران تا بست نشسته بودند تا اون پیر قطعنامه را قبول کند ! همان محسن رضایی که بارها و بارها می گفت صلح چیه تخت گاز تا بغداد میریم و یا اون هاشمی که تو نمازجمعه می گفت تو فاو وضو می گیریم کربلا نماز می خونیم و انشاءالله نافله هم تو قدس ، بعد رفتند جماران که تا یک هفته دیگه حتی یه فشنگ هم نداریم بدیم دست بسیجی ها !! . هر جوری بود جنگ تمام شد و اینها را دیدیم ، این پدر سوختگی ها را دیدیم و برگشتیم به شهر ، آمدیم در حالیکه از هر ده نفرمون یک نفر برگشت ، از هر قطاری که اندیمشک پیاده کرده بود بچه ها را یک کوپه بر می گشت و از هر گردان یک دسته مونده بود ، همه کسمان و همه چیزمان را جا گذاشتیم و برگشتیم اما ایکاش بعضی چیزها را با خود می آوردیم ایکاش یادمان می موند که چپ و راست بازی چه جور کمر گردانها و جنگ را شکست ، ایکاش یادمان می ماند که همت چه شکلی بود ؟ خانجانی چه فکری داشت ؟ قاسم قاسم خانی چه حرفی داشت ؟ آمدیم و تازه فهمیدیم چه خبره ! نماز شب و دیدار از خانواده شهدا و سابقه جبهه تعطیل !نقدینگی و مدرک تحصیلی و میزان تولید و تخصص و هزار چیز دیگر ملاکه ، دیگه دوران ملاک تقوا و جهاد در خدا گذشته . سوختیم سوختیم و مثل دیوانه ها شده بودیم ولی گوش کسی بدهکار نبود وقت وقت غنایم بود : جنگ زد نعره ولی پنجره ها را بستند به غنائم که رسیدیم به ما پیوستند ... ما تو میدان ولی عصراز شهدا و نون پنیرتو جبهه داد می زدیم و نماز جماعت می خوندیم آقایان یواشکی لباس خاکی ها را درآوردند و کت و شلوار پوشیدند ، ما میگفتیم مولا ویلا نداشت مولا اسکورت نداشت و آقایان گرد مولاهایشان تو صف درجه و ماشین و خونه و شرکت و بورس تحصیلی بودند . تا که از سر درد گفتیم بیائیم دور هم جمع شویم و با هم دردمان را بگوئیم ! انصار که راه افتاد مثل کندو همه بچه ها دور هم جمع شدند یکهو همه دوست شدند ولی کسی اصلا نپرسید این پنج سال کجا بودید چرا یکهو بچه رزمنده ها عزیز شدند ! کسی نپرسید چی شد که یکهو همین وزارت کشوری که دستور داده بود بچه ها رو تو میدان هفت حوض بگیرند زیر باتوم و اشک آور یکهو شد عزیز دل برادران ! همین روزنامه کیهان که تا دیروز حتی خبر تجمع بچه ها رو هم چاپ نمی کرد یکهو شد چاپخانه یا لثارات الحسین ، کسی نپرسید همین سپاهی که تا دیروز به خون تک تک بچه ها تشنه بود و حتی برای تمدید کارت لشگر مارو تو پادگان امام حسن راه هم نمی دادند یکهو شد دادش صیغه ای حزب الله ، انصار که راه افتاد همه جمع شدیم اما این ستون با ستون جنگ فرق داشت ما مست دوران جنگ بودیم و عاشق بوی لباس خاکی ها ما که روزی برادرا و همکلاسی های شهید خود را بدوش می کشیدیم نپرسیدیم حالا چرا باید به ناطق نوری و جنتی و... کولی بدهیم ؟ ما عاشق بوی باروت و اونها عاشق میز و صندلی ، کسی نگفت این ستون حرمت داره روزی کلاش دستش بوده و تو رخ بعثی ها ایستاده حالا چرا باید چماق دست بگیره ، کسی نپرسید چرا انصار که راه افتاد یکهو همه چیز مشکوک شد ؟ حاج حسین الله کرم که تا دیروز «قبل عملیات» برای بچه ها جیره جنگی می گرفت چرا امروز« بعد عملیات» جیره می گیره ؟ کسی نپرسید چی شد که یکهو آژانس توکا تور و پاساژ آ.اس.پ بنام حاجی شد ؟ ما خنگ بودیم کور بودیم و مارو جلو می دادند تا داد بزنیم این تجمع قانونی نیست مجوز نداره بعد خودشان شب دنبال مجوز شرکت و هزار کوفت و زهر مار دیگه بودند ... حرفمان گرچه حق بود ولی یادمان رفته بود که حرف حق را باید از تریبون حق و برای حق زد . افتاده بودیم تو راهی که مسیر برگشت نداشت مثل تانک خرد و خراب می کردیم و جلو می آمدیم ، آنقدر سرمان گرم بود که حرمت روضه های " حاج آقا پروازی" را هم نگه نداشتیم ، و حرفهایش دیگه تو ما اثر نداشت ، بچه ها هم که می پرسیدند حاج آقا کوش ؟ می گفتیم چپ ها گولش زدند رفت ! دریغ که همین حرفها را روزی خودمان تو جنگ می شنیدیم ، چقدر قشنگ تو اون نامه ات گفتی درست مثل همون « امیلیانو زاپاتا» حالا این ما بودیم که حرف از چپی و راستی می زدیم، دشمنهای دیروزمون دوستمون شده بودند و به روی خودمان نمی آوردیم همون محسن رضایی که یکروز تو روزنامه ها گفته بود اینها بسیجی نیستند برید شکایت کنید ازشان حالا دیگر می آمد میدان رسالت حسینیه حاج همت برای ما درد دل میکرد و می گفت بیائید برای مبارزه با شبیخون فرهنگی پول و پودر رختشویی جمع کنیم ! آمدیم و زدیم و خراب کردیم یکروز مجلس ختم بازرگان را خواستند برهم بزنیم، یکروز حسینیه منتظری را خواستند بگیریم ، یکروز گفتند برید جلوی دانشگاه دار ببرید یکروز گفتند بزنید تو گوش مهاجرانی یکروز گفتندبرید از اون روزنامه شکایت کنید تا اینکه کوی دانشگاه شد ،. کسی هم نپرسید برای چه ؟ او همون کوی دانشگاه بود که کیانوش را سوراخ سوراخ کردند و کسی دم بر نیاورد ! کی زده بودش خدا عالمه ولی همین تو هم دم بر نیاوردی و اصلا به روی خودت نیاوردی این کیانوش همون کیانوشی بود که تو چهارراه لشگر ، شلمچه می فروخت و هر وقت قرار بود حزب الله جایی بره اولین نفر کیانوش بود ! حالا کاری ندارم به اینکه بعد اون مصاحبه اش چرا وزارت کشور اصلاح طلب بجای اینکه امانش بده دو دستی دادش دست محتشم و بروبچه های انصار تا اونها هم آمار بحرانهای هر نه روز یکبار را ببرن بالا! کیانوش را زدند و کوی دانشگاه را غارت کردند ، دیگه نمیتونستم تحمل کنم ، سوختم ، فریاد زدم ما دزد و یاغی نیستیم ما حزب اللهی هستیم ما از نسل طوقانی ها هستیم گرفتند و انداختنم زندان .همونهایی که دیروز دوستم بودند و برامون سربند و چفیه می فرستادند تا جلوی دانشگاه جلوی سروش بایستیم بهم چشم بند زدند و آویزنم کردند و با کابل می زدند تا بیام پشت تلویزیون بگم من حزب اللهی نیستم ! تو نامه ات گفتی کوچکترین نقد را از جبهه خودی بر نمی تابیم و درست هم گفتی مگر جرم من چه بود ؟ غیر از این بود که گفته بودم حزب اللهی نباید چماقدار رژیم باشد ، مگر غیر از این بود که گفته بودم این ستون به ترکستان می رود نه بهشت ؟ مگر جرم من غیر از این بود که گفته بودم اگر فریادی هم می باید بزنیم باید از سر غیرت باشد نه بابت گرفتن پول تو جیبی از بازار ؟ مگر غیر از این بود که گفته بودم ما گول چپ و راست را خوردیم و عمله سیاسی آنها شدیم ؟ مگر غیر از این بود که گفته بودم برای داد زدن برای برقراری عدالت اجتماعی نباید مجوز شکر و شرکت و... گرفت ! گناه من چه بود که باید هزارو پانصد روز در زندان می ماندم و در پونصدو چهل روز انفرادی سوی چشمانم را از دست بدهم و هزار درد بی درمان که هنوز هم همراهم است را بگیرم برای اینکه فقط گفته بودم اینها خودی نیستند و بیخودی هستند و برای منافع جیبشان به درو تخته میزنند نه برای اعتقاداتشان !حالا تو امروز می گویی نقد را باید از درون شروع کرد ! آنروزها که من تو اوین باید بخاطر همین نقد شلاق می خوردم و آویزان می شدم کجا بودی ؟ مسعود جان ! بازم می گویم مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود ! اگر آن روزها می گفتیم جوانیم و بچه ایم وسرد و گرم سیاست را نمی دانستیم و گول خوردیم امروز دیگر نباید دوباره اشتباه کنیم ، این خانه از پای بست ویران است و احمدی نژاد هم یکی مثل هاشمی و بقیه... اگر خامنه ای توانست خمینی دیگر بشود احمدی نژاد هم میتواند رجای دیگر بشود ، درد ملت امروز نه پنجاه هزارتومان در ماه است و نه توسعه سیاسی و ادامه اصلاحات و نه عدالت اجتماعی امروز درد ایران را چیزی درمان میکند که دوای اولش رفتن همه این آقاها و آقازاده هاست هوای ایران سخت آلوده است به دیکتاتوری باید کار دیگری کرد ! دیگر بس است دیگر زمانه کیفر خواست صادر کردن و حکم دادن گذشته و بیش از این خود را شریک جرم و جنایتها نکن ! نمی گویم آن کن که من کردم نه فقط درست ببین برای چه کسی داری سینه می زنی ، چشمت را باز کن و ببین زیر کدام علم رفته ای ؟... نردبان این جهان ما و منی است عاقبت این نردبان افتادنی است لاجرم هرکس که بالاتر نشست گردن او سخت تر خواهد شکست یا حق ! دوست دوران جنگ و خونت امیرفرشاد ابراهیمی

رو كاغذاي بي صدا ساز مي كشيم ساز مي كشيم

وای به روزی که بگندد نمک آخرین جلسه‌ی رسیدگی به درخواست تجدیدنظر وکلای مدافع اولیای دم زهرا کاظمی در شعبه‌ سی و چهار دادگاه تجدیدنظر استان با حضور دو قاضی مستشار، نماینده‌ی دادستان، متهم، وکیل وی و شیرین عبادی و محمد سیف زاده به عنوان وکلای اولیای دم تشکیل شد . موضوع در حال ماست مالی شدن است در این شک نکنید این پرونده تا اینجا هم که آمده جای تعجب دارد اما یک مسئله اینجا خیلی مهم است هم در گزارش وزارت اطلاعات که آنروزها هم منتشر شد و هم در استناد سیف زاده به این موضوع که به نظر من نمی دانم چی باید اسمش را گذاشت : طنز یا تراژدی ، آمده است که وزارت اطلاعات در نامه و گزارش به قوه قضائیه و مجلس ششم گفته بیایئد به شاهدان ما ضمانت و تضمین امنیت بدهید ما حتی حاضریم صحنه قتل را هم بازسازی کنیم ! واقعا جالب نیست ؟ وزارت اطلاعات که خودش مسئول اجرا و تضمین امنیت برای ملت و کشور است امنیت این را ندارد که آزادی و امنیت پس از بیان چند نفر را آنهم برای کشف و معلوم شدن قتل یک شهروند که مملکت را در چالش جدی قرار داده است ایجاد کند ، اینجاست که دقیقا می فهمیم پشت قاتل یا قاتلین زیبا کاظمی به کجا گرم است که حتی وزارت اطلاعات هم از ترس افشایش پشتش به لرزه می افتد ! خاطرات فالوده خوری و پز و مد ! در آخرین هفته عمر دولت خاتمی و شاید هم اصلاحات دری نجف آبادی اولین وزیر اطلاعات کابینه خاتمی کتاب خاطرات خویش را منتشر کرد ، دری در این کتاب همه چیز را گفته الا چیزهایی را که می باید می گفته ! از خوردن زمین در ایام کودکی در درودهاتهای اصفهان بخاطر پاره بودن کفشش تا اینکه همسایه خاتمی بوده و یا فلان شب کدام مسجد نماز خوانده اما نگفته که چرا هیچ وقت جرات نکرد تا ساختار وزارت اطلاعات را به عنوان وزیر و عالی ترین رکن وزارت اطلاعات تغییر دهد ؟ چرا مانند تمامی وزیران کابینه خاتمی از خود خاتمی نشنید که در آن وزارتخانه چه باید بکند ؟ و ابتدا رفت سراغ خامنه ای و بعد خاتمی ؟ آنروزها من در وزارت اطلاعات هنوز از سوی سپاه مامور به خدمت بودم یادم می آید اولین روزهای کاری دری در وزارتخانه در حسینیه شهید دقایقی در داخل وزارتخانه مراسم معارفه بود فلاحیان که تریبون را به دری سپرد اولین حرف دری این بود که : خواهش می کنم آقای فلاحیان اینجا را همچنان خانه خود بداند که ما واقعا به وجودایشان محتاجیم ! .. در حالیکه ایشان در این کتاب طوری وانمود کرده است که اصلا با تمامی آنچه که در آنجا شده بوده مخالف بوده اند ! البته از حق نگذریم از کارها و یا تنها کار خوبی که ایشان توانست بکند حذف سازمانها و شرکتهای پوششی مالی و تجاری بود که مافیایی برای خودش شده بود در زمان هاشمی رفسنجانی ، راستی چرا دری اینقدر سعی داشته تا خاتمی رئیس جمهور است هول هولکی این کتاب را به بازار عرضه کند با هزار راست و دروغهایش ؟ چرا ؟ مشتی جماعت الکی خوش دمدمی مزاج ! انصافعلی هدایت را باید بشناسید روزنامه نگار آذری جسوری که آمد برلین و در اولین نشست اتحاد جمهوری خواهان شرکت کرد و رفت ایران ، تا رفت ایران بازداشتش کردند قریب یک و سال و چند ماهی بازداشت بود تا که همین چند روز گذشته دیگر خانواده اش تائید کردند که وی بصورت مخفیانه و از کوه و دره ایران را ترک گفته است . همینطور هم پدر پیمان پیران که اعلام کرده است تقاضای پناهندگی سیاسی خویش را تسلیم سازمان ملل نموده است ، واقعیت این است که حالا با هدایت و یا پیران کاری ندارم و اصلا نمی دانم که چرا حالا پدر پیمان پیران زده بیرون و ... اما هرکسی که از ایران زده به بیرون در ابتدا از او استقبال شدیدی می شود و بعد تبدیل می شود به یک موجود معمولی، یک مخالف سیاسی، مثل همه مخالفان سیاسی. بعد از مدتی هم چون فکرش و ایده اش و حتی مشی مبارزه داخلی ها با خارجی ها و نوع نگاهش با اپوزیسیون خارج فرق می کند با اپوزیسیون خارج از کشور درگیر می شود و بعد همه کسانی که برایش روزگاری کف می زدند و هورا می کشیدند و به به و چه چه می گفتند و او را اسطوره و قهرمان و اسوه می خواندند به او تهمت خواهند زد که اصلاح طلب حکومتی و یا عامل رژیم است یا بوده است و قبلا مامور شکنجه بوده است و تیر خلاص زده است و پاسدار بوده و یا فلان جا از آخوندها حمایت کرده اونروز گفته باید رای بدیم یا فلان روز از فلان آدم دفاع کرده و ... حتی از این هم تند تر چند تایی هم پیدا می شوند که راست راست تو چشمش نگاه می کنند و خواهند گفت که بله وی روزگاری حتی آنها را شکنجه داده است ، از خودم که بگذریم شما نگاه کنید ببینید وضعیت مسعود بهنود ، محسن سازگارا ، اکبر عطری ، ابراهیم نبوی ، عباس معروفی ، سینا مطلبی و... خیلی از دوستان دیگر در ایران چه بود وقتی آمدند بیرون چه بود و الان چه هست ، هر کوتوله سیاسی که نمی داند سیاست را با سین می نویسند یا صاد به خودش جرات می دهد تا برای اثبات وجود خودش بهشان تهمت بزند ، و هزار دروغ دیگر بگوید و تحقیر کند و ... مثلا یادتان هست همانروزها که اکبر گنجی مانیفست جمهوری خواهی اول خودش را از زندان منتشر کرد چه داد و قالی براه افتاده بود و چه تهمتها و حرفها که به اکبر می زدند انگار اکبر با این مانیفست رئیس جمهور شده بود و بقیه عقب مانده بودند حالا همانها امروز دارند برایش داد می زنند و شعر و مرثیه سر می دهند ، بعضی وقتها با خودم فکر می کنم واقعا از ایران بیرون آمدن آنهم برای مبارزه با جمهوری اسلامی احمقانه ترین کار ممکن است ! در ایران یک دادگاه انقلاب است و یک دشمن و خلاصه همه چیز مشخص است اما اینجا و خارج از کشور هر فردی برای خودش این حق را قائل است که دادگاهی داشته باشد و محاکمه ات کند و برایت حکم صادر کند و خلاصه اینجا همه با هم درگیرند و معلوم نیست کی با کیه و چی به چی مربوطه ! باز هم اکبر گنجی…برای رهایی گنجی از این وضع باید کمک کنیم تا گنجی به هر قیمت از زندان بیرون بیاید دیروز داشتم با یکی از دوستانم در تهران صحبت میکردم می گفت اینجا همه دلها با گنجی است و همه حاضرند برایش جان بدهند ! خوب بسم الله کسی نمی خواهد برای گنجی جان بدهید و یا کلیه ! من نمی خواهم تز و یا طرحی بدهم ولی واقعا اگر همه این حرفهایی را که الان مردم درباره گنجی می زنند و تو پستو خانه هایشان و ته کوچه پس کوچه های شهر یواشکی با هم می گویند و یا ته دلشان اکبر گنجی را تحسین می کنند ، اگر ، اگر فقط صد نفر نه پنجاه نفر بازم نه بیست نفر از همین آدمهایی که تو خیابانها گنجی را تحسین می کنند، سر سفره شام و تو کوچه پس کوچه ها از وی حمایت می کنند که پنجاه روز اعتصاب غذا کرده و توانسته با این اراده مسیحایش مرتضوی و بالاتر جمهوری اسلامی را در موضع ضعف بکشاند برای یک هفته اونها هم بیایند جلوی قوه قضائیه و یا زندان اوین و یا همان بیمارستان میلاد دست به اعتصاب غذا بزنند تا اکبر را آزاد کنند آیا فکر می کنید هیچ اتفاقی نمی افتد ؟ چرا همه نشسته اند تا اکبر بمیرد و اونوقت برایش یک تشعیع جنازه بگیرند و تو حسینیه ارشاد یک ختم و بعد دانشگاه چند روز شلوغ باشد و تو این مراسمها چند نفر هم بازداشت بشوند و بعد تمام اکبر گنجی هم عکسش برود بغل عکس فروهرها و پوینده و مختاری ، واقعا که ما ملت حرفیم ! از خودم شروع می کنم اکبر گنجی تو بیمارستان میلاد داره لحظه به لحظه به مرگ نزدیک میشه من نشسته ام دارم براتون صغرا و کبرا می چینم و رو کاغذ و مانیتور دادو بیداد می کنم.... باید یه کاری کرد آقا یه کار که هم مملکتمون آزاد بشه هم اکبر و اکبرها...هر کی می خواد با کلاشی سر کلاس نقاشی پیرهن گلدار نکشیم خاطره یار نکشیم درخت سرباز نکشیم بدتر از اون ساز نکشیم باید بدونه عاقبت دوبال پرواز می‌کشیم درای این مدرسه رورنگی و دلباز می‌کشیم رو کاغذای بی‌صداساز می‌کشیم، ساز می‌کشیم

شايد كلام آخر

تجربه بیست و هفت ساله به یغما رفتن انقلاب آزادیخواهانه ملت ایران و تلاش و استقرار دیکتاتوری در ایران از یکسو و از سوی دیگر تجربه متقابل بیست و هفت ساله اپوزسیون خارج از کشور خود بی شک بیانگر تمام آنچه را که در می خواهم امروز بگویم کافی باشد . سردمداران نظام دیکتاتوری ایران از ابتدا تا حال از کوتوله های مسافر پاریس گرفته تا به نوچه های امروزین اصولگرایان و آبادگرایان و هزار گرایان دیگر در همان خط "نه یک کلام بیستر نه یک کلام کمتر" خمینی سخت تاخته اند و تاخته اند , از قتل عام در زندانها گرفته تا ترورها در کوچه و بازار داخل کشور و خارج از کشور ,از قتل عام فرهنگی گرفته تا قتل های زنجیره ای ,از نسل سوزی جوانان و دانشجویان و روزنامه نگاران گرفته تا ترک تازی در منطقه و دخالتهای بی شرمانه در سرنوشت دیگر کشورها , هرچه که خواسته اند و در توانشان بوده است انجام داده اند و از کسی و سازمانی و محکمه ای هم بیم نداشته اند و به مدد نفت این سرمایه ملی به یغما رفته در دستشان هیچ کس به ایشان نازک تر از گل نگفته است ! بیست و هفت سال است , کشته اند و گرفته اند و بسته اند و یکه تازی کرده اند و خود را نه آیت الله و امام که حاکم و مالک و ولی امر بلامنازع ایران و ایرانیان می دانند . این وضعیت جبهه و نظام پیش روی ماست امری که همه به آن ایمان و اشراف داریم . در این میان علمداران و مبارزان راه راستین و سازش ناپذیر آزادی , دانشجویان وفرهنگیان , کارگران و کارمندان , جوانان و نوجوانان غیور ایرانی یک تنه و بدون هیچ چشمداشتی تنها و تنها آزادی ایران را در دل باور داشته و مشتهای خود را گره کرده بر سر حاکمان دیکتاتوری ایران فرو می آورند , نه از زندان می ترسند و نه از مرگ و دادگاه و شکنجه هراسی بر دل دارند . خیل مبارزان آزادی در داخل ایران بدون آنکه معادلات و تقسیم بندی های پلید و پلشت چپ و راست و مشروطه و سلطنت و جمهوری خواه .... رایج در خارج از کشور را بدانند اعتقاد راستین خود را که آزادی ایران و برائت از دیکتاتوری ایران است را با دست خالی و در کف خیابانها فریاد می زنند ویکی پس از دیگری علم مبارزه را دست به دست می کنند و به زندان می روند و شکنجه می شوند و.... اما در دیگر سو : بیست و هفت سال است که به مثابه قارچ یکی پس از دیگری سازمان و حزب و جبهه و دسته و کمیته و هزار دفتر و دستک دیگر هر روزه راه می افتد و یکی می گوید چپم و دیگری می گوید سوسیالیست و آن یکی سلطنت طلب و دیگری مشروطه خواه و یا جمهوری خواه ! یکی فریاد می زند امروز فقط سلطنت و یکی از رفراندوم دم می زند , آن یکی از امداد عمو سام می گوید و آن دیگری از تحریم و یکی هم از معامله ! بیست و هفت سال است حادثه پشت حادثه فاجعه پشت فاجعه , نسل کشی و قتل و غارت یکی پس از دیگری در ایران رقم می خورد یکروز دسته دسته فعال سیاسی را در ایران قتل عام می کنند و روز دیگر بغل بغل روزنامه را تعطیل و روزنامه نگاران را روانه مسلخ اوین می کنند , روز دیگر ده ها دانشجو را در روز روشن به رگبار می بندند و خوابگاه و کاشانه شان را به یغما می برند و ..... حادثه پشت حادثه آنوقت همین هزاران دفتر و دستک اپوزیسیون نشسته اند و کاری به جز ناخن کشیدن و خنج زدن بر صورت یکدیگر ندارند , یکی از پشت تلویزیون و یکی دیگر از رادیو و آن یکی در روزنامه و سایت اینترنتی همدیگر را به مزدور بودن و عامل جمهوری اسلامی و سیا و ... متهم می کنند و یکی مشغول چاپیدن است و یکی دیگر تمام تاریخ و افتخارات ایران را شخم می زند ( برای مثال حمله ب .ص به دلاورمردانی چون دکتر مصدق و... را دیگر همه می دانیم ) ذکر این نکته را همین سر خط بجا آورم که هدفم نه زیر سئوال بردن تمام مبارزات اپوزیسیون ایران است که درد دلی است از سر واقع نگاری . براستی صدر و ذیل اپوزیسیون چه اقدامی در خور قابل توجه تا به امروز انجام داده است ؟ کدام حرکت توانسته است دست کم جمهوری اسلامی را در موضع انفعال و یا بحران بکشاند ؟ این اشکال و نقض به چه چیزی مربوط است ؟ به اقتدار نظام حاکم بر ایران بر می گردد؟بی شک نه که همه مان می دانیم حکومت امروز ایران همچون سیبی است کرمزده و از درون تهی و دیگر کیست که به بحران مشروعیت و هویت این نظامی که همه سرانش به جان هم افتاده اند اعتراف نکند . پس ایراد کار در جای دیگری است در همان چند دستگی و هرج و مرجی که شرحش رفت و امروز تمام اپوزیسیون ایران گرفتارش هستند هنوز که هنوز است در پس این این دو دهه و اندی پس از سرقت این انقلاب توسط آیت الله ها در هیچ مقطع و زمانی تمام این حضراتی که دم از دموکراسی و آزادی و تحمل و مدارای حقوق مخالفان می زنند نتوانسته اند برای لحظه ای هم که شده کنار همدیگر بنشینند و حرف یکدیگر را بشنوند هنوز که هنوز است برای یکبار هم نشده که برای این هدف مشترک که ظاهرا سرنگونی نظام جمهوری اسلامی است کنار یکدیگر بنشینند و چاره کار را بیابند . این قلم خسته , نه ادعای تئوری دادن دارد و نه در مقام آن خود را می بیند اما خسته ای است رنجور از اینهمه چند دستگی و بازار داغ تهمت و افترا و شائبه که کاری هم جز بیان آن از دستم بر نمی آید . در قبل از انقلاب هیچ کس از بین مبارزان راه آزادی نمی دانست که چه می خواهد فقط همه می دانستند که سلطنت را نمی خواهند اما امروز همه می دانیم که چه می خواهیم همه می دانیم که آزادی می خواهیم آزادی سیاسی می خواهیم آزادی مطبوعات می خواهیم دموکراسی می خواهیم رفراندوم می خواهیم و.... همه آن اپوزیسیون هم اینرا می داند پس چرا دور هم جمع نمی شوند تا این خواست مشترک را ورای تمام گرایشات سیاسی خویش فریاد بزنند ؟ آیا هنوز

در فاصله سكوت و فرياد

احمدی مقدس ترور شد یا حذف ؟ ضارب در کمال خونسردی موتورسیکلت خود را پارک کرده و با پای پیاده به سمت اتومبیلی که در پشت چراغ قرمز ایستاده است می رود و سر احمدی مقدس را نشانه میگیرد و با شلیک دو گلوله به احمدی مقدس آرام و بی دغدغه به سوی موتور خود می رود و سوار می شود و سه تیر هوایی نیز شلیک میکند و در شلوغی خیابان گم می شود ! چقدر این جمله و خبر آشناست باز که می خوانیم یاد ترور سعید حجاریان و صیاد شیرازی می افتیم ترور در روز روشن و در میان انظار عمومی و تک و تنها و با موتوری که همیشه در خیابانها و یا در شلوغی ها زود می شود . بعد از ترور حجاریان هم روزنامه های محافظه کار و همانها که اولین مظنونین به ترور حجاریان بودند دنبال قاتل در میان ملی مذهبی ها و مشارکتی ها میگشتند و بعد از ترور صیاد شیرازی نیز همینطور همان موقع که در محافل خصوصی ذکر دست داشتن محسن رضایی و هاشمی رفسنجانی در این ترور برده می شد شعار سر می دادند که ؛ مطبوعات بی بنیاد شریک قتل صیاد و امروز نیز از سخنگوی قوه قضائیه تا سخگوی نیروی انتظامی و روزنامه های خشک مغزان همه می گویند قاضی اکبر گنجی ترور شد ! هیچ بعید هم نیست همانهایی که دیروز سناریوی جیمز باندی بر پشت بام بیمارستان میلاد شاه کلیدی را دست شیرین عبادی دادند فردا پس فردا اسلحه ای دست معصومه شفیعی و یا دختران اکبر گنجی و عیسی سحر خیز ویا کس دیگری ندهند ؟ برای همین من وقتی خبر تفتیش ناگهانی خانه اکبر گنجی را شنیدم منتظر بودم تا خبر کشف سلاح را هم پیدا کنم و مطمئن هستم این تفتیش اصلا زمینه ساز همین سناریوی در دست ساخت است پس منتظر هستم حالا که نتوانستند اسلحه را در خانه اکبر جاسازی کنند همین روزها یا در خانه سلطانی یا عبادی پیداکنند و یا در خانه یکی دیگر از دوستان اکبر گنجی ! اما آنچه که در ایران و از زبان نزدیکان به حکومت و آگاهان شنیده می شود این است که احمدی مقدس تاریخ مصرفش تمام شده بود و باید می رفت و چه موقع بهتر از الان که گفته شود قاضی اکبر گنجی ترور شد ؟ ثابت کن که بیگناهی و گرنه گناهکاری ! یک اصل مسلم حقوقی است که اصل بر برائت است مگر اینکه خلافش ثابت شود این یعنی تا دلیلی برای اثبات جرم کسی نباشد نمیشود کسی را مجرم شناخت اما در جمهوری اسلامی و دادگاه انقلاب اسلامی اینطور نیست ! همه متهم هستند و مجرم مگر اینکه خلافش ثابت شود . دلیل برای این ادعایم زیاد است اما این مورد خاص برای خود من اتفاق افتاد همان زمانی که تازه از سه سال زندان پرونده آن نوار افشاگری از اوین آزاد شده بودم و به روزنامه نگاری مشغول بودم ، شعبه پنج دادگاه انقلاب اسلامی برایم احضاریه ای فرستاده و فردایش به همراه ناصر زرافشان عزیز در مقام وکیل مدافعم به دادگاه رفتیم قاضی دادگاه ضمن بیان این اتهام که با مصاحبه ها با رادیوهای بیگانه متهم هستم به تبلیغ علیه نظام و در گروههای سیاسی غیر قانونی عضویت دارم اضافه کرد اتهام دیگری هم هست مبنی بر حمل و در اختیار داشتن سلاح ، وقتی دلیل قاضی برای این اتهام را خواستیم گفت که به هر حال گزارش اطلاعات نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات است میگوئید صحت ندارد ثابت کنید !!! دفاعیات من و ناصر زرافشان راه بجایی نبرد و ما در کمال بهت و حیرت خود را برای جلسه بعدی دادگاه آماده میکردیم تا هفته بعدش که به دادگاه رفتم اما تنها چون ناصر نیز به اتهام اقدام تبلیغی علیه نظام و کشف اسلحه ای در دفترش که هیچگاه هم معلوم و دیده نشد در پرونده در بازداشت بسر می برد در جلسه دوم دادگاه نیز قاضی از من می خواست که ثابت کند تا اسلحه ای نداشتم و در هیچ گروه غیر قانونی نیز عضویت نداشته ام . اکنون پس از گذشت دو سال حکم آن پرونده صادر شده «پنج سال زندان » ! اما ماجرا به همینجا خاتمه پیدا نمیکند هفته پیش شعبه هشت اجرای احکام دادگاه انقلاب تهران با احضار خانواده ام احضار داشته چنانچه تا شش شهریور خودم را معرفی نکنم مادرم را بازداشت خواهند کرد ! اصلا مادرم در این ماجرا چه نقشی داشته خدا و دادگاه انقلاب عالم است !! این واقعا جوک و یا قصه نیست ماجرایی است که برای من و امثال من هر روز دارد در قوه قضائیه ایران اتفاق می افتد ....... در فاصله سکوت و فریاد اکبر گنجی در حالی که به مرز شصتمین روز اعتصاب غذای خویش نزدیک شده بود ود درحالت کما و نزدیکی لخته شدن خون در قلب و مغز بوده پس از آنکه خیل عظیم نامه از داخل و خارج از کشور و درخواست و خواهشها از وی شده بود تا اجازه وصل سرم به وی را بدهد بالاخره اجازه وصل سرم را داد و معصومه شفیعی با تائید این خبر کمی از التهاب و نگرانی جامعه و دوستان وی کاست . اما گنجی هنوز در سلول انفرادی ای در طبقه دوازدهم بیمارستان میلاد که امروزه به مثابه قلعه فلک افلاک است سرنوشتش خطرناک و نگران کننده است اکبر با اعتصاب غذای خود هر جند که بیش از هر چیز تن نزار خود را مسموم و مصدوم نموده اما با شجاعت بی بدیل خویش برای خیلی ها عریان نمود تا تلاش برای ایجاد یک حکومت مردم سالار حتی در دل یک دیکتاتوری و حتی در چنگال دیکتاتورها نیز امری است عملی و از همه اینها بالاتر اینکه در این خفقانی که در آستانه ایجاد وسیعترش هستیم با فریاد اینکه : "خامنه ای باید برود"خاکریز دفاع از مردمسالاری و آزادیخواهی را کناره های ولایت جهل و جور کشانید و با شصت روز روزه سیاسی خویش رسالت خویش را ادامه داد و شمعی نو در تاریکخانه اشباح خشک مغزان تابانید اما اکبر نباید همچون شمع بتابد و خاموش شود این شمع باید فروزان باقی بماند نه برای اینکه اکبر گنجی است برای اینکه باید بماند چون اولین کسی است که مردانه و در بند فریاد زده است خامنه ای باید برود نه آزادیخواهان ! اکبر باید بماند تا آنانی که مدتهاست خود را به گیجی زده اند بدانند گنجی ها ماندنی هستند نه رفتنی ، و رفتنی هم اگر باشد اکبرها را پای رفتن نیست ! در این فاصله سکوت و فریاد گنجی حقی است که مشخص است و گرفتنی و آن آزادی است .

علي خامنه اي از دوچرخه سواري در فلكه آب مشهد تا هواپيماي اختصاصي!...

در دوره دوم رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني در شوراي امنيت ملي مصوب مي شود ، آشيانه انقلاب نوسازي گردد و در اين راستا دولت موظف مي گردد هواپيمايي تشريفاتي و بسيار مجلل براي رهبر جمهوري اسلامي خريداري نمايد و سازمان برنامه ، رديف بودجه آن را به صورت محرمانه تعيين کند . اما به دليل مشکلات نقدينگي کار به مرحله اجرا نمي رسد تا در زمان رياست جمهوري خاتمي ، پس از ارتقاء درآمد دولت به دليل افزايش بهاي نفت ، مجدداٌ پروژ ه مزبور با دستور محمدي گلپايگاني ( رئيس دفتر بيت رهبري ) در دستور کار قرار مي گيرد و وزارت دفاع بعنوان مجري طرح انتخاب مي شود .
از آنجاييکه با توجه تحريم آمريکا ، امکان خريد مستقيم و رسمي هواپيما و جود نداشته اشت ، از اين رو شرکت صافات اير از شرکتهاي وابسته به موسسه مرکزي احرار ( متعلق به آزادگان ) بعنوان پوشش کار با هدايت و نظارت منظم و مشارکت کارشناسي وزارت دفاع ، گزينش مي شود . شرکت صافات اير در بدو امر شعبه اي در قبرس ايجاد مي کند ودو هواپيما در بازار بين المللي شناسايي مي کند که نهايتاٌ با کارشناسي نمايندگان وزارت دفاع و حضور مستمر صادق گل سنبل ( معروف به صادق ذوالقدر نيا ) مسول حفاظت اطلاعات وزارت دفاع ، هواپيماي اير باس A 340 متعلق به دولت برونئي که سال ساخت آن 1998 بوده ، براي خريد انتخاب مي شود .
از آنجا که شرکت سازنده ايرباس و ساير شرکتهاي مشابه به دليل تحريم آمريکا معذوراتي در معامله مستقيم با ايران و بويژه با سازمانهاي دولتي ايران دارند ، واسطه خارجي يعني شرکت FN.AVIATION از ابتدا به اطلاع مسئولين خريد و طرف ايراني مي رساند که از دادن هر نوع ضمانتنامه بانکي به دليل نگراني از توقيف اموال و انسداد حسابهاي بانکي و مالي خود خود داري مي کند .از طرف ديگر با توجه به ضرورت تقليل سهم قطعات امريکايي به زير 10 درصد ( نرخ تحريم آمريکا ) جهت انتقال هواپيما به ايران ، قراداد ديگري با شرکت لوفت هانزا جهت تزئين ، ساخت و دکوراسيون داخلي هواپيما منعقد مي شود و هواپيما به صورت BASE از سلطان برونئي در اختيار لوفت هانزا قرار مي گيرد و شرکت فوق نيز يک اطاق عمل فوق العاده مجهز و فوق تخصصي ، چند اتاق خواب ، سالن اجتماعات فوق العاده لوکس در داخل هواپيما ايجاد مي کند . در نيمه راه شوراي عالي هواپيمايي پس از اطلاع ، بنا به دلايل عدم امکان فرود هواپيماي غول پيکر فوق در عمده فرودگاههاي شهرستانها و تحميل تبعات منفي براي رهبري در اذهان عمومي ، اعلام مخالفت مي کنند و ناگهان در نيمه راه ، شش ماه مانده به پايان قرارداد ، رهبر طي نامه اي از خريد هواپيما انصراف مي دهد و ادامه کار را منوط به اعلام نظر دولت مي کند .
علل اصلي انصراف رهبر ، درز کردن خبر به فضاي عمومي، تماسهاي تلفني اعتراضي به بيت رهبري و اختلافات داخلي بيت بوده است . مبلغ خريد هواپيما 120 ميليون دلار بوده که طبق قرارداد در صورت عدم اجراي تعهدات و زمانبندي ، خسارتي معادل 50 درصد مبلغ قرارداد دريافت شود . پس از انصراف رهبر و عدم خواست دولت ، وزارت دفاع تعلل مي کند و پس از انقضاء مدت قرارداد ، طرف خارجي فسخ قرارداد را اعلام مي نمايد که در اين مرحله بجاي پيگيري حقوقي با دخالت وزارت دفاع و سازمان حفاظت اطلاعات آن ، روال قرارداد تغييراتي مي کند و ئر اين مرحله وزارت دفاع فرد ديگري را نيز بعنوان واسطه خريد همين هواپيما وارد کار ميکند . در واقع به طور همزمان به دلايل نامعلومي از دوکانال مختلف براي خريد يک هواپيما اقدام مي شود . در مجموع قرارداده اي منعقد در اين ماجرا عبارتند از : • قرارداد وکيل سلطان برونئي با شرکت واشطه خارجي يعني FN.AVIATION• قرارداد FN.AVIATION با شرکت صافات اير و لوفت هانزا•قرارداد شرکت صافات اير با وزارت دفاع جمهوري اسلامي ايران نهايتاٌ در هفتم ديماه 1382 ، مهدي اعتماد سعيد مدير عامل شرکت احرار و مدير اجرايي پروژه که سابقه 8 سال اسارت در زتدانهاي صدام را نيز دارد ، در حالي که به همراه مسوولين وزارت دفاع ( صادق ذوالقدر نيا ، ميرمحمد صادقي و حجه الله سجادي ) عازم سفر قبرس با هواپيماي اختصاصي واسطه خارجي بوده اند ، در فرودگاه مهرآباد بازداشت مي شود و مجتبي ارگاني ( معاونت وزير دفاع ) نيز در همين رابطه بازداشت مي شود و حفاظت اطلاعات وزارت دفاع با نظارت سازمان قضايي نيروهاي مسلح ، عهده دار بارجويي مي شود .
اتهام متهمين بعنوان ضعيفترين حلقه هاي زنجير " تباني در معاملات دولتي و گرانفروشي " بوده است خط اصلي بازجوئيها ، انداختن خسارات و هزينه هاي بي حاصل صورت گرفته در حدود مبلغ 80 ميليون دلار پرداخت شده و 40 ميليون دلار خسارت ناشي از عدم اجراي تعهدات و زمانبندي قرار داد بر متهمين و مآلاٌ به ياسر هاشمي ( مدير عامل شرکت صافات اير و پسر علي اکبر هاشمي رفسنجاني ) بوده است .بازجوها به صراحت به متهمين وعده داده اند که در صورت اعتراف به دخالت ياسر هاشمي در موضوع ، آنها را آزاد خواهند کرد .اينک در حالي متهمين بويژه مهدي اعتماد سعيد در شديد ترين شرايط امنيتي همرام با ضرب و شتم در بازداشتگاه حفاظت اطلاعات وزارت دفاع واقع در پادگان جي ، افزون بر 17 ماه در انفرادي بسر مي برد ، که فرجام قضايي پرونده مشخص نيست و رشته کار بنا به گفته برخي از مسولين بلند پايه ، در دست رهبري است تا مثل هميشه افراد زير دست در راستاي حفظ مصالح او قرباني شوند و 80 ميليون دلار از اموال عمومي و بيت المال بدون آنکه هواپيمايي در کار باشد ، سوخت گردد . مسولين قضايي اعلام کرده اند که سلطان برونئي دريافت 80 ميليون دلار را تاييد نمي کند و متهمين نيز اعتراف کرده اند که مبلغ مزبور را بي کم و کاست به شرکت واسطه تحويل داده اند . از انجاييکه تمامي هواپيماهاي VIP رژيم پهلوي در اختيار رهبري مي باشد ، اين موضوع مي تواند به صورت عيني رسواکننده ادعاي پوشالي ساده زيستي رهبر باشد و عدم اهتمام وي به صيانت از اموال عمومي و بيت المال را نشان دهد از اين رو رسانه هاي داخلي به دليل سيطره جو سانسور ، موضوع را پوشش مناسبي نداده اند . لازم به ذکر است ، رسانه هاي محافظه کار بويژه صداسيما در بخش خبري بيست و سي با تصور اينکه هواپيماي فوق متعلق به دولت مي باشد در ابتدا با هدف حمله به دولت خاتمي به پوشش جهت دار خبر پرداختند منتها پس از آگاهي از ماجرا به فوريت سکوت اختيار کردند .