هیاتی ها و قدیمی ها حتما یادشان هست دهه محرم که می شد بازاری ها و مخصوصا بازاری های تهران و قم و مشهد هر صبح و ظهر در کل ده روز اول همگی سر در بازار به دوگروه جمع می شدند و مداحی بر روی چهار چرخه ای می ایستاد و نوحه ای می خواند دسته اول نوحه خوان و بر سرزنان راه می افتاد و دسته دیگر نیز بدنبالش ! عزادران که دیگر شعر را بلد بودند می ایستادند می خواندند و به جلو می رفتند و مداح هم دیگر فقط گاهی می گفت : آهان بلند تر بلند تر ... در عالم مداحی به این نوحه می گویند نوحه دو دم !
کمتر از چهار ماه است که احمدی نژاد در کسوت ریاست جمهوری دولت ایران بروی کار آمده و شاید تا بحال به تعداد انگشتان یک دست سخنرانی داشته ، اولین آن که در مقر سازمان ملل متحد بود و این آخری هم که در تهران در گردهم آیی موسوم به "جهان بدون صهیونیزم " بوده است . بسیاری از کارشناسان و دیپلماتهای سیاست خارجی ایران هنوز سرگرم توجیه و بقولی ماست مالی کردن سخنرانی اول احمدی نژاد هستند که منجر به صدور قطعنامه علیه ایران شد که دیگری نیز آمد . سخنان تند و تیز احمدی نژاد که نه تنها شبیه به سخنان یک رئیس جمهور نبوده بلکه در حد یک کارگزار دست چندم سیاسی هم نمی باشد و بیشتر به بیانیه به عنوان مثال بسیج مسجد محلی و یا گروه تند روی سیاسی ای که بیشتر اهل معروف شدن هستند تا عمل کردن می باشد.
وقتی شنیدم که احمدی نژاد در میان جمع نوجوانان و جوانان کم سن و سال دانش آموز و طبیعتا ماجراجو و عاشق هیجان همانند نستورا داموس از محو شدن اسرائیل و آمریکا سخن می گفت و آنها هم با تکبیر و سوت و کف وی را حمایت می کردند و وی هم که اتفاقا مداح هم می باشد می گوید: بلند تر بلند تر ، نمی دانم چرا بیاد همان مداح های بازاری افتادم !
اینجا بود که برایم مسلم شد گرچه همه ما دیگر این حقیقت را پذیرفته ایم که رئیس جمهوری ایران امروز کسی است بنام محمود احمدی نژاد اما ظاهرا تنها کسی که تا بحال نتوانسته این حقیقت را بپذیرد خود آقای احمدی نژاد است و گمان می کند که اگر برای سخنرانی جایی می رود یا هنوز باید نوحه دو دم بگوید و با ذکر بلند تر بلند تر جمعیت را به هیجان و واکنش بیشتر وا دارد و یا اینکه در همان حد عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران خود را می داند و حرفهایی می زند که به هر چیز شبیه باشد بی شک به سخنان یک رئیس جمهور شبیه نیست .
بدنبال این سخنان غیر مسئولانه ایشان بود که بسرعت واکنش جهانی را برانگیخت و چندین کشور ضمن احضار سفرای ایران مراتب اعتراض خود را نسبت به این سخنان بیان داشتند ، کار از این نیز بالاتر گرفته و مقامات ارشد اسرائیلی نه تنها اعتراض شدیدی کرده اند بلکه خواستار اخراج ایران از سازمان ملل متحد شدند .
همه این واقعیات حاکی از آن است که عالم سیاست و حرف دیپلماتیک فاصله چندین فرسخی با عالم مداحی و نوحه خوانی دارد ، و این قبا سخت بر تن احمدی نژاد گریه می کند !
با این سخنرانی و این بازتاب جهانی البته می شود عاقبت پرونده هسته ای ایران را در آژانس انرژی اتمی حدس زد ، چرا که برای کشوری که مظنون به تولید جنگ افزارهای هسته ای می باشد و بالاترین مقام مسئول اجرای اش اینچنین ازادامه جنگ اسلام و یهود و نوید محو شدن آمریکا و اسرائیل حرف می زند عاقبت دیگری را نباید هم متصور شد ، اما ماجرا از سوی دیگر نیز نگران کننده است ، این روزها که شاهد روز قدس می باشیم و همه ساله در این روز اتفاقات زیادی از به آتش کشیدن و یا حمله به سفارت آمریکا و اسرائیل در کشورهای مسلمان می افتد و در فلسطین نیز ایام اوج حملات انتحاری و ضد اسرائیلی می باشد اینبار مشخصا و براحتی تحت حمایت و مسئولیت ایران نام خواهد گرفت .
سخنان احمدی نژاد البته یاد آور سخنان دیگری هم بود ! وی وقتی از سوختن رهبران بی لیاقت کشورهای اسلامی و آمریکا و اسرائیل در آتش قهر امت اسلام سخن می گفت بنا گاه کلام و ادبیاتش بسیار بسیار شبیه به اولین ویدئو اسامه بن لادن پس از حادثه یازدهم سپتامبر بود ، اکنون نه تنها هر حادثه ای در آمریکا و اسرائیل بلکه هر گونه اتفاق و اقدام تروریستی ای در کشورهایی نظیر پاکستان که به تازگی اقداماتی برای ایجاد رابطه با اسرائیل داشته و دیگرانی همچون عربستان ، مصر و ... را براحتی و البته با استناد به همین سخنرانی می شود به ایران منتسب دانست .
توديوانهاي اكبر به خدا بس كن
برادرم ، دوستم ، عزیزم اکبر جان !
نامه را دادم تا برایت مادرم بیاورد و به همسرت بدهد و امیدوارم که رمق و حالی داشته باشی بخوانی ، نمیدانم الان در چه حالی هستی ولی روز خبرنگار این روز لعنتی که الان سالهاست بجای تکریم روزنامه نگاران ما هرروز شاهد شاهکاری هستیم و امسال هم شاهکارشان ریختن به خانه توبود ، همسرت از همه ما خواسته است که برایت بنویسیم و خواهش کنیم تا اعتصاب غذایت را بشکنی و این روزه را افطار کنی . فقط خدا کند تا ته این نامه را بخوانی ....
اکبر جان الان درست پنج سال از آنروز میگذرد که با هم صحبت از آینده می کردیم ، واینکه بعد از خاتمی چه می شود یادت هست ، در روزنامه صبح امروز، من به مرخصی آمده بودم از زندان و خیلی مشتاق بودم تا حرفهایت را بشنوم و حرفهایم رابشنوی ، درست چند روز بعدش سعید حجاریان ترور شد ، روزگاری که همه فکر میکردند سعید دومی است و اولی تو هستی . بعد در روزنامه ها را که پایگاه دشمن شده بود و خودمان خبر نداشتیم تخته کردند و مدتی بعد تو هم آمدی به زندان و شدیم همبندی تا هردو آدمهایی شویم که میخواستند و نشدیم ! پیمانه من بعد از هزارو پانصد روز پر شد واز زندان آزاد شدم ، برگه آزادی موقت را که ملاحسینی داد دستم و گفت امضاء کن گفتم باشه ولی تا ببینیم کداممان موقتیم !
آمدم بیرون اما بیرون هیچ خبری نبود ! تو راست میگفتی آنروزی که بعد از هیجده ماه انفرادی و ممنوع الملاقات بودن برای یک ربع ساعت خانواده ام را از پشت شیشه میدیدم و دمغ پله های سالن ملاقات را پائین می آمدم ؛ گفتی ناراحت چه هستی بیرون هیچ خبری نیست ، و واقعا هم خبری نبود نه از اصلاحات خبری بود و نه از مردمسالاری و نه از مردی و مردانگی ، همانروزها بود که مانیفست جمهوری خواهی تو منتشر شده بود و من درباره اش مطلبی نوشته بودم و رفتم برای چاپش به روزنامه ندای اصلاحات که به تازگی آقای منتجب نیا براه انداخته بودش ، میدانی چه شد ؟ همان منتجب نیایی که تو میدانی و من !، نه مقاله راچاپ کرد و نه ... چه بگویم فقط گفت چون شما سابقه دارید برای سلامت و عمر روزنامه خطرناک است وجودتان و مطالبتان ، ما می خواهیم تا انتخابات شوراها این روزنامه بماند فعلا اکبر گنجی را .....
نمی فهمیدم سال هفتادو هشت بعد از کوی دانشگاه به زندان افتاده بودم و سال هشتاد دو آزاد شده بودم همه چیز عوض شده بود نه حرفهایمان را می فهمیدند و نه دردهایمان را انگار شهر و مردم در این چهار سال چیزیشان شده بود که نمی دانستم چه بود، چسبیده بودند به کارو کاسبیشان حرف هم که می زدیم می گفتند ؛" بابا نمیگذارند ! ما که از خاتمی بیشتر نیستیم اوناها دست اونم بسته است و آخرش زیر لب ؛ ول کن تروخدا حوصله داری " شاید راست می گفتند و من نمی فهمیدم ، آنقدر حرف زدم و گفتم و نوشتم که بعد از چندین و چند بار بازداشتهای بقول معروف خودسرانه که معلوم نبود کار چه کسی و کجاست و دادگاه و دادگاه یکروز که از دانشگاه برمیگشتم قصد جانم را کرده بودند و راهی نبود دیگر به جز فرار !
بله بی هیچ رودرواسی ای من فرار کردم ، من کم آوردم اما نه از ترس دادگاه ، نه از ترس زندان ، و نه از اینکه می خواهند در کف خیابان بکشنم ، باور کن به همان نان و حلواشکری ای که در زندان میخوردیم قسم می خورم که از دست همان آدمهایی فرار کردم که روزگاری دوست می پنداشتیمشان !
بی پرده می گویم همین لاشخورهایی که امروزه نشسته اند تا ببینند تو کی جانت از تن بدر می رود تا عکسهای یادگاری با تو را قاب بگیرند و بزنند بالای سرشان و خود را میراث دار تو بدانند .
اکبر جان !
میتوانی روزگاری از همان خانم شیرین عبادی وکیل شجاع و عزیزمان بپرسی که او نیز شاهد است، همینهایی که فریاد ضد انحصار طلبی و هزار پز اصلاح طلبی شان گوش دنیا را کر کرده است در همان دادگاه غیر علنی به ناحق معروف به "نوارسازان" که ایکاش علنی بود تا مردم می دیدند پشت چه کسانی سینه برای اصلاحات می زنند چه طور از خاطرات جبهه و ارادت داشتن خدمت آقایان جنتی و الله کرم و...که شاکی های پرونده بودند، دم می زدند تا از دم تیغ رهایی یابند ، همانهایی که بقول خودشان ستون حزب اصلاحات و نزدیکترین افراد به خاتمی بودند . که من اگر فراری هم کردم و ترک ایران گفتم بخاطردوری از همینها بود .
نمیدانم بازم برایت بگویم یا نه ؟ دلم خون است رفیق اما نه پشیمانم و نه ناراحت که همه ما مکلفیم به وظیفه .
حالا تو امروز دوباره شده ای تیتر ، شده ای آتش تهیه این میوه چینان ، شده ای دستمایه ای برای دوباره مطرح کردنشان نگاه کن این عین همان مطلبی است که همان آقایی که در دادگاه می گفت : " ما اصلا مخلص برادر الله کرم هستیم این فرشاد ابراهیمی ما را هم فریب داده :
" من امروز به هیچ مبارزه سیاسی فکر نمیکنم. امروز من حتی دموکراسی نمیخواهم. امروز من فقط به زنده ماندن اکبر، به سالم ماندن او فکر میکنم. او تنها چند ساعت تا از دست دادن کبد و کلیههایش فاصله دارد. اگر سه روز دیگر در اعتصاب غذا بماند حتی با معالجات پزشکی و سرم هم شاید نتوان او را برگرداند حتی اگر برگردد مشکلات جسمی ناشی از این اعتصاب غذا مدتها با او خواهد بود. حداقل کاری که از دست ما برمیآید همین نامههایی است که می نویسیم و"گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ماست آنچه البته به جایی نرسد فریاد است"
برادرم ، عزیزم ، مرد !
ما همه مان سوختیم و چقدر قشنگ مسعود بهنود در دادگاهش گفت که ؛درد ما قله یک کوه است که از آب بیرون مانده " . واقعا ما چه شدیم و چه بر سرمان آمده است ؟ مشتی مان آواره شدیم و سرگردان این کشور و آن کشور ، مشتی مان سر در قبای سکوت و بغض برکشیده اند .
اکبر جان !
ما سوختیم و ظاهرا تاریخ مصرفمان تمام شده ، ما نامردی کشیدیم و بی رحمانه قضاوت شدیم ، نیمه های ناگفته یک نسلیم که بالاخره باید حرفمان جایی زده شود اما کجا ؟ در زمان خاتمی که نه شد و نه خواستند و نه توانستیم امروزه هم که دیگر تکلیف روشن است ! اما اعتقاد دارم که تا این دردها گفته نشود تا سره از ناسره بازشناخته نشود وضع همین است که در این انتخابات اخیر هم دیدیم ، باید واقعا بازگردیم و دوباره دوست و دشمن ، مصلح و ناصالح را بازبشناسیم ، آزادیخواه را از موج سوار بازبشناسیم و تا این نکنیم جامعه ما رنگ دموکراسی و سلامت را بخود نخواهد دید .
حالا اکبر جان تو چه میکنی مرد؟ چه میکنی با خود ؟ دیوانه شده ای ؟ چرا می خواهی آن کنی که هم مرتضوی و هم پالکی هایش در انتطارش هستند و هم مشتی فرصت طلب ؟
از یک سو حکومتیان در انتظار هستند تا از شر تو راحت شوند و از دیگر سو امکان بدهی به همان لاشخورهایی که در انتظار ارتزاق از جنازه ات هستند چراکه اگراز بالا تا پائین اردوگاهشان را بگردی شاید یک مرد مثل تو پیدا نشود که اینچنین راسخ باشد در عقیده و کلامش و مرد عمل و کارزار باشد ، و البته مرده گنجی برایشان بهتر است از زنده اش چرا که به محضی که پایت را زندان بیرون بگذاری می فهمی که چه هستند و که هستند .....
پس اکبر جان نه دشمن شادمان بکن و نه نامردان را مدد برسان ! روزه ات را افطار کن تا جانی داشته باشی در این قحطی شرافت و مردانگی تا باز فریاد بزنی " خامنه ای باید برود " که اگر به آینده و آزادی ایران علاقه داری باید خود را حفظ کنی و زنده بمانی که، یک مرد هم یک مرد است که باشد در این میانه ، یا علی ، خدا نگهدارت .دوست و برادر کوچکترت؛ امیر فرشاد ابراهیمی
اگر اينجوري مي شد چه مي شد
کمتر از دو دهه پیش (سال 1367) آنروزی که همسر دکتر سامی در مسجد حجت ابن الحسن تهران در حضور دکتر بازرگان ضجه می زد که من می دانم چه کسی شوهرم را کشته هرگز روزی فکر نمی کرد که آن قاتل روزی قبای ریاست جمهوری را بر تن کند !اما تقدیر اینچنین بود که دکتر سامی که روزگاری اولین وزیر بهداری دولت انقلابی ایران بود روزی مقتول پروژه حذف درمانی سعید امامی و بروبچه های محفلش شود . آنروزها نه کسی جرات می کرد و نه قدرتی داشت تا صدای مظلومانه همسر سامی را باز خوانی کند که چه کسی دکتر سامی را کشته است؟ این قاتل کیست که مهدی بازرگان نیز مظلومانه بر سر در مسجد ایستاده است و سر تکان می دهد و با ضجه همسر سامی می گرید اما دم بر نمی آورد .
حد اقل اهتمامی که آن روزها بازماندگان دکتر سامی و هسته متلاشی شده دولت موقت که نیمه احترامی هنوز حاکمان جمهوری اسلامی برایشان قائل بودند، برای شناسایی قاتل دکتر سامی توانستند انجام دهند منجر به آن شد که چندی بعدش وزارت اطلاعات در اطلاعیه ای کوتاه اعلام کرد که قاتل دکتر سامی در تعقیب گام به گام سربازان امام زمان شناسایی شده اما لحظاتی پیش از دستگیری در حمامی در شهر اهواز اقدام به خود کشی نموده .
در آنسوتر نیز سعید امامی که با فتوای " حفظ نظام از واجبات است " پروژه حذف درمانی خویش را تا دکتر سامی رسانده بود و سخت در حال ادامه دان آن بود هیچ به مخیله اش نمی گنجید که روزگاری این داستان کهنه نخ نما شده خودکشی قاتل در حمام روزگاری نیز برای خود وی تکرار گردد و زمانی دیگر در اطلاعیه دیگری خبر خودکشی وی در حمام منتشر شود . و به روایتی خیاط خود در کوزه بیفتد اما عجبا از چرخش روزگار که اینچنین کرد و شد ....
حالا این روزها که گردو خاک انتخاب احمدی نژاد فرونشسته است و ما مثل هزاران هزار اتفاق دیگر اول مدتی داد و بیداد کردیم و زنده باد مرده باد گفتیم و بعد راهمان را گرفته ایم و رفتیم و زود عادت کردیم به وضع موجود ! همان کسانی که آنروزها دادو بیداد می کردند و می گفتند؛ مگر ما مرده ایم که احمدی نژاد بیاید ! اما او آمد و اینروزها دارند برایش تئوری و نسخه و اما و اگرمی پیچند . این را دیگر همه فهمیده اند که ما ملت اما و اگر هستیم و همه چیزمان همیشه به اما و اگر بسته است اگر اینجوری نبود چه می شد؟ اگر اونجوری بود چه می شد ؟ اما اینجوری است و اما اونجوری نیست و حالا من هم مثل میلیونها نفر دیگر نشسته ام و دارم برای خودم اما و اگرمی بافم که اگر اینجوری نبود چه می شد ؟
اگر آنروز که دکتر سامی را وزارت اطلاعات به قول بازجوئی های سعید امامی"حذف" کرد یک نیمچه مردی مثل خاتمی پیدا میشد و رد گیری می کرد و تیم محفل قتل و غارت را بر ملا میکرد چه قتل ها و ترورها که در دامان این هسته عنکبوتی شکل نمی گرفت ؟ و این مصیبت احمدی نژاد هم امروز نه رئیس جمهور که قاتلی در زندان و یا داروی نظافت خورده ای مثل امامی بود نه رئیس جمهور !
اگر سعید امامی بجای آنکه در بازداشتگاه هنگامیکه خود را تمام شده دانسته، زبان باز کرد و از دو دهه قتل و ترور و تجاوز گفته مثلا در همان اولین ماه هایی که خاتمی بر مسند ریاست جمهوری نشست و در تالار آمفی تئاتر شهید دقایقی وزارت اطلاعات با پرسنل آن وزارتخانه دیدار داشت بلند می شد و همه آنچه را که با ضرب تهدید و بازجویی بعدها مجبور به گفتنش شده بود می گفت چه می شد ؟
اگر آنروزها که تیم حذف و ترور وزارت اطلاعات به وین و رستوران میکونوس برلین می رفتند یک سلول غیرت و جوانمردی در پس کله کاظمی وحسین الله کرم وکاظم دارابی و اکبر خوش کوش و سیف اللهی و همین احمدی نژاد که می گویند و می دانیم از اعضای تیم آن ترورها بوده اند پیدا می شد و مثل دهها مامور امنیتی که برای ماموریتهای مختلف عازم این کشور و آن کشور می شوند و بیکباره بخود می آیند ، می آمدند هرچه در نیت پلید اربابانشان بوده را برملا می کردند چه می شد ؟
اگر ، اگر ، اگر ....
همه این اما و اگر ها جز تخیل بیش نیست !و حالا امروز ما رئیس جمهوری داریم که با ضرب اشاره رهبر بالا آمده است و در کارنامه خویش از گروگانگیری گرفته تا همدستی با محفل قتل های زنجیره ای و مستقیما ترور دکتر سامی دارد ، احمدی نژادی که قرار بود نفت را بر سر سفره بیارد اما با کارهای بی خردانه خود و رهبرش متاسفانه شاهد آن هستیم که اگر وضع همینجوری پیش بیایدبجای پول نفت شاهد آمدن موشک اسکات بر سر خانه ها و سفره های مردم خواهیم بود .
آنروزها کسی نبود و جرات نداشت تا بگوید که دکتر سامی را چه کسی کشته ، سعید امامی و همه اعضای محفلش نه جراتش را داشتند و نه غیرتش را که پرده از هر چه در افکار خود و اربابانشان هست بر ملا کنند ، همین دیروزها با هزاران ندانم کاری ها هی چپ و راست زدیم و شعارهای دهن پر کن تحریم و..دادیم و خلاصه هر چه بود احمدی نژاد از صندوقهای رای انتخاب و یا انتصاب شد . همه اینها شد و من امروز می ترسم چندی دیگر بیائیم و بگوئیم اگر جلوی احمدی نژاد ایستاده بودیم و در برابر حماقتهایش قد علم کرده بودیم امروز میهنمان درگیر جنگ خانمانسوز دیگری قرار نمی گرفت ! فقط خدا نکند این اگرآخری را بگوئیم .....
اتفاقي كه دارد مي افتد
پنجشنبه ٣٠ تیر ١٣٨۴ – ٢١ ژوئیه ٢٠٠۵
میرزا تقی خان امیر کبیر را بی شک ایرانیان و هرکسی را که در او فهم و دانشی یافت می شود می شناسند و بدلیل زحماتی که وی برای ایران و بشریت انجام داده او را می ستایند .وی با درایت و فراستی که داشت در همان آغاز صدارتش دریافت که باید دست به انقلابی فرهنگی بزند، چراکه هر چه بر سر این مملکت آمده بود را ناشی از نادانی و ناتوانی در فرهنگ می دانست. پس با تاسیس دارالفنون تلاش برای تحول نظام عقب مانده قجری که ملت را رعیت می دانست و سلطان را شبان شروع نمود.دارالفنون توانست در آندوره پنجره ای برای ایران باشد به فرنگی که پس از رنسانس از برده داری و بهره کشی رسته بود و از دوران جهل و خرافه و تعصب و بنیاد گرایی و تئوکراسی به سرآغاز دموکراسی و صنعتی شدن رسیده بود.با دارالفنون و انقلاب فرهنگی امیر کبیر بود که تفکر ایرانیان متحول و متناسب با روز شد و شاگردان و مخاطبان این انقلاب دست به انقلابی زدند که دومین انقلاب دموکراسی خواهی بشری پس از انقلاب کبیر فرانسه تا به امروز بوده است، انقلاب مشروطه! که با هدف توزیع قدرت و برقراری عدالت بوقوع پیوست.همچنین بود محمد تقی بهار، این ادیب پرآوازه ایرانی وقتی وزارت فرهنگ حکومت رضا خان را پذیرفت، چون درد بی فرهنگی جامعه را می دانست کمر به تحول آن بست، مکتب خانه ها را بست و نظام آموزش و پرورش و مدارس را حاکم کرد که هنوز هم که هنوز است از آن بهره می بریم!بسیار کسان و حتی بسیار روشنفکران هم عصر امیر کبیر و بهار بودند که این دو فرزانه را مورد شماتت و حتی طعن و نفرین قرار می دادند! چرا که این فرهنگیان فرهیخته پای در راهی گذارده بودند که در نوع خود اولین بود و ایشان با در اختیار گرفتن منصبی خود مستقیم افکار و تئوری های خود را در جامعه سرازیر می کردند و البته همین بود که مورد سرزنش هم قرار می گرفتند، به خیانت متهم شدند و انبوه وصله های سیاسی و غیر سیاسی جان ایشان را آزرد.اما آن چیزی که از ایشان باقی مانده است، تحولی است عظیم که کمتر کسی می تواند منکرش شود. در واقع پس از ایشان بود که خیلی ها پی به وزن روشنفکران در جامعه برده و اینکه روشنفکران هم میتوانند سیاسی باشند و هم دولتی. و این سئوال از انزمان مطرح بوده است که آیا روشنفکران می توانند و باید وارد مناصب حکومتی بشوند یا خیر؟!از آنزمان تا کنون بسیاری روشنفکران بودند که تا آخر عمرشان دولتی نشدند و در اوج حرمت از دنیا رفتند و بسیاری هم دولتی ماندند و البته محبوب مردم.پس آنچیزی که دراین میانه مطرح است نه دولتی شدن و حکومتی بودن است بلکه همان وزن و شان روشنفکران است و اینکه باید به واقع و معنی کلمه روشن فکر بود!و سئوال عجیبی که البته جواب درستی هم نمیتوان به آن داد این است که براستی جایگاه حقیقی روشنفکران در جامعه ایرانی کجاست؟ در میانه دولت؟ در میان مردم؟ در بازار؟ در دانشگاه و یا اینکه در گوشه عزلت و تنهایی؟میدانیم که روشنفکر کسی است که می داند و می اندیشد و تلاش می کند تا با تکیه بر دانایی خویش مردم و جامعه را نیز به آن آگاهی ها سوق دهد، پس برای این عمل مطمئنا به بلند گو و تریبونی نیاز دارد.متاسفانه در جامعه ایران هرگز روشنفکران ابزار و تریبونهای خاص اهدافشان را در دست نداشتند، رادیو و تلویزیون که از اوان تاسیس در ید حکومت بوده است و روزنامه ها و مطبوعات پرتیراژ نیز به جز آنها که مستقل بوده اند و به همین دلیل نیز عموما عمرهای کوتاهی هم داشته اند در دست دولت و یا زیر نگین دولت بوده اند. در نتیجه عامه و یا اقشار مشخصی از جامعه که باید حرفهای آنها را بشنوند و مخاطبان اصلی آنها برای باز تولید افکارشان هستند از آشنایی با نظراتشان محروم می مانند و به راه خویش می روند و روشنفکران نیز به راه خویش!حال کمی فکر کنیم، اگر نبودند روشنفکران دلیر مردی همچون امیر کبیر، ملک الشعرا، و یا پرفسور حسابی که از طریق دولتی شدن توانستند افکارشان را در جامعه جاری سازند همین الان ما با کشورهایی همچون مغولستان و... چه تفاوتی داشتیم؟پس دولتی شدن روشنفکران امری است نیکو و صواب برای جامعه به شرط آنکه رعایت آنچه را که ذکرش رفت را نماید که همان روشن فکر بودن است و بس نه چیز دیگری!چرا که گر چه بوده اند ادیبانی که تمامی تهمتها و ناسزاها را به جان خریده اند و افکارشان را انتشار داده اند اما گروه دیگری نیز در این رهگذر یافت شده اند که قبل از آنکه در پی رسالت و هدف مبارکشان باشند، موج سوارانی ابن الوقت بوده و هستند که با چرخش باد به هر طرفی می روند!روزگاری چریک، روزگاری تواب، روزگاری هم پیر و مرشد فلان گروه و روزگاری سخنور و گاه نویسنده و روزنامه نگار، یکروز چنان در جنگ و مبارزه با حکومت هستند که انگاری تنها و تنها برای همین مبارزه خلق شده اند، اما از آنجایی که در هدفشان راسخ نیستند با اولین غمزه حکومت از فردایش آنچنان زیر علم حکومت سینه می زنند که باز انگاری اصلا از شکم مادر حکومتی زاده شده اند! و متاسفانه از این دست نیز در تاریخ غمبار روشنفکری ایران بسیار است و بسیار...این گروه روشنفکران و یا روشنفکر نمایان فرق بسیاری البته با روشنفکرانی دارند که در خدمت دولت بوده اند و یا اصلا نبوده اند، چراکه طبیعی است بالاخره هر نظام و رژیمی به دلایل خاص خودش بسیار روشنفکر و صاحب نظر و تئوریسین حامی و موافق خود را داراست و حتی شاید هم روزگاری برآن بشود تا حتی به این جماعت سوبسید هم بدهد تا به عنوان مخالفانش فعالیت کنند!به عنوان مثال همین چندی پیش یکی از سرشناس ترین روشنفکران معاصر خانم لنی ریفنشنال که متهم است به همراهی با شرور ترین چهرهای بشریت همچون هیتلر و مارشال گوبلز در گذشت، از ایشان آثار بسیاری در حمایت و ستایش از فاشیسم بجای مانده است، مستندهای بسیار زیاد و ماندگاری همچون پیروزی اراده و المپیا. این بانوی روشنفکر و هنرمند هرگز دو نقش نداشت و تا آخرین لحظه عمرش هم نادم نشد و علیه حکومت هیتلری چیزی نگفت، چراکه به آنچه که کرده ایمان داشت و مستندهایش را هم از سر همین عقیده ساخته که امروزه از او به عنوان یکی از بهترین مستند سازان تاریخ سینما یاد می شود و آثارش از اثرگذار ترین و روشنفکرانه ترین آثار سینمای مستند است.سرانجام کلام اینکه در جامعه ایرانی ما و بهتر بگویم جامعه روشنفکری ایران دارد اتفاقاتی کم کم می افتد، چرا که بسیار روشنفکران مسلم ایرانی هستند که جامه سکوت بر تن نموده اند و لب فرو بسته اند و به وضوح می بینیم که بسیار روشنفکران ایرانی صاحب اثر و کتابهای بی شمار دیگر چند سالی است که اثری را منتشر نمی نمایند! چراکه امروز چراغ نشریات روشنفکری و فرهنگی یکی پس از دیگری خاموش می شود! چرا که با تاسف بی شمار امروز تیراژ کتابهای مرجع ما از افغانستان هم در حال نزول است! و هزاران چراهای دیگر که البته علتش را هم باید در عملکرد همان روشنفکرنمایان ابن الوقتی که شرحش را آورده جست.این همان اتفاقی است که اگر نگوئیم افتاده در حال شکل گرفتن است! چراکه روشنفکری در جامعه امروزی ما دیگر تبدیل شده به یکی از مواد قانون مجازات اسلامی و اتهامی است البته سنگین برای محکومیت در دادگاههای ایران!دیگر جایی برای گفتن نمانده است که همان کوچک مغزان ابن الوقت نام روشنفکری را امروز در ایران چماق کرده اند و علنا عده دیگر را به روشنفکری متهم می کنند. و از همین روست که امروز در ایران بسیاری بر این باورند که روشنفکری چیزی است همسان با وطن فروشی و یا خیانتهایی از این دست!به عنوان مثال در همان ایام بازداشت و محاکمه دکتر آغاجری بود که خبرهایی موثق می رسید کیفرخواست آغاجری را به سفارش قوه قضائیه تیمی مرکب از غلامعلی حداد عادل، صادق لاریجانی، شهریار زرشناس و رحیم پورازغدی نگاشته اند و وی را به اتهام روشنفکری مستحق اعدام دانسته اند!به کلام نخست این نوشتار بازگردیم و فهم امیرکبیر که هرچه ایران و ایرانی می کشد از جهل است. اما این جهل اینبار نه با تاسیس دارالفنونی دیگر دوا می شود و نه با تحولی در آموزش و پرورش و نه با ایجاد دانشکده و دانشگاه بدست پروفسور حسابی دیگر، که با دست همان عامه ای باید صورت گیرد که سالهاست از شنیدن کلام روشنفکران اصیل و درد شناس محروم نگه داشته شده اند و آن شناختن خویش و رسالت خویش برای آبادی و آزادی خود و مملکتشان است چرا که:هرکه دراو جوهر دانایی استبر همه کاری اش توانایی است.
تهران در آتش
tزدوخوردهای پراکنده میان دانشجویان معترض با افراد لباس شخصی و انصار حزب الله، از دید یک عضو سابق انصار حزب الله نازی عظیما (رادیوفردا): امیرفرشاد ابراهیمی، دبیر سیاسی سابق انصار حزب الله، که به خاطر ضبط استشهاد ویدئوی در دفتر وکلای خود در باره عملیات انصار حزب الله علیه مقامات دولت محمدخاتمی، به زندان افتاد، در مصاحبه با رادیوفردا از مشاهدات خود از درگیری های دو روز اخیر می گوید. وی می گوید انصار حزب الله با گروهی که سه چهارسال پیش او یعنی زمانی که خود او به عنوان یک لباس شخصی به خوابگاه های کوی دانشگاه حمله کرد، فرق دارد. امیر فرشاد ابراهیمی (عضو سابق انصار حزب الله، تهران): خیلی چیزها فرق کرده، اصلی ترین چیزی که از آن روز تا حالا فرق کرده، تغییر ذائقه مردم است. آن روز مردم مشکلی که داشتند به اصلاحات در داخل نظام فکر می کردند ولی امروز مردم به تغییر نوع حکومت و سیستم حکومتی فکر می کنند. اگر بشود گفت 18 تیرماه بخشی از مردم یا بخشی از بدنه نظام مورد تردید اینها قرار میگرفت، امروز این طور نیست و امروز خیلی چیزها عوض شده نسبت به سال 1378.علیرضا طاهری (رادیوفردا): ولی عده ای می گویند که به خصوص نیروهای بسیجی، نیروهای انتظامی و از جمله لباس شخصی ها، که خود شما هم زمانی از اعضای لباس شخصی ها بودید، عضو شورای مرکزی انصار حزب الله بودید، آنها عوض نشده اند و مصمم اند برای اینکه دفاع کنند. امیرفرشاد ابراهیمی: نه، در همین راهپیمائی و تظاهراتی که این دور روزه انجام می شود، دیروز وقتی من خودم مقابل کوی دانشگاه بودم و نگاه می کردم، اولا افرادی که امروز از حزب الله هستند یا لباس شخصی ها، نگاه که می کنی می بینی همه اینها برگشته اندو اینها نیروهای جدید هستند و نیروهای قدیمی نیستند و من به جرات می گویم انگیزه های اعتقادی و ارزشی که بین آن نیروهای مثلا همین لباس شخصی های سال 1378 بود به هیچ وجه امروز وجود ندارد.علیرضا طاهری، مصاحبه با امیر فرشاد ابراهیمی تهران
نامه اي به خدا
خدای مهربان ، خدای خوب نمی دانم با چه لفظ و نام وعنوان صدایت کنم آخر این روزها همه عنوانهای تو را هم صاحب شده اند ، فرمانده کل قوا ، حاکم و صاحب مطلقه ، طاهر و پاک و... بگویم چه ؟ پس همین خدا ، خوب است !
خدا جون
هیچ کدام از ما آدمها که الان بروی این سفینه خاکی ات زندگی می کنیم و زنده ایم هیچکداممان برای بدنیا آمدنمان از خودمان اختیاری نداشتیم ، همینجوری تو خواستی و بدنیا آمدیم بزرگ شدیم ورشد کردیم وزجر کشیدیم و سختی کشیدیم و شاد بودیم و زنده ! ما بدنیا آمدیم و ناممان شد آدم ! همان آدمی که می گویند روزی در بهشت بوده و در آسایش و آرامش زندگی می کرده بعد بخاطر سیب یا گندمی و نمی دانم چه که خورده و تو شاکی شدی از بهشت رانده شده و پرت شده به این زمین این زمینی که فکر کنم نام دیگرش سفینه رنج باشد !
حالا در این وسط ما چرا باید تاوان گناه آن آدم را پس بدهیم حرف دیگری است ، نمی دانم آخر گناه ما چیست ؟ چرا باید ما گناه ناکرده را تاوان پس بدهیم ؟ نمی دانم اما هرچه هست و باشد تو خدایی و ما بنده شکر، راضی هستیم به رضایت تو ...
خدا جان !
امروز از تو هیچ چیزی نمی خواهم نه شفای تن و قلب مریضم را می خواهم ، نه پول می خواهم نه نام می خواهم نه نان می خواهم و نه آرامش و نه هیچ چیز دیگر ، اصلا هیچ چیز برای خودم نمی خواهم فقط می خواهم یکبار هم که شده بنشینم و با تو حرف بزنم و درد دل کنم و تو هم گوش کنی یک عمر ما گوش داده ایم یکبار هم برای همین یکبار بیا و تو گوش بده .
هر کاری که در روز و شب می کنیم و کم کمش در نمازمان در شبانه روز فقط روزی ده بار می گوئیم "بسم الله الرحمن الرحیم " و تو را به رحمانیت و رحیمیت یاد می کنیم و به آن هم ایمان داریم ، امروز با رحمان بودن تو هم کاری ندارم می گویند و می گوئیم تو رحیم هستی رحم می کنی و دلت برای بنده هایت می سوزد . نمی دانم می گویند حتی دلت نمی آید بنده های نافرمانت را هم عذاب کنی و همیشه و همه جا بنده هایت را حفظ می کنی و مواظبشان هستی .
گفتم نمی خواهم از خودم بگویم وگرنه برایت می گفتم که کجاها چه سختی ها کشیدم و صدایت زدم اما....
میخواهم برایت بگویم ومی دانم که میدانی بروی این زمینی که خلق کردی جایی هست به اسم ایران ، می دانم که می دانی در این ایران الان سالهاست کسانی هستند که به اسم تو و نام تو دارند حکومت می کنند ، می دانم که می دانی حتی نام تو را هم بیست و سه بار بروی پرچمشان آورده اند ، می دانم که می دانی در این ایام حکومت اینها چه ها شده و چه ها کرده اند ، می دانم که می دانی چه آدمهایی راکه تو حق حیات به آنها داده بودی بجای تو نشسته اند وتصمیم گرفته اند و این حق راهم از آنها گرفتند ، می دانم که می دانی چه بر سر این بنده هایت رفته است در این ایام خدایی که تو از آن بالاها خدایی کرده ای و حتما دیده ای که این خدایان زمینی چه کرده اند !
این روزها در همین ایران یک جایی هست بنام تهران و باز جایی دیگر بنام زندان اوین ، همانجایی که این خدایان زمینی حق آزادی و زندگی ای را که تو بما داده ای در آنجا از ما سلب می کنند ، آنجا در میان همه آن محرومان از زندگی کسی هست به اسم " اکبر گنجی " ، می دانم که میدانی او کیست و حتما می دانی که جرم او چیست ؟ جرم او این است که نخواسته بر این خدایان خاکی سجده کند و آدم آنها باشد ، جرم او این است که خواسته بنده تو باشد نه بنده آنها ، می دانم که می دانی بر او و خانواده او در این دو هزار شبانه روز زندانی اش ، چه رفته است ، می دانم که می دانی و شاهد هم بوده ای که بر او در زندان و بیمارستان چه گذشته است اما می مانم منی که نه خدایم نه رحمانم نه رحیمم وقتی که حرفهای همسر اکبر را می شنوم که اکبر را در بیمارستان در حالیکه نزدیک شصت روز در اعتصاب غذا بوده و بیمار و نحیف چند نفری بر سرش میریزند و طی یک روز او را سه بار به شدت مورد ضرب و شتم قرار میدهند به طوری که غرق خون میشود و دستش جراحت عمیقی بر میدارد و باز با بیرحمی سرش را به شدت به تخت میکوبند و به زیر فحش و کتک می گیرندش ، از تصور اینکه کسی شاهد این صحنه ها بوده و چیزی نگفته و کاری نکرده دیوانه می شوم حالا چه رسد به تو که خدایی و رحمان و رحیم هم هستی ! آره خدا جون اینها را نمی دانم ؟ تو خدایی تو مالک و خالق ما هستی اما هر چیزی رسمی دارد مگر اینکه واقعا ما را آورده باشی تا رنج بکشیم و کتک بخوریم و فحش بشنویم و زندانی بکشیم و هر روز عذاب را تجربه کنیم ! باشد حرفی نیست اگر اینطور است باشد ولی گمان نکنم آنوقت باز باید تو را به رحمن و رحیمی بخوانیم !
خدا ، خدای مهربان ، خدای رحمان ، خدای من ، خدای اکبر ، خدای همه ما !
نمی دانم ولی وقتی فکر می کنم به اینکه آنها اکبر را زده اند و رفته اند و باز در همان شب اکبر با همان بدن دردمند از عذاب خداهای زمینی سر بر نماز تو می گذارد و باز می گوید " بسم الله الرحمن الرحیم " یه جوری می شوم از اینکه تو شاهد همه اینها بودی و هستی ، یه جوری می شوم ، وقتی می فهمم خانواده اکبر این همه زجر کشیده اند و باز امیدوار بوده اند تا اکبر این روزها بیاید خانه تا همگی با هم بروند مراسم احیا بگیرند و قرآن تو را بر سر بگیرند و بگویند " بک یاالله " یه جوری می شوم !
حالا من مانده ام و هزارو یک حرف و سئوال ناگفته دیگر که همه شان در ذهنم ورق می خورند که تو ، تو خدای مهربان و خدای رحیم چه جور شاهد اینهمه ظلم و قساوت به بنده هایت هستی ، این روزها در مانده ام که چطور می شود تو خدای عادل باشی و اکبرو هزاران اکبر دیگر هرشبانه روز طعم زجر و کتک و شکنجه و هزار عذاب دیگر را طاقت بیاورند و باز بنده تو باشند ؟ و باز بگویند "بسم الله الرحمن الرحیم" ؟!
همسر اکبر راست می گوید از دست هیچ کس کاری بر نمی آید و هیچ کس نمیتواند کاری کند جز تو، تو که خدایی و رحیم هستی ، پس خدا جون مرا نجات بده از اینهمه سئوالهای بی جواب کاری کن ، بسم الله .....
اين وزير خارجه خشن
" منوچهر متکی " که از سوی محمود احمدی نژاد به عنوان وزیر امور خارجه به مجلس معرفی شده کیست؟
احمدی نژاد در معرفی منوچهر متکی اینگونه گفته است : سال 1332 در بندر گز متولد شد. وی در سال 1355مدرک کارشناسی علوم اجتماعی خود را از دانشگاه بنگلور هندوستان دریافت کرد. مدرک کارشناسی ارشد روابط بین الملل را سال 1370 از دانشگاه تهران دریافت نمود. به زبان انگلیسی تسلط دارد و با زبان اردو و ترکی استانبول آشنایی دارد.
سفیر جمهوری اسلامی ایران در ترکیه و ژاپن بوده است و طی دورانی نیزمشاور وزیر امورخارجه نماینده مجلس هفتم – رییس کمیته روابط خارجی کمیسیون امنیت ملی.
از سوابق متکی در ژاپن اطلاعی در دست نیست اما از سوابق در خشان ایشان در ترکیه بسیار اطلاعات در دست است .
نامبرده در سال 1985 میلادی به عنوان سفیر جمهوری اسلامی ایران به ترکیه می آید ، متکی پیشتر عضو سپاه پاسداران و از اعضای ارشد قرارگاه رمضان ( از جمله قرارگاه های عملیاتی سپاه در غرب کشور در کردستان عراق ) بوده است .
با آمدن متکی به سفارت ایران در آنکارا این سفارتخانه بیش از هر چیز به یک قرارگاه تروریستی شبیه می شود در زمان فعالیت ایشان در آنکارا عملیاتهای تروریستی بی شماری در ترکیه بر علیه مخالفان جمهوری اسلامی آغاز می شود :
در اوت 1986 بهرام آذر فر و محمد قادری دو پناهجوی سیاسی ایران و وابسته به سازمان فدائیان خلق(اکثریت) در شهر بورسا ترکیه به قتل می رسند ، بهرام آذر نیا در دم به ضرب هشت گلوله به قتل می رسد و محمد قادری ربوده شده و پس از دو روز جسد مثله شده اش توسط پلیس ترکیه پیدا می شود .
در ژانویه 1995 طاها کرمانج یکی دیگر از پناهجویان سیاسی ایران و از اعضای حزب دموکرات کردستان ایران بوسیله فرد مسلحی در شهر آماسیا ترکیه به قتل می رسد .
در هفتم اوت 1988 دولت ترکیه پنجاه و هشت ایرانی را که متهم به ورود غیر قانونی به خاک ترکیه بوده اند را تحویل سفارت جمهوری اسلامی می دهد ، حکم تحویل از سوی قائم مقام والی شهر اوزالب و امنیت شهر وان صادر شده بوده است که از این پنجاه و هشت ایرانی جسد چهار تن از آنان بعدها در شهر گوموش کشف می شود و مابقی نیز بلافاصله پس از تحویل توسط ماموران مرزی ایران در ارومیه به صورت جمعی به رگبار بسته می شوند ، در پی فشار مجامع حقوق بشری به ترکیه پس از این واقعه و بررسی سازمان امنیت ترکیه "میت" کشف شد که سفیر ایران با ارائه رشوه به والی وان و اوزالب این مخالفان را از دولت ترکیه اخذ نموده است .
درشانزدهم نوامبر 1988 نه ایرانی که همگی از مخالفان سیاسی جمهوری اسلامی ایران و از اعضای سازمان مجاهدین خلق بوده اند از محل سکونتشان در محله اولوس آنکارا ربوده می شوند ، جسد سه تن از آنها بعدها توسط پلیس در اطراف آنکارا کشف می شود ، شش تن از این ربوده شدگان بنامهای علی کریمی ، عباس رستمخانی ، مصطفی جلالی ، هاشم مشیری ، فرهاد تیموری ، قاسم برزگر هم اکنون در زندان اوین تهران به حبس ابد محکوم شده اند .
در پنجم سپتامبر سال 1986 سرهنگ سابق نیروی هوایی محمد پدرام از مخالفان جمهوری اسلامی از آنکارا ربوده شده و به تهران منتقل شده . سرهنگ پدرام در سال 2001 در زندان اوین تهران اعدام شد .
نهایتا دولت ترکیه پس از بررسی همه این اعمال تروریستی و یافتن شواهدی دال بر دخالت جمهوری اسلامی و مخصوصا سفیر ایران در ترکیه " منوچهر متکی" رادراکتبر 1989 عنصر نامطلوب تشخیص داده و حکم بر اخراج وی ظرف مهلت بیست و چهار می دهد .
اکنون این سئوال پیش می آید که آیا وجود چنین فردی در کابینه پیشنهادی احمدی نژاد میتواند به "مهروزی" شعاری که احمدی نژاد در مبارزات انتخاباتی خود قرار داده بود کمک کند و یا به " کینه ورزی " ؟
این مقاله را در روزنامه وطن چاپ ترکیه منتشر نمودم ، با تشکر از همکار عزیزم خانم مریم فولاد وند که زحمت اصلاح ترجمه آنرا کشیدند .
پادكست اول گفتني ها
سلام
از زمانی که از ایران آمدم فکر راه اندازی یک رادیو در سرم بوده و است ! حالا از همین فضای مختصر و کوچک استفاده می کنم برای تمرین آن آرزوی بزرگ .
برای شنیدن « صدای گفتنی ها » به
انباشت حادثه در هفته اي كه گذشت
این اول چاه است !
چهارشنبه گذشته فردی به اسم سیروس تابش که خود را مدیر روابط عمومی بیمارستان میلاد خوانده است در گفتگویی با خبرگزاری ایسنا اعلام کرده است که ؛ علایم حیاتی اکبر گنجی طبیعی است ولی به این معنی نیست که در سلامتی کامل به سر میبرد . آقای تابش در ادامه مدعی شده است که گنجی با پزشکان همکاری نمیکند و عملا پزشکان مداخلهای در درمان او انجام نمیدهند، افزود: مشکل اساسی او ضعف و بیحالی است که با خوردن چای و آب و نخوردن پروتئین و دیگر مواد، نیاز بدن روز به روز تشدید میشود و احتمال ایجاد اختلال الکترولیت (اختلالی که بر اثر کمبود سدیم و پتاسیم به وجود میآید) وجود دارد.
این اولین مصاحبه یک مقام مسئول در بیمارستان میلاد در رابطه با اکبر گنجی است . امری که تا بحال علیرغم اصرار بسیاری از خبرنگاران داخلی و خارجی صورت نگرفته بود پر واضح است که مسئولان بیمارستان میلاد زیر فشار دادستانی تهران بوده اند و می باشند اما با این راهی که آغاز کرده اند باید بدانند این راه نیست و اول چاه است ! مصاحبه سیروس تابش را بی شک باید نسخه پیچیده شده دادستانی و شخص سعید مرتضوی دانست و این یعنی تکرار آنچه که در بیمارستان بقیه الله و بر سر زهرا کاظمی آمد ، این مصاحبه ضمن آنکه زنگ خطری جدی برای سلامتی و جان اکبر گنجی است ، حاکی از ادامه اعتصاب غذا و عدم بهبودی وی می باشد .
اکبر گنجی روز به روز دارد به مرگ نزدیک می شود ،ماجرای مرگ گنجی را جدی بگیرید. ادامه این وضعیت مصادف است با پایان زندگی او. هرچند خودش آماده این کار است اما پروژه مخوفی برای او طراحی شده است. هوشیار باشید و با دقت تحولات را زیر نظر بگیرید و نسبت به اخبار حساس باشید و این حساسیت را در بی انگیزه گان تشدید کنید. موضوع جدی تر آز آن است که فکر کنید.....
استعفاء ، دبیرکلی محمد خاتمی و چالشهای پیش رو
این روزها اخبار جسته و گریخته ای می شنویم که مدیران ارشد و میانی وزارتخانه های حساسی همچون اطلاعات ، نفت ، کشور و امور خارجه در حال استعفاء و کناره گیری هستند ، این مدیران که غالبا ازوفاداران به جریان اصلاحات می باشند از آنجا که با سیاستهای آتی دولت احمدی نژاد سر سازگاری و توافق ندارند چاره کار را در کناره گیری و انزوا می بینند ، هفته پیش در صحبت با یکی از دوستانم که از مدیران ارشد وزارت نفت است خبر استعفای بیش از هفتاد مدیر این وزارتخانه را ظرف پانزده روز داد و این یعنی اینکه اگر دولت احمدی نژاد در آغاز کار با بحران مدیریتی مواجه نشود بی شک در ادامه کار این بحران رخ نمایی خواهد کرد. از سوی دیگر دکتر محمد رضا خاتمی که دبیر کل جبهه مشارکت می باشد نیز در توجیه شکست انتخابی حزب و جریان متبوعش استعفاء خود را تقدیم شورای مرکزی حزب مشارکت نموده و شجاعانه اعلام کرده است که ؛ تمایل دارم به عنوان دبیرکل مسئولیت تمامى اتفاقات چه در مورد انتخابات و چه غیر از آن را برعهده بگیرم و در این زمینه به کنگره پاسخگو خواهم بود. این استعفاء که البته در تاریخ سیاسی انقلاب نیز نخستین بار صورت گرفته است جای تامل دارد و این برای بار اول است که حزبی به شکست انتخاباتی خود اذعان نماید و در صدد جبران آن برآید ، گفته می شود از نامزدهای پیشنهادی شورای مرکزی و دفتر سیاسی برای تصدی دبیرکلی حزب مشارکت عبدالله نوری و محمد خاتمی می باشند و احتمال دبیر کلی محمد خاتمی پس از پایان دوره ریاست جمهوری اش قریب به یقین می باشد ، همچنین شنیده شده است که کمیته سه نفره ای که سعید حجاریان ، عباس عبدی و احمد تاجیک گفته می شود اعضای آن هستند مسئول شناسایی و ضعف ایرادات و دلایل این شکست شده اند ، آگاهان معتقدند که بزودی شاهد ظهور و تشکیل احزاب اصلاح طلب و پیشرویی از دل تشکل های سیاسی جبهه مشارکت و مجمع روحانیون مبارز و همچنین کارگزاران سازندگی هستیم ، تشکیلات نوظهوری که از جوش خوردن چندین تفکر حاصل شده است .
سیروس ناصری و تکرار آنچه که بر سر کرباسچی آمد...!
سیروس ناصری از اعضای برجسته تیم مذاکرات هسته ای در هفته گذشته به حکم شعبه 1413 به اتهام حیف و میل اموال دولتی و اختلاس بهمراه چهار تن دیگر از مدیران کیش اورینتال بازداشت شده است . این بازداشتها و ماجرای اختلاس نقطه شروع ماجرایی پر سروصدایی خواهد بود که به نظر می رسد بی شک کمتر از سروصدای دادگاه و محاکمه شهرداران و کرباسچی نخواهد بود . جریان محافظه کار که ضربه سخت دوم خرداد را خورده بود پس از آن بی درنگ اولین انتقام را از حمایتهای پر رنگ کارگزاران سازندگی و شخص کرباسچی از محمد خاتمی با کلید زدن ان پروژه آغاز کرد و اینک از ناصری و شرکت اورینتال آغاز کرده است ، اورینتال کیش، متعلق به مهدی هاشمی رفسنجانی است که تا کنون بیش از پنج تن از مدیرنش در میان دستگیر شدگان هستند. مهدی هاشمی بهمراه سیروس ناصری در سال 2000، شرکت نفتی کیش اورینتال را در انگلیس و دبی به ثبت رسانده و در خیابان ناهید - بلوار آفریقا در ساختمانی مجلل فعالیت خود را آغاز نموده ، ظاهراً افراد یاد شده به خاطر قرارداد منعقد شده بین این شرکت و شرکت بین المللی هالیبورتون دستگیر شدهاند. قراردادهای نفتی ایران و شرکتهای پیمانکار وزارت نفت که در غالب آنها منتسبان هاشمی رفسنجانی و فعالان جریان دوم خرداد از جمله بهزاد نبوی و محمد ترکان دستی بر آتش دارند اولین لقمه دولت احمدی نژاد و قوه قضائیه برای حذف و انتقام هشت ساله می باشد ، از همین رو احتمال زیاد می رود که دامنه این بازداشتها تا مرکز اردوی اصلاح طلبان و وابستگان هاشمی رفسنجانی نیز رسوخ پیدا کند . سیروس ناصری که امروزه در بازداشت و مظان اتهام با دیک چنی نیز می باشد ضمن آنکه از عوامل ارشد تیم مذاکره کننده هسته ای ایران با اروپایی ها بوده است ، سفیر ایران در ژنو و مدتی هم از کارشناسان ارشد ایران در دفتر نمایندگی سازمان ملل متحد و کمیسیون حقوق بشر بوده است.
به این می گویند پروستروریکای اسلامی !
هفته گذشته را در حالی سپری کردیم که روز زن از ایام آن بود ، به همین منظور و برای هم اندیشى علمى _ تخصصى خواهران حزب موتلفه اسلامى جلسه ای در تهران با حضور بیش از بیست تن از اعضای زن این حزب سیاسی تشکیل شده بود ، در این مراسم که تعدادی از از اساتید حوزه و دانشگاه همفکر موتلفه دعوت شده بودند تا دلایل خویش را در مورد «نقش» فعلى زنان مسلمان بشنوند. سرکار خانم ثریا مکنون که گویا از اساتید دانشگاه الزهرا می باشند بیان نمودند که ؛« برخی مفاهیم همچون دکتر و مهندس اسلامی نیستند و باید آنها را برچید» در پایان این نشست علمی تخصصی مجری مراسم پس از این گفته مجرى که «جلسه را به حاج آقا مى سپاریم تا ما را راهنمایى کنند» از حبیب الله عسگراولادی دعوت به عمل آورد که مدعوین را مستفیض تمایند ایشان نیز به خواسته برخى تشکل ها و فعالان زن مبنى بر حضور در مدیریت هاى کشور و کابینه دولت آتى اشاره کرد و گفت: «در جاهایى که زنان با یکدیگر کار مى کنند سازگاریشان کمتر است و آنقدر که آقایان با هم مى سازند و یکدیگر را تحمل مى کنند خانم ها این کار را نمى کنند و خودشان نشان دادند که نمى توانند با یکدیگر کار کنند. شما ها این نقص را باید جبران کنید، کسى که مى تواند زن را به جایگاه کرامت انسانى اش برساند «آقا سبزعلى وار» بودن و «خانم خاله زنکى وار» نیست، اگر در محیط اجتماعى بحث خاله زنکى حاکم شود جایگاه زنان باز نمى شود.» گمان ندارم مطلب دیگری برای گفتن لازم باشد ! .
اشتراک در:
پستها (Atom)