عضو دردمند حزب الله لبنان و اینبار در شکل محافظ رهبر

! ریزش و رویش ها در کنار خامنه ای

یک زمانی وقتی خامنه ای می رفت مراسم عاشورا , افراد رده بالائی مثل رفسنجانی , لاریجانی و ... پشت او می نشستند.
اما امسال  نه تنها پشت خامنه ای کسی نه نشسته بود بلکه یک سری افراد جدید که هیچ کس آنها را نمی شناسد هم ردیف خامنه ای نشسته بودند.


دوگانه ای از شیرین عبادی


خانم شیرین عبادی شاید برای افکار بین المللی یک شخصیتی باشند که در بعد از گرفتن جایزه نوبل شناخته شده باشند اما برای ما ایرانی ها سالهاست که شخصیت برجسته و ممتازی هستند .
صرف نظر از کاستی ها و یا کوتاهی هایی که خیلی ها اکنون اعتقاد دارند ایشان انجام می دهند که البته بعضی از آنها وارد است و بعضی هم مردود دست کم در طی این یکسال که چه بسا بخاطر این است که ایشان در خارج از کشور هستند و احتیاط های رایجی را که در داخل داشتند را دیگر کنار گذاشته اند نقش بسیار مهمی را در روشن کردن اذهان بین المللی نسبت به آنچه که در ایران انجام می شود  داشته اند .
افشاگریهای به موقع ایشان در مورد نوکیا و زیمنس و اخیرا هم درباره یوتل ست که چگونه به یاری نظام سرکوب و اعدام و سانسور در ایران آمده اند امری است که بسیار بسیار با اهمیت وبا ارزش است .
این  یادداشت هم نه انتقاد از ایشان است و نه ستایش از ایشان چرا که دیکته بیست ، بیست است و نمره اش معلوم ایشان نه با انتقاد من به زیر کشیده می شوند و نه با ستایش من از ایشان عزیزتر می گردند، بلکه صرفا حرفهایی است که در طی این دهسال در سینه داشتم و همواره با خودم مرور می کردم و این اولین باری است که بیان می کنم و پیش از این هم در نزد هیچ کسی و هیچ محفلی بیانش نکرده بودم و همواره در برابر پرسش همه که شیرین عبادی را چگونه می دانید گفته ام ایشان عزیزی است که زندگی اش را وقف آزادی ایران کرده است و البته دروغ هم نگفته ام .
نام شیرین عبادی را همانطور که گفته ام همه ما سالهاست می شناسیم و می شنویم و همین امر بود که وقتی در تیرماه سال 1378 که بواسطه آن افشاگریهای من در کوی دانشگاه  نسبت به وحشگیری های حزب الله و سپاه ومستقیم ترش اعوان و انصار خامنه ای به زندان افتادم پس از نه ماه انفرادی و شکنجه و نداشتن ملاقات و ... در بند 209 اوین فرصتی بهم دادند تا با خانواده ام کلامی تلفنی بگویم ، فقط گفتم که زنده ام و در اوین هستم و بروید سراغ خانم عبادی ، و البته تا این را گفتم بازجو تلفن را قطع کرد !
فردای آن روز که خانواده بی پناه من که در طی این مدت از پزشکی قانونی گرفته تا تمام دادگاه وزندانها را در پی من بودند به دفتر ایشان مراجعه می کنند و داستان را برایش تعریف می کنند و البته ایشان هم وکالت من را مثل همه دیگر دانشجویان دانشگاه تهران می پذیرند و قول می دهند که پیگیر وضعیت من بشوند .
البته چند ی بعد از این اتفاق و در اسفند سال 1378 در حالی که دیگر خانواده من متوجه شده بودند من در زندان اوین هستم به شورایعالی امنیت ملی مراجعه می کنند که پیشتر اعلام کرده بودند از محل نگهداری من آگاه نیستند و با پیگیری های مجدانه آقای ابطحی عزیز و آقای خاتمی و دستور آن شورا قرار می شود که به من مرخصی نوروزی بدهند که در 28 اسفند 1378 من برای بیست روز به مرخصی آمدم و در خلال همین بیست روز بود که به دفتر خانم عبادی رفتم و خلاصه آن داستان نوار ویدئویی و ... انجام شد که بیانش تکرار مکررات است .
پس از ضبط آن نوار بود که مرخصی من تمام نشده  مجددا بازداشت شدم و در بعد از آن نیز خانم عبادی و آقای رهامی که هر دو جرمشان وکالت بنده ! و مشارکت در تهیه آن فیلم بود بازداشت شدند ، که البته بازداشت خانم عبادی پنج روز و بازداشت آقای رهامی به گمانم بیست روز ادامه یافت و در بعد از آن هردو با تودیع وثیقه آزاد شدند .
آنچه که دادگاه و امنیتی ها بدنبال آن بودند این بود که از این بستر برای تحت فشار قرار دادن خانم عبادی استفاده کنند و علنا به من هم می گفتند که اگر بگویم این فیلم به سفارش خانم عبادی گرفته شده است از تمامی اتهامات تبرئه و آزاد می شوم .
اما این امر حقیقت نداشت و هیچگاه زیر بار این دروغ نرفتم ، کلام را طولانی نمی کنم همانطور که گفتم خانم عبادی در بعد از پنج روز آزادی خویش را یافتند و البته ایشان همچنان وکیل قانونی و رسمی من بودند و زندان بنده نیز چهار سال به درازا کشید که از این چهار سال 18 ماه آنرا هم در انفرادی بسر بردم ، در همان پنج روز بازداشت خانم عبادی نیز بواسطه اینکه همه ما در زندان اوین بند 209 بودیم و همانطور که من گاهی صدای ایشان را در بازجوئی ها که اتاق انتهایی سالن بود می شنیدم ایشان نیز حتما داد و بیداد و فریادهای بازجوی مشترکمان "علیرضا صداقت" بر سر من را نیز حتما می شنیدند ، ایشان حتما فریادهای مرا هم می شنیدند که در همان اتاق بازجویی دو روز پی در پی مرا از پا آویزان نگه داشته بودند و با باتوم و کابل بر بدن من می زدند و ...
هرچه که بود تمام شد و من از زندان آزاد شدم و بعدترش هم که مجبور به ترک کشور شدم و همانزمان نیز خانم عبادی مفتخر به دریافت جایزه نوبل شدند و در همان ایام کتاب خاطرات ایشان نیز منتشر شد که بواسطه همین امر شهرت جهانی یافت !
کتاب را که خواندم دیدم ایشان در بیش از سیصد صفحه خاطرات زندان و بازجویی های خود را نوشته اند و در بیان علت بازداشت خودشان هم نوشته اند که قربانی یک دسیسه شدند و به زندان افتاده اند و تلویحا مراجعه من به ایشان را یک تئوری توطئه خوانده اند ، و البته اشاره ای هم نمی کنند که این چه توطئه ای بوده است که تنها قربانی اش البته خود من بودم ! ایشان به عنوان یک فعال حقوق بشر و یک وکیل متعهد البته هیچ اشاره ای هم در کل کتابشان نمی کنند که در بعد از بازداشت موکلشان چه بر سرموکلشان آمد و آیا اصلا یکبار به خودشان زحمت دادند که سراغی بگیرند از ایشان ؟
در حالیکه هنوز این مسئله مطرح است که براستی چه کسی آن نوار را فاش کرد ، نواری که به گفته خود خانم عبادی در بعد از ضبط میلیونها دلار ارزش داشت ! در بعد از انتشار همین کتاب بود که چه بسیار از مخالفین ایشان و چه مغرضان و چه بسا حسادت ورزان به آن جایزه که نصیب ایشان شده بود بسراغ من می آمدند و درخواست داشتند تا بیایم و جوابیه ای برای ایشان منتشر کنم و یا مصاحبه ای در این باره بکنم که من هیچ وقت علاقه نداشته و ندارم که آتش تهیه این تسویه حسابهای اینچنینی بشوم و جوابم در برابر همه آنها سکوت بود .
خود خانم عبادی و تمامی حاضران در آن دادگاه غیر علنی شاهد بودند که در کل 24 جلسه دادگاه که هرجلسه گاها به بیش از هشت ساعت به درازا می کشید من در برابر دادگاه لحظه ای هم دست از دفاع از آنچه که خودم و آقای رهامی و خانم عبادی انجام دادم کوتاه نیامدم و حتی به صراحت گفتم که مرا شکنجه کردید تا بگویم عبادی فریبم داده است ، آیا خانم عبادی واقعا در دادگاه سر و چانه شکسته شده من را ندیدند ؟ آیا لنگ لنگ راه رفتن مرا نمی دیدند ؟ ایشان در اغلب جلسات دادگاه در کنار من نشسته بودند و یا بعضا آقای صالح نیکبخت در میان ما بودند آیا بیاد ندارند که به ایشان می گفتم در همه جلسات بازجویی فقط از من می خواهند که بگویم کار شماست ؟ آیا فراموش کردند که به آقای محمد علی دادخواه گفتم این علیرضا صداقت بی شرم به من می گوید عبادی از تو سوء استفاده کرده برای مشهور شدنش بیا و بگو با ایشان رابطه نامشروع داشتی که آقای دادخواه بلافاصله برخواستند و همین مسئله را در دادگاه مطرح کردند و دربعد از این بود که دیگر نگذاشتند من و ایشان در یک ردیف بشینیم و با فاصله در دادگاه از هم ما را می نشاندند.
حرف در این مورد بسیار است که البته من بسیار علاقه داشتم این سئوالها و پرسشها را از خود ایشان بپرسم که هیچ وقت این مجال در پس ایمیلهای بی جواب و ... انجام نشد .
همه اینها را که گفتم این بغض همین چند وقت پیش ترکید که سالگرد قتل مرحوم فروهرها بود ، پرستو فروهر به رسم همه ساله به ایران رفته و ظاهرا برایش مشکل امنیتی پیش آمده بود و همه اینها دلیلی شده بود تا تلویزیون آرته بسراغ خانم عبادی برود و با ایشان مصاحبه ای انجام داده ، وقتی خبرنگار از ایشان پرسید که خانم عبادی شما در ایران به زندان هم افتادید دلیل زندانی شدنتان چه بود ؟ ایشان پاسخ دادند که بله من در ایران زندانی شدم و دلیلش هم پرونده فروهرها و همچنین دفاع از خانم پرستو فروهر بود !
نمی دانم دیگر هر چه که بگویم چه بسا زیاده باشد . به پیشانی نوشت این یادداشت برمی گردم و اینکه اینها فقط یک درد دل ساده بود و نه چیز دیگر حتما در پس این حرفها و رفتارها هم صلاحی بوده است که ایشان اینطور تشخیص داده اند و خانم عبادی با همه این حرفها امروز در نوک پیکان مدافعین حقوق بشر برای ایران قرار دارند و عزیز هستند و محترم .

براي مردنش زود بود


سعید امامی:
«...سیرجانی در اواخر کار واقعا بریده و بیمار شده بود. شاید هم تیم فنی در تعزیر وی بسیار زیاده روی نموده بود، شاید هم از[…]  وی بوده، نمی دانم الله اعلم. حال سیرجانی خوب نبود و ضبط ویدئویی نیز دیگر موثر نبود. یک ماه دیگر وی را در خانه نگهداری کردیم تا که قرار بر حذف وی گرفته شد. آقای محسنی خود از آیت الله خوشوقت حکم حذف سیرجانی را گرفت که همان شب پس از آن که به اطلاعم رسید با […] و اکبر خوش کوش و یدالله رفتیم به خانه ی امن. پرسنل عملیات را فرستادیم. آن ها که از خانه رفتند، یدالله قرص آرام بخشی به وی داد و بعد... با آمپول هوا کارش را تمام کرد. من و اکبر و... رفتیم و یدالله همان شب جنازه را تحویل تعاون وزارت داد...»
علی اکبر سعیدی سیرجانی – برنامه هویت قسمت چهارم و ششم :
«اونچه که باعث شد من امشب خودم خواهش کنم که بیایند این برنامه رو ضبط کنن، صحبتی است که از دو روز پیش شروع شده ولی شاید ده دقیقه پیش یک «تلنگر سفتی» به روح من خورد»
ماجرای علی اکبر سعیدی سیرجانی از زمانی آغاز شد که وی در مرداد سال ۱۳۶۸ در روزنامه اطلاعات مقاله ای را منتشر کرد با عنوان «نکته». از آن جا بود که شاخک های محفل اطلاعاتی نرم نرمک متوجه وی شدند. سیرجانی در آن مقاله دست بر روی مواردی گذاشته بود که اعصاب محفل نشینان را مختل کرده بود، مواردی چون: ساده اندیشی و نابخردی حکومتیان در هشت سال جنگ با عراق مضموم و ناپسند بودن به خارج از کشور فکر کردن به جای به داخل اندیشیدن دوری از ترور و گروگان گیری اداره مملکت بدون فکر و درایت موضوع رابطه با آمریکا پس از گذشت مدتی که ظاهرا در نظر بوده تا زهر آن مقاله گرفته شود، این بار عطاالله مهاجرانی در بهار سال ۱۳۶۹ مقاله ای باز دوباره در همان روزنامه اطلاعات نوشت به نام «مذاکره مستقیم». این دو مقاله ضمن آن که موجی گسترده از مخالفت را به همراه خود داشتند، باعث شدند تا تور امنیتی پیرامون سیرجانی و مهاجرانی دقیق تر شود. از آن جمله بود که با حکم محسنی اژه ای قاضی ویژه شنود وزارت اطلاعات، تمام مکالمات تلفنی سعیدی سیرجانی و عطاءالله مهاجرانی ضبط و بررسی می شود.
سیرجانی البته به همان مقاله بسنده نمی کند و در خلال سال های ۱۳۷۱ و ۱۳۷۲ با نامه های سرگشاده ای، به شدت فضای امنیتی و پلیسی حاکم بر فرهنگ و مطبوعات را به چالش می کشاند و به زیر سوال می برد، غافل از آن که اگر عطاءالله مهاجرانی همپای وی در شب نشینی ها و جلسات با وی هم رای و هم نظر است، وی از مصونیت گارد هاشمی رفسنجانی بودن عاقبت الامر استفاده می کند، ولی وی نویسنده ای مخالف و منتقدی بیش نیست. نهایتا سعیدی سیرجانی در تاریخ ۲۳ اسفند ۱۳۷۲ توسط معاونت امنیت وزارت اطلاعات بازداشت و به گروه اجتماعی وزارت اطلاعات جهت تحقیق سپرده می شود.
مدیریت گروه اجتماعی در آن زمان به دست حسین شریعتمداری بوده است و شریعتمداری نیز بسیار مشتاق بود تا از این طریق بتواند محملی برای بازداشت عطاءالله مهاجرانی فراهم نماید، به طوری که اقدام به نگارش نامه ای به شرح زیر می نماید: گروه اجتماعی وزارت اطلاعات
 مورخ: ۱۸/۱/۱۳۷۳
شماره ۳۴۵/ج/۱۹/م
موضوع: عطاءالله مهاجرانی
 معاونت محترم ۱۰۴
           با سلام همان طوری که مستحضر هستید، به دنبال تحقیق از آقای سعیدی سیرجانی به نکاتی خاص برخورده ایم که حضور پررنگ عطاءالله مهاجرانی در آن مشهود می باشد و بسیار دیده می شود که نامبرده نقشی آمرانه و محرکانه ای در رابطه با ایشان داشته است، فلذا خواهشمند است با عنایت به ریز مکالمات تلفنی و مدارک موجود پس از کسب نظر مقامات محترم دستور مقتضی را برای ادامه کار صادر نمائید.
 با تشکر و التماس دعای خیر ۳۱۰
متعاقب نامه فوق، علی فلاحیان برای کسب اطلاع و اجازه، موضوع تخلف عطاءالله مهاجرانی (معاون پارلمانی دولت) را مطرح می کند که مورد مخالفت دولت و اعتراض قرار می گیرد. علی فلاحیان «دست خالی» از هیات دولت باز می گردد ولی عصر همان روز محفل اطلاعاتی به طور شیطنت آمیزی خبر مذکور و مکالمات مهاجرانی و سیرجانی را در روزنامه ی کیهان منتشر می نماید. تیر اول محفل اطلاعاتی که بازداشت مهاجرانی بوده به سنگ می خورد و پس از آن با همکاری گروه اجتماعی (حسین شریعتمداری)، محفل اطلاعاتی در نظر می گیرد از مجموع فیلم های اعترافات متهمانی که تا به حال اخذ نموده، به همراه اعترافات سعیدی سیرجانی مستندی تلویزیونی بسازد. سعیدی سیرجانی از زندان توحید به بازداشتگاه پل رومی و از آن جا نیز به یکی از خانه های امن وزرات اطلاعات در ولنجک منتقل می شود.
دو تیم مسئول کار بر روی سعیدی سیرجانی می شوند. یک تیم فنی که با عملیات روان گردانی و گاها شکنجه از وی اقرار تصویری می گرفتند (این تیم از اطلاعات نیروی انتظامی و زیرنظر مسعود صدرالسلام و محمدرضا نقدی گزینش شده و در اختیار وزارت اطلاعات قرار گرفته بود)، تیم دیگر که از عوامل وزارت اطلاعات و نیروهای متمایل به چپ بوده که سعیدی سیرجانی تا به آخر آن ها را «دوستان و رفقای خود» می شمرده است. چهل و پنج ساعت برنامه در چندین محور اعترافات از سعیدی سیرجانی زیرنظر حسین شریعتمداری و سعید امامی ضبط شده و بدست عوامل تولید مستند «هویت» سپرده می شود.
حالا کار هویت تمام شده بود و سعیدی سیرجانی هم دارای اطلاعات اضافی او رو در رو با حسین شریعتمداری و دو تن از افرادی که از رفقای نزدیک سیرجانی بوده و در ارتباط با معاونت امنیت وزارت اطلاعات بوده اند ساعتها گفتگو کرده بود و در ثانی غالب این اقاریر که بنا به گفته ی سعید امامی در ۲۵/۱۰/۱۳۷۵ در دانشگاه همدان، ده ها ساعت اعتراف سعیدی سیرجانی را داشتند که جامعه هنوز آمادگی شنیدنش را ندارد و برای بسیاری ها نیز اعجاب آور خواهد بود، که تمامی این اعترافات البته با ضرب و شتم و شکنجه های روحی و جسمانی همراه بوده، به طوری که در اثر این شکنجه ها یکی از کلیه های سیرجانی از کار افتاده و آن سیرجانی ضعیف و بی حال شده بود که با آن که به مدت سه ماه در اختیار تیم تصویربرداری بوده، ولی به علت ضعف مزاجی و زرد شدن رنگ صورت وی و لاغر شدن شدیدا محسوس وی، کار تصویربرداری نیمه تمام تعطیل می شود.
همانطوریکه در پیشانی نوشت هم آوردم سیرجانی در یکی از مصاحبه هایش با زبان ایما و اشاره و زیرکی به این ضرب و شتم ها اشاره می کند و می گوید:
 «... تلنگر سفتی به روح من می خورد... پس باید بگویم که در تمام نوشته ها و گفته های من رگه هایی از لج بازی بوده...» همه ی این ها عواملی بوده اند که باعث شده تا سیرجانی زنده از دست محفل اطلاعاتی خلاص نشود. سعید امامی ضمن آن که پیشتر در جلسه شورای اطلاعات استان اصفهان ماجرای چگونگی قتل سیرجانی و آن «تلنگرهای سفت» را با آب و تاب تمام شرح داده بود، در اوراق بازجویی خود دوباره به آن اشاره می نماید: «...سیرجانی در اواخر کار واقعا بریده و بیمار شده بود. شاید هم تیم فنی در تعزیر وی بسیار زیاده روی نموده بود، شاید هم از... وی بوده، نمی دانم الله اعلم. حال سیرجانی خوب نبود و ضبط ویدئویی نیز دیگر موثر نبود. یک ماه دیگر وی را در خانه نگهداری کردیم تا که قرار بر حذف وی گرفته شد. س: این قرار چگونه و از چه طریقی گذاشته شد؟ آقای محسنی خود از آیت الله خوشوقت حکم حذف سیرجانی را گرفت که همان شب پس از آن که به اطلاعم رسید با ... و اکبر خوش کوش و یدالله رفتیم به خانه ی امن. پرسنل عملیات را فرستادیم. آن ها که از خانه رفتند، یدالله قرص آرام بخشی به وی داد و بعد... با آمپول هوا کارش را تمام کرد. من و اکبر و... رفتیم و یدالله همان شب جنازه را تحویل تعاون وزارت داد...»
 در تاریخ ۶/۹/۱۳۷۳ خبر فوت سعیدی سیرجانی منتشر می شود و چند روز بعد از آن هنگامی که کانون نویسندگان و دوستان سعیدی سیرجانی تصمیم می گیرند برای وی مراسمی برپا کنند، تعدادی از نویسندگان و فعالان این جمع از جمله دکتر سیمین دانشور، محمدعلی سپانلو، سیمین بهبهانی و غلامحسین میرزا صالح و صالحیار را احضار و چشم بسته به یکی از خانه های امن وزارت اطلاعات منتقل می کنند. سعید امامی خود با حضور در میان نویسندگان اعلام می کند که: هیچ نوع خبر، سخن و مراسمی درباره مرگ سعیدی سیرجانی نباید شنیده و دیده شود، و پس از هشدار و انذارهای پی در پی سعید امامی و نبایدهای وی، صالحیار می پرسد پس ما چه بکنیم؟ که در جواب سعید امامی می گوید: بروید روزنامه کیهان را بخوانید، آن جا نظرات نظام منعکس است. آری، سعید سیرجانی پس از گذشت بیش از ده ماه بازداشت و شکنجه های پی در پی و دسایس محافل اطلاعاتی سعید امامی و «رفقایی که بعضا امروز فریاد حق طلبانه شان گوش فلک را کر کرده» ناجوانمردانه کشته شد. مرگ سیرجانی اگر چه از اولین ها نبود، اما از زمره آغازین ترورهای سیاسی باند فلاحیان، محسنی، امامی بوده و قتل های چندی بعد که به قتل های زنجیره ای مشهور شد، پی در پی ستاره های دنباله دار آسمان ادبیات و فرهنگ و سیاست ایران را به زمین کشاند و خاموششان کرد، اما کهکشان آزادیخواهی ایران، هرگز نام و نشان آن ها را فراموش نخواهد کرد.

پی نوشت:
  به لحاظ رعایت مواردی از درج بعضی مطالب و نام ها خودداری شده است، که البته در نسخه ی اصلی و اعترافات سعید امامی نیز بعضا بعضی از نامها مخدوش می باشد.

تودهنی بزرگ دیگر به غرب ! تحریم بنزین بی تحریم

به این عکسها دقت کنید ! چه میتوانید تصور کنید ؟
این برادر خوشحال بسیجی در راستای فرمایشات گهربار آقای احمدی نژاد و دولتیارانش که ادعا کردند " در زمینه بنزین نه تنها خود کفا شدند بلکه به صورت صادرات میتوانند بنزین به دیگر کشورها بفروشند "  حالا آمده و این نظریه را ثابت کرده !
بله این هم یکی از اختراعات و اکتشافات جمهوری اسلامی  به برکت بسیج بیست میلیونی میباشد ،  هر بسیجی حالا میتواند یک خودرو را حمل کند ! پس بدانید با اراده همین سربازان گمنام و بسیجیان سلحشور است  که با اراده کامل میگویند " امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند " !!!












! بخاطر یک مشت دلار و خانم غزل امید


Before Dolar
After Dolar


اول از هر چیز یک خاطره برایتان می گویم :
سال 1377 بود که برای تهیه مجموعه تلویزیونی "پنج شیر عشق " با بچه های روایت فتح رفته بودیم افغانستان ، شبی که در پنجشیر بودیم و همه خرسند از دیدار شیر دره پنجشیر "احمد شاه مسعود – که خدا بیامرزتش این دلاور را خبر دادند که اگر می خواهید بیائید و با چند تا از افراد طالبان که به اسارت گرفتنشان مصاحبه کنید !
فرصت خوبی بود ، رفتیم و با آنها صحبت کردیم یکی شان که از همه جالبتر و صادق تر بود گفت مدتی برای نیروهای حکمتیار کار می کرده ولی بعد منصرف شده و رفته سراغ ملا محمد عمر ! پرسیدم چرا ؟
گفت آنها بیشتر پول می دادن ! از او پرسیدم یعنی فقط بخاطر پول ؟ گفت بله حکمتیار "دوستمی " ) گروه شبه نظامی ژنزال عبدالرشید دوستم نیز که در شمال افغانستان تسلط داشت، پولهایی در افغانستان منتشر کرده بود  که در بازار به پول “دوستمی” معروف بود و ارزش کمتری در برابر پولهای کابل داشت. ) به ما می داد و طالبان دلار می دهند آقا ، دلار ! و این دلار را با ولع خاصی می گفت  که واقعا جالب بود !...
از آن شب به بعد این حرف و خاطره بسیار بسیار در ذهنم رقم می خورد و می دیدم که چقدر آن طالب ساده حقیقت تلخی را گفت که برای پول بعضی ها حاضرن چه کارها که بکنند !
حالا برویم سر اصل مطلب و اینکه چند روزی است در اینترنت صحبت از خانمی است که در مراسم ضیافت شام احمدی نژاد در نیویورک حضور داشته است و برای دفاع از این رئیس جمهور مظلوم !! چه ها که نکرده !
و این خانم کسی نیست جز غزل امید ! اگر خواننده اینجا باشید یادتان شاید باشد که سه سال پیش مطلبی نوشتم با عنوان " تجاوز در زندان اوین با چوب بیسبال ! " که می توانید بخوانیدش در اینجا (+) . حالا من هرچه که فکر می کنم می بینم این خانم امید نه پایش به زندان اوین رسیده است که از آن قرصهای رنگارنگ به او بخورانند و نه وضع کشور از گذشته بهتر شده باشد که اینچنین ایشان به یکباره متحول شده باشد ؟ بخصوص که هنوز یک سالی نگذشته است که ایشان با شال و دستبند و لاک ناخن سبز رنگ در فاکس نیوز حضور بهم رسانیده و گفته " وای من خیلی ناراحت و نگرانم این احمدی نژاد دارد نسل کشی می کند !" .(+)
بله این خانم امید که کتابی هم نوشته اند با عنوان "زندگی در جهنم " و منظورشان هم از جهنم جمهوری اسلامی بوده نه یک کلام کمتر نه یک کلام بیشتر به نظر شما چه بر سرشان رفته است که امروز در مصاحبه با خبرنگار صداوسیما در نیویورک می گوید " قدر احمدی نژاد را کسی نمی داند ؟!"
آیا می دانید چگونه ایشان متحول شده اند ؟ به آن سرباز طالبان برگردیم درست ترین جواب را او می داند ، بله برای کسی که عاشق نام و نان هست فرقی نمی کند یک روز می گوید در زندان اوین با چوب بیسبال دارند تجاوز می کنند و روز دیگر سبز می شود و یک روز قرمز می شود و یک روز خاطر خواه احمدی نژاد می شود و همه این حرفها بهانه است برای دلار ! دلار بیشتر
...

باستان شناسی دوران طلایی حضرت امام خمینی - بخش یک

ميشل فوکو در معرفي کلمات و اشياء برای اولين بار روش « باستان شناسی سياست و دانش » را مطرح می کند . باستان شناسی علوم سياسی و علوم انسانی ، بحث در شرايط امکان اين علوم است . بدين ترتيب فوکو سه دوره معرفتی ( اپيستمه) در تاريخ مغرب زمين تشخيص می دهد . اگر با تبعيت از روش فوکو بخواهيم به باستان شناسی عملکرد آیه الله خمینی و بالتبع دوران مبارزه و حکومت ایشان که این روزها بعضی ها آنرا به دوران طلایی حضرت امام می نامند اشاره کنیم باید بازگشتی به نیم قرن پیش داشته باشیم تا ببینیم اصلا چه شد که به یکباره روحانیت وارد عرصه سیاست شد !
برای بررسی این موضوع از این نامه شروع می نمائیم :
بر طبق مشيت خدا شاه آمده و بنده اي را نشايد كه "سر از كمند اطاعت"او پيچد. آفريدگارعالم افراد بني آدم را از نروماده خلقت كرده و بعدازآن يكي را تاج سروري برسرنهاده ودرروي زمين شبيه به جانشين ازبراي خود قرار داده اورا مالك الرقاب سايربندگان كرده وبرتخت "آتيناه ملكا عظيما"(وبه آنها سلطنتي بزرگ داديم سوره نساءآيه54) نشانده و ديگري را ريسمان مذلت و خواري درگردن نهاده و بنده سايربندگان كرده ودر شان او "عبدا مملوكا لايقدرعلي شيئي"(بنده مملوكي كه قادر بر هيچ نيست. سوره نحل آيه 75) خوانده نه اين را شايد كه با اين مهانت و خواري سرازكمند اطاعت پيچد و زبان به ناشكري دراز كند ونه آن را سزد كه درمقام كفران نعمت تعدي و ظلمي به اسيران زيردست خود كند. حق تعالي چنان كه پادشاهان را از براي محافظت دنياي مردان و خواست ايشان از شرمفسدان قرار داده پس علما وغير علما به آن محتاجند. همچنين علما را هم از براي محافظت دين مردم و اصلاح دنياي ايشان در رفع دعاوي و مفاسد و اجحاف و تعدي و تجاوزاز راه حق كه باعث هلاكت دنيا و آخرت مي باشد قرار داده ....
بله این نامه پر از مداحي و ثنايي كه در بالا ذكر شد نه از سوي شاه بود و نه از سوي شاه پرستان بلكه گوشه هايي بود از" ارشاد نامه ميرزاي قمي" نوشته فقيه پرآوازه حضرت آيه الله العظمي حسين قاضي طباطبائي! استاد فقه و فلسفه حضرت امام خمینی که هم اکنون در تهران و تبریز و مشهد خیابانها و مدرسه ها به نام وی نهاده اند !
با نگاهي به آرا و انديشه هاي علماي اسلام و سابقه مبارزاتي ايشان آنچه مستفاد مي گردد اين حقيقت است كه غاطبه علمای دوران قاجاریه و پهلوی اول نه تنها از سلطنت و تاج و تخت بيزار نبوده بلکه همواره مدافع و دعا گوی سرسخت سلطنت و شخص شاه بوده اند . به عنوان مثال همچنانكه ميدانيم آیه الله العظمی شيخ فضل الله نوري وآيت الله العظمی كاشاني و... اينان نیز هيچگاه كليت واساس تاج و تخت را زير مبارزه و سئوال و شماتت نمي گرفته بلكه در سالهای آخر سلطنت پهلوی اول مخالفت ايشان ازآن ناحيه بوده كه ميگفتند درعصرغيبت امام زمان سلطنت يا بايد دراختيار فقها باشد ويا اينكه شاه هماهنگ با روحانيت عمل كند وگرنه آن شاه غاصب مقام تاج و تختي است.
از اينرو طبیعی بود که در مخیله شان هیچ نوع حکومت دیگری جز نظام ارباب و رعیتی و سلطنت را هم برنمی تافتند و با هرپديده اي هم كه نشاني از تلاش براي تضعيف سلطنت يا محو آن داشته باشد مخالف بودند و آنرا در دم خفه ميكردند.
مثال را دقیقتر می کنم و اشاره می نمایم به شيخ فضل الله نوري که در كشاش محدود نمودن شاه و جنبش مشروطه فرياد مخالفت و واسلاما بر آورد و مشروطه را « فتنه بزرگ آخر الزمان» مي خواند. و از بالاي منبر خروش آورد كه : اي عوام! اگرهدف مشروطه طلبان تقويت دولت اسلام است پس چرا اينقدر سعي در تضعيف سلطان اسلام پناه داشته؟ چرا به همه نحو تعرضات احمقانه نسبت به سلطان مسلمين مي كنند؟ الحق كه شاه چقدر حلم و برد باري و رعيت پروري فرموده اند تمام اين مراتب را ديده صبر فرمودند .... بحمدالله كه شاهنشاه ما مسلمانان هم به حكم اسلام صبررا به كنار گذاشتند ودركمال متانت مطالبه معدود قليلي از مفسدين معلوم الحال را فرمودند ...بحمدالله ولي امر مسلمين مفسدين را دستگير كرده و خانه نشين فرمودند....(شيخ فضل الله نوري صص68-69) و همچنين بود كه هنگاميكه پهلوی اول رضا خان از سفر مشهور و تاریخی خودشان از ترکیه و دیدار با آتاتورک و پیشرفتهای کشور ترکیه بعد عثمانی بازگشتند وعزم تغييرنظام ازشاهنشاهي مطلق به جمهوري نموده بودند آيه الله مدرس همان مبدع تئوري "ديانت ما عين سياست ما و سياست ما عين ديانت ما" علم مخالفين جمهوري را بر دوش گرفت و درمجلس فرياد برآورد كه: « اين مجلس مشروطه شاهنشاهی است هر كس عقيده اش مخالف قانون اساسي و طرفدار جمهوري است بايد چشمش كوراز در برود بيرون .»( نطقها و مكتوبات سيد حسن مدرس - انتشارات ابوذر ص 96)
بله ! رضا شاه و اطرافیانش سخت بدنبال آن بودند تا نظام ايران را جمهوري نمایند اما روحانیت با رهبری مدرس بشدت مخالف این تغییر بودند ودر اثنای همان مبارزه آیت الله میرزا رضای فراهانی و مدرس به نمایندگی از روحانیت و حوزه های علمیه قم و اراک و مشهد نماينده اي (رحيم زاده صفوي ) را به اروپا نزد احمد شاه مي فرستند و اورا تحريك مي نمايند كه هر چه سريعتر تا بساط تاج و تخت درايران از دست نرفته به ايران باز گرد!
اما هرچه که بود رضا شاه موفق شده و نهايتا روز يكشنبه 5 آذر 1302 مجلسس موسسان را در تهران تشكيل مي دهد تا مقدمات را برای استقرار نظام جمهوری در ایران را بنا نهد اما متاسفانه مقاومت روحانیت که یکی از بزرگترین و قوی ترین شبکه های اجتماعی و سیاسی سنتی کشور را در دست داشتند و توانسته بودند از قبل همین شبکه ، بازار را هم در حمایت خود داشته باشند موفق می شوند تا مجلس موسسان را مجبور و قانع سازند که مجلس موسسان تصویب نماید که سلطنت به رضاخان و بعد از آن به اعقاب و اولاد ايشان واگذار شود چراكه هرچند كه مدرس خود بواسطه بیماری در آن جلسه تشريفاتي حضور نمي يابد بلكه تمامي دوستان مدرس و علماي دوران همچون ميرزا هاشم آشتياني، حاج سيد ابوالقاسم كاشاني، سيد محمد بهباني، امام جمعه خويي، حاج آقا جمال اصفهاني، ضياءالواعظين حائري زاده، آيه الله كازروني، احتشام زاده، شيخ محمد علي تهراني، حاج آقا اسماعيل عراقي، شيخ الاسلام ملايري، آيت الله زاده خراساني، آيت الله زاده سبزواري و همچنين فقيه پر آوازه آيه الله حاج ميرزا حسين نائيني در آن مجلس حضورمي يابند و بشدت ازرضا شاه و مقام منيع سلطنت دفاع مي نمايند.
سید ابوالقاسم امام جمعه و سید محمد طباطبایی و شیخ فضل الله نوری
در تمامی طول حکومت پهلوی اول نیز هرگاه كه باز فرياد جمهوريت داده مي شد دوباره همین روحانيت مبارز بود که به صحنه مي آمدند و از تاج و تخت دفاع می نمودند مثلا پس از كودتاي 28 مرداد 1332 مخبر روزنامه المهدي ازآيت الله كاشاني مي پرسد كه نظرتان راجع به نظام جمهوري اي كه دكتر مصدق دارد چيست و ايشان مي گويند كه :« مصدق 4 ماه است كه دارد براي اخراج شاه تلاش مي كند ولي من به شاه نامه نوشتم وگفتم كه ازمسافرت خودداري نمايد و شاه هم منصرف شده است وبا عزت ومحبوبيت روز بعد بازگشت. در اينجا ملت شاه را دوست دارند و رژيم جمهوري مناسب ايران نيست.»(مجموعه اي از مكتوبات سخنرانيها و پيامهاي آيت الله كاشاني - ج4 انتشارات پخش ص 28) .
تا اینکه زمان ميگذرد وميگذرد وبعد ازپهلوی اول زمامداری به محمدرضا شاه می رسد ، شاه جوان دانش آموخته اروپا گرچه خود دینداری مطیع مراجع بود اما دریافته بود که روحانیت دست وپاگیر وی برای ترقی ایران هستند و در بعد از انقلاب سفید تصمیم میگیرد از زیر بلیط روحانیت خارج شود ، روحانیت نیز که قدرت خود را هر روز در عرصه سیاست کمتر و کمتر می یافتند ابتدا با ارسال نامه و نصیحت شاه را نصیحت می کردند که " نگذارید مهر میان روحانیت و سلطنت از ایران عزیز رخت بر بندد " ( مکتوبات و نامه های آیه الله سید محمود نائینی ، انتشارات روشنگران ، تهران ص 457 ) .

اما هرچه که بود نصایح روحانیت به گوش پهلوی دوم ننشست تا اینکه در بعد از تصویب کاپیتولاسیون آیه الله خمینی از قم از در مخالفت با آن درآمد ، این درست در هنگامی بود که موقوفات و اموال حوزه های علمیه قم و اراک و مشهد بنا به تصویب مجلس شورای ملی می بایست زیر نظر دولت و اوقاف قرار می گرفت و روحانیت اینچنین بود که به یکباره همه قدرت خود را در خطر دیدند و اینچنین بود که قیام مشهور 15 خرداد شکل گرفت .
در 15 خرداد 1342 اولین رویارویی رسمی و جدی میان روحانیت و قدرت وقت پهلوی دوم شکل گرفت و این مبارزه تا 15 سال ادامه یافت تا اینکه اينبار قدرت نه بصورت اشتراكي بلكه تام و تمام و مطلق در بهمن 1357 بدست روحانيون افتاد. و اينبار بجاي تاج و تخت، عمامه و بيت صاحب منصب ملت و ايران گردید ، خدا شاه ميهن رنگ مي بازد و خدا قرآن خميني كليت نظام مي گردد. وقرائتي سلطنتي ازامامت واسلام بنام " ولايت مطلقه فقيه" باب مي گردد. موافقان ومخالفان تاختند وتاختند اما همچنان ولايت مطلقه فقيه فصل الخطاب کشور نام گرفت .
آیه الله خمینی در ابتدای امر احتیاج به نیروهای معتدل داشت و به نیکی دریافته بود که نمی تواند بسرعت در بعد از سقوط سلطنت روحانیت را بر مسند امور بنشاند و اینچنین بود که از نیروهای ملی مذهبی که هم از مخالفین سر سخت سلطنت بودند و هم دینداری را در عرصه سیاست ترویج می کردند و هم مقبولیت عمومی داشتند را وارد ساختار قدرت کردند و اولین دولت جمهوری اسلامی را با نام دولت موقت به آنها سپرد ، مهدی بازرگان دولت انقلابی ایران را بدست گرفت و آیت الله خمینی که حتا نه در پایتخت تهران بلکه در قم سکنی گزیده بود اعلام کرد : روحانیت نباید در سیاست وارد شوند و کار خودشان را انجام بدهند و حتا با نخست وزیری و رئیس جمهوری روحانیت مخالفت کردند .
دولت موقت که به قدرت رسید چند گروه عمده از این تقسیم غنائم ناراضی بودند چرا که بازرگان در دولت موقت اکثر وزارتخانه ها و نهادها را به دوستان خود در نهضت آزادی و جبهه ملی سپرده بود و اینچنین دیگر گروههای انقلابی همچون سازمان مجاهدین خلق و اکثریتی ها و حتا روحانیونی همچون موسوی خوئینی ها و ... سر خود را از این نمد انقلاب اسلامی بی کلاه یافتند !
گرچه سازمان مجاهدین خلق و حزب توده و اکثریت در پیروزی و قوام جمهوری اسلامی در روزهای پر خطر بهمن 1357 تا 1360 نقش عمده ای داشتند اما رفته رفته از سال 1358 اهتمام روحانیت برای حذف آنها مشاهده می شد ، این گروهها که خود نیز البته این تلاش را در یافته بودند اما ترجیح می دادند در سالهای 1358 تا 1360 به روی خود نیاورند و همچنان با دفاعیات افراطی خویش از جمهوری اسلامی و روحانیت و بطور خاص از " امام خمینی " خود را همچنان در میوه چینی قدرت سهیم نمایند ،
به عنوان مثال حزب توده تا این نکته را دریافت که باید از قطار انقلاب پیاده شود اسناد حمایت و پشتیبانی 18 ساله خویش را از امام خمینی منتشر نمود و یا حزب دموکرات کردستان که برخوردهای سپاه تازه تشکیل شده را در کردستان کم کم دریافته بود در تجمعی چند هزار نفره اعلام نمود که : " لبیک خود را با امام خمینی اعلام می نمائیم " .
ارگان سازمان فدائیان خلق ایران اکثریت ، کار نیز هر روز مطلبی در حمایت از انقلاب اسلامی و امام خمینی منتشر می نمود ، اما روحانیت و بطور مشخص آیت الله خمینی دریافته بودند که شریک خوب نیست !
در این کشاکش جنگ قدرت و بقا بود که جمعی از دانشجویان چپ انقلابی و اسلامی با هوش و درایتی که داشتند رمز بقا را یافتند و در سیزده آبان 1358 به سفارت آمریکا تاختند و با اشغال سفارت و به گروگان گرفتن کارکنان سفارتخانه موجی را بوجود آوردند که به انقلاب دوم مشهور شد !
با اشغال سفارت آمریکا در تهران و حمایت آیه الله خمینی از حرکت دانشجویان که مشهور به "دانشجویان مسلمان پیرو خط امام " بودند عملا دولت موقت آچمز شده و در موقعیت شکننده ای قرار گرفت ، دولت موقت استعفا داده و شورای انقلاب و آیه الله خمینی نیز بلادرنگ استعفا را پذیرفته واینچنین بود که عملا اولین تسویه یکی از رقبای اصلی انقلاب آغاز شد .
ادامه دارد ...

جنگ واقعی

پنج نفری زل زده بودیم به راه باریکه ای که در دل خاکریزها بود ، کوچک که چه عرض کنم خیلی کوچولو بودیم برای آرپی جی زدن ،بقول سید صالح هر پنج نفرمون را که با هم قاطی کنند شاید میشد دوتا آدم درست حسابی ازمون در بیارن ! من و جواد تو این سنگر بودیم و رضا و سعید سنگر بغلی وسط ما هم مسعود تو سنگری بود و بی سیم چی بود یه نیم دایره درست کرده بودیم و منتظر بودیم تا تانکهای بعثی ها از این باریکه بیایند تا بزنیمشان !
اولین تانک که گرد و خاکش آمد داد زدم که رضا من ! ، یعنی من میزنمش قبضه را سفت گرفتم دستم یک دو سه بلند شدم ایستادم و جواد هم سفت پاهامو بغل کرد تا موقع شلیک آتش قبضه و تکونش زمین نندازتم ، یه نگاه کردم یه نشونه تا سربازروی برجک به خودش اومد شلیک کردم ... آتش گرفت و زمینگیر شد مسعود داد زد ایولا درست نمی تونستم بشنوم هنوز گوشم داشت وزوز می کرد ...
قبضه رو که گذاشتم زمین داد زدم و پریدم بالا و پائین جواد بغلم کرده بود و می بوسیدم رضا و سعید هم از سنگر بغلی برام دست تکون می دادند این اولین باری بود که داشتم آرپی جی می زدم همین که داشتیم خوشحالی میکردیم گرد و خاک تانک بعدی بلند شد رضا داد زد: من ! رضا که بلند شد یکهو جواد گفت یا فاطمه زهرا امیر نیگا کن ! که دیدم پشت تانکه که رضا نشونه رفته همینجوری دارن میان بدون معطلی گفتم جواد پارو بگیر شلیک کردم نخورد خورد جلوش و خاک بود که به هوا بلند میکرد دیگه رسما کر شده بودم .... آرپی‌جی‌ها یکیش نمی‌خورد، یکیش بغل تانک می‌خورد. تانک‌ها هم همین طور می‌آمدند. هر چه جلوتر می‌آمدند، آرپی‌جی‌ها کم تر خطا می‌رفت. اما باز می‌آمدند. خیلی نزدیک شده بودند این اولین تمرین جنگی ما بود وسط یک جنگ ، جنگ واقعی .
فروردین 1367
شرق بصره - شلمچه