زندگی بهتر

وقتی سر پرونده اون نوار کذایی بازداشت شدم و میرفتم زندان اول بردنم حفاظت اطلاعات دادگستری که همون طبقه اول دادگستری تهران مجتمع امام بودش آنزمان یه نصفه روز اونجا تو سلول انفرادی بازداشت بودم البته آقای دکتر محسن رهامی هم همراهم بود که ایشان هم بخاطر اینکه وکیل بنده بودند بازداشت شدند ! .

قبل اینکه ببرنمون تو سلول یه ماموری اومد و تقریبا هر چی همراهمان بود گرفت از جمله عینک و کمر بند و بند کفش ! و حتا عمامه آقای دکتر رهامی را !

گفتم دیگه بند کفش و کمربند و عینک رو برا چی میگیری ؟ طرف یه نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت برای اینکه یه وقت هوس خود کشی نکنی !

اون موقع از این کار ماموره و این سنت خنده دار زندان خنده ام گرفت و با خودم فکر کردم همه‌ی این اعتراض وافشاگری و این حرفها به خاطر تغییر شرایط و بهتر زندگی کردن خودم و این جامعه است حالا هم که افتاده ام زندان مگه دیوانه ام خودم را بکشم؟

بکشم که چی؟

حالا به این یکسال که گذشت نگاه که می کنم می بینم الان هم همین است. خب مگر نه این که ندا ها و سهراب ها و ... و همه‌ی این اشک و خون و درد گریه و داد و فغانها برای زندگی بهتر بوده است؟

این یکسال خیلی ها همه کار و زندگی و شب و روزشان را توی خیابونها و جلوی سفارتخانه ها سر کردند ، خوب دستشان هم درد نکند اما دوستان همین آقای مهندس موسوی حرف خیلی زیبایی زدند که با این جنبش سبز باید زندگی کرد نه مبارزه .

بله باید حواسمان به زندگی باشد و پاس بداریمش.

زندگی کنیم با همه‌ی وجودمان ...

! آنها که رفتند و آنها که ماندند

بیست و سه سال پیش روز بیست و هفتم اسفند سال 1366 روزی هست که هرگز فراموشش نمی کنم ، روزی که همه زندگی ام را عوض کرد ...

امتحانات ثلث دوم بود و آن روز آخرین امتحان را باید می دادم ، امتحان علوم که ندادم !

از چند روز قبلش فکری همه ذهنم را گرفته بود فکری که محمود برای اولین بار دم آبخوری مدرسه تو زنگ تفریح مطرح کرد وقتی نشسته بودیم یکهو گفت : " بچه ها میائید برویم جبهه ؟" و هر پنج نفرمون به هم نگاه کردیم و گفتیم بریم ؟

یک هفته بعدش امروز بود که صبح زود همه فرمها و کاغذهایی را که گرفته بودم لای کتاب علوم گذاشتم و از خونه زدم بیرون و رفتم پایگاه مالک اشتر تو خیابون خاوران ترس داشتم که نکند بفهمند در رضایتنامه والدین بجای امضای پدرم انگشت شصت پایم را زده ام ! چند بار امتحان کرده بودم حتا انگشت شصت دستم هم کوچک بود و می شد فهمید که برای پدرم نیست و ناچار شصت پایم را در استامپ زدم و همه چیز آماده بود ، برگه عضویت بسیج مسجد محل و فرم رضایتنامه و درخواست اعزام به جبهه ، فتوکپی شناسنامه که چهار سال هم بزرگترش کرده بودم ، ساعت ده صبح در پایگاه بودم و ساعت دوازده همه چیز تمام شد ! مسئول اعزام یک بلیط قطار تهران اندیمشک با بیست تومان پول و نامه معرفی به جبهه را بهم داد و گفت خدا قوت بسیجی !

هنوز ترسی نهفته در دلم بود به خانه برگشتم ، مادرم نبود آن روزها زنهای شهرک همه می رفتند مهدیه و برای رزمنده ها نان می پختند یا لباس می دوختند و یا کمکهای جمع شده ستاد کمک رسانی بیت الزهرا را که توی قصر فیروزه بود بسته بندی می کردند ، رفتم در مهدیه و مادرم را صدا زدم آمد و گفت امتحانات را چه جور دادی ؟ نگاهی کردم و گفتم خوب ، خوب دادم ! گفت باشه برو خانه می آیم گفتم نه میخوام برم با بچه های بسیج اردو ، گفت شب که می آیی ؟ نگاهی کردم و گفتم کمی دیر می آیم و اگر بیشتر می ایستادم حتما گریه ام می گرفت و همه چیز لو می رفت نگاهی کردم و گفتم خدا حافظ مامان ! گفت چیزی شده گفتم نه و یکبار دیگر تمام قد و بالایش را نگاه کردم و پیش خودم گفتم شاید این آخرین باری باشد که نگاهش می کنم و زیر لب گفتم چقدر دلم برایت تنگ خواهد شد و رفتم کمی آنور تر ساکم را لای بوته های شمشاد مهدیه قصر فیروزه قایم کرده بودم برداشتم و از شهرک زدم بیرون از پل هوایی اتوبان که می گذشتم همه چیز را خوب نگاه کردم ، رضا دوستم دم نانوایی روبروی شهرک منتظرم بود با یکی دیگر از بچه های بلوار ابوذر به اسم حسین عسگری همه با هم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم ایستگاه قطار ساعت پنج بعد از ظهر همه چی تمام شد ! در ایستگاه قطار حال و هوای ترس و اضطراب هممون عوض شد و بوی دود اسفند و عطر گلاب ایستگاه قطار را گرفته بود و ما غرق در آنها و نوای ای لشگر صاحب زمان سوار شدیم و حالا هر چهار نفرمان من و رضا باقرزاده ، محمود عبدالمنافی و حسین عسگری ،فقط دوازده ساعت با جبهه فاصله داشتیم دم دمای صبح بود که قطار مقابل پادگان دوکوهه ایستاد !

همه چیز به سرعت گذشت برگه را که به دژبانی دادیم وارد شدیم و رفتیم ستاد لشگر و بعد از دقایقی همه ما پنج نفر را فرستادند گردان کمیل و گفتند بروید آخرین ساختمان و خودتان را به گردان معرفی کنید تا رسیدیم مقابل گردان و خودمان را معرفی کنیم گفتند الان صبحگاه هست اول بروید صبحگاه بعدش ترتیب کارتان را می دهیم ، می رویم ته صف گردان می ایستیم که بیشتر شبیه گروهان بود ! پادگان ظاهرا خالی بود و قدیمی تر ها می گفتند خیلی پادگان خالی شده می ایستیم و صدای مرتضی خانجانی یل گردان کمیل را در کل زمین صبحگاه طنین می اندازد شنیدیم که : گردان ! از جلو از راست نظام

-الله ...

- به احترام قرآن خبر... دار !

- اسلام پیروز است . شرق و غرب نابود است . یا حسین !

و یکی شروع کرد به خواندن قرآن ، قرآن تمام می شود و گردانها را در اختیار مسئول گردانها قرار می دهند که مارو معرفی می کند به گروهان شهید بهشتی دسته شهید باقری که یکهو جواد را دیدم از بچه های بسیج محل که میگوید : به به خیلی خوبه ! خوب شد که اومدید ،می رویم طرف دسته ، دسته ای که شاید سی نفر بیشتر نبودیم و باز نیم دسته است همه رو بر می گردانند وکنجکاو نگاهمان می کنند و دو سه نفری هم زیر لب غر می زنند که دسته ماهم شده کودکستان !آسمان هنوز درست و حسابی روشن نشده که جواد معرفی مان می کند " اینم بچه های قصر فیروزه ! " می رویم و سلام و علیک و می نشینیم سر سفره صبحونه که جواد یواش می پرسد امیر فرار کردی ؟ هیچ نمی گویم و نگاهش می کنم ، غرق در خاطرات و ترس و بهتم که دستی به شانه ام می خورد که نگاهم به محسن می افتد که صبحانه نمی خوری اخوی ؟ همدیگر را بغل می کنیم و سلام علیک داخل اتاق طبقه اول ساختمان گردان هستیم اغلب بچه های این گردان برای شرق تهران و حوالی خیابان پیروزی و اتوبان افسریه هستند ، بعضی ها را قبلا در نمازجمعه و مسجد محل دیده ام و می شناسم مسعود نعمتی که خودش هم همچین سن و سالی ندارد با اون شوخ طبعی همیشگی اش تا مارو می بینه غر میزنه که : اهکی جنگ هم شده بچه بازی آخه تو کجا اومدی ؟ می خندم و می پرم تو بغلش ، تا ظهر وضع به سلام و علیک و آشنایی می گذرد و دم غروب که همه با هم به حسینیه می رفتیم انگار نه انگار که من امروز صبح با اینها آشنا شدم و به دوستان دیر سالی می ما نیم وضو که می گیریم صدای مرتضی خانجانی را می شنویم که می گوید برادرا نماز را بخوانند و سریع شام بخورند که باید حرکت کنیم !

همه مات و مبهوت همدیگر را نگاه می کنند و برق شادی در نگاه همه موج می زند و من می فهمم که ظاهرا امشب یا فردا عملیات است ! .....

عملیات بیت المقدس سه چند روزی بود که شروع شده بود و قرار بود ما هم برای جابجایی نیروها بریم سلیمانیه ، به حاج عمران که رسیدیم از کامیونها پیاده شدیم وقت نهار بود هنوز یه ساعتی نبود که رسیده بودیم یکهو سوت خمپاره ای آمد و همه خوابیدیم زمین گرد و خاک که خوابید بلند شدم اما محمود بلند نشد نگاهش کردم دیدم تمام تنش را ترکش های ريز پرکرده سرشو بلند کردم گذاشتم رو پام و منتظر امدادگرها موندم سرشو که بلند کردم ناله خفیفی کرد و ديدم زير گلويش هم پاره شده و خون ميريزد . چفیه ام رو درآوردم گذاشتم رو گلوش و گفتم داداشی زير گلويت پاره شده حالت خفگی ای چيزی نداری؟ که اگر خون توی ريه اش رفته باشد خالی کنيم. چيزی نگفت .

نمی دونم اون همه جرات رو یکهو از کجا پیدا کرده بودم منی که تا حالا خون هم ندیده بودم و حالا انگار نه انگار رفیق ده ساله ام غرق خون شده، محمود حال عجيبی داشت سرشو پائین آورده بود و داشت بدن غرق خون خودشو نگاه می کرد و می دید که چجوری داره ازش خون رو زمین می ریزه . سرمو بالا نگه داشته بودم تا اشکمو نبینه با همون دست خونی اشکامو پاک کردم از دور امدادگرها رو دیدم خوشحال شدم اومدم بهش بگم که دیدم نگاهش روی رد خونش خشکيده ...

محمود فقط دوازده سالش بود ...

شهید محمود عبدالمنافی

تولد: 1354

شهادت : اسفند 1366 - حاج عمران

به سلیمانیه که رسیدیم عملیات تمام شده بود و شهر دست بچه ها بود ولی هنوز تک و توک بعثی ها بودند که داشتند تک می کردند روز چهارم فروردین بود که حرکت کردیم بریم انبار آب سلیمانیه رو پاکسازی کنیم من بودم و رضا و حسین و بقیه بچه های دسته ساعت دو بعد از ظهر یا همون حوالی ها بود به ستون یک داشتیم می رفتیم کسی حرف نمی زد تک تیراندازهای بعثی از دور هر از گاهی بچه هارو می زدند و ما هم همه حواسمون به جلو بود خمپاره صد و بیست هم هر از گاهی می اومد و می نشست و محشری از ترکش بپا می کرد تو همون گرد و خاک و هول و ولا داشتم پشت سر حسین حرکت می کردم که یه آخ شنیدم وحسین افتاد تو بغلم ... نگاش کردم ، نگام کرد و حتا فرصت نشد باهاش خداحافظی کنم ، چشاش بسته شد و شهید شد ... تیر مستقیم خورده بود بالای چشم راستش ...

حسین پانزده سالش بود ....

شهید حسین عسگری

تولد : 1352

شهادت :فروردین 1367 - سلیمانیه

گریه ام گرفته بود با دست خونهای صورتش را پاک کردم و سرشو گذاشتم رو زانوم و گفتم حسین با معرفت باهم اومده بودیم و این رسمش نبود ، کشوندمش کناری و تو سینه کش خاکریزی گذاشتمش و رفتم یا شایدم اون رفت و مارو جا گذاشت ...

می رفتم و نگاش می کردم و می گفتم بچه محل مگه قرار نذاشتیم همیشه باهم باشیم ؟

نداشتیم و نداشتیم ....

حالا بیست و سه سال از آن روزها میگذره ، روزهایی که اگر چه درگیر جنگ بی ثمر و تحمیلی ای شده بودیم و هیچ کدوممون از سیاستهای روزگار سر در نمی آوردیم و فقط می دونستیم مملکتمون در خطره و رفته بودیم و براش هم جون دادیم و هم عزیزترین کسانمون رو و هرگز هم از کرده مون پشیمون نیستیم !

حالا شاید خیلی سالی هم از اون روزها نگذره ولی فرسنگها هممون از هم دوریم حسین ، محمود ، جواد و خیلی دیگه از دوستامون و همکلاسی های مدرسه راهنمایی رسالت و بچه های محل قصر فیروزه و بلوار ابوذر و ... شهید شدند ، مسعود نعمتی برای خودش لباس شخصی ای شده و رضا هم که شنیدم تو دولت احمدی نژاد برای خودش مدیر کلی شده و من هم ...

هرروزتان نوروز نوروزتان پیروز

بعضی وقتها زندگی مثل تحمل در زیر آب موندن میشه که وقتی فریادت از دست زمین و زمان به هوا میره میبینی که دیگه غرق زندگی شدی و فاصله ات با هر آنچه که میتونه آرامش درونی را که درخورش هستی ،بهت تقدیم کنه بیشترو بیشتر میشه ،

آرامشی همچون صدای نم نم بارون بر روی گلبرگ های تازه اون وقتکه بزرگترین ترسها به دلت رخنه میکنه و قبل از اینکه آن روز بیاد که تو هیچکس را دیگر نشناسی و هیچکس تو را ...وقت دید و بازدید و سال نو فرا رسیده !

عمو نوروز ما داره یواش یواش به سر منزل مقصود نزدیک و نزدیکتر میشه. امیدوارم وقتی عمو نوروز خسته ما از راه رسید و تونست با لبخند شیرینت جانی تازه کنه از توی خورجین قشنگش روزی نو..هفته و ماه و سالی نو را به تو پیشکش کنه که در آن جز سلامت و شادکامی و سعادت برای تو و تمامی عزیزانت ، نداشته باشه .

سال نو مبارک

دوستارتان - امير فرشاد ابراهيمي

تفاوت تفکر خمینی و خامنه ای و دولتهایش

همین اول بسم الله براتون بگم که برای من هیچ فرقی بین آنچیزی که آیه الله خمینی داشته و الان سلطان علی خامنه ای دارد نیست و باز بر طبق همین اساس هیچ فرقی هم بین پیروان راه خمینی که به اصطلاح "پیرو خط امام " نامیده می شوند با پیروان خامنه ای که " ولایتی و یا محافظه کار " نامیده می شوند و برجسته ترینشان همین "احمدی نژادی ها آبادگران " هستند نیست و همه اینها سر و ته یه کرباس هستند !

اما برخلاف چیزی که احمدی‌نژاد بسیار سعی دارد نشان بدهد و خود را رجایی خمینی می خواند و بسیار بسیار سعی دارد که دولتش را دولت بازگشت به دوران خمینی قلمداد کند نیست !

ورای فرقهای بسیاری که بین رهبری خمینی و خامنه ای است دولتهای این دو رهبر جمهوری اسلامی هم فرقهای ماهوی بسیاری با یکدیگر دارند که اصلی ترین آنها این تفاوت سمبولیک بین دوران خمینی و خامنه ای هست . دوران خمینی ، دوران علمداری تفکر مرتضی مطهری و تا حدودی هم منتظری بود اما در دوران خامنه ای همانطوریکه پیشتر هم گفته ام بیشتردوران تفکر مصباح یزدی بوده است ، تفکری که چکیده و آئینه تمام نمایش احمدی نژاد می باشد !

پست قبل برایتان گفتم که دولت احمدی نژاد دولت آرمانی و ایده آل خامنه ای هست . چرا که این دولت احمدی نژاد بواقع اولین دولتی است که در بعد از فوت خمینی و رهبری خامنه ای دقیقا آنی هست که مد نظر او بوده است .

اما یک تفاوت بسیار چشمگیری که بین این دو رهبری و دولتها وجود دارد این هست که هرچقدردرایدئولوژی خمینی در دهه‌ اول انقلاب، مفهوم سمبولیک امام‌حسین و عاشورا و "حسینی بودن" اهمیت مرکزی داشت الان در دولت احمدی نژاد و رهبری خامنه ای بیشتر ایدئولوژی مصباح یزدی و حجتیه ای ها و امام زمان و مفهوم انتظار و فرج است که مرکزیت دارد .

حالا تفاوت این دو چرا مهم است ؟ اهمیت مسئله در این است که اولی یعنی عاشورا یک اتفاق واقعی است که در تاریخ رخ داده است و اگر اغراق‌های ساخته‌ صفویه و شیعه را از آن کنار بگذاریم همه بر سر وقوع آن موافقند. بهر نوع عاشورا یک شورش سیاسی بر ضد حکومت وقت و نابرابری حاکم بر آن بود.

اما دومی، یعنی ظهور امام زمان تنها یک وعده‌ بی‌تضمین است که اصولا بسیاری از علمای حتی شیعه بر سر اصل آن اختلاف دارند. چیزی که حقیقتش تنها به چند روایت نصفه نیمه متکی است و قرار است روزی در آینده اتفاق بیفتد. روزی که تا حالا هزارو اندی سال عقب افتاده است و ممکن هم هست که هرگز هم نیاید!

این همان دعوای تاریخی و اختلاف تفکر بین خمینی و حجته ای ها و مشخصتر مصباح است ، تفاوت بین این دوخود مشخص کننده شکافی است که این روزها هم مشاهده می شود و آن فرهنگ "حسینی بودن " یا "حسنی بودن " و امام زمانی بودن هست . یعنی تنازع بین قهرمانی و مبارزه ومحافظه‌کاری است ! بین شورش و غیبت و در نهایت بین واقعیت و خیال.

Excerpt

Is Ahmadinejad's era a continuation of Khomeini's? Khomeini's movement was largely symbolized by Imam Hossein, while Ahmadinejad's (or better to put it, Mesbah Yazdi's) era is driven by Imam Mehdi (Imam-e Zaman) as its central symbol. Imam Hossein's story, although exaggerated by Iranians, is a historical fact that has really happened. While Imam Zaman is something that might happen somewhere, some time. Even many Shea scholars have serious doubts about its truth.

Hossein's movement was a political rebellion against the status quo while Mehdi has been hiding for centuries for no specific reason. The different between Khomeini and Mesbah is between Hossein and Mehdi, between heroism and conservatism, between reality and imagination

درباره برنامه بیست و سی

دوستان زیادی از شب گذشته تا بحال درباره برنامه بیست و سی دوشنبه بیست و چهارم اسفند پرسیده اند که فقط اینرا میتوانم بگویم این نهایت حقارت و استیصال یک حکومت هست که برود از میان ایمیلها و نامه ها و رابطه های خصوصی افراد بگردد و چیزهایی را بیابد که با آن مردم را بفریبد .

در مورد آن سایت یا وبلاگ هم خود نکته کاملا واضح است ده روز پیش آنرا راه انداخته اند و روز یازدهم در تلویزیون خبرش را می دهند !

من با دوستانم کیوان رفیعی ،جمال حسینی و احمد باطبی بله ارتباط دوستانه دارم و البته کار سازمانی متاسفانه تا بحال با آنها نداشته ام که جای تاسف دارد البته و امیدوارم بتوانیم برای کوری چشم دشمنان هم که شده من بعد بیشتر در ارتباط باشیم ، نکته ای هم که در این برنامه گفته شده مربوط به ارسال یک ایمیل دسته جمعی یا همون (send to all) هست که برای برگزاری راهپیمایی سالگرد 18 تیر در اقصی نقاط جهان من جمله کشور ترکیه بوده است و مابقی حرفها و اظهارات نیز کاملا دروغ و اتهام هست و در صورت لزوم اصل آن ایمیل را که هنوز دارم منتشر خواهم کرد .

و نکته آخر ایکاش ذره ای عقل و درایت داشتند آقایان تا امروز هر منتقد و مخالف خودشان را به سازمانی نیمه جان و فراموش شده نمی چسباندند !

این درست است که سازمان مجاهدین امروز منفور ملت است و اینها برای تخریب هر کس سریعا وی را بدان می چسبانند ، اما آنور ماجرا را هم ببینند که با اینکارشان نفس می دمند بر کالبد نیمه جان این سازمان و از همین روست که این حرکات اینها را آن سازمان بسیار خوشش می آید و فی الفور در تلویزیون و رسانه هایش بازتاب می دهد و اینها را سند فعالیتهای آزادیخواهانه اش در داخل جا می زد و عنوان می کند بله اینها نیروهای ما هستند !

آرامشی که این روزها خامنه ای دارد

خامنه‌ای وقتی که به رهبری رسيد نه تنها مشروعیتی در میان مراجع و روحانیون بنام جمهوری اسلامی از نظر فقهی و وجاهت مرجعیت نداشت بلکه از نظر سیاسی و اقتدار دیپلماتیک نیز خيلی ضعيف بود در اواسط دوران دولت رفسنجانی بود که خامنه‌ای فهميد توان ادامه کار با این وضعیت را ندارد و احساس کرد که چقدر در برابر رفسنجانی ضعيف است و بايد تا دير نشده برای خودش تيمی وفادار و قوی و مورداعتماد جمع و جور کند ، خامنه ای فهمیده بود که با رفسنجانی و کادر او نمی تواند بازی کند و دست آخر در این بازی حتما از زمین اخراج خواهد شد ، یکی از بزرگترین مشکلات خامنه ای با رفسنجانی این بود که رفسجانی به هيچ اصلی جز قدرت و پول پايبند نبوده و نیست (کما اینکه وی بخاطر همین پول و سودی که از قبل پورسانتهای خرید اسلحه و ... در زمان جنگ گیرش می آمد لجوجانه شش سال آن جنگ بی ثمر را کش داد) خامنه ای حس کرده بود که هر لحظه ممکن است هاشمی که هم وزنه بی بدیلی است در جمهوری اسلامی و هم نسبت به دیگر افراد جمهوری اسلامی بیشترساپورت داخلی و خارجی را دارد سرش را زیر آب کند .

سخن به درازا نکشد ! همین ترس بود که خامنه ای را واداشت که برود دنیال تیم خودش ، تیمی که نداشت و در صدد ساختنش بود ، اولین گامش این بود که در میان وفاداران اصیلش به دنبال کادر سازی بگردد و اصلی ترین وزنه برای او البته سپاه بود .

به موازات تشکیل انصار حزب الله که می توانست گروه ضربتی برای وی باشد - که می دانیم اولین حرکت انصار حزب الله مخالفت علنی و گاها خشونت آمیز با دولت هاشمی و سیاستهای سازندگی وی بود - بکار گیری مهره هایی در حکومت از سپاه پاسداران بود ، شاید آغازگر این انتصابها ، برگماریدن علی لاریجانی از دل سپاه پاسداران به سرپرستی سازمان صداوسیما بود، صداوسیمایی که از زمان آیه الله خمینی در دست برادر هاشمی رفسنجانی بود!

خامنه ای در سالهای آخر دولت دوم هاشمی تقریبا توانسته بود با چند جریان سیاسی مثل جامعه روحانیت مبارز و تشکلهای همسویش و همچنین انصار حزب الله و سپاه پاسداران و البته اهرم مناسب و کارای قوه قضائیه عملا دسترسی رفسنجانی و تيمش (کارگزاران) را به قدرت و منابع ديگر به حداقل ممکن برساند.

شايد برای همين اصولا با آمدن خاتمی و دوام دولت دوم اونیز با تمام مخالفتها و اختلافات عقیدتی ای که با خاتمی و اصولا تفکر اصلاح طلبی داشت مشکلی نداشت ، اولا که خامنه ای می دانست هنوز تا تشکیل دولت آرمانی اش چند سالی فاصله دارد و دوما می دانست که خاتمی با همه داد و بیدادهایی که می کند بواقع "کبریت بی خطر " است و دست کم انقلاب اسلامی و حکومت و خامنه ای را به پول نمی‌فروشد!

هشت سال دولت خاتمی تمام شد و اکنون دیگر خامنه ای نه خامنه ای سال 1368 بود و نه خامنه ای سال 1376 او اکنون واقعا خود را رهبر جمهوری اسلامی می دانست و با تيم بشدت ثروتمند و جوان و نسبتا توانايی که برای خودش دست و پا کرده بود آماده بود تا تمام قدرت را به دست بگيرد و آن را ببرد به افقی که برای آن پيش‌بينی می‌کرد ، افقی که در چشم انداز بیست ساله جمهوری اسلامی (+) گوشه هایی از آنرا آورده است و گاها از زبان نزديکانش نیز مدل آن لو می رود :" ژاپن اسلامی" !

اینکه مدتی است من اصرار بر "سلطان علی خامنه ای " بودن وی دارم پربیراه نیست ، خامنه ای امروز بشدت سرمست وشیفته قدرت شده است و همین شهوت است که با مخلوط شدن ترس عجيبی که وی بیمارگونه از "دشمن" دارد و همیشه در توهم توطئه بسر می برد و ترس ازکودتای خارجی يا داخلی مدام رهایش نمی کند او را در عمل تبديل به يک سلطان خشن و مستبد کرده است.

دولت احمدی نژاد و ظهور "آبادگران" به خامنه ای آرامش وصف ناپذیری داده است تا خيالش راحت باشد که ديگر کشور در مسير مورد نظرش گام برمی دارد و ديگر حالا می تواند با آسودگی پا به دوران بازنشستگی و نظارت از دور بگذارد، دادن امور اجرايی مملکت به مورداعتمادترين و تواناترين مهره‌ی تيمش يعنی مجتبی خامنه ای (که همه چیز را دارد هم با سپاه در ارتباط هست و هم انصار حزب الله را بزیر نگین خودش دارد و هم دولت مثل موم در دستانش هست) خامنه ای را به سرمنزل مقصود رسانده است .

! مصباح یزدی مردی که باید از نو شناخت

کسانی که دفتر مصباح يزدی را در قم ديده اند می دانند که سليقه ايشان در طراحی داخلی بی نظير است. ساختمانی سراسر چوب در شهری خشک که هيچ نيازی به چوب ندارد. مصباح یزدی نه فقط در قم بلکه در انگليس ، کانادا و بسياری از کشورهای جهان شاگرداني در حال آموختن دارد و خود را برای رهبری جهان شيعه در آينده آماده می کند.

آیه الله خمینی که فوت کرد و خبرگان کشور برای تعيين رهبری جمع شدند و سرانجام روحانی خراسانی راکه دوستان قبل از انقلاب از او خاطرات خوشی داشتند به رغم نظر آخوندهای فيضيه رهبر شد، بهترین فرصت بود تا مصباح یزدی که در زمان حیات خمینی مجالی برای فعالیت نداشت روزگار طلایی خویش را آغاز کند چرا که وی بواسطه مخالفت با مبارزه آیه الله خمینی در قبل از انقلاب سالها در محاق سکوت و بایکوت فرو رفته بود و حالا نه تنها بزرگترین دشمن خود را از میان رفته می دید بلکه با رهبری خامنه ای که از جمله مریدان وی بود همه چیز برای ابراز وجود وی آماده بود ، همین شد که مصباح یزدی به سرعت موسسه ای را بنام امام خمینی ایجاد نمود و به تشکیل کادر و گردآوری طلاب بدور خویش مشغول شد !

مصباح یزدی بسیار علاقه داشته و دارد که جای مرتضی مطهری را پر کند و همین عقده بارها و بارها خود را نشان داده است و خامنه ای نیز که این علاقه را در وی سراغ دارد چند باری وی را مطهری زمان نام نهاده .

مصباح یزدی البته در میان بسیاری از نزدیکانش به چیزهای دیگری نیز شهره است او ضمن آنکه گرایشات همجنسگرایانه دارد به عدم تعادل عصب و روان نیز شهره است و برای همین نیز سالهاست زير نظر پزشک معالجی در لندن تحت معالجه است ، سالها پيش وی نسخه ای را از دکترش گرفت که يا زن جوانی می گيری، يا در روز کمی الکل می خوری، يا ورزش می کنی، بخصوص شنا. از استفاده الکل وی اطلاعی در دست نیست اما ورزش و زن جوان ! مصباح معمولا در یک روز از هفته به همراه تعدادی دیگری از شخصیتهای کشور به باشگاه پیام در خیابان شریعتی تهران می روند و ضمن قرق این باشگاه به شنا و بازی تنیس می پردازند و دست کم تا چند سال پیش که بدین منوال بود که معمولا در همان شب به خانه ای در کامرانیه تشریف می برند و نسخه دیگر دکتر را که زن جوان بوده است را انجام می هند !

دور و بری های مصباح که خوب می دانند بسياری از موضع گيری های وی ناشی از وضع روانی و عصبی اوست نه تنها به نصیحت وی برای رفع و رجوع مشکلات اش نمی پردازند بلکه عملا اظهارات وی در جمع های خودمانی شان به طنز و جوکهایی برای خنده بدل شده است .

سالهاست که خامنه ای ضمن تامین تمامی امکانات و هزینه های سرسام آور موسسه امام خمینی که به عنوان مثال در بودجه سال آینده نیز 340 میلیون تومان برای آن در نظر گرفته شده است ، با واگذاری امتياز 12 ميليارد تومانی شکر و واردات آن به مصباح یزدی امکان هرگونه فعاليتی را برای ايشان را فراهم کرده است.

اما داستان همه اش این نیست !

مصباح یزدی به عنوان یکی از چند رهبر معنوی و ایدئولوگ انصار حزب الله یا لباس شخصی ها یا هرچیزی که می خواهید اسمش را بگذارید ! به حساب می آید که البته بر خلاف دیگران هیچ ابایی هم ندارد تا علنا فتوای قتل و غارت بدهد ، مصباح از جمله معدود روحانیون صاحب فتوا هست که همانطوریکه در نهان دستور قتل و مهدور الدم بودن می دهد در منابر و از پشت تریبون هم از مباح بودن خون ناصبی ها و یا مخالفین حکومت اسلامی و حتا مخالفین ولی فقیه دم بزند .

در آینده بازهم برایتان از این شخصیت بس عجیب و موهوم جمهوری اسلامی خواهم گفت .

در همین رابطه :

پای بوسی مصباح یزدی

مصباح یزدی همجنس گراست؟