پی نوشت :
نطق مهدی جامی هم در آمد ! برایش جوابش را در پاورقی نوشته ام ، خدا از روی این بشر کم کند و عقل بهش عطا کند .
پی نوشت :
نطق مهدی جامی هم در آمد ! برایش جوابش را در پاورقی نوشته ام ، خدا از روی این بشر کم کند و عقل بهش عطا کند .
این روزها به غیر از خبر اعدام و بازداشت و زندانی یک خبر آزادی هم شنیدیم ! بله به سلامتی آقای اسماعیل افتخاری و یا همان اسمال تیغ زن معروف هم آزاد شدند ! در وهله اول این آزادی را به ایشان و بعد هم امت غیور حزب الله وهمچنین سربازان گمنام امام زمان و در آخر به امیر عباس فخرآور دوست و هم بندی عزیز ایشان تبریک و تهنیت می گویم !
آقای اسماعیل افتخاری که متاسفانه بنده هم افتخار همبندی بودن با ایشان را در بند 209 و بعدها سالن سه زندان اوین داشتم یادتان نرود که همان یار غار و همدم آقای فخر آور بود که بر اثر تحریکات ایشان هم بود که اسمال تیغ زن دوباره تیزی اش را تیز کرد و شبی به جان ناصر زرافشان در سالن سه حمله برد
در سال 1368 اسمال تیغ زن به سازمان دخانیات می رود و مدتی در آنجا مسئول حراست سازمان دخانیات ایران می شود ، در همین سمت که تا سال 1372 ادامه یافته وی که البته دوستی و آشنایی دورادوری هم با سعید امامی داشت در سال 1374 با توجه به سابقه درخشانش برای بعضی امور خاص از سوی اکبر کوش خوش به محفل سعید امامی معرفی می شود و تا سال 1377 نیز در آن محفل خدمات ارزنده ای را به نظام مقدس جمهوری اسلامی و دستگاه اطلاعاتی می نماید که بارزترینشان مشارکت در قتل سیامک سنجری – فاطمه قائم مقامی و ناصر سیگارودی معروف به ناصر سگ سبیل می باشد ، اسمال تیغ زن البته دیگر بقول خودش بیزینس من شده بود و اعتقادی کار نمی کرد وی از قبل همین خدمات ارزنده توانسته بود شرکت حمل و نقل دریایی ای را به ثبت برساند و صاحب چهار کشتی باری و یک نفتکش هم شده بود ، جالب است بدانید که آن محموله کذایی ارسال موشک بجای نخود و لوبیا و حبوبات به بلژیک توسط سعید امامی با یکی از کشتی های شرکت ایشان بوده است ، محفل قتلهای زنجیره ای از اسمال تیغ زن ساپورت مالی و حمایت قضایی بعمل می آوردند و وی نیز برایشان هر چه می خواستند انجام می داد ، اما اسمال تیغ زن همان باج گیر قدیمی بود و گرچه به نان و نوایی رسیده بود اما هنوز زورگیری را رها نکرده بود به عنوان مثال در مرداد سال 1377 وی با نام مستعار احمدی اقدام به ربودن يك دختر 16 ساله بنام الف . سین در ميدان هفت تير تهران می نماید و از خانواده وی می خواهد که یا با ازدواج وی با او موافقت نمایند و یا اینکه وی را پس از تجاوز خواهد کشت اما نهایتا پس از گذشت یک هفته دختر را آزاد می نماید و سپس با معرفي خود به عنوانیکی از اعضای بلند پایه وزارت اطلاعات به حدي اين دختر نوجوان و خانواده اش را تهديد می کند كه از شكايت از وی آنها نیز منصرف می شوند . (روزنامه اعتماد شماره بیست تیرماه سال 1381 ) . اسمال تیغ زن البته بعدها این اتهام را به گونه دیگری توضیح داده و در دفاعیاتش که در دادگاه انقلاب ابراز داشته بود از همین اتهام برای اثبات بیگناهی خویش استفاده می نماید و عنوان می کند که پدر آن دختر از فراریان تحت نظر وزارت اطلاعات بوده است و وی با دستور قضایی اقدام به بازداشت و ربایش آن دختر نموده تا پدرش خود را به قانون !! معرفی نماید .
در سال 1378 چه اتفاقی افتاده است معلوم نیست اما خود اسمال تیغ زن روزی در بند 209 در حضور سعید شاه قلعه ای و عماد الدین باقی و من اعتراف کرد که می خواستند من را قربانی توطئه کنند به من گفتند بیا برو فروهر ها را بکش و من گفتم من کاسب هستم من بیزینس من هستم آدم کش نیستم ! این حرف چقدر درست باشد معلوم نیست و شاید هم وی برای بزرگنمایی خودش این دروغ را در زندان گفت و شاید هم واقعا راست باشد اما پر واضح است که یا وی زیاده خواهی نموده و یا اینکه از سر ترس و ... استنکاف نموده و یا اینکه نه وی اصلا اطلاعات زیادی داشته .
نهایتا در سال 1378 وی از سوی شعبه 16 دادگاه عمومی تهران توسط محمود علیپوریان قاضی ای که از جمله قضات فرمایشی وزارت اطلاعات بود ( از دیگر پرونده های این دادگاه در آنزمان پرونده شکایت احمد جنتی از تاج زاده – پرونده به ناحق معروف به نوارسازان – حمله به توریستهای آمریکایی که بعدها معلوم شد از اعضای ستاد قتلهای زنجیره ای بودند با نام فدائیان اسلام و ... می توان نام برد ) بازداشت و مورد محاکمه قرار میگیرد
نام اسماعیل افتخاری و شهرتش به عنوان اسمال تیغ زن در این هنگام بود که برای اولین بار به مطبوعات راه یافت و خبر ساز شد ، مطبوعات آنزمان که از میان آنها میتوان به روزنامه ایران در شماره دوازدهم آبان سال هفتاد و هشت اشاره کرد خبر از جنایتکاری دادند که در مدت بیش از بیست سال با عناوینی چون عضو ارشد وزارت اطلاعات و یا مدیر کل یک نهاد خاص و البته با توجه به آشنائی هایش با دستگاههای امنیتی و اطلاعاتی کشور اقدام به فعالیتهای تبه کارانه ای چون : آدم ربایی و تجاوز به عنف و همکاری با اراذل و اوباش و اشرار تهران و همچنین ایجاد پرونده های قضایی برای افراد بیگناه در جهت ارعاب و زورگیری آنان نموده است ، البته در آنزمان هم روزنامه ها هیچگاه برای اقناع افکار عمومی مجال نیافتند تا بنویسند چگونه می شود فرد عادی ای در بیش از بیست سال دست به اقدامات اینچنینی بزند و بدست قانون نیفتد و یا چگونه امکان دارد یک فرد عادی توان اینرا داشته باشد تا در جهت مطامع شوم خود برای دیگران پرونده های قضایی در دادگاه های کشور ایجاد نماید و اینکه اصلا میزان آشنایی وی با دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی کشور چگونه و در چه حدی بوده است
نهایتا در سال 1380 با توجه به پاره ای از اطلاعات درز شده از پرونده قتلهای زنجیره ای و پیگیری کمیسیون اصل نود مجلس و هیات تحقیق و تفحص از پرونده قتلهای زنجیره ای مجددا پرونده اسمال تیغ زن که در حال تحمل حبس بود اینبار به دادگاه انقلاب اسلامی ارسال و در شعبه سوم این دادگاه و به ریاست قاضی احمدی اینبار به اتهام جاسوسی به نفع بیگانگان و مشارکت در ترانزیت مواد مخدر محاکمه میشود ، در خلال همین دادگاه بود که مطبوعات آنزمان فقط اجازه یافتند انعکاس نمایند که وی در گذشته در حراست سازمان دخانیات وشهرداری تهران و وزارت اطلاعات و چند ارگان دیگر از جمله بنیاد مستضعفان و جانبازان دارای سمتهایی بوده است گرچه توضیحات بیشتری داده نشد اما افتخاری در دفاعیات خود عنوان نموده بود که صرفا مامور بوده است و معذور و در پرونده های تهدید و ارعاب و آدم ربایی هم هیچگاه غیر قانونی عمل ننموده و اسلحه وی نیز غیر قانونی نبوده است ، همین دفاعیات وی بود که آنزمان جنجال برانگیز شد چرا که نماینده وزارت اطلاعات در دادگاه نیز اعلام کرده بود که اسماعیل افتخاری با داشتن کارت موسوم به کارت زرد که مجوزی است برای ماموران ویژه امنیتی و انتظامی کشور تا از آن برای حمل سلاح استفاده نمایند در جهت مقاصد شوم خود از این کارت سوء استفاده نموده در جهت اعمال خودسرانه اش از سلاحهای دیگری نیز به غیر از سلاح های سازمانی استفاده کرده است و در اینجا نیز باز مطبوعات و افکار عمومی قانع نشدند که اصلا چرا این کارت در اختیار وی نهاده شده بود
به هر روی و هر چه که بود اسماعیل افتخاری در زندان نیز با آزار و اذیت و شکنجه روحی و روانی زندانیان و حمله و ارعاب آنها چه در زندان اوین تهران و چه در زندان گوهر دشت ( جالب آنکه در هر دو زندان وی همواره در بندی بوده است که زندانیان سیاسی و عقیدتی نیز بوده اند ) ثابت کرد که یار وفادار جمهوری اسلامی است و از روی همین وفاداری و خوش خدمتی بود که وی دوباره ثابت کرد که مهره خطر ناک و متمرد نیست و باید آزاد شود و شاید هم اینکه وی پس از نزدیک دهسال از خانه و حاشیه امن خود یعنی زندان به شهر فرستاده شد ، چرا که همه می دانیم زندان نه تنها در خیلی از موارد امن ترین جا می باشد بلکه می تواند زمینه ساز ماموریت های بعدی وی هم باشد ।
من زیاد به این نظر سنجی ها اعتقادی ندارم ، مخصوصا تو آمریکا که دقیقا مثل ایران همه اتفاقاتش در دقیقه نود می افتد ، من هنوزم اعتقاد دارم که با این اوضاع و احوال کار اوباما تمام است و همه چیز داره بسمت برنده شدن مک کین حرکت می کنه ! مک کین دقیقا می داند که چطوری با چراغ خاموش حرکت کند و مثل اوباما فقط شلوغکاری نمی کند یکی از بهترین موفقیتهای مک کین همین سارا پلین هست معاون اولی که آقای مککین انتخاب کرده فعلاً دارد همه را آچمز می کند ! خانمِ پلین زنی زیبا، خوشپوش و خوشصحبت است। اما آن چه مرا وا داشت تا از این خانم یادی بکنم حرکتی بود که وی در همان ابتدای ورودش انجام داد و به نظر من بهترین حرکت متحورانه ممکن بود ، وقتی که خبر حامله بودن دخترکِ پانزدهساله ایشان منتشر شد و خانمِ فرماندارِ آلاسکا و معاوناول مککین در جواب خبرنگاری که از اوضاع و احوال دخترک میپرسید میگوید: «دخترم و دوستش هر دو در خانه ما زندگی میکنند. بهزودی ازدواج خواهند کرد و دخترم فرزندش را به دنیا خواهد آورد، آنوقت خواهد فهمید که بزرگ کردن بچه چقدر سخت...؟» . چقدر این حرف زیبا و حساب شده و منطقی بود و همه حتا اوباما هم در این دام افتادند و ثابت کردند که برای سیاست ورزی قائلا خصوصی ترین زوایای زندگی افراد را نیز کاوش کنند ، اما زندگی خانم پلین زندگی بسیار جالبی است که بد ندیدم با هم مروری داشته باشیم :
ملکه زیبایی واسیلا- آلاسکا1984

پلین به ماهیگیری و شکار علاقه وافر دارد

خانواده سارا پلین
امروز هفتیمن سال حادثه مرگبار یازده سپتامبر بود ! . حادثه ای که به جرات می توان بعد از فروپاشی بلوک شرق آنرا فصلی نوین در عرصه سیاست بین المللی دانست . دو برج معروف تجارت جهانی و پهنایی از ساختمان پنتاگون آمریکا فرو ریخت و در بعد از آن به بهانه انتقام و مبارزه با تروریست بین المللی خاکهای افغانستان و عراق یکی پس از دیگری درهم نوردیده شد بر خرابه های برجهای دو قلو دو کشوری اشغال شد و آمریکا با "آزاد سازی آنها " در هریک از آنها دولتهایی را بر سرکار آورد که اگر فقط برای یک لحظه حمایتهای نظامی اش را ازآنها بردارد دوباره جز تلی خاکستر و هرج مرج چیزی در آنها وجود نخواهد داشت ...
بی شک در یازده سپتامبر دهها و صدها انسان بیگناه کشته و مجروح شدند وهنوز که هنوز است جراحات آن زخم بزرگ بر پیکره آمریکا و آمریکائیان سنگینی می کند ، خرابه های برجهای دو قلو سمبل مظلومیت و خشونت شده است ( همین امروز هر دو کاندیدای کارزار انتخاباتی آمریکا مک کین و اوباما با حضورشان در آن محل و با اهدای دسته گل و سخنرانی از این فرصت استفاده کردند تا آن روحیه جریحه دارشده آمریکائیان را ملعبه انتخابات کنند و بتوانند شانس پیروزی خود را هریک بالاتر ببرند ) .
همین جا نقطه ای بگذاریم و با خودمان دلایل این همه قتل و غارت و جنایت را بکاویم ! چگونه می شود که انسانی دست به این همه فجایع می زند ؟ آیا همه انسانها اینچنین هستند ؟ در آمریکای بعد یازده سپتامبر چه چیزی رقم خورد ؟
در درون هر جماعت و کشور جریحه دار شده طبعا همیشه رهبران و سرکردگانی پیدا می شوند که اگر نه مثل خود جورج بوش بلکه مشابه وی همیشه در بحرانهای اینچنینی عمل می کنند .
این رهبران از سر خشم یا حسابگری تندروانه ترین اظهارات را می گویند که به عباراتی هم به زخم ها نمک بپاشند و هم بر آنها مرهم گذارند ، آنها وعده پیروزی یا انتقام می دهند ، آتش ارواح را شعله ورتر می سازند و گاه از چنان وسایل افراطی استفاده می کنند که شاید بازماندگان آن جراحتها فقط در خوابشان آنها را تصور می کردند . و اینچنین است که " جنگ " آغاز می شود .
و از این لحظه به بعد دیگر هر اتفاقی که بیفتد " دیگران " حقشان بوده است و " ما " از " هرآنچه آنها از آغاز تاریخ بر سرمان آورده اند " خبر داریم ! . تمام جنایت ها ، تمام باجگیری ها ، تمام توهین ها و تحقیرها ، تمام هول و هراس ها ، نام ها ، تاریخ ها ، اعدا و ارقام ها ...
من خودم چون در کشوری جنگ زده زیسته ام و بزرگ شده ام ، چون شبهای بمباران ، پناهگاهها ، اعلام خطر و وضعیت قرمز ، صدای انفجار و کشته شده هزاران انسان بیگناه و ... را دیده ام مثل همه هم نسلی هایم خوب می دانم که ترس چگونه می تواند هر انسانی را به سوی جنایت سوق دهد .
وقتی انسانی با مغز سالم یک شبه تبدیل به قاتلی بیرحم می شود این جنون است اما هنگامی که کشوری و هزاران سرباز به یکباره قاتل و متجاوز بشوند آنگاه اصطلاح جنون دیگر کافی نیست !
آمریکا و دولت در حال احتضار جورج بوش در بعد از یازده سپتامبر از سر ترس و اضطراب اینکه کشور و تبارش مورد تهدید قرار گرفته دست به کشتاری زد که دیگر تعریف جنون برایش کافی نیست .
من نه آمریکا ستیزم و نه مدافع افغانستان و عراق اما آنچه که این روزها فکرم را به خود وا داشته است این است که چه می شود که هرگونه جماعت انسانی اعم از کشور و دولت و ارتش و حتا محله و خانواده همواره با کم ترین احساس تحقیر و یا تهدید در این عصر ناخودآگاه به جوش می آید و کارخانه تولید قاتل و جنایتش شروع به کار می کند و به بدترین و درنده خویی می پردازد ؟
و البته این سئوال هم در مورد کسانی است که از جان و گوشت و خون آدمیان بمب ساختند و بر دیواره های برجهای دو قلو کوبیدند و هم در مورد کسانی است که فجایع آنچنانی را بنام مبارزه با تروریست در افغانستان و عراق آفریدند .
چند ماه پیش فیلمی دیدم بنام " یاسمین " که اتفاقا موضوعش در حوالی همین یازده سپتامبر بود و نشان می داد که چگونه از خانواده مهاجر پاکستانی ای در لندن که نه سیاست می دانستند و نه تروریست با فشارهایشان و ندانم کاری هایشان که البته آنها هم از سر ترس بود مجاهدی ساختند که به فلسطین رفت و بر خود بمب بست !
هفت سال از آن روزها گذشت و من هنوز برای این هویت های مرگباری که یازده سپتامبر را رقم زدند و بعد از آن عراق و افغانستان را در آتش کشیدند هیچ تعریفی در قاعده ذهنم ندارم .